راهکاری برای خود شناسی بخش چهارم
منو

سه شنبه, 30 مرداد 1397 - Tue 08 21 2018

A+ A A-

راهکاری برای خود شناسی بخش چهارم

 بسم الله الرحمن الرحيم

یکی از اشکالات اساسی آدم ها در این دوره و زمانه در این نقطه است . اگر توجه کنید ، بزرگان ما گفته اند به اندازه ی تمام آدم ها سبیل وجود دارد . سبیل یعنی راه . اما در عربی راه را سبیل می گویند و صراط هم می گویند . اما این دو یکی نیست . باید توجه کنیم . ما در فارسی راه می گوییم . حالا در فارسی بیائیم و بگوئیم راه فرعی و راه اصلی . راه های فرعی یعنی چه ؟ یعنی از هر دهکده یک راه می آید تا توی جاده ی اصلی . حالا برای اینکه در آدم ها قضاوت کنید ، می گوییم برای هر آدمی یک راه وجود دارد و فقط مال خودش است . دو نفر نمی توانند در آن بروند . چون دو نفر یک جور نیستند ، حتی دو قلوها . هرکس یک سبیل دارد که در آن سبیل حرکت می کند وانتهای این سبیل به صراط وصل می شود . صراط یک شاهراه پهن است . یا یک شاهراه بزرگ و اساسی است . ولی یک دانه است . نه به تعداد آدم ها . و فقط کسانی در این صراط می افتند که سبیل خود را طی کرده باشند . آن سبیل را طی کنند و به این جاده یعنی به این صراط که بیفتند ، آن وقت همه ی آنهایی که به این صراط افتادند ، همه همسو می روند . یکی از این طرف و یکی از آن طرف نمی رود. وظیفه ی ما چه چیز است ؟ افتادن در صراط . در نماز می گوئیم : اهدنا صراط المستقیم ما از خدا می خواهیم ، ما را در آن صراط بیانداز. ما را به آن صراط هدایت کن . خدا می گوید اگر می خواهی به آن صراط برسی برای تو راه گذاشته ام . قرآن را بخوان و ببین گفتم چه کاری انجام بده و چه کاری انجام نده . اطاعت کن . ما اطاعت هم می کنیم . خیلی از ما به آنجایی رسیده ایم که واقعاً مطیع هستیم . حرف گوش می کنیم . اما هنوز به صراط نیفتاده ایم چرا به صراط نمی افتیم ؟ ما چه کار می کنیم که به صراط نمی افتیم ؟ این سبیلی که شما در آن می آیید ، راست دارد . چپ دارد . بالاتر دارد . پائین تر دارد . حاشیه دارد . کسی این سبیل را خوب طی می کند و زود می رسد و به موقع درصراط می افتد که در وسط این سبیل یک خط بسیار باریک است و این خط باریک کوتاه ترین مسیر است از آن برود . اما آن کسی که از حاشیه می رود ، یک ذره از اینجا می رود دوباره از یک جای دیگر، ببینید چقدر مسیرش دور می شود . تا برسد به صراط اصلی زمان می برد . این خط وسط چه چیز است ؟ به این خط وسط می گویند خط تعادل . تعادل برای این دوستمان یک مفهوم دارد . برای آن دوستمان مفهومش یک چیز دیگر است . اصلاً شما نمی توانید خط تعادل افراد مختلف را یکی کنید و بگوئید همه ی شما روی این خط باشید . چون اصلاً یکی نیستند . این ها این خط تعادل را می بایست طی کنند و در آن صراطی که می افتند یکی می شوند . همه یکی می شوند . اما تا این سبیل را طی نکنند یکی نیستند . چرا ؟ چون خداوند فرمودند که اگر می خواستم همه را یک امت واحد می آفریدم . جمع کردن آدم ها برای خدا در یک مسیر کاری نداشت . اما چرا نکرد ؟ برای آنکه آدم ها به یکدیگر امتحان می شوند . این خط تعادل از ساده ترین اعمال جسمی شما شروع می شود ، بعد بر می گردد به مسائل اجتماعی تان ، کاری تان ، بعد آرام آرام بالاتر می آید ، در مسائل اعتقادی ، فرهنگی و .... . بعضی ها حرف های قبلی من را گوش کردند . چیزهایی که گفتم انجام بدهید انجام دادند و سودش را هم بردند . خوش به حالشان . مبارکشان باشد . ما هیچ منتی هم سرشان نداریم . اصلاً و ابداً . خیلی ها هم انجام ندادند . بعضی ها هم نصف و نیمه رهایش کردند . اما خداوکیلی ، توبره ام دارد تمام می شود . دیگر چیزی در توبره ی من پیدا نمی کنید .
نگاه کنید از ساده ترین کارهایتان . خوردنتان . تعادل در خوردن یعنی چی ؟ یعنی که اصلاً نخوریم ؟ مگر می شود ؟ خب فلانی یک پیاله ی کوچک غذا می خورد . من هم اینقدر بخورم ؟ چه کسی همچین چیزی گفت ؟ جوانی هست که حتماً یک بشقاب پر باید غذا بخورد . یکی دیگر است که حتماً دوتا باید بخورد . چون جسمش طلب می کند . از برای چی ؟ از برای اینکه بتواند فعالیت کند . آدم هم هست یک مقدار کم هم که می خورد زیادیش است . تقریباً 21 سال پیش یک دکتری رفتم . به خاطر قلبم که مشکل داشتم دکتر می گفت وزنتان نباید بالا برود . گفتم چه جوری وزن کم کنم ؟ گفت خانم هیچ کار شاقی لازم نیست . گفت اولاً سرسفره می نشینی ، سرمیز منشینی ، هیچ فرقی نمی کند . همان جا غذایت را بکش آنقدر که چشمت بگوید بس است . گاهی اوقات چشم است که سیر نمی شود . دل سیر می شود . ولی چشم آدم چون پر نشده است ، سیر نشده است ، قبول نمی کند و بازهم می خوریم . میخوریم تا بالا بیاوریم. گفت آنقدر در بشقابت غذا بکش که چشمت بگوید بس است دیگر سیر می شوی ، کافی است . وقتیکه چشمت گفت بس است ، امروز یک قاشقش را برگردان . چون دست نخورده است . به اندازه ی یک قاشقش را به سفره برگردان . بعد غذایت را بردار و برو عقب بنشین . معنی عقب بنشین این است که تو دیگر مجاز نیستی غذا بکشی . باید این را باور کنی که دیگر اجازه ی غذا کشیدن نداری . سهمیه ی تو همین است . یک هفته اینجوری . ده روز اینجوری . بعد دو قاشقش بکن . بعد سه قاشقش بکن. و در این فواصل خودت را هم وزن کن . هروقت شروع کردی به کم شدن بفهم که غذای تو همان است . تو بیشتر از آن نباید بخوری . حالا ممکن است تو در مرحله ای باشی که حداقل دو بشقاب پلو می خوری . ولی وزنت شروع کرد به کم شدن . این نشان می دهد که غذای تو همانقدر است . بیشتر از این بخوری چاق می شوی . و بسیار شیوه ی قشنگی است اگر کسی بتواند کامل اجرا کند . من در غذا اجرا کردم . اما اشکالم هم این است که زیاد فکر می کنم و فعالیت های ذهنی ام زیاد است ، نتیجتاً سوخت قند بدنم بالا است . نتیجتاً شیرینی طلب می کنم . شیرینی می خورم که ضعف نکنم .
یک خط تعادل از خوراکتان شروع کنید . از آشامیدنی هایتان شروع کنید . بعد آرام آرام ، در نگاه کردنتان ،در دیدنتان . ببینید الان دیگر نباید این ها را من می گفتم . چون راجع به همه ی این ها من گفته ام ولی می دانم که آن خط را ندارید . بعضی ها درست برعکس ، آنقدر کم می خورندکه رو به موت هستند . بعضی ها بالعکس ، ولی به هر صورت در تمامی مسائلتان خط تعادل داشته باشید. در ظاهر و لباس پوشیدنتان . مسلمانان خدا ، قرآن می گوید بر شما گردی صورت ، از مچ دست ها . آقایون محترم ، قرآن با شما هم حرف می زند . قرار بر این نیست خانم خودش را می پوشاند شما خودتان را عریان کنید . لباس هایی که پسرها در خیابان می پوشند اگر لخت بگردند گاهی اوقات شرف دارد . دخترها که افتضاح هستند . این خط تعادل حجابت نیست . حسینیه ، مهمانی ، خانه ی پدرم ، خانه ی پدرشوهرم ، خانه ی دوست خانوادگی مان ، همش می بایست یک شکل باشد . از چی ؟ از میزان . از میزان باید یک شکل باشید . در یک راستا باشید . اگر نیستید اشکال دارید . من اینجا مقنعه سرم می کنم .جاهای دیگر روسری، اما مفهوم روسری سر کردن این نیست که محدوده ای را که مقنعه می پوشاند ، روسری نپوشاند . روسری سرت کن . عبا سرت کن . مقنعه سرت کن . چادر بپوش . هر چیزی که می خواهی بپوش . محدوده ای که به شما تعیین شده را رعایت کن . برای خودت خط تعادل بگذار . آقا ، خانم . فرقی نمی کند . حسینیه می آیم ، آستین بلند می پوشم ، یقه ملایی می پوشم . ولی فلان جا که می خواهم مهمانی بروم ، آنجا بلوز این مدلی بپوشم ، کوتاه بپوشم . از پشت کمرم بیرون است . از جلو شکمم بیرون است . آقایون . برای خودتان خط تعادل برقرار کنید . هیچ کس نمی تواند به شما بگوید که خط تعادلت چی باشد . من اضافه هایتان را می توانم بگویم . بریز ، بریز ، بریز ، بریز . این بد است ، این بد است ، این بد است . اما یک جایی می رسد که بد نیست ولی برازنده ی تو نیست . بد نیست . دیدی به تو می گویند این لباس را دیگر نپوش به تو نمی آید . به تو با آن شخصیت این حجاب نمی آید . در حالیکه لباسش پوشیده است . ولی یک روسری قرمز جیغ ، یک روپوش نارنجی جیغ ، تو مال کدام دهات هند هستی . آخه هندی ها این رنگ های جیغ را دارند . تو مال کدام دهات هند هستی که این ها را تنت می کنی ؟ کفش پاشنه بلند می خواهی بپوشی ؟ بپوش . حسینیه هم می آیی بپوش . من با کفش تو چه کار دارم . اما یادت باشد ، این کفش تو است ؟ این پاشنه ؟ این واقعاً برازنده ات است که پوشیدی ؟ میگوید آخه عروسی است و یک شب است . برای یک شب همه ی شخصیتت را فروختی ما ایرانی هستیم . فرهنگ ایرانی داریم . چه کسی گفت فرهنگت را بفروش و بشو اروپایی ؟ اگر مرد میدان هستی علم آنها را بگیر انتخاب کن . پس عزیزان من . خانم ها . آقایون . شما را به خدا ، یک خطی در زندگی تان ، در تمام اموراتتان ، بکشید به اسم خط تعادل . شما عاشق کباب هستید . بعضی ها واقعاً گوشت را دوست دارند . خب چه اشکال دارد ، بخور . اما همه ی هفته کباب بخور ، گوشت قلمبه بخور ، به پایان ماه نقرس هم بگیر . چیزی نمی شود که . چرا برای فرار از نقرس ، برای فرار از اوره ، گوشت را حذف می کنی . کم می کنی . اما برای به وجود آوردن خط تعادل زندگی ات خیلی چیزها را جابه جا نمی کنی . در اعتقاداتتان تعادل برقرار کنید .
پس بنابراین خواهش می کنم یک خط تعادل برای خودتان به وجود بیاورید . نگاه کنید و ببینید این خط به شخصیت شما برازنده است ؟ با اعتقادات شما جور است ؟ آنقدر امام حسین (ع) را دوست دارد که امام حسین (ع) یکی از آن بت ها است . طلا ریخته ، ساخته و روی سرش گذاشته است . در مدح و ثنای ائمه ، آنقدر زیاده روی نکنید که آنها را خدایی نکرده در حد بت طلایی که سامری درست کرد قرار بدهیم . امام حسین (ع) الگو است . الگو برای همه . بگذارید الگو باقی بماند . عشق به علی به شما توان بلندشدن می دهد . وقتی می گوئید یا علی . چون علی مظهر قدرت پروردگار بر روی زمین است اما پروردگار نیست با همه قدرت خود در جهان اولیا و انبیاء اگر اغراق نباشد چون علی نیست . ببینید امیرالمومنین چیست .اما دلیل ندارد که حضرت علی (ع) را طوری تعریف کنیم که آرام آرام فکر کنیم که می شود ما که دست مان به خدا نمی رسد قبر امیرالمومنین هم هست به ضریح آن می چسبیم بت ما می شود . نمی شود این کارها را انجام ندهید .
صحبت از جمع: در مورد آیه 88 سوره طه یک برداشتی خودم داشتم و بعد یک نتیجه گیری، که چرا اینها گاو را آن موقع می پرستیدند ویا مجسمه ای که سامری ساخت شکل گاو بود؟ آن تمدنی که زمان حضرت موسی ایجاد شد تقریبا میشود گفت جزء اولین تمدنهایی بود که تحت یک شریعتی حالت جهانی پیدا کرد و الان ما به آنها خیلی ایراد می گیریم ولی واقعیت این است که آنها جزء اولینها بودند و ما بعد از گذشت اینهمه زمان متأسفانه هنوز از آنها کمتریم آنموقع بخاطر اینکه تمام درآمد و زندگیشان با گاو بوده از گوشت و پوست و شیر و همه چیزش تغذیه میشدند در نتیجه چون واقعا منبع درآمدی بود خیلی برایشان مهم بود و در نتیجه برای آنها مقدس می شد، ما متأسفانه هنوز بعد از گذشت اینهمه زمان، اینهمه پیغمبران که آمدند و پیغمبر ختمی مرتبت که بر ما آمده هنوز به ظاهر چسبیدیم، مشکل ما آدمها ظاهرپرستی است حتی عبادتمان و دینمان، یعنی اون حقیقت عبادت را نمی بینیم، این اواخر من خیلی فکرمیکنم به این مسایل که حتی خدمتمان به مردم ظاهری است انگار دوست داریم فقط صورت چیزها رو ببینیم شاید اگربر قلب کسی امام زمان ظهور کنند همان کسیکه که حقایق را می بینند،وضع فرق کند. چون واقعا همانجور که شما می فرمائید نبوت وظیفه اش این بود که صورتها را بر مردم آشکار کرد و ما هنوز به صورتها چسبیدیم و به ظاهر پرستی ، من نمیدانم به یک کسی که خدمت می کنم شاید فقط بخاطر ثواب باشد، خدای من خدای ذهنی من است و در وجودم ولایت ننشسته حالا اون قوم اولیه بود و تمدن اولیه بود و هنوز چیزی نمی دانست، شاید بخاطر اینکه در زمان اسیر شدیم نگذاشته هنوز به حقایق پی ببریم و واقعا وظیفه ما چیه ؟من خودم به نوبه خودم حس می کنم خیلی باختم، خیلی عقبم، کی می خواهم بفهمم حقیقت دینم چیه واقعا؟ این معضل در مورد خودم است و امیدوارم که همه بهش فکر کنند.

استاد : جاده ای که ما داریم می رویم یا راهی که ما داریم می رویم، اگر تصور کنیم که یک قله بلندی است که ما از خیلی پایین ترها در آن مناطق پستش بودیم و آرام آرام آمدیم و الان دامنه ایم و ان شاءالله می خواهیم صعود کنیم ، بالا برویم ، اولش که داریم میرویم بالا ، خب تصور کنید کوه به شکل مثلث است . اوایل دامنه خیلی پهن است شما یک ارابه را هم می توانی ببری ، چهارچرخه هم می توانی بکشی ، اموالت را بگذاری روی آن با خودت بالا بکشی ، چون پهن است می توانی ببری ، صافتر است و پهن تر است و اجازه بالا کشیدن را به شما میدهد ، شیب کمتر است ، اما همین طور که میروی بالا چهارچرخه دیگرجا نمی شود ، چرا ؟ چون چهار چرخه پهنا دارد و عرض دارد کم می شود عرض اینجا فقط به اندازه دوتا آدم است ، چهار چرخه رد نمی شود با خودتان چه می گویید ؟ می گویید چهارچرخه را بگذار زمین ، وسایل روی چهارچرخه را بگذار روی شانه ات ، برو بالا ، می گذاری شانه ات می روی بالا ، یک خورده دیگر که می روی بالا دیگر دونفر نمی تواند برود یکی یکی می توانند بروند ، یک ذره دیگر که می روی بالا می گویی اینهایی که به شانه ام آویزان کردم اگر تو این شیب تند بروم اینها لنگر میدهد من را پرت می کند پایین ، آنجا چکار می کنی ؟ پایین که بر نمی گردی ، تنها راهی که وجود دارد کوله پشتی را رهایش کنی ، از آن بالا رهایش می کنی پایین ، کلّی هم آه و افسوس می خوری ، ای خدا این را داشتم ، آن را داشتم ، این عتیقه بود ، آن یادگاری بود ، این تبَّرُکی بود ، آه هزارتا چیز دیگر ، این آنجا به دردم می خورد ، ولی باید انتخاب کنی . این حرف امروزم است ، می خواستم به یک شکل دیگر مطرح کنم ، ولی امروز آمدم همین را به شما بگویم . وقتی به آنجا رسیدی کوله ات رو می اندازی پایین با همه آرزوهایت ، با همه چیزهایی که برایش زحمت کشیدی با تمام خاطراتت ، این یال کوه تو را وادار می کند کوله ات را از آن بالا بیندازی پایین ، آن وقت چه می رود بالا ؟ شما . یک خورده دیگر که بروی بالا لباسهایت را هم در می آوری ، چون برای تو سنگین است ، چون احساس می کنی هوا برای تو نمی رسد، دیگر داری به قلّه می رسی ، به قلّه که می رسی چکار می کنی ؟ آنجا این جسم نمی تواند بایستد ، چون تنفس ندارد ، وقتی تنفس ندارد گردش خون مناسب هم ندارد ، چکار می کنی؟ بدنت را می دهی ، چرا می دهی ؟ چون آنجا می بینی آن چیزی که مزاحم شماست همین بدن است ، می خواهی چکار ؟ آن وقت چه چیزی می آید بیرون ؟ آن چیزی که جاودانه است ، آن چیزی که حقیقت است ، می گوید : حالا که رفتم آن بالا مُردَم ، نه چه کسی می گوید مُردی ؟ می گوید برس به اینجا ، تو آن حقیقت جاودانه را بشناس و بدان که آن چیست و از آنِ تو است ، هیچ کسی از تو نمی گیرد ، مال تو است ، حالا برگرد ، باز هم سرازیری برگردم ؟ می گوید : بله برگرد جسمت هنوز آنجاست آن را بَردار ، لباست را به تن کن ، بعد از یک خورده دیگر که می آیی پایین می بینی ، کوله پشتی ات هم معلق آنجاست ، کوله پشتی ات را بر می داری ، می آیی یک خورده پایین تر چهار چرخه ات هم آنجاست ، می گویی خب پس این چه رفتنی بود ؟ نه ، این رفتن برای این بود که شما آن حقیقت لخت را بیاوری بیرون ، آن را بتوانی بفهمی ، با وجود این همه زر و زیور و آت و آشغالی که دورمان آویزان بود ما آن حقیقت را که نمی بینیم ؟ می گوید حالا مأموری برگرد و در زمین زندگی کن ، خب زندگی کنم تو زمین چه به دست می آورم ؟ به چه دردم می خورد ؟ تازه حقیقت همه چیز را همان گونه که حقیقت خودت را در قله دیدی ، در تمام اشیاء مشاهده می کنی ، و اگر توانستی آن حقیقت همه اشیا را ببینی ، آن وقت چه می شوی ؟ بقیه اش را خودت پیدا کن ، من نمی دانم !
صحبت از جمع : در خصوص این مجسمه ای که سامری ساخته بود نظرات مختلفی در این زمینه وجود دارد که الان دوستان هم اشاره کردند که تمام داراییشان در این گاو و یک هم چنین چیزهایی بوده است ، حالا نظرات دیگری هم هست و این که کدامشان درست است خداوند می داند ، اما ما الان در یک عصری هستیم که به برکت حضرت رسول(ص)و امیرالمومنین(ع) ، حالا این دو عزیز را ذکر می کنم به خاطر این است که در زمانی که حضرت رسول(ص) آمدند مکه داخل کعبه ، امیرالمومنین روی شانه آقا رسول الله می نشینند و آن بتهای داخل کعبه را می اندازند می شکنند ، خب ما در عصری هستیم که هیچ برداشتی از یک بت بزرگ نداریم ، ولی بنده اگر در زمان عصر حضرت رسول(ص) بودم جرات این را نداشتم که آن بت را بشکنم ، از چند منظر ، یکی این که : چندین سال بوده که اینها پدرانشان این را می پرستیدند و ما هم نمی توانیم به راحتی گمان بکنیم که آنها یک چیزی که فقط گچ بوده را می پرستیدند . اینها بعضی موکل های شروری داشتند ( این نظر وجود داشته صحت و سقمش را شما می توانید تأیید کنید ،) موکلهای شرور وجود داشته مثلاً می آمده جایی یک اتفاقی می افتاده ، بعد یکی می گفته من این را دیدم بعد گاو درست می کردند ، یا الان شما اگر مصر بروید همه شکل گاو نیست ، شکل یک روباه که یک پوزه درازی دارد ، یا مثلاً شکل بزی هست که تن انسان داره ، که همین الان دارند درست می کنند ، ما درک نمی کنیم ، چون سوره جن به ما نازل شده است ، ما چهار قُل رو بلد هستیم ، یک قل دیگر قرآن هم همین سوره جن هست که اول آن با قل شروع می شود که بعد آنجا می گوید این شهاب ثاقب را زدیم و اینها نمی توانند بیایند ، یک ایمنی به برکت خاتم النبیین بر ما نازل شد و به همت امیرالمومنین(ع) . مثلاً امیرالمومنین(ع) یکی از بزرگان اینها به نام عنتر بوده ، که در چاهی بوده است . در این خصوص و داستانش روایاتی وجود دارد که حضرت امیرالمومنین را مأمور می کنند که عنتر را از اینکه بتواند هر کاری را انجام دهد بازدارد. همانطور که امروزه بشر بواسطه واکسن زدن خود را از بیماری آبله محافظت می کند. در عصر حاضر ما نمی دانیم بیماری آبله چیست و کسی هم از بیماری آبله کور نمی شود. ما الان در عصری هستیم و زندگی می کنیم که بواسطه به بند کشیدن اجنه توسط بزرگانی مانند امیرالمؤمنین که ما نمی توانیم بفهمیم که چطور شد که آن داغون شد. و در طول تاریخ فقط یک ابراهیم بت شکن است که می آید و همه بت ها را می شکند یعنی هیچکس دیگر نمی فهمیده؟ یا جرأت نمی کرده؟ بالاخره یک چیزی بوده است که یک انسان بزرگ این کار از دستش بر آمده است. یا همان چیزی که حضرت موسی (ع) آتش می کشد. در پشت این ماجرا ما الآن امن هستیم و این ایمنی را که خداوند به ما نازل کرده است باید شاکر بود. این نیست که بگوییم آن ها جاهل بودند و نمی فهمیدند. ما هم جهل خودمان را داریم و ان شاءا.. خدا کمک کند از آن بیرون آییم. منظورم این است که امروزه این مشکل را برای ما این بزرگواران حل کردند. حالا نفس ، هم مشکل ما هست اگر اجنه را دربند نکرده بودند و مشکل را حل نکرده بودند آن جلوه ظاهری هم به همان شکل بت هم ممکن بود در ظاهر هم باشد. توجه داشته باشیم که این مطلب ساده نیست که ما بگوییم یک سری مجسمه آنجا بود و آنها رفتند شکستند. اگر فقط یک سری مجسمه صرف بود هیچ موقع امیر المؤمنین(ع) روی دوش پیغمبر(ص) نمی رفت . همچین چیز ساده ای هم نبوده است در صورتیکه ما الآن این را قضیه ای ساده احساس می کنیم و این شکرگزاری مضاعف ما را می طلبد که این بزرگوران آمدندو یک گره بزرگ را از مشکل بشر باز کردند.
استاد:
شما این را می گویید که بطور حتم زمانی که حضرت ابراهیم (ع) بت ها را شکست یا امیرالمومنین (ع) بر شانه مبارک آقا رفتند و بت ها را سرنگون می کردند، و یا زمانیکه حضرت موسی(ع) گوساله را در آتش انداخت و خاکستر کرد و به آب داد ما آنجا حاضر نبودیم. اگر حاضر بودیم خیلی ساده فریادهای زجر آلود همین موکلینی که شما صحبتش را می کنید را می شنیدیم چراکه بزرگان آنها را به بند کشیدند . شما درست می گویید.بت ها جن هایی داشتند که بزرگواران اجنه را به بند کشیدند . بنده آن موقع آنجا نبودم که به بند کشیدن را ببینم و این فریادها را بشنوم. اما بنده در منا این فریادها را شنیدم .اولین شب که منا رسیدیم نصف شب بود. گفتند که خانم هایی که خودشان می توانند رمی کنند و راه بروند بیایند از گروه ما سه خانم با بقیه خانم ها همراه شدیم و رفتیم . وقتی آنجا رسیدیم هنوز رمی شروع نشده بود چراکه همه در مشعر خوابیده بودند تا صبح شود . اما از آنجا که ما دم اذان صبح رسیدیم روحانی گفت می توانیم این کار را انجام دهیم به این جهت که ایمنی داشته باشیم مردهای گروه برای ما دالان درست کرده بودند و خانم ها یکی یکی جلو می رفتند و سنگ ها را می زدند. بنده یکی دو تای آخر بودم. به این علت برایم جالب بود. هر زائر که می رفت بنده احساس می کردم شکل دیو هشت سر هستند.. آدم ها انگار هفت هشت ده تا سر دارند. شما نمی دانید مکه یعنی چی. شما اصلا نمی دانید حج یعنی چی. بنده خیلی متأسف هستم برای آنهایی که فکر می کنند خیلی می فهمند و می گویند پول هایمان را ببریم بدهیم عرب های موش خور؟ بخورند، عیب ندارد بخورند ولی من آنجا را ببینم. کاش یک بار دیگر بهم اجازه دهند بروم آنجا را ببینم . آن سفر اولین سفرم بود که مکه می رفتم. دیدم آدم ها هشت سر هستند. می روند جلو سنگ می زنند و یک کله از بین می رود. یکی از این کله ها می پرد، دوباره می زند یکی دیگر می پرد، سه باره می زند یک کله دیگر می پرد. بعد وقتی بر می گردد به صورتش نگاه می کنی حظ می کنی.مثل گل بهاری است. همان آدم خسته و مرده که با این همه اضطراب پیاده آمده است . این یک واقعیت است. آن موقع بت ها می ریختند. امروز بت ها را بریزید پایین. دعوا همین جاست. هنوز بت پرستی پابرجاست.منتهی فرقش این است که آن موقع بت ها مال یک اتاق مخصوص یا معبد بود می بردند و آنجا می گذاشتند . آدم ها می رفتند در مواقع خاص بالا پایین می شدند و قربانی می کردند و می آمدند بیرون. اما ما هر کداممان یک بت خانه سیار هستیم. بنده خودم را عرض می کنم. دیروز فردی در مورد کارش با بنده حرف زد. ایشان در کارشان بالاجبار باید دروغ بگوید و بالاجبار باید اسنادی را تهیه کند. می گفت خسته شدم، من نمی توانم این نان را بخورم.چیکار کنم؟ بهش گفتم چند روزی دست نگه دار. ما نمی توانیم روزی مردم را ببریم.و خیلی راحت بگویم بیا بیرون وکا ر نکن.شب که میرود خانه خانمش با پس گردنی از خانه بیرونش می کند چون پول می خواهد و خرج دوا و دکتر دارد و هزار تا بدبختی دارد. بنده نمی توانم خیلی راحت به مردم فتوا بدهم. نه اینطرفش را و نه آن طرفش را . گفتم صبر کن تا خبرت کنم.گوشی را زمین گذاشتم. در شرایطی بودم که برای دیدن همسرم بیمارستان هم می خواستم بروم. این کله تبدیل به چی شد نمی دانم. فقط می دانم که در این کله همه چیز وجود داشت و هیچی سر جایش نبود که من بتوانم پیدا کنم. نشستم پای تلفن. اولین چیزی که به ذهنم رسید یک دوستی بود که بسیار جوان درستی است. با خودم گفتم به این دوست زنگ می زنم و ازاو می پرسم که آیا در بساطش کاری برای این بنده خدا پیدا می شود که هم رزقش را داشته باشد و هم نان غیر حلال نخورد. بلافاصله هم زنگ زدم. با طرف هم صحبت کردم ، قول هم گرفتم.گوشی را که زمین گذاشتم، دو سه دقیقه ای که گذشت و آرام گرفتم - دور از جان شما - به خودم گفتم خاک عالم بر سرت. باز گول خوردی؟ این ابلیس پدر سوخته باز تو را گول زد؟ تو مگر خدا نداشتی؟ مگر امام زمان (عج) نداشتی؟ چرا رفتی سراغ آقای فلانی؟ حالا تو بیا بگو پس این رابطه ها به چه درد می خورد که همه می خواهند کارهای خیر بکنند؟ این رابطه ها به درد می خورند. آن دوست به دردم می خورد اما چه موقع ؟ درستش این بود که نماز ظهر و عصرم را که می خواندم به خداوند نیازم را می گفتم و نیاز بنده ای که به من رو انداخته است و الآن بنده در آن گیر هستم را به خداوند می گفتم و ازش اجازه می گرفتم و خدمت حجتش بروم بعد از حجتش اجازه می گرفتم که آقا جان عقل ناقص دنیایی من فلان کس را پیشنهاد می کند .سراغش بروم؟ بهش زنگ بزنم؟ شما می گویید بنده که آقا را نمی بینم پس چطور می خواهم جوابش را بفهمم؟ والا به خدا چشم نمی بیند، قلب می بیند. در قرآن خداوند می فرماید که پیغمبر را به معراج بردم تا به اندازه قاب قوسین و آنچه را که قلب او دید درست دید و دروغ نگفت. چرا این را می گوید؟ خوب این که مخصوص پیغمبر(ص) بود به چه درد من میخورد؟من که پیغمبر نیستم. این آیه به من می گوید اگر درست راه بروی و مثل آدم حرکت کنی دستورات من را رعایت کنی این سلسه مراتبت را درست طی کنی قلب تو هم چنین است . چراکه من توی قلب تو هستم. خدا توی قلب من است. مگر این را نگفته است؟ و من کی می خواهم این را بفهمم. تنها کاری که توانستم بکنم این بود که نمازم را که خواندم عذرخواهی کردم. گفتم مرا ببخشید. من هم بنده هستم. اینقدر حجم چیزهایی که در کله ام می ریزند و به مخم وارد می کنند، به این حافظه و ذهن من وارد می کنند زیاد است که دیگر نمی کشم. والله نمی کشم، به خدا نمی کشم. مرا ببخشید. اشتباه کردم.باز هم مثل همیشه نفهمیدم.
دوستان، ما همه یک بت خانه سیار هستیم . دعوای من هم همین است. بنده می خواهم بگوبم بت هایتان را بشکنید. خیلی هایتان بت هایتان را نمی شناسید.حق دارید. پس بنده اینجا چیکار می کنم؟ آمده ام بگویم بت خانه سیار هستی خبر داری؟ اینقدر هم بت هایت را خوشگل خوشگل کردی. همه شان هم آرایش کردی. ولی بشکنید. چه جوری؟ راه را صحیح بروید. شیاطین می آیند.تا جایی که زورشان برسد با شما می مانند. مگر اینکه آن سربالایی را بروی. آن سر بالایی را که داری میری می رسی به جایی که چهار چرخه ات را ول می کنی، دوچرخه ات را ول می کنی، کوله پشتی ات را هم ول می کنی. بالاتر می روی می بینی این ریه ها دیگر نمی تواند. می گوید ولش کن. تو بیا، تو بیا بالا آن را می خواهی چیکار؟ می گوید مگر می شود ول کرد؟ می گوید آره ول کن . تو چسبیدی. ولش کن بیا بالا ببین. بعد برگرد. من برای خودم خیلی متأسفم. شاید هشت سال پیش به بنده همین را گفتند. گفتند همه چیز را ببند و برو. خودت تکی برو بالا برس به آنجا که همه را بکنی و تحویل دهی. اگر نگهت داشتند که خوش به حالت . برو که می روی جای حق. اما اگر برگرداندند تو را آن وقت می آیی این تنت را می گیری می کشی به خودت دیگر بهش نمی چسبی. می بینید وقتی آدم لباس خیس می پوشد چه حالی است؟ هی لباس را از خودش دور نگه می دارد که لباس بهش نچسبد چون خیس است. دیگر تنت اون لباس خیس است. اینقدر ازش بهره می بری که تو را در مقابل نامحرم بپوشاند وگرنه اگر نامحرمی نباشد می کنی می اندازی کنارکه خشک شود. غیر از این است؟ میایی پایین کوله ات را که بر می داری می گویی این عروسک را می بری کجا؟ عتیقه می خواهی چیکار؟ عتیقه مال موزه است. در کوله پشتی تو چیکار می کند؟ اون عتیقه یکی از آن بت هایت است ولی در برگشت بتت را شناختی. یا آن را می شکنی یا می گویی ای بابا حیف است بگذار بگذارم برای باستان شناس ها برود توی موزه ، لااقل علمی را برای مردم دنیا به ارمغان بیاورد ؛ این است فقط این است . به حرفهایم فکر بکنید ، بعداً بیایید از من بپرسید اگر نوار صدایم نباشد نمی دانم چه گفته ام پس خودم چکار می کنم ؟ خودم عمل کردم که الان می توانم بگویم ، خیالتان راحت با من کاری نداشته باشید . دانه دانه کَندَم ، ریختم ، پشت در اتاق عمل نشستن ، منتظر عزیز بودن کار ساده ای است ؟ ولی من نشستم غصه هم نخوردم ، گریه هم نکردم ، به خودم هم تاب نخوردم ؛ صندلی سخت بود اذیتم می کرد ولی همین قدر . فقط ذکر می کردم ، فقط قرآن می خواندم چون جز آن حقیقت هیچی ندارم ، شما هم ندارید دنبال چی می گردی که می خواهی داشته باشی ؟ نداری ، او به تو اجازه داده این حقیقت همراهت باشد هر لحظه بخواهد از تو می گیرد ، بعد می خواهی چکار کنی ؟ تا برای تو است بهره اش را ببر .
ویلچر کرایه کرده بودیم برده بودیم با خودمان مکه . یک دانه خریده بودیم ، دو تا هم کرایه کرده بودیم برده بودیم من می خندیدم می گفتم اینهایی را که کرایه کرده ایم پولش را داده ایم مجانی که نگرفتیم تا می توانید روی آن ها بنشینید هولتان بدهیم ، از آن بهره ببریم ، بعدش چی ؟ هیچی تحویل صاحبش . از این که تن تو است بهره ات را ببر ، ، از دست غصه های تو مُردم ، بس است چقدر غصه می خوری ؟ غصه می خورد پشت سر به من هم غُر می زند ، تو گفتی ، پس کو ، پس چرا نشد ؟ من چکار کنم ؟ آن وقتی که به تو گفتم آن طوری فکر نکن ، تو خودت تنهایی بودی فکر کردی ، خیلی هم اوستا بودی نظر می دادی مگر من آن جا بودم ؟ من که نبودم . حالا باز هم عیب ندارد همین قدر یاد بیاور، باشد مال تو نیست ؛ نباشد هم به تو بد نمی گویند ، همان قدر بس است .
می دانید چند تا بت دارید ؟ یک عالمه . می دانید در سوره فاطر آیه 1 می گوید قسم به فرشتگانی که دو بال دارند ، سه بال دارند ، چهار بال دارند . می گوید قسم به آن فرشتگان با آن همه بال و شاید بیشتر از این هایی که ما گفتیم . من همیشه می گفتم این همه بال به چه درد می خورد ؟ فرشته ای که اعزام می شود برای یک کاری یک دانه است حالا پنجاه تا بال هم داشته باشد یعنی تیزتر می رود . قرآن کتاب قصه من است . فکر کردم چه می شود ؟ دیدم وقتی آن فرشته به من می رسد ، من چون دیو هزار سر از این همه بت هایی که از همه جای من در آمده ، خودنمایی می کند آن فرشته ای که می آید سراغ من باید هزار تا بال داشته باشد که هر بالش یکی از این ها را بیاندازد پایین . آنها مامورند خدا در قرآن می گوید این ها را مامور می کنیم کارها را انجام می دهند . می آیند چکار می کنند ؟ غذا به من و شما می دهند ؟ نه ، ماموریتشان این هاست ، از این کارها انجام می دهند .
اگر آیه ای از قرآن خواندی جایش را در زندگی ات پیدا نکردی ، قرآن خوب نخواندی ، قرآن را درست نخواندی . اگر فقط قرآن خواندی برای این که ثواب دارد یا قرآن خواندی فقط برای این که انجام وظیفه کرده باشی و بعد با خودت فکر کردی : خب بالاخره پیشینیان این شکلی بودند ! حرف بیجا ، آن هم این همه ؟ خدا کار عبث می کند ؟ برای چه کار عبث بکند خدایی با این همه قدرت ؟ مال امروز تو است . اگر یک دانه آیه در قرآن پیدا کردی که جایش را در زندگی ات پیدا نکردی قرآنت را درست نخواندی ، همانجا بایست تا جای آن آیه را در زندگی ات عینی پیدایش کنی . ببین من امروز چقدر از قرآن گفتم آخر من با این آیات زندگی می کنم ، حشر و نشر می کنم ، با هم می خوریم ، می آشامیم ، می خوابیم ، فکر می کنم من با این ها زندگی می کنم . شما هم زندگی کنید ، این همه آدم مزخرف که با آنها زندگی کردید برای شما بس نیست ؟ این همه بلا سرتان آوردند بس نیست ؟ بس است دیگر بروید با قرآن زندگی کنید .
خب امروز چی را فهمیدیم ؟ یکی به من یک خلاصه بدهد ببینم من چه گفتم ؟ من گفتم اما خودم نشنیدم حالا می خواهم بشنوم از شما .
از دوستان جمع : با این صحبتهایی که شد من احساس کردم تمام وجودم فقط دیو است ، هیچ چیز دیگری نیست چون وقتی این همه نفسم دارد به من تلقین می کند که این کار درست است ، آن کار درست است خب من هنوز هیچی نشدم . من فقط خودبینی خودم را دیدم و هیچ وقت اطرافیانم را ندیدم ، هنوز دیوهایم خیلی زیاد است ، باید دیوهایم را بشناسم که نمی شناسم .
استاد : هیچ می دانید که یک جایی مثل اینجا را می گویند وای چقدر گرم بود ؟ می گویند آره خب نفس زیاد بود . نفس زیاد بود یعنی تعداد آدم هایی که نفس می کشیدند و دم و بازدم داشتند ، هوای گرم درونشان را بیرون می دادند در محیط زیاد بود ، اینجا گرم بود . حالا قشنگترش این است که آن کسی که این را گفته ندیده که هر یک نفر ، یک دانه نفس نیست خدا می داند بیست تا نفس است ، پنج تا نفس است ، پنجاه تا نفس است .... می دانید که دیوهای ما از جنس آتش هستند ، خلاصه تو را خدا فضا را گرم نکنید ما گرممان می شود .


تعادل:
یکی از اشکالات اساسی آدم ها در این دوره و زمانه در این نقطه تعادل است . اگر توجه کنید ، بزرگان ما گفته اند به اندازه ی تمام آدم ها سبیل وجود دارد . سبیل یعنی راه . اما در عربی راه را سبیل می گویند و صراط هم می گویند . اما این دو یکی نیست . باید توجه کنیم . ما در فارسی راه می گوییم . حالا در فارسی بیائیم و بگوئیم راه فرعی و راه اصلی . راه های فرعی یعنی چه ؟ یعنی از هر دهکده یک راه می آید تا توی جاده ی اصلی . حالا برای اینکه در آدم ها قضاوت کنید ، می گوییم برای هر آدمی یک راه وجود دارد و فقط مال خودش است . دو نفر نمی توانند در آن بروند . چون دو نفر یک جور نیستند ، حتی دو قلوها . هرکس یک سبیل دارد که در آن سبیل حرکت می کند وانتهای این سبیل به صراط وصل می شود . صراط یک شاهراه پهن است . یا یک شاهراه بزرگ و اساسی است . ولی یک دانه است . نه به تعداد آدم ها . و فقط کسانی در این صراط می افتند که سبیل خود را طی کرده باشند . آن سبیل را طی کنند و به این جاده یعنی به این صراط که بیفتند ، آن وقت همه ی آنهایی که به این صراط افتادند ، همه همسو می روند . یکی از این طرف و یکی از آن طرف نمی رود. وظیفه ی ما چه چیز است ؟ افتادن در صراط . در نماز می گوئید . اهدنا صراط المستقیم ما از خدا می خواهیم ، ما را در آن صراط بیانداز. ما را به آن صراط هدایت کن . خدا می گوید اگر می خواهی به آن صراط برسی برای تو راه گذاشته ام . قرآن را بخوان و ببین گفتم چه کاری انجام بده و چه کاری انجام نده . اطاعت کن . ما اطاعت هم می کنیم . خیلی از ما به آنجایی رسیده ایم که واقعاً مطیع هستیم . حرف گوش می کنیم . اما هنوز به صراط نیافتاده ایم چرا به صراط نمی افتیم ؟ ما چه کار می کنیم که به صراط نمی افتیم ؟ این سبیلی که شما در آن می آیید ، راست دارد . چپ دارد . بالاتر دارد . پائین تر دارد . حاشیه دارد . کسی این سبیل را خوب طی می کند و زود می رسد و به موقع درصراط می افتد که در وسط این سبیل یک خط بسیار باریک است و این خط باریک کوتاه ترین مسیر است . اما آن کسی که از حاشیه می رود ، یک ذره از اینجا می رود دوباره از یک جای دیگر ببینید چقدر مسیرش دور می شود . تا برسد به صراط اصلی زمان می برد . این خط وسط چه چیز است ؟ به این خط وسط می گویند خط تعادل . تعادل برای این دوستمان یک مفهوم دارد . برای آن دوستمان مفهومش یک چیز دیگر است . اصلاً شما نمی توانید خط تعادل افراد مختلف را یکی کنید و بگوئید همه ی شما روی این خط باشید . چون اصلاً یکی نیستند . این ها این خط تعادل را می بایست طی کنند و در آن صراطی که می افتند یکی می شوند . همه یکی می شوند . اما تا این سبیل را طی نکنند یکی نیستند . چرا ؟ چون خداوند فرمودند که اگر می خواستم همه را یک امت واحد می آفریدم . جمع کردن آدم ها برای خدا در یک مسیر کاری نداشت . اما چرا نکرد ؟ برای آنکه آدم ها به یکدیگر امتحان می شوند . این خط تعادل از ساده ترین اعمال جسمی شما شروع می شود ، بعد بر می گردد به مسائل اجتماعی تان ، کاری تان ، بعد آرام آرام بالاتر می آید ، در مسائل اعتقادی ، فرهنگی و .... . بعضی ها حرف های قبلی من را گوش کردند . چیزهایی که گفتم انجام بدهید انجام دادند و سودش را هم بردند . خوش به حالشان . مبارکشان باشد . ما هیچ منتی هم سرشان نداریم . اصلاً و ابداً . خیلی ها هم انجام ندادند . بعضی ها هم نصف و نیمه رهایش کردند . اما خداوکیلی ، توبره ام دارد تمام می شود . دیگر چیزی در توبره ی من پیدا نمی کنید . نگاه کنید . از ساده ترین کارهایتان . خوردنتان . تعادل در خوردن یعنی چی ؟ یعنی که اصلاً نخوریم ؟ مگر می شود ؟ خب فلانی یک پیاله ی کوچک غذا می خورد . من هم اینقدر بخورم ؟ چه کسی همچین چیزی گفت ؟ جوانی هست که حتماً یک بشقاب پر باید غذا بخورد . یکی دیگر است که حتماً دوتا باید بخورد . چون جسمش طلب می کند . از برای چی ؟ از برای اینکه بتواند فعالیت کند . آدم هم هست یک مقدار کم هم که می خورد زیادیش است . تقریباً 21 سال پیش یک دکتری رفتم . به خاطر قلبم که مشکل داشتم رفتم و دکتر می گفت وزنتان نباید بالا برود . گفتم چه جوری وزن کم کنم ؟ گفت خانم هیچ کار شاقی لازم نیست . گفت اولاً سرسفره می نشینی ، سرمیز منشینی ، هیچ فرقی نمی کند . همان جا غذایت را بکش آنقدر که چشمت بگوید بس است . گاهی اوقات چشم است که سیر نمی شود . دل سیر می شود . ولی چشم آدم چون پر نشده است ، سیر نشده است ، قبول نمی کند و بازهم می خوریم . میخوریم تا بالا بیاوریم. گفت آنقدر در بشقابت غذا بکش که چشمت بگوید بس است دیگر سیر می شوی ، کافی است . وقتیکه چشمت گفت بس است ، امروز یک قاشقش را برگردان . چون دست نخورده است . به اندازه ی یک قاشقش را به سفره برگردان . بعد غذایت را بردار و برو عقب بنشین . معنی عقب بنشین این است که تو دیگر مجاز نیستی غذا بکشی . باید این را باور کنی که دیگر اجازه ی غذا کشیدن نداری . سهمیه ی تو همین است . یک هفته اینجوری . ده روز اینجوری . بعد دو قاشقش بکن . بعد سه قاشقش بکن. و در این فواصل خودت را هم وزن کن . هروقت شروع کردی به کم شدن بفهم که غذای تو همان است . تو بیشتر از آن نباید بخوری . حالا ممکن است تو در مرحله ای باشی که حداقل دو بشقاب پلو می خوری . ولی وزنت شروع کرد به کم شدن . این نشان می دهد که غذای تو همانقدر است . بیشتر از این بخوری چاق می شوی . و بسیار شیوه ی قشنگی است اگر کسی بتواند کامل اجرا کند . من در غذا اجرا کردم . اما اشکالم هم این است که زیاد فکر می کنم و فعالیت های ذهنی ام زیاد است ، نتیجتاً سوخت قند بدنم بالا است . نتیجتاً شیرینی طلب می کنم . شیرینی می خورم که ضعف نکنم .
یک خط تعادل از خوراکتان شروع کنید . از آشامیدنی هایتان شروع کنید . بعد آرام آرام ، در نگاه کردنتان ،در دیدنتان . ببینید الان دیگر نباید این ها را من می گفتم . چون راجع به همه ی این ها من گفته ام ولی می دانم که آن خط را ندارید . بعضی ها درست برعکس ، آنقدر کم می خورندکه رو به موت هستند . بعضی ها بالعکس ، ولی به هر صورت در تمامی مسائلتان خط تعادل داشته باشید. در ظاهر و لباس پوشیدنتان . مسلمانان خدا ، قرآن می گوید بر شما گردی صورت ، از مچ دست ها . آقایون محترم ، قرآن با شما هم حرف می زند . قرار بر این نیست خانم خودش را می پوشاند شما خودتان را عریان کنید . لباس هایی که پسرها در خیابان می پوشند اگر لخت بگردند گاهی اوقات شرف دارد . دخترها که افتضاح هستند . این خط تعادل حجابت نیست . حسینیه ، مهمانی ، خانه ی پدرم ، خانه ی پدرشوهرم ، خانه ی دوست خانوادگی مان ، همش می بایست یک شکل باشد . از چی ؟ از میزان . از میزان باید یک شکل باشید . در یک راستا باشید . اگر نیستید اشکال دارید . من اینجا مقنعه سرم می کنم . اما مفهوم روسری سر کردن این نیست که محدوده ای را که مقنعه می پوشاند ، روسری نپوشاند . روسری سرت کن . عبا سرت کن . مقنعه سرت کن . چادر بپوش . هر چیزی که می خواهی بپوش . محدوده ای که به شما تعیین شده را رعایت کن . برای خودت خط تعادل بگذار . آقا ، خانم . فرقی نمی کند . حسینیه می آیم ، آستین بلند می پوشم ، یقه ملایی می پوشم . ولی فلان جا که می خواهم مهمانی بروم ، آنجا بلوز این مدلی بپوشم ، کوتاه بپوشم . از پشت کمرم بیرون است . از جلو شکمم بیرون است . آقایون . برای خودتان خط تعادل برقرار کنید . هیچ کس نمی تواند به شما بگوید که خط تعادلت چی باشد . من اضافه هایتان را می توانم بگویم . بریز ، بریز ، بریز ، بریز . این بد است ، این بد است ، این بد است . اما یک جایی می رسد که بد نیست ولی برازنده ی تو نیست . بد نیست . دیدی به تو می گویند فلانی این لباس را دیگر نپوش به تو نمی آید . به تو با آن شخصیت این حجاب نمی آید . در حالیکه لباسش پوشیده است . ولی یک روسری قرمز جیغ ، یک روپوش نارنجی جیغ ، آخر بابا تو مال کدام داهات کوره ی هند هستی . آخه هندی ها این رنگ های جیغ را دارند . تو مال کدام داهات کوره ی هند هستی که این ها را تنت می کنی ؟ کفش پاشنه بلند می خواهی بپوشی ؟ بپوش . حسینیه هم می آیی بپوش . من با کفش تو چه کار دارم . اما یادت باشد ، این کفش تو است ؟ این پاشنه ؟ این واقعاً برازنده ات است که پوشیدی ؟ میگوید آخه عروسی است و یک شب است . برای یک شب همه ی شخصیتت را فروختی ما ایرانی هستیم . فرهنگ ایرانی داریم . چه کسی گفت فرهنگت را بفروش و بشو اروپایی ؟ اگر مرد میدان هستی علم آنها را بگیر . انتخاب کن . پس عزیزان من . خانم ها . آقایون . شما را به خدا ، یک خطی در زندگی تان ، در تمام اموراتتان ، بکشید به اسم خط تعادل . شما عاشق کباب هستید . بعضی ها واقعاً گوشت را دوست دارند . خب چه اشکال دارد ، بخور . اما همه ی هفته کباب بخور ، گوشت قلمبه بخور ، به پایان ماه نقرس هم بگیر . چیزی نمی شود که . چرا برای فرار از نقرس ، برای فرار از اوره ، گوشت را حذف می کنی . کم می کنی . اما برای به وجود آوردن خط تعادل زندگی ات خیلی چیزها را جابه جا نمی کنی . در اعتقاداتتان تعادل برقرار کنید .
پس بنابراین خواهش می کنم یک خط تعادل برای خودتان به وجود بیاورید . نگاه کنید و ببینید این خط به شخصیت شما برازنده است ؟ با اعتقادات شما جور است ؟ آنقدر امام حسین (ع) را دوست دارد که امام حسین (ع) یکی از آن بت ها است . طلا ریخته ، ساخته و روی سرش گذاشته است . در مدح و ثنای ائمه ، آنقدر زیاده روی نکنید که آنها را خدایی نکرده در حد بت طلایی که سامری درست کرد قرار بدهیم . چه بی احترامی است که می کنید ؟ امام حسین (ع) الگو است . الگو برای همه . بگذارید الگو باقی بماند . عشق به علی به شما توان بلندشدن می دهد . وقتی می گوئید یا علی . چون علی مظهر قدرت پروردگار بر روی زمین است اما پروردگار نیست با همه قدرت خود در جهان اولیا و انبیاء اگر اغراق نباشد چون علی نیست . ببینید امیرالمومنین چیست .اما دلیل ندارد که حضرت علی (ع) را طوری تعریف کنیم که آرام آرام فکر کنیم که می شود ما که دست مان به خدا نمی رسد قبر امیرالمومنین هم هست به ضریح آن می چسبیم بت ما می شود . نمی شود این کارها را انجام ندهید .

توجه:
لطفا عنوان جزوه قبل را از گپ خودمانی به راه کاری برای خودشناسی جلسه سوم تغییر دهید

 

 

 

 

 

نوشتن دیدگاه





تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید