منو

چهارشنبه, 02 اسفند 1396 - Wed 02 21 2018

A+ A A-

راهکاری برای خود شناسی بخش پنجم

 بسم‌الله الرحمن الرحيم

خط تعادل آن خطی است که وقتی شخص روی آن ایستاده است به خودش اجازه نمی دهد که در خصوص کسی سوال کند. مثلا خواهر من تنها اجازه دارد که از بنده یا هر کس در خصوص خودش و خودم بپرسد اگرمی خواهد روی خط تعادل بایستد . خواهر من هیچ حق سوال کردن در مورد غریبه ها را ندارد . اگر گزارشی دارد می تواند منتقل کند مثلا خانم فلانی تماس گرفته و گفته که این جوری به تو بگویم . یا حرفی را من از ایشان می خواهم که به کسی بگوید و بعد از او می پرسم که پیغام من را دادی و ایشان چه جواب دادند اما ایشان حق ندارد از من سوال کند . مثلا فلانی رنگ و رویش انگار کمی پریده است . به نظر تو مریض نیست ؟ من هم حق جواب دادن ندارم . او نباید سوال کند . اگر سوال کرد من هم می گویم به شما ربطی ندارد . حالا داخل خانواده . از برادرهایم و ازخانمهایشان . از پدر و مادرم . حالشان را که می پرسد اشکالی ندارد .اما می پرسد امروز سروصدایی نبود .بگو مگویی نبود؟می گویم به شما ربطی ندارد . حالا ببنید اگر ما این ها را از آدم ها بگیریم چه قدر انرژی که صرف حرف زدن می شود جمع آوری می شود . و دنیا را چه قدر پر انرژی می کند . شما از پسرم سوال داری به خودش زنگ بزن که من در مورد فلان چیز برای شما نگرانم . از من حق نداری بپرسی . ببینید چه خط سختی است . حالا شما بگویید در این هفته چه کردید؟
صحبت از جمع :من این هفته چند روزی را فکر کردم و خوشبختانه از خودم راضی هستم چون خیلی تمرین کردم و احساس می کنم به یک آرامش خاصی هم رسیدم . مثلا در خیلی از جاها که روی یک چیزهایی لجبازی می کردم آن لجبازی ها را کنار گذاشتم و خط تعادل را نگه داشتم.
صحبت استاد : در دوست داشتنها یتان هم متعادل شوید . دشمنی که سهل است ان شاالله که دشمنی ندارید . شما در دوست داشتنهایتان هم متعادل نیستید . وقتی هست و نیست ات را می فروشی برای یک بچه و یک کاری برایش می کنی شما متعادل نیستی . مگر شما اولاد دیگری نداری ؟ او حقی ندارد ؟ دیگر این که شما پیری ندارید ؟ همسرت پیری ندارد ؟ شما حق ندارید این کاررا بکنید . تازه من دوست داشتنهای شما رابه اهل بیت می خواهم زیر سوال ببرم . مگر دوست داشتن اهل بیت بد است ؟ نه خوب است من هم عاشقشان هستم . می دانید که ما در دنیا با همه چیز به سقفی می رسیم الا خدا . خدا سقف ندارد . یعنی نهایتی وجود ندارد . در مورد اهل بیت هم چه در لباس تن مثل امروز امام زمان و چه در لباس غیر تن مثل سیزده معصوم دیگر که جسم هایشان را به خاک سپردند و الان ارواح نورانیشان در عالم می چرخند و جایگاه خاص دارند . دوست داشتن هایمان حد دارد . اگر دوست داشتن ما برای اهل بیت ، ما را تا جایی بیاورد که هر کدام این ها را که دوست داریم کنار خدا بگذاریم خداوند آتش جهنم را بر ما لازم می دارد . مگر نگفت که مشرکان را به جهنم می فرستم .گفت که مشرک و کافر را هیچ تخفیفی برایش قائل نمی شوم . این ها بدون شرط و شروط به جهنم می روند . تو جواب می دهی خدایا من پیغمبرت را می خواستم . من امامت را می خواستم . می گوید من این ها را فرستادم تو را راهنمایی کنند که چگونه بخواهی . چه قدر به حرفهایشان گوش کردی ؟ مداحانی که مدح می کنند یا نوحه می خوانند به آتش جهنم بسیار نزدیک هستند . چه در قلبشان و چه در کلامشان ، اگر نتوانند تعادل را برقرار کنند و جایگاه امام را بشناسند باید جواب پس دهند . چون مشرک شناخته می شوند . آن وقت ها روضه خوان ها کارشان این بود که سر منبر می نشستند و می گفتی آقا روضه خانم حضرت زهرا بخوان . شروع می کرد ازحضرت زهرا می خواند و آخر، سر از کربلا بیرون می آورد . می گفتی که یک روضه برای امام هادی بخوان .می گفت و سر از کربلا بیرون می آورد . اما واقعیت این است که نمود اصلی آن در کربلا است . اما چگونه؟ آن قدر امام حسین بزرگ شود که کنار خداوند بنشیند ؟ ما هر چه را که از خداوند می خواهیم از امام حسین بخواهیم ؟ جواب امام را چه می خواهی بدهی . آیه صریح قرآن است خداوند فرمود به حضرت مسیح گفتیم که آیا ما تو را فرستادیم که به این مردم بگویی که تو خدایی؟ یا خدا سه تا است ؟ حضرت مسیح جواب می دهد که نه من بنده ای از بنده های خداوندم . الا این که من را برای راهنمایی فرستادی .
خداوند این را در قرآن می گوید که من و شما امروز امیر المومنین و امام حسین و امام رضا را کنار خداوند نگذاریم . همان مسیری که مسیحیان رفتند را نرویم . دوره دوره ی آخر الزمان است هیچ شکی در آن نیست . آگاهی به وفور است . ابلیس هم تلاشش وفور است . اگر در تور ابلیس بیفتید آن وقت خدا می داند که سر از کجا در می آورید . من مخلص امام حسین هستم . دار و ندارم مال امام حسین است . هر چه که توانم باشد برایش می کنم . اما چگونه ؟ دار و ندار من را امام حسین می خواهد چه کار ؟همه را پلو درست کنم به مردم بدهم ؟ بعد هم مردم نمی گویند این مرید امام حسین دیوانه است ؟ هر چه داشت و نداشت پخت مردم خوردند . دم در هم خندیدند و غذای شب و فردا ناهار را گرفتند و بردند . این هم هالو نفهمید ؟ نه مخلص امام حسین، امام حسین را می شناسد . مخلص امام حسین صحابه امام حسین را می شناسد . این ها چه طوری شدند که در میدان جنگ جلوی تیر ایستادند ؟ و جلوی امامشان را گرفتند . این ها چه نگاهی داشتند ؟ مخلص امام حسین این گونه نگاه می کند . امام حسین را کنار خدا نمی گذارد . می گفتم چرا خداوند در سوره شعرا شاعر ها را نهی می کند . یا بد می گوید ؟ زیرا که شاعر ها با کلام زیبایشان حقایق را وارونه می کنند . شعر زیباست . دلچسب است . آدم عرش را با آن سیر می کند . ولی این شعر تو را به کجا می برد ؟ اول نگاه کن ببین چه داری می خوانی ؟ اول بخوان و بفهم و اگر با اعتقاداتت اشکالی نداشت آن را پخش کن . در عشق به ائمه یک خط تعادل نگه دارید . این خط تعادل در عشق ورزیدن به ائمه حتی امام حاضر و ناظر و زنده ما باید نگه داشته شود . برگی از درخت نمی افتد مگر این که امام بداند . هر چه که بر ما وارد شود و خارج شود اتفاق نمی افتد مگر آن که امام بداند. شکی در آن نیست . اما تعیین کننده آن خداست . اگر در هر حرکت این ها قرار باشد دخل و تصرفی شود امام حاضر بدون اذن پروردگار جایز نیست .. امام را جای خداوند ننشانیم .می گوید من هیچ وقت این کار را انجام نمی دهم . حالا از اینجا که رفتی هر وقت که به امام فکر می کنید به حرف هایی که می زنید توجه کن ببینید چه کاری دارید انجام می دهید .شما همه موحد هستید ، شما همه خدا شناس هستید ؛ شما همه توحیدگرا هستید . توحیدگرا می دانید یعنی چی ؟یعنی قائل است به آن که "جهان ؛ خدا." نه خدا یک دانه . وقتی گفتی خدا یک دانه یعنی می تواند دوتا هم بشود. الله الصمد جفت ندارد.این جفت یعنی همتا . همتا یعنی چی ؟یعنی فقط خود اوست.هیچ چیز دیگری نیست.پس بقیه چی هستند ؟اینها داخل آن هستند.توحیدگرا یعنی این کسی که به این نقطه می رسد. دنیا و خدا را این چنین نگاه می کند.آن وقت هم وحدت را می فهمد و هم کثرت را می فهمد از کثرت بهره می برد آن چیزی که ما امروز می بریم و از وحدت دور نمی شود چون می داند که خودش هم در این وحدت زندگی می کند.حالا بگذریم که اصلا ما نیستیم .
ما خط تعادل می خواهیم حتی در عشق به اهل بیت . اگر ما این خط را پیدا کنیم می دانید حسن آن چیست ؟تمام آنهایی که دوستشان داریم آنها را زیر آن خط نگه می داریم.شما امام خود را چگونه دوست دارید ؟خوب شوهر خود را هم همان طوری دوست داشته باش.پدر و مادر خود را هم همان طور دوست داشته باش.وقتی حق خدا را به دست امام خود نمی دهید در موردپدر و مادر و همسر هم حق آن را به این نمی دهید ، حق این را هم به آن هم نمی دهید. یک بنده خدایی را چندین سال پیش حدود 20 سال پیش یک بار با او به گفتگو نشستم گفتم اینهایی که من می بینم چی هستند ؟من اینها را نمی فهمم . یک چیزهایی را می دیدم نورهایی که می آمد و می رفت و.... درست است که نتوانست به من کمک کندکه بفهمم چه چیزی می بینم . ولی یک چیز خیلی جالب آن موقع گفت به من گفت :من وقتی که کلاس داشتم ، سر کلاس به شاگردهای خود گفتم بچه ها پنج شنبه که کلاس داریم هر کسی خواست من را ببیند ساعت 9 صبح بهشت زهرا غسال خانه . اینها رفتند شب پنج شنبه سحر پدر من به رحمت خدا رفت صبح پنج شنبه 9 صبح پدرم را در غسال خانه می شستندشاگردان هم آنجا حاضر شدندوقتی شاگردها فهمیدندبه سر خود می زدندآقا شما می دانستید؟ آن روز اصلاً هیچ تغییری حالی نداده بودید؟که ما بفهمیم شما ناراحت هستید. به آنها گفتم برای چی تغییر حالت نشان دهم ؟پدر من که نمرده است لباس خود را عوض کرده رفته یک غرفه بالاتر گرفته است. یک جای خوب تر حالا بعداً من هم پیش او می روم ، خط تعادل این نگاه را بوجود می آورد خط تعادل آن شیون و حرکاتی را که در قبرستان ها بعضی برای عزیزانشان می کنند جلویش را می گیرد آدم ناراحت است از اینکه عزیز خود را از دست می دهد مگر می شود که نباشد ؟قلب آدم شکسته است که او را با این جسم خاکی فردا نمی بیند ولی آن خط باریک تعادل اجازه نمی دهد به اوکه یک ذره این طرفی یا آن طرفی کند چون حتماً پایین می افتد. مومن در همه چیز خود تعادل دارد.برای همین هم هست اگر مومنی بنا به دلایلی با شما دشمن شود از او نترسید چون در دشمنی خود هم متعادل است در خط تعادل حرکت می کند .
اگر شما در خط تعادل باشید اگر یک چیز گران خواستید بخرید طرف مقابل شما نباید بترسد چون می گوید او امروز احساس کرده است که این را می خواهد فردا یک چیزی نصف این قیمت می خرد چرا ؟ چون در خط تعادل است اما در خرید کردن و نگاه شما به نوع جنس و خرید اگر تعادل وجود نداشته باشد من همیشه از شما می ترسم چون من را بدبخت می کنید و من نمی توانم پول هایی که می خواهی به شما بدهم.اگر ما در خط تعادل خرج کنیم این همه اختلافات خانوادگی از بین می رود، خط تعادل چی می گوید؟خط تعادل می گوید در زمان هایی که پول ما سرمرز است ما به گونه ای باید خرج کنیم و مدیریت کنیم احتیاجات داخل خانه رااحتیاجات زندگی را و حتی مبلغی پس انداز برای وقت مبادا.فردا خیلی پول دار شدیم مبارک باشد.اما اگر شما در همان خط تعادل باشید یک حسن بزرگ داردگاهی اوقات یک ذره بیشتر را خرج می کنید برای خودت به خاطر دل خودت اما یادتان می ماند هنوز یک کسانی زیر این خط هستند باید دست آنها را گرفت به داد آنها هم می رسید. چون شما در خط هستید آدمی که در خط می رود در یک ریل مخصوصی است نمی تواند جابه جا شودپس بیاییم مدیریت کنیم مادرهایی که بچه های خود را خیلی دوست دارندپدرهایی که بچه های خود را دوست دارندمادر و پدر خود را دوست دارندخیلی خوب است ولی اگر دوست داشتن تو آزاری باشد برای همسر و یا برای فرد دیگری ذره ای ارزش ندارد. من یک خاله ای داشتم خیلی کم سن و سال بودند و فوت کردند مادر من خیلی بی قراری می کرد سیاه خود را در نمی آوردیک شب منزل یکی از اقوام مهمان بودیم آنها هم یک همچین تجربه ای را در خانه خود داشتند یکی از این آقایان که دکتر بود و خیلی هم خوش سخن و خوش صحبت بود خدا حفظش کند ایشان به مادر من خیلی ساده گفت یک چیزی می خواهم بگویم علی رغم احترام زیادی که برای شما قائل هستم ولی مجبور هستم این را بگویم مادر من گفت بفرمائید :گفت : کاری نکنید که خانواده شما نسبت به خواهر شما تنفر پیدا کنند چشمان مادر من گرد شد. گفت : بله چون این اتفاق هم در خانه ما افتادمادر من آنقدر بی قراری کرد ما همه از خاله خود که چشم ما بود زده شدیم دیگر سر خاک او هم نمی رفتیم خدا بیامرزی هم برای او نمی گفتیم شما هم دارید همان مسیر را می روید.
در محبت های خود تعادل داشته باشید فراموش نکنید بعضی ها ارادت های خاصی دارند به سید حاج علی آقای قاضی من خیلی ارادتمند ایشان هستم خیلی هم برای ایشان احترام قائل هستم آقای کشمیری بسیار برای من عزیز هستندایشان چندین سال در رویا تمام مسائل فقهی را به من آموزش می دادند هنوز هم هر کجا نفهمم یک گذری به من می کند و می گوید حواس شما کجاست ؟ خیلی آنها را دوست دارم خیلی احترام می گذارم . حاج آقا نخودکی بسیار برای من عزیز هستند علی رغم اینکه بسیار اخمو و بداخلاق هستند. ولی خوب من ایشان را دوست دارم . اما یادتان باشد اینها جای امام شما را نمی گیرند اینها مرتبه نمیگیرند که بیایند و جای خدا را بگیرند حواس شما هست ؟اگر زیارت رفتید یک سره به قبرستان رفتید قبر سید علی حاج آقا قاضی در کربلا خدا به داد شما برسد شما یک سلسه مراتب دارید.
من شما را یک سال سفر بردم و آئین سفرهای زیارتی را به شما آموزش دادم مگر نگفتم وقتی رسیدیداجازه می گیرید خدایا من اجازه دارم وارد شوم؟تا خدا به شما اجازه ندهد شما نمی توانید به حرم حضرت معصومه (س ) بروید بعد می گوید یا رسول الله اجازه می دهید داخل بروم ؟بعد می گوید یا امیرالمومنین اجازه می دهید داخل بروم ؟.سلسه مراتب زیارت را من در آن یک سال آموزش دادم اول مودب می ایستند ، اجازه می گیرند بعضی ها می شنوند، بعضی می بینند، بعضی ها هیچ کدام متوجه نمی شوند ولی آن بزرگواری که آنجا نشسته شخص را می شناسد یک شخصی دیگری که داخل می شود این دست خود را بلند می کند پشت آن می زند و می گوید برو داخل . زن دایی من سوریه رفت به او گفتم می خواهی وارد حرم حضرت زینب ( س)بشوی اجازه بگیر. گفت من این حرف ها سرم نمی شود اگر نفهمیدم چی ؟ گفتم شما می فهمی نگران نباش. خودش تعریف می کردکاروان ما داخل رفت و گفتند وقت محدود است و باید زود برگردیم دل من هم شور می زد که آنجا ایستادم گفتم : خانم جان به من گفتند که از شما اجازه بگیرم الهی قربان شما بروم اجازه می دهید دیر شد .ولی هیچ صدایی نمی آمد.هر چقدر ایستادم هیچ صدایی نمی آمدگفتم ببین خانم جان من از زیارت پشیمان شدم همین جا می ایستم از همین جا شما را زیارت می کنم.همین طور که ایستاده بودم یک زن عرب از پشت سر من آمد چنان به تخته پشت من کوبید به عربی که رو یعنی چرا اینجا ایستاده ای ؟برو داخل . گفت : داخل رفتم دیدم تازه هم کاروانی های من دارند زیارت می کنندکه ایستاده بود و اعمال خود را به جا آورده بود.اجازه بگیرید . بی اجازه وارد خانه مردم می شوید که چه کار کنید ؟حالا خط تعادل خوردن ، آشامیدن و خط تعادل استفاده از این گوشی و تبلت . حالا من هنوز یک مقدار دیگری فرجه دادم که روی در خانه خودیک تابلو بزنم و روی آن بنویسم که هر کس وارد می شود موبایلش خاموش شود.نه موبایلش بسته باشد.اگر کسی ، خانواده با شما کاری داشت مشکلی چیزی پیش آمد زنگ زدند چند دقیقه از خانه من خارج شوید جواب بدهید و بعد برگردید.اگر به احترام من آمدید
صحبت از جمع :
درواقع این نکته ای که می خواهم بگویم بیشتر جنبه سوالی دارد.ولی به ذهن من رسید آن چیزی که برای رسیدن به خط تعادل است شاید یک پیش زمینه ای لازم داشته باشد. و آن پیش زمینه حق و صبر است اگر ما حق خود را بشناسیم و در زیاده خواهی های خود صبر کنیم حتماً به آن خط تعادل خواهیم رسید. درست است؟
استاد :
همین طور است.و یک نکته ای عرض کنم خدمت شما ببینید شما پیدا کردن خط تعادل را در ظریف ترین حرکات روزانه خودشروع کنیدساده ترین حرکات روزانه شما خوردن و آشامیدن است خوابیدن و سخن گفتن است بیایید اینها را قانون مند کنید برای آنها مرز تعیین کنید محدوده تعیین کنید از اول هم نمی توانید یک دفعه بتازانید و بروید امکان پذیر نیست چون یک سری عادات مانع از این می شود شما بفهمید کاری که می کنید متعادل نیست تازه خود را خیلی هم متعادل می دانیداما شروع کنید در خوردن های خود یک خط تعادلی ایجاد کنیم یعنی چی ؟ یعنی روزی یک وعده غذا بخوریم ؟ همان سه وعده را غذا بخورید اما سر جای خود بخورید سه وعده غذای خود را بخورید ولی سر جای خود بخورید یک وعده را 12 ظهر بخورید بعدی را 5 بعدازظهر بخورید آن یکی را 12 شب. این اصلاً تعادل ندارد. میزان خوردن های خود را برای آن حد و حدود تعیین کنید.یکدفعه هم نمی توانید همه را جمع کنیداصلاً امکان ندارد.و مهمتر از همه زبان شما است. حرف نزنید اگر کسی حرف نزند به آن نمی گویند لال است .تازه بگویند طرف لال است بهتر از این است که آدم حرفی را بزند تا در جامعه تاثیر بد بگذارد.محبت کردن های شما . برای محبت کردن های خود مرز و خط بگذارید.
صحبت از جمع :
یک موقع یک خط تعادلی برای خود در نظر می گیریم مثلاً برای نمونه من در این هفته همین کار را کردم به هر حال چون عادت نکردیم یک موقع تخطی می کنیم بعد خود را تنبیه می کنیم آن وقت آن تنبیه ما را ازاین خط تعادل خارج نمی کند ؟چون مثلاً من خود گفتم اگر در این هفته تعادل خود را رعایت نکنم یک روز را روزه می گیرم.روز یکشنبه را روزه گرفتم ولی بشدت مریض شدم.
استاد :
تنبیه خود را کوچک تر بگذارید، تنبیه هم خط تعادل داشته باشد.
چون آب بدن من کم می آید چای می خورم ولی خودم را این طوری تنبیه می کنم می گویم اگر فلان کار را انجام دادی ، فلان اتفاق افتاد و نتوانستی مانع آن شوی امروز چای حرام است.و نمی خورم .آن روز چای نمی خورم یا مثلاً اگر روزی 5 لیوان چای می خورم 2لیوان آن را برای خود حذف می کنم تنبیه ها را کوچک بگذارید که بتوانید آن را انجام دهید. از قدیم گفتن سنگ بزرگ علامت نزدن است.
ادامه صحبت از جمع :

خانم هاشمی درجلسات خود شناسی 1 شما فرموده بودیدکه خیلی زود دیر می شود. بعد توضیح داده بودید یک سری چیزها هست مثل کوچ پرندگان مثل خوابیدن خرس قطبی مثل هرس کردن درختان زمان دارد بعد آدم یک موقع حس می کند که به قول شما ممکن است که دیگر خیلی عقب مانده باشد یعنی دیگر نمی رسد و این تنبیه های بزرگ را که آدم برای خودش انتخاب می کند شاید به خاطر همین است که دیگر می ترسد. می ترسد اگر این را هم از دست بدهد دیگر زمان درواقع آن هرس کردن بگذرد.و خشک شود.
استاد:
من امروز برای خیلی ها می ترسم از خیلی از بچه هایی که می شناسم جداً برای آنها می ترسم و هیچ اقدامی هم نمی کنم یعنی هرگز به آنها نمی گویم چرا هستی ؟ چرا نیستی؟کجایی ؟ بیا دیگر فرجه این گفتن ها تمام شد.خلاص شد . خیلی زود دیر می شود. اینقدر زود دیر میشود که اصلا شما نمی توانید تصورش را کنید. گاهی اوقات آنقدر توی دلم می لرزد ولی خوب چیکار کنم؟ دیگر کاری نمی شود کرد. پرنده ها کوچ می کنند.آنهایی که باید بال دهیم بال می دهیم، بعد اونی که بماند فقط سرمای زمستان نصیبش می شود، برف، یخبندان، نداشتن سر پناه. چیکار می شود کرد؟
سوال از جمع : به نظر می رسد کنترل خوردن و خوابیدن اگرچه سخت است اما عملی تر است به نسبت متعادل کردن پیچ محبت . در عین حال در قرآن به آیه 165 سوره بقره می رسیم که خداوند می فرمایند : « وَالَّذِينَ آمَنُوا أَشَدُّ حُبًّا لِّلَّـهِ و آنها که ایمان آوردند خدا را بیش از هر چیزی دوست دارند » ذهنا با خودت روی این آیه کار کنی بعد اتفاقاتی می افتد که به شما ثابت می شود اصلا مرد این میدان نیستی. چیکار باید کرد؟وارد این عرصه فعلا نشویم؟
پاسخ استاد: کسی که فهمید مرد این میدان نیست پس آگاه است و آنکس که آگاه است مسئولیتش دو برابر است و نمی تواند بگوید من وارد این میدان نمی شوم. شما نمی توانی وارد این میدان نشوی. شما وقتی می خواهید خط تعادل را برگزینی در تمامی اموراتت باید این خط وجود داشته باشد. اصلا امکان ندارد بگویی این یکی سخت است می گذارم برای بعد. تمام این امور باید با یکدیگر مدیریت شود و جلو آید. از همدیگر نمی تواند جدا باشد. بنده نمی دانم چطور ممکن است یک آدم که پر حرف و پرخور و پرخواب است ، یکی را به حداقل برساند و اون دو تای دیگر رها را کند! نمی شود. تعادل جسمی اش به هم می خورد، تعادل روحی اش که جای خود دارد. بنده چند سال است که دارم کار می کنم.به شکل های مختلف هم گفتم که بجنبید. یک عده گوش نکردند. الآن هم اختیار دست من نیست. خط، خط تعادل است. چاره دیگری نیست. باز یک شب قدر دیگر می آید و می رود.آنوقت در آن شب قدر اگر باز هم نفهمی که قبلا باید چه می شدی ، نبودی- حالا باید چه می شدی،باز هم نیستی _ قرار است در آینده چه شوی آن را هم نتوانی ببینی، آن و قت می خواهی چیکار کنی؟پس همه اش با هم است. اصلا شوخی نیست. بله سخت است! در این دوره زمانه پول در آوردن هم کار سختی است. همه کار سخت است. دو روز پیش به علت اینکه کار حقوقی داشتم مجبور شدم به بازار و سبزه میدان بروم دو سه بار در حین فاصله هایی که مجبور بودم پیاده بروم تا ماشین سوار شوم، احساس کردم دیگر نمی توانم نفس بکشم و تمام شد.. حس کردم هوا نیست. الان هم آنطوری دارد می شود. دیگر هوا نیست. می خواهید چیکار کنید؟ باز هم می خواهید در همان شرایط زندگی کنید؟ نمی شود. واقعا نمی شود.
سوال از جمع: در رابطه با آن دلنوشته تان که صحبت از پازل ها کردید و گفتید هرکس که به این دنیا می آید باید جایگاهش را پیدا کند. سوالم این است آیا همه ما می دانیم که ما قرار است کجای آن پازل قرار گیریم؟
پاسخ استاد: اگر همه می دانستید که دیگر مشکل نبود. مشکل این هست که نمی دانیم. ما اصلا نمی دانیم که همه مان تیکه هایی از پازل هستیم. بنده فکر می کنم که من به تنهایی یک دنیا هستم. شما فکر می کنید شما به تنهایی یک دنیا هستید. دوستمان فکر می کند خودش یه تنه کل دنیاست پس می تواند همه چیز را زیر و رو کند. آن یکی همینطور.اشکال ما همین است در حالیکه ما همه مان از این تصویری که در این پازل است فقط به اندازه سر سوزنی هستیم. درست است که اگر سر جایمان نباشیم تصویر ناقص است ولی ما به اندازه سر سوزنی هستیم . هنر کنیم همین مقدار کم را سر جای خودش بنشانیم. اگر سر جای خودش بنشیند آنوقت به تنهایی یک دنیا هستیم. چرا؟ چون دانه های پازل یک تیکه شد و شد یک تصویر. تصویر هزار تیکه نیست.
ادامه سوال از جمع: آیا این مهمترین و اصلی ترین وظیفه یک انسان نیست که آن جایگاهش را پیدا کند و ببیند برای چه آمده است ؟
پاسخ استاد: حتما. اصلا شما شک نکنید. وظیفه مان برای همین است که این مطلب را بفهمیم. آن هایی که به زندگی های متوالی معتقدند، که من نیستم این دسته می گویند ما می میریم و دوباره بر می گردیم، مرتب می میریم دوباره بر می گردیم تا بالاخره یک وقت بفهمیم. حالا دیگر آخر سر نفهمیدیم چه می شود؟ آنها چه فکر می کنند نمی دانم ولی بنده این را می دانم که ما می میریم و دوباره جای دیگر زنده می شویم. دوباره قصه را تکرار می کنیم، پیش می رویم و حرکت می کنیم اما با یک لباس دیگر ولی نه همین لباس لباسی دیگر و جای دیگر.نمی دانم شاید همینجاست ولی به هر حال لباس دیگری است و در یک درجه دیگر و اینقدر این را برای ما تکرار می کنند تا آدم شویم. ما آدم به دنیا آمدیم مگر قرار است غیر آدم برگردیم. ما آدم دنیا آمدیم. موقعی که در شکم مادرمان هستم، مادربزرگ ها می گفتند حتی ملائکی که بچه را در شکم جابجا می کنند از جنسیتش خبر ندارند حق داشتند. حالا این دستگاه های سونوگرافی را می اندازند می گویند پسر است.تمام سیسمونی را می خرند بعد از نه ماه جنین دختر به دنیا می آید. علت دارد. باید بدانیم کجا هستیم. به هر حال جایگاهی داریم و باید مسیر را طی کنیم و جایگاهمان را پیدا کنیم.
صحبت از جمع: بنده که فقط موقع غذا خوردن به یاد خط تعادل می افتم اما نکته ای به ذهنم می رسد که شما به هر حال واگذار کردید به هر شخص. حالا من در خصوص خودم می گویم چون فرمودید خط تعادل امری است فردی و هر کس باید آن سبیل را پیدا کند تا بیاید و به صراط برسد، یعنی فرمودید سبیل ها ممکن است متفاوت باشد. دوستان عرضه داشتند برای عدم رعایت این امر تنبیه در نظر گرفتند. من احساس کردم که اگر من امروز می گویم این خط تعادل است ، ولیکن آن یک خط تعادل فرضی است. بنده درست است که خودم را به آن خط می رسانم اما اتفاقاتی که در طول ایام می افتد به من نشان می دهد که آن خط، خط تعادل فرضی تو بود.متوجه می شوم که باید کمی به چپ روم و کمی به راست تا به خط تعادل اصلی نزدیک شوم. چرا که هرکس جهلی دارد که اگر کمال را داشتیم در آن صراط بودیم و نه در سبیل.یعنی آن چیزی را که برای خودمان هدف می گذاریم تصورمان این نباشد که همین درست است و حالا بیاییم و خودمان را تنبیه کنیم. همین که آدم نرمشی داشته باشد و بیاید پند بگیرد از اطراف خودش و دیگران به نظرم این ما را به خط تعادل خودمان راحتتر نزدیک می کند تا بخواهیم خودمان را عذاب دهیم که چرا بنده اشتباه کردم.
پاسخ استاد: قدم اول خواستن است. خواستن توانستن است. شما با تمام وجودتان می خواهید که در یک مرز متعادل زندگی کنید. اما این یک واقعیت است اگر درگرانیگاه یا مرکز ثقل، جسمی را بگذارند و بهش ضربه بزنند تا وقتی در آن نقطه هست خم می شود ولی نمی افتد ، از آنجا بیرون نمی رود و بر می گردد. آن خط تعادل برای آدم ها دقیقا همان نقطه مرکز ثقل است که فرد در آنجاست . حوادث و مسائل اطرافیان از همه طرف می آید و بهش ضربه می زند و این را خم می کند اما بیرون نمیرود و وقتی کسی خم می شود تنبیه ندارد چون بیشتر از این توان نداشت و خم شد اما نرفت. چون نرفت برگشت سرجایش. ضمنا خط تعادل اتوبان نیست. جاده مستقیم هم نیست. مانند جاده های کوهستانی مارپیچ پیش می رود اما مهم این است که شما با آن خط پیش روید. وقتی می پیچد تو هم باهاش بپیچی. نگویی من دوست ندارم اگر نپیچی مستقیم پایین می افتید. حالا چرا مارپیچ است؟ چون شما متغیرید. جسمتان، خواهش های جسم تان متغیر است. امروز یک درصدی خواهش های جسمی دارید چه از لحاظ خورد و خوراک و چه از لحاظ پوشاک، نوع نگاه و تمام پارامترهایی که بر شما حکم می کند و فردا یک شکل دیگر است. پس این صراط و یا آن خط تعادلی که شما برای خودتان انتخاب می کنید یک خط صاف و مستقیم نیست. این بر اساس طبیعت شما و رشد جسمی شما و رشد آگاهی شما جهت گیری می کند. طبیعتا شما در جهت این خط تعادل باید آرام آرام بپیچید که ضرر نکنید.تمام ضرر انسان در همین است، به بحث خوردن اشاره می کنم چون ملموس است، جوان است دوست میدارد آبگوشت بخورد با چربی و دنبه که خوشمزه است یک کاسه بزرگ تلیت میخورد، بازهم درخواست مقداری دیگر آبگوشت میکند ،یه کاسه هم گوشت می خورد، آیا این فرد زمانیکه 60 ساله شد باز هم میتواند با این کیفیت بخورد؟ اگر بخورد سکته می کند، آقایی را در اقواممان داشتیم 50 سالش بود، به پزشک مراجعه کرد دکتر ویزیت کرد و برایشان اکو انجام داد و گفت گوشت نخورید، چربی نخورید، قلیون نکشید، و .... ایشان از کلینیک خارج شد به اولین کبابی که رسید یک دست چلوکباب چرب نوش جان فرمود، 2 تا هم قلیان کشید (به دکتر هم بد و بیراه گفت)، یک هفته بعد صبح از خانه اش صحیح و سالم آمد بیرون بعدازظهر با خانواده اش تماس گرفتند گفتند بیائید جنازه را تحویل بگیرید، چون ایشان جلوی درب محل کارش به زمین افتاد و تا به بیمارستان برسانند تمام کرد، چرا اینطور شد؟ چون نخواست از اون خط جوانیش که واقعا میتوانست بخورد، چون بدن نیاز دارد، نفهمید که امروز این بدن آن را لازم ندارد و نباید بخورد، خانمی یا آقایی در خانواده اش در یک رفاه خیلی بالا زندگی می کرد، همه چیز را عالی داشته، ولی باید این را درک کند زندگی که امروز انتخاب کرده نمی تواند آن رفاه را داشته باشد، به یکسال نکشیده از هم جدا می شوند، هردو سرگردان و آواره در این جامعه می گردند، اینها باید آن خط تعادل را پیدا می کردند، یک روزی داشت و ازش بهره می برد، فردا دیگر آن را نخواهید، چون ندارید، اینجا خط تعادلش می گوید هیچ اشکالی ندارد، من از داشتنم لذتم را برده ام، حالا هم از اینکه این تغییر برایم بوجود آمده و یک شکل دیگر شده و خواسته ام یک جای دیگر دنبال میشود از آن هم لذت می برم این فرد دارای خط تعادل است، خوشبخت است، هرکس هم با این فرد زندگی کند خوشبخت است، اگر در مسیر دین برود مؤمن خوبی ست، دیندار خوبی ست، حتی بی دین هم باشد لااقل بی دین خوبی برای دنیاست، دنیای آخرتش رو خودش میداند من نمیدانم، ما می خواهیم این خط تعادل باشد و اصلاً مستقیم نیست، با شکل گیری جسم، روح، نفس و بالا رفتن سطح آگاهی یا پایین آمدن سطح آگاهی شما هم پیچش دارد.

صحبت از جمع: مبحث خیلی وسیع است، حتی ممکن است ما در عبادت هم زیاده روی کنیم، به پیغمبر(ص) می گویند فلانی صبحها روزه می گیرد و شبها فقط عبادت میکند، همسرش ظاهراً شکایت میکند و پیغمبر آن شخص را میخواهد و به ایشان می فرمایند که زیاده روی نکنید، حتی در عبادت کردن، بخواهیم وارد کل مسئله بشویم و تعادل بوجود بیاوریم، از عبادت و خدا و اهل بیت و کلاً اعتقاداتی که داریم را در بر می گیرد تا به کارهای شخصی مانند خوردن، پوشیدن، تا ارتباط با افرادی که با آنها تعامل داریم، بنظر من به چهارچوبهایی که گفتید خیلی نزدیک است.

ادامه صحبت استاد: ما تفکیک شده می خواستیم، اینجا دیگر تفکیکی نیست همه خطها می آیند آرام آرام میشوند یک خط.

ادامه صحبت از جمع: یعنی شما می فرمائید که ماحصل همه اینها ما را روی یک خطی قرار میدهد؟

ادامه صحبت استاد: بله، ببینید خط تعادل خوردن شما از خط تعادل خوابیدن شما جدا نیست، شما نمی توانید بگوئید خوابم را متعادل میکنم، ولی خوردنم را نمیتوانم، مطمئن باشید هیچکدامش را نمیتوانید متعادل کنید، مجبورید اینها را باهم پیش ببرید، مانند ماشین می ماند شما نمی توانید بگوئید که دوست دارم فرمان را بگردانم، اما پدالها رو دوست ندارم بگیرم، نه گاز نه ترمز و نه کلاج را، مگر میشود؟ ماشین برای حرکتش و درست رفتنش یک مجموعه اعمال دارد، اینها باید همه با همدیگر صحیح انجام شود تا شما ایمن به جاده برسید، الان افتادید در آن خط، من در این سالها خیلی تلاش کردم که جزء جزء اعمال را جان بدهیم و شکل بدهیم.
ادامه صحبت از جمع: ما مطلب را خیلی ساده می بینیم در حالیکه اینطور نیست، دوست عزیزمان گفتند که بخش خوردن و خوابیدن مثال عینی ست و شاید راحت تر انجام شود. من در سابقه 20 سال که مشاوره می دهم تمرینی برای قوی شدن اراده افراد میدهیم، آنهایی که بد تصمیم اند، دیر تصمیم اند،و در واقع بسیاری از مسائلی که در زندگی همه ما انسانها رخ میدهد بخاطر اینکه اراده هایمان در بخشهایی ضعیف است، گاهی شناخت را داریم، اراده را نداریم و برای تقویت اراده تمرینی میدهیم، می گوئیم سر میز غذا و سفره دقت کنید، یک نوع غذا برای خودتان بکشید چیز دیگری را انتخاب نکنید، (من بعنوان مادر وظیفه دارم غذا را زیباسازی کنم ولی شما بعنوان فرزند فقط یکی از آنها رو انتخاب کنید) تمرین کنیم و ببینیم سر میز غذا خیلی سخت است که چند مدل غذا باشد و شما فقط یکی از آنها را اراده کنید و بخورید، و تقریباً میتوانم بگویم بدون اغراق می گویم که 70 تا 80 درصد افراد نمیتوانند مقاومت کنند، بخاطر همین است که ما مسئله داریم، به نظرم می آید که اگر از همین جا شروع کنیم، برای خودمان تمرین بگذاریم یک ماه غذایمان را اینطور بخوریم، به این شکل بخوابیم، یا فرض بفرمائید در گفتگوهایمان برای هر روزمان یک زمانی را تعیین کنیم، بعد از یک ماه ببینیم چه اثراتی روی مسائل بعدی ما خواهد داشت ، کنترل را از اینجا شروع کنیم، کار آسانی نیست، در اینجاها اراده ها خیلی می لرزد و اگر جلوی لزرش را اینجا بگیریم در خیلی از جاها حتماً پیش روی خواهیم کرد، برای همین عرض کردم که شاید پیش زمینه رسیدن به تعادل، حق است و صبر، خیلی جاها حق خودمان نیست کنکاش میکنیم، یک جاهایی حق را باید ادا کنیم، نمی شناسیم که ادا بکنیم، یک جاهایی هم صبر نداریم چون زیاده خواه هستیم، یا در قدرت یا در ثروت یا در شهوت یا هر چیز دیگری، اگر جلوی زیاده خواهی ها را بگیریم و جاهایی که حق است بشناسیم و عامل حرکت برایمان باشد، لازم نیست تنبیه های سخت و باز دارنده انجام دهیم، به این موارد توجه کنیم شاید بتوانیم آرام آرام به خط تعادل نزدیک شویم، سنگ بزرگ برنداریم که نتوانیم بزنیم، از یک چیز شروع کنیم، اول غذا خوردنمان را متعادل کنیم، همین ساعتی که شما گفتید، باور کنید با خودم فکر می کردم و سالها تمرین می کردم که بتوانم نهارم را سر یک ساعت مشخصی بخورم، امکان نداشت در یک هفته اتفاق بیفتد که سر یک ساعت باشد. خوردنمان را به تعادل برسانیم آرام آرام سراغ خوابیدنمان برویم، سراغ صحبت کردنمان برویم و سایر موارد، تمرین را از کم شروع کنیم، ان شاءالله به زیاد هم خواهیم رسید.
استاد : واقعیت است اگر انجام ندهید نمی شود . شروع کنید ، من می دانم که شما موفق می شوید .
صحبت از جمع : در مورد تعادل یک موردی را شما قبلاً فرموده بودید به نظرم این جا هم خیلی می تواند کمک کند . فرمودید که غذاهایمان را تفکیک شده بخوریم ، اول یک طعم را بخوریم بعد یک طعم دیگر را . فکر می کنم این خودش در بخش افکار بتواند به ما کمک کند که افکارمان تفکیک شده باشد و هر فکری وارد ذهنمان نشود .
استاد : بله خیلی موثر است چون بنده همیشه به شکمم می گویم ببین یکی یکی می فرستم تو تجزیه کن ، لذتش را ببر و سودش را به من برسان . خانواده ام می دانند من سالاد می خورم به سالاد سس نمی زنم . بعد هم کاهویش را جدا می خورم ، گوجه اش را جدا می خورم ، خیارش را جدا می خورم . بچه ها را دیدید ، از بچه ها زندگی کردن را یاد بگیرید . اگر جلوی بچه ها همچنین سالادی را بگذارید و قادر به جویدن باشند اصلاً و ابداً با هم نمی خورند ، یک دانه کاهو می خورد ، یک دانه گوجه می خورد ، یک دانه خیار می خورد یا لااقل آن چیزی را که دوست دارد می خورد وقتی مجبورش کنی بقیه اش را می خورد . باید این ها را بفهمید و بخورید آن موقع است که افکاری هم که به شما هجوم می آورد شما به این افکار نگاه می کنید ، به فکرهایتان نگاه می کنید بعد به این فکرها که نگاه می کنید شروع می کنید تجزیه ، تحلیل کردن آن ، فهمیدنش بفهمید بعد به قسمت آگاه مغزتان یا حافظه تان واردش کنید که برای شما باقی بماند . ما حرفها را می زنیم بدون این که به آن فکر کنیم ، اصلاً حرفهایمان را تفکیک نمی کنیم . ببینید من الان می گویم آقای عزیز من این عینک را دارم ، آن را 20 تومان خریدم برو مثل این عینک را برای من بخر و بیاور . مِلاک دادم می رود و برمی گردم می گوید یک عینک دیدم خیلی خوشگل بود ، یک میلیون تومان . من به تو نمونه دادم ، گفتم 20 تومان ، من هم می دانم عینک یک میلیون تومانی هست ولی من نمی توانم بخرم ، من 20 تومانی آن را می خواستم تو آن چیزی را من گفتم برایم بخر و بیاور . چرا می رود و یک میلیونی را برای من قیمت می گیرد و می آورد ؟ چون اصلاً به حرف من فکر نکرده است ، چون به حرف من که قبلاً به او گفتم 20 تومانی را می خواهم فکر نکرده که چرا فلانی گفت 20 تومانی ؟ چرا به من قیمت گفت ؟ چه مشکلی داشت که به من قیمت گفت ؟ اگر یک ذره به حرف من فکر کرده بود متوجه نظر من می شد .
می دانید خیلی از زن و شوهرها دعوایشان سر همین چیزهاست . چه مرد در مقابل خانم ، چه خانم در مقابل آقا . به حرف طرف مقابل گوش نمی کند ، آن قدر زن و شوهرها سر همدیگر می زنند ، برای چه چیزی ؟ خواهرم عروسی اش است می خواهم کادو ببرم ، فرق نمی کند خانم یا آقا ، هر دو را می گویم . آقا شما در جیبت الان در حال حاضر تا آخر ماه که ده روز هم مانده 100 هزار تومان پول داری می خواهی برای خواهر یا برادرت که عروسی اش است یک دانه ربع سکه بخری 300 هزار تومان ، از کجا ؟ بعد خانم می گوید ما پول نداریم ، می گوید تو اصلاً چشم نداری خواهر من را ببینی . نگاه کن ببین چه خبر است . اگر جیبش را به تو نشان نمی دهد ، اگر تو از درآمدش خبر نداری پوستش را بِکَن . چون مردی که رو راست با زنش حرف نمی زند به طور حتم یک جایی یک کارهایی برای خودش می کند . ولی مردی که با تو روراست است ، دارد روراست هم همه چیز را برای تو می گوید خب چرا آزارش می دهی ؟ چرا یک چیزی را از او می خواهی که او بگوید ندارم ؟ تو می دانی این نمی تواند ربع سکه بخرد چون فقط 100 هزار تومان پول دارد ، چرا یک چیز 300 هزار تومانی می خواهی که خجالت تو را بکشد و بگوید نمی توانم . این است آن خط تعادل ، دقت کردید به اینها باید توجه کرد
صحبت از جمع : یک وقت هایی ما کاری را انجام می دهیم بر مبنای عقل دنیاییمان اگر بخواهیم فکر کنیم خب درست است ولی اگر ارتباطی با عقل کّل پیدا کنی و آن عقلی که همه چیز را از بالا نگاه می کند . آنجا احساس می کنی و می گویی من اشتباه کردم بعد یک جایی اینها با هم خلط می شود یعنی من فکر می کنم که از عقلم کمک گرفتم در صورتی که از نفسم کمک گرفتم در انجام یک کار . این ها را چگونه باید تشخیص بدهیم که توی این خط تعادل هم بتواند به ما کمک کند ؟
استاد : عقل کّل یا عقل جهانی یا هر چه می خواهید اسمش را بگذارید . او با آن چیزی که توان شماست مغایرت به وجود نمی آورد . تو می خواهی آن عقل کّل را تشخیص بدهی ، شما را از آنچه که حکم خداست بیرون نمی برد ؛ به تو امریه ای نمی دهد یا راهی نشان نمی دهد که شما مجبور بشوی از راه خدا بیرون بروی . مثلاً می گوید عروسی خواهرت است ، یک دانه خواهر هم بیشتر نداری او هم آبرو دارد باید یک کادوی بزرگ بخری . خب چکار کنم پول هم که ندارم ؟ پول فلانی امانت پیش تو است حالا که او نمی خواهد برو بخر کادویت را بده بعد کار می کنی می گذاری سر جایش . مرا دارد رهنمون می شود به خیانت در امانت . تو باید حُکم ها را بشناسی ، چرا این قدر می گویم قرآن بخوانید ؟ چرا این قدر می گویم نصیحت های اهل بیت را بشناسید و بخوانید . فوری می گوید بایست تو شیطانی ، تو آن قسمت نفس شیطانی من هستی ، من را به خیانت در امانت رهنمون می شوی . به آن نزدیک نمی شوی اما اگر شما را با تمام احکام الهی راهی نشان داد که تو نتوانستی خللی پیدا کنی از آن اطاعت کن این عقل کّل است و عقل تو جدا از آن عقل کّل نیست . حتی عقل خودت که می گوییم به عقل کّل وصل است اگر تو را به غیر حُکم خدا راهنمایی کرد جلویش بایست ، نفست است . این مِلاک شماست ، برای شناخت، ببین کدام حکم خدا را با راهنمایی این زیر پا می گذاری ، اگر زیر پا می رود به طور حتم نفس شیطانی شماست به آن نزدیک نشو .
صحبت از جمع : در رابطه با تعادل در فیزیک هم ما یک هم چنین چیزی را داریم در فیزیک مادی ما می گوییم وقتی جسمی تعادل دارد در واقع بَرآیند نیروهایی که بر آن جسم وارد می شود صفر است . یعنی نیروها با هر زاویه مختلف و با هر اندازه ای که دارند طوری عمل می کنند که بتوانند این جسم را فرض کنید که ساکن نگه دارند . حالا اگر یکی از نیروها به هر دلیلی حذف بشود . ما می توانیم نیرویی که حذف می شود یکی از قوای درونی خودمان در نظر بگیریم . یا خصلت خوب باشد یا خصلت بد باشد ؛ اگر یکی از نیروها به هر دلیلی حذف بشود تعادل جسم به هم می ریزد ، این می تواند تعادل روانی ما باشد ، یا تعادل فیزیکی ما باشد در جسممان ،یا روحمان . وقتی این نیرو حذف می شود یا خصلت درونمان حذف می شود جسم شتاب می گیرد در جهت همان نیرو . وقتی که جسم شتاب می گیرد یعنی به طور منظم یا نامنظم سرعت این جسم یا رو به افزایش می گذارد یا رو به کاهش . حالا آن چیزی را که حذفش می کنیم و در جهاتی داریم شتاب می گیریم یکی از خصلت های بد درونی من باشد در جهت آن ، آن قدر می روم تا به ورطه نابودی کشیده بشوم . اگر یک خصلت خوبی هم باشد و تنها خصلتی باشد که به آن اهمیت می دهم مثلاً به مساکین بخواهم کمک کنم . این هم خیلی جالب نیست چون باز به یک ورطه ای دارم می روم که فقط یک بُعدی دارم فکر می کنم یعنی نشان می دهد که این تعادل به هر دلیلی دارد به هم می ریزد دیگر نمی تواند انسان را توی آن قالب خودش به مسیر الهی رهنمون کند.
استاد : هر کدامش که به هم بخورد خلاصه دردسر ساز خواهد بود . در هر صورت امروز هم که شروع کنید و عزمتان را جزم کنید باز هم شما برنده هستید چون هنوز انگار وقت هست . من نمی دانم شاید هم وقت نباشد ولی تا دیر نشده بجنبید و اصلاً هم فکر نکنید این حرفها برای جوانهاست از ما که گذشت . حرفی نیست از ما خیلی چیزها گذشته ولی خیلی چیزهای اساسی هنوز دست ماست . تفکر ما و نگاه ما جوانها را به شدت فشرده می کند و آسیب می زند پس بهتر است که ما خط تعادلمان را پیدا بکنیم . به آن فکر کنید ، با آن کار کنید و روزهای پیش رو ما یک روزی فکر می کردیم که عنقریب وارد رمضان می شویم ؛ حالا فکر می کنیم که عنقریب می خواهیم برویم که حج بکنیم ، حج خانه خدا و حج خانه خدا یعنی کوره آدم سازی ، برویم داخل آن و آدم بیاییم بیرون ولی خب اگر آماده نشویم این امر امکان پذیر نخواهد بود . پس خودتان را آماده بکنید.

 

 

 

نوشتن دیدگاه





تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید