منو

شنبه, 31 شهریور 1397 - Sat 09 22 2018

A+ A A-

پرسش و پاسخ شماره پنجاه و سوم

  • نوشته شده توسط مدیر سایت
  • دسته: پرسش و پاسخ
  • بازدید: 131

بسم الله الرحمن الرحیم

ادامه صحبت از جمع : از زمانی که در بچگی از من می پرسیدند می خواهی چه کاره شوی ؟ و من جوابی که می دادم آنها فکر می کردند یا دچار خود بزرگ بینی هستم و یا می خواهم آنها را مسخره کنم . در حالی که هیچکدام نبود .
استاد : تو جواب بزرگ می دادی تنها برای جلوه دادن خودت و بزرگ کردن خودت . حالا اگر شما به اینجا دست پیدا کنی این کارتونک و تار عنکبوت را می کنی . تو داخل آن رفتی و مرتب می گویی مرا ول کن . خوب ولت نمی کند و می گوید آدم باعرضه تارها را این طور بکن . من که تو را نگرفتم تو در تار من آمدی . من با تو کاری ندارم . ما قصدمان از این سوال ها همین است . چرا و از کی . اول باید چرای آن را بدانی . خوب بجوی و بعد ببینی از کی این اتفاق افتاده و علت اصلی آن چه بوده است ؟ بعد از این که علت اصلی را هم فهمیدی که این خیلی بی ارزش است که مثلا در سه سالگی من می خواستم خود را بزرگ نشان دهم . خوب بچه بازی بود و حالا نمی خواهی آن را رها کنی ؟ شما یک ظرفیت معینی دارید که قابل افزایش است نه آن که در همین مقدار بماند چه تاثیری الان در زندگی گذاشته است هر چه در زندگی به دست آوردید زهر مار است . انچنان می جوید و تف می کنید که با تلخی هیچ چیز به جانت نمی رسد . آیا فکر می کنی کاری که می کنی کار یک عاقل است ؟ پس تا کی می خواهی نا عاقل بمانی ؟ کی می خواهی صاحب عقل شوی ؟
ادامه صحبت از جمع : من خیلی وقت ها خواستم بگویم که دیگر تمام است ولی امکانش را نداشتم
استاد : تو هرگز نخواستی تمامش کنی . زیرا این کشمکش ها در نظر دیگران در تو یک بزرگی می آورد وبرای اینکه تو این بزرگ بینی را حفظ کنی می گویی دیگر از این وضع خسته شدم ولی عملا دوباره آن را برای خودت برمی گردانی و نگه می داری . و آن را یک امتیاز می دانی . حالا امروز دانستی این امتیاز نیست پس آن را رها کن . این با آگاهی که الان پیدا کردی باز هم رد کردنش ساده نیست و می رود و دوباره بر می گردد . ولی تو دوباره آن را پس بزن . کاری ندارد. آن قدر پس بزن که چیزی از آن نماند . دیدید در کنار راه آب زمانی که آبی جاری می شود بعد از آن که آب راه خود را پیدا کرد حوضچه ای در وسط درست می شود . چه کنم ؟ آیا بر سرم بزنم ؟ یا پایم را محکم در آب فرو کنم ؟ یا به کسی که اینجا را اینطور ساخته بد و بیراه بگویم ؟ نه من باجارو آب را به بیرون می ریزم ولی او دوباره با پررویی بر می گردد و من دوباره آب را بیرون می زنم و می گویم که من از تو پرروترم . آن قدر می زنم که آخرین قطره اش هم برود . و این کشمکش یک عمر است . من نوجوان که بودم از شما بدتر بودم .از همه هم داناتر بودم . چرا این آدم های جلوی من این قدر نادان و احمق هستند ؟ البته به کسی نمی گفتم ولی به خودم که می گفتم . ولی به جایی رسیدم که این همه آدمهایی که نادان و احمق بودند به چه دردم خورد ؟ هیچ فقط روزبه روز تکیده تر و بیچاره ترشدم .این از آن چاله هایی است که هنوز هم گرفتارش می شوم و متوجه نمی شوم و پایم را در آن می گذارم و تا مچ پا در آب می روم . و چالاپ و چلوپ آن را می فهمم ولی زود متوجه می شوم .
صحبت از جمع : من خیلی زود رنج بودم .. چرایی آن ؟ به علت نوع تربیتم بود . اثرش در زندگیم این بود که حالا سعی می کنم این زودرنجی را بروز ندهم شاید درونم غوغا باشد ولی سعی می کنم سکوت کنم . و تلاش دارم تا این اشکال را برطرف کنم و آن را به تمامیت برسانم . یکی از راه حل ها این است که وقتی کسی به من حرفی می زند از او سوال می کنم و بی تفاوت از کنار آن رد نمی شوم . و بعد متوجه می شوم که اصلا طرف با من نبوده است و این طوری چیزی در دلم نمی ماند .
صحبت استاد : معما چون حل گشت آسان شود .
صحبت از جمع : یکی از خصلت های خوب من این است که بسیار رک گو هستم . و این به خاطر آن است که مغزم درگیر چیزی نباشد . و من از خیلی بچه گی این طور بودم . و همه هم این را می دانند که من همینم که هستم .
صحبت از جمع :من این سوال را انتخاب کردم که آیا آدم موفقی هستید ؟ می گویم بله . و آن از زمانی که به ذهن دارم در کارها آنچنان که توقع داشتم موفق بودم و این باعث شد که در زندگی و کار حس خوبی بود و حس شکست و ناامیدی نداشتم و این باعث شد که در همه جا آرامش داشته باشم و برای خودم این را گذاشته بودم که هرچیزی که برایم پیش می آید خیر است . و آن را خیر و موفقیت برای خودم می دیدیم . و واقعا هم دیدم که در همه زمینه های کاری و درسی و خانوادگی عین موفقیت است .
صحبت از جمع : در مورد خصلت بد من یک شخصیتی را دارم که دوست دارم هرکاری را عالی انجام دهم . منتها یک مقداری در این زمینه به بیراهه رفتم . و این که اگر کاری را کسی انجام نمی داد من خودم را ملزم می دانستم که باتمام نیرو آن کار را انجام دهم . و بعد دیدم که این یک ظلم به خودم هست . فکر کردم که چرا این خصلت را دارم ؟ زیرا فکر می کردم که من مرکز کره زمین هستم و اگر این کار را نکنم همه چیز تعطیل می شود. این خصلت را از زمان جوانی که شروع کارم بود داشتم . تاثیر آن بیش از حد سن جسمی من بود که خستگی جسمم را به همراه داشت .
.
استاد :میدانی چرا از وقتی رفتی سر کار این قصه آغاز شد. چون آن موقع که دختر خانه بودی تحت تسلط پدر و مادر بودی بسیار از کارها را آنها انجام میدادند و شما اصلاً در خودت نمی دیدی با آنها مقابله کنی و فقط تسلیم می شدی و وقتی رفتی داخل محیط کار دست و پای شما باز شد شروع کردی جولان دادن تقصیر هیچکس هم نبود فقط میخواستی جبران کنی آن محدودیتی را که در زمان دختری داشتی بعد از اینکه وارد محیط کار شدی عرضه کنی و آن محدودیت ها را بشکنی از اینکه آن محدودیت ها را شکستی آزاد شدی و جولانت را دادی و آن جوری که میخواستی رفتار کردی مغبونی؟ خوشحالی ؟ فکر میکنی خوب بود برای شما؟
ادامه صحبت از جمع : از نظر کار بله، ازنظر اینکه بعد از 35 سال کار یک وجدان راحت دارم، یعنی وقتی به پس خودم نگاه میکنم آبادی می بینم اما اگر همه همکاری می کردند اینقدر خسته نمی شدم.من رضایتمندم.
استاد : بسیار خوب، شما چیزی را بردی که برا خود شما است بقیه که رضایتمند نیستند که، هر چیزی هم که آدم در دنیا بدست می آورد در ازای آن باید یک چیزی هم بدهد قبول هست؟ و آن چیز فرسودگی جسمی است اگر آنرا با آن شدت گرفتی این را از دست دادی درسته ؟
استاد: من میخواهم چهار سوال را که البته دوست می داشتم اینجا جواب میداید، چهار سوال را صادقانه جواب بدهید. اول این را به من بگویید چند تا از شما مطلق به سوالات نگاه نکردند و جواب ندادند؟ روی آن کار کردید یا نه؟ اختیار با شماست. چند نفر اصلاً کار نکردند؟ ما احترام میگذاریم به آن چه شما می اندیشید ، شما هم احترام بگذارید به آن چیزی که خودتان فکر می کنید کاملاً محترم است و اصلاً قرار نیست همه یکجورجواب بدهند. من در همه عمرم با همه ی چیزهایی که دیدم از من هیچ کس نتوانسته بشنود در نهایت ناامیدی و سختی بشنود که بگویم من آدم بی ارزش هستم و چقدر مخالف این جمله و این کلمه هستم و چقدر زجر می کشم وقتی آدمهایی اجازه میدهند دیگران این کلمه را بکار ببرند و بعد می خواهند روی آن کارکنند من اصلاً این را دوست ندارم اصلاً جایش نیست و می خواهیم برویم به آن سمتی که هیچکس اینطوری در زندگیش نیندیشد. همه صاحب ارزش هستند.
چهار سوال را یادداشت کنید و خواهش میکنم حتماً جواب بدهید، نه جواب بدهید به آن فکر کنید. من دوست دارم با شما فعلاً بازی کنم، اجازه میدهید؟ شما متوجه می شوید یک کمی پیش بیآیید. می دانید چند سال است که من گفتم و شما گوش کردید بعد هم آخر سرهایتان را تکان دادید که آخ آخ آخ من آخرش هم هیچی نمی شوم. نه! من می خواهم به شما بگویم شما چقدر چیزی هستید که تا الآن به آن نگاه نکردید. خاکسترهای زیادی روی شماست که گوهر وجودتان زیر خاکستر قایم شده و میخواهیم در بیاوریم. اجازه بدهید به من کارم را انجام بدهم با من همکاری کنید این آخرین تلاش من است و بعد از آن اگر جواب ندهد می روم و دیگر نمی مانم.
1- آیا رابطه شما با پدرتان پر از مهر و صلح است؟ چرا ؟ از کی ؟ حالا چه تاثیری در زندگی شما دارد؟
بعضی ها می گویند پدر ما از دنیا رفته، اشکال نداره بعد از این همه سال که از دنیا رفته هنوز رابطه شما با او چه جوری است؟ میگوید هیچی دیگر طرف از دنیا رفته، دروغ می گویی من می دانم به آن فکر کن می بینی که دروغ می گویی.
رابطه شما با پدرتان پر از مهر و صلح است؟ چون آن پدرهایی که از آن دنیا می آیند گله و شکایت می کنند من خوب نبودم اما در دنیا برای بچه ام پدری کردم زحمت کشیدم هنوز هم من را ول نمی کند.
2- آیا رابطه شما با مادرتان پر از مهر و صلح است؟ چرا ؟ از کی ؟ حالا چه تاثیری در زندگی شما دارد؟
3- در کودکی چه کسی را بیش از دیگران می خواستید؟ چرا؟ از کی ؟ حالا چه تاثیری در زندگی شما دارد؟
از آن سوالها نه که پدرت را بیشتر دوست داری یا مادرت را؟ نه واقعاً به آن فکر کنید. در دوره کودکی با چه کسی بیشتر از همه اُخت بودید؟ دختر همسایه، مادر بزرگ، خاله؟ من نمی دانم با یکی بیش از بقیه اُخت بودید. همه ی اینها این سه پرسش را میخواهد چرا ؟ از کی ؟ حالا چه تاثیری در زندگی شما دارد؟
4- در کودکی از چه کسی بیش از دیگران گریزان بودید و فرار می کردید؟ چرا ؟ از کی و کجا ؟ حالا چه تاثیری در زندگی شما دارد؟
هر کدام اینها به شما نشان میدهد شما کی هستید و به شما می گوید در کوله ای که روی پشت شماست چی با خودتان تا حالا آوردید به درد نگهداشتن میخورد یا نه؟ در جواب سوالات دوست عزیز نه را به راحتی نگویید چون یک نه می گویید و از بقیه پرسشها خلاص میشوید اما یک صندوقچه ی شما باز نمی شود. توجه بگذارید داخل درون وجود ما من می گویم حُّقه، چرا این کلمه توی مغز من بوده؟ حقُّه می دانید چیست؟ کوزه های گلِی کوچکی که طرح سرامیک بود و در کوره می پختند و می آوردند برای اسباب بازیها ولی واقعاً عین کوزه، من به اینها می گویم حُّقه ما یک ردیف قفسه داریم در وجودمان پر از اینها مملو، و در هر کدامش آنروزی که آمدیم همه اینها پربوده، روزی که به دنیا آمدیم همه ی ما آن قفسه را داشتیم و این قفسه های ما پر از چیزهایی بوده دلچسب و عالی، بهترین ها داخل آن بوده، پر از این چیزهای خوب بوده، خوب پس چی شد؟ کجاست؟ ما به مرور که در دنیا زندگی کردیم هر بار یکی از اینها را برداشتیم با توجه به شرایطی که در آن بودیم، خوشم نیآمد، ریختم توی جوی، خالی که نمی ماند دوباره آن را پر کردم اما این بار با چی؟ این ها را باید پیدا کنید، چه آنهایی را که خالی کردید و دوباره پر کردید گذاشتید سر جایش بعد هم خیالت راحت که پُراست اما از چی ؟ چه آنهایی که اصلاً تا حالا پیدایش نکردی و صندوقچه ی اصلی جواهرات شماست و هنوز باز نشده ما باید آنها را پیدا کنیم و می شود که پیدایشان کرد. این چیزی که در دنیا باید در فرصتی که داریم پیدا کنید و جستجو کنید و به همه عرضه کنید. جواهرات را به گردن می آویزند به پیشانی می آویزند به دست می آویزند که همه ببینند جواهری که داخل یک کیسه است و ته صندوقچه و هیچکس از آن خبر ندارد جواهر نیست به درد نمی خورد آن باید بدرخشد که همه ببینند. ما تلاشمان بر این است که این کوزه ها این حُّقه ها را پیدا کنیم و داخلش را نگاه کنیم.
سوال از جمع: با وجودی که تعدادی من را قطعاً آزار دادند باعث سختی شدند برای من اما همان موقع هم فکر کردم از هیج کسی بدم نمی آمد من همیشه می گویم بین سختی و آزار باید برای خودم یک تفاوتی قائل بشوم ممکنه سختی هایی هم ایجاد کرده باشند ولی هرگز از دستشان ناراحت نشدم و از آنها بدم نیآمده به هیچ عنوان. برای این سوال کردم که برایم واضح شود.
استاد: خوب است، حالا بگذار یک چیزکوچولو به آن اضافه کنم من همیشه فکر می کردم از هیچکس بدم نمی آید و بدم نمی آمده و همه را هم دوست می داشتم و همه را هم بخشیدم هرکس که آزارم داده و واقعاً اینکار را کردم. اما یک جریانی من را وادار کرد که دوباره بازنگری کنم، در بازنگری دیدم که من در همه ی مواردی که در زندگیم پیش آمده و باعث آزارم شده خیلی بزرگواری کردم. خوب دقت کنید، خیلی بزرگواری کردم، گذشت کردم و رد شدم، تلافی نکردم بزرگوارانه و بزرگوارانه آزار ندادم، بخشش کردم، خیلی خصلت خوبی است خیلی عالیه. اما این کیسه وقتی برگشتم و نگاهش کردم هنوز سر جایش بود چون من بزرگوارانه به آن نگاه کرده بودم حذفش نکرده بودم و هنوز بار آن روی دوشم است برای همین یکبار دیگر همه را بیرون کشیدم دوباره از اول تماشایشان کردم. خوبه خوبه خوبه آن موقع بزرگواری کردی و از آن عبور کردی. بزرگواری میدانید یعنی چه؟ یعنی من بزرگم و تو کوچک، چون تو کوچکی من از تو میگذرم و رد می شوم. اما این بار دیگر اینجوری نگاهش نکردم پایا پای به آن نگاه کردم و به این نقطه نگاه کردم اگر نبخشم اش چقدر دیگر از زندگی من را میخورد ؟ چقدر دیگر از طراوت و شادابی من را میخورد؟ معامله خوبی نیست، معامله کردم گذاشتم کنار، همان است فرقی ندارد که، ولی یک فرق عمده دارد من دیگر بزرگتر از بقیه نبودم من به اندازه ی آن بقیه بودم و در این نگاه مجدد به خودم هم نگاه کردم خودم را قربانی تصور نکردم. از تو می گذرم من با تو کاری ندارم اما یک بخشش به خاطر خودم است چون من ارزش این را دارم که زندگی کنم و ارزش این را دارم که از دیگران دلگیر نباشم، عصبانی نباشم، نگران نباشم، ناراحتی نداشته باشم، پی بردم به ارزش خودم، میخواهم شما به ارزشهایتان پی ببرید،
صحبت از جمع: پیرو صحبت شما می خواهم این را اشاره کنم تنها حس خوبی که این تجربه دارد رها شدن است، سبک و قدرت تصمیم گیری برای مراتب بعدی، خیلی عالیه.
استاد: من این را بگویم و بعد از شما خداحافظی کنم. من تجربه ای را کردم که هرچه داشتم، هرچه که داشتم این هرچه که می گویم پول نیست، جان نیست آن هرچه که به شما می گویم عشق است، یک عشق بی پایان، یک عشقی که هیچوقت تمام نمی شود گذاشتم در یک سینی یا چیزی مثل آن و با خودم بردم و تقدیم کردم ولی متاسفانه دراین عشق من یک پنجه ای کشیدند، خیلی آزارم داد یعنی آزاری به اندازه ی همه ی آزارهایی که تا آن سن رسیده بودم و تحمل کرده بودم خُب چکار کنم؟ برای آن گریه کردم، برای آن خشم گرفتم، برای آن گلایه کردم، برای آن همه ی چیزهایی که یک آدم عادی دیگر می کند من هم کردم، خودم با خودم و در نهایت رسیدم به این که، اینطوری نیست تو همان عشقی اگر یکی مزه ی عشق را نمی فهمد، بوی آن را نمی فهمد، رنگش را تشخیص نمی دهد به تو ربطی ندارد باز هم این را می گذارم توی سینی هر کجا بروم با خودم می برم اصلاً مهم نیست دیگر و این بار مطمئنم دیگر کسی نمی تواند درآن پنجه بکشد چون عشق من نقطه ضعف دیگر ندارد، تمام شده است، او کشید برای اینکه نقطه ضعف داشت ولی الآن دیگر ندارد تمام شد. شما باید به اینجا برسید که همچین از وجودتان ببخشیدکه هیچی نتواند تو را تکان دهد.

نوشتن دیدگاه





تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید