منو

شنبه, 31 شهریور 1397 - Sat 09 22 2018

A+ A A-

جلسه پانزدهم ره توشه آگاهی 2

بسم الله الرحمن الرحيم

 با نام و ياد حضرت دوست كه هر چه هست از اوست .
تو جلسه امروز مي خواهيم يك قوه ديگري از قواي انسان را معرفي كنيم ،قوه مميزه . اين قوت و فهم خاص هيچ ربطي با قواي ظاهري بدن ندارد . مي گوييم قدرت لامسه اين پوست بدن هست و ارتباطي كه با اين بدن دارد . ولي قوايي كه الان صحبت مي كنيم هيچ ارتباطي با قواي ظاهري بدنمان ندارد . اين قوه گوهري است كه از آن تعبير مي كنند به قوه عاقله يا نفس ناطقه اما توضيحش ، ما يك شخص هستيم يك هويت هستيم . هيچكس نمي تواند بگويد من دو تا كس هستم . شما مي توانيد بگوييد من دو تا كس هستم ؟ من دو تا من هستم ؟ هيچكس چنين ادعايي را نمي تواند بكند ، مسلماً تمام آثار وجودي هر كسي به خودش نسبت داده مي شود . مثلاً شخص مي گويد من انديشه كردم ، من ديدم ، من شنيدم همه چيز بر مي گردد به آن يك دانه من . آنچه را كه از نفس و بدن صادر مي شود همه را به يك شخص نسبت مي دهند و ازش تعبير مي كنند به من، مثلاً وقتي شخصي نود ساله شده  مي گويد من وقتي بچه اي ده يازده ساله بودم از فلان شخص يا فلان استاد اين سخن را شنيدم اما امروز كه نود ساله شدم تازه به معني آن پي بردم . نود سال زمان گذشته اين شخص جسمش يك دريا تغييرات كرده است احوالات گوناگون گذرانده اما وقتي كه باز هم صحبت مي كند از همان هويت و حقيقتي كه در ابتدا بوده دارد حرف مي زند. دوتا  نيستند چه اين فرد نود ساله چه آن بچه يازده ساله . مثال ديگري مي زنم،  شخصي صاحب يك كتابي است يك جواني بهش ميرسد و در سنين جواني كتابش را به امانت مي گيرد . اين جواني كه كتاب را امانت گرفته و رفته چهل سال مي گذرد بعد از چهل سال يك روزي به او بر مي خورد در خيابان تا مي بينتش سلام و احوال پرسي مي گويد آن كتاب من را چرا بر نگرداندي ؟ كسي كه كتاب را امانت گرفته آيا مي تواند بگويد من آن زماني كه كتاب تو را گرفتم يك شخص ديگري بودم حالا يك شخص ديگري هستم ؟ مي تواند اين را ادعا كند ؟ نمي تواند . مي تواند بگويد برو كتابت را از همان كسي كه آنجا بود ، آن موقع بود ، آن شخص بود بگير من حالا يك كس ديگر هستم ؟ نمي تواند بگويد . حالا تصور كنيد يك شخصي با يك وزن معيني ، مثلاً يك آدمي شصت كيلو وزنش است و يكسري كارها در توانش ازش ساخته است . مثلاً وزنه بردار نيست يك آدم معمولي بخواهد يك گوني بيست كيلويي برنج را بردارد مي تواند ولي اگر بكنندش بيست و پنج كيلو ديگر نمي تواند . همين آدم از اينجا تا يك كيلومتر را مي تواند پياده برود ولي اگر بهش بگويند يك كيلومتر ديگر را پياده برو مي نشيند زمين و مي گويد ديگر نمي توانم پياده بروم . درسته ؟ بارها شده ديگر. غير از اين است ؟ گاهاً كارگر داريم تو خونه هر چي كار است مي گذاريم  روي گرده آن بنده خدا يكهو مي برد و مي گويد ديگر نمي توانم ، ديگر نمي توانم ، من بيشتر از اين نمي توانم بلند كنم . مي گويد ديگر از عهده من خارج است . اما همين آدم يك بار بيست و پنج كيلويي ، سي كيلويي جلوي راهش است زمين لرزه مي شود ، مي ترسد ، تا آن بار را از دم اين دريچه بر ندارد نمي تواند از آن دريچه فرار كند ، به نظر شما چه اتفاقي مي افتد؟ زورش دو برابر مي شود . آن را بلند مي كند ، پرتاب مي كند و از آنجا مي دود . همين آدم مي گويند پسرت ، برادرت ، چه مي دانم خواهر زاده ات دارد مي آيد ، سالها نديده است آنقدر كه ذوق مي كند يك كيلومتر كه سهل است چهار كيلومتر را مي دود در حالي كه بعد از يك كيلومتر هميشه مي نشست زمين و مي گفت ديگه نمي توانم، ديگه امكان ندارد . يعني يك آدم طبيعي با يك وزن مشخص در دو حالت، در دو شرايط، دو تا رفتار متفاوت ازش بروز مي كند . همين آدم كار بهش مي دهي با چابكي از جايش بلند مي شود و كار مي كند و گاهي اوقات هم سر حوصله نيست همان كار را بهش مي دهي انقدر لفتش مي دهد انگار يك كوه است و از جايش نمي تواند تكان بخورد . اين سبكي و سنگيني ، آن فرزي و غير فرزي ، آن توانستن و نتوانستن از كجا مي آيد ؟ از كي است؟ اينها كه يك آدم هستند .اگر بگوييم از بدن است اين بدن كه در دو حالت يك جسم است هر دو شصت كيلو وزنش است و در يك تايم مساوي كه هيچ تغييري هم ندارد دو تا بازتاب متفاوت داشته. جسم تغييري كه نكرده پس اين حالت ها از كجاست ؟ همه مراتب و احوالاتي كه از بدن مشاهده مي شود ، تيز مي دود ، شل ميدود ، سبك بلند مي كند ، سنگين بلند مي كند و هر حالت ديگري؛ تمام اين احوالاتي كه از بدن مشاهده ميشود در اصل از نفس ما صادر میشود ، مبداء پيدايش همه اينها نفس است . مي گويند يك عربي سوار شترش بود و تو بيابان مي تازيد و مي رفت . يكباره شتر تب كرد و افتاد و مرد . عربه شوکه شد هي دور شتره راه مي رفت و مي گفت پاشو ميزنمت ها ، تازيانه مي زنمت ها د پاشو . مي ديد كه اين پا نمي شه مي گفت آخه سرت سالم ، پاهات سالم ، دستت سالم ، همه جايت كه درست است پس چرا با فرياد من بلند نمي شوي ؟ چي در تو از بين رفته كه تو بلند نمي شوي ؟ هي مي گفت:  چي از تو گرفته شده كه اينطوري افتادي و ديگر تكان هم نمي خوري؟ و هيچ نيرويي نداري . پس هر فرد انساني يك شخص است كه تمام قواي مملكت وجودش همان هويت واحده اوست . خوب حواسها با من است ؟ تمام آثار وجودي اين شخص از يك حقيقت نشأت مي گيرد . با وجود  اينكه مظاهرش متعدد است . گاهي از دست نشان داده مي شود ، گاهي از پا و گاهي از وجنات صورت و و و ... ولي همه شان از يك حقيقت نشأت مي گيرند . ارتباط بسیار خارق العاده اي است بين نفس و بدن و اين ارتباط بسيار خارق العاده آثار صفات نفساني را در بدن ظاهر مي كند مثل ترس ، مثل هيجان ، مثل غضب ، مثل حسد و الي آخر اينها هيچكدامشان يك عضو بخصوص ندارند . مي گويد لامسه مي شود پوست ، مي گويد بويايي مي شود بيني . مي گويد گوش، سامعه ميشود شنوايي ميشود؛ گوش جاي بخصوص دارد كه اگر اشكال پيدا كرد مي روي آن جاي بخصوص را دنبالش مي گردي تا ببيني اشكالش كجاست . حسد را كجا دنبالش مي گردي ؟ تو كدام عضوت است ؟ جا دارد ؟ جا ندارد كه . ولي  انسان همه اينها را دارا است مي گويد من خشمگين هستم ، مي گويد من خوشحالم ،همه اين صفات، انسانند و جاي آنها در هيچكدام از عضوهاي اين بدن نيست بلكه آنها در حقيقتي وراي تن و اعضاء جسمي اين بدن قرار دارند . دليل بعدي ، اگر كه قرار بود كه اين حقيقتي كه ما ازش داريم حرف مي زنيم فقط همين جسم باشه ، همين جسد باشه كه بهش مي گوييم انسان، آنوقت هر كس جسمش سالمتر است ، هر كه جسمش بزرگتر است ، تنومند تر است انسانيت آن بيشتر است بايد خردمندتر باشد ، زيركتر باشد و داناتر باشد در حالي كه ما در بسياري از اوقات ديديم فرد تو بستر بيماري است تا گردن هم فلج است من نمونه اش را ديده ام . مادر بزرگ يكي از دوستانم تا گردن فلج بود یک چیزی قریب به سیزده سال حتی تکلمش خوب کار نمی کرد اما چشمهایش خوب میدید و مشاعرش خوب کار میکرد  به خوبی در رختخواب کل خانه را اداره میکرد  جوانهایش را اداره میکرد میدید پس اگر قرار بود اون حقیقت به این جسم باشد پس هر که سالم تر است قطور تر است چه میدانم تنومنتر است توانمتد تر است باید انسانیتش درجه بیشتری داشته باشد ابوعلی سینا میگوید در جلد چهارم اسفار آمده میگوید مردم به علت اینکه حس به اونها قالب است چون ما همه چیز را با حس سنجش میکنیم چون حس به اونها قالب است وقتی می بینند یک اهنربا یک مثقال خرده آهن را جذب میکند میگویند وای چه شد
اما اعضاء و اندام هاي خودشان را كه جذب نفسشان است به اين طرف و آن طرفمي چرخد و مي گردد و حركت مي كند ، اصلا ً اين ها را به شگفتي نمي آورد . گاهي بدن را ساكن ، گاهي در حركت ، گاهي در حال دويدن ، افتادن يا هزار شكل مختلف مي بينند و چنان اين بدن تحت قدرت نفس است مثل گويي كه در تحت چوگان است يا برگ و شاخه هايي كه در تحت باد است ، اما انسان تعجب نمي كند چون اصلاً توجه نمي كند . پس نفس داراي وجود واحدي است كه در عين وحدت و يكپارچگي مراتب مختلفي را داراست . قواي نفساني در واقع همان مراتب وجود نفس هستند ، هر كدام از اين قوا وجودي مستقل از نفس ندارند و نفس مرتبه كاملتر همه اين هاست . يك دفعه در خلوتتان بنشينيد بدون اين كه جسمتان را تكان بدهيد ببينيد كه مي توانيد اِعمال نفس را بر جسمتان مشاهده كنيد ؟ خيلي قشنگ مي شود اين را يك بار كه ببينيد ديگر هيچ وقت نمي توانيد رهايش كنيد چون دري عظيم به روي حقيقتي بزرگ براي شما باز مي كند .
حالا مي آييم نفس را از يك مَنظر ديگر نگاه مي كنيم ، بررسي مي كنيم ؛
آنچه كه انسان درك مي كند ، شناختي دارد معرفتي است كه نفس آن را در خودش جاي مي دهد . شناخت ما نسبت به همه چيز معرفتي است كه نفس آن را در خودش جاي مي دهد يعني نفس ظرف علم و دانائي است حالا ببينيد ما از اين ظرف چگونه استفاده كرديم ، چگونه از آن استفاده كرديم ، خدا به ما رحم بكند ! نفس محل و مخزن علم و آگاهي است پس هر چه داناتر بشويم به نفس نزديكتر مي شويم . حالا آنهايي كه آن امتحاني را كه گفتم مي خواهند انجام بدهند كليدش را هم دادم ، هر چه داناتر بشويد به آن نزديكتر مي شويد . اين نزديكي ، غير از نزديكي ِ يك جسم با يك جسم است . اين ( اشاره يك ميز به يك ميز ديگر ) الان به اين نزديك است ولي اگر بياورم جلوتر مي شود نزديكتر ، بچسبانم به اين كه خيلي نزديك است اما اين نزديكي مد نظر نيست . نزديكي كه مد نظر است هم سِنخ شدن است ، مشابه شدن است پس هرچه انسان با كمالتر بشود سنخيتش به آن اصل يا آن مخزن علم بيشتر مي شود . پس تلاش بيهوده نكن بعد هم بگويي چه حرفها مي زند ، خواب و خيال مي كند مي آيد ما را مي گذارد سركار ، من كه هر كار كردم نتوانستم نفس را ببينم ؟ خب براي اين كه هم جنس نفس نشدي هنوز ، برو هم جنسش بشو به آن نزديك بشو ، هر چه تو به آن نزديكتر مي شوي روشن تر مي شود آن را بهتر مي بيني . در زبان عرب به نزديكي مي گويند : قُرب . عالِم قربِ به علم پيدا مي كند . مجهول مطلق را اگر طلب كني هيچ وقت بدست نمي آوري ، خوب دقت كن : مجهول مطلق را اگر طلب كني هيچ وقت بدست نمي آوري . قدم آهسته مي روم مي خواهم يك چيزي بگويم ، هشيار بشويد . انسان هميشه به دنبال يك چيزي مي رود كه يك بويي از آن برده باشد ، الان كسي باور مي كند ما در اين خانه گنج داريم ؟‌ نه اگر يك چيزي اين جا پنهان شده باشد و يك اشاره كوتاه شده باشد خاك اين جا را به توبره مي كشند دنبال گنج ، چيه ؟ يك بويي بردند . پس انسان ابتدا بايد يك علم اجمالي به چيزي داشته باشد و ما آن علم اجمالي را اينجا داريم . چون اين علم اجمالي يعني مختصر ، كوتاه و كمي گُنگ در ما هست سبب مي شود به دنبال علم تفضيلي اش برويم ، كاملش را پيدا كنيم . هر چه انسان به كمال نزديك تر مي شود به آن اصل نزديكتر خواهد شد و تقرب آن اصل را پيدا مي كند و در آخر معلوم به تفضيل مي شود . آن موقع مجهول بود حالا معلوم مي شود . يا به عبارت بهتر مجهولي بود كه معلوم اجمالي بود ، يك چيزهايي بود مختصر ، خدا به ما داده سر نخ را گذاشته در درون ما ، كه تو سر نخ را بگيري دنبالش بروي تا بتواني گلوله كاموا را پيدا كني . نشستي هي مي گويي اين نخ هاي بي خودي چيه ، مي كَني  مي ريزي دور . خب نريز دور ، هي مي گيرد مي كَند مي ريزد دور ، چرا مي كني مي ريزي دور ؟ بگير سرش را آرام آرام دنبالش برو ببين به كجا ختم مي شود ؟ هر چه به كمال نزديكتر مي شود تشابه و سنخيتش با آن اصل بيشتر مي شود . پس مطلوب انسان در اول و آخر يك چيز است . اي جماعت مطلوب انسان در اول و آخر يك چيز است فقط يك تفاوت دارد ، اولش معلوم به اجمال است ، آخرش معلوم به تفضيل است . پس مي شود گفت كه در مورد مطلوب مي توان گفت : هُوَالاَوْل وَ الآخِر . حالا سوره حديد را كه مي خوانيد با هشياري بهتري بخوانيد .
علامه حسن زاده آملي مي فرمايند كه : براي هر انساني دو ظرف غذا وجود دارد : يكي ظرف آب و نانش است ، يكي ظرف دانشش است . ظرف غذا تا اندازه اي غذا قبول مي كند هر چقدر هم شكمو باشي مي خوري مي خوري مي خوري يك جايي مي رسي مي گويي واي حالم ديگر دارد بهم مي خورد ديگر حاضر نيستي بخوري . يعني يك حدي را ظرف غذاي آب و نانتان قبولش مي كند بعد از آن رو برمي گرداند . اما دانش پژوه كه دنبال علم و معرفت است هر چه بيشتر علم بدست مي آورد گرايشش به دانش و به علم بيشتر و سنگين تر مي شود ، از فهميدنش بيشتر لذت مي برد براي همين هم خدا سرنخ را گذاشته درون تو، كه تو بگيري بكشي هي خوشت مي آيد جلوتر مي روي ، هي خوشت مي آيد جلوتر مي روي تا به انتهايش برسي و عشق و علاقه اش به تقرب به دانشمندان افزون تر مي شود . در نهج البلاغه مي خوانيم ، آقا اميرالمؤمنين فرمودند :‌ هر ظرفي به خاطر آنچه كه در آن قرار مي دهند كوچك و ضيق مي شود . اين فنجان آب در آن نباشد خيلي جا دارد وقتي پُرش مي كني يك محدوده كوچكي را آب مي گيرد و به خاطر اين كه پُر است درونش تنگ مي شود چيز ديگري نمي شود ريخت ، مي شود ريخت ؟ نمي شود ريخت چون پُر از آب است . آقا اميرالمؤمنين فرمودند : هر ظرفي به خاطر آن چيزي كه در آن قرار مي دهند كوچك و ضيق مي شود ، كوچك و تنگ مي شود اِلاّ ظرف علم كه با آمدن دانش ظرف آن هم افزايش پيدا مي كند هم گسترش پيدا مي كند . سرنخ را كه هي مي گيري مي روي جلو هي نخ برايت مي آيد ، هي نخ برايت مي آيد مگر تمام مي شود ؟ در آخرين جلسه به معاني كلّيه اشاره كردم مثل محبت . گفتيم محبت جزء معاني كلّيه است طول ، عرض ، ارتفاع ندارد سبكي و سنگيني هم به آن وارد نمي شود . مثلاً نمي توانيم بگوييم من محبتي را درك كردم كه فلاني چنان به من محبتي داشت كه طول محبتش اين قدر بود ، عرضش اين قدر ، ارتفاعش اين قدر مي توانيم بگوييم ؟ نمي توانيم بگوييم ، يا وزن اين محبت چند كيلو بود . اما وقتي در مورد صُوَر كلّيه ، مثل يك درخت صحبت مي كنيم مي توانيم طول بگوييم ، عرض بگوييم ، ارتفاع بگوييم ، اندازه بگوييم ، وزن بگوييم و .... پس بايد جنس معاني كلّيه غير از جنس صُوَر كلّيه باشد ، طبيعي هم هست محبت و درخت از يك جنس هستند ؟ نمي توانند از يك جنس باشند مثلاً كسي كه دانشش افزون مي شود به نظر شما وزنش هم زياد مي شود ؟ هرگز چنين چيزي نيست . ظرف علم از جنس ظرف آب و نان نيست ، بين علم و ظرف علم يك سنخيّت خاصي وجود دارد . خب ظرف علم چه بود ؟ نفس .
همان طور كه علم كلّي از اوصاف موجودات محسوس به دور است ، علم كلّي چيه ؟ آن دانش و آن  آگاهيي است كه چه در درون ما و چه در بيرون ما . از اوصاف محسوسات يعني آن چيزهايي كه قابل حس كردن است به دور است . ظرف آن هم از اوصاف موجودات محسوس به دور است . اين جسم ، اين پوست و گوشت ظرف آب و نان است ، جنس اين و آن ظرفي كه آب و نان مي ريزيم درونش يكي است هم سِنخ هستند و قابل حس كردن هستند . اما ظرف علم كه همانا نفس است آنها هم از يك جنس هستند از اين اوصاف به دور هستند . پس علم انسان ساز است يا به عبارتي انسان همان آگاهي است . آگاهي همين دانشي است كه به حيات حقيقي انسان تداوم مي بخشد ، آن را تكميل مي كند اگر حقايق را به نور تشبيه كنيم مي توانيم بگوييم نورها از يكديگر تفاوت دارند . تفاوت نورها به شدت و ضعف آنهاست ، اما هر نوري هر چقدر شديد و قوي باشد يا هر چقدر ضعيف باشد باز هم نور است و امتياز نورها نسبت به هم به اختلاف مرتبه هاي نوري آنهاست . همين طور هم امتياز انسان ها نسبت به هم در انسانيت از اختلاف معارف و علوم كه چه مرتبه اي كسب كردند حاصل مي شود . انسانها به اختلاف و تفاوت هيكل و اندامشان ارزش انساني ندارند ، پس چرا امروز مردم همه اش دنبال اين هيكل ها هستند ؟ ميليون ، ميليون خرج مي كند دو تا چروك كه روي پيشاني اش افتاده آن را هم بكشد صاف كند ، اما اين همه چروك در مغزش است اصلاً نمي بيند چون من و شما به آن چروكها اهميت داديم نبودنش را دليل رشد دانستيم ، دليل شعور دانستيم نتيجتاً بر مردم تفهيم شد كه ارزش آدم ها به هيكلهايشان است . خانم هفتاد سالش است چنان پوستش را چكار و چكار و چكار كرده من كه اين اصطلاحات را بلد نيستم الحمدلله نه ديدم ، نه رفتم ، نه بلد هستم كه چه بشود ؟ مثل يك خانم چهل ساله ديده بشود ، خب تو چهل ساله شدي ؟ اي بيچاره اين همه پول خرج كردي ، اين همه هم سختي كشيدي ، عذابش را كشيدي كه چي ؟ تو چهل ساله ديده بشوي . چهل ساله بايد رشد كند كه هفتاد ساله ديده بشود ، معرفت و فهم و آگاهي ِ هفتاد ساله را داشته باشد ، دلش مي خواهد آن جوري باشد . تو ، هفتاد ساله كلّ معارفت را زير پا مي كني كه بروي چهل ساله ديده بشوي ؟ آگاه باشيد چكار مي كنيد . نياييد به من ايراد بگيريد بگوييد كه پس شما اين حرف ها را كه مي زني يعني اين كه آدم ها اصلاً به هيكلهايشان نرسند ؟ من كي گفتم نرسيد ولي بفهم داري چكارمي كني . توي هفتاد ساله با كشيدن پوست صورتت چهل ساله نخواهي بود ، كافيه لبخند بزني آثار عمر بر تو هويدا خواهد بود . مي خواهي چهل ساله باشي ؟ روحت ، آن چيزي كه درونت است به اسم نفس ، آن گوهر ، آن حقيقتت بايد به انداره چهل ساله بخندد تا آن نخندد لبخند لب تو نشان مي دهد تو چند ساله اي . پس اختلاف درجه ها در شدت و ضعف سرمايه معرفتي انسانهاست نه شدت و ضعف هيكل هايشان .
آخرين نكته امروز : همان طور كه بعضي از بيماري ها مَعده تن را مختل مي كند به طوري كه طرف مِعده اش غذا قبول نمي كند از اشتها ساقط مي شود ، غذا نمي تواند بخورد با اين روز به روز لاغر مي شود ولي عملاً نمي تواند چيزي بخورد كه وجودش را به اصطلاح آن جسمش را مقوي كند و دوباره برگردد و اين يك بيماري سختي مي شود براي جسم انسان ، براي مَعده قلب يا مَعده دل يا مَعده نفس هم بيماري هايي پيدا مي شود كه آدمي را از بهره بردن از گل و ريحان يعني معارف و سِير به ماوراي طبيعت و آُنس به عالم الهي باز مي دارد و وقتي باز نگه داشت انسان را به غذاي مَعده تن كه امورات دنيوي است سرگرم مي كند و اين نكته قابل توجهي است اگر كسي مي خواهد به حقايق معنوي دست پيدا كند ، اِشرافي داشته باشد مي بايستي از ورود امراض به ظرف علم و معرفت خودش جلوگيري كند . اين هم آخرين توصيه من .
از حالا تا روزي كه همديگر را مي بينيم بپردازيد به اين دو ظرف دوگانه اي كه در وجود شما هست . هر روز انديشه كنيد ظرفهايتان امروز چطور پُر شد ؟ با چي پُر شد ؟‌ شما دمادم ظرفهايتان را پُر مي كنيد چه ظرف آب و نانتان ، چه ظرف آگاهي و معرفتتان دمادم پرش مي كنيد ولي مهم اين است كه با چه پُر مي كنيد ؟ گرسنه هستيد تشريف مي بريد فست فود بعد گوشت آن حشرات و جانوراني كه من نمي دانم و ان شاء الله هيچ وقت به چشمم نبينم ، مي گذارند ساندويچ ها ، روي پيتزاها و ... مي خوريد و مي گوييد واي چه شبي بود چقدر چسبيد چه آشغال خوري كرديم امشب ، چه جالب است خودش هم مي گويد آشغال خوري . پس مي داني كه با چي پُر كردي معده تنت را و همان روز نگاه مي كني ببيني كه معده قلبت را با چي پُر كردي ؟ اي خدا بگويم ذليلش كند چكار كرد امروز با آن ريختش كه آمده بود آن هم لباس بود كه آن پوشيده بود ، آن شكل بود آن آمد اينجا ، اين حرف بود اين زد ، مرده شويت ببرد اين پولها را از كجا مي آوري ؟‌ اين ماشينها را چه جوري عوض مي كني ؟ اين هم شد ظرف قلبش ، ظرف آگاهيش ، ظرف نفسش . بررسي كنيد ببينيد اين ظرفها را با چي پُر كرديد مسلمانان خدا ، اي داد بيداد ما هي سيم ظرفشوئي برمي داريم يك ماه ، ماه رمضان سيم مي كشيم اين ظرفها را سفيد مي كنيم صيقل مي دهيم از اولين روز بعد از ماه رمضان يعني اول شوال شروع مي كنيم دوباره پُر كردن . نكنيد مطمئن هستيد سال ديگر ماه رمضان هستيد ؟ پيرترينتان تا جوانترينتان مطمئنيد كه هستيد سال ديگر جبرانش مي كنيد ؟
خلاصه كلام ما را ببخشيد حقايق تلخ است ولي بايد گفته بشود نمي شود كه از حقايق چشم پوشي كرد ، حقايق را بايد گفت حقايق را بايد شنيد و حقايق را بايد تثبيت كرد .
پرسش از جمع : سوره حشر آيه 9 مي فرمايد : وَ مَن يُوقَ شُحَّ نَفْسِهِ فَأُوْلَئكَ هُمُ الْمُفْلِحُون‏ - هر كسي از بخل و از نفس خويش مصون بماند چنين كساني رستگارانند . يعني مفلحون آن كساني هستند كه از نفس و آن شبهه نفس و بخل نفسشان در امان بمانند . بنابراين هميشه هم بخواهيم به حرف نفسمان گوش بدهيم چند جور نفس داريم ، نفس اماره و نفس ...
استاد :‌ تفكيك كنيد
ادامه پرسش از جمع : چون همه اش هم بخواهيم در اختيار نفس باشيم معلوم نيست اين نفس ما را به كجا مي برد ؟
استاد : چه كسي گفت شما در اختيار نفس باشيد ؟ گفتيم غذايي آماده كنيد در خور نفسي يا آن حقيقتي كه خدا در اختيارتان گذاشته است .
ادامه پرسش از جمع : اين خود شناخت نفس خيلي بحث بزرگي است ، شما راهنمايي بفرماييد كه اين نفس ها را چكار كنيم ؟     
استاد : اين كتاب ( قرآن ) شما را راهنمائي كرده چكار بكن ، چكار نكن درسته ، يعني يك آيه يك آيه بخوان از آن استخراج كن اين خوب است اين بد است .
ادامه صحبت از جمع : من اين كار را انجام دادم واقعاً عالي بود بايدها و نبايدها را جدول بندي كردم .
استاد : فقط جدول كردنش بدرد نمي خورد .
ادامه صحبت از جمع : اجرا كردنش ، عمل كردنش .
استاد :‌ اگر عملش بكنيد بطوري عادي بدون اين كه نياز باشد كسي هولتان بدهد ، ذكر خاصي برداريد مطمئن باشيد نفس شما ، شما را به سوي آن تعالي لازم خواهد برد .
پرسش از دوستان جمع : جلسه قبلي معرفت من ايران نبودم خيلي از خدا درخواست كردم مكه بودم و گفتم خدايا حالا ما كه جلسه معرفت نداريم خيلي هم با بحث نفس درگير بودم و به آن فكر مي كردم . خيلي به صورت اتفاقي يك كارواني داشت مي رفت به سمت مسجد مباهله ما هم با آن ها همراه شديم و رفتيم مسجد مباهله . آيه مباهله خيلي زيباست مي فرمايد : سوره آل عمران آيه 61 : ِ فَقُلْ تَعَالَوْاْ نَدْعُ أَبْنَاءَنَا وَ أَبْنَاءَكمُ‏ْ وَ نِسَاءَنَا وَ نِسَاءَكُمْ وَ أَنفُسَنَا وَ أَنفُسَكُمْ ثُمَّ نَبْتهَِلْ فَنَجْعَل لَّعْنَتَ اللَّهِ عَلىَ الْكَذِبِين‏ .                                                   شما زنانتان را بياوريد ما هم زنانمان را ، شما فرزندانتان را بياوريد ما هم فرزندانمان را و از حضرت علي (ع) به نام نفس ، مي گويد شما نفستان را بياوريد ما هم نفسمان را . مي توانيم حضرت علي (ع) را نفس اسلام بدانيم ؟
استاد : ببينيد اميرالمومنين را آقا رسول الله به عنوان نفس خودشان همراه خودشان بردند . شما مي خواهي بگويي نفس اسلام ، اسلام چيه ؟‌
ادامه صحبت از جمع : اسلام همان چيزي است كه رسول الله آورد .
استاد : خب هر اسمي مي خواهي بگذار روي آن ، پيروي بكن ، هماني كه ايشان رفته شما برو .
ادامه صحبت از جمع : من منظورم چيز ديگري است . مي خواهم ببينم براي شناخت و معرفت نفس به ايشان متوسل شد به عنوان نفس كامل ؟‌
استاد : چرا نمي شود ، ما متوسل اميرالمومنين نشويم متوسل به چه كسي مي خواهيم بشويم . براي اين كه به شما بشناسانند ، براي اين كه يادتان بدهند . يك دفعه نفستان را خارج از خودتان ببينيد البته ان شاء الله كه خوب باشد از آن هياكل وحشتناك نباشد ضعف كنيد بيفتيد اگر يكد فعه بيرون از خودتان ببينيد يعني جسم جدا نفس جدا مقابل هم قرار بگيرد و مشاهده بكنيد اين موضوع برايتان جا مي افتد . ولي بهر حال از ايشان طلب كنيد ، كمك بخواهيد براي اين كه شما را كمك كنند تا به آن حقيقت در اين روي زمين و با اين جسم دست پيدا بكنيد بسيار كار خوبي است .
پرسش از دوستان جمع : مي شود محبت كنيد آن صحبتي را كه فرموديد راهنمائي بكنيد .
استاد : كه چكار كنم .   
ادامه پرسش از جمع : فرموديد بنشينيد بي حركت و نفس خودتان را بياوريد بيرون نظاره كنيد .
استاد : نه نمي توانم .
ادامه صحبت از جمع : مي تواند آن حساب و كتاب روزانه
استاد : من اين جوري نگفتم .
ادامه صحبت از جمع : گفتيد نفس خودتان را ببينيد در سكون كامل .
استاد : من چه جوري گفتم ؟
از دوستان جمع : فرموديد كه در سكون كامل ببينيد نفس چگونه جسمتان را حركت مي دهد ؟
استاد : نمي گويم چون چيزي نيست كه بتوانم به شما توضيح بدهم . يك حقايقي هست كه قابل لمس نيست فقط قابل تجربه است . خيلي سال پيش خانه يك آشنايي رفتيم مراسم داشتيم ، صاحب آن خانه پسرش مي آمد جلسات ما و ايشان اصرار كرده بود آنجا مجلس بگذاريم ولي خانم مسن آن خانه خيلي رضايت نداشت از اين مسئله . ما رفتيم من هم از قيافه اين خانم خيلي خوشم نيامد چون احساس كردم كه اصلاً چيز مناسبي نيست ولي بهر حال به من ربطي ندارد كارمان را انجام داديم و آمديم . شايد دو يا سه روز گذشته بود كه يك روز زنگ زد پسر يا دخترش بود گريه و زاري كه گوش كنيد حرفهاي مادرم را . گفتم خب بگو . آن خانم گفت : آن شب كه شما اين جا بوديد گفتم اين ها همه اش كلك است ، اين ها همه اش دورغ است كدام روح ، كدام مرده ، كدام جن ، كدام دنياي ديگر حالا جالب بود كه مومن هم بود . گفت : گفتم خدايا اگر كه هست به من نشان بده . شما كه از اين جا رفتيد من رفتم در اتاقم كه بخوابم داشت خوابم مي برد يك وقت ديدم اتاقم همهمه است چشم باز كردم ديدم پُر است كساني مثل آدمهاست ، فكرکردم دزد آمده ، آمدم قيل و قال كنم ديدم نمي توانم . بعد نگاه كردم ديدم من را بردند بالا چسباندند به سقف ، پشتم چسبيده بود به سقف پايين را نگاه مي كردم خودم را هم روي تخت مي ديدم كه دراز كشيدم ،‌ اين موجودات را هم مي ديدم هر چه جيغ مي كشيدم كسي صدايم را نمي شنويد اين قدر كه جيغ كشيدم تنها چيزي كه به ذهنم رسيد اين بود كه غلط كردم يا امام زمان (عج) نجاتم بده ، آمدم پايين افتادم روي تختم ديگر هيچ كسي نبود . من از آن روز تا حالا خواب خوش ندارم و .. گفتم خب تقصير خودتان است خانم من چه گناهي دارم ؟ من را كه وسط آن آدم ها نديدي ؟ گفت : نه . گفتم : پس دست من نبوده اين قشون را من براي تو نياوردم .
يك چيزهايي تجربه كردني است نه من مي توانم براي شما بوجود بياورم . بله حضور امام عصر (عج) برسيد نگاه مي كند تمام چيزهايي كه در اين عالم ، در اين تكه اتاق وجود دارد الان كه هيچي را نمي بيني همه اش را مي بيني . بعد مي گويي يك قدم جاي خالي نيست كه پس من چطوري راه مي رفتم ؟ پس من چطور حركت مي كردم ؟ ولي ايشان امام عصر(عج) مي باشند نه من ، من به اندازه يك سر سوزن تجربه كردم مي گويم هست . شما باور مي كنيد من راست مي گويم دنبالم بيا . برو در خانه تان بنشين بگو من باور كردم راست است به من نشان بدهيد ولي اگر ترسيدي دنبال من نيا ، زنگ هم نزن بگو ترسيدم .
ادامه صحبت از جمع :‌ نه من چون باور دارم راهش را خواستم . مي تواند حساب ، كتاب شبانه يعني حسابي كه از خودمان مي كشيم كمك كند ؟
استاد : همه اين ها ، هر چه اين حساب ، كتاب پرونده اش بي مسئله تر بشود يك ستونش خالي خالي بشود يك ستونش خوب پُرِ پُر باشد به شما كمك مي كند به طور حتم .
دوستمان زنگ زده بود گريه مي كرد مي گفت : روز عيد فطر بعد از نماز خوابيدم خواب ديدم يك آقايي وارد شدند يك عده اي هم اين جا بودند و به همه عيدي دادند وقتي از كنار من رد مي شدند من از جايم بلند شدم رفتم دو تا دستم را گرفتم جلويشان كه آقا عيدي من را هم بدهيد ، رفتند جلو اول بعد دوباره برگشتند آمدند نگاهم كردند فرمودند : تو عيدي نداري ، گفتم : چرا ؟ گفتند : براي اين كه كمك نكردي . گفت : دو جا را نام برد ايشان كه تو به اين دو جا چرا كمك نكردي ؟ تو عيدي نداري . حالا ديگه حساب كنيد خيلي هم آدم مومن و خوبي است . گريه مي كرد گفتم :‌ گريه نكن همين قدر كه به تو توجه كردند و به تو جواب دادند مشكلت چيست بايد خدا را شكر كني يعني تو هنوز مد نظر هستي ، هنوز مورد توجه هستي مي خواهند تو را ، برو خدا را شكر كن جبرانش كن .
چرا كمك نكردي ؟ انفاق كه اجباري نيست ؟ هست ولي در بعضي از ما ديگر حكم اجبار را دارد . ديگر از ما گذشت بگوييم كه انفاق كردن اجباري نيست ، كمك كردن اجباري نيست اگر بكني خوب است ، ثواب دارد ديگر از ما گذشت . قرآن كه مثل نماز نيست كه تو اين قدر مي گويي ؟ قرآن از نماز بالاتر است چون قرآن اصل است نماز فرع است . قرآن مي گويد : معاد است ، نبوت است ، امامت است اگر اين را نفهميم نماز را چه جوري مي خوانيم . ديگر از ما گذشت بگوييم قرآن نمي خوانم چون وقت ندارم تو چطور وقت داري فيلم ببيني ، سريال تلويزيون ببيني ، اين CD كه برايت آوردند خيلي تعريفش را كردند ببيني وقت نداري قرآن بخواني ؟‌ اول گوشَت را مي گيرند ادب نشدي با دماغ از سقف آويزانت مي كنند . مي گويي نه ، برو امتحان كن بگو آقاجون فلاني اين جوري مي گويد مي شود ؟
پرسش از جمع : اين فرمايشاتي كه شما داشتيد خيلي از آنها را به مغز هيجاني و نولوروژي و فيزيولوژي مغز و غدد درون ريز نسبت مي دهند مي خواستم اين را بدانم كه نفسي كه امروز به اين شكل راجع به آن صحبت شد در واقع در همان راستا مي باشد ؟
استاد : آن غدد با چي كار مي كند ؟
جواب از جمع :‌ با مغز ديگر آن فراميني كه از مغز مي آيد .
استاد : مغز با چي كار مي كند ، باتري دارد ؟
جواب از جمع : نه معتقد هستند كه خود سلولهاي مغزي پالس ها يا تكانه ها را ايجاد مي كنند .
استاد : پس چرا وقتي كه آدمي مي ميرد و مغز كاملاً سالم است ، آن كه مغزش اشكال دارد حرفي است ولي آن كه مغزش كاملاً سالم است و به دليل ديگري از بين رفته يك جاي ديگرش خرابي داشته ، وقتي مي ميرد چرا آن سلولها كمكش نمي كنند .
جواب از جمع : چون قلب خون پمپاژ نمي كند .
استاد : چرا قلب خون پمپاژ نمي كند ؟ چي از آن گرفته شده ؟ يك عامل ناديدني . من مي خواهم آن عامل ناديدني براي شما ديدني بشود . تمام تلاشم اين است اگر آن عامل ناديدني براي شما ديدني بشود خدا هم براي شما ديگر ديدني است ، ديگر اين قدر با آن مشكل نداريد كه به او پشت مي كنيد فكر كنيد اين جا نيست مي شود هر كاري كرد ، فقط فلان جا مراعاتش را بايد كرد ، اين جا مي آيد با مقنعه مي آيد خيلي هم خودش را مي پوشاند بيرون مي رود هفتاد قلم آنچناني مي رود . اين جا خدا هست بيرون نيست . مي خواهم اين نباشد وگرنه در جمعمان پزشكاني هستند خيلي بهتر از من مي توانند فيزيولوژي بدن را تعريف كنند . من به فيزيولوژي بدن كوتاه اكتفا كردم چون همه مي توانند پيدايش كنند ، الان قلب مصنوعي مي سازند نشان مي دهند ، باز مي كنند . قلب آدم ها را باز مي كنند تشريح مي كنند ، جراحي قلب مي كنند درمحضر يك عده استاد همه مي بينند اين ها چيزي نيست كه من بخواهم راجع به آن حرف بزنم . علم دارد نشان مي دهد دانش امروز بشري دارد نشان مي دهد ، من وظيفه ام نشان دادن آن چيزهايي است كه ناديدني است . آن چيزي كه آن پزشك را بهش آن قدرت را داده و آن فهم را كه آن قلب را باز كند و دوباره سالم ببندد من مي خواهم آن را ببينند . مشكل آدم ها اين است كه از آن جدا شدند با آن ديگه نيستند با آن غريبه اند اگر با او غريبه نباشند اين قدر از همديگر دور نمي شوند چون ديگه نمي بينندش از او دور هستند ، تلاش من اين است .
پرسش از جمع : در مورد صحبتي كه دوستمان فرمودند نفس را حضرت علي (ع) مي توانيم در نظر بگيريم من شنيده بودم كه عقل كُل را علي (ع) و نفس را حضرت زهرا(س) مي گويند .
استاد : من امروز نخواستم راجع به اين مسئله صحبت كنم چون اين خودش يك مقوله اي است كه جلسات بسيار متعدد راجع به آن حرف زده بشود . من الان نزديك به پنج يا شش سال روي آن دارم كار مي كنم ، تفكر مي كنم ، تحقيق مي كنم و هنوز به آن نقطه انتهاي انتها نرسيدم كه بتوانم جرأت كنم راجع به آن اين جا به سادگي صحبت كنم . آقا امام صادق(ع) فرمودند : اميرالمومنين را عقل كل ، حضرت زهرا(س) را نفس كل ناميدند . ولي در قرآن هم داريم كه نفستان را با خودتان بياوريد و آقا رسول الله اميرالمومنين را با خودشان بردند اين آن قدر ظريف و عجيب است كه من در خلوت خودم هم به آن فكر مي كنم تنم مي لرزد ، هنوز آن قدر جرأت پيدا نكردم كه از يك مرزي  بيشتر پيش بروم تا همه اش را بفهمم .
صحبت از جمع : خداوند در سوره توبه آيه 111 مي فرمايد :  إِنَّ اللَّهَ اشْترََى‏ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ أَنفُسَهُمْ وَ أَمْوَالهَُم بِأَنَّ لَهُمُ الْجَنَّةَ – خداوند مي خرد انفس و اموال مومنين را – از صحبت هاي دوستان متوجه شدم كه محاسبه اي هست  كه نفسمان ما را چگونه حركت مي دهد ؟ جسارتاً همه سلسله جنبان ها دست نفس است ، خداوندي كه مي خواهد نفس شما را بخرد مثلاً براي حجاب خانم ها مشخص كرده گِردي صورت ، پيراهن گشاد و ... اين چيزي هست كه خداوند خواسته حالا شما فرض كن يك مغازه مي خواهي بزني مثلاً آقاي ... مي خواهد موبايل در آن بفروشد كسي كه مي خواهد موبايل بفروشد ويترينش كلّه پاچه مي گذارد ؟ موبايل مي گذارد . پس اگر ما مي خواهيم نفسمان را به خدا بفروشيم بايد ويترينمان را بر اساس جنسي كه داريم تنظيم بكنيم . شما ممكن است بگويي من يك سري ظواهر را دارم ، شما ببين صحبتي كه مي كني طبق ويترين خداوند است ؟ آيا نيشدار صحبت مي كني يا نه ؟ آيا در تشويق ديگران به انجام يك كاري براي خدا صحبت مي كني يا نه براي اين كه آن ها هم بيايند در گروه خودمان ؟ ما بايد ويترين هايمان را درست كنيم تا بتوانيم جنسمان را درست كنيم كه بفروشيم . شما اگر داخل مغازه موبايل داشته باشي در ويترينت كله پاچه داشته باشي هيچ كسي وارد مغازه شما نمي شود ، هر عاقلي همين كار را مي كند ديگر . شما ممكن است بگويي من آدم مومني هستم بعد خداي نكرده هزارتا كار خلاف از شما سر بزند ، خب اصلاً اين ويترين به داخل مغازه همخواني ندارد . چرا ممكن است كسي باشد كه بودند از ياران خاص ائمه بودند ، از ياران خاص امام كاظم (ع) بوده در دربار عباسيان خدمت مي كرده " علي بن يقطين " كه حتي امام كاظم (ع) به ايشان مي فرمايند : كه شما مانند اهل تسنن وضوهايت را حتي در خفا بگير ، كه مي روند به آن خليفه مي گويند كه اين شيعه است ، مي رود سوراخي درست مي كند و او را مي پايد مي بيند كه او در خفا هم مانند اهل تسنن وضو مي گيرد بعد كه آن شك برآورده مي شود حضرت به ايشان مي فرمايند كه حالا ديگر بر تو است كه مثل ما وضو بگيري . ما كه همچنين مسئوليتي نداريم كه حالا ويترين خاصي براي خودمان بچينيم خب اگر كسي دارد انجام بدهد ولي تا وقتي كه نداريم شما ببينيد كه نفستان چگونه دارد سلسله تان را از صبح اول وقت حالا نماز بلند مي شويد ، مي خواهيد برويد سركار دارد مي جنباند . چگونه نگاه كردي ، علم و اشاره اي كردي ... اصلاً هيچ كاري نكرديد يك سكوتي كرديد كه به منافع خودتان برمي گشت ، همه اين ها ويترين ماست و سلسله جنبانش هم نفس است . حالا ان شاء الله اين ها را كه درست كرديد بعد ساكت بنشينيد ببينيد نفستان كجا مي برد شما را .
استاد : نفستان چطور جلوه گري مي كند و عيان مي شود كه شما بتوانيد از آن بهره ببريد . بسيار زيبا و بسيار قشنگ گفت .
از دوستان جمع : مطالبي كه عرض مي كنم خدمتتان از كتاب معراج السعادة است از آقاي نراقي مي باشد ، بنده اطلاعاتي كه كسب كردم به اين شكل بوده كه نفس انسان از چهار قوه عقليه ، شهويه ، غضبيه و وهميه تشكيل شده است ، شما فرموديد كه علم انسان ساز است بعد فرموديد انسان ها بر اساس تحصيل علم تفضّل دارند به همديگر و در آن كتابي كه مطالعه كردم اشاره مي كند به اين مطلب كه اگر ما تمام مطالب و حركتهاي خودمان را در جهت عقل و با استفاده از عقل و با دستور عقل كار بكنيم از غضب و شهوت و وهم خودمان استفاده نكنيم آن وقت براي ما مفيد خواهند بود . و بحثي كه در آخر فرموديد كه نفس چگونه جسم شما را حركت مي دهد ؟ بنده روي كلمه چگونه هنوز معطل هستم ، نمي دانم چگونه منظور مكانيزمتان است ، به چه وسيله است يا چه شكلي است اين را روشن بفرماييد .
استاد : براي اين كه اين چگونگي اش را بفهميد بايد خود نفس را بفهميد .
ادامه صحبت از جمع : نفس در حقيقت با توجه به اين كه اگر يك موضوعي در زندگي انسان اتفاق مي افتد انسان يا مراجعه مي كند به غضبيه ، سريع با غضب برخورد مي كند يا به شهويه كه ممكن است در يك مقام باشد ، مسند باشد يا چيزهاي ديگر و همه چيز را زير پا بگذارد و عقلش را بكار نگيرد ، يا اين كه نه بيايد از عقل خودش استفاده كند و بقيه موارد را بگذارد كنار ؛ آن وقت است كه با استفاده از اين چهار مورد مي تواند مكانيزم حركت كه قوه عامله است مي تواند از اين برايمان ايجاد حركت كند . آيا منظورتان همين است يا چيز ديگري است .
استاد :‌ من فكر نمي كنم آن صحبتي كه گفتم با صحبت شما خيلي مغايرت داشته باشد ، من صحبتي كردم كه با صحبت شما مغايرت داشته است ؟
ادامه صحبت از جمع : به نظر من شايد يك چيزي واضح تر است به خاطر اين كه شما جمله را فرموديد كه نفس چگونه جسم را حركت مي دهد خب مطمئناً نفس با توجه به متشكله بودن از چهار قوه عقليه ، غضبيه ، شهويه و وهميه مي تواند حركت را ايجاد بكند به توسط قوه عامله .
استاد :‌ اين قوا كجاست ؟
ادامه صحبت از جمع : بحث كجا را كه دنبالش نيستيم ، بحث اين است كه چگونه جسم را حركت مي دهد .
استاد : خيلي خب اين قوه اي كه شما راجع به آن حرف مي زنيد كه ما از قبل از اين جلسه راجع به اين قوا صحبت كرديم اين قوا كجاست ؟ براي كدام بخش است ؟ ما نگفتيم كه نفس در عين اين كه كثرات عامل دارد يا حركت دارد ولي در عين حال داراي وحدت است . تمام اين قوا هر كدامشان به جزء اگر قرار بود فقط وجود داشته باشند كه به درد نمي خورد ، به درد مي خورد ، غضب باشد ولي شهوت نباشد غضب را براي چه عاملي مي خواهيم بكار ببريم ؟ پس تمام اين قوايي كه شما راجع به آن ها صحبت كرديد تماماً گنجانده شدند در نفس و نفس يكپارچه است . در اصل دارم اين را دنبال مي كنم شما جسمتان را عامل به عامل ، اعضاء به اعضاء داريد مي بينيد ولي در عين حال مي بينيد كلّ اين اعضاء با يك نظم واحدي حركت مي كنند ، دست و پاي شما مي تواند در آن واحد دو تا كار را با هم انجام بدهد . چه چيزي اين مكانيزم جدا (يعني دست) و اين مكانيزم جدا (يعني پا) را هماهنگ مي كند ؟ مغزتان . مغز خودش يك دستگاه است كه يك هماهنگ كننده مي خواهد . وسعت اين صحبت خيلي گسترده است ، خيلي بعد از اين است . قبل از ماه رمضان صحبت مي كردم كه در مورد حضور امام زمان (عج) در هر عصري صحبت كردم . آن جلسه به چيزي اشاره كردم خيلي ساده ، بازتابش كه بعداً به خودم خورد ديدم چقدر وسيع گفته شده است . امام زمان (عج) را خيلي ساده حضورشان را در جامعه جلوه بخشيد در حالي كه اگر امام زمان (عج) ظاهر بشوند يك وجود جسمي مثل من و شما دارند و مثل من و شما هم داراي گوهر نفس مي باشند با اين تفاوت كه آن گوهر گستره اش كره زمين است ، گوهر من و شما گستره اش خودمان هستيم اما اگر پرورش پيدا بكند اين فرد گستره اش اضافه بشود به گوهر وجود آن يكي وصل مي شود به گوهر آن يكي وصل مي شود و ... آن وقت كلّ جهان هستي يكپارچگي اش عيان مي شود .
ما حركتي را كه داريم به سمتش مي رويم و پيش مي رويم براي اين كه شما آن عامل ، عاملي كه جسم شما آن را نپوشانده ، آن جسم شما را پوشانده ما مي خواهيم آن عامل را يك جوري به يك شكلي به منظرشما وارد كنيم كه وقتي باورش كرديد ديگر درست تبعيت مي كنيد . آن هم عاملي كه اين را با خودش آورده اين درش مي باشد اين درونش مي باشد محفوظ ، منتهي به جاي اين كه درش را باز كنيم ما مي گذاريم يك گوشه خاك و دوده مي خورد از آن بهره اي نمي بريم ، ولي وقتي به وجودش پي برديم همه مي گوييم آره آره آدميزاد است و اين نفسش ، لعنت به اين نفس آدم . نگو اين يك گوهر است ، اين يك حقيقت محض است بسته به اين كه شما چطور بشناسيش و چطور از آن بهره ببريد . من بحث نفس را الان چند سال است دارم كار مي كنم هر دفعه از اين در آمدم داخل مغلطه كردم ، شلوغ كردم كه بلكه يك جوري جا بيفتد ، ديدم فايده نكرده اين دفعه رفتم بعد از مدتي از يك در ديگر آمدم داخل ، حالا اين دفعه اين جوري آمديم ببينيم چقدر جواب مي دهد ؟ حرف من و شما اصلاً با هم مغايرت نداشت.
در روزهاي آتي ، در آينده نزديك از هر گونه كشمكش ، از هرگونه گفتگو ، از هر گونه مداخله در هر امر بيروني خودداري بفرماييد ، حواسها با من است ؟ ما منتظر پرچم امام زمان (عج) هستيم وقتي آمدند آن قدر جولان بدهيد تا خسته بشويد ، هر چقدر قدر دلتان خواست هوار بكشيد ولي تا نديديشان هيچ گونه حركتي نفرماييد .

 

 

 

بسم الله الرحمن الرحيم

با نام و ياد حضرت دوست كه هر چه هست از اوست .
تو جلسه امروز مي خواهيم يك قوه ديگري از قواي انسان را معرفي كنيم ،قوه مميزه . اين قوت و فهم خاص هيچ ربطي با قواي ظاهري بدن ندارد . مي گوييم قدرت لامسه اين پوست بدن هست و ارتباطي كه با اين بدن دارد . ولي قوايي كه الان صحبت مي كنيم هيچ ارتباطي با قواي ظاهري بدنمان ندارد . اين قوه گوهري است كه از آن تعبير مي كنند به قوه عاقله يا نفس ناطقه اما توضيحش ، ما يك شخص هستيم يك هويت هستيم . هيچكس نمي تواند بگويد من دو تا كس هستم . شما مي توانيد بگوييد من دو تا كس هستم ؟ من دو تا من هستم ؟ هيچكس چنين ادعايي را نمي تواند بكند ، مسلماً تمام آثار وجودي هر كسي به خودش نسبت داده مي شود . مثلاً شخص مي گويد من انديشه كردم ، من ديدم ، من شنيدم همه چيز بر مي گردد به آن يك دانه من . آنچه را كه از نفس و بدن صادر مي شود همه را به يك شخص نسبت مي دهند و ازش تعبير مي كنند به من، مثلاً وقتي شخصي نود ساله شده  مي گويد من وقتي بچه اي ده يازده ساله بودم از فلان شخص يا فلان استاد اين سخن را شنيدم اما امروز كه نود ساله شدم تازه به معني آن پي بردم . نود سال زمان گذشته اين شخص جسمش يك دريا تغييرات كرده است احوالات گوناگون گذرانده اما وقتي كه باز هم صحبت مي كند از همان هويت و حقيقتي كه در ابتدا بوده دارد حرف مي زند. دوتا  نيستند چه اين فرد نود ساله چه آن بچه يازده ساله . مثال ديگري مي زنم،  شخصي صاحب يك كتابي است يك جواني بهش ميرسد و در سنين جواني كتابش را به امانت مي گيرد . اين جواني كه كتاب را امانت گرفته و رفته چهل سال مي گذرد بعد از چهل سال يك روزي به او بر مي خورد در خيابان تا مي بينتش سلام و احوال پرسي مي گويد آن كتاب من را چرا بر نگرداندي ؟ كسي كه كتاب را امانت گرفته آيا مي تواند بگويد من آن زماني كه كتاب تو را گرفتم يك شخص ديگري بودم حالا يك شخص ديگري هستم ؟ مي تواند اين را ادعا كند ؟ نمي تواند . مي تواند بگويد برو كتابت را از همان كسي كه آنجا بود ، آن موقع بود ، آن شخص بود بگير من حالا يك كس ديگر هستم ؟ نمي تواند بگويد . حالا تصور كنيد يك شخصي با يك وزن معيني ، مثلاً يك آدمي شصت كيلو وزنش است و يكسري كارها در توانش ازش ساخته است . مثلاً وزنه بردار نيست يك آدم معمولي بخواهد يك گوني بيست كيلويي برنج را بردارد مي تواند ولي اگر بكنندش بيست و پنج كيلو ديگر نمي تواند . همين آدم از اينجا تا يك كيلومتر را مي تواند پياده برود ولي اگر بهش بگويند يك كيلومتر ديگر را پياده برو مي نشيند زمين و مي گويد ديگر نمي توانم پياده بروم . درسته ؟ بارها شده ديگر. غير از اين است ؟ گاهاً كارگر داريم تو خونه هر چي كار است مي گذاريم  روي گرده آن بنده خدا يكهو مي برد و مي گويد ديگر نمي توانم ، ديگر نمي توانم ، من بيشتر از اين نمي توانم بلند كنم . مي گويد ديگر از عهده من خارج است . اما همين آدم يك بار بيست و پنج كيلويي ، سي كيلويي جلوي راهش است زمين لرزه مي شود ، مي ترسد ، تا آن بار را از دم اين دريچه بر ندارد نمي تواند از آن دريچه فرار كند ، به نظر شما چه اتفاقي مي افتد؟ زورش دو برابر مي شود . آن را بلند مي كند ، پرتاب مي كند و از آنجا مي دود . همين آدم مي گويند پسرت ، برادرت ، چه مي دانم خواهر زاده ات دارد مي آيد ، سالها نديده است آنقدر كه ذوق مي كند يك كيلومتر كه سهل است چهار كيلومتر را مي دود در حالي كه بعد از يك كيلومتر هميشه مي نشست زمين و مي گفت ديگه نمي توانم، ديگه امكان ندارد . يعني يك آدم طبيعي با يك وزن مشخص در دو حالت، در دو شرايط، دو تا رفتار متفاوت ازش بروز مي كند . همين آدم كار بهش مي دهي با چابكي از جايش بلند مي شود و كار مي كند و گاهي اوقات هم سر حوصله نيست همان كار را بهش مي دهي انقدر لفتش مي دهد انگار يك كوه است و از جايش نمي تواند تكان بخورد . اين سبكي و سنگيني ، آن فرزي و غير فرزي ، آن توانستن و نتوانستن از كجا مي آيد ؟ از كي است؟ اينها كه يك آدم هستند .اگر بگوييم از بدن است اين بدن كه در دو حالت يك جسم است هر دو شصت كيلو وزنش است و در يك تايم مساوي كه هيچ تغييري هم ندارد دو تا بازتاب متفاوت داشته. جسم تغييري كه نكرده پس اين حالت ها از كجاست ؟ همه مراتب و احوالاتي كه از بدن مشاهده مي شود ، تيز مي دود ، شل ميدود ، سبك بلند مي كند ، سنگين بلند مي كند و هر حالت ديگري؛ تمام اين احوالاتي كه از بدن مشاهده ميشود در اصل از نفس ما صادر میشود ، مبداء پيدايش همه اينها نفس است . مي گويند يك عربي سوار شترش بود و تو بيابان مي تازيد و مي رفت . يكباره شتر تب كرد و افتاد و مرد . عربه شوکه شد هي دور شتره راه مي رفت و مي گفت پاشو ميزنمت ها ، تازيانه مي زنمت ها د پاشو . مي ديد كه اين پا نمي شه مي گفت آخه سرت سالم ، پاهات سالم ، دستت سالم ، همه جايت كه درست است پس چرا با فرياد من بلند نمي شوي ؟ چي در تو از بين رفته كه تو بلند نمي شوي ؟ هي مي گفت:  چي از تو گرفته شده كه اينطوري افتادي و ديگر تكان هم نمي خوري؟ و هيچ نيرويي نداري . پس هر فرد انساني يك شخص است كه تمام قواي مملكت وجودش همان هويت واحده اوست . خوب حواسها با من است ؟ تمام آثار وجودي اين شخص از يك حقيقت نشأت مي گيرد . با وجود  اينكه مظاهرش متعدد است . گاهي از دست نشان داده مي شود ، گاهي از پا و گاهي از وجنات صورت و و و ... ولي همه شان از يك حقيقت نشأت مي گيرند . ارتباط بسیار خارق العاده اي است بين نفس و بدن و اين ارتباط بسيار خارق العاده آثار صفات نفساني را در بدن ظاهر مي كند مثل ترس ، مثل هيجان ، مثل غضب ، مثل حسد و الي آخر اينها هيچكدامشان يك عضو بخصوص ندارند . مي گويد لامسه مي شود پوست ، مي گويد بويايي مي شود بيني . مي گويد گوش، سامعه ميشود شنوايي ميشود؛ گوش جاي بخصوص دارد كه اگر اشكال پيدا كرد مي روي آن جاي بخصوص را دنبالش مي گردي تا ببيني اشكالش كجاست . حسد را كجا دنبالش مي گردي ؟ تو كدام عضوت است ؟ جا دارد ؟ جا ندارد كه . ولي  انسان همه اينها را دارا است مي گويد من خشمگين هستم ، مي گويد من خوشحالم ،همه اين صفات، انسانند و جاي آنها در هيچكدام از عضوهاي اين بدن نيست بلكه آنها در حقيقتي وراي تن و اعضاء جسمي اين بدن قرار دارند . دليل بعدي ، اگر كه قرار بود كه اين حقيقتي كه ما ازش داريم حرف مي زنيم فقط همين جسم باشه ، همين جسد باشه كه بهش مي گوييم انسان، آنوقت هر كس جسمش سالمتر است ، هر كه جسمش بزرگتر است ، تنومند تر است انسانيت آن بيشتر است بايد خردمندتر باشد ، زيركتر باشد و داناتر باشد در حالي كه ما در بسياري از اوقات ديديم فرد تو بستر بيماري است تا گردن هم فلج است من نمونه اش را ديده ام . مادر بزرگ يكي از دوستانم تا گردن فلج بود یک چیزی قریب به سیزده سال حتی تکلمش خوب کار نمی کرد اما چشمهایش خوب میدید و مشاعرش خوب کار میکرد  به خوبی در رختخواب کل خانه را اداره میکرد  جوانهایش را اداره میکرد میدید پس اگر قرار بود اون حقیقت به این جسم باشد پس هر که سالم تر است قطور تر است چه میدانم تنومنتر است توانمتد تر است باید انسانیتش درجه بیشتری داشته باشد ابوعلی سینا میگوید در جلد چهارم اسفار آمده میگوید مردم به علت اینکه حس به اونها قالب است چون ما همه چیز را با حس سنجش میکنیم چون حس به اونها قالب است وقتی می بینند یک اهنربا یک مثقال خرده آهن را جذب میکند میگویند وای چه شد
اما اعضاء و اندام هاي خودشان را كه جذب نفسشان است به اين طرف و آن طرفمي چرخد و مي گردد و حركت مي كند ، اصلا ً اين ها را به شگفتي نمي آورد . گاهي بدن را ساكن ، گاهي در حركت ، گاهي در حال دويدن ، افتادن يا هزار شكل مختلف مي بينند و چنان اين بدن تحت قدرت نفس است مثل گويي كه در تحت چوگان است يا برگ و شاخه هايي كه در تحت باد است ، اما انسان تعجب نمي كند چون اصلاً توجه نمي كند . پس نفس داراي وجود واحدي است كه در عين وحدت و يكپارچگي مراتب مختلفي را داراست . قواي نفساني در واقع همان مراتب وجود نفس هستند ، هر كدام از اين قوا وجودي مستقل از نفس ندارند و نفس مرتبه كاملتر همه اين هاست . يك دفعه در خلوتتان بنشينيد بدون اين كه جسمتان را تكان بدهيد ببينيد كه مي توانيد اِعمال نفس را بر جسمتان مشاهده كنيد ؟ خيلي قشنگ مي شود اين را يك بار كه ببينيد ديگر هيچ وقت نمي توانيد رهايش كنيد چون دري عظيم به روي حقيقتي بزرگ براي شما باز مي كند .
حالا مي آييم نفس را از يك مَنظر ديگر نگاه مي كنيم ، بررسي مي كنيم ؛
آنچه كه انسان درك مي كند ، شناختي دارد معرفتي است كه نفس آن را در خودش جاي مي دهد . شناخت ما نسبت به همه چيز معرفتي است كه نفس آن را در خودش جاي مي دهد يعني نفس ظرف علم و دانائي است حالا ببينيد ما از اين ظرف چگونه استفاده كرديم ، چگونه از آن استفاده كرديم ، خدا به ما رحم بكند ! نفس محل و مخزن علم و آگاهي است پس هر چه داناتر بشويم به نفس نزديكتر مي شويم . حالا آنهايي كه آن امتحاني را كه گفتم مي خواهند انجام بدهند كليدش را هم دادم ، هر چه داناتر بشويد به آن نزديكتر مي شويد . اين نزديكي ، غير از نزديكي ِ يك جسم با يك جسم است . اين ( اشاره يك ميز به يك ميز ديگر ) الان به اين نزديك است ولي اگر بياورم جلوتر مي شود نزديكتر ، بچسبانم به اين كه خيلي نزديك است اما اين نزديكي مد نظر نيست . نزديكي كه مد نظر است هم سِنخ شدن است ، مشابه شدن است پس هرچه انسان با كمالتر بشود سنخيتش به آن اصل يا آن مخزن علم بيشتر مي شود . پس تلاش بيهوده نكن بعد هم بگويي چه حرفها مي زند ، خواب و خيال مي كند مي آيد ما را مي گذارد سركار ، من كه هر كار كردم نتوانستم نفس را ببينم ؟ خب براي اين كه هم جنس نفس نشدي هنوز ، برو هم جنسش بشو به آن نزديك بشو ، هر چه تو به آن نزديكتر مي شوي روشن تر مي شود آن را بهتر مي بيني . در زبان عرب به نزديكي مي گويند : قُرب . عالِم قربِ به علم پيدا مي كند . مجهول مطلق را اگر طلب كني هيچ وقت بدست نمي آوري ، خوب دقت كن : مجهول مطلق را اگر طلب كني هيچ وقت بدست نمي آوري . قدم آهسته مي روم مي خواهم يك چيزي بگويم ، هشيار بشويد . انسان هميشه به دنبال يك چيزي مي رود كه يك بويي از آن برده باشد ، الان كسي باور مي كند ما در اين خانه گنج داريم ؟‌ نه اگر يك چيزي اين جا پنهان شده باشد و يك اشاره كوتاه شده باشد خاك اين جا را به توبره مي كشند دنبال گنج ، چيه ؟ يك بويي بردند . پس انسان ابتدا بايد يك علم اجمالي به چيزي داشته باشد و ما آن علم اجمالي را اينجا داريم . چون اين علم اجمالي يعني مختصر ، كوتاه و كمي گُنگ در ما هست سبب مي شود به دنبال علم تفضيلي اش برويم ، كاملش را پيدا كنيم . هر چه انسان به كمال نزديك تر مي شود به آن اصل نزديكتر خواهد شد و تقرب آن اصل را پيدا مي كند و در آخر معلوم به تفضيل مي شود . آن موقع مجهول بود حالا معلوم مي شود . يا به عبارت بهتر مجهولي بود كه معلوم اجمالي بود ، يك چيزهايي بود مختصر ، خدا به ما داده سر نخ را گذاشته در درون ما ، كه تو سر نخ را بگيري دنبالش بروي تا بتواني گلوله كاموا را پيدا كني . نشستي هي مي گويي اين نخ هاي بي خودي چيه ، مي كَني  مي ريزي دور . خب نريز دور ، هي مي گيرد مي كَند مي ريزد دور ، چرا مي كني مي ريزي دور ؟ بگير سرش را آرام آرام دنبالش برو ببين به كجا ختم مي شود ؟ هر چه به كمال نزديكتر مي شود تشابه و سنخيتش با آن اصل بيشتر مي شود . پس مطلوب انسان در اول و آخر يك چيز است . اي جماعت مطلوب انسان در اول و آخر يك چيز است فقط يك تفاوت دارد ، اولش معلوم به اجمال است ، آخرش معلوم به تفضيل است . پس مي شود گفت كه در مورد مطلوب مي توان گفت : هُوَالاَوْل وَ الآخِر . حالا سوره حديد را كه مي خوانيد با هشياري بهتري بخوانيد .
علامه حسن زاده آملي مي فرمايند كه : براي هر انساني دو ظرف غذا وجود دارد : يكي ظرف آب و نانش است ، يكي ظرف دانشش است . ظرف غذا تا اندازه اي غذا قبول مي كند هر چقدر هم شكمو باشي مي خوري مي خوري مي خوري يك جايي مي رسي مي گويي واي حالم ديگر دارد بهم مي خورد ديگر حاضر نيستي بخوري . يعني يك حدي را ظرف غذاي آب و نانتان قبولش مي كند بعد از آن رو برمي گرداند . اما دانش پژوه كه دنبال علم و معرفت است هر چه بيشتر علم بدست مي آورد گرايشش به دانش و به علم بيشتر و سنگين تر مي شود ، از فهميدنش بيشتر لذت مي برد براي همين هم خدا سرنخ را گذاشته درون تو، كه تو بگيري بكشي هي خوشت مي آيد جلوتر مي روي ، هي خوشت مي آيد جلوتر مي روي تا به انتهايش برسي و عشق و علاقه اش به تقرب به دانشمندان افزون تر مي شود . در نهج البلاغه مي خوانيم ، آقا اميرالمؤمنين فرمودند :‌ هر ظرفي به خاطر آنچه كه در آن قرار مي دهند كوچك و ضيق مي شود . اين فنجان آب در آن نباشد خيلي جا دارد وقتي پُرش مي كني يك محدوده كوچكي را آب مي گيرد و به خاطر اين كه پُر است درونش تنگ مي شود چيز ديگري نمي شود ريخت ، مي شود ريخت ؟ نمي شود ريخت چون پُر از آب است . آقا اميرالمؤمنين فرمودند : هر ظرفي به خاطر آن چيزي كه در آن قرار مي دهند كوچك و ضيق مي شود ، كوچك و تنگ مي شود اِلاّ ظرف علم كه با آمدن دانش ظرف آن هم افزايش پيدا مي كند هم گسترش پيدا مي كند . سرنخ را كه هي مي گيري مي روي جلو هي نخ برايت مي آيد ، هي نخ برايت مي آيد مگر تمام مي شود ؟ در آخرين جلسه به معاني كلّيه اشاره كردم مثل محبت . گفتيم محبت جزء معاني كلّيه است طول ، عرض ، ارتفاع ندارد سبكي و سنگيني هم به آن وارد نمي شود . مثلاً نمي توانيم بگوييم من محبتي را درك كردم كه فلاني چنان به من محبتي داشت كه طول محبتش اين قدر بود ، عرضش اين قدر ، ارتفاعش اين قدر مي توانيم بگوييم ؟ نمي توانيم بگوييم ، يا وزن اين محبت چند كيلو بود . اما وقتي در مورد صُوَر كلّيه ، مثل يك درخت صحبت مي كنيم مي توانيم طول بگوييم ، عرض بگوييم ، ارتفاع بگوييم ، اندازه بگوييم ، وزن بگوييم و .... پس بايد جنس معاني كلّيه غير از جنس صُوَر كلّيه باشد ، طبيعي هم هست محبت و درخت از يك جنس هستند ؟ نمي توانند از يك جنس باشند مثلاً كسي كه دانشش افزون مي شود به نظر شما وزنش هم زياد مي شود ؟ هرگز چنين چيزي نيست . ظرف علم از جنس ظرف آب و نان نيست ، بين علم و ظرف علم يك سنخيّت خاصي وجود دارد . خب ظرف علم چه بود ؟ نفس .
همان طور كه علم كلّي از اوصاف موجودات محسوس به دور است ، علم كلّي چيه ؟ آن دانش و آن  آگاهيي است كه چه در درون ما و چه در بيرون ما . از اوصاف محسوسات يعني آن چيزهايي كه قابل حس كردن است به دور است . ظرف آن هم از اوصاف موجودات محسوس به دور است . اين جسم ، اين پوست و گوشت ظرف آب و نان است ، جنس اين و آن ظرفي كه آب و نان مي ريزيم درونش يكي است هم سِنخ هستند و قابل حس كردن هستند . اما ظرف علم كه همانا نفس است آنها هم از يك جنس هستند از اين اوصاف به دور هستند . پس علم انسان ساز است يا به عبارتي انسان همان آگاهي است . آگاهي همين دانشي است كه به حيات حقيقي انسان تداوم مي بخشد ، آن را تكميل مي كند اگر حقايق را به نور تشبيه كنيم مي توانيم بگوييم نورها از يكديگر تفاوت دارند . تفاوت نورها به شدت و ضعف آنهاست ، اما هر نوري هر چقدر شديد و قوي باشد يا هر چقدر ضعيف باشد باز هم نور است و امتياز نورها نسبت به هم به اختلاف مرتبه هاي نوري آنهاست . همين طور هم امتياز انسان ها نسبت به هم در انسانيت از اختلاف معارف و علوم كه چه مرتبه اي كسب كردند حاصل مي شود . انسانها به اختلاف و تفاوت هيكل و اندامشان ارزش انساني ندارند ، پس چرا امروز مردم همه اش دنبال اين هيكل ها هستند ؟ ميليون ، ميليون خرج مي كند دو تا چروك كه روي پيشاني اش افتاده آن را هم بكشد صاف كند ، اما اين همه چروك در مغزش است اصلاً نمي بيند چون من و شما به آن چروكها اهميت داديم نبودنش را دليل رشد دانستيم ، دليل شعور دانستيم نتيجتاً بر مردم تفهيم شد كه ارزش آدم ها به هيكلهايشان است . خانم هفتاد سالش است چنان پوستش را چكار و چكار و چكار كرده من كه اين اصطلاحات را بلد نيستم الحمدلله نه ديدم ، نه رفتم ، نه بلد هستم كه چه بشود ؟ مثل يك خانم چهل ساله ديده بشود ، خب تو چهل ساله شدي ؟ اي بيچاره اين همه پول خرج كردي ، اين همه هم سختي كشيدي ، عذابش را كشيدي كه چي ؟ تو چهل ساله ديده بشوي . چهل ساله بايد رشد كند كه هفتاد ساله ديده بشود ، معرفت و فهم و آگاهي ِ هفتاد ساله را داشته باشد ، دلش مي خواهد آن جوري باشد . تو ، هفتاد ساله كلّ معارفت را زير پا مي كني كه بروي چهل ساله ديده بشوي ؟ آگاه باشيد چكار مي كنيد . نياييد به من ايراد بگيريد بگوييد كه پس شما اين حرف ها را كه مي زني يعني اين كه آدم ها اصلاً به هيكلهايشان نرسند ؟ من كي گفتم نرسيد ولي بفهم داري چكارمي كني . توي هفتاد ساله با كشيدن پوست صورتت چهل ساله نخواهي بود ، كافيه لبخند بزني آثار عمر بر تو هويدا خواهد بود . مي خواهي چهل ساله باشي ؟ روحت ، آن چيزي كه درونت است به اسم نفس ، آن گوهر ، آن حقيقتت بايد به انداره چهل ساله بخندد تا آن نخندد لبخند لب تو نشان مي دهد تو چند ساله اي . پس اختلاف درجه ها در شدت و ضعف سرمايه معرفتي انسانهاست نه شدت و ضعف هيكل هايشان .
آخرين نكته امروز : همان طور كه بعضي از بيماري ها مَعده تن را مختل مي كند به طوري كه طرف مِعده اش غذا قبول نمي كند از اشتها ساقط مي شود ، غذا نمي تواند بخورد با اين روز به روز لاغر مي شود ولي عملاً نمي تواند چيزي بخورد كه وجودش را به اصطلاح آن جسمش را مقوي كند و دوباره برگردد و اين يك بيماري سختي مي شود براي جسم انسان ، براي مَعده قلب يا مَعده دل يا مَعده نفس هم بيماري هايي پيدا مي شود كه آدمي را از بهره بردن از گل و ريحان يعني معارف و سِير به ماوراي طبيعت و آُنس به عالم الهي باز مي دارد و وقتي باز نگه داشت انسان را به غذاي مَعده تن كه امورات دنيوي است سرگرم مي كند و اين نكته قابل توجهي است اگر كسي مي خواهد به حقايق معنوي دست پيدا كند ، اِشرافي داشته باشد مي بايستي از ورود امراض به ظرف علم و معرفت خودش جلوگيري كند . اين هم آخرين توصيه من .
از حالا تا روزي كه همديگر را مي بينيم بپردازيد به اين دو ظرف دوگانه اي كه در وجود شما هست . هر روز انديشه كنيد ظرفهايتان امروز چطور پُر شد ؟ با چي پُر شد ؟‌ شما دمادم ظرفهايتان را پُر مي كنيد چه ظرف آب و نانتان ، چه ظرف آگاهي و معرفتتان دمادم پرش مي كنيد ولي مهم اين است كه با چه پُر مي كنيد ؟ گرسنه هستيد تشريف مي بريد فست فود بعد گوشت آن حشرات و جانوراني كه من نمي دانم و ان شاء الله هيچ وقت به چشمم نبينم ، مي گذارند ساندويچ ها ، روي پيتزاها و ... مي خوريد و مي گوييد واي چه شبي بود چقدر چسبيد چه آشغال خوري كرديم امشب ، چه جالب است خودش هم مي گويد آشغال خوري . پس مي داني كه با چي پُر كردي معده تنت را و همان روز نگاه مي كني ببيني كه معده قلبت را با چي پُر كردي ؟ اي خدا بگويم ذليلش كند چكار كرد امروز با آن ريختش كه آمده بود آن هم لباس بود كه آن پوشيده بود ، آن شكل بود آن آمد اينجا ، اين حرف بود اين زد ، مرده شويت ببرد اين پولها را از كجا مي آوري ؟‌ اين ماشينها را چه جوري عوض مي كني ؟ اين هم شد ظرف قلبش ، ظرف آگاهيش ، ظرف نفسش . بررسي كنيد ببينيد اين ظرفها را با چي پُر كرديد مسلمانان خدا ، اي داد بيداد ما هي سيم ظرفشوئي برمي داريم يك ماه ، ماه رمضان سيم مي كشيم اين ظرفها را سفيد مي كنيم صيقل مي دهيم از اولين روز بعد از ماه رمضان يعني اول شوال شروع مي كنيم دوباره پُر كردن . نكنيد مطمئن هستيد سال ديگر ماه رمضان هستيد ؟ پيرترينتان تا جوانترينتان مطمئنيد كه هستيد سال ديگر جبرانش مي كنيد ؟
خلاصه كلام ما را ببخشيد حقايق تلخ است ولي بايد گفته بشود نمي شود كه از حقايق چشم پوشي كرد ، حقايق را بايد گفت حقايق را بايد شنيد و حقايق را بايد تثبيت كرد .
پرسش از جمع : سوره حشر آيه 9 مي فرمايد : وَ مَن يُوقَ شُحَّ نَفْسِهِ فَأُوْلَئكَ هُمُ الْمُفْلِحُون‏ - هر كسي از بخل و از نفس خويش مصون بماند چنين كساني رستگارانند . يعني مفلحون آن كساني هستند كه از نفس و آن شبهه نفس و بخل نفسشان در امان بمانند . بنابراين هميشه هم بخواهيم به حرف نفسمان گوش بدهيم چند جور نفس داريم ، نفس اماره و نفس ...
استاد :‌ تفكيك كنيد
ادامه پرسش از جمع : چون همه اش هم بخواهيم در اختيار نفس باشيم معلوم نيست اين نفس ما را به كجا مي برد ؟
استاد : چه كسي گفت شما در اختيار نفس باشيد ؟ گفتيم غذايي آماده كنيد در خور نفسي يا آن حقيقتي كه خدا در اختيارتان گذاشته است .
ادامه پرسش از جمع : اين خود شناخت نفس خيلي بحث بزرگي است ، شما راهنمايي بفرماييد كه اين نفس ها را چكار كنيم ؟     
استاد : اين كتاب ( قرآن ) شما را راهنمائي كرده چكار بكن ، چكار نكن درسته ، يعني يك آيه يك آيه بخوان از آن استخراج كن اين خوب است اين بد است .
ادامه صحبت از جمع : من اين كار را انجام دادم واقعاً عالي بود بايدها و نبايدها را جدول بندي كردم .
استاد : فقط جدول كردنش بدرد نمي خورد .
ادامه صحبت از جمع : اجرا كردنش ، عمل كردنش .
استاد :‌ اگر عملش بكنيد بطوري عادي بدون اين كه نياز باشد كسي هولتان بدهد ، ذكر خاصي برداريد مطمئن باشيد نفس شما ، شما را به سوي آن تعالي لازم خواهد برد .
پرسش از دوستان جمع : جلسه قبلي معرفت من ايران نبودم خيلي از خدا درخواست كردم مكه بودم و گفتم خدايا حالا ما كه جلسه معرفت نداريم خيلي هم با بحث نفس درگير بودم و به آن فكر مي كردم . خيلي به صورت اتفاقي يك كارواني داشت مي رفت به سمت مسجد مباهله ما هم با آن ها همراه شديم و رفتيم مسجد مباهله . آيه مباهله خيلي زيباست مي فرمايد : سوره آل عمران آيه 61 : ِ فَقُلْ تَعَالَوْاْ نَدْعُ أَبْنَاءَنَا وَ أَبْنَاءَكمُ‏ْ وَ نِسَاءَنَا وَ نِسَاءَكُمْ وَ أَنفُسَنَا وَ أَنفُسَكُمْ ثُمَّ نَبْتهَِلْ فَنَجْعَل لَّعْنَتَ اللَّهِ عَلىَ الْكَذِبِين‏ .                                                   شما زنانتان را بياوريد ما هم زنانمان را ، شما فرزندانتان را بياوريد ما هم فرزندانمان را و از حضرت علي (ع) به نام نفس ، مي گويد شما نفستان را بياوريد ما هم نفسمان را . مي توانيم حضرت علي (ع) را نفس اسلام بدانيم ؟
استاد : ببينيد اميرالمومنين را آقا رسول الله به عنوان نفس خودشان همراه خودشان بردند . شما مي خواهي بگويي نفس اسلام ، اسلام چيه ؟‌
ادامه صحبت از جمع : اسلام همان چيزي است كه رسول الله آورد .
استاد : خب هر اسمي مي خواهي بگذار روي آن ، پيروي بكن ، هماني كه ايشان رفته شما برو .
ادامه صحبت از جمع : من منظورم چيز ديگري است . مي خواهم ببينم براي شناخت و معرفت نفس به ايشان متوسل شد به عنوان نفس كامل ؟‌
استاد : چرا نمي شود ، ما متوسل اميرالمومنين نشويم متوسل به چه كسي مي خواهيم بشويم . براي اين كه به شما بشناسانند ، براي اين كه يادتان بدهند . يك دفعه نفستان را خارج از خودتان ببينيد البته ان شاء الله كه خوب باشد از آن هياكل وحشتناك نباشد ضعف كنيد بيفتيد اگر يكد فعه بيرون از خودتان ببينيد يعني جسم جدا نفس جدا مقابل هم قرار بگيرد و مشاهده بكنيد اين موضوع برايتان جا مي افتد . ولي بهر حال از ايشان طلب كنيد ، كمك بخواهيد براي اين كه شما را كمك كنند تا به آن حقيقت در اين روي زمين و با اين جسم دست پيدا بكنيد بسيار كار خوبي است .
پرسش از دوستان جمع : مي شود محبت كنيد آن صحبتي را كه فرموديد راهنمائي بكنيد .
استاد : كه چكار كنم .   
ادامه پرسش از جمع : فرموديد بنشينيد بي حركت و نفس خودتان را بياوريد بيرون نظاره كنيد .
استاد : نه نمي توانم .
ادامه صحبت از جمع : مي تواند آن حساب و كتاب روزانه
استاد : من اين جوري نگفتم .
ادامه صحبت از جمع : گفتيد نفس خودتان را ببينيد در سكون كامل .
استاد : من چه جوري گفتم ؟
از دوستان جمع : فرموديد كه در سكون كامل ببينيد نفس چگونه جسمتان را حركت مي دهد ؟
استاد : نمي گويم چون چيزي نيست كه بتوانم به شما توضيح بدهم . يك حقايقي هست كه قابل لمس نيست فقط قابل تجربه است . خيلي سال پيش خانه يك آشنايي رفتيم مراسم داشتيم ، صاحب آن خانه پسرش مي آمد جلسات ما و ايشان اصرار كرده بود آنجا مجلس بگذاريم ولي خانم مسن آن خانه خيلي رضايت نداشت از اين مسئله . ما رفتيم من هم از قيافه اين خانم خيلي خوشم نيامد چون احساس كردم كه اصلاً چيز مناسبي نيست ولي بهر حال به من ربطي ندارد كارمان را انجام داديم و آمديم . شايد دو يا سه روز گذشته بود كه يك روز زنگ زد پسر يا دخترش بود گريه و زاري كه گوش كنيد حرفهاي مادرم را . گفتم خب بگو . آن خانم گفت : آن شب كه شما اين جا بوديد گفتم اين ها همه اش كلك است ، اين ها همه اش دورغ است كدام روح ، كدام مرده ، كدام جن ، كدام دنياي ديگر حالا جالب بود كه مومن هم بود . گفت : گفتم خدايا اگر كه هست به من نشان بده . شما كه از اين جا رفتيد من رفتم در اتاقم كه بخوابم داشت خوابم مي برد يك وقت ديدم اتاقم همهمه است چشم باز كردم ديدم پُر است كساني مثل آدمهاست ، فكرکردم دزد آمده ، آمدم قيل و قال كنم ديدم نمي توانم . بعد نگاه كردم ديدم من را بردند بالا چسباندند به سقف ، پشتم چسبيده بود به سقف پايين را نگاه مي كردم خودم را هم روي تخت مي ديدم كه دراز كشيدم ،‌ اين موجودات را هم مي ديدم هر چه جيغ مي كشيدم كسي صدايم را نمي شنويد اين قدر كه جيغ كشيدم تنها چيزي كه به ذهنم رسيد اين بود كه غلط كردم يا امام زمان (عج) نجاتم بده ، آمدم پايين افتادم روي تختم ديگر هيچ كسي نبود . من از آن روز تا حالا خواب خوش ندارم و .. گفتم خب تقصير خودتان است خانم من چه گناهي دارم ؟ من را كه وسط آن آدم ها نديدي ؟ گفت : نه . گفتم : پس دست من نبوده اين قشون را من براي تو نياوردم .
يك چيزهايي تجربه كردني است نه من مي توانم براي شما بوجود بياورم . بله حضور امام عصر (عج) برسيد نگاه مي كند تمام چيزهايي كه در اين عالم ، در اين تكه اتاق وجود دارد الان كه هيچي را نمي بيني همه اش را مي بيني . بعد مي گويي يك قدم جاي خالي نيست كه پس من چطوري راه مي رفتم ؟ پس من چطور حركت مي كردم ؟ ولي ايشان امام عصر(عج) مي باشند نه من ، من به اندازه يك سر سوزن تجربه كردم مي گويم هست . شما باور مي كنيد من راست مي گويم دنبالم بيا . برو در خانه تان بنشين بگو من باور كردم راست است به من نشان بدهيد ولي اگر ترسيدي دنبال من نيا ، زنگ هم نزن بگو ترسيدم .
ادامه صحبت از جمع :‌ نه من چون باور دارم راهش را خواستم . مي تواند حساب ، كتاب شبانه يعني حسابي كه از خودمان مي كشيم كمك كند ؟
استاد : همه اين ها ، هر چه اين حساب ، كتاب پرونده اش بي مسئله تر بشود يك ستونش خالي خالي بشود يك ستونش خوب پُرِ پُر باشد به شما كمك مي كند به طور حتم .
دوستمان زنگ زده بود گريه مي كرد مي گفت : روز عيد فطر بعد از نماز خوابيدم خواب ديدم يك آقايي وارد شدند يك عده اي هم اين جا بودند و به همه عيدي دادند وقتي از كنار من رد مي شدند من از جايم بلند شدم رفتم دو تا دستم را گرفتم جلويشان كه آقا عيدي من را هم بدهيد ، رفتند جلو اول بعد دوباره برگشتند آمدند نگاهم كردند فرمودند : تو عيدي نداري ، گفتم : چرا ؟ گفتند : براي اين كه كمك نكردي . گفت : دو جا را نام برد ايشان كه تو به اين دو جا چرا كمك نكردي ؟ تو عيدي نداري . حالا ديگه حساب كنيد خيلي هم آدم مومن و خوبي است . گريه مي كرد گفتم :‌ گريه نكن همين قدر كه به تو توجه كردند و به تو جواب دادند مشكلت چيست بايد خدا را شكر كني يعني تو هنوز مد نظر هستي ، هنوز مورد توجه هستي مي خواهند تو را ، برو خدا را شكر كن جبرانش كن .
چرا كمك نكردي ؟ انفاق كه اجباري نيست ؟ هست ولي در بعضي از ما ديگر حكم اجبار را دارد . ديگر از ما گذشت بگوييم كه انفاق كردن اجباري نيست ، كمك كردن اجباري نيست اگر بكني خوب است ، ثواب دارد ديگر از ما گذشت . قرآن كه مثل نماز نيست كه تو اين قدر مي گويي ؟ قرآن از نماز بالاتر است چون قرآن اصل است نماز فرع است . قرآن مي گويد : معاد است ، نبوت است ، امامت است اگر اين را نفهميم نماز را چه جوري مي خوانيم . ديگر از ما گذشت بگوييم قرآن نمي خوانم چون وقت ندارم تو چطور وقت داري فيلم ببيني ، سريال تلويزيون ببيني ، اين CD كه برايت آوردند خيلي تعريفش را كردند ببيني وقت نداري قرآن بخواني ؟‌ اول گوشَت را مي گيرند ادب نشدي با دماغ از سقف آويزانت مي كنند . مي گويي نه ، برو امتحان كن بگو آقاجون فلاني اين جوري مي گويد مي شود ؟
پرسش از جمع : اين فرمايشاتي كه شما داشتيد خيلي از آنها را به مغز هيجاني و نولوروژي و فيزيولوژي مغز و غدد درون ريز نسبت مي دهند مي خواستم اين را بدانم كه نفسي كه امروز به اين شكل راجع به آن صحبت شد در واقع در همان راستا مي باشد ؟
استاد : آن غدد با چي كار مي كند ؟
جواب از جمع :‌ با مغز ديگر آن فراميني كه از مغز مي آيد .
استاد : مغز با چي كار مي كند ، باتري دارد ؟
جواب از جمع : نه معتقد هستند كه خود سلولهاي مغزي پالس ها يا تكانه ها را ايجاد مي كنند .
استاد : پس چرا وقتي كه آدمي مي ميرد و مغز كاملاً سالم است ، آن كه مغزش اشكال دارد حرفي است ولي آن كه مغزش كاملاً سالم است و به دليل ديگري از بين رفته يك جاي ديگرش خرابي داشته ، وقتي مي ميرد چرا آن سلولها كمكش نمي كنند .
جواب از جمع : چون قلب خون پمپاژ نمي كند .
استاد : چرا قلب خون پمپاژ نمي كند ؟ چي از آن گرفته شده ؟ يك عامل ناديدني . من مي خواهم آن عامل ناديدني براي شما ديدني بشود . تمام تلاشم اين است اگر آن عامل ناديدني براي شما ديدني بشود خدا هم براي شما ديگر ديدني است ، ديگر اين قدر با آن مشكل نداريد كه به او پشت مي كنيد فكر كنيد اين جا نيست مي شود هر كاري كرد ، فقط فلان جا مراعاتش را بايد كرد ، اين جا مي آيد با مقنعه مي آيد خيلي هم خودش را مي پوشاند بيرون مي رود هفتاد قلم آنچناني مي رود . اين جا خدا هست بيرون نيست . مي خواهم اين نباشد وگرنه در جمعمان پزشكاني هستند خيلي بهتر از من مي توانند فيزيولوژي بدن را تعريف كنند . من به فيزيولوژي بدن كوتاه اكتفا كردم چون همه مي توانند پيدايش كنند ، الان قلب مصنوعي مي سازند نشان مي دهند ، باز مي كنند . قلب آدم ها را باز مي كنند تشريح مي كنند ، جراحي قلب مي كنند درمحضر يك عده استاد همه مي بينند اين ها چيزي نيست كه من بخواهم راجع به آن حرف بزنم . علم دارد نشان مي دهد دانش امروز بشري دارد نشان مي دهد ، من وظيفه ام نشان دادن آن چيزهايي است كه ناديدني است . آن چيزي كه آن پزشك را بهش آن قدرت را داده و آن فهم را كه آن قلب را باز كند و دوباره سالم ببندد من مي خواهم آن را ببينند . مشكل آدم ها اين است كه از آن جدا شدند با آن ديگه نيستند با آن غريبه اند اگر با او غريبه نباشند اين قدر از همديگر دور نمي شوند چون ديگه نمي بينندش از او دور هستند ، تلاش من اين است .
پرسش از جمع : در مورد صحبتي كه دوستمان فرمودند نفس را حضرت علي (ع) مي توانيم در نظر بگيريم من شنيده بودم كه عقل كُل را علي (ع) و نفس را حضرت زهرا(س) مي گويند .
استاد : من امروز نخواستم راجع به اين مسئله صحبت كنم چون اين خودش يك مقوله اي است كه جلسات بسيار متعدد راجع به آن حرف زده بشود . من الان نزديك به پنج يا شش سال روي آن دارم كار مي كنم ، تفكر مي كنم ، تحقيق مي كنم و هنوز به آن نقطه انتهاي انتها نرسيدم كه بتوانم جرأت كنم راجع به آن اين جا به سادگي صحبت كنم . آقا امام صادق(ع) فرمودند : اميرالمومنين را عقل كل ، حضرت زهرا(س) را نفس كل ناميدند . ولي در قرآن هم داريم كه نفستان را با خودتان بياوريد و آقا رسول الله اميرالمومنين را با خودشان بردند اين آن قدر ظريف و عجيب است كه من در خلوت خودم هم به آن فكر مي كنم تنم مي لرزد ، هنوز آن قدر جرأت پيدا نكردم كه از يك مرزي  بيشتر پيش بروم تا همه اش را بفهمم .
صحبت از جمع : خداوند در سوره توبه آيه 111 مي فرمايد :  إِنَّ اللَّهَ اشْترََى‏ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ أَنفُسَهُمْ وَ أَمْوَالهَُم بِأَنَّ لَهُمُ الْجَنَّةَ – خداوند مي خرد انفس و اموال مومنين را – از صحبت هاي دوستان متوجه شدم كه محاسبه اي هست  كه نفسمان ما را چگونه حركت مي دهد ؟ جسارتاً همه سلسله جنبان ها دست نفس است ، خداوندي كه مي خواهد نفس شما را بخرد مثلاً براي حجاب خانم ها مشخص كرده گِردي صورت ، پيراهن گشاد و ... اين چيزي هست كه خداوند خواسته حالا شما فرض كن يك مغازه مي خواهي بزني مثلاً آقاي ... مي خواهد موبايل در آن بفروشد كسي كه مي خواهد موبايل بفروشد ويترينش كلّه پاچه مي گذارد ؟ موبايل مي گذارد . پس اگر ما مي خواهيم نفسمان را به خدا بفروشيم بايد ويترينمان را بر اساس جنسي كه داريم تنظيم بكنيم . شما ممكن است بگويي من يك سري ظواهر را دارم ، شما ببين صحبتي كه مي كني طبق ويترين خداوند است ؟ آيا نيشدار صحبت مي كني يا نه ؟ آيا در تشويق ديگران به انجام يك كاري براي خدا صحبت مي كني يا نه براي اين كه آن ها هم بيايند در گروه خودمان ؟ ما بايد ويترين هايمان را درست كنيم تا بتوانيم جنسمان را درست كنيم كه بفروشيم . شما اگر داخل مغازه موبايل داشته باشي در ويترينت كله پاچه داشته باشي هيچ كسي وارد مغازه شما نمي شود ، هر عاقلي همين كار را مي كند ديگر . شما ممكن است بگويي من آدم مومني هستم بعد خداي نكرده هزارتا كار خلاف از شما سر بزند ، خب اصلاً اين ويترين به داخل مغازه همخواني ندارد . چرا ممكن است كسي باشد كه بودند از ياران خاص ائمه بودند ، از ياران خاص امام كاظم (ع) بوده در دربار عباسيان خدمت مي كرده " علي بن يقطين " كه حتي امام كاظم (ع) به ايشان مي فرمايند : كه شما مانند اهل تسنن وضوهايت را حتي در خفا بگير ، كه مي روند به آن خليفه مي گويند كه اين شيعه است ، مي رود سوراخي درست مي كند و او را مي پايد مي بيند كه او در خفا هم مانند اهل تسنن وضو مي گيرد بعد كه آن شك برآورده مي شود حضرت به ايشان مي فرمايند كه حالا ديگر بر تو است كه مثل ما وضو بگيري . ما كه همچنين مسئوليتي نداريم كه حالا ويترين خاصي براي خودمان بچينيم خب اگر كسي دارد انجام بدهد ولي تا وقتي كه نداريم شما ببينيد كه نفستان چگونه دارد سلسله تان را از صبح اول وقت حالا نماز بلند مي شويد ، مي خواهيد برويد سركار دارد مي جنباند . چگونه نگاه كردي ، علم و اشاره اي كردي ... اصلاً هيچ كاري نكرديد يك سكوتي كرديد كه به منافع خودتان برمي گشت ، همه اين ها ويترين ماست و سلسله جنبانش هم نفس است . حالا ان شاء الله اين ها را كه درست كرديد بعد ساكت بنشينيد ببينيد نفستان كجا مي برد شما را .
استاد : نفستان چطور جلوه گري مي كند و عيان مي شود كه شما بتوانيد از آن بهره ببريد . بسيار زيبا و بسيار قشنگ گفت .
از دوستان جمع : مطالبي كه عرض مي كنم خدمتتان از كتاب معراج السعادة است از آقاي نراقي مي باشد ، بنده اطلاعاتي كه كسب كردم به اين شكل بوده كه نفس انسان از چهار قوه عقليه ، شهويه ، غضبيه و وهميه تشكيل شده است ، شما فرموديد كه علم انسان ساز است بعد فرموديد انسان ها بر اساس تحصيل علم تفضّل دارند به همديگر و در آن كتابي كه مطالعه كردم اشاره مي كند به اين مطلب كه اگر ما تمام مطالب و حركتهاي خودمان را در جهت عقل و با استفاده از عقل و با دستور عقل كار بكنيم از غضب و شهوت و وهم خودمان استفاده نكنيم آن وقت براي ما مفيد خواهند بود . و بحثي كه در آخر فرموديد كه نفس چگونه جسم شما را حركت مي دهد ؟ بنده روي كلمه چگونه هنوز معطل هستم ، نمي دانم چگونه منظور مكانيزمتان است ، به چه وسيله است يا چه شكلي است اين را روشن بفرماييد .
استاد : براي اين كه اين چگونگي اش را بفهميد بايد خود نفس را بفهميد .
ادامه صحبت از جمع : نفس در حقيقت با توجه به اين كه اگر يك موضوعي در زندگي انسان اتفاق مي افتد انسان يا مراجعه مي كند به غضبيه ، سريع با غضب برخورد مي كند يا به شهويه كه ممكن است در يك مقام باشد ، مسند باشد يا چيزهاي ديگر و همه چيز را زير پا بگذارد و عقلش را بكار نگيرد ، يا اين كه نه بيايد از عقل خودش استفاده كند و بقيه موارد را بگذارد كنار ؛ آن وقت است كه با استفاده از اين چهار مورد مي تواند مكانيزم حركت كه قوه عامله است مي تواند از اين برايمان ايجاد حركت كند . آيا منظورتان همين است يا چيز ديگري است .
استاد :‌ من فكر نمي كنم آن صحبتي كه گفتم با صحبت شما خيلي مغايرت داشته باشد ، من صحبتي كردم كه با صحبت شما مغايرت داشته است ؟
ادامه صحبت از جمع : به نظر من شايد يك چيزي واضح تر است به خاطر اين كه شما جمله را فرموديد كه نفس چگونه جسم را حركت مي دهد خب مطمئناً نفس با توجه به متشكله بودن از چهار قوه عقليه ، غضبيه ، شهويه و وهميه مي تواند حركت را ايجاد بكند به توسط قوه عامله .
استاد :‌ اين قوا كجاست ؟
ادامه صحبت از جمع : بحث كجا را كه دنبالش نيستيم ، بحث اين است كه چگونه جسم را حركت مي دهد .
استاد : خيلي خب اين قوه اي كه شما راجع به آن حرف مي زنيد كه ما از قبل از اين جلسه راجع به اين قوا صحبت كرديم اين قوا كجاست ؟ براي كدام بخش است ؟ ما نگفتيم كه نفس در عين اين كه كثرات عامل دارد يا حركت دارد ولي در عين حال داراي وحدت است . تمام اين قوا هر كدامشان به جزء اگر قرار بود فقط وجود داشته باشند كه به درد نمي خورد ، به درد مي خورد ، غضب باشد ولي شهوت نباشد غضب را براي چه عاملي مي خواهيم بكار ببريم ؟ پس تمام اين قوايي كه شما راجع به آن ها صحبت كرديد تماماً گنجانده شدند در نفس و نفس يكپارچه است . در اصل دارم اين را دنبال مي كنم شما جسمتان را عامل به عامل ، اعضاء به اعضاء داريد مي بينيد ولي در عين حال مي بينيد كلّ اين اعضاء با يك نظم واحدي حركت مي كنند ، دست و پاي شما مي تواند در آن واحد دو تا كار را با هم انجام بدهد . چه چيزي اين مكانيزم جدا (يعني دست) و اين مكانيزم جدا (يعني پا) را هماهنگ مي كند ؟ مغزتان . مغز خودش يك دستگاه است كه يك هماهنگ كننده مي خواهد . وسعت اين صحبت خيلي گسترده است ، خيلي بعد از اين است . قبل از ماه رمضان صحبت مي كردم كه در مورد حضور امام زمان (عج) در هر عصري صحبت كردم . آن جلسه به چيزي اشاره كردم خيلي ساده ، بازتابش كه بعداً به خودم خورد ديدم چقدر وسيع گفته شده است . امام زمان (عج) را خيلي ساده حضورشان را در جامعه جلوه بخشيد در حالي كه اگر امام زمان (عج) ظاهر بشوند يك وجود جسمي مثل من و شما دارند و مثل من و شما هم داراي گوهر نفس مي باشند با اين تفاوت كه آن گوهر گستره اش كره زمين است ، گوهر من و شما گستره اش خودمان هستيم اما اگر پرورش پيدا بكند اين فرد گستره اش اضافه بشود به گوهر وجود آن يكي وصل مي شود به گوهر آن يكي وصل مي شود و ... آن وقت كلّ جهان هستي يكپارچگي اش عيان مي شود .
ما حركتي را كه داريم به سمتش مي رويم و پيش مي رويم براي اين كه شما آن عامل ، عاملي كه جسم شما آن را نپوشانده ، آن جسم شما را پوشانده ما مي خواهيم آن عامل را يك جوري به يك شكلي به منظرشما وارد كنيم كه وقتي باورش كرديد ديگر درست تبعيت مي كنيد . آن هم عاملي كه اين را با خودش آورده اين درش مي باشد اين درونش مي باشد محفوظ ، منتهي به جاي اين كه درش را باز كنيم ما مي گذاريم يك گوشه خاك و دوده مي خورد از آن بهره اي نمي بريم ، ولي وقتي به وجودش پي برديم همه مي گوييم آره آره آدميزاد است و اين نفسش ، لعنت به اين نفس آدم . نگو اين يك گوهر است ، اين يك حقيقت محض است بسته به اين كه شما چطور بشناسيش و چطور از آن بهره ببريد . من بحث نفس را الان چند سال است دارم كار مي كنم هر دفعه از اين در آمدم داخل مغلطه كردم ، شلوغ كردم كه بلكه يك جوري جا بيفتد ، ديدم فايده نكرده اين دفعه رفتم بعد از مدتي از يك در ديگر آمدم داخل ، حالا اين دفعه اين جوري آمديم ببينيم چقدر جواب مي دهد ؟ حرف من و شما اصلاً با هم مغايرت نداشت.
در روزهاي آتي ، در آينده نزديك از هر گونه كشمكش ، از هرگونه گفتگو ، از هر گونه مداخله در هر امر بيروني خودداري بفرماييد ، حواسها با من است ؟ ما منتظر پرچم امام زمان (عج) هستيم وقتي آمدند آن قدر جولان بدهيد تا خسته بشويد ، هر چقدر قدر دلتان خواست هوار بكشيد ولي تا نديديشان هيچ گونه حركتي نفرماييد .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشتن دیدگاه





تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید