منو

یکشنبه, 03 تیر 1397 - Sun 06 24 2018

A+ A A-

جلسه بیست و یکم ره توشه آگاهی 2

بسم الله الرحمن الرحيم


پيرو توصيه هايي در حق خودم ، مطلبي است كه خوب است شما هم گوش كنيد ؛


يادتان باشد كه زمين هميشه در حال حركت است ، آن هم دو نوع حركت . يكي حركت بزرگ يعني چرخش به دور خورشيد ، ديگري چرخش به دور خودش . مي دانيم كه زمين هم مخلوق پروردگار است ، سِير تكاملي خود را مي پيمايد و حرفمان استناد قرآني دارد ؛ خداوند مي فرمايند كه : به زمين امر كرديم و حركت مي كند . زمين هم مخلوق پروردگار است سِير تكاملي خود را مي پيمايد تا روز موعود فرا رسد . انسان هم داراي دو حركت بزرگ و كوچك مي باشد . حركت كوچك انسان از نطفگي آغاز گشته و تا هنگام مرگ او در روي زمين ادامه مي يابد ، با اين حركت به طور دائم بخشي از وجود مادي خود را كشف نموده و كاربرد آن را مي آموزد ، كه بهترين نماد آموزشي اين بخش توجه به نوزادان كوچك و حركتهاي آنان در روزها و ماه هاي بعد از تولدشان مي باشد كه هر بار چگونه قسمتي از جسم خود را كشف نموده به آن مي پردازد     . امروز شما همان نوزاداني هستيد كه داريد آرام آرام عضوهايتان را كشف مي كنيد ، زبانتان چه كارها كه نمي كند ؟ گوشتان واي واويلا ، چشمتان ، جهاز هاضمه تان ،‌ قلبتان و ... اين كشف و شهود جسمي تا هنگام مرگ هم ادامه خواهد يافت . اما حركت بزرگ انسان ، عبارت از توجه انسان به آنچه كه اين وجود مادي را به حركت در مي آورد مي باشد . كه اين توجه و حركت هم دو بخش مي باشد ؛ يك بخش آن متمركز بر هر عضو آشكار مي باشد كه چه چيزي آن را به حركت در آورده و هدايت مي نمايد . بخش ديگر آن متمركز بر عاملي است كه بين انسان و اين جهان بزرگ هستي مشترك است و ارتباط بسيار نزديكي به وجود مي آورد كه هر انساني بطور توأم و هماهنگ هر دو حركت بزرگ و كوچك را بايد با هم داشته باشد . خوراك اين حركت را از جهان آفرينش هر دَم تهيه نمايد وگرنه خيلي زود از گردونه تكامل جهان هستي خارج مي گردد . ارتباطات انسانها با يكديگر عامل بسيار موثري در كند و تند شدن اين دونوع حركت مي باشد ، پس به نوع ارتباط خويش با انسانهاي اطرافتان انديشه فرماييد . ما گفتيم ؛ برويد ببينيد چي گفته شده بدردتان مي خورد .
و اما تمثيل امروز :
دشتباني را دختري بود به حد كمال صاحب حُسن و جمال آهويي چشمش شيردلان را خسته داشت . ( آن قدر چشمانش ، چشمان آهويي بود كه شيردلان نگاه مي كردند خسته مي شدند از هوش مي رفتند ) گيسوي كمندش ، آزادگان را بسته . در حوالي آن دشتبان بيشه اي بود ، شيري در پي طعمه اي روانه آن دشت گشت . ناگاه نگاهش بر آن دختر فِتاده ، دل از دست بداد .
بهر صيدي مي شد او در كوه و دشت               ناگهان در دام عشق او ، صيد گشت
قوّت محبت چنانش ناتوان كرد كه طاقت مقاومتش نماند . گريزان ، افتان و خيزان خود را به بيشه كشيد در انديشه و خيال وصال همه شب نغنود ( يعني همه شب نخوابيد ، استراحت نكرد ) و زبان حالش بدين مَقال مُتِرَنِّم بود . شرح حالش را مي خوانيم با شعر :
يا مزن دست بر آن زلف گره گير ، اي دل        يا چو ديوانه بِنِه پاي به زنجير ، اي دل
گر تو را چشم وي از راه بُرد ، نيست عجب     كه از آن آهوي وحشي بِرَمَد شير ، اي دل
عشق و پرهيز به هم راست نيايد هرگز            پيش ابروش مكن پشت به شمشير ، اي دل
سپيده كه دميد به خواستگاري و خيال وصال دختر به نزد دشتبان رفت و چون مدعاي خود را به زبان عجز و اِنكِسار (‌ شير و شكستگي ؟ شير و خواري ؟ ) كه شيوه عاشقانِ خاكسار است بيان نمود . دشتبان از تقرير شير سر به گريبان فرو برده با خود انديشيد : اگر دست رد بر سينه اش نهد بيم جان است ، به مدعايش تن دهد درد بي درمان است ؛ شير را به تدبيري دفع كردن صلاح ديد .
قوي كرد بازوي تدبير را              مگر بشكند پنجه شير را
گفت : وصلت تو ، مرا موجب افتخار و مايه اعتبار است ؛ ليكن اندام و روي آن دختر كه از برگ گل لطيفتر است در وقت بوس و كنار از پنجه ات رنجه شود ، از دندانت آزرده گردد . اگر از ناخن و دندان دل بَركَني دختر به تو سِپارم . ( گفت : آن دختر خيلي لطيف است وقتي كنار تو ، پيش تو از ناخنهاي تو و از دندانهاي تو آزرده مي شود . باشد مگر اين كه تو از ناخنهايت و از دندانهايت دل بكني . ) منّت دارم شير از كمال دليري و استيلاي محّبت مدعايش را مختصر شمرده ، سر و دست فرا داشت تا دشتبان دندانش را يكايك بَركَند ، سر پنجه اش را درهم شكست . آن گاه فرصت غنيمت دانسته تبري به سرش زد كه تا ميانش بُريد ، سگان شير شكار بر وي افكند تا مَر او را بِدَريدند . پس عشق حيواني، شيرمردان جهان را به هلاكت ابدي افكند ، معشوق شهواني دندان عقل و پنجه ايمان در هم شكست . مولوي مي گويد :
آخر آدمزاده اي ، اي ناخلف                  چند پنداري تو پستي را ، شرف
چند باشي عاشق صورت ، بگو              طالب معني شو ، معني بجو
چند باشي عاشق نقش سبو                     بگذر از نقش سبو و آب جو
صورتش ديدي زمعني غافلي                 از صدف دُر را گزين ، گر عاقلي
اين صدفهاي قَوالب در جهان                 گرچه جمله زنده اند از سِحر جان
ليك اندر هر صدف نَبوَد گهر                 چشم بگشا در دل هر يك نگر
گر به صورت ، دست و پا و پشم تو        هست صد چندان ، كه نقش چشم تو
ليك پوشيده نماند بر تو اين                    كز همه اعضا دو چشم آمد ، گزين
پس عشق حيواني ، شيرمردان جهان را به هلاكت افكند ، معشوق شهواني دندان عقل و پنجه ايمان در هم شكند .  
اين روزها بدردتان مي خورد .                                                 

 

 

 

نوشتن دیدگاه





تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید