منو

شنبه, 23 آذر 1398 - Sat 12 14 2019

A+ A A-

پرسش و پاسخ شماره شصت و پنجم

  • نوشته شده توسط مدیر سایت
  • دسته: پرسش و پاسخ
  • بازدید: 98

بسم الله الرحمن الرحیم

سوال: روزی که ختم انعام در حسینیه داشتیم دو دریافت جالب ، هنگام خواندن داشتم . یکی اینکه خدا میفرماید :" خداوند میداند شما چه بدست آوردید ." تکسبون . چه کسب کردید . ظاهر قضیه این است که چه روزیی به ما میرسد ؟ من امروز این دریافت را داشتم که فقط خداست که میداند من از لحظه ای که بدنیا آمدم تک تک دیده ها ، شنیده ها و موقعیتهایی که داشتم چه تاثیری روی ذهنم گذاشته ؟ چه معانیی تولید کردم ؟ فقط اوست که میداند من با خودم و معناهایی که تولید کردم چه بلایی سرخودم آوردم .اگر قرار است از این معانی هم رها بشوم فقط خودش میتواند کمکم کند . هیچ روانشناس و قرص ودستوری نمیتواند به من کمک کند . خیلی این برایم جالب بود که در آن رهایی از گره های تنهایی و ترسم فقط ازاو بخواهم . یک آیه دیگر هم خیلی زیبا بود . در انتهای آیه میفرماید : " آیا کسی که میداند با کسی که نمیداند یکی است ؟ "بعد من دیدم که اصلا من چه میدانم ؟ بچه معنا ؟ به این معنا که چه چیزی خیرم است ؟ اصلا چه ماموریتی دارم ؟ و خدا من را در چه شرایط و موقعیتی می پسندد؟ هیچ چیز در مورد این نمیدانم ؟ آن چیزی که خواسته های من را تشکیل میدهد یک مجموعه ای از نیازهای جسمی و تاریخی و ترسهایم ، نگرانیها و آرزوهایم است . یعنی خواسته من بر این پایه هاست که در هیچکدام هم نه میدانم خدا چه میخواهد ؟ نه رضایت او از کجاست ؟ دیدم در جهل مطلق هستم . 

استاد : در لحظه زندگی کردن را الان مدت زمان زیادی است هم هم در موردش فکر میکنم هم گفتگو میکنم و هم سعی میکنم تجربه کنم و خیلی جالب است که خیلی هم زود در میروم . چون در آن نمی مانم و خیلی زود از آن در می آیم . الان یک اتفاق خیلی جالبی که افتاد این بود که شما که راجع به ختم انعامی که در حسینیه اداره و تلاوت و گفتگو شد صحبت میکردید . شما از چیزی صحبت میکردید که من در آن بودم . یعنی دیگر از این بالاترنمیتواند باشد که چون من خودم در این جریان بودم پس باید تمام توجهم در این مسئله باشد . بعد ، شما که گفتگو میکردید در صدم ثانیه از گفتگویت خارج شدم و رفتم در آن فضایی که انعام میخواندیم . خب چه گفتم ؟ همانی که همیشه خیر ما را یادآور میشود و خیر ما را به ما میدهد من را برگرداند . گفت : اینجوری . کجا میروی ؟ برگرد . این است آنی که تو دنبالش میگردی دارد میگوید . تو گوش کن . خیلی زیباست . آن ختم انعام را آنطور اداره کردیم . شما از آن بهره بردید . حالا داری بهره مندیت را تعریف میکنی . به من گفت : کجا میروی ؟ برگرد گوش کن . یک اتفاق جالب دیگر هم افتاد شاید بد نباشد با شما سهیم بشوم . در این هفته ای که گذشت یک روز در یک زمانی من کاملا در خانه تنها شدم .و یعنی هیچکس نبود حتی همسرم هم نبود هیچکس نبود . برخاستم که بروم و وضو بگیرم . از دم میزم که تقریبا این کنج است تا برخاستم که به عقب ساختمان به سمت حمام بروم تا تجدید وضو کنم خیلی فاصله نیست . .ولی ازآنجا تا به مقصدم برسم نمیدانم چقدر طول کشید . چون در هر لحظه اش ماندم و ایستادم و در هر لحظه اش جای شما بسیار خالی به اندازه چند سال گریه کردم . کاری که خیلی به ندرت انجام میدهم . و وقتی به در حمام رسیدم که وارد بشوم از این حالت خارج شدم . دیدم چقدر خسته ام . انگار یک صبح تا عصر طول کشیده و زمان برده . دیدم در این فاصله کوتاه همه قصه هایم را برای خدا تعریف کردم . همه قصه هایی که من را آزار میداد . تمام قصه ها را تعریف کردم . قصه هایی که به شما نمیتوانم بگویم اما من و او نداریم . چون من و او یکی میشویم . قصه من قصه او هم میشوید . آنوقت قصه ام را برایش گفتم و خیلی خوب بود .شما همه تان دنبال یک مجسمه عینی بیرونی هستید . چنین چیزی نداریم . اگر همچین چیزی را بفهمی آنوقت میتوانی بفهمی که امیر المومنین فرمود : من خدایی را که نمی بینم پرستش نمیکنم . پس امیرالمومنین چطور می بیند ؟ اگر او میتواند ببیند من هم میتوانم . پس من هم میتوانم ، تو هم میتوانی . به رتبه هایمان هم کاری ندارد . بطور دائم با ما و در کنار ماست . حتی وقتی کار بد هم میکنیم باز هم باماست . یک متنی را در یکی ازاین فضا ها میخواندم . نمیدانم کجا بود ؟ خیلی برایم مهم نیست کجا و از چه کسی خواندم ؟ مهم چیزیست که خواندم . میگوید : یا امام زمان چه شبها که تا سحر برایم گریه کردی . چرا ؟ برای جهل و نفهمیدن و بهره نبردنمان گریه کردی و من حالا میگویم : خدایا ! چه لحظاتی که من باید گریه میکردم و تو پناهم میدادی . من رو داری کردم و تو برای من گریه کردی .چطوری اینها را جبران کنم ؟ نه ؟ اگر دنبال اینها نباشیم ماه رمضانمان دوباره همان ماه رمضان پارسال و پیارسال است . تمام میشود دوباره من هم میشوم همان . تو هم میشوی همان . تا سال بعد اگر زنده بمانیم . بله ، از دم مبل تا دم حمام که بروم برای وضو گرفتن نمیدانم چقدرطول کشید ؟ فقط وقتی به خودم آمدم دیدم دارم از خستگی میمیرم . انگار ساعتهاست که راه میروم . ساعتهاست که حرف میزنم و آنقدر گریه کردم که تمام قسمت جلوی لباس من خیس بود . پس معلوم است خیلی زمان برده . با یک دقیقه و دو دقیقه این اتفاق نمی افتد . این مال شما هم هست . خانمی که آمد خوابش را برای من تعریف کرد و به من گفت به او گفتند : میخواهند تو از آنچه تعلقات گذشته است بمیری و بیرون بیایی که حتما هم خیلی بد بوده و خودش گفت : بله ، خیلی بد بوده . الان وقت بیرون آمدن است . الان چراغها روشن است . هیچ جا تاریک نیست . هر کس دلش میخواهد بیرون بیاید بسم الله ، بیا بیرون . برای هیچ چیز در زندگیم متاسف نیستم . برای هیچ چیزی هم غمگین نیستم . هر آنچه که دارم حتما بیش از این نتوانستم کسب کنم . نه اینکه اندازه ام همانقدر است . بیش از این نتوانستم کسب کنم . پس اگر تقصیری باشد من مقصرم .
سوال: بعد از اینکه درک کردید که باید درزمان حال باشید و هیچ آینده نگری نداشته باشید و گذشته را واکاوی نکنید و اگر در همان لحظه باشید از حیات و نورزندگی شما هم مثل بقیه مخلوقات برخوردار هستید . نه تنها این در مورد گذشته بلکه در مورد آینده هم صدق میکند . میخواهم بدانم حتی در مورد شادیها ، سوره انعامی که خیلی قشنگ بود و شما رفتید و بلافاصله در صدم ثانیه برگشتید حتی در زیباییهای معنوی هم نباید برگردیم و به درونش برویم ؟ منظورتان این است ؟ که حتی در آنها هم توقفی نباید باشد ؟ به آنها هم نگاه نشود ؟
استاد : شما اصلا اختیار دار نیستید .
ادامه ی سوال: پس چرا میفرمایید رفتم و در صدم ثانیه برگشتم ؟ یعنی نباید اینطور میشد ؟ و نباید نگاهش میکردید ؟
استاد : نه ، منظور من این نیست . شما در این لحظه که زندگی میکنید تمام لحظه های مورد نیازت همین جاست . درد ما این است . فکر میکنم اگر بخواهم یک چیزی را بیشتربفهمم . تجربه ای را داشته باشم و اندوخته کنم باید اینجوری شال و کلاه کنم و برگردم بروم عقب . اصلا همچین چیزی نیست . شما اینجا نشستید . خداوند بهشت را چطوری توصیف میکند ؟ میفرماید : بهشت آنجایی است که حس میکنی دلت انگور میخواهد . خوشه انگور جلوی دهانت می آید . گاز میزنی . اگر آنطوری باشد که تو باید لابلای تمام درختهای میوه گم بشوی . اصلا نباشی . جا ندارد . بهشت آنجایی است که در هر لحظه هر آنچه که نیاز تو باشد در آنجا حاضر است . خداوند میفرماید : آنجا به تو میدهم . من هم نمیدانم . حتما هم میدهد شک ندارم . اما من زرنگ شدم . خودش من را زرنگ آفریده . گفتم : اینجا نشان بده ببینم این چیست ؟ میفرماید : میخواهی اینجا ببینی ؟ این است . اصلا تو لازم نیست برگردی عقب به آن ختم انعام . همانجا که به آن فکر میکنی آن مطلب مورد نیازت جلوی تو حاضر میشود میبینی . من این را میدانم . چون آدمی کمی جلوتر از دماغش را نمیتواند ببیند . این اینقدر را هم خیلی ها نمیتوانند ببینند .باورکنید . خب سخت است این را نمیتواند درک کند . ولی اگر بخواهی که چنین باشی حتما میشود . اگرادعا بکنی که با خدا حرف میزنی . او حرف میزند و تو میشنوی دروغگویی . اگر مدعی باشی که خداوند در مقابلت می ایستد . تو حرف میزنی او حرف میزند با همدیگر و همدیگر را می بینید بازهم دروغگویی . چون خدا دراین قالبها نمی گنجد . اما فی الواقع با تو حرف میزند و تو با چشم درونت او را می بینی . آن بصیرت توست نه بصرَت . آن سمیع بودن توست نه شنیدنت . اینها با هم دیگر خیلی فاصله دارد و توباید این فاصله را صفر کنی . یعنی باید برسی به آنجایی که آنچه که با این دوچشم بیرونیت می بینی در حیطه بصیرتت قرار بگیرد نه در حیطه بصرت . هیچ ادعایی نیست . بروید تجربه کنید . اما خیالبافی نکنید . خیالبافی سَم است . اگر میخواهید پیش بروید رهاسازی کنید . رها کنید . آنوقت رها که میکنید خیلی اتفاقات می افتد که برای شما همه چیز را قابل دسترس میکند . پس بصیر و سمیع بشوید . اما مفتی نیست . چون شیطان هر لحظه شما را وسوسه میکند . هر لحظه خوشیهای زودگذر را جلوی چشمتان می آورد . انتقامهای لحظه ای را پیش چشمتان می آورد و شما را توانا جلوه میدهد . تو میتوانی انتقام بگیری . پس بگیر . حق توست . برو بگیر . من همیشه به زن و شوهرهایی که مشکل داشتن گفتم : خدا طلاق را گذاشته برای روزی که زن و مرد دیگر نمیتوانند زندگی کنند . نمیتوانند ادامه بدهند . هیچ اشکالی هم ندارد . هیچ چیز حرامی هم نیست . اما تو واقعا آنجایی هستی که دیگر نمیتوانی ؟ این خیلی مهم است . که تو جایی هستی که دیگر نمیتوانی ؟ اگر دیگر نمیتوانی ، بله . برو جداشو .
سوال: این که می گویید رها کنید، چند بار دیگر هم گفته بودید نحوه ی این چیست؟ چطور باید رها کنیم ؟
صحبت از جمع: من تجربه خودم را به دوستمان می گویم شاید برای ایشان یک راهکاری باشد. تمام آن چیزی را که ایشان را ناراحت می کند، خوشحال می کند، نگرانشان می کند، مضطربشان می کند، اصلاً درگیرشان می کند یعنی یک چیزی آن داخل شما را دارد درگیر می کند، بنویسید یعنی یک ورق و یک جای آرام که فقط خودتان باشید شروع کنید بنویسید از تمام چیزها حتی احساساتتان را نسبت به آنچه که بروز می کند مثلاً الآن میخواهم او را بزنم هر چیزی می خواهم الان به او فحش بدهم، می خواهم او را بکشم، می خواهم به او لگد بزنم به او مشت بزنم همه اینها را بنویسید در ورقی که دارید ماجرا را می نویسید تمام آن احساساتتان را هم بنویسید بعد یک بار آن چیزهایی را که نوشتید را نگاه کنید. من کاری که خودم کردم این است که سعی می کنم اضافات آن را خط بزنم یعنی اینکه ببینم چقدر آن را من ساختم یعنی بصورت واقعی آن بیرون اتفاق نیفتاده است مثلا یک نفر آمده به من فحش داده مثلا گفته تو چقدر عوضی هستی خُب این را من نوشتم بعد پشت این که گفته عوضی من دارم فکر می کنم که این هم منظورش بوده ؟ این هم منظورش بوده ...... همه اینها را که نوشتم اینها چیزهایی بود که من خودم به آن قضایا اضافه کردم آن فقط یک کلمه به من گفته بود تو چقدر عوضی هستی سعی می کنم آن اضافات را به نسبت خط بزنم بعد کم می شود یعنی آن سه تا چهار صفحه ای را که نوشتم در مورد خودم در تعطیلات عید ده الی دوازده سال را نوشتم چیزهایی که ناراحتم می کرد از هر آدمی که در زندگی من بوده و با او ارتباط داشتم حالا از او ناراحت بودم، یک سری توقعات از او داشتم بعد نشستم و آن اضافات را که خط زدم خُب خیلی کم باقی ماند بعد شروع کردم به اینکه خُب من حالا موضوع زندگی من واقعاً اینها است؟ می خواهم با اینها باشم؟ اینها را نگه دارم؟ در گنجه ای که همه جواهرات و الماس قایم می کنند من چه چیزهایی را قایم کردم؟ یعنی سعی کردم بعد از اینکه نوشتم با آن مواجه بشوم. در آن لحظه ای که این اتفاق برای من افتاده بروم و آن شدت ناراحتی را در خودم ببینم بعد دیدم که نه من الان می خواهم یک زندگی دیگری بکنم و اصلا هم این قضیه ،الان دیگر من را ناراحت نمی کند ضمن اینکه ممکن است که شما بخواهید یک سری کارها را در مورد آن مسئله انجام بدهید مثلا اینکه او یک چیزی را به من گفته و یک چیزی شما به او گفتید بعد الآن می بینید که واقعاً این جوری است که شما باید بروید و از او معذرت بخواهید یعنی درست است که او شما را ناراحت کرده بود ولی شما هم چیزی بدتر از آن را به او گفتید لازم است که کاری برای آن کرد مثلا من در آن جایگاه می دیدم که یک جایی باید بروم و عذرخواهی کنم و زنگ زدم و عذرخواهی کردم گفتم ببخشید من از این قضیه از شما ناراحت شدم ولی احساس کردم که خودم کار بدتری کردم یعنی اگر قرار است برای آن مسئله کار بکنید برایش انجام دهید و اینکه در نهایت پاره اش کردم و در روخانه ریختم و ایستادم ورقه ها را نگاه کردم. شما همیشه این را به ما می گویید و ما کلاً از اینکه با خاطرات بد خودمان روبرو شویم، چیزی که ما را مشغول می کند سخت به سراغ آن می رویم همین که در درونمان می گوییم می دانم که از چه چیزی ناراحتم از این و آن ناراحت هستم حالا آن را ول کن تو که نمی خواهی با اینها باشی ولی آن نوشتن و یک جورهایی با آن مواجه شدن و خط زدن همه آنها و در نهایت پاره کردن آنها واقعاً رهایی می دهد. پیشنهاد من این است که شما یکبار اینکار را بکنید و ببینید برای شما کار می کند.
استاد: اشکال ما از تنبلی ما است همیشه می گوییم می نویسم، اینکار را می کنم، این را حتماً انجام می دهم و درست است ولی معمولا هم نمی کنیم. حالا گفتگوی شما را که من گوش می کردم من همه سالهای عمرم اینکار را کردم نوشتم ولی بعد از اینکه دوباره خواندم شدم یک آدم دیگر، نفر سوم .آن را که نوشته بودم و خودم خواندم و برای خودم عزاداری کردم، گریه زاری کردم، احساس تأسف و تأثر کردم همه اینکارها را کردم و آخر سر گفتم من تأسف دوست ندارم من اصلاً خوشم نمی آید که کسی برای من تأسف داشته باشد آنوقت پاره کردم آن زمان در میدان یک جوی آبی داشتیم می ریختم در جوی آب یک دقیقه هم می ایستادم و نگاه می کردم.اما پیشنهاد شما را باز من جالبتر دیدم که بنویسیم هر آنچه را که به اصطلاح کردیم و هر آنچه را که الان دل ما می خواهد بکنیم مثلا من گاهی اوقات عصبانی می شدم از دست بعضی ها دلم می خواست او را زمین بزنم و بنشینم روی او باور نمی کنید خدا می داند ولی از بس که مأخوذ به حیا بودم هرگز از حیطه خودم بیرون نیامدم ولی دلم می خواست اینکار را بکنم الان با خودم فکر می کردم که بنویسم چه کرده با من و من از چه چیزی عصبانی شدم و دلم می خواهد با او چکار کنم که خلاص بشوم بعد وقتی که می خوانم نگاه می کنم یک ذره هم اغراق می کنی اینجوری هم نگفته بود، تو می گویی داد زد اما داد هم نبود یک ذره صدایش را بلند کرده بود بعد اینها را شروع می کنی تصحیح کردن همه اینها را کم ،کم، کم بعد آخر سر می گویی خُب بابا این چکار کرده بود که تو دلت می خواهد بزنی زمین و بنشینی رویش دلت می خواهد بد و بیراه به او بگویی و همه مردم بفهمند. شروع کن به این که مجازاتها را کم کن، مجازاتهای اضافه را کم کن بعد آخر سر ببین هر مجازاتی که باقی مانده واقعاً در شأن آن خطا هست یا نه؟! به این نگاه بکن و در آخر تصمیم بگیر که اینقدر بزرگوار هستی بعد از اینکه به این نتیجه رسیدی که در شأن او هست یعنی این گناه و این خطایی که در حق من کرده حداقل مجازاتش این است. وقتی به اینجا رسیدی ببین که اینقدر بزرگ شدی که ببخشی؟ اینقدر بزرگوار هستی؟ اینقدر دل به خدا داری که آن بنده خدا است که تو آبرویش را ببری یا یک چیزی بگویی خدا دلگیر بشود؟ حاضری دلگیری خدا را بخری؟ اگر به اینجا رسیدی آن وقت ریز ریزش کن و دور بریز برود. بله خیلی راهکار خوبی است راهکار تو از راهکاری که من همه سالها عمرم انجام دادم راهبردی تر و بهتر و کاملتر است.
ادامه صحبت از جمع: من بعد از اینکه پاره کردم یک امامزاده هم رفتم چون واقعاً ناراحت بودم یعنی احساس می کردم وای این حجم از نوشته حالا مگر من را ول می کند؟ یک امامزاده رفتم و از آن آقایی که آنجا دفن بودند درخواست کردم که شما برای من دعا کنید چون من دیگر نمی خواهم با این چیزها زندگی کنم و ادامه بدهم آنها هم برای من آدمهای جدیدی هستند و دستاورد امسال برای من در بهار این بود که گفتم تمام برگهای درختان ریخته و دوباره برگها جوانه زده و درآمده است خُب تو بعنوان یک انسان آمدی که اشرف مخلوقات باشی خدا به درخت و جنگل و زمین این فرصت را داده و به من و تو هم این فرصت را داده خُب تو هم آن برگهای اضافه را آن افکار و آن چیزهای بدی که در ذهن ما بود را می توانی بریزی و دوباره از نو جوانه بزنی و این فرصت را از خداوند طلب کن و واقعاً از آن آقا خواستم که برای من دعا کنند که بتوانم این کار را بکنم و تمام شد یعنی آن عزاداریها تمام شد.
سوال: سوال من این است که یک سری اهداف را در زندگی را برای خودمان در نظر می گیریم از کجا بفهمیم که اصلاً اینها وَهم نباشد ؟ با توجه به آن بحثی که زمانی همراهی با امام و آن داستان حضرت خضر و حضرت موسی را که شما فرمودید اصلا ما باید خودمان هدفی داشته باشیم؟
استاد: زندگی یک حرکت رو به جلو است ، شما بیشترین چیزی که درگیر آن می شوید اصل زندگی نیست وَهم زندگی است یعنی چه؟ الآن شما در خانه ات نشستی !خانه داری قدری هم پول داری این یک درد عمومی است برای همین دارم عنوانش می کنم، دائم داری فکر می کنی این پول اُفت می کند؟ من خانه ام را بزرگ نکردم؟ یک چیزی با آن نخریدم؟ و در این قصه ببین توی اینکه شما یک حرکت رو به جلو داشته باشی اگر بتوانید خریدی بکنید یا یک ملکی بخری یا یک کار دیگری بکنی شکی نیست و خوب است که اقدام کنید ببینید آیا خانه ها را می توانید معاوضه کنید یا کاری می توانید بکنید یا به زخم کاری می توانید بزنید، ببین این برای روزمره زندگی شما است، بیرون از شما باید باشد ولی این در شما است، دعوا سر این است این تفکر توی شما است، می گوید خُب من دارم فکر می کنم ولی تو فکر می کنی برای بیرون از خودت، خانه در وجود شما که نیست ؟! بیرون از شما است وقتی شما از دنیا می روید خانه را که با خودت نمی بری؟! اما می بری هر آنچه که در اندیشه درون این خسته دل وجود دارد با خودت می بری پس بنابر این، این به درد نمی خورد. در وَهمیّات و توهمات یک زندگی در آینده اگر غوطه بخوری غلط است اما بعنوان یک کار روتین به آن فکر می کنی خانه ام کوچک است و می خواهم آن را بزرگ کنم بچه ام بزرگ می شود،و بعد به اندوختن سرمایه شروع می کنم چه اشکال دارد؟ اما وقت نماز مشکلت این است که وای پولم چه شد؟ کنار دوستت به گفتگو کردن می نشینی همه ی ترسهایت را به جان او می ریزی او هم مریض می شود او هم همه ی ترس هایش را به دوست دیگری می ریزد، این غلط است. اما سوال شما که آقای فلانی شما می دانید خانه چند درصد بالا رفته است؟ ایشان می گوید فلان مقدار بالا رفته است، باشد به آن فکر می کنم، چون تو می خواهی معامله کنی ، اما یک طیف عظیم مثل یک موج اقیانوسی تو را می گیرد دلار بالا رفت، همه چیز پایین آمد آن را چکار کنم؟ این را چکار کنم؟ -به یک اقیانوس سیاه تبدیل میشود ، این بد است وگرنه برای آینده کاری انجام دادن در حد توان امروزت نه فردا هایی که شاید بیاید چون اصلا معلوم نیست آن فردا بیاید ثانیا اصلا معلوم نیست آن توان ،توانی باشد که شما به آن فکر کرده بودید ،امروز با این توانت چه کاری می توانی انجام بدهی؟ خیلی ساده آن را انجام بده . یک آقایی از دوستان قبل از عید به من زنگ زد گفت حاج خانم از آنجایی که توی شستشو خیلی حساسی ( راست می گوید من بیشتر از خورد و خوراک به مواد شوینده اهمیت می دهم چون همه چیز باید تمیز باشد ) ممکن است بعد از عید سه چهار ماهی بحث مواد شوینده دچار مشکل بشود یک کمی برای خودت بگیر نگه دار چون او هم اهل این حرف ها نیست که بگیرد انبار کند ، من در حد اینکه نرم کننده ی لباس یکی یا دو تا ، پودر مثلا یک کیسه ، در این حد شروع کردم خریدن و تو کمد گذاشتن اما هرگز به این فکر نکردم که من یک محتکر هستم و هیچ وقت هم به این فکر نکردم که کار زشتی کردم گفتم برای اینکه سلامت خانواده ام را بتوانم تا یک حدی پاکیزگی شان را نگه دارم تا این بحران عبور کند( ما که نمی دانستیم که سیلاب می آید ) به این اندازه خرید کردم، به این آینده نگری می گوییم اما اگر می آمدم یک کانتینر مواد شوینده می خریدم کجا قایم می کردم ذلت می کشیدم بدبختی می کشیدم این غلط است .
ادامه ی سوال: ریشه ی ترس و طمع یک جاست؟
استاد: یک جاست طمع هست که ترس را می آورد یا شاید هم دو تایی برادر هستند ترس است که بعدا طمع را می آورد.
ادامه ی سوال: اینکه قرآن می گوید که دنیا بازیچه است یعنی یک بازی که انجام می دهیم دچار ترس و طمع نمی شویم ؟
استاد: شما بزرگ می شوی زن می گیری بچه دار می شوی کارمند می شوی درس می خوانی اینها همه بازیچه است چون هیچکدام را وقتی می روی نمی بری میبری؟ این بازی دنیاست.
ادامه ی سوال : یعنی رسیدن به اینکه دنیا بازیچه است فقط حرف نیست .
استاد: حرف نیست باید در قلبت بفهمی. من گاهی اوقات فکر می کنم متاسف می شوم که کودکی بچه هایم را از بس نگران بودم زمین نخورند، همه چیز بخورند کم نیاورند، از تربیت چیزی کم نیاورند ، آی چنین نشوند... من اصلا بچگی اینها را نفهمیدم الان وقتی بچه های کوچک را می بینم با لذت نگاه می کنم بعد می گویم متاسف هستم برای خودم خدا به تو اولاد داد که تو نگاهش کنی کِیفش را ببری لذتش را ببری زحمتش را هم بکشی با خودت چکار کردی؟ زودتر از موعد به خاطر حرص و جوش زیادی از حد شکسته شدی داغون شدی به چه درد خورد؟ هیچ آنها هم بزرگ شدند خوب است که اندیشه کنی برای بچه ات کاری بکنی یا برای بچه ات همه چیز را فراهم کنی ولی یادت باشد شما صاحب یک توانی هستی خارج از آن حرکت کنی عقلانی نیست بعد از عقل با قلب هم دیگر جور در نمی آید . فکر می کنم توی هواپیما ست که می گویند اگر اتفاقی افتاد اول جلیقه ی نجات خودت را بینداز ماسک خودت را بزن بعد بغل دستی ات را، چون برای او می گذاری که او نمیرد ، اگر تو مُردی چکار می توانی برای او بکنی؟ به خصوص اگر بچه باشد یا پیر باشد به چه دردش می خورد؟ هیچی او هم می میمیرد .
سوال: من متوجه ارتباط این دو صحبت شما نمیشوم یکی اینکه راجع به ختم انعام صحبت شد گفتید شما یک لحظه عقب برگشتید بعد دیدید همه ی آن چیزایی که می خواهید همین الان اینجا حاضر است احتیاج به برگشت نیست، ولی تو آن قصه هایی که ما قرار است بنویسیم و داریم می نویسیم باید عقب برگردیم یعنی چاره ای هم وجود ندارد.
استاد: برای شما بله شما با الان من فرق می کنید چون من گفتگویی را آغاز کردم که توی آن گفتگو این برگشت به عقب جا نداشت ، (کجا داری می روی؟ از آن ختم انعام هرآنچه که تو می خواهی برداری الان دارد گفته می شود گوش کن.) اما شما در یگ گفتگوی اینجوری نیستی شما در گفتگوی با خودت هستی پس باید برگردی ماجراهایت را نگاه کنی و از آن حیطه اصل آن را خارج کنی با این کاملا فرق می کند .
صحبت ازجمع: من می خواهم دو تا نکته به مجموع گفتگوها اضافه کنم در واقع فقط می خواهم پر رنگش کنم و آن هم این است برای رها کردن بیش از اینکه لازم باشد برایش یک کارهایی انجام بدهیم لازم است یک تصمیمی بگیریم یک انتخابی بکنیم. رها کردن قبل از اینکه یک فرآیند اجرایی باشد یک فرآیند انتخابی است یعنی ما یک جایی از زندگی مان باید بایستیم و رها کردن را انتخاب کنیم و وقتی انتخاب را انجام دادیم یک فرآیندهایی پیش می آید یک کارهایی را انجام می دهیم که قادر به رها کردن می شویم توی تجربه ی من اگر توی سالهای گذشته یک جاهایی قادر نبودم رها کنم الان که به آن نگاه می کنم می بینم که علی رغم ادعای من رها کردن انتخاب من نبوده است واقعیت این است که من در موقعیتی ایستاده بودم که انتقامم را بگیرم وقتی انتخاب من حقیقتا در اعماق قلبم گرفتن انتقام است ادعای اینکه من می خواهم آن موضوع را فراموش کنم و رها کنم صرفا یک ادعاست و باهزارتا تمرین هم اتفاق نمی افتد موضوع این است که ما باید بایستیم ، جمله ی فوق العاده ای دوستمان گفتند (اینکه من به آن نگاه کردم و بعد از خودم سؤال کردم آیا همچنان می خواهم اینها را در گنجه ی خودم نگه دارم؟ انتخاب من این است؟ چیزی که من برای زندگی ام می خواهم که بایستم و در درون قلبم با این آدمها سر وکله بزنم؟) این انتخاب سرآغاز فرآیند رها کردن است یعنی اگر قبل از همه ی این نوشتن ها قبل از همه ی این گفتگو های ذهنی انتخاب مان حقیقتا رها کردن نباشد این نوشتن فقط می شود تهیه ی یک لیست از مجموع انتقام هایی که می خواهیم بگیریم . در گفتگوی دوست دیگرمان به نظرم یک وجه تمایزی هست بین نگاه کردن به گذشته به طور آگاهانه با نگاه کردن به گذشته به طور افتادن در سِیر ، به این معنی که آن چیزی که من فکر می کنم آن چیزی که ما با آن درگیریم و کار هم نمی کند این است که دائما در گذشته زندگی می کنیم و گمان می کنیم که در حال داریم زندگی می کنیم ولی اینکه من آگاهانه بدانم که الان دارم منشا یکی از حرفهایم را در گذشته پیدا می کنم این خیلی متمایز از این است که من می نشینم یک ربع نیم ساعت وقت می گذارم یک کاغذم جلویم می گذارم شروع به نوشتن می کنم و یک چیزی را در گذشته پویش می کنم این متمایز از این است که من در مواجه با روزمره ام، مثال میزنم فرضا من با برادرم مشکل دارم تا می آید به من می گوید باز این کار را انجام ندادی، من یادم می افتد بابا تو که همان آدمی هستی که همیشه می خواستی من را تحقیر کنی، این فرآیند که ما در گذشته زندگی کنیم متمایز از این است که در نقاطی از زندگی مان بایستیم و آگاهانه به گذشته نگاه کنیم تحت عنوان پویش تحت عنوان جستجو برای پیدا کردن قدرت اینکه منشا اثر را پیدا کنم و وقتی پیدا کردم دیگر آن قدرتش را روی من از دست بدهد به نظرم آمد که این دوتا را باید از هم متمایز کنیم.
استاد: من یک پیشنهاد دیگر هم دارم من فکر می کنم هر کدام از شما یک قبرستان شخصی هم می خواهید کار قبرستان این است که هرکس که از دنیا می رود و دیگر جسمش به درد نمی خورد روح هم که دیگر رفت می آیند بالاجبار می برند و آنجا به خاک می سپارند تمام می شود اگر یک وقتی شما بخواهی به آن فردی که از دنیا رفته سری بزنید در عمل بر سر یک گوری می نشینید که فقط مشتی خاک توی آن هست و یک نام رویش هست والسلام من فکر می کنم اگر شخصی بخواهد خودش را خلاص کند خیلی درگیریش بالاست خوب است یک گورستان هم با خودش داشته باشد مدام دانه دانه ماجراهای گذشته را نگاه بکند بررسی کند اینها را به مرحله ی مرگ برساند غسالخانه بشورد دفن شان کند. شما دیدید کسی بالاترین عزیزش از دنیا برود وقتی غسالخانه شستند تو خاک آن دفن کردند جرات و جسارت اینکه برود خاک را پس بزند و برود آن را دربیاورد داشته باشد؟ اصلا چنین چیزی نداریم اگر ما هم یک قبرستان این مدلی داشته باشیم هرچه که تو گذشته هست مدام دانه دانه نگاهش کنیم بعد آن را بشوریم تمیزکنیم خاک را توی قبرستان مان پس و پیش کنیم این را دفن کنیم دیگر اگر برگردی هم نگاهش کنی فقط یک اسم است دیگر ماهیتی وجود ندارد.
سوال: من از قبل عید که شما فرمودید ترس هایتان را بنویسید به هیچ عنوان هیچ ترسی را نمی بینم با اینکه من خودم می دانم و واقف هستم ترس هایم زیاد است ولی یک دانه هم نه می توانم بنویسم نه می توانم ترس هایم را درک کنم اصلا انگار که هیچ ترسی ندارم و این معضل شده چون وقتی شما می فرمایید من خودم را مقید می کنم دفترم هم زیر میزم گذاشتم در می آورم بعد دوباره می گذارم نمی توانم واقعا بنویسم اولین بار است که با این موضوع درگیر شده ام .
استاد: به خصوص در اضافه وزن بگویم که خیلی شایع است می خواهد چاق نشود بعد عاشق شیرینی است عاشق گوشت است عاشق روغن حیوانی و غذاهای چرب است ولی خوب نباید بخورد چون چاق می شود مدام اینجوری می گوید من از غذاهای چرب بدم می آید من از گوشت بدم می آید من از این بدم می آید من از آن بدم می اید و این انقدر تکرار می شود به یک نقطه ای می رسد که می خواهد گوشت را بخورد حالش به هم می خورد و آنوقت دیگر باور می کند که از گوشت بدش می آید و فراموش می کند یک روزی گوشت خیلی دوست داشته است این اتفاق برای تو افتاده است تو ترس هایت را همه را لحاف کرسی کردی شاید یکی از دلایلش این است، چون من بارها اینجا گفتم من از بچگی هیچوقت نمی گفتم از چیزی می ترسم یا چیزی می خواهم یا انتظاری دارم بالاخره اینها تاثیر می گذاریم من روی تو ، تو روی من ، تاثیر گذاشته است یک لحاف کرسی روی ترس هایت کشیدی که دیگر دیده نشود در آن اعماق تاریکی بماند ولی این غلط است خیلی آرام برگرد اصلا مهم نیست که شما بترسید چه اشکالی دارد؟ بترسید؟ مگر همه ی آدمها نمی ترسند؟ بعضی از ترس ها کاملا منطقی است و بجاست و باید باشد چه بهتر که بدانی که می ترسی و نزدیک نمی شوی بعضی از ترس هاست که نابجاست پس آن را نگاه کن این لحاف کرسی را از دور ترس هایت باز کن آنوقت ترس هایت آشکار می شود من می توانم به تو بگویم از چه چیزی می ترسی ولی به درد نمی خورد چون این را خودت باید باز کنی امتحان کن ببین چه می شود .
صحبت ازجمع: من یک موضوعی را می خواستم با جمع در میان بگذارم در رابطه با فرمایش شما یک چیزی برای من باز شد و گفتم با جمع سهیم بشوم و آن اینکه توی گفتگویتان یک چیزی که برایم یک لحظه تصویرش شکل گرفت این بود که گفتم توی طبیعت در پیچیده ترین و دشوارترین مراحل سخت ترین طوفان ها بارندگی ها نهایتا وقتی تمام می شود من تو تجربه ی خودم هیچوقت ندیدم هیچ درختی در واکنش به اینکه دیشب طوفان بوده افسرده بشود پلاسیده شود و خشک بشود ممکن است که یک ساقه ای شکسته باشد و ارتباطش با منشا حیات قطع شده باشد و درواقع بمیرد این برایم خیلی زیبا بود .
استاد: هیچوقت نمی شود دید این درخت را به آن درخت گله می کند می گوید وای چه ترسناک بود وای چه سخت بود وای وای وای من تا آخر عمرم یادم نمی رود که چه ترسی کردم یا چه بر من گذشت هیچکس ندیده است.
ادامه ی صحبت : و زیبایی آن این است فردای طوفان با دیروز طوفان نهایتا هیچ فرقی نمی کند شما اگر طبیعت را یک روز قبل از طوفان دیده باشید یک روز بعدش هم که ببینی همان است نه دغدغه ای هست نه درگیری هست نه ماجرایی هست اگر برگ که داشته رشد می کرده همچنان دارد سبز می شود اگر درختی قدش بلند می شده است همچنان دارد بلند می شود می خواهم بگویم چیزی که برایم خیلی عجیب است چون من این چند وقت خیلی درگیر بودم دیدم اگرچه من در یک دو راهی هستم نهایتش این است که اصلا نمی دانم درستش کدام است ولی چرا حالم بد است؟ جالب اینجاست متوجه شدم چیزی که باعث میشود که حالم بد است این نیست که من نمی دانم که امسال تنبیه شدم که نرفتم یا تشویق شدم چون انتخاب خوبی کردم که نرفتم، اصل مطلب این سردرگرمی نیست که من را ناراحت می کند بلکه یک داستانی است که من در اعماق قلبم فکر می کنم که تنبیه شدم حتی اگر یک گزینه ای گذاشتم نه شاید امتحان بوده است من تنبیه شدم، این حالم را بد می کند بنابراین می خواهم بگویم خود مراحل طوفان ها ما را پژمرده نمی کند ما را افسرده نمی کند ما را اگر درخت باشیم پلاسیده نمی کند آن چیزی که دارد ما را پلاسیده می کند چیزی غیر از این داستان هاست و این گشایشی بود و برای من اتفاق فوق العاده ای بود.
استاد: راست می گوید من هم قبول دارم من هم باور دارم خیلی مهم است به آن فکر کنید از اینها راحت نگذرید.
صحبت ازجمع: در خصوص همین نوشتن هفته ی پیش شما به من توصیه کردید در مورد ترس هایم بنویسم من برای اولین بار بعد از سی و اندی سال این را تجربه کردم من الان یک هفته بود می خواستم بنویسم اصلا شرایطش پیش نمی آمد مدام فکر می کردم که حتما باید تنها باشم هیچکس نباشد سکوت باشد بنشینم بنویسم شما گفتید شروع کن قصه ی خودت و دخترت را بنویس من اول کار شروع کردم به نوشتن رفتم تو مشکلی که با یک خانم دیگه ای داشتم بعد مساله ای که با همسرم داشتم دیدم دیدم یک چیزهای پرت و پلایی دارم از این ور و آن ور می نویسم دور شدم از آن قصه ای که شما گفته بودید بنویسید دیدم تنها چیزی که ننوشتم قصه ی خودم و دخترم بود من در این قصه درگیری هایم را نوشتم من با این درگیرم با او اینجوری هستم آنجوری هستم انقدر هم با یک دست خاصی نوشتم که بعدا که خودم نگاه کردم تشخیص ندادم که این را خودم نوشتم یک جوری بود که خودم تعجب کردم البته می دانم که روی مساله ای تمرکز ندارم من همیشه این مشکل را داشتم پرش ذهنی ام خیلی زیاد است در آن واحد به چهار پنج تا موضوع دارم مدام فکر می کنم این مشکل را همیشه داشتم ولی توی نوشتن نمی توانستم به آن هدفی که دلم می خواست در نهایت برسم
استاد: بروید سرگذشت نویسندگان بزرگ عالم را بخوانید خیلی هایشان مثل تو شروع کردند هرچه نوشتند پرت و پلا بوده است بعدا جمع شد بعدا نظم گرفت . یک سالهای زیادی شما پرت و پلا اندیشیده است اندیشه ها هم وقتی روی کاغذ می آید جز پرت و پلا چیز دیگری نمی تواند باشد و هیچ اشکالی هم ندارد تا این پرت و پلا ها بیرون نیایند و تبدیل به نوشته نشوند اصل ماجرای آن بیرون نمی آید اجازه بده پرت و پلا ها نوشته شود ،گاهی اوقات ما تعیین کننده چیزی هستیم که می نویسیم، ولی یادتان باشد که شما دوتا هستید، یکی دیگر هم آن تو هست، او سعی می کند منضبط باشد و توانا و درعین واحد چهار پنج مطلب را باهم هندل کند اما فی الواقع نیست، و یکی از چیزهایی که او را می ترساند اینست که همه بفهمند که نیست، برای همین هم هیچوقت نمی نویسد، چون می داند وقتی می نویسد همه اش رو می شود، دوست ندارد بنویسد، این کسی که در درون شماست و آن جوری نیست که در بیرون است، به او فرصت نشر و نما بدهید، اجازه بدهید خودش را بروز بدهد حتی اگر پرت و پلا می نویسد بگذار بنویسد، شما نگاهش کنید و بگوئید نه منطقی اش اینست که اینطور باشی، بعد آرام آرام اینقدر این کار را باهم می کنید تا بر هم منطبق می شوید آن وقت آن موقع روز رهایی شماست.
ادامه صحبت از جمع: جالب اینجاست بعد از اینکه نوشتم خیلی سردرد گرفتم، بعد گفتم چه کاری کردم!!!
استاد: اشکال ندارد نا امید نشوید و ادامه دهید.
صحبت از جمع: من همیشه در مورد ذکر استغفار با این ذکری که شما فرمودید، در آن 300 مرتبه تعداد استغفار، بخش بندی کردم، هیچوقت نشده استغفار را بگویم اما در ذهنم نباشد در مورد چه می گویم؟ 100 تای اول را در مورد کوتاهی هایی که با خالقم ائمه اطهار و آن بخش از کاری که مربوط به روح من می شود، 100 تای دوم را قرار دادم با انسانهایی که در ارتباطم با آنها، بزرگترین بخش که مرا آزار می دهد (شما بهتر میداندی 30 سال کارکردن با بچه های مردم با تیپ فکری من که فکر می کردم قانونی دارم کارم را انجام می دهم، سختگیریهایم...) حالا وقتی می بینم بچه ها از سختگیری هایی که به خاطر خودشان که نظم و قانون باشد و عادت کنند، در هر حال آنها آسیب می دیدند، روزی نیست که در این بخش از خدا نخواهم سر نماز که خدایا تو میدانی ندانسته بوده و فکر می کردم کار درست می کنم الان فهمیدم، من کجا میلیونها بچه را پیدا کنم تا بتوانم حلالیت بطلبم، من هم فکر می کردم من اصلاً ترسی ندارم، کم کم که دوستان صحبت کردند ترسهای خودم را شناختم و بعضی ها هم مرحله اش گذشته و شاید اگر پیش بیاید دیگر نترسم، مثلاً در نوجوانی تلاش کردم شنا یاد نگرفتم چون عمیقاً از آب می ترسیدم و می دانستم از آنجا که چندین بار در حوض بزرگی که داشتیم افتاده بودم این ترس می آید.
صحبت از جمع: من در این مدتی که در رابطه با ترس کار می کردیم آمدم با ترسهایم مواجه شدم، می دانستم که چه چیزهایی مورد ترس من هستند چند اقدام انجام دادم که این ترسها از بین بروند، بعد به خودم گفتم برای اینکه بفهمم از چه چیزهایی می ترسم هر بار هر حرکتی که در روز انجام می دهم دقت کنم از چه چیزی می ترسم، روزها با افراد مختلف و در مورد مسائل مختلف که صحبت می کردیم متوجه شدم از برادرم و خواهرم و بچه هایم هم می ترسم، مثلآً می ترسم اگر این حرف را به برادرم بزنم از من بِبُرد، در حالی که این حرف حق است و باید می زدم، برای همین صحبت کردم گفتم باید اینکار را انجام دهم، بعد مدتها هم فکر می کردم که چرا این بحث را می کنی، من به این نتیجه رسیدم که چون باعث رسیدن به هر تحولی و رشدی باید آن ترسهایی را که دارید رها کنید تا بتوانید پرش کنید، من در مواجهه با مسائل متوجه شدم از خیلی چیزها می ترسم، از بچه ام می ترسم که نکند اگر در قضیه ای افراط کنم او مرتکب کار زشتی بشود، احساس کردم چه حالتهای بدی ست و در هر موردی که شناختم ترس دارم با خودم گفتم هر اتفاقی افتاد باید اینکار را انجام دهم و مواجه بشوم با آن ترسم و اگر قرار است حرف حقی باشد بزنم، این شجاعت را در خیلی از موارد پیدا کردم، من قبل از این نمیدانستم از آنها می ترسم، وقتی زندگی می کنیم باید نگاه کنیم ببینیم این کار را برای چه انجام دادی؟ چرا می گذاری فلان کس به تو ظلم کند؟
استاد: شکر خیلی خوب، بسیار عالی.
صحبت از جمع: یک جمله ای را از یک عزیزی در این حوزه شنیده بودم، ایشان می گفت مرزهای دنیای شما را ترسهایتان می سازند، وسعت زندگی تان دیوارهایش ترسهایتان است، هرچه این دیوارها بازتر باشند شما زندگی وسیعتری خواهید داشت، مثال خیلی ساده آن که در مثال دوستمان کاملاً مشهود است اینست که ببینید ترس از اینکه من آن چیزی که در دلم هست را با برادرم در میان بگذارم چطور روابط ایشان را با برادرش محدود می کند، یک جایی ممکن است سالها از دست برادرش ناراحت باشد و شاید هیچوقت اجازه رشد رابطه ایشان با برادرش را نمی دهد، ما خیلی چیزها را به اطرافیانمان نمی گوییم (گفته های ناگفته)، ممکن است من در همین جمع به یک سری آدمها نگویم کار شما مرا به شدت ناراحت کرد، نهایتاً رفتارم باعث می شود هیچوقت با آن آدم صمیمی نشوم، او هیچ وقت به خودش اجازه ندهد با من صمیمی شود، درحالیکه می توانستم به راحتی آن را ابراز کنم در حالیکه ترسم را رها می کردم از اینکه به او بگویم فلانی این کاری که کردی مرا ناراحت کرد، نه تنها متوقف نمی شدم ممکن بود رابطه من با آن آدم وارد یک سطح جدید بشود، چطور این ترسها زندگی ما را محدود می کند، دیوارهای ما را کوچک می کند از یک خانه دو سه هزار متری در یک اتاق 12، 13 متری زندگی می کنیم.
استاد: یادتان است یک تسبیح آوردم اینجا وسطش یک گره ای را ایجاد کردم که به دو تکه بزرگ و کوچک تبدیل شد، گفتم که کل این تسبیح روزی شماست در دنیا، اما شما در تکه کوچک هستید خودتان اتنخاب کردید داخل همانجا باشید، اگر بس تان است همانجا بمانید اما اگر شاکی هستید این تاب را باز کنید، چون هم تکه بزرگتر را به دست می آورید و هم آن تکه کوچک را دارید، کسانیکه تاب خوردگی را باز نمی کنند چون می ترسند.
صحبت از جمع: می گویند کافر همه را به کیش خود پندارد، از جایی که خودم سلطان ترس هستم از هر کسی چیزی می شنوم می گویم این ترس برای من هم هست، در حرفهای دوستمان چیزی که برای من نمایان می شد، ترسی از آسیب بود، قبلاً از دوستمان شنیده بودم که خدا می تواند ما را به خاطر کار بدمان تنبیه کند، وقتیکه به آن نگاه می کنم به نظرم می آید انگار این تنبیه را من به خدا تفویض می کنم چون منتظرم به من آسیب برساند، و آن کسی که الان قدرت دستش است و در جایگاهی ایستاده من این را به او میدهم که بیا مرا اذیت کن، چون من یک کار بد کردم، سؤال من همینجاست که ترس از آسیب از جایی نشأت می گیرد وگرنه هزار نفر هستند که مداد می افتد می گیرند حتی اگر برای چشمشان اتفاقی افتاده باشد باز دفعه بعد جرأت می کنند مداد را بگیرند، ولی برای من شاید هیچ وقت این اتفاق نیفتاده ولی بازهم جرأت نمی کنم همچین کاری را بکنم، با اینکه می دانم احتمال خطرش کم است، یک ظرف پلاستیکی می افتد چه خطری می تواند داشته باشد؟ نهایتش اینست که می افتد و محتویاتش می ریزد، شما در مورد ظرف که مثال می زدید گفتم که شاید من از تنبیه بعدش هم می ترسم، با افتادن ظرف شاید ظرف طوری نشود ولی بزرکتری که والد است بیاید بگوید چرا این ظرف افتاد؟
استاد: همه اینها قدری برمی گردد به دوران کودکی ما، بچه هایی که با بزرگتر ها زندگی می کنند آدمهای با دیسیپلینی هستند زیادی از حد منضبط و سختگیرند، این ترس بعد از اتفاق برای بچه ها در این محیطها زیاد است و این ترس بعد از اتفاق باعث می شود که در مقابل اتفاقات نتوانند واکنش نشان دهند چون حداقلش اینست که من نبودم، تقصیر من نبود، ترس یک سپر دفاعی ست برایشان، من نبودم که، یا به من نگفته بودند که بگیر، این مال من نبوده باعث می شود کمکشان کند و نجاتشان دهد، برای همین بایستی به این نکته توجه کنید، برگردید نگاه کنید ببینید چطور میشود؟ بعضی ها در محیط مدرسه، دیدید دوستمان چه می گفت راجع به معلم؟ این اتفاق در محیط مدرسه می افتد، برای خود من این اتفاق افتاد، اول دبستان سه چهار روز بود مدرسه رفته بودیم، خانم معلم الفبا را همه را روی تخته درس داد، بعد هم گفت پوشه کاغذی، کاغذ رنگی، چسب و قیچی هم می گیرید روی آنها هر حرفی را با یک رنگی در می آورید و با چسب به این پوشه می چسبانید، من هم به پدرم گفتم او گفت درس شماست، کار من نیست که، آن معلم که نفهمید شما هم به من کمک نمی دهید، در نتیجه فردا که رفتم مدرسه خانم معلم بعد از ساعت چهار و نیم که زنگ خورد گفت همه بمانند، آنهایی که نتوانسته بودند بیاورند، طبیعیست آنهایی که آورده بودند مادر پدرهایشان کمک کرده بودند، پدر من معتقد بود بچه باید خودساخته شود، مدرسه ما زیرزمینهایی داشت ما که نمی دانستیم داخل آن چیست فقط یک پنجره های دود زده خاک گرفته داشت وقتی نگاه می کردیم هیچ چیزی نمیدیدیم، بعضی از بچه ها که توهمات قوی داشتند می گفتند مار دارد، ما این را می دانستیم، خانم معلم ما را در کلاس نگه داشت و بقیه را فرستاد، ما گریه کردیم، بچه های کلاس ششم آمدند به جای اینکه ما را دلداری بدهند، گفتند آخ آخ شما را می خواهند بکنند در آن زیرزمین، وای فردا از اینها چه می ماند؟ من تا آخر دبیرستانم در هیچ روزنامه دیواری شرکت نکردم، هم شعر می گفتم هم داستان می نوشتم و هم کلاً مدیریتم در این کارها خوب بود، می گفتند تو چرا دست بلند نمی کنی؟ می گفتم من نیستم حتی مادرم را خواستند که با این همه استعداد چرا شرکت نمی کند؟ می توانستم دهها روزنامه دیواری با موضوع درست کنم ولی هرگز از این استعداد استفاده نکردم چون می ترسیدم، بعدها متوجه شدم، هزاران بهانه برای خودم داشتم من درس دارم، من کار دارم، اینهاهزینه بر است و الی آخر، اما واقعیتش این بود که من می ترسیدم، این ترسم فقط ناشی از آن معلم بود که هفته اول مدرسه به من تحمیل کرد، اینهاهست ولی امروز اینکار را نمی کنم بحث کتابم که مطرح شد غلط گیریهایش را خودم انجام دادم، بعد طرح روی جلد خواستند، گفتم طرح روی جلد نمی خواهم، یک طرحی بدهید خودتان، طرح روی جلد فرستاد گفتم کم است خودم گشتم چند خط از یکی از دلنوشته هایم پیدا کردم هم خواندم هم تایپ کردم و برای او فرستادم، همه کارهایش را خودم انجام دادم، هیچ ایرادی هم نمی بینم، پایش بیفتد باز هم می کنم، چون دیگر الان نمیترسم، دیگر از آن بابت ترسی ندارم.

نوشتن دیدگاه





تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید