منو

سه شنبه, 01 خرداد 1397 - Tue 05 22 2018

A+ A A-

جلسه صد ام سلسله جلسات معرفت

 

 

 

بسم الله الرحمن الرحيم


به من بگو چی شد چه اتفاقی افتاد مرزی که همه شکوه و قدرت به خواری و ذلت مبدل میشود کجاست
آیا در عرض یک روز، یک ساعت یا یک دقیقه اتفاق میافتد، اگر چنین است چرا من به خاطر نمی آورم چطور نفهمیدم اگر میفهمیدم جلوی آن را میگرفتم، یادم اومد،یادم اومد، بارها تو آیات قرآن مثل چهار آیه اول سوره شمس خونده بودم  سوگند به خورشید و روشنایی آن به ماه چون از پی آن بر آید، قسم به روز چون آن را هویدا سازد و به شب چون آن را بپوشد به این مسئله که خداوند اشاره میفرماید که شب وقتی روز را می پوشاند یا بلعکس آن همیشه فکر میکردم که این قسم پروردگار تاکید بر فهمیدن چه مطلبی است چون آمدن نور و پوشاندن تاریکی از جمله مسائلی است که هر فرد میتواند به چشم خود ببیند علی رغم آنکه این پدیده از جمله مسائلی است که هیچ انسانی نمی تواند در آن دخل  و تصرفی و یا ابراز قدرتی داشته باشد پس این تاکید و قسم به مسئله عمیق تری اشاره میفرماید امروز می فهمم که شاید یکی از مواردی که بر آن اشاره دارد همین پرسش من  باشد کی قدرت و شکوه جایگاه خود را به خواری  و مذلت  سپرد و چطور اتفاق افتاد نفهمیدم آری این چنین است  یک روز که اصلا تو آن را درک نمی کنی شروع میشود آرام آرام حرکت مینماید تو خودت با خوشحالی بسیار به سوی این تعویض پیش میروی و فکر میکنی گذشت و بزرگی در وجودت متبلور گشته از این مطلب بسیار هم سرخوش میباشی اما چنین نیست چرا چون بزرگی هر آدمی در استقلال وجودیش تبلور خواهد داشت و وقتی استقلال رای و فکر و حرکت خویش را به دیگران سپردی تا باعث رشد آنها و بزرگ شدنشان بشود و این حرکت را تمام و کمال انجام دادی وبرای خویشتن سهمیه ای قائل نشدی میشود آنچه که بر روشنایی روز اتفاق میافتد  وقتی خود را وامی نهد و به سیل تاراج گر تاریکی میسپارد تاریکی هم آرام آرام حتی ذره های باقیمانده نورش را نیز در تاریکی خود فرو میبرد بر تو هم وارد میشود سیلی که خودت دعوتنامه اش را نوشتی و فرستادی و با شوق فراوان آن را استقبال کردی حالا دیگر یک برگ از سیاهه دفتر استقلال فکری و روحیت باقی نمانده تا حداقل خودت را با آن بشناسی شاید هم مدت زمان زیادی را طلب نکند تا فراموش کنی چه کسی بودی چه میگفتی چه میفهمیدی و در خیل فراموش شدگان عمر وارد شده و چشم به دهانها و دستها و پاها بدوزی که چه میکنند چه میگویند تو را به کدامین سو میکشند آیا واقعا قرار بود این چنین باشد اگر آری که خیلی بی رحمانه است و اگر نه چاره اش چیست چه باید کرد که من و تو همچنان در میان آدمهایی که میفهمند قرار داشته باشیم صاحب عقل و تصميم باشيم؟ به من بگو دوست من، به من بگو چرا كه خيلي زود دير ميشود.
اين دل نوشته مدتي قبل بود پاسخش را ديروز نوشتم:
گوش كن تا برايت بگويم خالق هستي  براي تمام بندگان خويش عقل اراده اختيار و معرفت قرار فرمود چرا كه در ديار زمين تنوع موجودات و مناظر آن هم نه به صورت حقيقي بلكه به صورت مجازي بسياربالا ميباشد انسان را بينشي نياز بود تا بتواند از ميان اين همه رنگ و تصوير كه بخشي مجازي و بخشي حقيقي اند بتوانند انتخاب نموده و با آن طي طريق نمايد در اين بابت  در مورد هيچ بنده اي كم نگذاشت به هم انسانها كوله هاي پر از اين مخلوقات عطا فرمود اما از ميان همه انسانها قليل افرادي بودند كه توانستند همه كوله خود را بازبيني نمايند كوله هاي خود را تا دير نشده باز كنيد كوله هايتان پراز نور است و پر از عشق همه اش را ببنيد و به تمامي اين مخلوقات دست يابيد باز قليل تر افرادي بودند كه پس از بازبيني دارايي خويش توانستند از ما يملك خويش كه عطاي خالقشان بوده بهره ببرند باز هم قليل تر افرادي بودند كه توانستند از كل دارايي خود بهره كامل ببرند پس هر انساني ميتوانسته، ميتواند و خواهد توانست كه دارايي خود را بنگرد و از آن بهره كامل ببرد اما عجيب آن است كه از كساني كه توانستند به طور كامل از دارايي خود بهره مند گردند همه آنها نتوانستند از دارايي خود حفاظت نمايند به مرور آنچه را يافته بودند به عناوين مختلف به ديگران پيشكش نمودند حال ميخواهيم بگوئيم چرا چنين شد از آنجايي كه مرز خود بيني و استقلال  وجودي بسيار نازك و تقريبا بي رنگ است و معمولا افراد آن ا سخت تشخيص ميدهند خيلي سريع از منطقه استقلال وجودي  كه عنايت پروردگارش ميباشد به منطقه خودبيني سر نگون ميگرند و اين همان نقطه مخوف است كه انسان پس از  پرتاب شدن ديگر فراموش ميكند كه چه ويژگيهاي برتري نسبت به ديگران داشت چه قدر متصف به اخلاق خالقش بود  و آن وقت شروع ميكند به تاخت و تاز در عرصه فضل و بخشش دارايي هايش زيرا مي انديشد اينها را خودش كسب  نموده بود پس ميتواند آنها رابه ديگران نيز عطا كند اما غافل است آنكه عطا ميكند درياي بيكران اين دارايي ها را در دست دارد كه هر چه ميبخشد از آن كم نميشود و او اين درياي بيكران را در اختيار ندارد و پس از فضل و بخشش اختيارات اراده تصميم گيري هايش ديگر چيزي در اختيار نخواهد داشت تا باز هم مثل  قبل بتواند استقلال وجوديش را حفظ نمايد آن وقت ميشود آنچه كه نبايد ميشد القصه پس چاره كدام است انسان بايد باور كند كه هر چه بيشتر پيش ميرود و بيشتر مي يابد كمتر از آن خود بداند تا باور اينكه ميتواند از خودش ببخشد را از لوح وجوديش پاك نمايد آن وقت است كه در هر لحظه ميتواند هم باشد و هم نباشد هم بشنود وهم نشنود هم ببيند و هم نبيند و خلاصه بهره اش را از حقيقي هاو مجازي هاي جهان هستي ببرد و كسي غير از خالقش نتواند او را از اين  مقام خلع نمايد حال شايد بپرسي پس سودش براي خلق خدا چيست ديدن او در اين احوالات و در اين آزادي و استقلال و ديدن خط شيري حركت او در جهان هستي كه از كجا به كجا رسيده و اين خط ممتد براي كسي كه درست حركت نموده باقي ميماند درس بزرگي خواهد بود تا ديگراني كه در پي راه چاره هستند مسير را جسته و حركت نمايند اين پاسخي بود دل نوشته ديگري بر دل نوشته قبل من
من هم عصيان ميكنم من هم با خودم ميجنگم من هم به تضاد ها ميرسم  بر سرم ميكوبم خودم را بر زمين ميزنم اما برميخيزم برخيزيد هيچ ايراداي ندارد .
يا علي مدد.

 

 

 

نوشتن دیدگاه





تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید