منو

چهارشنبه, 02 اسفند 1396 - Wed 02 21 2018

A+ A A-

رمز آینه گی بخش هفتم

  • نوشته شده توسط مدیر سایت
  • دسته: رمز آینه گی
  • بازدید: 2099

بسم‌الله الرحمن الرحيم

در مورد آینه گفتیم : که آینه همیشه آماده نشان دادن تصاویر است . یکی از ویژگی های آینه این است که تصاویر را نشان می دهد ولی در آینه ثابت نمی ماند . آینه را رو به یکی از افراد می گیرم و ایشان دیده می شود . اگر آن را در این سو بگذارم دیگر این فرد در آینه وجود ندارد . پس یکی از ویژگی های آینه این است که تصاویر را نشان می دهد و تصاویر را هم ثابت نگه نمی دارد . یعنی نقش به خود نمی گیرد . که آن نقش را در خود نگه دارد و پس ندهد . مدام در حال تغییر است . همین ویژگی او را آینه می کند . که اگر نقش را بگیرد و رها نکند می شود یک نقش منجمد در روی دیوار. یعنی یک آینه، دیواری خواهد بود که نقش روی آن یک نقش منجمد است . چون تحرکی در آن وجود ندارد ، نه آینه ای که نشان می دهد تصویر دیگری را می پذیرد .پس برای آینه حرکت و تغییر وجود دارد . بزرگ ترین موهبت ونعمت حرکت این است که شناسایی و معرفت به وجود می آورد . ارمغان آن این است . معرفت یک جور جوشش است . اما این جوشش نه از دیوار و از فرش، بلکه از جوهره ی هر چیزی است . حالا ما از آدم صحبت کنیم از جوهره ی هر آدمی بر می خیزد . جهان که موضوع معرفتی خود ماست خودش وجودی خروشان و جوشنده دارد . ما هم به تنهایی یک جهان هستیم . پس ما هم جوشنده و خروشنده ایم . پس مراقب خودمان باشیم . سیر تغییرات را خوب نگاه کنیم . اگر به خاطر داشته باشید جلسه پیش در کنار آینه به آب هم اشاره کردم . آن موقع گفتم که انتقال در آینه به یک وجه است و انتقال در آب به وجه دیگری است . انتقال در آینه متناسب با تابش و اشراق است . یا به عبارت دیگر معرفتی است . انتقال در آب حرکتی است . متناسب با رفتن و رسیدن است . دقت کنید هر جمله ای که می گویم برای خودش یک دفتر است . چشمه ها می جوشند . تا حالا به سرعین رفته اید ؟ وسط چهارراه شهر آسفالت ترک خورده و از درون آن آب قل قل می کند . بسیار زیباست . ابرها می بارد . رودها جاری می گردد . همه این ها یعنی حرکت . اگر رود جاری را تعقیب کنیم به دریا می رسیم . رود به ما این را می فهماند که قبل از این که به دریا برسیم که به یقین در جایی یک اتصالی خواهد بود . وقتی رود را می بینیم دریایی در کار نیست اما از نگاه کردن به رود ، رود به ما با حرکتش می نمایاند که در یک جایی یک اتصالی وجود دارد . اتصال رود به دریا . پس به واقع می توان گفت آب به واسطه آینه بودن انتقال آینه را هم دارد . به واسطه آب بودن انتقال را هم در بر دارد . یعنی آب نظر و عمل را هردو را دارد . تو از آب کمتری ؟ در آینه که نگاه می کنیم می توانیم شیفته زیبایی خود شویم اما در تصویر آینه نمی توانیم فرو برویم . با آینه نمی توانیم یکی شویم . اگر به آینه خیلی نزدیک شویم دیگر تصویری نداریم . وقتی به آینه نگاه می کنیم می گوییم به به چه جمالی چه زیبایی اما نمی توانیم به آینه فرو رویم . اما وقتی به آب زلال نگاه می کنیم زیبایی را در آب می بینیم و در آب می توانیم فرو رویم ویکی شویم . پس در آب نگریستن و دیدن نیمه زیبایی خودمان ممکن است . و مهم تر از سر اشتیاق جست زدن و با نیمه زیبایی خودمان یکی شدن هم امکان پذیر است . جست زدن در آب غوطه ور شدن در خود پای گذاشتن روی مناسب عقل است . عقل می گوید دیوانه ای به آب نپر . آن تصویر توست . اما ما وقتی به آب می پریم که دیگر عقل حکمفرمایی بر ما ندارد . به عبارت بهتر با تعقیب خود به خدا رسیدن است . همان طور که با تعقیب رود به دریا رسیدن حاصل می شود . رود موقع حرکت جنبه های پست و آلوده اش را جا می گذارد . تا به سطح دریا برسد . اگر با آن جنبه های پست و آلوده مشغول شود همان جا می ماند و می گندد . دیگر به دریا نمی رسد . در سطح معمولی برای ما آدم ها ، ترک شهوانیات از هر قسم و شکلش (مثل خوردن ،جاه طلبی و....) رمز رسیدن به حقیقت است . همین یک جمله برای امروز کافی است . اگر کسی عمل کند برای یک عمر کافی است . در سطوح خیلی بالاتر که این در سطح خیلی معمولی است . در سطوح خیلی عالی تر رها کردن جنبه های مثبت هم هست . شما اگر لباس الوان بپوشید گناه دارد ؟ مهم آن است که لباست پوشش مناسب باشد . یعنی آن جاهایی که خداوند فرموده بپوشان در شما بپوشاند . اما رنگارنگ و زیبا گران و ارزان بپوش اصلا گناهی ندارد . اما این در سطح معمولی است که صرفنظر می کند از این که لخت و تنگ بپوشد . اما سطوح عالی تر می گوید که این را ساده بپوش . تنها دنبال زیبایی ظاهری نگرد در سطوح عالی تر رها کردن جنبه های مثبت . یعنی فعل و صفات و رسیدن به ذات . چون وقتی از این ها می گذری به ذات متوجه می شوی . این رمز رسیدن به حقیقت است . ذات خودش به تنهایی در ما یک دریایی است . که این دریا می رود تا به یک اقیانوس بپیوندد . و قرار است تا به یک اقیانوس بپیوندد . فعل و صفات نسبت به این ذات ، فعل و صفات یعنی من مثلا آدم بخشنده و مهربان هستم و فعلم یعنی به شما خدمت می کنم و سلام می دهم و در گفتن سلام پیش دستی می کنم . فعل و صفات نسبت به ذات صورت و ظاهر هستند . عمق ندارند .
مولوی بسیار زیبا می گوید .می گوید انسان مانند یک کاسه می ماند مثل یک تشت خالی می ماند. یک تشت خالی روی دریا . ما یک تشت خالی هستیم روی دریا قرار داریم . تشت خالی روی دریا ظاهرحقیقت است . تا وقتی این تشت خالی است در بند صورت است . تا وقتی که در بند صورت است روی آب است هر وقت در داخل تشت آب بریزد پر بشود چه اتفاقی می افتد ؟غرق می شود و زیر آب می رود یعنی در عمق حقیقت فرو می رود ما تا ظاهرگرا باشیم در این ماهیت ها بمانیم حرکت و تحول را مختص فقط ظاهر بدانیم نه درون اشیاء ، نه خود خودیت اشیاء، مثل تشت خالی در سطح دریا هستیم امروز دین نداریم، حجاب نداریم هر طوری که دلمان می خواهد می گردیم فردا دین را باور می کنیم خود را می پوشانیم تمام شد ؟نه تمام نشد فردا روزی این پوشاندن داخل می رود از داخل پوشانده می شود یعنی آن داخل شروع می کند به پذیرش یک حجابی در مقابل افعال ، نیات و نگاه های غلط و زشت . حرکت و تحول فقط مختص ظاهر نیست تا امروز عروسی های خود را مختلط می گرفتیم از فردا در عروسی هایمان مولودی می خوانیم می گوییم کف هم نزنید گناه دارد. خیلی خوب است من هیچ ایرادی نمی گیرم اما اگر این حرکت و این روند به درون شما هم نرود دیگر به درد نمی خورد همانجا متوقف می شود تشت خالی روی دریا باقی می ماند دریا چه کاری انجام می دهد وقتی تشت خالی روی آن هست ؟از سر محبت یک مقدار آب به داخل آن می ریزد دیدید گاهی اوقات بعضی از آدم هارا یک دفعه یک جای خوبی اهل معنا دعوتش می کنند؟ می رود و می گوید عجب مجلسی بود یک هفته بعد از او می پرسید که می خواهید دوباره شما را دعوت کنم ؟می گوید نه وقت ندارم نمی رسم . برای شما اتفاق نیفتاده است ؟ بارها و بارها . شما که مداحی فلان آقا را خوشتان می آمد پس چرا دوباره مداحی دارند و شما را دعوت می کنند نمی روید ؟می گوید کار دارم بعد دور هم که می نشینند می گوید بابا دل این هم خوش است آدم یک دفعه می شنود و خوشش می آید همیشه که قرار نیست بشنود.
دریا از سر مهر به این تشت خالی روی آن گاهی آب می ریزد از آن امواج آبی خود به درون آن می اندازد اگر پذیرا نباشیم یا پشت گوش بیندازیم دریا مثل خار وخاشاک ما را به کناری می زند و دور می اندازد وقتی آب می ریزد و شما پس می زنید اگر دید فایده ای ندارد مثل خار و خاشاک کنار دریا ، پس می زند و شما را ساحل می اندازد بی خود و بی جهت جزو زباله ها می برند ، پس تنها با پر شدن یعنی از آگاهی و معرفت و عشق لبریز شدن است که لیاقت راه یافتن به بطن حقیقت را پیدا خواهیم کرد.حالا مولوی خیلی قشنگ می گوید :
صورت ما اندرین بحر عذاب می دود چون کاسه ها بر روی آب
تا نشد پر بر سر دریا چو تشت چون که پر شد تشت در وی غرق گشت
در تبخیر از دریا و پیوستن به ابر در آسمان و تشکیل باران ، تشکیل رود ، جریان یافتن رود تا دریا و دوباره سیر تا آسمان یک دایره تشکیل می شود ، یک مدار بسته . این دایره با آب ساخته می شود یعنی آب داخل این دایره در هر حالتی حضور همیشگی دارد حالا توجه کنید : سیر خلقت هم یک دایره فرض کنید که روح انسان در سرتاسر این دایره حضور دارد و ترسیم کننده . چه طور آب داخل آن دایره حضور دائمی دارد و تشکیل دهنده ،روح انسان درون این جریان حضور دائمی دارد و ترسیم کننده ؛ در یک قوس نزول و در قوس دیگر صعود را می پیماید.
ما زدریا ییم ودریا می رویم ما ز بالاییم و بالا می رویم
کاملاً دقت فرمودید می خواهم در یک مرتبه خیلی ظریف تر بگویم عاشق و معشوق . همه با این مفاهیم به خوبی آشنا هستند میان عاشق و معشوق در سطح انسانی یک دایره ای برقرار است از چی ؟از بود و از شناخت . این دایره ترسیم کننده اش عشق است . این دایره عاشق و معشوق را رویاروی همدیگر قرار می دهد مثل دوتا قوس یا آینه و قرینه همدیگر . در آینه عشق هست که عاشق یک قوس از جمال و از عشق می شود ، معشوق یک قوس دیگر از جمال و عشق می شود . زیبایی در معشوق به ذات وجود دارد یک خانوم خوشگل است که آقا عاشقش می شود ، بالعکس آن هم هست آقا خیلی زیبا است که دختر عاشقش می شود دیوانه می شود و به سر ش می زند کارهای خلاف عقل انجام می دهد. پس در معشوق زیبایی به ذات وجود دارد.عاشق با دیدن این زیبایی متوجه زیبایی می شود معشوق در مقام بودِ زیبایی است ، بودن زیبایی است و عاشق در مقام شناخت زیبایی. عاشق با شناخت زیبایی و انتقال آن به معشوق ، معشوق را از زیبا بودنش آگاه می کند.چقدر تو زیبا هستی . عاشقانه دوستت می دارم . چرا می گوید ؟چون زیبایی را در معشوق دیده است وقتی دید این شناخت خود را به معشوق منتقل می کند به او می گوید که چقدر تو زیبا هستی و او متوجه می شود . جالب تر آن است که عاشق که جنبه ی درک زیبایی را در درون خود دارد چون اگر جنبه درک زیبایی را نداشته باشد ، شناخت نداشته باشد که نمی تواند بشناسد و انتقال بدهد این عاشق که جنبه ی درک زیبایی را درون خود دارد با هر درک از جنبه های زیبایی معشوق آ نرا به درون خود می برد هر یک دانه زیبایی را که در معشوق می بیند اول چه کار می کند به درون خود می برد و خودش با این بردن درک زیبایی به درون خود زیبا می شود .پس عاشق هر زیبایی که از معشوق درک می کند اول به درون خود می برد و خود زیبا می شود و چون خود زیبا نشود معشوق آن را نمی خواهد بعد این زیبایی را به معشوق منتقل می کند . می گوید ببین تو اینقدر زیبا هستی .و طبق رابطه اتحاد عشق و عاشق و معشوق خودش عین معشوق می شود. می گفتند که آقا اهل کجا هستی ؟ جواب می داد هنوز زن نگرفتم . ما هم می خندیم. آقا وقتی که زن گرفت مجبور هست بگوید زن من رشتی است من هم رشتی هستم. زن من تهرانی هست من هم تهرانی هستم.آنقدر عاشق است عین او می شود.چرا آدم ها این چیزها را نمی بینند؟چقدر خودخواه هستیم .مولوی می گوید :
خیال یار من هر شب صفات ذات من گردد
معشوق که زیبایی های خود را با عاشق شناخته است عاشق را یعنی همان وجه زیبایی های خود را به واسطه ی همین شناختن از عاشق عاقبت در درون خود پیدا می کند . یکی شدن فقط این نمی رود که با آن یکی شود این هم آ نرا در درون خود پیدا می کند آن وقت یکی می شوند.خوب اگر بی انحراف و مستمرصورت بگیرد باعث می شود که عاقبت معشوق خود را در خود بیابد و عاشق که جنبه ی درک زیبایی به جنبه ی زیبا شده و در خود او تعالی یافته خود را هم در خودش بیابد.چقدر دنبال تساوی حق می گردید . مرد شور این تساوی حقی که دنبال آن می گردید ببرد . تساوی حقی که آقایون به این خانم ها دادند. خانم ها را ذلیل کردند. خانم ها را پست کردند قرار بود ما در دنیا معشوق باشیم و مردها عاشق ، ببینید چه گندی به خودمان زدیم قرار بود اینها زیبایی های ما را کشف کنند به ما منتقل کنند اول به خود منتقل کنند تا خودشان هم زیبا شوند بعد از آن طریق به مامنتقل کنند و ما بفهمیم که چقدر زیبا هستیم و بعد آنها را در درون خود پیدا کنیم وآنها ما را درون خودشان ، ببینید ما قرار بود چه کار کنیم ولی کجا هستیم . چه خاکی به سرمان ریختیم . تاسف ندارد؟
خب . سخن از انسان بود . در اینجا هر دو محدود هستند . جنبه های بودن زیباییشان پایان پذیر است چون آدمی در غالب دنیایی پایان پذیر است . اما جنبه های شناخت زیبایی شان بی پایان است . زیبایی هایی که در ما دیده می شود پایان پذیر است اما پیدا کردن جنبه های زیبایی و شناخت زیبایی در ما بی انتها است . چرا ؟ چون متصل به خدا هستیم . هر روز اشتیاق زیاد می شود . اینجا است که انگار آدم ها همدیگر را ترک می کنند . ولی فی الواقع ترک نمی کنند ، اگر هر دو دست به دست هم شروع کنند به حرکت ، با هم می روند و منتقل می شوند به زیبای حقیقی . به زیبای حقیقی منتقل می شوند . از آن به بعد هرکدام زودتر به عشق حقیقی دست پیدا کند اگر از بالا نظر به پائین بیاندازد قرینه ی قبلی از زیبایی خودش را کجا پیدا می کند ؟ در درون زیبای حقیقی . چون در آنجا که می رود دیگر هیچ چیزی منفصل نیست . همه چیز یک تکه است . قرینه ی قبلی اش هم در همان زیبایی حقیقی است . به همین دلیل در بازگشت محبوب مجازی خودش را هم در امتداد محبوب حقیقی دوست خواهد داشت . آنهایی که در معرفت پیش می روند و یارانشان را پس می زنند برای اینکه فکر کنند هیچ عشقی غیر از عشق خدایی نباید باشد ، سخت در اشتباه هستند . اگر درست حرکت کنند و به آن عشق حقیقی دست پیدا کنند بر می گردند . برمی گردند و بعد در کنار بقیه عشق مجازی قبلی را می جوید و آن را با خودش می برد و او را دوست می دارد . چون تازه متوجه می شود که این عشق از عشق حقیقی جدا نیست .
کلام را جمع می کنم . نقطه ی ترسیم دایره از عاشق شروع می شود . از معشوق دوباره به عاشق بر می گردد . این دایره مدام به صورت یک گردباد رو به بالا تکرار شده و رسم می شود تا هر دو را به اوج برساند . گردباد وقتی شروع می شود یک نقطه است . یک چیز کوچک است . خیلی کوچک . وقتی از دور می آید انگار یک چیزی کوچک از زمین بلند شده و می آید . بعد می آید می آید می آید و بعد تنوره می کشد و به سمت بالا می رود . وقتی گردباد چرخ می زند خار و خاشاک دوروبرش زیاد است . عشق معرفت بخش است . معرفت عشق آفرین است . عشق و معرفت تکامل گردبادی دارند نه خطی . عشق معرفت بخش است. به آدم معرفت می بخشد . معرفت عشق می آفریند . و این در یک خط نیست. گردباد موقع حرکت و تشکیل شدنش مختصری مواد و خارو خاشاک را دایره وار همیشه دور و بر خودش دارد ولی در مسیرش چیزایی که زائد و اضافی است از چرخه به دور می اندازد . چیزهای نو با حجم بیشتر اختیار می کند . در حرکت گردباد اصل برگرفتن تازه ها ، پروراندن آنها و تعالی یافتن با آنها است .
گردباد وقتی می چرخد خارو خاشاک را بیرون می ریزد و هرچیز تازه ای را در درونش می گیرد . پروراندن این تازه ها و تعالی یافتن با همین ها است . بگذارید مثال آدمی بزنم . در روابط آدم ها همین دایره هست . به طور حتم هر دختر و پسری که ازدواج می کنند و همدیگر را می خواهند ، خواه ناخواه خار و خاشاک زیاد دارند . ندارند ؟ مگر من و شما نداشتیم ؟ وقتی زندگی مان را شروع کردیم نداشتیم ؟ حتماً دارند .
این عشق و این معرفت چرخ که می خورد اگر این ها به آن نچسبند خار و خاشاک های وجودی شان را بیرون می اندازد . چرا ؟ چون عاشق هستند . عاشق هستند و معشوق . و چیزی که این دایره را می چرخاند عشق است. عشق گند را نگه نمی دارد . زشتی را نگه نمی دارد. اگر تو زشتی همسرت را نگه می داری برای اینکه تو نمی توانی قشنگی را ببینی . فقط با زشتی ها سروکله می زنی . و یادمان باشد من این را مثال آدمی می زنم اما فقط آدمی منظورم نیست می خواهم شما را از بعد آدمی به بعد خدایی برسانم . در این گردباد اگر هنوز زشتی های طرف مقابلت را می بینی برای اینکه تو هنوز زشتی های خودت را نگه داشتی . عاشق زشتی نگه نمی دارد . هرچیزی که نگه می دارد زیبایی است . به مجنون گفتند که بابا لیلی به همه آش داد اما ظرف تو را شکست خب پس او تو را نمی خواهد . گفت : نه اینجوری نگو
اگر با من نبودش هیچ میلی چرا ظرف مرا بشکست لیلی؟
می گوید او من را می خواهد ظرفم را شکست که من مجبور شوم و بروم یک ظرف دیگر بیاورم تا یک دفعه ی دیگر من را ببیند . عاشق یعنی این . کدام شما در زندگی هایتان این طور نگاه کرده اید ؟ خدایی شما این طور نگاه کرده اید ؟ من ادعایی ندارم ولی خب من می دانم که خطا کرده ام . با اینکه خیلی جاها ندانسته و نفهمیده . یک جاهایی هم انجام داده ام با اینکه نمی دانستم یعنی چه . من هنوز هم همان کار را می کنم . عصبانی می شوم . اوقاتم تلخ می شود . چرا این باید این طوری باشد ولی ربع ساعت بعد به خودم می گویم که چی شد ؟ کو ؟ امروز به یک دوستی می گفتم که یک خصلت بد شوهرت را آیا نمی ارزد که نادیده بگیری به خاطر آن همه زیبایی هایی که دارد . خصلت های خوبی که دارد . اگر از بعد انسانی نتوانستی بیرون بیایی بمیری به بعد خدایی نمیرسی. اگر کسی فکر می کند بعد انسانی را زیر پایش له می کند و بدو بدو به بعد خدایی می رسد ، کورخوانده است . اسیر دست ابلیس است . اگر این طوری بود امیرالمومنین زن نمی گرفت . امام حسن |(ع) زن نمی گرفت . خب این ها اگر نمی گرفتند که زودتر می رسیدند به یک جایی . حالا امیرالمومنین حضرت زهرا (س) را گرفتند . امام حسن (ع) کسی را گرفت که به او سم داد .
آنچه که گفتم خیلی بزرگ است اگر بخواهید به آن فکر کنید و اگر بخواهید از آن بهره ببرید . اما مدیون هستید اگر نوشته ی من را خودتان نفهمیدید بدهید به کسی دیگر که بخواند . اول خودت بفهم که اگر طرف از تو سوال کرد بتوانی جوابش را بدهی . ندهید . به دیگران ندهید که بخوانند . اول خودتان بفهمید بعداً به بقیه بدهید .
عاشق در معشوق زیبایی را می بیند و در خودش فرو می برد . خودش هم زیبا می شود . بعد با زیبا شدنش به معشوق اعلام می کند که تو هم به این زیبایی هستی . آینه های عاشق و معشوق رو به هم هستند . می گوید تو هم به این زیبایی هستی و معشوق می فهمد که چقدر زیبا است و بعد با شناختن این زیبایی خودش عاشق را که زیبا است و قرینه اش است در خودش پیدا می کند . که چی بشود ؟ که ما برویم به آنجایی که برگردیم به آن نقطه ای که خداوند آدم را آفرید . یک دانه . یک دانه آفرید . آن وقت آدم چه کار می کند ؟ خداوند به او اسماء را آموخت . هرچه گفت و گفت . مقابلش بنشست . ای عاشق و معشوق دنیایی وقتی رفتید و جست زدید در یکدیگر . آدم وقتی عکس قشنگ خود را در آب می بیند جست می زند. قصه ی نارسیس یونانی را بخوانید . خیلی قشنگ است . همین را برای شما تعریف می کند . عقل را کنار می زند و در آب جست می زند به واسطه ی اینکه شیفته ی زیبایی خودش می شود . اگر به آنجا رسیدید آن وقت با خدا یکی می شوید . نکنه که بشوید آقا شیره که در چاه عکس خودش را در آب دید و گفت تو کجایی ؟ تو می خواهی شبیه من شوی که جای من را بگیری . تو دشمنی . جست زد در آب که دشمن در آب را بکشد . شما آن طور نشوید . که آن وقت خدا به داد شما برسد. به امید روزهای بهتر . به امید دیدن زیبایی های بیشتر .

نوشتن دیدگاه





تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید