منو

سه شنبه, 01 خرداد 1397 - Tue 05 22 2018

A+ A A-

جلسه بیست و هشتم ره توشه آگاهی 1

بسم الله الرحمن الرحيم


رفتم ز پا خاری کشم ، یک خار رفت توی پایم ، پایتان خار برود چکار می کنید ؟ فوری دولا می شوید عکس العمل آنی ، این خار را از پایتان در بیاورید .
رفتم ز پا خاری کشم                                                 محمل ز چشمم دور شد
آن کسی که من را می برد این مدت با خودش و یک جاهایی داشت می برد تا دولا شدم ، رفت . از چشمم دور شد .
رفتم زپا خاری کشم                                                 محمل ز چشمم دور شد
یک لحظه من غافل شدم                                            صد ساله راهم دور شد
عزیزان من این روزها ، روزهایی رسیده یک لحظه غافل شدن صد سال عقب افتادن است ، پس حواسهایتان را جمع کنید .
رفتم زپا خاری کشم                                                 محمل زچشمم دور شد
یک لحظه من غافل شدم                                           صد ساله راهم دور شد


در جلسه اربعین توفیقی داشتیم در خدمت دوستان از جانب پروردگار و بزرگان درگاه این پروردگار که چند کلامی درباره لقاء حضرت حق از کلام قرآن و از سخن معصومین خدا صحبت کردیم .
ای کاش خداوند فرصتی عنایت می فرمود که از آن روز تا بحال را فقط از دیدار دوست و وعده دیدار دوست سخن می گفتیم و در آن می اندیشیدیم .
ایام کمی است ، کوچولو مانده برایمان به بطالت نگذرانید ، والله از دست می رود . به هجویات نگذرانید ، به خدا دیگه به دست نمی آید . اگر رسید آن لحظه ای که گفتند بیا و برو ، و تو حقیقت را فهمیده باشی ، کجا حقیقت را خواهی فهمید ؟ کجا دستت به حقیقت خواهد رسید ؟ دیگر چه کسی تو راهنما خواهد بود ؟ نمی دانم .
از آنجایی که این سخن بسیار سنگین بود . مقوله ای سخت و در آن غور و اندیشه و تفکر بسیار لازم بود امروز را بر آن شدیم که باز هم پیرامون همین مطلب حرف بزنیم . و آغاز سخن را با نمونه ای واقعی ، حقیقی آغاز کنیم و از حقایق یک لقاء واقعی پرده برداریم که هیچ شک و شائبه ای در آن وجود ندارد .
همه ما با شهادت مولا سیدالشهداء حضرت امام حسین بن علی (ع) آشنائیم . در طول زندگیمان بارها و بارها برای این شهید مظلوم تاریخ گریسته ایم . در خلوت خودمان از خودمان پرسیدیم اگر ما آن موقع آن جا بودیم چکار می کردیم ؟ کجا بودیم ؟ تو کدام سپاه قرار می گرفتیم ؟ و اگر با خودمان روراست بودیم می گفتیم ان شاءالله که در سپاه امام قرار می گرفتیم .
این بار می خواهم از پنجره دیگری باز کنم وبا نگاهی دیگر از این واقعه بزرگ و عظیم بشری صحبت کنیم و به آن نگاه کنیم . برای اینکه از این پنجره جدید نگاه کنیم به قول مرحوم سهراب سپهری ، چشم ها را باید شست ، جور دیگر باید نگاه کرد ، جور دیگر باید دید .
این شهادت تنها مربوط به این سرور بزرگ عالم نبود . بلکه در قضیه کربلا تمام شهداء به این درجه و به این مقام نائل شدند . به درجه ای از دیدار پروردگارشان مفتخر گشتند . ما مروری می کنیم به این شهادت ها ، دیدارها که بصورت مکتوب موجود است و سند دارد . امیدوارم که این دعای زیارت عاشورا در حق همه ما مستجاب گردد .
پروردگارا شفاعت  امام حسین را در روز ورود به محضرت نصیبم فرما و در آن حال همراه با امام حسین و اصحاب آن حضرت ، آن ها که جانشان را بذل و نثار کردند قدم صدقی برایم ثابت بگردان .
به این ماجرا هر چه نگاه می کنیم باز هم منظرهائی وجود دارد که هنوز به آنهاکامل دیده نیانداختیم . می دانید که امام حسین(ع) با هجده هزار نامه ، هجده هزار امضاء که ایشان را دعوت کردند و از مدینه خارج شد و در بین راه چهار هزار نفر به ایشان پیوستند . به عنوان پشتیبانی همراه ایشان در حرکت بودند و با رسیدن به کربلا همه این هجده هزار نفر پریدند ، دور شدند . از این خیل جمعیت فقط هفتاد و دو نفر باقی ماند و عجیب ترش این که شب عاشورا امام حسین (ع) پشت به دوستان و همراهانش کرد و بیعتش را از گردن آنها برداشت که اگر می خواهند این ها هم بروند ، بروند .که این هفتادونفرباقی ماند. هجده هزار نفر آمد و رفت هجده هزار نفر را خدا توفیق عشق بازی با حضرت دوست را عنایت کرد . آمدند و همه ندیده پس رفتند .
زهیربن قین که در راه بود و حتما هم احتراز می کرد ، خودداری می کرد از روبرو شدن با سپاه امام حسین (ع) و نزد آقا نیامده بود . امام حسین (ع) قاصد فرستاد به کاروانش ، به چادرش و او را دعوت کرد . الله اکبر . الله اکبر . خوش بحال زهیر بن قین که امامش او را تا مرز عاشقی و رسیدن به لقاء الله همراهی کرد . پیش از امامش به لقاء پروردگارش رسید .
باید رفت و دید زهیر چه کسی بود ؟ چه کرد که لایق شد پرده ای از چشمش برداشته بشود در خیل هجده هزار نفر به امام نزدیک بشود و بماند اما آنها بروند . عده ای که همه شان تا سرزمین کربلا رنج سفر را تحمل کردند ، آمدند ، آنجا رسیدند به اختیار خودشان هم آمدند . امام دنبالشان نفرستاده بود که بلند شوید بیایید ، که بگوییم در رودربایستی مانده بودند . خودشان آمدند اما همه شان برگشتند .
زهیری که از امام دور ایستاده بود ، او را دعوت کرد آمد و دیگر نرفت . حربن یزید ریاحی ، به قصد مقابله کردن با سپاه امام به سوی ایشان گسیل شده بود ، حرکت کرده بود .  شب عاشورا در نیمه شب ، در دل شب به آغوش امامش شتافت و خودش را آماده لقاء جانان کرد . چرا ؟ راستی چرا اینطور شد ؟
زهیر بن قین ، حربن یزید ریاحی ، 72 همسفر عاشقی امام چه چیزی را دیدند که مشتاقانه شتافتند و آن خیل جمعیت حتی بارقه ای ضعیف هم ندیدند و برگشتند . واقعا جای تفکر دارد . برای واقعه کربلا نه تنها باید گریست بلکه در نفهمیدن مان باید خون گریست . برای واقعه کربلا باید گریست ، برای ظلمی که بر بهترین های خدا رفت . اما بر نفهمیدن ما از واقعه کربلا باید خون گریست ،
اشک کفایت نمی کند .
این سفر ، سفر شهادت بود . سفر لقاء خداوند بود . گروهی که مرغ باغ ملکوت بودند دعوت شدند ، بقیه از قافله جا ماندند .
در پرانتز بگویم : به خودتان نگاه کنید ، به اشتیاقتان در طول این دو ماه نگاه کنید . چهره های زیادی هست که هر جلسه با ما بودند . خبری است واقعا یک خبری است . چشم جانتان یک چیزی دیده ، گوش جانتان یک نوایی شنیده که در طول عمرتان نشنیده بودید ، ندیده بودید . برای همین بدو بدو آمدید . حالا دیگه باید به آن فکر کنید آیا می شود این هایی را که شنیدیم و دیدیم نگهش داریم ، نگهش داریم از دست ندهیم . همه سالهای عمرمان را با آن بسر ببریم ، دیگه از آن جدا نشویم ؟ آره می شود ، باید چشم ها را شست باید جور دیگر دید ، باید گوش ها را شست باید جور دیگر شنید .    
امام وقتی از مکه خارج می شدند فرمودند : هر کس می خواهد جان خود را برای ما نثار کند و خود را برای ملاقات با خدا آماده کرده است با ما کوچ کند . صریح تر از این .  بحارالانوار ج 44 ، لهوف ص 60
در اصول کافی ج 2 آمده : که روز عاشورا فرشتگان از حضرت اجازه خواستند تا ایشان را در پیروزی بر دشمن کمک کنند اما امام بین پیروزی و لقاء خداوند ، دیدار پروردگارش را برگزید .
در البلدالامین ص 407 ، بحارالانوار ج 91 آمده : که امام حسین (ع) هنگام به میدان رفتن و وداع فرزندشان حضرت علی اکبر(ع) به مادرش لیلا فرمود : رهایش کن ، لیلا رهایش کن که دوست به دیدار محبوبش اشتیاق پیدا کرده است . نامش را مرگ نگذاشتند ، دوست به دیدار محبوبش اشتیاق پیدا کرده است .
در بحارالانوار ج 45 آمده که : حضرت علی اکبر(ع) در لحظات آخر عمر شریفش به امام ، پدر بزرگوارشان عرضه داشت ، آن موقعی که روی زمین افتاده بود که پسرم در نوحه ها و عزاداری هایش می گوید و یاد می کند و گریه می کند . در آن ساعت که بدن پاره پاره فرزند بر دستان پدر قرار داشت فرمودند : پدرجان ، این جدم رسول خداست که با جامش مرا بصورت کامل سیراب کرد که بعد از این هرگز تشنه نخواهم شد ، اوست که خطاب به شما می فرماید : عجله کن ، بسوی ما بیا که هر آینه جامی ذخیره شده برایت آماده است . یادت باشد فقط برای تشنگی امامت اشک نریز . بلکه برای خشکسالی وجودت اشک بریز که هنوز درکی از واقعه کربلا نداری .
در نفس المهموم ص 450 و ص 155 آمده که : پس از شهادت علی اصغر(ع) ندایی در آسمان پیچید که دَعهُ یا حُسَین فَاِنَّ لَهُ مُرضِعاً فِی الجَنَّه – حسین جان او را واگذار که برای او مادری شیرده در بهشت آماده نموده ایم .

پس ندا آمد بدو کای شهریار                                          این رضیع خویش بر ما واگذار
تا دهیمش شیر در دامان حور                                       خوش بخوابانیمش اندر مهر نور

برای شیرخواره خودت اشک بریز که هنوز یاد نگرفتی وقت شیر دادن او را ذکر بخوانی ، صلوات بفرستی بچه ات را با ذکر سیراب کنی تا بچه مومنی بشود .
این یک نوع لقاء الله است که با جانبازی و جان دادن در راه دوست و بدون ابتلاء بعدی . چون رفتند از دنیا رفتند بعد از اینکه از دنیا رفتند سختی را دیگر متحمل نشدند . ابتلائات بعدی نداشتند ، این یک جور لقاءالله است . اما نوع دیگری هم وجود دارد .
آن هایی که زنده ماندند کم از آنهایی که رفتند نبودند . آنها به این دیدار نائل نشدند ؟ به این دیدار بدون ابتلاء بعدی نائل نشدند، بلکه به دیدارهای پر ابتلاء دچار شدند . مثل امام سیدالساجدین آقا علی بن الحسین (ع) و عمه بزرگوارشان حضرت زینب کبری (س) که از این دسته بودند . وقتی ابن زیاد ملعون از آن شیرزن راه خدا زینب کبری (س) پرسید : دیدید خدا بر سر شما چه آورد ؟ ایشان فرمودند : ما رَاَیت ُالا جَمیلاً – من بجز زیبایی از آن هستی آفرین چیزی ندیده ام . کتاب لهوف ص 141 سند صحبتم .
در موسوعه الکلمات الامام الحسین آمده : وقتی امام حسین (ع) در گودال قتلگاه بودند خطاب به حضرت دوست فرمودند : برای من بجز تو پروردگاری نیست ، به غیر از تو معبودی وجود ندارد .
در ره توشه راهیان نور آمده : زهیربن قین خطاب به شمر ملعون گفت : مرا از مرگ می ترسانی ؟ بخدا سوگند مرگ در التزام رکاب امام حسین (ع) از زندگی همیشه در کنار شما برایم محبوب تر است .
در نفس المهموم آمده : امام حسین (ع) از برادرزاده اش حضرت قاسم بن الحسن (ع) پرسید : مرگ در نظر تو چگونه است؟ جواب داد از عسل شیرین تر است . نوجوان قاسم بی الحسن .
اشعاری را انتخاب کردم از مرحوم عمان سامانی از کتاب گنجینه الاسرار ، زیبا بود گفتم بگذار زیبائی را به گوش شما هم برسانم. در لحظات آخر شهادت امام حسین (ع) حضرت جبرئیل به محضرمبارک ایشان رسید و عرض کرد ؛ ابیات اولی از زبان حضرت جبرائیل بر امام حسین (ع) و بعد پاسخ امام به جبرائیل :
دارم از حق بر تو ای فرّّّّّخ امام                               هم سلام وهم تحیت ، هم پیام
هم سلام ، هم درود ، هم پیامی برای امام .
گوید : ای جان ، حضرت جان آفرین                        مر تو را بر جسم و بر جان ، آفرین
جان آفرین بر جسم و جان تو آفرین گفته .

محکمی ها از تو میثاق ، مراست                             روسپیدی از تو عشّاق ، مراست
محکمی قول و قرار ، عهد و پیمان از تو به من رسید . آن روزی که از ما پرسید که آیا قالوا اَلَست ُ بِرَبّکُم  گفتیم : بَلی . همه مان گفتیم بلی و لی امام حسین (ع) جوابش را داد . در دنیا نشان داد ، ما نداریم ، ما این امکان را نداریم . این حمیت را در خودمان نداریم که نشان بدهیم . حتی از کوچکترین تفریحاتمان هم چشم نمی پوشیم ، از کوچکترین تفریحات ها اصلاً ، ابداً . خودمان را هم راضی می کنیم بالاخره آدمیزاده تفریح می خواهد . مگر تو آمده بودی اینجا تفریح کنی ؟ چه کسی به شما گفت آمدید دنیا تفریح کنید؟ خدا به امام حسین(ع) پیغام می دهد می گوید آن محکمی عهد و پیمانی که باید به من بنده نشان می داد تو دادی . من باید از یک عُشّاق باید مِهر می گرفتم و روسپید می شدم ، تو مرا روسپید کردی .
این دویی باشد ز تسویلات (فریب دادن) ظن  
این که منم ، تو هم تویی این دو تا بودن ها از این فریب دادنهای ذهنمان است . من کجا بود کدام من ؟ می گوید این منم و آن است و تویی این ها از فریب ذهن تو است و گرنه دو تایی وجود ندارد .
من توام ، ای من تو ، در وحدت تو من         
چون خودی را در رهم کردی رها                             تو مرا خون ، من تُرایم خون بها

هر چه بودت داده ای اندر رهم                                در رهت من هر چه دارم می دهم
خدا دارد با بنده اش این جوری حرف می زند . ای خوش به حال آن بنده ، ای خوش به حال آن بنده . من کجا بودم که نفهمیدم.من کجا بودم که عمر را به بطالت گذراندم . من کجا بودم که آن روزی که عاشورا برپا شد هر سال تکرار می شود ، هر سال تکرار می شود . می گوییم ، می گوییم ، تعریف می کنیم ، اشک می ریزیم ولی نمی فهمیم .
کشتگانت را دهم من زندگی                                           دولتت را تا ابد پایندگی
شاه گفت : از این جا به بعد امام دارد پاسخ می دهد
شاه گفت :
ای محرم اسرار ما (به جبرئیل می گوید ایشان )
ای محرم اسرار ما                     محرم اسرار ما از یار ما
گرچه تو محرم به صاحب خانه ای                               لیک تا اندازه یی بیگانه ای

آنکه از پیشش سلام آورده ای                                     وانکه از نزدش پیام آورده ای

بی حجاب اینک هم آغوش من است                             بی تو ، رازش جمله در گوش من است

از میان رفت آن منی و آن تویی                                 اتحاد آمد به یک سو شد دویی

گر تو هم بیرون روی نیکوتر است                            زانکه غیرت ، آتش این شهپر است

جبرئیلا ، رفتنت زینجا نکوست                                پرده کم شو در میان ما و دوست

رنجش طبع مرا مایل مشو                                      در میان ما و او حایل مشو

واقعا زیبا نیست اگر شما هم می خواهید آنچه را که مقصود عمان سامانی است خوب بفهمید می بایستی مثل من بارها و بارها و بارها این اشعار را بخوانید تا با گوشت و پوستتان حسش کنید .
القصه : حالا می خواهم بپردازم به پاداش این فدا شدن در راه محبوب . یک پاداشی اخروی است من واردش نمی شوم چون اصلا ً صلاحیتش را ندارم . اما با همین دیدگاه دنیوی مان در همین دنیا از همین طبقات پائین به مسئله نگاه می کنم و این پاداش را بررسی می کنم .
در بسیاری از روایات می خوانیم ، آنهایی هم که مثل من بچه پا منبری بودند ، کوچک بودم پا منبری بودم این گوش من دست مامان با خودش برده پای منبرها . روضه بوده برده ، عاشورا بوده برده ، جلسه بوده برده ، ختم انعام بوده برده ، خانه مان بوده نشانده گذاشته در اتاق که گوش کن . در رفتن نداشتیم ، امتحان دارم نداشتیم ، بعداً بخوان نمی میری که . وای مامان امتحان دارم، بیخود امتحان داری یک ساعت کمتر بخواب ، زودتر بخوان جلسه ات را هم شرکت کن .
خیلی لی لی به لالای این بچه ها می گذارید اینها بگذریم  .....
در روایات می گفتند آقایان آخوندها سر منبرها می گفتند بعد همیشه از اهل بی خبری می شنیدیم که تکذیبش می کردند . می گفتند: هرکس برای امام حسین (ع) دو تا قطره اشک ، دو تا ناقابل ، من هم همیشه می گفتم آخه مگه می تواند آدم اشکش را بریزد فقط بکند دوتا قطره بیاید پایین ، خب بقیه اش هم می آید دیگه پس بقیه اش چی ؟ می گفت : دوتا قطره اشک ناقابل بریزی برای امام حسین (ع) هفتاد سال برایت عبادت می نویسند ، هفتاد تا حج عمره می نویسند ، حج تمتع کامل می نویسند . حتی اگر یک جایی نمی توانی ، ندیدید پسرم در جلسات همیشه می گوید اگر نمی توانی گریه کنی سرت را بینداز پایین خودت را به گریه بزن ، بگذار جزو گریه کنندگان عکست را بگیرند بُر بخوری آن وسطها بروی داخل . می گفتند خودتان را تباکی کنید خودتان را بزنید به گریه این جوری می دهند آن جوری می دهند . من می گفتم همیشه آخه برای چی ؟ طرف هزارتا گناه می کند ، خطا می کند بیاید بنشیند مجلس امام حسین (ع) دو تا اشک بریزد بعد همه چی با خودش بردارد ببرد مگر می شود همه گناهانش بخشیده بشود خلاص بشود ؟ این دغدغه خاطر خیلی هاست حتی این هایی که اینجا نشسته اند . بخصوص این جوان های امروزه که هزار الله اکبر چون با کامپیوتر کار می کنند خودشان را خدای علم می بینند . اما نمی دانند آن چیزی که این ها دارند دانش است ، علم نیست . دانش است ، ابزار است عین این می ماند که کسی یک دریا آچار و پیچ گوشتی دارد ، با آچار پیچ گوشتی ، تو کارگر متخصص می شوی ؟ نمی شوی که ، کارگر متخصص آن کسی است که آنقدر وارده پیچ گوشتی هم که ندارد این ناخنش اگر یک ذره بلند باشد با آن پیچ را سفت می کند با یک نرمش خاص . من بارها از پدرم دیدم آن موقع که جوان بود . این کلام برای شما جوان هاست حالا بشنوید تا جوابتان را بدهم یک دفعه برای همیشه . به دو شکل هم می خواهم جواب بدهم ، شکل اول را خوب توجه کنید :
می خواهم یک تشرفی از علامه سید بحرالعلوم به محضر امام عصر(عج) برایتان تعریف کنم ، خیلی زیباست .
می گویند یک روز سید بحرالعلوم به قصد زیارت امام هادی (ع) و امام حسن عسگری (ع) تنهائی عازم سفر شد به سوی سامراء . در راه می رفت به این مطلب که امروز من گفتم فکر می کرد چرا گریه برای امام حسین(ع) نمی دانم ثواب این را دارد ، ثواب آن را دارد چطور هم چنین چیزی ممکن است ؟ در این افکار که می رفت یک سوار عربی به او نزدیک شد سلامی داد و به او نزدیک شد گفت : جناب سید به چه چیزی داری فکر می کنی ؟ اگر مسئله علمی هست بفرمائید شاید من هم اهل علم باشم جواب بدهم . سید بحرالعلوم اصلا متوجه نشد که این آقا از کجا او را می شناسد چرا اسمش را بلد است ، این که اسمش را نگفته بود . خب دیگه آدم این جوری می شود غافل است ، وقت بزنگاه هوشیاری ندارد . برمی گردد می گوید که والله من به این فکر می کردم که خدای تعالی چرا این همه ثواب به زائرین و گریه کنندگان حضرت سیدالشهدا می دهد و دانه دانه می شمارد که این جوری گفتند ، این جوری گفتند ، این جوری گفتند . من نفهمیدم چرا اینها را می دهد ؟ می گوید آن سوار عرب فرمود : تعجب نکن سید بگذار یک مثالی برایت بزنم تا مشگلت حل بشود .
سوار عرب فرمود : سلطانی با درباریانش به قصد شکار از قصر خارج شد . در صحرا و بیابان که می تاختند از سپاهیانش جدا شد ، راه را گم کرد و به شدت هم گرسنه بود . از دور دید یک خیمه ای در صحرا برپاست ، رفت به آن خیمه خودش را رساند وقتی که واردش شد دید یک مادر پیر و یک پسر نوجوانی در آن زندگی می کنند و تنها دارایی اینها یک بز شیرده بود که با آن بز شیرده اموراتشان را می گذراندند . هم می خوردند ، هم به مردم می فروختند چیزی جایش می خریدند و الی آخر .
سلطان وارد شد به خیمه این ها ، این ها نشناختندش ولی بر حسب مهمان پذیریشان و مهمان دوستی شان ایشان را پذیرائی کردند و چون هیچ چیزی نداشتند جلوی او بگذارند جز بز شیرده ، بز را بردند بیرون سرش را بریدند کباب کردند آوردند گذاشتند جلوی سلطان .  سلطان خورد و شب را هم پیش اینها خوابید و بدون این که خودش را معرفی کند فردا صبح پاشد و رفت ، رفت سپاهیانش را پیدا کرد . وقتی به آنها رسید قصه را تعریف کرد . از درباریانش پرسید من به این مادر و پسر چی بدهم که تلافی آن چیزی که برای من انجام دادند بشود ؟ یکی گفت : صدتا گوسفند به آنها بده . یکی گفت : صدتا اشرفی بده . یکی گفت : یک مزرعه برایش بخر ، صدتا هم گوسفند بریز در آن بده به او . خلاصه هر کسی یک چیزی گفت . سلطان گفت نه نمی شود ، آنها تنها چیزهایی را که داشتند دادند . تنها چیزهایی را که در دستشان بود و در زندگی داشتند به من دادند . من اگر بخواهم یا به عبارت دیگر بالاترین چیزی که داشتند به من دادند . گفت اگر بخواهم اینها را جواب بدهم من باید تاج و تخت پادشاهیم را بدهم تا با این ها سر به سر بشوم . چون این ها از همه آن چیزی که داشتند برای من مهمان بی توجه به این که من چه مقامی دارم و من را بشناسند گذشتند برای من دادند . سوار عرب به سید بحرالعلوم فرمود : حالا جناب بحرالعلوم ، حضرت سیدالشهدا هر چه از مال و منال ، پسر و دختر ، زن و فرزند ،  خواهر زاده ، برادر زاده ، پول ، وسایل زندگی ، دوستان ، آشنایان ، اقوام نزدیک ، برادر ، خواهر همه را در راه خدا داد . کسی که همه چیزش را در راه خدا می دهد ، خدا به او چی بدهد که سر به سر بشود . نعوذبالله فقط باید خداییش را بدهد که آن هم نمی شود . به همین دلیل خداوند در ازایش فرموده به زائرین و گریه کنندگان بر حسین (ع) این همه اجر و ثواب می دهم پس نباید تعجب کنی . با توجه به مقام خداوندیش این جزایی را هم که به طور کامل برای فداکاران و دوستان امام می دهد باز هم کافی نمی داند . صحبت که به اینجا رسید ، سید بحرالعلوم برگشت که از این سوار عرب بپرسد که شما چه کسی هستید دید سواری در کار نیست و ایشان محو شدند .    کتاب رابطه و توجهات امام زمان (عج) به امام حسین(ع) و شیفتگانش
این یک بخش ، پس هر چه بدهد چرا تعجب می کنید . خداوند به حسینی می خواهد ببخشد که همه چیزش را داد . چکار کند خداییش را که نمی تواند ببخشد ، پس باید خیلی بالا بدهد . می گوید همه آن هایی که بر تو گریه کنند ، همه آن هایی که بر تو سوگوار بشوند ، همه آن هایی که به زیارت تو بیایند ، این را می دهم ، این را هم می دهم و... باز هم بیشتر از این هم خواهم داد این یک دلیل . اما پاسخ دوم : گفتیم دو تا جواب دیگه ،
ماجرای کربلا و آنچه که بر امام و یارانش و بازماندگانش گذشت برای مردم عالم یک فضای ملکوتی خاصی را بوجود آورد . یک فضایی بوجود آورد که آن کسی که خودش را حاضر کرده ، شروع کرده به حرکت کردن بیاید عبد پروردگار خودش بشود .
در بحارالانوار ج 36 آمده : پیامبر اکرم در زمان خودشان فرمودند : اِنَّ الحُسَین مِصباح ُ الهُدی وَ سَفینَه النَّجاه – همانا حسین چراغ هدایت و کشتی نجات است . پیامبر آن زمان هنوز به واقعه کربلا نرسیده فرمودند . یعنی عملکرد امام حسین (ع) نور این راه در زمانی است که پروردگار عنایت کند به بنده ای . به من و شما امروز عنایت شده اینجا نشستیم ، مجانی نیامدید . اگر نمی خواست من و شما این جا باشیم ، می کشتیم خودمان را هم نمی توانستیم این جا باشیم ، اگر اینجاهستیم عنایت کرده است . چرا ؟ چون می خواهد این نور هدایت امام حسین (ع) به شما بخورد . اگر نور را دیدی ، اگر به تو خورد روشن شدی ، اگر خوشت آمد کشتی اش حاضر است بروی سوارش بشوی تا برای همیشه نجات پیدا کنی .
امام صادق (ع) می فرمایند : بندگی راه خدا سه گونه است : عده ای خدا را عبادت می کنند از ترس جهنم ، عده ای خدا را عبادت می کنند به طمع اینکه بلکه به بهشت راه پیدا کنند اما عده ای خدا را عبادت می کنند از برای دوستی و محبت به او .
و آنانی که پا به عرصه نور و هدایت امام حسین (ع) می گذارند به کشتی نجات ایشان وارد می شوند از دسته سوم هستند . دسته سومی ها دوام می آورند از اول محرم تا آخر صفر . برف ، باران ، سرما ، آزار ، غر غر افراد خانواده ، پشت چشم نازک کردن این ، پشت چشم نازک کردن آن و هزار مطلب دیگر ، ولی می آید این دیگه از جهنم نمی ترسد ، می ترسد وقتی می خواهد گناه کند . اما خدا را عبادت نمی کند که او را در جهنم نیاندازد . این دیگر طمع ندارد که این جوری بنشیند دانه های میوه را بکند بخورد فقط بهشت بخواهد . این می آید می خواهد برسد به آن سرمنزل اصلی حیات ، آخر صفر کشتی نجات دم در است هر کسی آمد استطاعتش را داشت بسم الله سوار شود ، کسی جلویش را نمی گیرد . امام حسین (ع) با شهادتش نه تنها خودشان به شهود الهی رسیدند بلکه همه رهروانی که پیرو ایشان شدند و هنوز هم پیرو ایشان می شوند هرساله ، آنها را هم به شهود الهی می رسانند و آنجاست که به امام خطاب گشت : يَأَيَّتهَُا النَّفْسُ الْمُطْمَئنَّةُ(27)ارْجِعِى إِلىَ‏ رَبِّكِ رَاضِيَةً مَّرْضِيَّةً(28)فَادْخُلىِ فىِ عِبَادِى(29)وَ ادْخُلىِ جَنَّتىِ(30) – ای نفس مطمئنه بسوی پروردگارت بیا در حالی که تو از او راضی هستی و هم مورد رضایت اویی پس در بندگانم داخل شو و در بهشتم بیا . خیلی آیات عظیمی است اگر بتوانیم بفهمیمش . این ها مال این دنیایمان است نه مال آن دنیا . نگذارید این ها را سر قبرمان بخوانند . وصیت می کنم سر قبرم یک ختم قرآن کنید ، دیگه فایده ندارد تمام شد ، خلاص شد . این ها برای اینجاست . می گوید بیا نور امام حسین (ع) به تو بخورد ، بفهمی تو را در کشتی اش راه بدهد وقتی تو را در کشتی نجاتش راه داد ، می رسی به آن مرحله ای که تازه به تو بگوید نفس مطمئنه . بیا تو وادی بندگان من ، بیا جایگاهی که تو را به عنوان بنده بپذیرم که اگر تو را به عنوان بنده پذیرفتم به بهشت خدا برای ابد وارد شدی . می خواهی در لباس تن باش ، می خواهی در قالب مثال باش ، می خواهی مجرد شده باشی ، در عالم تجرد باش یا هر مرحله دیگر که من هنوز بلد نیستم ، نمی دانم .
تا شخص از همه جوانب نفس و نفسش نگذشته باشد به نفس مطمئنه و اطمینان و آرامش داشتن با یاد و ذکر الهی نرسیده باشد به این مقام نمی رسد . به این مقام که به لقاء پروردگار نائل شود ، عبدش بشود به بهشتش وارد شود . چه کسی می رود بنده می شود مملوکی که مالکش را می شناسد دیگه . من الان که اینجا نشستم مورد اطمینان خیلی از شما هستم اگر بگویم پسرم تو بیا از این به بعد خدمتگزار آقای فلان باش ، من را می شناسد ،حرفم را قبول دارد ، آن را هم دارد می بیند ، می شناسد قبول می کند . اما اگر به او بگویند بیا و برو حالا خدمتگزار یک کسی که آن بیرون هاست ، چی می شود ؟ دچار تردید و دودلی می شود . آخر بابا من کسی را که نمی شناسم چطوری بروم خدمتگزارش بشوم . باید خدا به تو کمک کند ، برسی به آن مرحله ای که خدایت را بشناسی ، برسی به آن مرحله ای که لقاء الله را دریافته باشی . آن موقع تازه می فهمی که معبود کیه ، عبد کیه ؟ من بنده چه کسی باید باشم ؟ جنسش چوبه ، جنسش سنگه ، جنسش طلا و جواهره . آخه بابا من که نمی بینم چطوری بنده بشوم . مگر نپرسیدند از حضرت علی (ع) که آقاجون شما خدا را می بینی ؟ گفت : خدایی را که نمی بینم چطوری پرستش کنم . خب خدا چه شکلی است ؟ برو کشتی نجات امام حسین (ع) را سوار شو ، از زیر پرچمش هم دیگه بیرون نیا تا ببینی ، به من چه ، من چه می دانم ؟ من نمی دانم ، من حرف نمی زنم . حرف هم بزنم نمی فهمید . یک روزی به من هم گفتم من هم نمی فهمیدم . گفتم چه مسخره می گویند ، یک چیزهایی می گویند اینها . یک روزی هی به من جز زدند که بیا برو ، بیا برو دیگه دیر شد .آن چند سال پیش ها یک روزی خواب می دیدم ، یک شبی خواب دیدم گفتند که کشتی نوح آمده ، هر کسی برساند خودش را سوار بشود نجات پیدا می کند ، هر کسی سوار نشود همان عاقبتی را پیدا می کند که زمان حضرت نوح (ع) پیدا شد . چقدر دویدم ، چقدر دویدم همه دوستان و خانواده ام را سوار کردم . آخر به تو چه مربوط  ، هیچ کس آن موقع نبود به من بگوید آخه به تو چه ، گفتند هر کسی که سوار بشود ، نگفتند هر کسی را توانستی سوار کنی ،خب برو سوار شو دیگه . دقیقا تو همین میدان ، خدای من شاهد است آنچه را که دیدم تو همین میدان بود کشتی ایستاده بود ، من دنبال آن دوستمان در یک درمانگاهی که آن موقع بود ولی الان نمی دانم چی شده هست یانه دنبالش کی گشتم در آن تا بالاخره پیدایش کردم . می دواندمش ، بدو کشتی رفت . خب آدم عاقل خودت سوار شو تو چکار داری به بقیه ، تو وکیل وصی بقیه نبودی که ولی خب قبول کردم دیگه حالا ، خوب بودش ، بد بودش ، اشتباه کردم ، درست حرکت کردم نمی دانم ولی قبول کردم تاوانش را هم دادم به دیده منت ، کوچکم هستم ، خاک کف پای همه دوستداران اهل بیت را هم می بوسم .حاضرم بشوم پله برقیشان بیایند پا بگذارند روی شانه های شکسته و مهره های داغونم بروند بالا ، عیب ندارد . کشتی نوح حاضر است هر کسی سوار شد بُرد هر کسی سوار نشد مُرد . سال دیگه محرم معلوم نیست چند نفر اینجا نشستیم اصلا معلوم نیست اینجا نشستیم یا نشستیم ؟ هیچ کسی نمی داند ، بجنبید .
در حقیقت امام حسین (ع) حتی اگر بقول عده ای که می گویند ایشان از همه چیز خبر داشت . می دانست این سفر بی پایانی است . می دانست که اسارت و کشتن در آن هست ، خب چرا زن و بچه اش را برد . بعضی ها این جوری می گویند حالا خیلی دلسوزی می کنند می گویند : خب چرا زن و بچه اش را برد ؟ لااقل خودش می رفت و یارانش . اما امام اینکار را نکرد همه را با خودش همراه کرد ،همه را با خودش برد . در حقیقت با عملش می فرمود : ای مردم اگر از ترس جهنم دارید می آیید ، بیائید . اگر طمع به بهشت دارید بیائید ، من تضمین می کنم که بدنتان از آتش جهنم محفوظ بماند و بهشتتان هم سر جایش باشد به آن وارد شوید . اما بیائید عبد و حر و آزاده خدای خویش شوید . از ترس و طمع رها بشوید ، خالصانه خدای خویش را بندگی کنید ، عبادت کنید . همه آنهایی که خدا را عبادت می کنند که مبادا خداوند آنها را به جهنم وارد کند ، خداوند آنها را از آتش به دور نگه می دارد . همه آنهایی که خدا را عبادت می کنند که یک روزی در ناز ونعمت و خوشی زندگی کنند ، خدا آنها را عطا می کند . اما من وشما نیامده بودیم فقط برای همین ، نیامده بودیم که یاد بگیریم که از آتش دَر برویم . یاد بگیریم در سفره پر نعمت جا برای خودمان پیدا کنیم برای خوردن ،اینها همه اش وعده های بین راه بود . حالا اگر تا اینجایش را فهمیدی ، حالا از این به بعدش را بدان . آمدیم که بالاتر از این را بفهمیم ، که بفهمیم اگر با خودش باشیم ، اگر با او یکی باشیم آتش گلستان است . بی آب و نونی سفره پر نعمت است . همه چیز در آنجاست ، دیگه چیزی نیست که تو ندانی ، دیگه چیزی نیست که تو نبینی . این همه تشویش و اضطراب از برای ندانسته های ماست ، وقتی همه چیز را دانستیم در هر مرحله عمر که باشیم ، در هر مرحله این جهان هستی که قرار بگیریم در امن و امان هستیم .

 

 

 

نوشتن دیدگاه





تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید