منو

چهارشنبه, 02 اسفند 1396 - Wed 02 21 2018

A+ A A-

جلسه بیست و ششم ره توشه آگاهی 1

 بسم الله الرحمن الرحيم   


مثل همیشه امروز هم که می خواستم آماده بشوم برای پائین آمدن از دیشب فکر می کردم که امروز مبحثمان چه خواهد بود ؟ چه صحبتی خواهیم کرد و چی خواهیم گفت ؟ بهرحال من هم دارای وظیفه ای هستم که خودم را ازقبل آماده کنم یا بعبارت بهتر چطور که این پسران من فیلم هایی که پر از تصویر و صداست قبل از هر جلسه خالی می کنند به کامپیوترها می ریزند، بعد نمی دانم چکارهایش می کنند و این حرفها . بنده با ذهنم این کار را می کنم که باید ذهنم کاملا خالی بشود از مسائل دور و بر خودم و آماده بشود برای پذیرش یک مطلب درست و اساسی . نیمه شب چندین بار بیدار شدم و فکر کردم دیدم که نه کاملا بسته است و کلید است نماز صبحم را که خواندم بعد از آن دیگه نتوانستم بخوابم آرام آرام وقتی خودم را دیگه رها کردم دیدم که بله امروز سخن ، سخن دل است یا دل نوشته جدیدی که در راه بود و قرار بود برسد که من خدمت شما بیاورم .


گفتم که خدایا به من بالی برای گشودن ، پری برای پریدن ، چشمی برای دیدن ، گوشی برای شنیدن هر آنچه که در جهان هستی نشان  از لایتناهی خودت دارد عطا بفرما .
بعد از آن چنین نوشتم ، برای دل من است شما هم دوست می دارید گوش بکنید ولی گوش کنید .
همسفر کیست ؟ همسفری چیست ؟ چه مفهومی دارد ؟ پرسش های لطیفی است که در طول عمر دنیائیم هرازگاهی ذهنم را به خود مشغول داشته و مدتی در این دایره بی نقطه ی عبور گشت زدم یا پاسخی دست و پا شکسته یافتم یا هیچ نیافتم و خاموش گشتم . خارج ازمطلب این را عرض کنم خدمت شما من از دوره بچگی ام عادت داشتم هر آنچه که به ذهنم می رسید برای خودم روی آن یک علامت سوال بزرگ می گذاشتم و هیچ وقت هم از کسی نمی پرسیدم . این علامت سوال را هرازگاهی بازش می کردم صبر می کردم آن موقع نمی فهمیدم چکارمی کنم امروز می فهمم امروز فلسفه آن حرکتم را درک می کنم اما آن موقع نمی فهمیدم از هیچ کس هم نمی پرسیدم که این یعنی چی ؟چون می دانستم که کسی نمی تواند جواب من را بدهد فقط می افتم توی تپه ماهور. برای همین نمی پرسیدم سوالی را که مطرح می شد برایم ،مطرح می کردم و دو ، سه روزی با آن حرف می زدم با درون ذهن خودم اگر پاسخی به ذهنم جاری می شد گرفته بودم اگر نه این علامت سوال را آرام هلش می دادم به آن پشت ، برو تو قسمت ناخودآگاه یا آن قسمت مخفی و پنهان باقی بمان تا وقت مقررش بیایی بیرون ، این شیوه سال های عمرم بوده همیشه .
پرسش های لطیفی است که در طول عمر دنیائیم هراز گاهی ذهنم را به خود مشغول داشته و مدتی در این دایره بی نقطه ی عبور گشت زدم یا پاسخی دست و پا شکسته یافتم یا هیچ نیافتم و خاموش گشتم تا زمانی بگذرد شاید که صفحه وجودم گسترشی یابد تا به مفهومی دقیق تر دست یابم . برای من گذران عمرم همیشه این چنین بوده و چون پرسش های بی شمارم را در بیرون از خودم پاسخی نمی یافتم سر در لاک خویش فرو می بردم تا زمانی دیگر و در لحظات متفاوت دیگری باز سر بلند نمایم و به افق های دور دست وجود بنگرم شاید پاسخی در خور فهم خویش یابم و این قصه تکراری بطور مرتب تا امروز تکرار گشته و چه زیباست ، چه زیباست که هرگز هم من را خسته نکرده ، برایم محصول تکراری نداشته و این خود از شگفتیهای خلقت می باشد و بیانگر آن که هر چه را در بیرون از خود بدنبالش می گردیم همین جا در پهنه وجود خویش داریم اگر درست بنگریم می یابیم . فقط کافیست که هر بار یک برگ از این کتاب وجود را ورق زده و سربلند کنیم و آغاز خواندن و نگریستن نمائیم . نمی دانم که به درستی چند صفحه را تا به امروز ورق زده ام حقیقتا چند صفحه دیگر را هنوز پیش رو دارم یا خیر. می توانم ورق بزنم یا فرصت ورق زدن آن را در همین لباس مادی در اختیار دارم ؟ باز همین ندانستن که آغازش از چه روزی بود ، پایانش در چه روزی و در کدام صفحه خواهد بود از رازهای شگفت انگیز و اعجاب آور جهان خلقت می باشد . الغرض ، برگردیم به پرسش امروزم که در دل شب گذشته با همه اسرار درونش دوباره مطرح شد همچون ماری که با نوای نی مارگیر سربلند نموده و به اطراف خویش می نگرد ، من نیز پس از مدتی که در لاک خویش بسر برده بودم سر بر افراشتم به صفحه جدید هستیم نگریستم . همه می دانیم که پروردگار جهانیان آن روزی که آدم را ،که هیکلی ساخته شده از گلی بد بو و چسبناک که سالیان دراز زیر باد و باران رها شده بود مفتخر به پذیرش آن نفخه الهی و آن ودیعه بزرگی و سروری از جانب خودش فرمود فقط آدم بود و بس . مجموعه ای که در عین کوچکی به وسعت پهنای هستی بود چرا که از دانائی و جاودانگی خالقش بهره مند گشته بود و حالا می بایستی عازم سیر و سفری بس طولانی می شد تا هر آنچه را که به امانت دریافت کرده بود به عرصه نمایش بگذارد . این سفر کوچک و آسانی نبود و این جا بود که پروردگار عالم از همان موجود بهره مند گشته از واجب الوجود موجود دیگری همسان او اراده فرمود به او گفت بشو و او شد . جفتی که در کنار یکدیگر بیاسایند سختی های این سفر عظیم و پر مسئولیت را با وجود یکدیگر آسان نماید از همان روز کلمه همسفر نامگذاری شد ، معنا پیدا کرد . کسی که در همه ابعاد وجود همسان ما باشد . با هم بیاندیشیم به یک چیز تفکر نمائیم و در این پهنای هستی هم سو بنگریم و هر کدام دیگری را بر دانستن ، لذت بردن ، بودن با مفهوم ،بر خویشتن ترجیح دهیم تا کفه های این ترازوی خلقت     بتواند همیشه مقابل یکدیگر قرار گرفته و شاهین ترازو همیشه مستقیم بسوی بالا و قدرت لایتناهی خالق خود اشاره نماید که اگر غیر از این باشد و کفه ها جدای از هم و بالا و پائین بمانند بطور حتم شاهین مشترکشان سویی غیر از سو و جهت اصلی را نشان خواهد داد و این بیانگر آن است که هیچ کدام بسوی درست نمی نگرند ، پیش نمی روند و همسفری مفهومش همین است که همسفران بطور دائم یکدیگر را بنگرند و جلوی هرگونه دور شدن از یکدیگر که نتیجه اش دور شدن از جاده برگشت بسوی مبدا می باشد را بگیرند در این راستا سختی ها بیشمار است ناکامی ها فراوان است زیرا موجودی چون ابلیس نیز همسفری است که همیشه دورتر از این همسفران الهی در حرکت است و هر کجا که لغزشی از هر کدام مشاهده نماید آماده جهیدن و قرار گرفتن در آن نقطه سستی می باشد حالا با این نگرش آیا همه آدم و حواها واقعا مجازند که فقط برای خودشان بیندیشند و عمل کنند ؟ فقط به خواسته های نفسانی خویش بنگرند ؟ مگر نه آنکه آدم در ابتدا یک خمیره واحد بود و پس از بها یافتن به دو خمیره آدم و حوا تبدیل شد و مبدا و مقصد این سفر به ظاهر دور و دراز بر یک نقطه منطبق است آیا می تواند نقطه مبدا با نقطه مقصد متفاوت شود ؟ یکی کمتر و یکی بیشتر باشد ؟ قوانین ریاضی در دنیا هم این را رد می کند . دو نقطه منطبق بر هم یعنی پوشانندگی بدون حتی ذره ای کم و زیاد مگر نه این است ؟ حالا چگونه می تواند نقطه مبدا دو خمیره را به سفر بفرستد و در انتها نقطه مقصد که منطبق بر همان نقطه مبدا می باشد تنها بخشی را دریافت نماید و آن را مورد مواخذه قرار ندهد که بخش دیگرت را کجا رها کردی و آمدی . مگر قرار نبود همسفر یکدیگر تا پایان سفرتان باقی بمانید و یکدیگر را در کسب تجربه های گوناگونی که قرار بود منجر شود به آن که شما تجلی صفات خالق خویش باشید کمک کنید و سپس وقتی از جنس پروردگار خویش شدید یکپارچگی و وحدت را درک کردید به نزد یگانه خالق جهان هستی برگردید و دستمزد خویش را که همانا یگانه شدن با حضرتش می باشد دریافت نمائید پس چه شد ؟ واقعا پاسخ چیست ؟ چه باید کرد ؟ آیا امروز که به دنبال جفتی برای ادامه زندگی می گردیم نباید به این نکته توجه کافی بنمائیم تا در روزهای پرمخاطره آینده گرفتار تنهائی نشویم ؟ آیا امروز که دانسته یا ندانسته همسفرمان را یک روزی انتخاب کردیم و راه افتادیم نباید بیدار شده و تلاش نمائیم که در حداقل زمان باقی مانده جبران مافات را بنمائیم ؟ قبل از آن که این لباس دنیائی را از ما پس بگیرند و کسب تجربه های درست و فوری بدون این لباس یا غیرممکن است و یا بسیار سخت و طولانی است . نمی دانم؟ پرسش ها یکی یکی زایش می نمایند ، زیاد می شوند بطوری که هر کدام دیگری را پس زده خود را مقدم داشته و پیش چشمانم می ایستد تا پاسخ خویش را دریافت نماید . پرسشی از آن دورترها دست بلند کرده و فریاد می زند بگو : اگر در دنیا به هر علتی جفتی نیافتیم چه خواهد شد ؟ سرانجام ما چه خواهد بود ؟ بازگشتمان چگونه است ؟ صبر کن ، نفسی تازه کن تا برایت پاسخی بیابم ، لختی آرام باش . عزیز دل مگر قرآن نخوانده ای مگر آنجا ندیدی که خداوند فرموده به روح قرآن که بر عالمیان عرضه نما که ما شما را جفت آفریدیم تا در این تعقل نمائید . بعضی آدم ها حوایشان یا بعضی حواها آدم هایشان از آنها جدا نشد تا دو تا باشند بلکه همسفرشان عجین در خودشان باقی ماند طی طریق را بظاهر یکنفره اما در باطن دو نفره  آغاز نمودند و این بمراتب کاری بس سخت تر می باشد اما شدنی است . البته توجه داشته باش که این کاملا نادر است و با خودخواهی های انسان ها که تحمل انسان دیگری را نمی کنند یا آزادی خویش را خودخواهانه به خطر نمی اندازند کاملا متفاوت است اما وجود دارد . حال از خویش بپرسید آیا تو همسفر خوبی هستی ؟ به اندازه کافی در این راه پرمخاطره کمک کننده و پیش برنده می باشی یا خیر ؟ سپس به همسفر خویش بنگرید او را مورد پرسش قرار دهید و یا ارزیابی نمائید اگر خودتان یا همسفرتان هنوز مناسب این سفر عظیم و به انتها رسیدن آن نمی باشید اندیشه ای بفرمائید که خیلی زود دیر می شود وتنها از شما سنگ قبری دراین دنیای مادی خواهد ماند که حتی قادر نیست گرد و غبار روی خود را بشوید تا چه رسد که برای شما کسب تجربه و امتیازی نماید .
بعد از نوشتن این ، نمی دانم یک ساعت نمی دانم دو ساعت چقدر طول کشید و فکر کردم خودم هم نفهمیدم تا زنگ تلفنی مثل همیشه از فضایی که درونش بودم من را خارج کرد . نباید فکر کنیم ؟ آنهائی که ازدواج کرده اند ، آنهائی که جفتی دارند به یک گونه باید بجنبند . آنهائی که تازه می خواهند جفتی انتخاب کنند تفکراتشان را زیر و رو کنند با نگرشی جدید تصمیم بگیرند ، نگذارند به مرز پنجاه سالگی که رسیدند تازه فکر کنند حالا چه باید کرد ؟ همسفرم آیا واقعا همسفر من است ؟ آیا همانی است که با هم آنقدر برویم و در مسیر تنگ شده و به هم نزدیک شویم تا یگانه شویم و یگانه به محضر حضرت حق برسیم آیا این همان است ؟ من نمی دانم فکر کنید ، فکر کنید چون غیر از این راهی نیست . این هم ره توشه آگاهی امروز ما ، امیدوارم که برای شما سودمند بوده باشد . برای من پس از همه این سالها یکبار دیگر یک تکان شدید بود شما را نمی دانم شما چطور می اندیشید نمی دانم ، ولی یادمان باشد محرم را تمام کردیم صفر هم عنقریب تمام می شود چیزی باقی نمانده و در پایان صفر سیاهها را در بیاورید ، صورت ها را اصلاح کنید ، بار عزا را از دوش بر زمین بگذاریم اگر باری بود واقعا باری بر دوش بود . بعد چی ؟ بعد چکار کنیم ؟ بعد چطور می خواهیم حرکت کنیم ؟ من آردم را بیختم الکم را آویختم ، شما چی ؟ نه این که من به سرمنزل رسیدم ولی بالاخره فهمیدم ، بالاخره فهمیدم من ورق ورقم و تا همه این ورقهای این دفتر خوانده نشود آزاد نمی شوم ، شما چی ؟ شما هم فهمیدید ؟ من از شما یک پله جلوترم چون بالاخره فهمیدم ورق ورقم ، شما چی ، به آن فکر کنید . چون بعد از ماه صفر ان شاء الله اگر بخواهیم ادامه بدهیم باید به گونه دیگری باشیم به قول مرحوم سهراب سپهری « چشم ها را باید شست» به گونه ای دیگر باید نگاه کرد . ببینم شما هم تا پایان صفر چشم هایتان شسته می شود ، نگاهتان عوض می شود یا هنوز مصرانه پا کوبیدید با یک دانه چسب رازی به زمین چسبیدید که با هیچ چی ور نمی آیید من نمی دانم .
من را ببخشید اگر شما را ناراحت کردم ، اگر اساعه ادب بود اگر هر جوری بهر حال شما را دلگیر کردم من را حلال کنید به بزرگواری خودتان از من بگذرید . همه اش که نمی شود شما با من درد دل کنید گاهی اوقات هم من این جوری درد دل می کنم ، دل نوشته هایم را می خوانم . بگذارید ببینید که آن موقعی که با من حرف می زنید در درونم چه خبره ؟ این تو چه چیزهایی می گردد ، آن موقع که به شما می گویم درست می شود ، سخت نگیر ، آرام باش ، حل می شود ببینید آن موقع این تو چه خبره ، شاید بیشتر هم را بشناسیم .   یا علی مدد

 

 

 

نوشتن دیدگاه





تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید