منو

یکشنبه, 03 تیر 1397 - Sun 06 24 2018

A+ A A-

جلسه هجدهم ره توشه آگاهی 2

بسم الله الرحمن الرحيم


مي گويد وقتي بود ، روزگاري بود ، يك زماني بود . وحوش با طيور در حال نزاع افتادند . وحوش كه مي دانيد حيات وحش ، چهارپايان ؛‌ طيور هم مي شود پرندگان ؛ وحوش را با طيور نزاعي بود از مگس تا مور به درگاه پادشاه خود حاضر آمدند ، رفتند درگاه پادشاهشان .


يكطرف شاهباز بساط شاهي باز ، پرقدرت لشگري آغاز كرده لق لق را به قلعه داري سرافراز ، ( لق لق همان لك لك است ) . هدهد را به ايلچي گري ممتاز فرمود ، يعني مأمور ديواني ، ببرد اين طرف ، بياورد ، نامه ها را ببرد . دسته جات كبوتر را همه روزه به مشق نظام بازداشت . مشق نظام كه مي دانيد اسلحه گرفتن و ... سمندر را در امورات آتشخانه برگماشت ، سمندر حيواني است كه مي گويند در آتش برود نمي سوزد . قرقاول را قََََََََََََََراوُل ، زاغي امير چپاول ؛ زاغ را هم كرد امير چپاول . كوس و كَرنا را به خروس سپرد تا هر صبحدم بال شادماني برهم زند بانگ جهانباني برآورد . از آنطرف شير لواي جهانگيري برافراشت ، به مقتضاي پادشاهي جانوران سپاهي را گِرد كرد هريك را مَنصَبي مناسب قابليت مرحمت فرمود ؛‌ هركسي را يك منصبي داد به اندازه قابليتي كه داشت . مِن جمله فيل را در تحميل غورخانه برگماشت ، (غورخانه اسلحه خانه است) . فيل را به زور به اسلحه خانه گماشت تا بار گِران را آسان بَرَد ، بارهاي سخت را راحت بكشد . خرس را به يورش بردن بازداشت كه از سخت جاني خود را در پيش آوَرَد . خر را شيپورچي نمود تا غازيان به آوازش گِرد آيند . شغل چاپاري را به خرگوش مرجوع داشت تا در هر ساعت مسافتي راه طي نمايد . روباه را سيبَرساتچي كرد (‌ سيبرساتچي كسي است كه خواروبار سپاه را آماده مي كند ) روباه را سيبرساتچي كرده تا آذوقه سپاهيان را گِرد آوَرَد . گربه را از جانب وي(يعني از جانب روباه) نايب و تحويلدار قرار داد تا در هر خانه و لانه دستبردي بَرَد . گربه به دستورالعمل روباه آغاز حيله بازي كرد ، با مرغي بناي اتحاد را بنا كرد . به مرغ مي گفت : من و ماكيان ( مرغهاي خانگي ) كيانيم(يعني كي باشيم) كه با پرندگان هوا ، درندگان صحرا يگانگي يا بيگانگي كنيم و به منافي سوره بقره آيه 195:  لَا تُلْقُواْ بِأَيْدِيكُمْ إِلىَ التهَّْلُكَةِ –  با دست خويش خود را به هلاكت نيفكنيم . من ِ گربه و شما مرغهاي خانگي كيا باشيم كه بياييم با وحوش و با طيور بخواهيم بيگانگي كنيم ، يگانگي كنيم و برخلاف  آيه قرآن كه خدا فرموده : با دست خودتان ، خودتان را به هلاكت نيفكنيد ، رفتار كنيم . فرداست كه هر شهرياري به شهر ِ ياري گريخته ، هر سرداري بر سر ِ داري آويخته اما درويش را هر پوستي تخت است ، هر دوستي بخت است من را كه بخت يار است دوست به كنار ِ به بيكار و دشمن چكار؟ گربه اين ها را با چه كسي گفت ؟ با آن ماكيان ( مرغان خانگي ) .
اگر يك ذره مِهرت سر برآرد از دل تنگم             نماند دشمني را در دو عالم ، جاي آهنگم
نخواهم بست راه صلح را با همدمي چون تو        اگر خَلق دو عالم مُتَفِق گردند ، در جنگم   
چرا بايست ما را گوي چوگان جَلاست شد     نه تو سرتيپ و سرداري ، نه من سرباز و سرهنگم
اگر گَردم نهان از جنگ در سوراخ هر ماري     از آن بهتر كه يك موري شود آزرده از چنگم
بيخودي اين را نخواندم ، من اين را خواندم براي روزهاي آينده .
با اين چاپلوسي ماكيان را با خودش مأنوس كرد ، با آنها عهد موّدت بست و دوستي برقرار كرد . راه عداوت بَرگُشا ، بيضه اش را بِخوردي ( يعني تخمشان را يواشكي مي برد و مي خورد ) ، جوجه اش را بِبُردي (جوجه هايشان را هم مي دزديد) . تا اين كه روزي از بهر ريزه اي نان چنگ بر ديده ماكيان زد . آن حيوان با چشم كور شكايت به پادشاه طيور بُرد ، شكايت باز گفت و شهباز عِتاب آغاز كرد . شاه به او گفت :‌ كه تو را خود ديده بينايي نبود تا بر اهل عِناد (دشمن) اعتماد و در محلّه دشمن ، نشيمن كردي ؟ اگر بر شاخ بلندي آشيان بسته بودي به ناجنس نپيوسته بودي ، فضله ات ( فضولات پرندگان ) سيبرساتِ اَعداء بود ( يعني آن آذوقه و زاد و توشه دشمن بود كه آن پايين بود اگر در جاي بلند آشيان گذاشته بودي ، به ناجنس پيوست نخورده بودي فضله ات سيبرسات اَعداء بود ، آذوقه آنها بود ) مگر ندانستي كه يَد سُفلي را بر يَد عُليا دستي نيست ؟ يد سفلي يعني دست پاييني ، يد عليا يعني دست بالايي ،  كه دست پايين به دست بالا راهي نيست . و خاكيان را بر افلاكيان شكستي نيست ، اهل خاك بر اهل افلاك نمي تواند شكست وارد كند . اهل خاك نباشيد ، هر كجا باشي زورت می چربد، مهم اين است كه اهل خاك نباشيد . ابابيل ( يعني دسته مرغان ) اصحاب فيل را بزنند ، پشه ، پيل را بشكند . سزاوار آن است كه به منقارِ انتقام ِ سوره زخرف آيه 25 ، اعراف آيه 136 ، حجر آيه 79 :  فَانتَقَمْنَا مِنهُْمْ – ما از آنان انتقام گرفتيم . سزاوار آن است كه به منقار انتقام چشم ديگرت را نيز در آوَرَم تا چرا از دوستان گسسته با دشمنان پيوستي ؟‌
اين سزاي آن كه شد يار خَسان                      يا ، كسي كرد از براي ناكسان  
اين سزاي آن كه بي تدبير عقل                     بانگ غولي آمدش ، بُگزيد نقل
با يك بانگ در رفت . پس بر دوستي دشمنان ايماني كه ناجنسان معانيند ( دشمنان ايمان ، تحريف كننده معاني و علوم بالا هستند ) مغرور شدن دليل كوردلي است . جوهر عِلوي ( جوهر دروني ، آن حقيقت درونت ) را به عوارضات سفلي ( همين بدبختي هاست كه ما گرفتاريم ؛ اين دروغ مي گويد‌‌ ، آن حسودي مي كند ، آن بهتان مي زند ، آن تهمت مي زند ، اين مي خواهد قانون بشكند دست مي دهد ، آن يكي مي گويد نه بابا ، خوهرزن حلال است ديده بوسي مي كند ، برادر شوهر حلال است ديده بوسي مي كند ، اين ها عوارضات سفلي است ) مشغول داشتن ، علت بي حاصلي (چون هيچي كسب نكرده است ) . پس از هر محبت غرض آميز پرهيز لازم است . توضيح اين بيان آن و بعد ، مرد حقيقت بين را طريقت اين است كه از اعداي حق تعالي بگريزد (مرد حقيقت بين ، مرد اين جا مقصود فقط مرد نيست استعاره كلامي است زنان را هم شامل مي شود . مرد حقيقت بين را طريقت اين است : از اعداي حق تعالي بگريزد . از دشمن خدا فرار كند ، در هر لباسي ، در هر نسبتي . مادرم است ، پدرم است ، برادرم است ، خواهرم است ) با منافقان نياميزد ، چه آنها را به مضمون ، شرح نهج البلاغه جلد بيست ص 266 : اَلمُنافِقُونَ لا يَعلِفُونَ وَ لا يَعتَلفُون – همانا منافقين نه با هم الفت گيرند و نه اعتلاف كنند . پس چه آنها را به مضمون اين در حقيقت الفتي با تو نيست و آنها از پي شكست تو هستند . مولوي مي گويد :
گرگ بر يوسف كجا ، عشق آوَرَد              جز مگر از مكر ، تا او را خورَد
كيمياي زهر ، مار است ، آن شقي               بر خلاف كيمياي متقي
زر جعفري قلبت از كيمياگري قلبش پُر از غَش و مستوجب آتش شود . ( قلب اول ، قلب است . قلب دومي كه گفتم يعني بدل ، كلك ، حقه بازي ) . مي گويد زر جعفري قلبت ، اي خدا چقدر قشنگ است زر جعفري ، ما منتسبيم به امام جعفرصادق (ع) افتخار ماست ؛ زر جعفري قلبت از كيمياگري قلبش پر از غش مستوجب آتش شود تا در هلاكت با وي شراكت كني . ( اول قلبت را عوض مي كند تا در هلاك كردن خودت و ديگران با او شراكت كني ) و به مضمون سوره فرقان آيه 28 : يَاوَيْلَتىَ‏ لَيْتَنىِ لَمْ أَتخَِّذْ فُلَانًا خَلِيلا – واي بر من اي كاش فلان كَس را به دوستي نگرفته بودم . تا برسي به اين مرحله از مَوَدَّتَش شكايت گيري و بداني كه هر كه با بدان نشيند نيكي نبيند .
اي بسا ابليس آدم روي هست                پس به هر دستي نشايد داد دست
خوش آنكه از دوستي ناجنسان ايماني ( آنهايي كه كلك مي زنند) و نفس كافر كيش خويش برحذر باشد ، چه آن دشمن خانگي را يگانگي عين بيگانگي است . ( نفس كافر ، يگانه شدن با او عين بيگانگي است ) فرصتي جويد كه چشم عقلت را بَر كَنَد ، ديده حق بينت را كور كند . خصم بيرون ، قصد خانمان كند ؛ نفس ، قصد بردن ايمان كند ( كدام نفس ؟ نفسي كه كافر كيش است )
سوي حوضت آوَرَد بهر وضو                   تا در اندازد تو را در قعر او
پس ، طاير ِ قُدس آشيان ِ جان را ، چون ماكيان از شجره مباركه جانان نشايد گسستن ( شما از شجره جانان هستيد ، از شجره تان جدا نشويد ) . از روي تعلّق و تَعََّّشُق خانه خاكي تن را وطني نبايد دانست ( اين عشق هاي دروغين ، اين هوس هاي دروغين كه به نام عشق معرفي مي شوند خانه تن را وطن بايد قلمداد كنند در حاليكه قابل اطمينان نيست ) كه جانوران كينه بَر ، در كمينند ، ناجنسان حيله گر ، همنشين .
نمي دانم چقدر بدردتان خورد ؟ اين را هزار بار بخوانيد تا بتوانيد دانه دانه درس هايتان را از داخلش بگيريد .

 

 

 

نوشتن دیدگاه





تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید