راهکاری برای خود شناسی بخش دوم
منو

سه شنبه, 30 مرداد 1397 - Tue 08 21 2018

A+ A A-

راهکاری برای خود شناسی بخش دوم

 بسم‌الله الرحمن الرحيم

امروز صبح در یک رویای واقعاً چند دقیقه ای نه خیلی زیاد ، دیدم یک اتاق خیلی کوچک است ولی سقف خیلی بلندی دارد . من بودم و چند نفر اما بیرون از اتاق ازدحام عجیبی بود . آدم های زیادی منتظر ایستاده بودند . دیدید آدم ها وقتی یک جایی تجمع می کنند و می خواهد داخل بروند چه همهمه ای می کنند ؟ درست آن شکل . سه نفر حرف می زدند . من روی آن ها را نمی دیدم . از آدم ها یک سوالی می کردند . سوال آن ها این بود : " آیا می خواهید در روزی به درازای پنجاه هزار سال بالا بروید ؟ " آیه ی شریفه ی قرآن است دیگر . آیه ی 4 سوره ی معارج . می دانید اکثراً گفتند : بله . من جیغ می زدم : نگوئید بله . برای شما خوب نیست . این کار را نکنید . تا به خودم رسید . اولی که برای همه می گفت تا می خواست برای من بگوید نگذاشتم جمله اش به آخر برسد و گفتم : نه نمی خواهم . گفت : فهمیدی چه گفتم ؟ گفتم : بله . من نمی خواهم . دوباره تکرار کرد و گفتم نه نمی خواهم . سه باره تکرار کرد و گفتم نمی خواهم . من درازای 50 هزار سال را نمی خواهم و تعجب کرده بودند . تعجب کرده بودند که چرا من گفته بودم نمی خواهم . از من پرسید که نمی خواهی از لذایذ دنیا بهره ی بیشتری ببری؟ فوری گفتم : نه . دومی گفت : اگر در دنیا برای تو فقط خیر و نیکی مقرر کنند چطور ؟ بازهم گفتم : خیر . سومی تا آن لحظه فقط شنونده و ناظر بود و من صدایش را نشنیده بودم ، به صدا آمد که چرا این همه اصرار داری که در این دور نباشی ؟ گفتم این ها نمی دانند که پنجاه هزار سال یعنی دوری سخت . سرگردانی در دیار زمین . من نمی خواهم . او گفت : تو چرا اینطور شدی ؟ گفتم : چون تنها عشق به خدا دارم و نگاهم فقط به یک سو است آن هم به خدا نه کس دیگری . دیگر تصاویر برای من جلوه ندارد . هرچه دیرتر بروم دیرتر می رسم . آنقدر هیاهوی بیرون زیاد شده بود و این سه نفر در بهت و حیرت من را نگاه می کردند . این مسايل آدم را دلزده می کند . من حق دارم . من فقط یک سو را نگاه می کنم .
جلسه ی پیش عرض کردم که دالان های داخلی تان را پیدا کرده و وارد شوید و از آن طریق خودتان را بشناسید . نمی دانم چقدر به این مطلب توجه داشتید و عمل کردید . من حرفم را می زنم ، چراغ سردر ورودی های مسائل را هم روشن می کنم . بیش از این هم تکلیفی به گردن ندارم . خیلی زود هم برای هر انسانی دیر می شود . این جمله ی عظیمی است و خیلی از شما هم آن را به کار می برید اما واقعاً نمی دانید یعنی چه ؟ این جمله برای بعضی ها تصور مردن را پیش می آورد . خیلی زود دیر می شود یعنی آدم زود می میرد و نگاه می کند و می بیند که آدم نیست. مردن یک بخش کوچک این مسئله است . بگذارید شرح بدهم . هیچ وقت توجه کرده اید که بسیاری از تغییرات در طبیعت در زمان خاص اتفاق می افتد ؟ نه زودتر از آن و نه دیرتر از آن . مثل کوچ پرندگان . کوچ پرندگان را نگاه کنید . یا حتی کوچ حیوانات قبیله ای و گله ای . این ها در یک زمان مشخصی می بایست کوچ کنند . از سرما به گرما یا از گرما به سرما . وگرنه اگر در آن زمان انجام نشود ، حیوانی که باقی می ماند دچار سرگردانی و عسرت و بالاخره شاید هم مرگ به سراغش بیاید . پرندگان در هوای برفی زمستان قادر به کوچ دسته جمعی و پیدا کردن راهشان نیستند . حیوانات دیگر مثل خرس قطبی ، تا یک زمان خاصی فرصت دارند که تغذیه کنند ، خوب بخورند ، خوب شکار کنند و بدنشان را به اندازه کافی قوی کنند و در وقت معین به خواب می روند و دیگر کاری نمی شود کرد . در زمان معینی هم از خواب بیدار می شوند . درخت ها را در یک زمان خاصی می شود هرس کرد . می دانید که هرس کردن چی است ؟ کاری که شهرداری انجام می دهد . سر همه ی درخت ها را خالی خالی کرده است . اما همین درخت ها یک ماه دیگر به درخت های بزرگ و تنومند تبدیل می شوند . اما در یک زمان خاص می شود این کار را انجام داد . خارج از این زمان انجام دهید ، درخت خشک می شود . خراب می شود . طبیعت قانون مند است . حتی اگر ما در طبیعت دستکاری کنیم که در آخر سر هم خسارت زده خواهیم شد ، اما طبیعت قانون مند است . در یک جمع بودن و به سوی آگاهی قدم برداشتن هم این قاعده حکم می کند . یا باید با جمع باشی یا نباشی . در جمع تجربیات ، آزمون و خطاها و شناخت مسائل ، هر کدام دارای یک جایگاهی است . از این جایگاه نباید عدول کرد .
خودشناسی که هفته ی پیش از آن حرف زدم و در کلام بزرگان خدا آمده است دارای دو مرحله است . دو مرتبه و دو درجه است . مثل کارشناسی و کارشناسی ارشد . هرگز کارشناسی ارشد مثل کارشناسی نیست . کاملاً متفاوت است . پس چون کارشناسی را خواندید کارشناسی ارشد به درد تو نمی خورد . یا اصلاً کارشناسی را نخوان و یک دفعه برو کارشناسی ارشد . نمی شود . امکان پذیر نیست . نگاه کردن به عملکردهای بیرونی حتی نیات درونی را هفته پیش گفتم . برای شما یک دالان باز می کند که به آن وارد شوید . حسنی که در این دالان وجود دارد قدم به قدم یک پلاکارد زده و یک توضیح داده است .
من به شما مشاور درونی دادم و شما می روید پیش یک نفر دیگر حرفت را می زنی و همه ی چیزهایی که در دلت است باید به او بگویی من به شما مشاور درونی دادم ، مشاور در آنجا نشسته است . شاخ شمشاد که تو در بزنی و در را باز کند . من چرا این را گفتم ؟چون به تو جواب می دهد . 99% مسائل بیرونی شما و اتفاقات بیرونی شما اگر دالانتان را طی کنید در آن انتها علت بیرونی و آن علت درونی یکی نیست . علت بیرونی یک لباس شیک پوشیده ، یک وجاهتی گرفته و عرض اندام می کند . اما در آن انتها لباسش زشت و کثیف است و بوی تعفن می دهد . تا این تعفن را نشویید و در نیاورید به هیج جا نمی رسید . شما می خواهید با یک منبع تعفن دائماً حرکت کنید و یک گالن عطر هم به خودتان بزنید و خوشبو باشید . خب نمی شود که . این ایام خون از گلوی من پائین می رود . شما علت واقعی جریانات بیرونی تان را پشت بیانتان پنهان می کنید . چون علت خیلی زشت و منفور است . مایه ی خجالت است . اگر آدم صادقی باشید حداقل صادقانه با خود درونی تان روبه رو می شوید . اعتراف می کنید که این علت واقعی خیلی زشت و ننگین است و من باید آن را حذف کنم . اگر چنین کردید ، یکی یکی عوامل خود زشت درونی اصلاح می شود . آن وقت خود به خود هم به کلاس بالاتر قدم می گذارید . این خیلی زیبا است . البته اگر توانستید از این خودهای زشت درونی بیرون بیائید . و واقعاً تا تجربه اش نکنید قابل فهم نیست . تا لمسش نکنید درکی از آن نخواهید داشت . ولی بسیار زیبا است . روح ، نفس ، عقل ، خیال ، درجات هرکدام این ها و ارتباطشان را با دیگر عوامل جهان هستی . می دانید اکثر عارفان چه می گویند ؟ یک چیزی دیشب می خواندم خیلی جالب بود . می گوید : آنکه خود را شناخت خدا را شناخت و آنکه خدا را شناخت ماهیت تمام اشیاء را می شناسد . خب حالا یعنی چه ؟ به پرنده نگاه می کند به خزنده نگاه می کند به آن چهارپا نگاه می کند به گیاه نگاه می کند . دیگر نمی تواند لگد بزند . دیگر نمی تواند لگد بزند . گربه را پیشتش کن . چرا لگد می زنی ؟ می گوید گربه منفور است . من هم دوست ندارم . من اصلاً نزدیک گربه نمی شوم ولی لگدش نمی زنم . با من کار نداشته باشد من با آن کاری ندارم . چرا ؟ چون یک مقدار خیلی کم فهمیده ام که از خدای من با او است . شنیدن کی بود مانند دیدن . من گفتم شما شنیدید اما دیدید ؟ اگر دیده بودید آزارتان به هیچ کس نمی رسید . ببینید از صبح تا حالا چند نفر آزار زبانتان را کشیده اند ؟ یا آزار زبانتان را صراحتاً شنیده اند و کشیده اند یا آزار فکرهای درونی تان را کشیده اند . در ذهنتان چند دفعه آن طرف را آوردید و یقه اش را گرفتید و دوتا کشیده هم زدید ؟ دو تاهم لگدش زدید ؟ تو ندیدی او هاپو شد و بغل دستی اش را گاز گرفت و با او دعوا کرد ؟ تو بغل دستی او را گاز گرفته بودی نه خود او . چون تو او را از داخل جویدی و گازش گرفتی و او از بیرون یک نفر دیگر را گاز گرفت .
یک دفعه ی دیگر هم می گویم و دیگر هم نمی گویم ، بروید و خودتان را بشناسید . اولین درجه ی خودشناسی ، خودشناسی فقط پیدا کردن اخلاق های بد نیست ، این شناخت ، این خودشناسی در اصل شناخت الفبا است .حتی در حد کلمه هم نیست چه رسد به جمله و رساله . خودتان را بشناسید و تصفیه کنید . این همه زباله را با خودتان این طرف و آن طرف نبرید . وقتیکه خودتان را تصفیه کردید و پرنور و شفاف شدید ، از بیرون به شما نگاه کنند می فهمند چه چیز در شما جریان دارد . آن موقع که می گوییم خدا به ذات با تک تک سلول های شما است ، دیده می شود . و عین این اتفاق برای شما می افتد در مورد دیگران . آن وقت هر لحظه و هر ساعت و هر روز شما سرشار از شگفتی خواهید بود . باید زحمت بکشید . بیائید تا انتها را ببینید . گفتن آن مثل بسیاری از مطالب قبلی که آسان بدست آمده بود آسان هم رها کردید . دیگر هم نمی گویم . اگر شما مرد میدان هستید این همه تمرین داده ام بروید و تمرین کنید .
دیگر نمی گویم.چون همه این چیزهایی که به شما گفتم از بس ساده به چنگ شما افتاد همان طور ساده هم آن را رها کردید.
.فقط یاد شما باشد من به شما گفتم با دیوهای درونی خود به این وادی نمی توانید وارد شوید.خوب شاید بپرسید اگر ما نخواهیم وادی دوم را ببینیم چی ؟هیچی با همان غول بچه هایی که درون شما زندگی می کنند. در شکم شما ای خدا ای کاش در من این قدرت را داده بودی من می توانستم به آنها نشان بدهم آن وقت هایی که در شکم های آنها چیزهایی حرکت می کند که آنها متوجه نمی شوند می گوییم چه چیزی شده ؟ می گوید گاز است.گاز معده صحیح است ولی شما نمی بینید یک چیزهایی کوچکی هم با آنها راه می رود پر از غول بچه هستید.اگر غول بچه ها را ببینید خوابتان نمی برد.اگر فکر می کنید که دوست دارید با غول بچه ها تا پایان عمر خود سرو کله بزنید و بعد فکر هم کنید که عجب موجودات زیبا و شیرینی هستند .چون راست هم می گویید.شما را بازی می دهند شما هم که اهل بازی هستید و خوششتان می آید.اگر به شما این طوری بیشتر خوش می گذرد خوب خوش بگذرانید چه اشکالی دارد.ما با شما کاری نداریم برای ما دونفر هم که بماند کافی است.ولی غول بچه ها زیاد هستند. می گویم خانم نمی شود که حرف نزنی؟آقا نمی شود حرف نزنی ؟می گوید من که حرف نمی زنم . می گویند نمی شود شما راجع به دیگران حرف نزنی ؟من راجع به فلانی چیزی می دانم. چه ربطی دارد که آ نرا به کسی دیگری بگویم.برای آن کس چه دردی را دوا می کند.شما به من این را بگویید.چرا باید بگویم من از دست شما به تنگ آمده ام آن دهان را ببند.نگو می شود چیزی نگویی ؟یک مگس اینجا بال می زند می گردند مگس آن نر بود یا ماده ؟ از همدیگر سوال هم می کنند جریان آن چی بود . به شما چه ربطی دارد؟من دنبال همین هستم می خواهم بروید جلو ببینید چه غول بچه ترسناکی درون شما وجود دارد. یکدفعه آن را بیرون بیاورید از دست آن خلاص شوید . نمی شود؟

صحبت از جمع :
واقعیت این است که به آن سبکی که شما مد نظر دارید من این کار را نکردم صادقانه ولی خوب اصولاً یک آدمی هستم که در طول روز سه بار وقتی با افتادن این کیف پول مواجه می شوم بلافاصله فکر می کنم خوب این کیف پول افتاد چقدر شبیه فلان اتفاقی بود که آنجا برای من افتاد و شروع می کنم به فکر کردن و برای خودم یک چیزهایی مثل دالان درست می کنم و خیلی چیزها را در خود کشف می کنم ولی حالا چون به آن سبکی که شما گفته بودید نکردم دست خود را بلند نکردم
استاد:
این کار شما می دانید چه اشکالی دارد ؟چون همیشه هم به یک پایان خوش می رسد خیلی کم به پایان ناخوش می رسد.
ادامه صحبت از جمع :
من یک سبکی که در زندگی برای خود ابداع کردم این است که واقعاً با جزئی ترین اتفاقات روزمره مواجه می شوم و از آن عبور نمی کنم در جلسه پیش که قضیه دالان ها مطرح شد اشاره کردم گفتم ما خیلی وقتها در غفلت هستیم با خود مصالحه می کنیم یعنی اگر حتی می دانیم که احتمال دارد من آدم متکبری باشم وقتی کوچکتری علائمی از فهم این موضوع آشکار می شود خیلی ساده می گویم که باشد حالا بعد بررسی می کنم بعد به آن فکر می کنم .
استاد :
چه زمانی می خواهد تمام شود؟چه زمانی می خواهد این قصه تمام شود.این روند تا کجا می خواهد پیش برود؟شما کلاس های دیگر بروید و تماشا کنید معلمی هست و شاگردی می آیند و می روند تمام.ارتباط قطع تا جلسه بعدی . شما که با من زندگی می کنید .تمام ماجراهای شما در زندگی من هست تمام سختی های شما در زندگی من است. گرفتاری ها و بیماری ها داشتن ها و نداشتن ها هرچه دارید و ندارید در زندگی من است خوب در این مجموعه تا چه زمانی می خواهیم پای همدیگر را بگیریم و بکشیم ؟ يك معلم به اين اميد است من رياضي درس دادم و در درس خود مي گويم بالاخره اعداد را ياد مي گيرد دسته كردن اعداد را و بعد جمع كردن اعداد را خوب كه چي ؟كه يك روزي شاگرد آن به جاي آن معلم باشد . درست است؟اگر من به فراموشي برسم شما چه كار مي كنيد؟قصه معرفتي شما تمام مي شود؟ شما چه چيزي بلد هستيد كه به من ياد بدهيد؟ مي خواهيد روزه بگيريد؟ شما هنوز نمي دانيد كه چرا فلان برخوردي را كه كرديد براساس چه بود .چون دنبال آن نمي روي . و بايد به اين نكته خوب نگاه كنيد ، خوب توجه كنيد.قبل از اينكه دير بشود. ظرفيت من تمام است امروز به يكي از دوستان مي گفتم سعي مي كنم كه ديگر كسي را نگاه نكنم چون حرص مي خورم من مي دانم ، من مي فهمم و عجيب اين جا است آنقدر ساده مي فهمم تعجب مي كنم كه چرا بقيه متوجه نمي شوند . خيلي ساده است . وقتي كه من مي دانم اين موبايل روي اين ميز و لبه اين ميز قرار مي گيرد با دو لرزش روي اين ميز سر مي خورد حتماً پايين مي افتد اين علم غيب نمي خواهد چرا شما اين را نمي فهميد ؟چرا آن را لبه مي گذاريد كه پايين بيفتد ؟و جالب تر وقتي مي گويم مواظب باش موبايل خود را سر ميز نگذار . مي گويد حواسم هست.عمر ما بدجوري دارد مي گذرد درحالي كه روزها روزهاي تحولات اساسي است خيلي هم اساسي است و مي دانيد كه امسال هم خيلي سال خاصي است . من از ده دوازه سال پيش مي دانستم اعلام كرده بود كه نوروز امسال تا نوروز سال بعد سال بسيار عجيبي است همه چيز درحد اوج خود است . اوج شما كجاست؟شما آتشفشان خاموش هم به حساب نمي آييد.شما بگویید در دالانتان چی پیدا شد؟
صحبت از جمع :
وقتی که یکی از نزدیکانم کاری را انجام می دهد که بسیار من را می رنجاند وقتی خوب فکر می کنم به این نتیجه می رسم عجب آدم خودخواهی بوده است و برای این کار اصلاً به بزرگی و کوچکی و یا نسبت خود با من فکر نکرده است و فقط چون خود فکر می کند این کار درست است انجام داده است و باعث رنجش من شده است حالا طبق فرمایش شما در دهانه دهلیز خودخواهی می ایستم آن شخصی که به نظر من خودخواه بود خارج از دهلیز قرار می دهم و خودم فکر می کنم خب شاید برای این شخص این کاری که آنقدر من را رنجانده او را نرجاند و برای او مسئله عادی و پیش پاافتاده ای باشد، باز فکر می کنم خوب او باید در این همه مدت من را می شناخت که این جور مسائل من را چقدر آزار می دهد و اگر من برای او مهم بودم برای او هم راحتی من مهم بود، جلوتر که نگاه می کنم روی یک دریچه دیگر نوشته :حالا او شما را نشناخته است شما چقدر او را شناخته ای ؟آیا با این کار آیا او واقعاً قصد ناراحت کردن شما بوده است ؟یا بی توجهی ؟باز کمی جلوتر روی دریچه ی دیگر نوشته شده: شما خود چقدر او را ملاحظه می کنی ؟وقتی جواب می دهم خیلی در خیلی از مواقع چون بزرگتر هستم ملاحظه می کنم در این مورد دوست دارم او هم من را بفهمد، باز دریچه دیگری که نوشته شده: این که شما دوست داری او شما را بفهمد از خودخواهی شما نیست ؟اصلاً آدم ها تا خودشان خودخواهی دارند خودخواهی دیگران را هم مشاهده می کنند وقتی خودخواهی دیگران شما را آزار نمی دهد که خود شما خودخواه نباشی. اعوذ بالله من الشیطان الرجیم خدایا خودت دست من را بگیر که جز تو پناهی ندارم.
استاد :
آفرین . خیلی عالی
از دوستان جمع : بنده رفتم روی آن سخت ترین چیزی که مرا خیلی اذیت می کرد . به خاطر این که خیلی اذیتم می کرد من هم خیلی غُر می زدم به طوری که ذهنم را خیلی مشغول می کرد ، انرژی مثبتم را می گرفت . وقتی به این موضوع فکر می کردم جز عصبانیت ، خشم و این که احساس می کردم یک عمر زحمتی که کشیدم به باد رفته چیزی عایدم نمی شد . همیشه نقش دیگران را دراین مسئله مالی و مادی می دیدم که با توجه به این همه زحمت چرا چنین است ؟ همه این چراها را گذاشتم کنار و ایستادم کنار این دالانی که باید می ایستادم و گفتم : خب حالا من هستم و واقعیت امر که همه این چراها را یک عمر گفتی و هیچ نتیجه ای نداشت ، حالا چی ؟ خودت چه نقشی داشتی ؟ اگر صد نمره داشته باشد تو در این صد نمره خودت چه نقشی داری ؟ به خیلی چیزهای زیبا رسیدم که قطعاً نقش داشتم . به این نتیجه رسیدم که من اگر روز اولی که یکی از این اشتباهاتی که به حساب خودم ده مورد است اگر جلوی اولی درست فکر می کردم و فکر می کردم که خیلی در راه رضای خدا دارم حرکت می کنم ، خیلی آدم تابعی هستم و اگر این را دقیق نگاه می کردم و فکر می کردم ، همان دفعه اول اگر جلوی آن می ایستادم کار به اینجا نمی رسید .یکی دیگر این که گفتم : مگر تو قرآن نمی خوانی ؟ مگر نمی گویی که بدون اذن خدا برگی پایین نمی افتد پس چرا این قدر غُر می زنی ؟ قطعاً بدون خواست خدا هیچ کدام این ها اتفاق نمی افتد . قطعاً خواست خدا در این هست که این جایی هستی که باید بایستی . به خاطر همین بسیار آرامش پیدا کردم و این آرامشم در خانه بسیار زیاد محسوس است .
استاد : من می دانم پشت تمام این دالانهای تاریکِ خوفناکی که همه شما را می ترساند چه فضای روشن و زیبایی وجود دارد ؛ و اگر کسی به آن فضا وارد بشود ، دستش به آنجا برسد از این دنیا خارج نمی شود ولی این دنیا برایش معنی پیدا می کند ، ماهیت همه چیز را در جای خودش کامل می شناسد . بنده همه تلاشم این بوده و فکر می کردم که کار خوبی انجام می دهم . اما امروز رسیدم به یک نقطه ای رسیدم که یک در می خواهد باز شود دلم می خواهد همه با هم برویم . بنده کسی را نمی برم ولی در که باز شد دوست دارم همه هم قطارهایم با من بیایند و وقتی می بینم که متاسفانه زمین نشسته اند با خیال آسوده ، آن وقت ناراحت می شوم . شما ببین در یک هفته چقدر تاثیر روی خود شما داشته همین یک نکته ، حالا هزاران نکته مثل این هست که اگر آنها کشف بشوند و بیرون بیایند شما یکباره احساس می کنی از سیصد کیلو بودن به پنجاه کیلو می رسی ، آن وقت چقدر زندگی راحت می شود ؟ چقدر عبادات قشنگ می شود . من هر چقدر تلاش کنم نمی توانم نمازهای شما را بدون فکر کنم ، ولی وقتی آن پنجاه کیلو شدی دیگر نمازت بی فکر می شود . در نمازت غلت می زنی با خدا ، این طوری دائم به هم مشغول می شوید ، با هم مشغول می شوید و از هر معاشقه ای و از هر هم زیستی ، از هر گونه عشق ورزیدنی زیباتر است ، می خواهم این از دست نرود . دلم می سوزد وقتی یک جوان می گوید من از نماز هیچ چیزی حس نمی کنم ، می خوانم ولی هیچ چیزی حس نمی کنم . می دانید چرا حس نمی کند ؟ چون آن قدر غول بچه پنجه تیز درونش هست که دائم او را می کاود .
از دوستان جمع : اول هفته بنده مهمانی داشتم که قرار بود چند روزی بماند و من با این مهمان خیلی مشکل داشتم . وقتی گفتند که می خواهم بیایم گفتم : خدایا ! به دادم برس می خواهم کاری را در این هفته شروع کنم که در کنار ایشان اصلاً نمی توانم شروع کنم . گفتم بگذار از روز اول تمرین عشق بکنم ؛ اولین چیزی که گفتم این بود که کینه را بگذارم کنار ، به گذشته هم فکر نکنم ، فکر می کنم تازه به هم رسیدیم . گفتم محبت را جایگزین می کنم ، اگر موردی را دائم به من متذکر شدند ، ایرادی گرفتند می گویم که چقدر خوب ، ممنون که گفتید و جواب داد . به خودم گفتم که می توانی یک هنرپیشه باشی ، تو هم ادای خوب بودن را یک مدت در بیاور بعد ان شاءالله کم کم می شود رفتارت . در یک دلنوشته راجع به روشنی قلب نوشته بودید که خودخواهی ها و غرور باعث می شود که این قلب تیره و سیاه بشود . اگر من خودخواه هستم می توانم خودخواهی یک نفر دیگر را بفهمم که اگر نباشم نمی توانم بفهمم . بعد گفتم چه اشکالی دارد مثل بهلول طنزگو بشوی ؟ یک چیزی به تو می گوید خیلی ناراحت می شوی ولی بخندی و از آن بگذری ، یک مطلب قشنگ بگویی و در زمانی که ایشان حالشان خوب است بگویی که این طوری هم خوب است ، اما مستقیم نگوییم . زیبا سخن گفتن و با عشق گفتن و تشکر کردن . بالاخره این آدم به من خیلی خدمت کرده و به گردن بنده حق دارند و باید وظیفه خودم را انجام بدهم . چه اشکالی دارد که بگویم یادتان است در دوران سختی که من داشتم چقدر به من کمک کردید ، من هیچ وقت فراموش نمی کنم . دیدم که چقدر چهره شان تغییر کرد و دیدم که برای من در نماز دعا می کنند . یک تشکر ساده باعث شد که ایشان مرا دعا کنند و فضای خانه یک فضای خیلی سبکی شد . به ایشان گفتم : شما برای من خیلی مهم هستی و ایشان چقدر به توجه نیاز داشت و من تا الان به ایشان توجه نمی کردم . از همه مهم تر بخشیدن است . مگر من اشتباه نمی کنم ، خب همه اشتباه می کنند . من اگر ببخشم زیبایی ها در من شکوفا می شود ؛ پس من می بخشم و دوباره از اول شروع می کنم و مطمئن هستم که جواب می دهد .
استاد : واقعاً زیبا نیست ؟ خیلی روراستی می خواهد که آدم اینطوری با خودش رو به رو شود و خیلی شهامت می خواهد . تمرین کنید ببنید که خیلی سخت است ، باید با شهامت بشوی که بتوانی جواب بگیری . اگر امروز این فرد با من مقابله می کند نتیجه کم توجهی من بوده است . من چون به او کم توجه کرده ام ، به جایش از او قدرشناسی نکردم ، چون زیاد آزار دیدم دائم مقابلش ایستادم نتیجه این شده است . نه این که الان عملکرد او را فکر کنم که عملکرد خوبی است ، نه . ولی پذیرش کردم که فعلاً این ، این است پس با این من باید یک زمینه کاری داشته باشم . منتهی در این زمینه کاری مفهومش این نیست که عیوب او را در خودم بیاورم و بگویم خوب است ، اصلاً این عیب ها را نمی بینم ؟ این عیب ها را می بینم ولی وقتی یک نفر نیاز دارد که تو به او توجه کنی نمی توانی از این توجه فرار کنی . باید انجام بدهی ، انجام ندادی بازخورد بد خواهی داشت . نگاه کردن به نیازهای مردم مستلزم این است که تو بدانی تو هم در درونت نیازهایی داری و چون نیازهایی داری و نیاز به توجه مردم داری پس امروز از اینجا شروع کن . دقیقاً حرفی که بنده زدم و گفتم به بچه ای که چیزی را می شکند نگویید عیب ندارد عزیزم پیشی آمد این را شکست . چرا به بچه دروغ می گویید ؟ به بزرگترها هم نگویید . اصلاً کار زشتشان رارفع و رجوع نکنید اما با آنها مقابله نامناسب نکنید . اول بفهمیدشان و مناسب با فهمی که از آنها پیدا می کنید با آنها برخورد داشته باشید و این باز برمی گردد به این که اگر دالانهای داخل شما روشن نشده باشد جواب نمی دهد . دالان های شما باید روشن شده باشد تا جواب بدهد . من می خواهم شما از این دالان ها بیایید بیرون ؛ به خدا مخوف است ، هولناک است ، چقدر زجر ، چقدر عذاب به خودتان می دهید ؟ شما خیلی خوب هستید ، استحقاق این همه سختی را ندارید خب چرا در این سختی ها می مانید ؟ زندگی من از زندگی شما جداست ، قبر من از قبر شما جداست ، کارنامه عمل من از کارنامه شما جداست ، هرگز مرا مواخذه نخواهند کرد که چرا تو باید می گفتی و گفتی این عمل نکرد . مگر پیامبر(ص) را مواخذه می کنند ؟ این همه امت بعد از پیامبر(ص) چطور روی برتافتند ؟ چطور پا روی ولایت گذاشتند ؟
از دوستان جمع : یک سوالی داشتم ، چون من نتوانستم به انتها برسانم چون رسیدم به یک جایی که مثلاً من رنگ سبز را دوست دارم و افراطی هم دوست دارم . این چیز بدی نیست ، اگر نرمال باشد خوب است . از نرمال آمده بیرون ، یک دیوار سنگی شده است . برمی گردم می بینم ریشه در گذشته دارد ، آن گذشته را چکار کنم ؟ یک چیزهایی هست که آدم می خورد به سنگ .
استاد : شما باید به سنگ بخوری که بیایی و بگویی که من به سنگ خوردم ، چکار کنم ؟ وقتی تو به سنگ می خوری یکی از دوستان جمع می آید و می گوید من به سنگ خوردم و این طوری حل کردم . دیگری یک چیز دیگر می گوید . اگر این ها را به هم نگویید هیچ وقت حل نمی شود . سنگ عبور دارد ، نفوذ دارد ، می شود شکاندش ، می شود آن را از میان برداشت فقط شرط دارد : تو به سنگ برس ، بیا ما سنگ را برداریم . بزرگ ما ، ما را هدایت می کند که چگونه با سنگ مقابله کنیم ، چگونه از دست سنگ خلاص بشویم . دوست داشتن و خودخواهی مرز بسیار نازکی دارند برای همین هم تو هیچ وقت متوجه نمی شوی که دوست داری یا خودخواهی ات است . و هر چیزی که جانب افراط گرفت برمی گردد به مرز خودخواهی . افراط یعنی خودخواهی ، تفریط هم یعنی خودخواهی . من می خواهم این طوری باشد ، من این را دوست می دارم . مقابل بنده روی میز یک ظرف میوه بگذارند ده مدل میوه داشته باشد نگاه می کنم بلااستثناء انگور برمی دارم . اما این مفهموش این نیست اگر روی آن ظرف میوه دو خوشه انگور است همه را من می خورم ، بقیه میوه های دیگر را بخورند . اگر من همه انگورها را می خورم یک دلیل بیشتر ندارد : من بسیار آدم خودخواهی هستم ، خودپرستی هستم . برای این که اغنا کنم خودخواهی و برتری ام را همه را من می خورم ، چون من دوست دارم شما می توانید میوه های دیگر را بخورید . اینها باید برسد به اینجا که ناخن بیاندازیم و بکنیم یا نه ؟ اگر نرسید نمی شود کاری انجام داد . خیلی خوب است حالا یکبار دیگر برو در دالان و نگاه کن .
از دوستان جمع : من خیلی فکر کردم و باور نمی کردم که این قدر در خودم شیطانکهای کوچک دارم . آمدم که تفکیک کنم و هر کدام را بسته به درجه اش از بین ببرم . می گویم خب این را بگذارم و بروم سراغ آن یکی و ..... و در آخر می بینم به هیچ نتیجه ای نرسیدم . باید چکار کنم ؟
استاد : برای این که شما همه را هول زدی ، همه را با هم نگاه کردی . ما نگفتیم همه را با هم نگاه کنید . ما گفتیم یک دانه ، یک دانه ؛ مثلاً چرا عصبانی می شوی ؟ شما زود عصبانی می شود ، این چرا را این طوری نگاه کن ؟ من زود عصبانی می شوم ، چرا ؟ یک نتیجه ، دوباره چرا و یک نتیجه دیگر و ..... این در آخر تصفیه می شود ، دوام نمی آورد . بعد نگاه می کنی و می بینی عجب چیزهای به درد نخوری بود . بعد دانه دانه مثل صفحه کامپیوتر که می زنی و پنجره های اضافه حذف می شود ، می زنی و حذفشان می کنی . با یک بار هم اتفاق نمی افتد ، چندین دفعه باید این کار را انجام بدهی ؛ چون باز هم خشمگین می شوی ، باز هم و باز هم و باز هم . اما در هر دفعه درجه اش کوچکتر ، پایین تر ، زمانش کوتاهتر ، ایستاییش کوتاهتر تا جایی که به کلّی از بین برود . یک دانه یک دانه با این همه دشمن یک جا نمی شود مقابله کرد .
ادامه صحبت از جمع : یک تنبیه به جا شدم . وسیله ای از منزل خراب شده بود و برای تعمیر فرستاده بودم و قرار بود وقتی درست شد پیام بدهند . مدتی طول کشید و پیام ندادند و من عصبانی شدم و تلفن زدم وشروع کردم تند تند گلایه کردن . ایشان گفتند : اولاً چرا داد سر بنده می زنید ؟ گفتم : من قصد داد زدن نداشتم . این داد را باید شرکت سر شما بزند . با یک حرف من هم تنبیه شدم و هم ناراحت که با یک فرد ناشناس این طوری صحبت کردم که راجع به من این طوری برداشت کرده است .
صحبت استاد : چند بار تا حالا این کار را کردیم . من کارهای بد را که می کنم همه را به یاد دارم . کار خوب که می کنم را به یاد نمی آورم . ولی کارهای بدم را خوب به یاد می آورم چون نباید دوباره تکرار کنم . یک بار کردی و اجازه داشتی برای بار دوم دیگر اجازه نداری .
صحبت از جمع : من ناخودآگاه این به ذهنم آمد که باید این کاررا شروع کنم . یعنی این چیزی که به ذهنم آمد دست خودم نبود . مجبور بودم که انجام بدهم . و به خودم می گفتم که چرا ؟ و در آخر فهمیدم که چرا باید انجامش بدهم . من داشتم در خیابان می رفتم . ناگهان به خودم گفتم چرا این قدر غیبت می شنوی ؟ یا غیبت می کنی ؟ فرقی نمی کند هر دو یکی است . بعد با خودم گفتم حالا چرا این ؟ خوب یک دالان دیگر که من بیشتر با آن درگیرم . بعد دیدم که بعدی برای من دریچه نیست دوباره یک دالان دیگر است . حتما حسادت داری . بعد گفتم خوب حسادت از چه ناشی می شود ؟ بعد با خودم گفتم که حسادت می کنی چون آدمی حسادت می کند که با یک نفر دشمن باشد . حالا وقتی که غیبت خواهر یا مادر یا هر کس دیگری که غیبتشلن را می کنند و تو می شنوی پس یعنی حسادت داری . چون اگر حسادت نداشتی می گفتی که نه این مادرم است یا خواهرم است یا هر کسی فرقی نمی کند . بعد گفتم که چه کنم که حسادت نکنم؟ بعد دالان بعدی دوباره باز شد . دالان بزرگ . که من اصلا دریچه ای نمی دیدم . و گفتند که چون تو به این موفقیت نرسیدی و فلانی را مقصر دانستی . یا این نتیجه را نگرفتی و فلانی رامقصر دانستی . در صورتی که مقصر تمام کارهایی که انجام نشده است یکی تنبلی خودت بوده . دومی اراده نداشتی . سومی این بوده . چهارمی آن بوده و الی آخر . و تمام چیزهایی که باعث انباشته شدن حسادت در من شده باعثش خودم بودم و فکر می کردم که بقیه مقصرهستند. و فهمیدم که ریشه این غیبت کردن و غیبت شنیدن چقدر سنگین است . و خدا می داند وقتی در خیابان می رفتم برای این که جلب توجه نکنم درونم گریه می کردم . و در آنجا گفتم خدایا تو کمکم کنم من دیگر نمی توانم از این جلوتر بروم . و بقیه اش باشد برای یک وقت دیگر .
صحبت از جمع :من در دلم برای این افراد صلوات می فرستادم چراکه این ها قابل تقدیر هستند .من با خودم فکر می کردم که فلانی متوجه می شود که حسادت دارد . و حسادت مورد بسیار کوچکی است . و این دیوی نیست که اگر خیلی بزرگ بود شما نمی توانستید آن را رفع کنید . حسادت نوعی بیماری پیتا است . پیتا فاکتور آتش است . و موقعیت بدنی آدم باعث تشدید آن می شود . یک جنبه دیگر آن خشم است . که بعضی به آن گرفتارند و بعضی به این. و شما یک حسن دیگری دارید و آن این است که با این ها مواجه می شوید . یعنی می دانید که مشکل شما چیست . مواظب خودت هستی . دارو می خورید و متوجه هستید که به شما چه می گذرد . من به همه افراد تبریک می گویم و همین باعث شد که من به جلو بروم . من خودم چند وقت پیش عصبانی شدم و حق هم کاملا با من بود چون اصولا من آدم بسیار منطقی هستم ولی باز هم دلیلی ندارد که آدم عصبانی شود . و این عملی بسیار احمقانه است . مثل این است که شما چکشی بردارید و به روی پایتان بکوبید . من بعد از عصبانیتم به اتاقم رفتم و شروع کردم به نگاه کردن به این مسئله . بعد در ظرف حدود ده ثانیه خنده ام گرفت . و پیش خودم گفتم که واقعا این موضوع ارزش عصبانی شدن دارد .؟ و فکر کردم ببینم نتیجه زیری این عصبانیت چیست ؟ بعد دلیل این عصبانیت را در این دیدم که من خودم را محق می دانم . بعد دیدم که این هم دلیل خوبی نیست . و منطقی نیست . بعد باز هم عقب تر رفتم و دیدم که دلیل اصلی آن خودخواهی است . یعنی این خودخواهی است که شخص بگوید که من درست می گویم . حتی اگر باالواقع هم درست بگوید . و نگاه کردن به مسئله باید درست باشد .
صحبت استاد : بسیاری از اعمال ناشایستی که از ما سر می زند ریشه اصلی و واقعی آن در خود ماست . و اگر نخواهیم به آن نگاه کنیم تا روزی که زنده ایم با آن هستیم . و بدبخت روزی که می خواهیم از دنیا برویم تا بین دو جهان که هستیم آن وقت چشممان باز می شود . و مرتب فریاد می زنیم که مرا برگردانید تا جبران کنم ولی فایده ای ندارد .
صحبت از جمع : قبل از این که این تمرین را شروع کنیم من مشکلی را با چند نفر داشتم . و با شما در میان گذاشتم . و شما من را راهنمایی کردید وگفتید خودت را رها کن . وقتی آمدم خودم را رها کنم خودم را گذاشتم جای آن شخص . و گفتم که اگر من جای این شخص بودم چه انتظاری داشتم .و شاید من هم همان کاری را می کردم که او با من کرد . و کاری را که من از دستم برنمی آمده انجام نمی دادم . و من آن شخص را بخشیدم چون احساس کردم که من خودم خودخواهم . و یک لحظه خوردم به آن دیواری که یکی از دوستان گفته بود و بعد برگشتم . وقتی خودم را رها کردم دیدم که آن مشکل به کل حل شد . و آن قدر راحت و آرام پیش رفت که من از شما تشکر می کنم. چرا که شما به من آموزش داده بودید که از آقا امام زمانم کمک بخواهم . و از ایشان بخواهم که در حق من بزرگتری نمایند . این هفته که شما این تمرین را مطرح کردید . من مروری کردم به انتظارات بی جایی که از افراد داشتم . یا چیزهایی که از آنها دلگیر بودم . بعد به خودم رجوع کردم و به آن دالان ها و دهلیزها رسیدم . دیدم که همگی آنها به خودم برمی گردد . و دیدم هر مشکلی که هر کسی دارد اول باید در خودش جستجو کند . و بگوید که اگر شخصی بدی به من کرد حتما این به خود من برمی گردد و این شخص کار من را مثل آینه به خودم برمیگرداند .
صحبت از جمع : در خیلی از این رفتارها که نگاه می کنیم دراکثر آنها به خودخواهی ها و منیت ها می رسیم . و این برای من یک غول بزرگ است که حالا که به این رسیدم باید چه کار بکنم . بعد میآیم و یک جور دیگری رفتار کنم و بعد می بینم که حالم خوب نیست . حالا می خواهم که رفتارم را درست کنم چه کنم که از این سمت پشت بام پایین نیفتم ؟ چه کنم که در نقطه تعادل باشم ؟
صحبت استاد :فرض کن که من از کنار کمدت رد می شوم می بینم که چه بوی عجیبی می آید . بعد من میگویم که چه بوی بدی از داخل کمدت می آید و تو می گویی که نه . و بعد هم یک شیشه عطر برمیداری و در کمد می پاشی . بعد دوباره رد می شوم و می گویم که وای این بو که وحشتناکتر شد . و تو می گویی که من یک عالمه عطر زدم . عطرها ثمری ندارد و چاره ای نمی کند . خوب اگر بخواهی از این کمد پر از بوی گند خلاص شوی باید چه بکنی ؟ باید تمام کمد را بیرون بیاوری . بعد لباس های تمیز را که هیچ چیز کثیفی به آن نیست یک بادی می دهی . اگر نه یک آبی می گیری و روی بند می اندازی . بعد لباس هایی که کثیف شده اند و می شود که تمیزشان کنی را می شویی و کثیفی را از روی آن بر می داری . و روی بند می اندازی . و آنهایی که پر از کثافت است را نمی توانی بشویی و آن ها را دور می اندازی . و این طوری از دست بوی گند کمدت خلاص می شوی . عادات بد و زشت درونی مانند همان لباسهای کثیف هستند . همه آنها بد نیستند و همه آنها به منیت و خودخواهی های ما میرسند . اما فی الواقع همه آنها تاثیر نپذیرفتند . اگر هم تاثیر پذیرفته باشند خیلی مختصر وکم است با یک تکان بیرون می ریزد . اول شما برای خودت مشخص کن که منیت را چگونه تشخیص دادی ؟ خودخواهی را چه طور شناختی ؟ علائم بارز این ها را برای خودت یادداشت کن . سپس دانه دانه که این ها را بیرون می آوری و نگاه می کنی ببین کدام یک از این علامت ها داخل آن است ؟ بعد نگاه کن ببین چه قدر عمق دارد ؟ اگر عمق این علامت ها که گفتی در آن خیلی کم است شروع به تمیز کردن آن بکن . و با نوک ناخنت آن را بتراش و آن را جدا کن . خیلی ساده جدا می شود . اگر این ها تفکیک شوند آخر سر دو تا تکه یا سه تا تکه قابل آشغال دانی است . بقیه آنها قابل پاک کردن است . چون همه آن سطحی است . اگر سطحی نبودند تو الان این جا نبودی . و خدا می دانست که الان کجا در حال فرو رفتن بودی .
صحبت از جمع :یک روزی شما قبل از محرم بود که جمله ای گفتید که من روی تخت نشسته بودم و سرم را که بالا بردم چیزی را دیدم . و برای ما تعریف کردید . من خیلی فکر کردم که خانم هاشمی می بیند زیرا به این تعالی و مراتب رسیده است و ما شاگرد ایشان هستیم . بعد شما چهارچوب ها را مطرح کردید و بعد آمدیم سراغ این تمرین . ما همانند مانیتوری هستیم که تمام بدیهایمان روی صفحه مانیتور هست . و آن صفحه هر چه قدر سنگین تر باشد ما بالا نمی رویم . اگر دانه دانه این ها برداریم باعث می شود که ما هم ارتقا پیدا کنیم .
صحبت استاد : دنیا پر از زیبایی و شگفتی است . ما فکر می کنیم که از یک عالم دیگری باید ببینیم ولی از همین جا هم می شود دید . خیلی ساده . ما رفتیم زیتون بخریم .من بیرون مغازه ایستاده بودم و منتظر تا خانواده ام بیرون بیایند . دیدم خیلی معطل شدند . رفتم داخل و معترض شدم که چرا پس نمی آیید . ؟ دیدم دو تا ظرف روغن زیتون گذاشتند و جوان فروشنده اصرار داشت که این اصل است و برادرم آن یکی را می گفت که اصل است . جوان از من خواست که برای فهمیدن این که کدام اصل است کمی از آن را بچشم . ولی من گفتم که چشیدن لازم نیست و دولا شدم و بو کردم . و من نمی دانستم که جوان کدام یک را می گفت که اصل است . و من گفتم که این اصل است . شک نکنید . من در ماه رمضان شیر برنج یا شله زرد می پزم و با بو کردن مزه آن را می فهمم . این ها زیبایی های جهان ماست . و خیلی قابل دسترس است . اگر شما این زیبایی های در دسترس را ببینید و بتوانید آن را حس کنید محال است که به سمت زشتی بروید . الان من کف دستم چند پرنده زیبا یا ستاره های درخشان می گذارم و کف دست دیگرم چند موجود کریه و زشت . هیچ کس سمت زشتی نمی آید . مگر بیمار روحی . شما وقتی این زیبایی ها دیدید و آن را حس کردید آن وقت هرگز سراغ تباهی نمی روید . من می خواهم شما شیرینی را با مشام بفهمید . با نگاه به آدم ها آنها را حس کنید . خوشحالند یا بد حالند . شما دنبال علائم و آثار بیرونی صورت می گردید. در حالی که این طور نیست . من که یک جایی می نشینم و به کسی نگاه نمی کنم . وای شکمم ترکید . آخر برمی گردم ببینم چه کسی شکم درد دارد ؟ این ارتباط و همبستگی وجود دارد . شما نمی توانید خوشحال باشید اگر بغل دستی شما بدحال باشد . این باید حس بشود . و این چیزی نیست که من کف دست شما بگذارم . یک بار بغل دست من بنشینید و من چیزی به شما نمی گویم ولی خوشی خود را به دل شما می ریزم . یک بار هم اندوهم را می ریزم . خیلی ساده شما این را می گیرید ولی من اراده کردم که این را به شما منتقل کنم . شما باید طوری با این جهان پیوستگی داشته باشید که اندوه این را بفهمید . اگر بغلی شما اندوه دارد به طور حتم این اندوه در شما هم هست . مقاله عشق چه قدر زیباست و اگر خداوند توفیق دهد آن را به رساله عشق تبدیل می کنم . عشق را باید دنیا بشناسد . مردم دنیا فقط می گویند عشق . اما کسی عشق را نمی شناسد . چون عشق باید لمس شود . من از چشمان خیلی از شما عشق گرفتم . و یکی از دلایلی که پوست کلفت دارم و هنوز دارم دوام می آورم به خاطر آن عشقی است که دریافت می کنم . بعضی ها هر چه عشق در وجودشان است از دریچه این دو عدسی چشم بیرون می ریزند . و من چه کیفی می کنم . چرا شما نمی کنید ؟

نوشتن دیدگاه





تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید