منو

شنبه, 31 شهریور 1397 - Sat 09 22 2018

A+ A A-

نگاهی دوباره به مسیر معرفت بخش پنجم

 بسم الله الرحمن الرحيم

                                
کلام هفته پیش را امیدوارم  نزد  خودتان عزیز شمرده باشید. هفته پیش عرض کردم این کلام را بندهای خلاصه شده آن را روی کاغذ بنویسید در محل کار و در منزل در مقابل دید خود قرار بدهید.بگذارید دائم به آنها نگاه کنید و به آن توجه کنید تا هر بار فاصله خود را با هرکدام از این بندها بسنجید. ببینید چقدر از این بندها در شما محقق شده است.نمی دانم آیا این کار را انجام داده اید ؟ آیا عزیر شمردید؟   یا اینکه از حسینیه که بیرون رفتید همین بیرون حسینیه روی آسفالت های کوچه ریختید و رفتید؟نمی دانم ، نمی خواهم که بدانم ، بدانم هم فرقی برای من نمی کند.چون من باید فقط بگویم و بروم عهده دار بقیه آن نیستم .
هفته پیش مشخصه های اهل  طریقت را که یک جلسه قبل از ماه رمضان گفته بودیم باز دوباره پیش کشیدم بند بند آنها را تطبیق دادم با زندگی روزمره همه آدمهایی که در جامعه ماشینی زندگی می کنند، مال آدمهای کوه و بیابان و دشت هم نبود مال آدم هایی بود که در این خیابانها راه می روند  تاکسی سوار می شوند و....
آدمهای که  می خواهند در این دنیا در زندگی روزمره خود  خوب باشند بعضی ها می خواهند شرور باشند ما با آنها کاری نداریم ولی آنهایی که اینجا می ایند و وقت می گذارند دنبال شرارت نمی گردند می خواهند آدم خوبه باشند ولی گاهاً بلد نیستند چه طوری آدم خوبه باشند امروز هم طبق قولی که هفته پیش داده بودم  نشانه های اهل  حقیقت را آورده ام همانطور که قبل ماه رمضان گفته بودیم الان هم تکرار می کنیم جایگاه این نشانه ها را در زندگی روزمره خود پیدا می کنیم می خواهیم بدانیم چه چیزی بوده است.آنجا گفتیم که کسانی که اهل حقیقت هستند باید به خدا رسیده باشند می دانید یعنی چی ؟به خدا رسیدن یعنی چی ؟خدا را شناخته باشند ؟ همه خدا را می شناسند ، خدا را فهمیده باشند؟ما برای اینکه خدا را بفهمیم باید با خدا مرتبط شویم و ما می گوییم که آدمی که به خدا رسید هیچ مقامی دیگر برای آن وجود ندارد.خوب دقت کنید دارم براساس حرف های یکی از دوستان که دوجلسه دارم درباره آن توضیح می دهم.ما می خواهیم در دسترس بیاوریم خوشه انگور نمی دانم دسته گیلاس رسیده  روی نوک درخت است شما گول زدید گفتید  نوک درخت به درد ما نمی خورد اگر پایین نیاید که من نمی توانم آن را بخورم شما می گویید خوشمزه است ولی باید بیاید پایین.
من زور خودم را زده ام آن شاخه هارا پایین آورده ام گذاشتم جلوی دست شما و دارم نشان می دهم و می گویم بخورید اما اگر دیگر نخورید تقصیر خودتان است.چون بعد آن شاخه را ول می کنم سرجای خودش می رود شما هم دنبال آن بدوید.من هم در می روم.می گوید سالک یا اهل حقیقت باید به خدا رسیده باشد خوب این به خدا رسیدن چه  معنی دارد ؟ من چه شکلی بدانم فلانی رسیده یا نرسیده است؟این دوست من به خدا رسیده یا نرسیده است؟ باید یک چیزی داشته باشد یک چیزی من باید از حرکات او مشاهده کنم که بفهمم او به خدا رسیده است.ما می گوییم کسی که به خدا رسیده است دیگر هیچ مقامی برای او وجود ندارد یا بهتر بگوییم بالاترین ها را پیش مقام پروردگار هیچ به حساب می آورد.آن وقت این آدم اول از همه خودش را فقیر می بیند ما فقیر، آن کسی که در خیابان جلوی ما قرار می گیرد و می گوید در راه خدا یک چیزی بده شاید زیر لباس های های کهنه و مندرس خود خروارها پول باشد ما آن را فقیر می دانیم اما فی الواقع فقیر این معنی را نمی دهد، فقیر یعنی ندار یعنی بی چیز به معنای واقعی کلمه ، ندار و بی چیز، اما در مقابل کی ؟نه دیگه مقابل همدیگر . بنده در مقابل پروردگار ، هر طرف که نگاه می کند  یک چیزی وسط بیاورد می بیند  هیچی ندارد این در مقابل این همه عظمت نه قدرت خودنمایی دارد نه قدرت خلاقیت دارد آدمها در مقابل هم قدرت دارند ولی در مقابل خدا هیچ چیزی ندارد این  فقر زیباترین لباسی است که خداوند به بنده عنایت می کند به قامت آدم می پوشاند به خودتان نگاه کنید آیا به این فقر و بی چیزی در مقابل حضرت حق رسیده اید یا نه .دیروز  با یک دوستی صحبت می کردم خیلی گله مند بود از شرایط زندگی اش؛ ولی خیلی جالب بود  گذاشتم که این صحبت کند من از آدم ها حرف می کشم گذاشتم فقط حرف زد و بالاخره خود را لو داد  گفت من سالها است که به آدم ها قران درس داده ام چرا حالا باید این طوری باشم ؟ گفتم : خوب بی خود درس دادی،  تو درس دادی تا خدا را در رودرواسی قرار بدهی تا هرچی تو می خواهی به شما بدهد بی خود درس دادی، یا درس دادی چون قران آموختی چون خدا به شما اجازه داد قرآن را یاد بگیری گفتی حالا که قرآن یاد گرفتم تو به من عنایت کردی من هم به مردم یاد می دهدم آن موقع با خدا شرط کردی اگر به مردم قرآن یاد دادم دل درد نگیرم ، بی پول نشوم ، خانه ام این طوری باشد ، ماشین این جوری هم می خواهم ، زندگی این طوری هم می خواهم؟گفتی خدایا تو به من عنایت کردی قرآن می فهمم یاد گرفتم به هر دلیلی. من بنده های تو را هر کسی که طالب یاد گرفتن باشد به آنها آن چیزی که شما به من عنایت کردی به آنها یاد می دهم.معامله که با خدا نکردی.تو در تقدیر نامه ات همان گونه که خدا آموختن قرآن را قرار داده بود، قرارداده نداری را، قرار داده یک لقمه نون همیشه بدود تو هم دنبال آن بدوی.عین پشه، من عصبانی می شوم  وقتی پشه دور سرم می چرخد  دستهای من جون ندارد خوب بلد نیست این دو تا را به هم بزند که پشه هم بمیرد و من خلاص شوم.خب خدایا مگه امروز سه شنبه نبود ومن این پایین این همه حرفهای خوب زدم خب چرا می گذاری این پشه من را بخورد؟چه ربطی دارد.تو اگر اینجا حرفی هم زدی مگه مال تو بود؟یک کاسه ای را پر کردند گذاشتند ،گفتند  تو را لایق دانستیم امانت دار دانستیم این کاسه دست تو باشد مردم بیایند از ان بردارند و بروند یک تشکر هم بکنند احترام هم بگذارند تازه خدا سر من منت گذاشته بود، خوب چه منتی است که من سر خدا بگذارم.گفتم بس کن ، تمام کن تا کی می خواهی این چیزها را بگویی فقط گوش کرد.
حالا نگاه کنید  شما به این فقر و بی چیزی در مقابل خدا رسیده اید یا نرسیده اید ؟اگر نرسیدید  معذرت می خواهم ول معطل هستی .به پشت سر خود برگردید و ببینید چه کار کردید .اگر کسی به خدا برسد بعد از اینکه صاحب چنین فقر و بی چیزی شد.اگر به خدا رسیده باشد چون خدا، تمامیت و ماهیت جوهری اشیاء را درک می کند.یعنی چی ؟یعنی یک نگاه می کند می فهمد این از خاک فلان چیز درست شده است ؟نه خیر این مال دنیاست وبه درد اینجا می خورد، این طور که نگاه می کند می گوید ای خدای من ، همه ی ما تصویر هستیم ،چه کسی باور می کند که ما تصویر هستیم ؟عین تصویر تلوزیون ، باور می کنی ؟مطمئن هستم که باور نمی کنی.من هم اولین بار که شنیدم گاز گرفتم خودم را ولی دردم آمد اگر تصویر باشیم که من دردم نمی آید ولی ما تصویر هستیم . ماهیت  اشیاء و موجودات برای فرد به خدا رسیده روشن می شود چرا؟چون همیشه در حال مشاهده است همیشه در حال نگاه کردن است ،الان یک هفته است که افتاده به جون من، خروج از رحم مادر،و ورود به قبر.دائم یا از آن عبور می کنم می گویم وای مُردم ، مُردم، از بچه بپرس وقتی از رحم مادر خارج شدی گفتی مُردم یادش نمی آید.اما الان وقتی من این کار را انجام می دهم "یادم" که چه عرض کنم استخوان های من له می شود.چرق چرق صدا می کند.وقتی که می بینم دارند می گذارند در سرازیری قبر، وای استخوان هایم شکست،  چاق بود ، آن را فشار می دهند و درخاک می کنند.مردنی بود لاغر بود آن را ول کردند استخوان هایش همه چرق و چرق صدا داد هیچ فرقی نمی کند یک هفته است که دارم با اینها کلنجار می روم ، خیلی سرم درد می کند.تا بیدار می شوم می بینم .حالا چه خبر است می خواهند توی این عبور تنگناها این دو تا تنگنا هست لااقل برای دنیا اینها را می شناسیم حالاقبلا چی گذراندیم بعداًچی می خواهیم بگذرانیم نمی دانم اما در دنیا این ورود واین خروج  را می شناسیم چون به چشم خودمان در افراد دیگر داریم می بینیم بچه هایی که به دنیا می آیند.و آدمهایی که دارند می میرندو به خاک سپرده می شوند آدمِ به خدا رسیده، همیشه در حال مشاهده است همین حالت او را به مرتبه بعدی سوق می دهد . ولی ما همش در حال حرف زدن هستیم.
 فردی که به حقیقت رسیده است و اهل حقیقت است با همه در صلح است، خب معنی این که خیلی بد است یعنی هر کسی که توی سر ش بزند بگوید من چاکر شما هستم می خواهی یکی دیگر هم بزنی بزن تا حرص شما بخوابد. نه این صلح با همه،به این شکل معنی نمی دهد.از کجا می فهمم من می روم به قرآن رجوع می کنم خدا در قرآن فرموده است:وقتی با کفار و مشرکینی روبه رو شدید که حرفهای شما را گوش نکردند وبا شما در جنگ قرار گرفتند وعنادکردند، با آنها بجنگیدهرکجا آنها را پیدا کردید آنها را بکشید.آیه صریح قران است.اما بلافاصله بعد از همین آیه، دوتا آیه بعد می گوید که اما اگر آنها سلاح بر زمین گذاشتند توبه کردند جنگ را ترک کردند با آنها از در صلح وارد بشوید پس صلح با همه، توسری خوردن معنی نمی دهد. دفاع از حق جای خود را دارد.اما ما همه را دوست می داریم.ما با همه دوست هستیم.این را دقت بفرمائید.
شفقت کردن با همدیگر. شفقت را معنی کنید.شفقت را همه معنی می کنند می گویند مهربانی و محبت، اما شفقت یک معنی بزرگتر دارد بگذارید من بگویم شفقت یعنی چی ؟شفقت کردن با همه یعنی با مردم طوری رفتار کنیم و چیزهایی که در معرض دیدشان قرار می دهید چیزهایی باشد که طوری یاد بگیرندکه این رفتارها و این دستورها برای آنها الگو شودو در دنیا وآخرت موفق باشند.هم دنیای آنها  را بسازد و همه آخرت آنها را . این را میگویند شفقت. الهی بمیرم تازه خوابیده است خیلی خسته است حالا نماز ش قضا شد فردا می خواند عزیز دل این شفقت نیست دشمنی است.شمااو را بیدار کن اگر بیدار نشد با خودش است.شما وظیفه خود را انجام بده.از  این به بعد گفتیم شفقت به طور صحیح نگاه کنید.
تواضع کردن با همه . یعنی مردم را محترم بشماریم حق همه را رعایت کنیم احترام بگذاریم.مردم در چشم اهل حقیقت ،صاحب حرمت و بزرگی هستند اگر خدای ناکرده یک دوستی از دوست دیگر عصبانی شدو با عصبانیت خود کلام بد و ناسزا گفت قطعاً اهل حقیقت نیست اگر بگوید دروغ می گوید.نمی تواند باشد.چون اهل حقیقت دشمنانشان هم برایشان محترم است.عیب آن را می گیرند اما محترمانه. امام رضا (ع) در مجلس مامون حیثیت مامون را پایین ریخت اما محترمانه.با استدلال متین و بسیار زیباو جامع.
رضا و تسلیم و آزادی و فراقت :چه جالب اینها هرکدام برای خودشان یک مرحله هستند و اگر درست به آنها نگاه کنی درست هم به همین شکل هستند. یعنی چی؟ در امور دنیا به آنچه که برای آن مقرر شده است .  به من مقرر شده است چشم من کم ببیند دکتر می روم به متخصص زیاد مراجعه می کنم داروهای مختلف هم می خورم پاسخی نمی یابم خدایا هرچیزی که با عقل به من داده بودی انجام دادم ولی نشد از این به بعد می نشینم راضی هستم به آن چیزی که تو به من دادی حتماً حکمتی داشته است ،رضایت قلبی تسلیم می آورد در برابر تقدیرات الهی کسی که قلباً راضی شد در مقابل آن چیزی که بر سرآن نازل شده است تسلیم می شود اگر به مرحله تسلیم برسید آن وقت در  آزادی و رهایی برای ما باز می شود.چه جور دری ؟ تا دیروز ما رضایت می دادیم ما تسلیم بودیم همش دنبال مقصر می گشتیم، اگر فلان روز من را اینجا نبرده بود اگر از من قرض نگرفته بودمن به این روز نمی افتادم این آدم در اسارت آن آدم همین طوری مانده است اسیر است.امروز که رسید به مرحله تسلیم ،از اسارت هم رها می شود می گوید خدایا تو خواستی  دست شما درد نکند هرچی تو بخواه من هم همون کار را می کنم .آزاد شد رها شد.تمام اسارت وطوقی که به گردنش افتاده بود از دست آن خلاص شد.وقتی فرد به آزادی کشیده می شود آن وقت دیگر آسایش و فراقت هم رخ می دهد می خندی از سر فراقت در عین سختی  و بدبختی در عین بیماری در عین نداری ولی می خندی چون دیگر به کنه قضیه پی برده ای.
توکل و صبرو تحمل: این را می بایست برعکس می نوشتم و می گفتم تحمل و صبر و توکل . پدیده ای است که هر کدام در جایگاه خودشان یک عالمی را دارا است و برای آنکه به مرحله بعدی برسید باید یک مسافت طولانی را بروید تا برسید . تحمل کردن خودش یک سرزمین طولانی است . تحمل کن و دم نزن ، وقتی به پایان سرزمین رسیدید و از آن عبور کردید به صبر می رسید . تحمل را با درد انجام دادید . تحمل را با زجر انجام دادید، اما به صبر که می رسید همان است ولی دیگر دردی وجود ندارد. و چون به صبر رسیدید توکل پیش چشمانت رقص می کند . تو را هدایت می کند .معنی توکل بر حضرت حق پیش چشمانت باز می شود .
بی طمعی : می گویند اهل حقیقت طمع کار نیست . بی طمعی در همه امور خیلی واضح است دیگر لازم نیست من بگویم در امور دنیایی طمع کردن یعنی چه . اما یک ریشه ای در عمق وجود آدم ها دارد اگر ظاهرش را بپوشانی آن ریشه وجود دارد و کار خودش را می کند . می گویند طمع ام الخبائث است . مادر همه ی خباثت ها است . اگر بتوانی از این وادی بگذری ولی اگر همه ی وادی هارا گذرانده باشی ولی طمع را تسویه نکرده باشی مطمئن باش در حساس ترین لحظات یقه ی تو را می گیرد .
 قناعت کردن : قناعت کردن فقط کم مصرف کردن نیست . اشتباه نکنید . بله در تمامی چیزهایی که داریم کمتر خرج کنید ، کمتر حرام کنید ، کمتر از بین ببرید . این یک بخش قضیه است . ولی بخش دوم راضی شدن به آن چیزی است که داریم . قناعت می کنیم . من دوست دارم 10 تا روپوش داشته باشم ، 2تا روپوش دارم . به همین قناعت می کنم .باشه با همین می گردم چه اشکالی دارد . من اول جوانیم شاید 5 یا 6 یا 7 سال نتوانستم لباس نو بدوزم . مگر دختر جوان نبودم . فکر می کنید دلم نمی خواست ، خب من هم دلم می خواست . چه اشکال دارد ؟ که حالا پسر باید برای دختر شما همه چیز بخرد و بیاورد . آیا این پسر یک درخت پول پیدا کرده که قیچی کند وبرای شما بیاورد ؟ چه چیز یاد بچه هایتان می دهید ؟ جوان عزیز هر چه داری و دلت می خواهد تو باید دوست داشته باشی و آن را به تن همسرت ببینی. همانی را که دوست داری و پولش را داری و امکانش را داری بخر. والسلام .
آزار نرساندن به همه : کسی که اهل آزار رساندن نباشد بالعکس وسیله ای است برای آنکه به همه راحتی برساند .نه تنها آزار نمی رساند بلکه راحتی می رساند .آنقدر صف های نماز جماعت در امام زاده ها قشنگ است . بعضی ها را دیدید .می گویی: حاجی خانم می شود کیفت را برداری ؟ جواب می دهد :نه نمی شود ، من مشکل دارم . چهارتا صف یا پنج صف آن ورترکسی که این صحنه را دیده می گوید بیا بیا . ببین من یک مقدار باریک می ایستم یک مقدار هم شما باریک بایست . قبول است ؟ بعد کیف هایمان هم می گذاریم وسط دوتا پاهایمان .عیب ندارد دولا می شویم یک مقدار به شکم هایمان فشار می آید تا برویم سجده ولی در عوض با همدیگر نماز را می خوانیم . نه تنها آزار روحی از زبان نرساند به راحتی هم می رساند. به خدا این مواردی که گفتم مال خواص نیست مال آدم های معمولی است .اگر فکر می کنید فقط مال خواص است خیلی اشتباه می کنید . پس برای چه به این دنیا آمدی ؟ فرق ما با بقیه ی موجودات خاکی در چه چیز است ؟ باید یک فرقی داشته باشیم.. من فکر نمی کنم این موارد چیزهایی باشد که خیلی خاص باشد که از عهده ی هرکسی برنیاید .من که نگفتم اهل حقیقت چشم هایش باز است و به طور دائم ملائکی را که در حال چرخش هستند را می بیند .اصلاً من همچین چیزی گفتم ؟ هرچه گفتم خصائص انسانی بود .چیزی که مردم امروز را به پوچی و بیهودگی کشانده است ، بی توجه شدن به همه ی این سجایای درست و عالی است که خداوند بر ما مقرر کرده است و در منظر ما قرار داده است . انسان به یکباره غره شده و خودش را برتر از نگاه به این ها می داند . آن وقت می گوید این ها مربوط به گذشتگان است . می گوید تو را به خدا استاد لطفا این ها را به ما نگوئید این ها مال قبل از ما بوده است . ما مال عصر 2000 هستیم ، عصر 6000 هم که باشید همین است . آدم یعنی همین . ممکن است نسل درازتر شود ، کوتاه تر شود ، پهن تر شود ، لاغرتر شود ولی در ماهیت آدمی اش که تغییر نمی شود . می گویند گذشته ها صاحب علم و فن آوری نبودند خب مجبور بودند این موارد را رعایت کنند اما غافل هستند که عالم تکنولوژی سیرکننده ی عوالم روحی بی پایان بشر امروز نمی تواند باشد .حالا بشر راه برگشتش را گم کرده است .چون پروردگار او را به حال خودش گذاشته است .از فرط بیهودگی دست به کشتار می زند ، بی مهری می کند .غرائز پست را تجربه می کند . شاید یک روزی این دستورات را فقط در رساله ی عرفانی عرفای بزرگ و دستور کار شاگردانشان می توانستیم ببینیم اما امروز این رساله ی بشری همگانی است . همه ی عالم می بایست شاگرد این مکتب و این رساله باشند تا پایان عمر دنیایی زمین خیلی زود فرانرسیده . امروز همه ی ما ، من و شما ، همه ی ما در حرکت به این سو مسئول هستیم .وگرنه فرداها چطور پاسخ آیندگان را بدهیم ؟ آن ها می پرسند چرا تلاش نکردید فضایی پاک وسالم برای خودتان و زیست بعد از خودتان فراهم کنید ؟ آن وقت چه جواب می دهیم ؟ بجنبید تا دیر نشده . من خارج از زندگی روزمره تان هیچ چیز به شما نگفتم . گفتم قانع باشید . نمی شود ؟ نباش . بشوید آن موتورسواری که در آن کره می گردد . کجا در می رود از درون کره ؟ جز آن کره جایی ندارد . یک مقدار سرعتش را کم کند پائین می افتد . تو هم کم کن و پائین بیا . ما گفتیم قانع باشید. می گوئید نمی شود ؟ نباش . ما گفتیم طمع نکن . می گوئید نمی شود ؟ طمع کن . طمع کن ببین تا کجا پیش می روی .  

 

 

 

نوشتن دیدگاه





تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید