منو

چهارشنبه, 02 اسفند 1396 - Wed 02 21 2018

A+ A A-

رمز آینه گی بخش چهاردهم

  • نوشته شده توسط مدیر سایت
  • دسته: رمز آینه گی
  • بازدید: 1302

بسم‌الله الرحمن الرحيم

اگر در آینه نگاه کنید و در تصویر خودمان که در آینه افتاده روی گونه یا روی پیشانی یک لکه ای ببینیم آیا آینه را تمیز می کنیم ؟ از آینه منتقل می شویم به خودمان و لکه ای که روی خودمان دیدیم را دست می کشیم تا ببینیم چه اتفاقی افتاده که آن لکه به وجود آمده است . در واقع ما با دیدن اشکال در تصویر آینه، به صاحب تصویر یعنی خودمان منتقل می شویم . خدا را با دل در می یابیم . با هر تصویری که در دل جستجو کرده و می یابیم به صاحب تصویر یعنی خدای حقیقی که در خارج است می رسیم . صائب تبریزی می گوید :
بشکن طلسم صورت و جاوید زنده باش آب حیات در پس دیوار آینه است .
با رسیدن به این نقطه از بت پرستی و صورت پرستی رها می شویم . صورت فقط یک نشانه است و یک نشان دهنده .
اوحدی مراغه ای می گوید :
دلت این جا ز دل جدا گردد هر که این جا رسد خدا گردد
اشتباه نکنید منظورم ادعای خدایی کردن نیست بلکه می رسد به نقطه ای که تمامش خداست و دیگر هیچ . یکی بود و یکی نبود غیر از خدا هیچکس نبود . یکی بود چی بود ؟ خدا بود، و یکی نبود چون واقعا هیچکس دیگر نبود غیر از خدا هیچکس نبود . نقش عشق این جا بسیار مهم است . خداوند عین خوبی و زیبایی است . پس خداوند زیبایی را از این جهت آشکار کرد که خودش زیبا بود . نتیجه این که هر درکی از زیبایی در هر قسمتی از هستی اگر داشته باشیم اجبارا باید از برای پروردگار باشد . شما زیبایی نمی توانید بیابید که غیر از آن خداوند باشد . در سوره بقره آیه بیست و نه می خوانیم: هُوَ الَّذی خَلَقَ لَکُمْ ما فِی اْلأَرْضِ جَمیعًا هم او خدایی است که هر آنچه که در زمین است برای شما خلق کرد . که ما را این قدر بی ادب و مغرور کند ؟ نه این طور نیست . ابن عطا در عرائس‌ البیان‌ جلد یک در تقسیر این آیه می گوید که همه چیز را برای تو خلق کرد . تا همه هستی برای تو باشد و تو برای خدا . پس با آن چیزی که برای توست از آنچه که تو برای آن هستی غافل نمان . همین یک جمله را اگر درک کنیم برای تمام عمرمان بس است .
پس آینه به ما گفت که از تصویر درون نمی توان گذر کرد بلکه بلعکس از تصویر باید بازگشت نمود . و به صاحب تصویر رسید . اگر من امروز در یکی از دوستانم نگاه کردم و اشکالی را مشاهده کردم که من را آزار می دهد دوست من حتما اشکال دارد ولی دوست من تصویر من است . مومن برای مومن آینه است . دوست من تصویر من است من نباید او را بخراشم یا بکنم . قبل از آن من به خودم بر می گردم ببینم این جا در خودم کجا خراب است ؟ آن را بکنم و صاف کنم و بنایی کنم و رنگ کنم و خوشگل کنم بعد دوباره به دوستم نگاه کنم . ببینم باز همان اشکال هست ؟ اگر بود آن وقت سراغ دوستم می روم .
سعدی می گوید : سر قلم قدرت بی چون الهی
در روی تو چون روی در آیینه هویدا
ما از تو به غیر از تو نداریم تمنا
حلوا به کسی ده که محبت نچشیده‌
عالم آینه خداست . هر آنچه که در عالم کائنات و پدیده های خلقت می یابیم از آنها به صاحب آنها یعنی خداوند می شود رسید .
هر پدیده ای در عالم مثل آینه صاحب دو تا رو است یک روی جوهرین است ، یک روی شفاف . یک طرف آن آینه ای است ، یک طرف آن سیاه ؛ اصطلاحاً جنبه ای شرقی است ، جنبه ای غربی . به خورشید نگاه کردید ، خوب دقت کردید ؛ خورشید یک روی نورانی دارد یک روی ظلمانی برای ما . روز است و ما به خورشید نگاه می کنیم ، مگر خورشید یک کره نیست ؟ یک کره است ، این کره وقتی بر ما می تابد ما چه را می بینیم ؟ روی نورانی . پشت آن چه خبر است ؟ برای ما ظلمانی است چون ما از پشت آن نمی توانیم نور بگیریم . نشانه های خدا هم آن بخش که خدا را نشان دهنده نباشد یعنی فقط خودش را بنمایاند ، بخش حجابی و ظلمانی است . هر بخشی که خدا را بنمایاند نورانی و آینه ای است ، تکلیفت با خودت روشن است ؟ می دانی چکاره ای ؟ اگر از تو فقط به خود تو می رسند ، به درد تو نمی خورد . اما اگر وقتی کسی تو را نگاه می کند بی اختیار به یاد خدا می افتد ، خوش به حالت .
تنها خود موجودات را با چشم و حواس ظاهری دیدن(ببینید موجودات یک موجودیت ظاهری دارند و در عین حال گفتیم دارای دو بُعد هستند ، یک موجودیت باطنی دارند) فقط خود ظاهری موجودات را با این چشم سر و این حواس ظاهری دیدن ، فقط سر روح را با این نگاه کردن ، گرم کردن و کلاه گذاشتن است، روح با ما نیامده که فقط این ظاهری ها را ببیند با ما آمده که تجربه کند باطنی ها را ببیند که اگر چنین اتفاقی بیفتد این یعنی تنزّل کردن روح تا مقام حس . فقط دیدن خود موجودات با حس و چشم ظاهری ، این فقط یعنی تنّزل کردن روح تا مقام حس حتی بدتر از آن ، تنّزل دادن روح تا منطقه شهوت و هوس و وسوسه و .... عجب موجودی هستیم ما ! ما با چشم سر می بینیم و حس می کنیم ، می شنویم اما با عقل و قلب به روح منتقل می شویم . چشم می بیند ،مثلا عکس بچه ای را ، عقلمان می گوید این تصویر متعلق به یک بچه است و قلبمان که می گوید بچه مظهر زیبایی و پاکی و درستی است ، این تصویر را به کجا منتقل می کنیم ؟ به روحمان .و به روح منتقل می شویم .
حس مرتبه ای نازل از روح است ، عقل و قلب مرتبه ای والاتر از حس است . با هر منظره یا موضوعی اگر در خود موضوع بمانیم با مرتبه نازله روح از مرتبه والای روح جا ماندیم . مثالی می زنم : فکر کنید که روح یک پرده بسیار بلند است ، قسمت پایینی دارد ، وسطی دارد ، بالایی دارد و بالای بالایی دارد . به پایین آن زنگوله وصل است ، تکان می خورد ، صدا می کند ، برق می زند ، خوشگلی می دهد ...... اگر شما به همان قسمت پایین بچسبید با همان زنگوله ها مشغول بمانید در بخش نازله روح می مانید ، از آن قسمت بالایی روح که قرار بود ما آن را بگیریم برویم بالا به آن نقطه بالای بالا برسیم ، از آن بالایی به طور کامل جا می مانیم ،. شاید بشود گفت نیمی از انسان مانع از رسیدن او به تمام وجودش می باشد . جسم و روح یک حقیقت هستند با دو جنبه ؛ حس و روح یک حقیقت هستند با دو جنبه ؛ دنیا و آخرت ، حق و خلق تماماً یک حقیقت هستند با دو جنبه ،.
مولوی می گوید آن کسی که از این فهم محروم بماند به یک صیادی شباهت دارد که سایه یک مرغ را روی زمین دنبال می کند و می رود که او را بگیرد در حالی که مرغ در آسمان است نه روی زمین . مرغ در آسمان است ، دمساز با آسمانی هاست ، صیاد سرگرم سایه ، در پی سایه دوان ؛ ببینید شما چکار کردید تا به امروز ، کدام حالت را دنبال کردید .
یکی دیگر از رموز آینه این است که آینه صافی می پذیرد . صافی می پذیرد که چکار کند ؟ تا بتواند بنمایاند . انسان اگر از تصویر خودش همان تصویری که در آینه دیده است صافی نیابد ، نقش حقیقی اش را نخواهد گرفت . مولوی می گوید :
مَه به بالا دان نه اندر آب جوی – ماه را می خواهد در آب جوی یا آب برکه که در حال حرکت است نگاه می کند . می گوید در آب جوی دنبال ماه نگرد ، ماه آن بالاست ، سرت را بالا کن ، بالا را ببین نه این پایین .
حالا صافی شدن را شرح می دهم ؛ عارفان می گویند : خالی شدن از رذایل اخلاقی مقدمه رسیدن به تحلّی و تجلّی است . خالی شدن و بعد شروع کردن به تجلّی داشتن . اما یک گروهی دیگر از عارفان می گویند : نه تنها از رذایل اخلاقی می بایستی پاک شد بلکه از خود هم باید رها شد ، یعنی چه ؟ در بخش افعال و صفات و تعلّقات خودشان را نفی کنند و نبینند تا به ساحت ذات خود وارد شده آنجا خدا را ببینند . شما چند درصد کارهایی که در روز انجام می دهید از خودتان می دانید ؟ من فوق لیسانس دارم ، دکترا دارم ، به کامپیوتر خوب وارد هستم برای همین بر کامپیوتر سوار هستم ، یکی می گوید سالیان آشپزی کردم ، آشپزی ام درجه یک است ، آن یکی می گوید گل آرایی کردم و ...... چند درصد کارهایی را که انجام می دهید از خودتان می بینید .
و عارف می گوید اگر مرا کمک نکرده بود هیچی نمی دانستم ، هیچ نمی کردم ، هیچ از من بر نمی آمد . دیگر بایستی افعال ، صفات ، تعلّقات خودشان را نفی کنند ، نبینند تا به ساحت ذات خود وارد شوند ، آنجا خدا را ببینند . یادتان است در مورد یک مبحث دیگری صحبت می کردم می گفتم خدا به ذات با تک تک سلولهای ماست ، با تک تک همه سلول های همه موجودات عالم است ، این همان است به یک شکل دیگر . ما همه مجازی هستیم ، اگر باور کنیم بُردیم اما اگر باور نکنیم همین جا ماندیم . خلاصه کلام : در دنیا هر مقامی سبب اضافه شدن است ، کارمند جز شد معاون دایره ، مقام اضافه شد ؛ شد رئیس آن دایره باز مقام اضافه شد . پنج دایره را به او دادند باز هم مقام اضافه شد . در دنیا هر مقامی که به آدم می دهند سبب اضافه شدن است اما مقام فنا ، کاستن از خود است هر چه تو کم می کنی می ریزی پایین مثل بالن ، اگر می خواهی بالن تو خوب بالا برود هر چه در آن بالن داری باید بریزی پایین ، که آن بالن سبک بشود بتواند بالا برود . مقام فنا کاستن از خود است .

 

 

 

نوشتن دیدگاه





تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید