منو

شنبه, 31 شهریور 1397 - Sat 09 22 2018

A+ A A-

جلسه شانزدهم ره توشه آگاهی 2

بسم الله الرحمن الرحيم


با نام و یاد حضرت دوست جلسه معرفت امروز سه شنبه بیست و یکم شهریور ماه سال هزار سیصد و نود و یک را آغاز می کنیم. خواهش می کنم با دقت گوش کنید

چون من نمی دونم شما متوجه شده اید یا نه بسیاری از مسائلی که عنوان می کنم یک نحوه تکراری است از مسائل اولین روزهای کلاس های معرفت ، منتها یک چیزی به اصطلاح گردن آویز مطالب جدید هست و اون بحث تمرینات عملی است . ما تمریناتی را به اصطلاح همراه می کنیم که اگر شما به این تمرینات توجه کافی نکنید و انجامش ندهید جدی به دردتون نمی خورد. ساعتی را اینجا گذراندید و رفتید . پس خواهش می کنم با توجه مخصوص به مسئله نگاه کنید . امروز می خواهیم نحوه نگاه کردن به جهان هستی را بیاموزیم . میگوید اِ مگه تا حالا من بلد نبودم نگاه کنم ؟ نه بلد نبودی نگاه کنی . ببینید در بحث شب و روز که ما از زمانی که نوزاد بودیم به شب و روز برخورد کردیم تا به این سن رسیدیم ببینید چقدر تفاوت نظر وجود داشت . این تفاوت نظرها از کجا می آید ؟ از نحوه نگاه ما به جهان اطافمون. راستی می دونید که عادت چه کار بدی هست ؟ قبلا توی درسهایمان داشتیم تو درسهای معرفتیمان، یکی از اونهایی که باید ترک می کردیم چی بود؟ عادت کردن بود . عادت کار بدی هست. حالت بدی هست . تو هر امری عادت باعث میشود که بدون توجه و تعمق یک فعلی را انجام بدهید. تو بعضی جاها شاید به درد بخورد که بازم من میگم نمی خورد . من سی و دو سال رانندگی کردم . یکباره همه را گذاشتم کنار . دلایل مختلف داشت کنار گذاشتنش ولی یکی از اون دلایلش عادت بود .من به محض اینکه کلید را  می انداختم تو ماشین ، در ماشین را باز میکردم بعد از اون دیگه هیچگونه اشرافی به کارهام نداشتم. سوئیچ را طبق عادت می انداختم ، روشن میکردم ، چراغ راهنما میزدم خارج می شدم و از اینجا تا مسافت های خیلی خیلی دور را می رفتم یکهو نگاه می کردم میدیدم اِ من همون جایی هستم که باید می رفتم . چطوری من این مسیر را اومدم ؟ اگر از من کی پرسیدند در مسیری که تا اینجا اومدی راستی فلان جا تصادف شده بود تو دیدی؟ نه ! مگه میشه ؟آره میشه ! من ندیدم دیگه . چرا ؟ چون همه اعمالام بر حسب عادت بود و هیچ نگاه دیگری را معمولا نداشتم. این یک مثال کوچیک بود زدم برای اینکه (البته فقط به این دلیل ترک نکردم رانندگی را ، به دلایلی دیگه و ایمنی های دیگه و مشکلاتی که داشتم ) اما می خواهم بگویم که عادت امر بسیار مذمومی هست چرا چون بدون توجه و تعمق فعلی را انجام می دهیم و دیگه متوجه قبح یا نیکی اون نیستیم. به مرور ایام از دیدن تغییرات در جهان اطرافمون محروم می شویم . اولین حرکت عملی بیاییم از عادت ها در بیایم . بیایم از عادتها در بیایم. اولین عادت بیشتر مخصوص آقایون هست، چای می خورند چایی خوب هست ، بد نیست ، بخورید حتما بخورید ولی اینکه عادت دارم ساعت ده باید چایی بخورم ، عادت دارم بعد ناهار بخورم ، عادت دارم آخر شب بخورم اصلا عادت دارم شبها چایی نخورم که چی بشه ؟ حالا از این کوچولو شروع کنید و بسیاری از عادت های بدتون را بازیاب کنید و ترکش کنید . شما خیلی چیزها را عادت دارید و بر حسب عادت انجام میدهید. ترکش کنید . بیاید از عادت در بیایم . اگر عادتها را ترک نکنیم کاری را که حالا می خواهم بگم نمی توانید بکنید ولی به من ربطی ندارد من باید بگم برم چون دیر هست . تک و توک بینتون هستند که گوش می کنند . من هم می گم که اونها گوش کنند . بقیه هم که گوش نمی کنند سرشون سلامت باشه ، خودشون می دانند . به من چه ! می خواهیم از عادت ها در بیایم با دیده ایجاد دفعی جهان را نگاه کنیم  . میدانید دیده ایجاد دفعی یعنی چی؟ بگذارید توضیح بدهم ؛ ما به مرور که بزرگ شدیم همه چیز در پیش چشمامون ذره ذره شکل گرفت . به یگ نوزاد نگاه بکنید خیلی با نمک هست. دختر برادرم را که میارند ، اون میگه الان رنگها را می بیند  اون یکی میگوید نه بابا زود هست ، اون میگه صدا ها را می شنود اون میگوید نه بابا حالا فقط صدا گنده ها را می شنود ، صدا ریزه ها رو نمی فهمه ، اون میگوید شکل ها را تشخیص میدهد اون یکی میگوید نه بابا هنوز زود هست . یعنی بچه ای که به دنیا می آید از سلامت چشم و گوش و اعضا برخوردار هست همه چیز را نمی بیند ، همه چیز را نمی شنود . همتون  اینجوری بودید بلا استثناء. همتون از ذره ذره شروع شده براتون دیدید و شنیدید آروم آروم به طیف رنگها عادت کردید به طیف صداها عادت کردید بعد به بقیه توجهی نداشتید بعد آروم آروم به بقیه توجه داشتید . بعد یواش یواش دستهاتون را پیدا کردید . با دست هاتون بازی کردید. بعد پاهاتون را پیدا کردید . بعضی ها خیلی بلا هستند. شصت پاشون را می گیرند می کنند دهانشان . بدن هاشون نرم هست . امتحان نکنی پسرم ،  ترسیدم  
پاسخ از جمع : من بدنم دیگه نرم نیست ، نمی توانم
ادامه صحبت از استاد : چون درست جمله من که تمام شد دوستمون پاهاش را گرفت  من ترسیدم . اینها را به مرور هست همه چیز به مرور هست و این به مرور اوامه داشته مرحله به مرحله تغییر کرده تا  امروز. حتی امروز هم که افق دید ما می تواند همه وسعت جهان را در بر بگیرد باز هم برحسب عادت هامون مسائل انتخاب شده را فقط می بینیم . امروز می خواهم ببینیم بگویم بیایم با همدیگر  با یک بازی زیبایی را انجام بدهیم . در یک شرایط آرام تو خونه ها( بچه ها را هم بخوابونید که شیطنت نکند شلوغی نکنند به همتون نریزند ) یک وضو هم بگیرید که احساس پاکیزگی و طهارت بکنید . رو به قبله هم بشنید که خانه خدا هم مقابلتون باشد . بعد اون موقع چشم هاتون را ببندید . فکر کنید که هیچی نیست ، هیچکس نیست . یادتون هست بچه بودید براتون قصه می گفتند بعد برای بچه هاتون قصه می گفتید"یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچکس نبود "  ببینید می توانید برسید به اونجا . چشمهاتون را ببندید ببینید می توانید برسید به اونجا برسید که یکی بود یکی نبود ، پس نبود غیر از خدا هیچکس نبود . وقتی به این نقطه رسیدی یکدفعه چشم هاتو باز کنید ، یکدفعه چشم هات را باز کن همه چیز یکباره ایجاد میشود . با خودتون یک ذره فکر کنید . یکباره یک دنیا پیش چشم شما ساخته می شود . تو فیلم ها نمونه هاش را داریم . در فیلم توسط کامپیوتر انجام میدهند ، من که بلد نیستم اینجور چیزها را ، در لحظه یک شهر ساخته می شود ، آپارتمانش میرود بالا ، شهر و جاده هاش کشیده می شود و و و آدم میگوید وای دنیای کامپیوتر چیکار می کند . تو خیلی بالاتر از دنیای کامپیوتری. خیلی زیباتر از کامپیوتر می توانی عمل کنی . کامپیوتر فقط داده هاش را رسم میکند واما داده های من و شما خیلی بزرگتر و وسیعتر از این حرفهاست . اگر که بتوانید این حالت را بوجود بیارید قادر می شوید حالات بسیار زیبا و مبارکی براتون جلوه گری کند . در پرانتز عرض می کنم دوستان خوبم ! آیا به مسائلی که هفته پیش عرض کردم تو این مدت فکر کردی ؟ آیا قدم موثری تو این مسیر برداشتید ؟ آیا تصمیم جدی گرفتی ؟ اگر واقعا فقط مستمعی یعنی فقط شنونده ای اصلا حاضر به حرکت نیستید تو کلاس نمانید . بروید چون نه تنها گفته های من برای شما مفید نیست که شما متضرر هم خواهید بود . القصه ! میدانید که اگر دنیا را یکجا و هماهنگ با بقیه همه اجزایش مورد تعمق و دقت قرار بدهید می بینیم که هر لحظه اون یک معجزه جاری است .دید آدم ها که هی می گویند اَه از این زندگی تکراری . اَه از این روزمرگی ؟ اینها به بن بست رسیدند در حالیکه دنیا لحظه اش با لحظه بعد یکسان نیست . اگر سحرگاه بشینی در هوای آزاد می فهمی این لحظه ات این لحظه است ، لحظه بعد یک تغییری در روشنایی بوجود آمد یک تغییری در دما بوجود آمد ، یک تغییری در صدا بوجود اومد. حالا یک چیزهای دیگه هم بوجود میاد که من نمی گویم باید بروید خودتون تجربه کنید . چون من اگر بگم مال من هست . معلوم نیست شما اونطوری بشوید . من تجربه کردم، سحرگاهی بالای پشت بام . تازه به این خونه اومده بودیم . پشت بام دیگه مال خودمون بود خیالم جمع بود . رفتم رو پشت بام نشستم نمازم را خواندم . خدا داند که نمازم تمام شد کجا بودم به چه قبله ای بودم به چه شکلی نشسته بودم . بروید امتحان کنید
اون وقتي كه بايد بخوابي ، بخواب و آنوقتي كه بايد بيدار باشي بيدار باش . خيلي سال پيش شايد بيست و پنج سال پيش فرزانه خانم ايران نبود آمريكا بود . يكبار از زندگي شكايت كرده بودم مفصل تو نامه يك بيست صفحه اي نامه نوشته بودم ، آخر سر چند خط كوتاه نوشت : عزيز دلم از جهان طبيعت ياد بگير ، همه مرغ و خروس ها ، گاو و گوسفند ها به محض تاريك شدن به لانه مي روند و مي خوابند . مگر تو قصه آن آقا خروسه كه گفت مي خواهم بيرون بمانم تو كتاب دبستان يادت رفته ، بعدش من كلي بهش خنديدم اين را ببين ، من دو تا سه تا بچه دارم من را ببين مي خواهد به چه بدبختي بياندازد با اينها چكار كنم آخه . مگر اينها مي گذارند من بخوابم . تو نخواستي ! محصول الان ساعت دو مي خوابم چون هر كاري مي كنم جمع و جور كنم نمي شود . كي مقصر است ؟ اول من ؛ اول من بعد بقيه . پس مي شود . به هر حال به حال خودتان يك فكر جدي بكنيد اول پاك سازي بكنيد بعد حركت كنيد ؛ اول پاك سازي كنيد بعد تمرين كنيد . پسرم ، دخترم تو كه پاي اينترنت تا بوق سگ نشستي ، نماز صبح تمريني كه گفتم نكني ها آبروي من را هم مي بري چون به دردت نمي خورد . از كل جهان طبيعت واق واق سگهايش را مي شنوي ، موجوداتي كه دور برت هيو لايي مي چرخند فقط آنها را مي بيني بعد نيايي سراغ من ها من اينها را براي شما نفرستادم به خدا خودت خواستي . امروز صحبتهاي دكتر كرد افشاري را گوش مي كردم يادتون است قبل از ماه رمضان سخنراني اش را گذاشتم همه گوش كرديد و يادداشت كرديد من هر سه شنبه خواهرم عنايت مي كند ، تلفن مي كند ما هم مي زنيم تلويزيون را روشن مي كنيم شبكه قرآن و يك ربع به يازده صحبتهاي ايشان را گوش مي كردم . هر چه از اين دكتر پرسيدند سرش درد مي كند ، پايش درد مي كند ، كليه اش درد مي كند ، ريه اش درد مي كند ، قلبش است هر چه پرسيدند ايشان اول گفت نقطه سر خط  : جهاز هاضمه را پاكسازي كنيد . بابا پايش درد مي كند چكار دارد به جهاز هاضمه ؟! جهاز هاضمه را پاكسازي كنيد . اعتقادشان بر اين است بدون پاكسازي روده ها و معده اصلاً جاهاي ديگر سالم نمي ماند . زور بي خودي نزن اگر مي خواهي كاري بكني اول روده ها و معده ات را تميز كن از سموم داخلش پاكسازي بكن تا بعد بتواني به كار هاي ديگرت بپردازي . پس من هم حق دارم عزيزان من قبل ازپاكسازي چشمهايتان حركت نكنيد . اول چشمهايتان را پاك كنيد . صلواتي هم به اين شاعر عظيم الشأن بفرستيد كه جمله اش خيلي زيبا ست كه از كل اشعارش من همين يكدانه را حفظ كرده ام و همين يكدانه را هم تكرار مي كنم : " چشمها را بايد شست  ، جور ديگر بايد ديد " . از عادت ها خارج شويد ماندن در عادت ها باعث گنديدن تفكرتان مي شود ، خروج از عادت ها مقدمه اي براي فكر كردن هايتان است  ، به دست آوردن ديدي الهي و معنوي است . در اين نگاه شسته شده و عاري از هر فريبي همه هستي يك پيكر واحد است . هر كدام از ما يك اندام از اين پيكر هستيم . اگر توجه كافي بكنيد آنقدر پيوستگي بين تمام اجزا و عناصر عالم مي بينيم كه اشعار زيبايي كه دوره كودكي مي خوانديم و باهاش لي لي مي كرديم تو راهرو و حياط مدرسه و باهاش آواز هم مي خوانديم و نمي فهميديم امروز بهتر مي فهميم.                 
بني آدم اعضاي يكديگرند                         كه در آفرينش ز يك گوهرند
چو عضوي به درد آورد روزگار                  دگر عضو ها را نماند قرار  
تو كز محنت ديگران بي غمي                     نشايد كه نامت نهند آدمي   
در اين ديدگاه همه موجودات در حكم بني آدم هستند ؛ حتي حيوانات هم جلوه هايي از اخلاقيات بشر هستند . امروز آنقدر جالب بود دو تا مرغ عشق هايي كه بالا داشتيم آن هفته ذكر خيرشان بود از پنج تا جوجه يكيش حروم و حرس شد . چهار تا ديگرش در آمده و تو لان هستند خيلي فضا آرام بود اما امروزاز صبح  زن و شوهر دعوايشان شد . از صبح تا حالا آقايون واي به حالتون ،  خانمه آقاهه را از لانه بيرونش كرد راه نمي دهد كه راه نمي دهد نمي دانيد كه چه غوغايي است و من امروز وقتي متنم را مي نوشتم به اينجا كه رسيدم برگشتم به اينها نگاه كردم و چقدر جالب بود براي من چون من دقيقاً مي بينم همين نحوه زندگي و همين شرايط و نحوه حركتي حيوانات را در آدمها ، در آدمها . قشنگ نيست ؟ نه به خدا قشنگ نيست آدم يك جورايي مور مورش ميشودو بدش مي آيد . شما حتماً شنيديد مي گويند از يك پشه پرسيدند . پشه را گذاشتند مقابل فيل و گفتند آقا پشه اين چي چي است ؟ پشه دانه دانه توصيف كرد اعضاء فيل را ولي آنقدر فيل را گنده ديد دستش را ، پايش را ، خرطومش را همه را جدا جدا تعريف كرد و نتوانست بگويد كه همه اينها اجزاء يك پيكره يكجور است و موجود است . مي گويند يك عده اي را بردند تو اتاق تاريكي يك فيل گنده هم آنجا بود . گفتند دست بكشيد و بگوييد اين چي چي است . آن كه دست كشيد روي پشتش گفت: عجب تخت بزرگي به به ! آن كه دست كشيد به پاهايش گفت : چه ستون هاي عظيمي ! آن يكي دست كشيد به گوشهايش گفت : به به چه باد بزن هاي گنده اي براي فصل تابستان خوب است . چي مي شود كه آن پشه فيل را مجزا مي بيند و آن آدمها هم فيل را مجزا مي بينند ؟ مي توانيم چنين استنباط كنيم چون پشه كوچك است و بهره اي از قوه تعقل نبرده فيل را تكه تكه و جدا جدا مي بيند استدلالش اينجوري است . آنهايي كه تو تاريكي قرار گرفته اند به جهت قرار گرفتن در ظلمات و حجابهايي كه بين خودشان و پروردگارشان قرار دارد استدلالشان اينجوري است . فكر كردن ما را از نقطه هاي تاريك به سوي روشنايي كه از نعمت هاي الهي است به حركت در مي آورد . مگر آيت الكرسي نخواندي ، مگر يك ماه شش آيت الكرسي شش جهت نخواندي ، مگر نگفتم بهش توجه كنيد؟ مگر آيه دويست و پنجاه وهفت سوره بقره نخواندي ؟ " الله ولي الذين ءامنوا يخرجهم من الظلمات الي النور " اين خداوند است كه حركت از سوي ظلمات دنيا به سوي روشنايي و نور  را به مؤمنين عطا مي كند . تو جلسه چند وقت پيش راجع به خير و شر گفتم، نمي دانم از آن چقدر به وقايع اطرافتان دقيق نگاه كرديد و بحث خير و شرش را بررسي كرديد ؟ اصلاً كرديد ؟ بعضي هايتان ، انگشت شمار ، به تعداد انگشت هاي يك دست من نمي شود كه همه اش را خواندند حتي اگر همه اش را نفهميدند ولي هي خواندند بار ها خواندند و استمرار در كار را به كار بردند . بقيه چه كردند ؟ با خودتان چنين نكنيد . با خودتان چنين نكنيد كه دير مي شود . بحث خير و شر را چقدر بررسي كرديد ؟ براي چي اصلاً گفتم من ؟ گفتم كه شما ببينيد اين مي افتد و مي شكند خير است يا شر است . اين را مي خرد و مي آورد بهت مي دهد اين خير است يا شر است . مي گويد: من هيچ وقت استخاره نمي كردم اين يكبار را اصلاً نفهميدم چه شد بي اختيار دستم رفت شماره گرفتم به يك بنده خدايي براي اين مسئله من استخاره بگيره و استخاره خيلي بد آمده ، چكار كنم خانم پاسه ورز ؟ دلش مي گويد خيلي خوب است . گفتم دلت بي خود مي گويد از اولش با دلت مي رفتي ، چرا استخاره كردي ؟ مي گويد چرا اينطوري شد ؟ مي گويم من هم نمي دانم . امروز هيچكس نمي داند اما مؤمن آن است كه نمي داند اطاعت مي كند و پا روي دلش مي گذارد ، پا روي دلش مي گذارد ، حرف خدا را گوش مي كند . به طور حتم بعداً حكمتش معلوم مي شود كه استخاره كردنش خير بوده يا شر. گوش كردنش خير بوده يا شر . تو را به خدا ساده نگذريد . از بس ساده از بغل همه چيز هاي عمرتان گذشتيد امروز حاصلي نداريد . من هم ندارم ولي فرقم با شما در يك چيز است آن موقع كه بايد بهم مي گفتند كسي به من نگفت ولي من كه حالا به شما مي گويم ، من كه دارم با شما حرف مي زنم ، من كه راه را به شما مي گويم ، خوب نمي گويم قشنگ بلد نيستم حرف بزنم شما ببخشيد من را اما شما خوب گوش كنيد از بد حرف زدن من حرفهايم را از لا به لايش بيرون بكشيد . خدا رحمت كند حاج آقا را ، بعضي ها مي گفتند خانم پاسه ورز اين حاج آقا ، مي دانستند من خيلي دوستش دارم هيچكس جلوي من حرف نا مرتب نمي زد . مي گفتند آخه يكجوري اين حاج آقا حرف مي زند ، يكجورايي خوب حرف نمي زند . مي گفتم خب تو خوب گوش كن ، اون خوب حرف نميزند تو خوب گوش كن . چرا آنقدر حواست به اين است كه اين چرا اينجوري حرف مي زند ؟ حواست به اين باشد كه اين چه جمله هايي را به كار مي برد ، عربي و تركي و انگليسي و آلماني كه نمي گويد كه فارسي مي گويد ديگه ؛ اين فارسي ها را گوش كن بگذار بغل هم آنوقت مي فهمي . من بد حرف مي زنم ، خوشگل توضيح نمي دهم ، بلد نيستم . تو خوشگل گوش كن . بيشتر از اين بهت ندادند تقصير من نيست . به شما من را دادند خوبم ، بدم همينيم كه هستم . مي خواهي بخواه ، نمي خواهي پول كالسه و درشكه ام را بده سوار بشوم و بروم . مادر بزرگم هر وقت چيزي را ازش مي خواستيم همين را مي گفت . مي گفت : ننه جون من همينيم كه هستم ، نمي خواهي پول درشكه ام را بده من برگردم سر جايم . خوب گوش كن ، خوب گوش كن ياد بگير . بيشتر ازاين بهت نمي دهند ، فكر نكن كودتا مي كني من را بر مي داري يكي را مي گذاري سر جاي من . ازاين جور خبر ها نيست هيچ خبري نيست . سعي كن خوب گوش كني و خوب يادبگيري . فكر كن يك سيلي از بالاي يك كوهي سرازير شد ، يك درخت تنومند ، سبز خيلي خوشگل هم از آن سر راهش كند و با خودش آورد . آورد ، آورد ، آورد ، آورد آنهايي كه اين پايين بودند گفتند آخه حيوانكي درخته . آمد آمد درخت گنده بود . دو تا تخته سنگ توي كوه بود كه اينها به هم راه نداشتند وسط اين دو تا تخته سنگ ايستاد .        
يك دانه تخم ميوه را ببينيد ، مي كاريد چه تلاشي مي كند ، چه ذلّتي مي كِشد ، چه بال و پري مي زند تا تبديل مي شود به يك گياه مي آيد بالا بعد بالاخره تبديل مي شود به يك درخت ، از آن درخت چقدر ميوه مي آيد و بعد چقدر از همين درخت دانه هاي ديگري و درخت هاي ديگري بوجود مي آيد . شيخ شبستر مي گويد كه :
درون حبه اي صد خرمن آمد                                   جهاني در دل يك ارزن آمد
بياييد تماشا كنيد اين مرغ عشق ها نوكش را مي زنند به اين دانه هاي ارزن پوستش را جدا مي كنند ، آخر ارزن چقدر است كه پوستش را هم بگيرد ، بعد دانه اش را مي برد بالا به آن پرنده هاي كوچك از تخم مي آيند بيرون به اندازه يك بند انگشت هستند . جهاني در درون يك ارزن آمد . جهاني درون آن ارزن نيست ؟ اگر نبود آن جوجه رشد نمي كرد ، پس هست پس چرا من نمي بينمش ؟ چون من با آن ارزن يكي نيستم ، يك تكه نيستم يك وقت ها ديديد به شما مي گويم كه بين من و آقاي ... پُر است ، بين ما اصلاً خالي نيست اما گاهي اوقات خالي است . چه موقع خالي مي شود ؟ يا او خالي مي كند يا من . او خالي مي كند در مي رود ، از زير نگاه من در مي رود ، از زير كلامم در مي رود ، مي گويد حوصله اش را ديگر ندارم ، اصلاً ديگر نمي كشم . من هم گاهي اوقات در مي روم ، مي گويم خسته شدم آن قدر كه گفتم بي تفاوت همه من را نگاه كردند من هم ديگر خسته شدم ، آخز خدايا يكي هم بيايد بگويد من بشنوم ، من هم دلم مي خواهد بنشينم شما بگوييد من بشنوم به خدا دلم مي خواهد وگرنه بين ما پُر است ، هيچي بين ما خالي نيست . اگر من امروز ايشان را اذيت كنم در اصل خودم را آزار دادم فكر مي كنم عجب ديدي چه جوري خرابش كردم ، ضايعش كردم . چه كسي را ضايع كردي ؟ خودت را ، مگر تو نمي گويي ما با هم پيوندمان پُر است . خب اگر به اين آزار برسد اين كه به او چسبيده چه مي شود ؟ خب اين هم آزار را تحمل مي كند . اگر اين ها را نفهميد حقيقت گم شده ، حقيقت نيست .
اين جهان با برنامه اي در حركت است ، از دين و آئيني پيروي مي كند ، كارساز و مدّبري دارد و اين بينش با تفكر كردن بدست مي آيد . حكيم بزرگ بابا افضل كاشي مي گويد : سخن قشنگي دارد اين پيرمرد مي گويد : عالم درختي است كه بار و ثمره آن مردم هستند . مردم درختي است كه بار و ثمره آن خِرَد است و خرد درختي است كه ثمره آن لقاي پروردگار است . بينم چه جوري در اين درخت ها مي رويد ؟ مي توانيد برويد     ؟ علماي اخلاق روؤس فضايل انساني را عفت و حكمت و شجاعت مي دانند . روؤس رامي دانيد ؟ يعني رأس ، نقطه بالا . عفت و حكمت و شجاعت ؛ آنهايي كه عفتشان را حفظ نمي كنند از رده خارج هستند ، دريا حكمت بداني به درد نمي خوري ، شجاع ترين آدم روي زمين باشي به درد نمي خوري . عفت نداشته باشي حكمت و شجاعت را بريز در جوي آب تا برود چون مفت گران است . اولين قدم عفت را درست كنيد ، تقوي و پرهيزگاري را درست كنيد . شجاع بشويد نه شجاع بي پروا ، گستاخ . شجاع بشويد در آموختن و حركت كردن به سوي نو شدن . حكمت بياموزيد . اين سه تا را رأس فضايل انساني مي دا نند ، مجموع اين سه تا را هر كسي داشت مي گويند عدالت ؛ عدالت در دست كسي است كه هر سه خصلت را به نحو احسن دارد پس حواسهايتان را جمع كنيد . مابقي اخلاق فاضله فروع اين شاخه ها است . اين سه تا را اول درست كنيد كه به شما بگويند عادل تا بعد .
پس مي گوييم : اعمال و آگاهي ها و رفتار و افكار انسان مثل يك نامه است ، مثل يك كتاب است كه همه وجودش در آن كتاب ثبت شده است . سرانجام همان را به آنچه كه اندوخته ارجاع مي دهند ، خطاب مي شود : سوره اسرا آيه 14 : اقْرَأْ كِتَابَكَ كَفَى‏ بِنَفْسِكَ الْيَوْمَ عَلَيْكَ حَسِيبًا – بخوان كتاب وجود خود را كه خودت براي حسابرسي در امروز كفايت مي كني .
سوره نوح آيات 13 – 14 آمده : مَّا لَكمُ‏ْ لَا تَرْجُونَ لِلَّهِ وَقَارًا(13) وَ قَدْ خَلَقَكمُ‏ْ أَطْوَارًا(14) حضرت نوح مردم را به مطالعه صحيفه و كتاب نفسشان دعوت مي كرد ، شما را چه شده است كه از عظمت و بزرگي خداوند مايوس شده ايد در حاليكه شما را مرحله به مرحله آفريده است . اين آيه انسان را به تأمل و تفكر در رابطه با مراحل مختلف وجودش دعوت مي كند . انسان موجودي است كه همواره از صورتي به صورتي ، از خُلقي به خلقي ، از عقيده اي به عقيده اي ، از حالي به حالي و به دنبال آن از مقامي به مقامي ، از تكاملي به تكاملي در انتقال است پس چرا ثابت مانديم ؟ آنقدر مي چرخد و مي چرخد تا سرانجام يا از كاملين مي گردد به عالم عقلي مي پيوندد ، صاحب قدرت ظهور در مظاهر دنيا مي شود يا با شياطين محشور مي شود . پس بياييد به وادي فكر و مطالعه در هستي بپردازيد كه در نهايت به وجود و نفس خويش مي رسيد . ان شاء الله
از دوستان جمع :‌ من از مثال پشه شما خيلي خوشم آمد ، من مي خواستم يك برداشت ديگري هم داشته باشم . به نظر من اين برداشت را هم مي شود كرد كه ، پشه چون خيلي كوچك بود درست است كه خيلي نزديك بود براي همين نمي ديد كلّ آن فيل را ؛ شايد اگر جايش را عوض مي كرد ، كمي مكان و جايگاه خودش را عوض مي كرد مي توانست بهتر ببيند . شايد ما هم در مقابل آن چيزهايي كه بزرگتر از خودمان هستند بايد كمي تغيير جا بدهيم تا بهتر بتوانيم ببينيم .
استاد : مكان ديدارمان را تغيير بدهيم ، اين هم خوب است امتحان كنيد .
از دوستان جمع : يك سوال دو قسمتي داشتم در مورد عادت صحبت فرموديد ،كارهايي كه به تدريج عادت مي آورد براي همين سعي كنيد آن را ترك كنيد . تفاوت عادت با ملكه اخلاقي چيست ؟ يعني من از خود شما شنيدم يك زماني شما در خواب هم زمينه يك گناه برايم ايجاد مي شود اجتناب مي كنيد . من خودم شايد آن موقع تفاوت خواب و بيداري را متوجه نشوم اما چون در بيداري زياد پرهيز كردم مثلاً در مورد يك مسئله خاص ناخودآگاه در خواب هم پرهيز مي كنم . اين ملكه هم جزء آن عادات مذموم است ؟ تفاوتش چيست ؟
استاد : نه ، تقوي و عادت دو مقوله جدا از هم است . تقوي : در كليه اعمال ظاهري و باطني شكل دارد ، جايگاه دارد .
ادامه سوال از جمع : يعني چه ؟
استاد : منظور اين كه وقتي شما به نامحرم مي رسيد تقواي شما حكم مي كند نگاه نكنيد ولي عادت شما مي گويد چي ؟ مي گويد به آدم ها نگاه كن . عادت ديدن شما را به ديدن وادار مي كند ؛ اما تقواي ديدن شما را از ديدن نامحرم جدا مي كند آن ملكه ذهن است .
ادامه سوال از جمع : حالا براي همين تقوي كه مي خواهد ايجاد بشود طرف عادت كند كه نامحرم نبيند اين چيه ؟ اين مذموم است ؟
استاد :‌ همچنين اتفاقي نمي افتد . عادت كني به اين كه نامحرم را نبيني اتفاق نمي افتد . چون شما هيچ وقت در اولين نگاه نمي داني محرم است يا نامحرم .
ادامه سوال از جمع :‌ نه به اين منظور كه عادت كند نگاهش كنترل داشته باشد .
استاد : اين خوب است ، اين ملكه است . وقتي شما تحت حكم خدا حركت مي كني باز اين را مطمئن باش چون شيطان در كنارت در حركت است بحث عادت نمي تواند كمكت كند ، اصلاً نمي تواند كمك كند .
ادامه صحبت از جمع : حتي بحث هاي مثبت هم مثلا ً همين بحث نگاه به نامحرم اگر من بر اساس تكرار هم نگاهم مثلاً متمايل به  پايين باشد احساس مي كنم اين هم كارگشا نيست در هر برخوردي بايد توجه باشد نه بر مبناي عادت حتي در نكات مثبت .  
استاد : اصلاً عادت مذموم است براي اين كه عادت عملي است كه ديگر توجه رويش نيست . ما اين را مي گوييم عادت ولي مثال مي زنم : من هر روز دوست مي دارم كه چاي شيرين بخورم صبح ها ، اين يك عادت است . اگر هر روز اين چاي را شيرين كنم به يك ميزان معين و جلويم بگذارم و بخورم و آخرش هم بگويم : اِ ، چاي من را چه كسي خورد ؟ من نبودم كه خوردم . يعني عملي را بر حسب عادت انجام داديم بدون توجه ، دركي از آن نداشتيم . اما امروز چايم را با عسل شيرين مي كنم ، فردا با شكر شيرين مي كنم ، پس فردا با شيره شيرين مي كنم . امروز كم مي كنم فردا بيشتر مي كنم . چون مي خواهم ببينم دراين چه تغييري بوجود مي آيد و در ذائقه من چه تاثيري مي گذارد ؟ كدامشان بوجود من سازگارتر است ؟ اين ديگر عادت نيست با اين كه هر روز چاي شيرين مي خورم .
ادامه سوال از جمع :‌ قسمت دوم سوالم ناظربر همين مثال است كه فرموديد ،‌ مثلاً ما رژيم غذايي مي گيريم به تدريج عادت مي كنيم وعده هاي غذاييمان حجمش كمتر بشود يا شب ها كمتر بخوريم اين عادتمان مي شود ، اين عادت هم بد است ؟ يعني من اول بحث دينيش را زدم بعد بحثهايي كه ممكن است خيلي هم ظاهر ديني نداشته باشند ، نظم طبيعي زندگي باشد
استاد : ببينيد شما عادت كرديد كه كم بخوريد آيا مي فهميد كم مي خوريد يا نمي فهميد ؟
ادامه صحبت از جمع : نه ديگر عادت شده است .
استاد :‌ اگر نفهميد و كم بخوريد حتماً چاق مي شويد . بي برو و برگرد .
ادامه صحبت از جمع : ديگر اندازه اش را توجه نمي كنيم و كم كم دوباره زياد مي شود ؟
استاد : نه زياد نمي شود همان كم را مي خوريد ولي چاق مي شويد .
ادامه صحبت از جمع : واقعاً .
استاد : چون ديگر بدنش فكر مي كند كافي است و مي خورد به همان اندازه مي خورد . اما من هميشه شما ، ايشان ايشان اين انديشه و تفكر را داريم كه دليل ندارد آدم زياد بخورد خوشم آمد عقب مي روم . اين عادت نيست ، هر فعلي كه بر حسب عادت بي تفكر انجام بشود ديگر مضر است .
ادامه صحبت از جمع : اين براي اين بايد باشد كه ما در هر عملمان در هر لحظه اين حالت خود خودانگاري را داشته باشيم .
استاد : بله ، من براي ... خانم موش آزمايشگاهي هستم ، هر دارويي را كه مي آورد مي گويد تو بخور جوابش را بده ، علت دارد چون من اولين دانه آن دارو را كه مي گذارم به دهانم به آن توجه ميكنم كجا مي رود ، چكار مي كند ؟‌ خب مي گوييد روز اول همه اين جور هستند ، دوم ، دهم ، ماه ، سال من بعد از گذر مثلاً دوسال دارويي را كه چهار سال پيش براي من فرستاده بود و خودش خبر نداشت . ديدم آنهايي كه خورده بودم در مفاصل من جانشين بود ، قشنگ خوابيده بود . بعد ديدم خالي شد چي اين تو بوده كه خالي شده ؟ شروع كردم مرور كردن به چيزهايي كه خوردم همه را مي خورم ولي جايگزين نمي شود آرام رفتم رو به عقب رسيدم به آن دارو . به او گفتم تو اين دارو را براي من آورده بودي ، گفت : چه جالب يعني خالي شده مفصلت نيست ديگه آن دارو ؟ گفتم :‌نه . گفت : جداً تو مي تواني اين مسئله را بفهمي ؟ گفتم : آره
بايد همه شما بفهميد به خدا من آدم خارق العاده اي نيستم . نكنيد يك كاري كه من فكر كنم از يك فضاي ديگر آمدم از يك سياره ديگري آمدم . من اصلاً با شما فرقي ندارم . اگر فكر كنم فرق دارم من نادانم . اما شما اگر فكر كنيد با من فرق داريد شما ناآگاه هستيد ، نمي دانيد چون نمي دانيد اين تصور را مي كنيد ولي اگر من اين تصور را بكنم ناداني است ، حماقت است . همه ما مثل هم هستيم همه ما اين ويژگي را داريم ، همه ما اين خاصيت را داريم . ولي من ياد گرفتم به آن نگاه مي كنم . يك وقتهايي كه من و آقاي ... با هم نشستيم يك چيزي كه مي خورد گاز اول را حالا به آن ميوه مي زند يا هر چيزي كه هست خوشش كه مي آيد صبر مي كند ، مي گويد نه ، نه اين را نبايد اين جوري خورد . بچه هاي كوچولو را ديديد براي اين كه خوراكيشان دير تمام بشود ريز ريز گاز مي زنند مي خورند ،‌ آن شكلي مي خورد مي گويد به هر دنداني كه به اين مي زني بايد اين همه جونت را پُر كند و چون جونت را پُر مي كند تو مي بيني كه هيچ كسي اين را نداده جز خدا آن وقت است كه از او تشكر مي كني ، آن وقت اين سپاسگزاري و اين شكر خيلي فرق مي كند با اين كه مي گويي : الهي شكر بالاخره ما هم مي سازيم ديگر چكار كنيم اين ها با هم فرق مي كند . از اين به بعد آن قدر مي گويم تا حسش كنيد ، ولي به خدا اگر اين جا حس كردي از اينجا بيرون رفتي تمرين نكرديد فايده اي ندارد . برويد تمرين كنيد دنبال چيزهاي گنده و قدرتهاي فوق العاده هم نگرديد اين ها همه اش حرف مفت است بريزيد دور . خدا هر وقت بخواهد خودش مي دهد . مگر حضرت عيسي (ع) از خدا خواست ؟ خدا خودش گفت : عيسي بن مريم به پيسي دست بكش بهبود يابد ، به كور دست بكش شفا يابد ، به مرده دست بكش زنده بشود مگر حضرت عيسي (ع) قبلش اين كارها را انجام ميداد يا ادعايي داشت روي آن ؟ هيچكدامش . پس : چشمها را بايد شست .  امشب كه وضو مي گيريد ، چشمهايتان را آب مي ريزيد بگوييد پروردگارا چشمهاي مرا بشوي از اين چشمها به گونه اي ديگر بهره خواهم برد

 

 

 

نوشتن دیدگاه





تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید