راهکاری برای خود شناسی بخش هشتم
منو

سه شنبه, 30 مرداد 1397 - Tue 08 21 2018

A+ A A-

راهکاری برای خود شناسی بخش هشتم

 بسم‌الله الرحمن الرحيم

در سفر چند روزه ای که رفته بودم ، موقع رفتن خیلی جالب بود ، یک وقت دیدم که بسیاری از خاطرات دوران کودکی ، تا جایی که حافظه کودکی یاری می کند و می تواند ضبط بکند ، دانه دانه اینها را به خاطر آوردم و مدت زمان زیادی علی رغم این که بیرون را نگاه می کردم این ها را مرور می کردم . در یک حالتی که به خودم آمدم تعجب کردم ، چرا من اینها را مرور کردم ؟ با اینکه که من عمدی در آن نداشتم . من یک ختم حمدی داشتم و حمد می خواندم . با خودم فکر کردم چطور شده که یک هم چنین اتفاقی برای من افتاده است ؟ و وقتی که یادآوری خاطرات شروع شد ، تازه متوجه شدم من چه چیزهایی را طی کردم و آمدم . چون حتی جزئی ترینش را نشانم می دادند ، مثلاً آنجا خوردم زمین زانویم زخم شد ، آنجا مثلاً همبازی ام بود یا هم دوره ایم بود موهایم را کشید و به شدت دردم آمد و بیشتر از درد آمدن موهایم ، آن تحقیری را که احساس کرده بودم و مرا آزرده کرده بودم بیشتر از درد موهایم مرا آزار داده بود . همه اینها را می دیدم تا اتفاقاتی که در خانواده افتاد ، این فوت کرد ، آن فوت کرد ، آن مریض بود ، مادرم اینجا گرفتار بود ، من اینجا گرفتار بودم و...... وقتی خوب اینها را نگاه کردم گفتم ای بابا چه معنی دارد این که همه اش شد بدبختی پس من خوشبختی اش را چه موقع چشیده بودم ؟ یعنی خوشبختی نبود ؟ در حالی که بود ، پس چرا من این همه سختی کشیدم ؟ وقتی نگاه کردم دیدم هر اتفاقی که برای من افتاده اصطلاحاً به آن می گویند یک"ابتلاء".
ابتلاء یعنی یک بلائی ، یک اتفاقی ، یک چیز سختی که برای شما می افتد و شما عملاً به آن مبتلا می شوید ، با آن درگیر می شوید . بعد نگاه کردم ببینم این ابتلائات چرا این قدر پشت هم بوده است ؟ چرا این قدر زیاد بوده است ؟ وقتی خوب نگاه کردم دیدم بعضی از این ابتلائات تقریباً می شود گفت یک شکل است ، یک جور اتفاق افتاده است ، یعنی چه ؟ یعنی این که مثلاً من همکلاسی ام یک چیزی گفته و به او اعتراض کردم که تو حق نداری این را بگویی ؛ یا ایرادش را گرفتم با این که ایرادش را گرفتم و به جا هم بوده است ولی من مورد مؤاخذه قرار گرفتم . با یک فاصله مختصری باز این اتفاق افتاده ، باز دوباره باز این اتفاق افتاده ، باز هم این اتفاق افتاده ، پس اگر در آن اولی درسش را گرفته بودم در دومی آن کار را تکرار نمی کردم ، درست است ؟ بعد خوب که نگاه کردم دیدم خدایا ! از این وقایع چقدر زیاد است و من چقدر گله مند از بقیه ، که چرا با من چنین کردید ، چنان کردید ؟ اما فی الواقع همه این ابتلائات تعیین شده بود برای این که من بفهمم چه طوری باید ر فتار کنم . یعنی یک نمونه عینی به من داده بودند که اگر این اتفاق افتاد چه طوری باید ر فتار کنم ، دیدید بچه ها در مدارس تمرین زلزله دارند ، زلزله که اتفاق نمی افتد ، بچه ها را تمرین می دهند ، آژیر می زنند ، سر و صدا می کنند ... که بچه ها واکنش هایشان را تمرین کنند که اگر یک روزی زلزله واقعی آمد این ها در مقابل زلزله واقعی برخورد درست و منطقی داشته باشند . دیدم دقیقاً همین کار را با من هم کردند و این یک عملی نیست که برای من باشد ، برای شما هم هست . شما هم بروید پشت سرتان را نگاه کنید ؛ اولی را دادند برای این که من تمرین کنم که اگر یک کسی ، یک چیزی گفت یا اگر یک کسی اشتباه کرد ، خب به تو چه مربوط ، تو چرا دخالت کردی ؟ من ایراد بزرگتر از خودم را هم می گرفتم ، خب بلد بودم ولی بلد بودن جواز دخالت کردن نیست . اولی را نشان دادند و من در اولی باید متنبه می شدم دیگر دومی را تکرار نمی کردم . پس آن ابتلاء اولی لازم است باید وجود داشته باشد ، چرا ؟ برای این که شما بفهمید ، من بفهمم در موقع لزوم چگونه رفتار کنم . ولی اگر آن ابتلائات باز هم تکرار شد دیگر دست خودتان است .
دیدید بعضی ها در خانواده شان امروز ننه بزرگ مریض است پرستاری اش را می کنند ، لگن زیرش می گذارند ، خفت و خواری اش را می کشند تا از دنیا می رود . شش ماه بعد بابابزرگ آن طور است ، یکسال بعد خواهر آقای فلانی این طور است . شش ماه بعد از آن برادرش آن طوری است.... در طالع این نوشتند فقط مریض داری ؟ در طالعش فقط مریض داری ننوشتند ، در مریض داری اولش همه قوانین را خوب اجرا نکرد ، نقص داشت گفتند حالا یکی دیگر هم به تو بدهیم کامل شوی .
هدف از هر ابتلائی در جهان هستی برای انسان پیشرفت و تکامل است ، پند آموزی است که یاد بگیرد در دنیا چطور رفتار کند ؟ خانمها خیلی زود در جامعه ما از حیز انتفاع می افتند ، زانو درد دارد ، کمر درد دارد ، پا درد دارد ، گردن درد دارند. آقایان دیرتر ، بعد شروع می کنند به نیش کلام زدن ؛ چقدر تو مریضی ، خسته شدم ، این چه وضعی است ؟ و بالعکس آن آقا مشکل دارد ، خانم خوب است می گوید مردهای مردم ببین کوه می کَنند ، تو از جایت هم نمی توانی تکان بخوری . انصاف داشته باش ، تو با مردهای ذیگر که ازدواج نکرده بودی با این یک دانه مرد ازدواج کردی ، خودت هم انتخاب کردی . نه ، به زور شوهرت دادند رها کن برو ، خیلی پسندیده تر از رفتاری است که داری انجام می دهی . بعد خدا یک دفعه می گذارد در کاسه اش ، یک چیزی که دیگر کمر راست نمی کند ، چرا ؟ اولش هم یک دفعه نمی دهد ، یک نمونه کوچک می دهد می بیند از رو نرفت ، دومی را می دهد باز هم می بیند از رو نرفت . می گوید خیلی خب از رو نمی روی ، درست نمی شوی ، پس چه موقع می خواهی یاد بگیری ؟ حالا آن را بخور نوش جانت .
ابتلائات در دنیا هرگز تمام نخواهد شد. این می رود آن یکی می آید، اگر بعضی از این ابتلائات مثل فیلم های تلویزیونی تکراری است یک دلیل بیشتر ندارد. فیلم تکراری را شما نگاه می کنید گزارش می رسد که فلان قدر بیننده این فیلم را دید. نتیجه می گیرند این فیلم خیلی طرفدار دارد. یک ماه بعد دوباره می گذارند. شماهایی که این فیلم را دیدید تلویزیون را خاموش کنید. چرا وقتتان را حرام می می کنید؟ مگر اینکه خیلی ارزشمند باشد. دیدن مجدد خودتان باعث می شود دوباره همان فیلم را برایتان تکرار کنند. برای شما ابتلاء می گذارند که شما پند بگیرید. چشمتان را باز کنید بگویید خدایا فهمیدم! فهمیدم منظورت چه بود.
خدا رحمت کند مادر بزرگ پیرم را . ایشان در اواخر عمرشان می گفت : پشت نی نی چشمم خواب می رود. بنده یک خنده ای بهش می کردم می گفتم ننه سر به سرم نگذار. تو را خدا جوک نگو. مارا دست انداختی؟ می گفت ننه به خدا جدی می گویم. می گفتم آخر تو چه جوری می فهمی پشت نی نی چشمت خواب رفته است. می گفت خوب خواب می رود دیگر! من هم می فهمم. من هم جز خنده تحویلش نمی دادم. یک بار من ازش شنیدم. گفت دوباره می خندی گرفتارش می شوی. باز هم من جدی نگرفتم. الان پشت نی نی چشمم خواب می رود. باور می کنید؟ وقتی خیلی خسته ام خواب می رود . حس می کنم کره چشمم دو بخش است. بخش رویی باز است هنوز ولی بخش پشتی اش خواب است ،اگر بهت مریض می دهند و تو نگه می داری تا طرف بمیرد تو ببری قبرستان دفنش کنی برگردی، باز شش ماه دیگر یکی دیگر بهت می دهند یک دلیلی دارد. برگرد نگاه کن در پرستاری چیکار کردی. تو پرستاریت زیاد غر زدی؟ زیاد ناشکری کردی؟ برای همه نشستی تعریف کردی خسته شدم، بیا ببین چقدر کارم زیاد است. خدایا منو نجات بده . این چه زندگی است؟ می گوید بابا اون یکی را بردم قبرستان خواباندم تو همین ها را گفتی.این یکی را دادند که خودت را تطهیر کنی. فرد مریض را به تو انداختند که تو اشکالت را بر طرف کنی. تو باز این فیلم تکراری را گذاشتی روی دور داری می گردانی؟ چند تا دیگر مریض بیاورند و بدهند به تو؟ می خواهی مال همسایه ها را هم بگیرند بدهند تو نگه داری بلکه آدم شوی.
زن و شوهر ها باید با هم زندگی کنند. همدیگر را انتخاب کردند ولی خدا برای روز ناچاری راه چاره گذاشته است . اگر رسیدی به اون روز ناچاری جدا شو برو. نه نمی خواهد جدا شود! چون فی الواقع اینقدر هم بد نیست. می خواهد ادامه دهد بدهد ولی با نق نق. نمی شود. امروز سر شوهر نق می زنی فردا اولادت هم همانجوری می شود. داماد می گیری دامادت هم آنطوری است عروس می آوری عروست هم آن مدلی است، آنوقت می خواهی چیکار کنی؟ به کی پناه ببری؟ راه می رود می گوید اقبال من بدبخت است. اقبال مرا روی سنگ سیاه نوشتند. این چرندیات چیه؟ همه تان را در لوح محفوظ نوشتند آن هم لوح محفوظ پر از نور. یک ذره حواست را جمع کن. ابتلائات جهت پند آموزی است. در پندآموزی ها اگر کوتاهی کنید برایتان تکرار می شود. همان واحد دانشگاهی را دوباره به شما می دهند. عین آش خاله است بخوری پاته نخوری پاته. خوب بخور دیگر. بخور خودت را از دستش خلاص کن.
در دنیا خداوند اموال و اولاد را می گذارد کنار هم. دیدید در قرآن اموالمان و اولادمان جزء ابتلائاتمان است. چرا؟ پدر و مادرهایمان را مثل اموال و اولادمان قرار نمی دهد. اموال و اولاد! چون مالکیتی که به این دو بخش داریم به هیچ چیز نداریم. با این ها اینقدر مبتلاء می شویم که نگو و نپرس. با مال مان! یا از دست می دهیم پدرمان در می آید، یا داریم که اضطرابش را داریم. دائم اینجور می گوید ندزدند، نبرند، سرم کلاه نگذارند دق مرگ می شود. یا اینکه با مال زیاد کار غیر خوب می کند بعد گرفتار می شود. یک خانواده ای برای پسرشان یک عروسی مختلط گرفتند یک سال نگذشته بود که این مادر پای تلفن گریه می کرد. التماس می کرد شما را به علی ابن موسی الرضا این زن و شوهر را دعا کن. آبرویم در خطر است. چرا در خطر است؟ دارند از هم جدا می شوند. خوب معلوم است . آن همه گناه در یک شب. چه خودشان دو تا کردند و چه بساط جور کردند برای اینکه بقیه گناه کنند.
ابتلائاتی که بهتان می رسد دلیل دارد. هر بلایی که سرتان می آید کوچکترین تا بزرگترین فوری نگاه کنید کجا را لنگ گذاشتید؟ یک جایی را لنگ گذاشتید. اون لنگی را درست کنید. اگر مرد است زنش را طلاق دهد، اگر زن هست از مردش جدا شود. فرقی نمی کند. اگر اصلاح نکرده باشد جفت بعدی همین حکایت است.خوب بعد می خواهی چیکار کنی؟ می خواهی تو پیشنه ات یک پرونده قطور از جفت و طلاق باشد؟ خوب نمی شود که! دیگر بهت نمی دهند. حالا یکی را می گویند اشکال داشته است و طرفت مقصر بوده است. دومی را همچین کاری کنی که دیگر سومی در کار نیست. مگر مردم دیوانه اند دخترشان را به تو دهند؟ یا کدام مردی دیوانه است بعد از سه بار ازدواج تو را بگیرد؟ اگر مشکل پیدا کردید اول خودتان را نگاه کنید. طرفتان هم ایراد دارد نه اینکه طرفت ایراد نداشته باشد ولی اصل اول مال تو هست. یک آزمایشگاه عملی گذاشتند که در آزمایشگاه عملا مشاهده کنی چه باید کرد. چطور باید رفتار کرد.
حاجی ها ما از دنیا رفتند.شما شک نکنید هیچکس نمی توانست آن ها بکشد اگر مرگشان نرسیده بود. شما شک نکنید.خدا عادل است. بنده ای را که زمان مرگش نرسیده است و تقدیر الهی برایش واقع نشده است نمی برد. هزارتا بلا سرش می آید ولی زنده می ماند. خوب پس برویم دست و پای این سعودی ها را هم ماچ کنیم که اسباب مرگ اینها را فراهم کردند.خیر! ما باز در قرآن آیه ای داریم که می فرماید خداوندا مرا ملاک امتحان بد برای آدم ها قرار مده. اینها زمان مرگشان رسیده بود. زمین می خوردند گیجگاهشان می خورد یکجایی می مردند. از مرگشان بهره ای برده شد برای امتحان عالم. کل عالم. حتی من و شما که اینجا نشستیم می توانید مثل تمام آنهایی که در این فضای مجازی اراجیف می نویسند از سر بیکاری و بی اعتقادی شما هم همان کار را کنید و می توانید قضاوت درست بکنید و می توانید اصلا قضاوت نکند. آخر به ما چه ! ساکت بشین دیگر. به من هی گفتند گفتم انا لله و انا الیه راجعون. آخر از من بنده بیشتر از این نمی آید من فهمم بیشتر از این نیست. راجع به چی می خواهم حرف بزنم؟ می پرسند آیا آل سعود در این جریان تقصیری دارد؟ می گویم شک نکن چون وقتی دلایل و قراین را می چینم کنار هم می رسم به این نقطه که نمی شود بدون برنامه ریزی چنین کاری را کرد. آی حاجی ها پول هایشان را بردند ریختند در عربستان رفتند خرید کردند، پول هایشان را آنجا بردند، دختر جهیزیه نداشت، فلان کس در تخت بیمارستان بود پول نداشت اینها پولهای یا مفت را بردند. به من و شما چه! یک نفر مرده است و هزاران نفر در اطرافش دارند امتحان پس می دهند. یک نفر مبتلا به مرگی شهادت گونه شده، هزاران نفر به عذابی دوزخی دچار شدند. چون خودشان انتخاب می کنند. بعد همین آدم می رود امام رضا (ع) ، توی حیاط می نشیند یکی کبریت می زند سیگارش را روشن می کند. کبریت پرتاب می شود به چادر این دست و پایش می سوزد.آی جیغ داد. حالا بگو ببینیم چرا پول هایت را خرج کردی رفتی امام رضا؟ می بردی می دادی جهاز عروس. می گوید آقا امام رضا رفتم زیارت رفتم. خوب اون حاجی هم زیارت رفته بود.
از ابتلائاتتان درس بگیرید تا برای شما دیگر این واحد تکرار نشود. جوان های من، دخترهای من، پسرهای من شماها خیلی حواستان را در زندگی تان جمع کنید. اگر یک دفعه با همسرتان حرفتان شد فوری ببینید چه شده است چون دیگر این نحوه قهر و آشتی و گفتگو نباید تکرار شود اگر تکرار شود گنده تکرار می شود. دفعه سوم و چهارم می کشد به جدایی. پس بنابراین ابتلائاتتان را در دنیا جدی بگیرید.خیلی جدی بگیرید.
یک بنده خدایی می گفت من هرجا کار کنم همه دشمنم هستند. گفتم آخر چرا با تو دشمن هستند؟ می گفت من نمی دانم . می گفتم مگر تو بدگویی می کنی ؟ مگر غیبت می کنی؟ حق کسی را می خوری؟ گفت نه. گفتم پس چرا با تو دشمن هستند. سالیان گذشته. بیست سال گذشته است. هنوز هم هر هشت ما یکبار، نه ماه یکبار از این اداره به یک اداره دیگر می رود. به تقاضای خودش می رود نه اینکه بفرستند برود. چون مردم با این مشکل ندارند این با مردم مشکل دارد. هر چه خواستم حالیش کنم عزیز دل من، جان من یکدفعه بنشین تمام برخوردها و شک و تردیدهایت را بنویس ببیند چقدر وجه مشترک دارند و بعد برو با افراد چک کن . بپرس واقعا تو با من اینجوری هستی؟ تو در مورد من اینجوری فکر می کنی؟ جواب داد یک حرفهایی شما می زنید.آدم به این گندگی با این تحصیلات بالا این را نمی فهمد؟ بنده فقط نگاهش کردم. اگر عاقل بود می فهمید که آن نگاه عاقل اندر سفیه است چون نمی فهمد. بفهمید چرا با مردم مشکل دارید؟
نگاهی به قبلتان کنید. هر چه ابتلاء به خاطر می آورید یادداشت کنید. بعد ریشه یابی کنید ببینید چرا مبتلا شدید. در این ابتلائات وجه مشترک هایی پیدا می شوید اگر ابتلائاتی را برخوردید که تکراری بود خیلی زود به پرونده اش رسیدگی کنید و برطرف کنید. درکش کنید تا دوباره تکرار نشود. این دفعه بعد از حرفهای بنده تکرار شود، شما را زمین خواهد زد. آبرویی باشد آبرویت را می ریزد. مالی باشد مالت را از شما می گیرد. اولاد یا جفت باشد از شما دور می کند. بنده به هر صورت وظیفه داشتم بگویم و گفتم که ابتلائات در دنیا فقط جهت یادگیری است. بنده خودم به شخصه در این چهار سال اخیر خیلی امتحان پس دادم. به شکل های مختلف و به روش های مختلف و تنها کاری که کردم این بود که گفتم خدایا آنچه را که فهمیدم این بود اگر چیزی نفهمیدم بهم بگو. لاله گوشم درد می کند دیگر لاله گوشم را نگیر که بیشتر از این دردم آید. اطاعت می کنم خوب نفهیمدم نشانم بده بفهمم. و خدا وکیلی می فهمم. اصلا هم نسبت به شما امتیازی بالاتر ندارم. بنده فقط نسبت به شما یک وجه امتیاز دارم. بنده دیگر در مقابل خدا زمین نشستم. بنده دیگر به خدا چرا نمی گویم. حتی نفهمم هم چرا نمی گویم اما شما هنوز می گویید. شما هنوز باهاش کلنجار می روید.
واقعیتش این است که من هم با خدا چای می نوشم. بنده با خدا غذا می خورم. بنده با خدا می خوابم. من با خدا زندگی می کنم. شما هم امتحان کنید. اشکال این است که دنبال جسم خدا می گردید. دنبال جسم خدا نگردید آنوقت همیشه همراهتان است. بعد تا می آیی عصبانی شوی خدا همنشین تو هست هیچوقت خشم نمی کند تو چطوری رویت می شود جلوی بزرگتر خشم کنی؟ تا می آیی غیبت کنی زبانت را می گزی و می گویی خدا غیبت نمی کند. تو داری با خدا زندگی می کنی وقتی تو با خدا نشست و برخاست می کنی دیگر رویت نمی شود حرف بد بزنی دیگر رویت نمی شود هر چیزی را بپوشی . دیگر رویت نمی شود هر کاری را انجام دهی چون بزرگتر از تو هست اما برای خدا جسمیت قائل نشوید. آن شما را می برد بسوی شرک و و ای خدای من سر از ناکجا آباد در می آورید. اما فی الواقع خداوند با ذره ذره سلولهای ما به ذات با ماست ، من به عشق این که در تک تک شما خدا را می بینم به کلاس می آیم . من شما را خیلی دوست دارم . اما خیلی کارها را هم می کنید که اذیت می شوم . اما دیدن خدای درون شما به قدری زیباست که نمی توانم دل بکنم و کلا س نیایم . دو ست دارم بیایم و ببینم .و لذتش را ببرم . شما هم از هم لذت ببرید . آن وقت به جایی می رسید که مرد و زن هم به عنوان جنسیت فرقی نمی کند .
من نگاه می کردم که چرا خاطرات کودکی من یکی یکی باید بالا بیاید ؟ دلیل ندارد . دیدم که هنوز در بعضی از آنها گیر هستم . و همان ابتلائات دوباره تکرار می شود . که کماکان بارها تکرار شده است . من هم گفتم چشم و دانه دانه آنها را می کنم . بعضی ها را دیدید هر جای که می روند همسایه بد دارند . هیچ توجه کرده اید ؟ می گوید که من شانسم همه جا به همسایه بد است . تو چرا فکر نمی کنی که تو همسایه بد هستی و هر جای که می روی همه به تو گرفتار می شوند ؟ یک بار هم که شده این طور نگاه کنید . و ببنید که چه قدر وضع تغییر می کند . بعد که این طور نگاه کرد می گوید که من چرا بد هستم ؟ مگر بدی من کجاست ؟ و سپس بدی هایت دانه دانه رو می آید . و متوجه می شوی . خیلی مطالب و مثال ها هست که من دوست دارم دانه دانه آنها را بگویم . ولی وقت شما را می گیرد . اما اگر امروز به فکر این مسئله نباشید پیر و جوان تا زمانی که چشمتان در این دنیا باز است گرفتار هستید . البته فکر نکنید که اگر بفهمید دیگر گرفتاری نمی آید . گرفتاری ها می آید ولی مثل همان ماشینی که در اتوبان می آید و می رود و به همان اندازه که صدای آن ماشین شما را اذیت می کند و یا یک غباری بلند می کند و یا آب باران را به شما می پاشد همان قدر اثر می کند . نه بیشتر . چون ابتلاء بیرون تو قرار می گیرد . نه در تو . ابتلاء وقتی در تو قرار می گیرد تو را خرد و له می کند .ولی ابتلاء وقتی بیرون تو قرار می گیرد و تو به آن اشراف پیدا می کنی آن موقع دیگر خیلی آزار دهنده نمی شود . ابتلاء به تو می دهند چون در قبال هر مسئله ای شما یک واکنشی را باید نشان دهی تا امتحاناتت تمام شود . مگر قرار نیست که قبل از مردن امتحاناتمان تمام شود ؟ هر که قبل از مردن امتحاناتش را تمام نکند خدا به دادش برسد . پس در لایه های بعدی می خواهد چه کند . یک دوستی برای من یک پیامی را زده بود راجع به فشار قبر . جالب است که آدم ها می خواهند باور کنند که جسمشان درون خاک زنده نمی شود . و روح به آن بر نمی گردد و آن زیر گیر نمی افتد .. همه از همین می ترسیم . اگر ما را آن زیر گذاشتند و آن چیزی که به آن روح و نفس می گویند و باعث حیات ماست به جسم برگردد زیر آن خروار خاک چه می شود ؟ همه ناراحت می شوند . ولی عملا آن فشار و تنگی را ما از این جا حاضر می کنیم . چرا روح به جسم برمی گردد ؟چون تا قبل از این که از جسم خارج شود تعلقاتش پاره نمی شود . اگر تعلقات پاره شود که دیگر این اتفاق نمی افتد . حالا اگر هم در آن برود که دیگر آن را زنده نمی کند . مسئله بسیار ظریف است . و به آن بسیار فکر کنید . و بترسید . این وابستگی ها است که سبب می شود روح که از جسم جدا می شود نتواند آن را ترک کند . و می خواهد که برگردد و می گوید که این مال من است . آن را به من برگردان . و نمی تواند آن را ببخشد . و چون نمی تواند که ببخشد آن جا اسیر می ماند چون دیگر مال او هم نیست . من از زمانی که بچه هایم به دنیا آمدند می گفتم که بچه هایم مال من نیستند . مال خودشان هستند . و من مدت زمانی مسئولیت این ها را دارم . که همه امکانات را به آنها بدهم و هر چه بلدم یادشان بدهم و وقتی وارد زندگی شدند زندگی مال خودشان است و این ها دیگر مال من نیستند . و الان با این که دلم برای اولادم تنگ می شود ولی نق نمی زنم . گاهی هم که چیزی می گویم برای این که نگویند که مادرشان آنها را نمی خواهد خوب من هم مادرم ولی خواستن من دلیل بر این نمی شود که طناب بیاندازم گردنشان و آنها را بکشم. من این کار را نمی کنم . اما همیشه می گفتم که برای من فقط همسرم است . و به این مسئله خیلی خیلی تاکید می کردم . ایشان که بیمار شدند یک زنگ خطر محکم در گوش من زدند . آن موقع گفتم خدایا این بنده توست و هیچ کدام مال من نیستند .من هم مال خودم نیستم من مال توام . من بنده ات را به خودت می دهم . سالم نگهش دار . عذاب نکشد و اذیت نشود . و وقتی این را پذیرش کردم خودم هم آرام و پذیرا شدم . فقط وظیفه ام را درزندگی انجام می دهم .یعنی علاوه بر کارهای روزمره وظیفه خود می دانم که برای آنها دعا کنم . و ختم ذکر بردارم . و از مالمان برایشان قربانی کنم . و آن چه که می توانم . این ها وظیفه من بنده است . ولی بقیه آن را پذیرش کردم . من هم تنها می روم . همه مان تنها می رویم . همسرم هم تنها می رود . وقتی من نمی توانم همراهش بروم پس بهتر است صبورانه به مسئله نگاه کنم . ابتلائات در عین سختی شیرین است .

نکاتی چند در باب تعادل :
بیاییم ارزش بگذاریم به روزهایی که در آنها هستیم ، بعد به گردهمائی هایمان هم ارزش قائل بشویم . نوع گردهمائی هایمان را هم انتخاب کنیم ، شما مطمئن باشید که نمی توانید همه گونه جلسه گفتگو و نشست و برخاست را با هم داشته باشید حتماً دیگر باید گزیده کنید . خانم دکتری برای من تعداد زیادی تصویر فرستاده است از خواص گیاهان و میوه و چیزهای مختلف و بسیار ارزشمند که برای خودش یک گنجینه است . وقتی به اینها نگاه می کردم با خودم فکر کردم که خب یعنی چی ؟ یعنی این که من دائماً بنشینم و ببینم چه باید بخورم ؟ این که نشد زندگی . از آن سو هم اگر این بدن نباشد روح و نفس سوار چه می خواهد بشود بتازد ، تجربه کند ؟ پس باید این هم که حفظ بشود . پس واقعاً تکلیفم چی هست ؟ از صبح داشتم فکر می کردم ، واقعاً چه تزی باید بدهم که هم بتوانیم از اینها بهره ببریم و هم اسارت نکشیم ؟ دیدم همه چیز با یک برنامه ریزی درست می شود . مواد خوراکی خیلی زیاد است ، بعضی های آن خیلی اساسی تر است ، بعضی ها در درجات نازلتری قرار دارد حالا اعم از ادویه جات یا اعم از دمنوش ها و.... گفتم بهترین حالت این است که یک برنامه بنویسیم ؛ دیدید بچه مدرسه ای ها روز اول مهر که می روند برنامه به آنها می دهند . شنبه زنگ اول : فارسی ، زنگ دوم : املا ، زنگ سوم : ریاضی .... این روزها و ساعتها را تقسیم می کنند و دروس مختلف در آن می گذارند . نتیجه این که تا آخر هفته بچه به میزان کافی ساعت ریاضی داشته ، ساعت فارسی داشته ، ساعت املا داشته و....... ما چرا این کار را انجام نمی دهیم ؟ اولاً : موادی که بسیار مفید است و باید خورده بشود ، این ها را یک لیست کنیم چون باید جسم هایتان سلامت باشد ، ما با جسم های شما خیلی مشکل داریم ، جسم هایتان به درد نمی خورد برای همین روحتان سواری ندارد ، اصلاً نمی تواند از این جسم سواری بگیرد . ما یکسری دمنوش داریم ، یکسری مواد غذایی داریم ، یکسری هم موادی که به آنها می گوییم تنقلاتی که امروز می بینم ، نه اینها هم فقط تنقلات نیست که برای سرگرمی باشد بلکه مداوا کننده های خیلی قوی هستند در خیلی جاها . تمام اینها را لیست بکنیم ، داشته باشیم بعد خوراک روزانه مان را ببندیم . آن وقت شما می توانید هر روز هم چای بخورید ، هم دمنوش . هم چای سبز بخورید ، هم دمنوش به بخورید و....... اگر این کار را انجام بدهید هم به قدر کافی از مواد خوراکی مفید بهره می برید و هم افراط نمی کنید . یکی از معضلات ما این است که افراط می کنیم ؛ می گویند : خبر داری چای سبز و این و آن و ... با همدیگر دم بکنی چربی های اضافه را از بین می برد . این قدر در روز می خورد که روده و معده در شکم لق می شود ، نه این اشتباه است . بیاییم برای خودمان برنامه بنویسیم و در برنامه جدیدمان می توانیم خوراک های مورد علاقه را ، خوراک های مفیدمان را هفته ای برنامه بنویسیم ، اگر دیدیم که مقدارش زیاد است 15 روز یکبار تغییر بدهیم یعنی برنامه را 15 روزه بنویسیم ، باز هم زیاد است یک ماهه بنویسیم . ولی یک برنامه داریم که هم غذا چه بخوریم ، هم مواد نوشیدنی چه بخوریم ، هم دمنوش ها چه بخوریم و میوه ها چه بخوریم ؟ در کنارش اسراف هم نکنیم چون اگر اسراف بکنیم هم این طرف را باختیم ، هم آن طرف را . ولی اگر این برنامه را بنویسیم دیگر همه حواسمان دنبال این اسب عصّاری نیست . این بدن اسب عصّاری است اگر بخواهی دائم تیمارش کنی پس بقیه کارهایت چی ؟ پس مسائل معنوی چی ؟ اگر بخواهی این را رها کنی و مسائل معنوی را انجام بدهی خب این فوری مُردنی می شود تو دیگر نمی توانی بمانی که به خودت برسی . باید یک تعادلی این وسط به وجود بیاورید و شما باید به این نقطه تعادل حتماً دقت کنید . یک ذره برنامه ریزی بکنید در زندگی تان ، در بحث خوراکتان منظم بشوید تا سیستم بدنی تان منظم بشود ، فراموش نکنید عنصر خوری داشته باشید، عنصر یعنی موجودیتی یگانه ، مثلاً لوبیای قرمز خودش یک عنصر است بیاییم این طوری در نظر بگیریم . لوبیای چیتی یک عنصر است ، عدس یک عنصر است . ما اینها را مخلوط نخوریم . یادتان است راجع به سالاد کاهو چه می گفتم ؟ من هنوز هم همان طوری می خورم ، کاهو را جدا می خورم ، خیار را جدا می خورم ، گوجه را جدا می خورم . من هم گاهی مخلوط می خورم چون همه جا نمی شود این را بکار برد با این که من خیلی به نگاه آدم ها اهمیت قائل نمی شوم، مهم این است کاری را که انجام می دهم درست باشد . اگر درست باشد کارم را انجام می دهم ولی خب جوان دارم باید هوای جوانهایم را داشته باشم چون اینها مانند من هنوز اندیشه نمی کنند . گاهی اوقات مجبور می شوم ولی تعجب می کنم چطوری خیار و گوجه و کاهو و هویج و.... همه اینها را قاطی دهانشان می گذارند ، آخر در درونشان چه مزه ای را احساس می کنند ؟ بیاییم از این به بعد شام هایمان را عنصر خوری کنیم . نان را با کره و مربا یک شب ، یک شب کره و عسل ، یک شب نان وپنیر و گردو با کمی سبزی خوردن . امتحان کنید ببنید چه اتفاقی می افتد ؟

 

 

 

 

نوشتن دیدگاه





تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید