منو

یکشنبه, 27 آبان 1397 - Sun 11 18 2018

A+ A A-

جلسه ششم ادب جسم خیال عقل وقلب

بسم الله الرحمن الرحيم


در ایام تعطیلات نوروزی بعد از اینکه از شمال برگشتیم بدجوری درگیر شدم برای دوستمان ، چون شرایط خیلی خیلی بد و سختی داشت،نتیجتا ً ایام یکجورایی سخت شد.مضاف بر اینکه من اهل آه و ناله برای دیگران نیستم؛ " ای وای !  دلم شور می زند، ای وای نگرانم و... " اصلا اهل این صحبت ها نیستم گاهی اوقات به اهلش که برسم می گویم فلانی را دعا کنید نیاز به دعا دارد ولی بیش از این نه اضطرابم را بیرون می دهم و نه آه و ناله می کنم . موردی نمی بینم برای چی بقیه را ناراحت کنم ؟ در این ایام تعطیلات یکروز که نشسته بودم، بی اختیار که خسته و کلافه بودم تلویزیون را زدم و روشن کردم . تلویزیون را روشن کردم همینطور که می چرخیدم نمی دانم کدام کانال بود دیدم که اون کانال پخش برنامه معرفت است .
و آقای دینانی صحبت می کند .ایشان را(البته جدیدا ً از چهره می شناسم ، گهگداری دیدم ولی معمولا آدم هایی که هم راستا هستیم با همدیگر را می شناسم در حالیکه هرگز به عمرم اینها را ندیدم.هیچوقت . همانطور که سید علی آقای قاضی بزرگ را می شناسم . خیلی خوب می شناسم . اگر که در جمع صد نفره ای نشسته باشد- هرگز ندیدمش در بیداری و هرگز در عمر دنیایش ندیدمش- اگر که چشمهایم را ببندند عبور کنم می گویم ایشان آقای قاضی هستند . آدم ها هر کدام بوی بخصوص خودشان را دارند . بوی وجود خودشان را دارند . امتحان کنید . خیلی زیاد از این چشم های دنیایی تان کار نگیرید . خیلی هم به درد نمی خورد . گاهی اوقات هم عوضی می بیند . آقای دینانی را همینطوری می شناختم از لحاظ اسمی ولی در کل بدم نمی آید از صحبت کردنش . خیلی هم محدود ، خیلی هم محدود دیدمش با اینکه بچه ها برایم صدایش را آوردند ، گاها سی دی اش را آورند ولی خیلی مواقع فرصت اینکه بشینم و گوش کنم نکردم .
ایشان آنروز در مورد زمان حرف می زد . زمان برای من مقوله خیلی بزرگ و پیچیده ای است . خیلی وقت هست که دارم بهش فکر می کنم و باهاش دست و پنجه نرم می کنم . هر از گاهی یک پنجه ای بهش می اندازم بعد می بینم که خیلی قلدرتر از من است ، در می روم . می بینم له می شوم ولی برای من مسئله زمان خیلی مهم و پیچیده است . کلامی را که اونروز ایشان بکار می برد نزدیک به احساس خودم دیدم. من احساسم در مورد زمان ربطی به مطالعه کتب ندارد .خیلی چیزها را مطالعه می کنم . از بسیاری از کتب بهره می برم ، چه عصر حاضر چه اعصار گذشته . من مثلا عرفایی را در قرن سوم و چهارم می شناسم . در قرن پنجم می شناسم و ازشون بهره بردم ، کتبشان را خواندم ، احوالاتشان را خواندم ولی در مورد زمان هیچ کجا کتاب نخواندم . هر چیزی را حس می کنم حس درونیم است . یک وقتهایی می گوییم : " بابا ! لحظه ها را بپایید . این لحظه با اون لحظه فرق می کند . " این حس من است . چرا می گویم ؟ نمی دانم . آیا قانونی برایش هست ؟ نمی دانم ولی حس من است . آنروز هم ایشان صحبت می کرد راجع به زمان و من خیلی این موضوع بهم چسبید بخصوص در مورد لحظه صحبت می کرد باز بیشتر متوجه اش شدم . ایشان گفت و گفت و گفت که لحظه ها از همدیگر مستقل هستند(من باور دارم این مسئله را ) بعد مطلب را بست و تا رسید به اینجا که عنوان کرد لحظه همان نفخه الهی است که به انسان دمیده شده است . این یکباره مثل پتکی تو سرم کوبید . جدی جدی دلم می خواست دو تا مشتم را بلند می کردم و بر سرم می کوبیدم که خاک عالم بر سر من شد . من چیکار کردم ؟ (شما چیکار کردید ؟ شما هم بهش فکر کنید . )تا  الان که اینجا نشستم عمر من روی چند تا لحظه تشکیل داده است و هر کدام این لحظه ها را چطور گذرندام ؟ این همه لحظه های متفاوت که هر کدامشان یک نفخه الهی بوده است در دوره عمر من ، من باهاشون چیکار کردم . باور کنید گیج شده بودم . نمی دانستم گریه کنم ؟گریه کنم به حال خودم که روز موعود می رسد چطورپاسخ بدهم من ،که با ودیعه الهی چه کردم ؟از غصه دق کنم که طی این سالیان عمر از دست رفته تمرین نکردم که هر لحظه را درک کنم ، بهره ببرم بعد به لحظه بعدی سفر کنم؟ (امتحان کنید نوار بگذارید گوش کنید . بخصوص کسانیکه تند حرف می زنند . جمله اول را نشنیده اون جمله دوم را گفت تمام شد . دق می کنی . وای وای وای خدایا پس من چیکار کنم . فیلم با زیرنویس تا حالا  دیدید؟ بعضی از این زیرنویس ها چنان دقی تو جیگر آدم می کند . تو نصفه جمله را نخواندی اون سه تا جمله پرید رفت . دیوانه می شود آدم . )،لحظه ها را باید زندگی کرد ،ازش بهره برد . باهاش زندگی کرد بعد رفت در لحظه بعدی . ببین می توانی . ببین می توانی تمرین کنی؟ از غصه باید دق کنم که این همه لحظه را کشتم بدون اینکه ازش بهره ببرم ، ازش بتوانم لذت ببرم ، بدون اینکه بتوانم باهاش زندگی کنم . حالا یکروزه فهمیدم چطوری می خواهم این کار ها را بکنم . از طرفی دیگر هم نگاه می کنم ؛ بخندم ؟ چرا بخندم ؟ بلاخره فهمیدم کلام حق را در قرآن . همه سرنخ ها برمی گیرد در قرآن ، خواب میبینی بر می گردی به قرآن ، می خندید بر می گردی به قرآن، گریه می کنی بر می گردی به قرآن ، داد و ستد می کنی بر می گردی به قرآن . بابا امتحان کنید ، به خدا دروغ نمی گویم من . حالا می خواهم بخندم . خدایا شکر بلاخره این کلامت را فهمیدم . هوراااا فهمیدم ، خب چی را فهمیدی ؟ وقتیکه خداوند توی قرآن می گوید روزی به درازای پنجاه هــــــــــزار سال . مگه می توانیم ما پنجاه هزار سال عمر کنیم ؟بهش فکر کنید آخه . با این جسمهای درب و داغون ؟
خوب خوبش حضرت نوح بود 950 سال عمر کرد.که پیغمبر خدا بود . من با این جسم ! زهی خیال باطل .اما حالا دیگه می دانم یعنی چی؟ وقتی من و شما هر لحظه را درک کردیم، توش زندگی کردیم ، و از آن لحظه بهره بردیم آن وقت هر لحظه برای خودش می شود یک عمر 60 ،70 ساله مفید. چرا می گویم 60، 70 سال نمی گویم 100 سال ؟ چون بعد از آن انقدر آه و ناله می کنیم . وای مردم آی استخوانم گرچه که من در این سن آه و ناله نمی کنم ولی خوب .
هر لحظه اش می شود یک عمر 70 ساله . 70 ساله خوب و مفید . خوب زندگی کرده ، سالم مانده ،پاکیزه است .ازنفس حق بهره می برد.هر لحظه، شوخی نیست.این برای من کشف بزرگی بود .پاسخ خیلی از سئوالات من را می داد. ولی خوب با همه بزرگی این کشف روی خجالت و غمم را نمی پوشاند.خلاصه از 5و6 فروردین ماه درگیر این مطلب شدم.هنوزم هستم .هنوزم با هاش گیرم.من همه این چیز هایی را که الان  برای شما گفتم  از قبل می دانستم ولی دانستن با فهمیدن خیلی فرق می کند.الان دیگه می فهممش خیلی بیشتر می فهممش .اگر بفهمیم زمان انقدر طولانی است و در اختیار ما و از سویی در ک کنیم که زمان انقدر کوتاه و در حال عبور شاید به خودمان بیاییم و بیشتر از این ، این گنج عظیم عمرمان را به باد ندهیم.بهره ببریم. الان فوری می گوید چه طوری؟ بگذارید اشعاری از مولانا برایتان بخوانم.که این اشعار شاید کمک کند.
آن یکی زد سیلی مر زید را   (یک نفر یک پس گردنی زد به یکی دیگه)              حمله کرد او هم برای کید را  
(او هم برگشت که تهاجم کند این را بزند)
گفت سیلی زن سئوالت می کنم    ( اونی که سیلی زده بود ایستاد و گفت صبر کن اول یک سئوال از تو بکنم )
پس جوابم گوی و آن گه می زنم  (اول سئول می کنم جوابم را بده آن وقت من را بزن)
بر قفای تو زدم آمد ترق     (میگه زدم پشت گردنت گفت ترق )
یک سئوالی دارم این جا در وفاق           این ترق از دست من بود است یا از قفاگاه تو ای فخر کیا
(میگه وقتی زدم پشت گردنت گفت ترقی اصطلاح عامیانه خودمان این ترقی که صدایش شنیده شد از پس گردن تو بر آمد یا از کف دست من؟)
گفت از درد این فراقت نیستم                                           که در این فکر و تامل بیستم    
تو که بی دردی همی اندیش این                                      نیست صاحب درد را این فکر هین   
( گفت من انقدر پشت گردنم میسوزه و درد می کند که به چیزی که فکر نمی کنم که اصلا صدا از کجا آمد.از پس گردن من یا از کف دست تو؟تو که درد نداری به این فکر کن.من نمی توانم به این فکر کنم.
مولوی این سخن شیرین را در قالب اشعار می گویدو توضیح می دهد.می خواهد چه بگوید.می خواهد در این اشعارومثل زیبا این را بیان کند که اگر انسان در دنیا درست بیاندیشدکه کجا بوده ؟ چطور آمده؟ این جا برایش  موقتی است باید به زودی حرکت کند و برود تا به سر منزل مقصود نرسد همه جا برایش بوی غم غربت دارد . غم غربت و دوری خوب که چی .چی می خواهی بگویی؟اینها را گفتی شعر خواندی چی می خواهی بگویی حالا؟غم غربت و دوری انسان را سوق می دهد به سوی آن نقطه ای که یک راهکاری برای خودش پیدا کند.برای از بین بردن این غم می اید به خیالش پناه می برد.به عالم خیال پناه می برد.در عالم خیال و در سایه انس با جمال حق قرار می گیرد.اگر البته خیالش را تربیت کرده باشد.اگر در سایه عقل مودب  پرورش داده باشد.عوالمی از ملکوت پروردگار را در میابد.باز بزرگ گفتم ببخشید. باز بر می گردم به عقب . انسانی که غم غربت یار را دارداز روزمرگی گریزان است. مادری که بچه اش را فرستاده خارج از کشور خیلی هم به بچه اش وابسته است انقدر شب و روز برای دیدن این و دوری این گریه می کند دیگر متوجه نمی شود که مبلهایش پوسیده شده ، رنگ و رویش پریده یکی را باید بد بخت کند تا اینها را عوض کند چرا؟ غم غربت یار دارد.دیگه برایش مهم نیست پردهایش یک خورده رنگ و رویش رفته . اگر هم بهش بگویند ، می گوید برو بابا حوصله داری برای کی بکنم بچه ام که اینجا نیست.درست میگم یا نمی گم. آدمی که غم غربت یار را دارد ،غم  غربت دوری از جلوه حق را دارد از روزمرگی گریزان است.می دانید چه چیزی خسته و نا امیدتان می کند ؟ روزمرگی .
خوب که چی هر روز صبح بلند شوم اینجور اینجور..... شب شد دوباره صبح بلند شوم اینجور اینجور ....اما کسی که غم غربت یار را دارد امروزش با دیروزش فرق می کند.خیلی ام فرق می کند.بیشتر ناامیدیها و دلتنگی های نوع بشر از توجه زیاد به مسائل مادی اطرافش . دست نیافتن به این مسائل مادی .گاهی اوقات هم از دستیابی زیادی به این مسائل مادی است . چون دیگه چیزی برای انگیزه داشتن ندارد.نتیجتا نا امیدو دلتنگ می شود.
اين يعني روزمرگي كه تو شعر مولانا سيلي را زده تازه مي پرسد صدايش از كدام بود از گردن تو يا از كف دست من؛ چيه ؟ دچار روز مرگي است ديگر ، مي خواهد بالاخره امتحان كند ببيند اين صدا از كدام يكي است كف دست اين صداي بيشتري دارد يا پس گردن آن يكي ؛ چون ديگر چيزي براي انديشيدن و كشف كردن ندارد آن وقت اينطوري مي شود . همه دوستانمان تو همه سنين از چنين حالات و روز هايي برخوردار بوده اند ، بد مي گويم ؟ همه مان داشته ايم ، همه مان داشته ايم . همه مان اين روزها را گذرانده ايم ، روزهايي كه ديگه نمي دانستند كه چطوري خودشان را مشغول كنند . تازه جالب است اينجور مواقع خودشان را بدبخت مي شمارند . عجب من بدبختم ، عجب من تنها و بي كس هستم . خب ، روزمرگي دارد ديگه چون خدا را هم ندارد اگر غم غربت يار را داشت مي فهميد كه يارش يك جايي است اين مقصر است كه نمي رود بهش برسد اگر بدود بهش مي رسد . غم غربت و دوري از انس با جمال حق تحت تآثير هواهاي نفس و تكرار هوا پرستي پنهان مي شود و خاموش . وقتي خاموش شد روزمرگي جايش را مي گيرد در حالي كه مولانا مي گويد كه :
درد مندان را نباشد فكر غير                                           خواه در مسجد برو خواه در دير
بعضي ها همچين كه ولشان كني امام زاده هستند ، همچين كه ولش مي كني قم است ، تا ولش مي كني مشهد است . يكي هم مثل من پسرم بيل و خاك انداز بايد بياندازد زير من بلكه من را از توي اين طبقه دوم تكان بدهد تا طبقه اول بياورد ، تازه تا طبقه اول چه رسد كه جاي ديگر ببرد . آره، توي خانه مان كه مي نشينم خيلي حض مي كنم به خصوص كه كسي باهام كاري نداشته باشه و سرم نيايد .
دردمندان را نباشد فكر غير                                          خواه در مسجد برو خواه در دير
غفلت و بي دردي است كه فكر آورد                                        در خيالت نكته بكر آورد
حالا جالب است اينهايي كه دچار روزمرگي مي شوند تازه فكر مي كنند كه خيلي هم باهوش شده اند ، خيلي هم واسه خودشان در مسائل روحاني و عرفاني هم پيشرفت كرده اند كه اين افكار بي دردي توي كله شان چرخ مي خورد در حالي كه :
جز غم دين نيست صاحب درد را                                      مي شناسد مرد را ، گرد را
تو همين ايام به يك نكته ديگر هم فكر كردم ؛ مي خواهم ببينم شما ها چقدر فكر كرديد تو اين ايام ؟ من كه انقدر فكر كردم جونم بالا آمد  به يك چيز ديگر هم فكر كردم خيلي من را آزرد ، خيلي من را ناراحت كرد ، خيلي دلم را سوزاند . از اين دل سوختن ها حتي خواهرم هم خبر ندارد ، درست مي گويم؟ يكهويي تو عيد متوجه شده اي واي فاطميه رسيد . وقتي فهميدم فاطميه رسيد به فكر فرو رفتم گفتم تو امسال نسبت به پارسال كه فاطميه را گذراندي چه چيز جديدي از خانم حضرت زهرا (س) كسب كردي ؟ چي به دست آوردي ؟ به چي رسيدي ؟ امسالت با پارسالت فرقي نكرد ؟كدام نكته جديد را از شخصيت خانم و سرور و مولايت كشف كردي ؟ تازه پرچمش را هم به تو داد نبايد بگويي خاك بر سر من من هيچ چيز ندارم  ؟ اين كه براي مردن بهتر است كه ، چطوري رويم بشود براي فاطميه مراسم بگيرم بيايم اينجا براي مردم حرف هم بزنم ؟ چي دارم براي گفتن ؟ هر سال نامش رابگو ، كنيه اش را بگو ، او را ام ابيها مي گفتند ، لقبهايش چنين بود ، در اين سال ازدواج كرد ، در اين سال بچه دار شد ، دراين سال از دنيا رفت ، خب ، كه چي ؟ چي به درد من خورد ؟ آن سن را براي ازدواج انتخاب كنم ؟ تو آن سن بچه دار شوم ؟ پس چي به درد من خورد ؟ هيچ چيز ؟ با خودم گفتم چرا هنوز كلام امام صادق(ع) را كه فرمودند: علي (ع) عقل كل و خانم حضرت زهرا (س) نفس كل هستند نمي توانم به درستي درك كنم ، تو كلام قشنگ براتون معني مي كنم كه نتوانيد رويش واو اضافه كنيد ولي من خودم بايد بفهمم ، بايد بفهمم  اين قفسه بايد باز بشود، باز بشود ، گشوده بشود ، تويش يك كتاب باز بشود بفهمد، نفهمد به چه درد مي خورد ؟ حالا دريايي بگو اين همه آدم تا حالا گفتند كه چي ؟ اصل فهميدن است و من همين جا پاي در گل دارم . به خدا اگر رويم مي شد امسال فاطميه مراسم نمي گرفتم . نمي دانم ، نمي دانم ، چطوري بگويم نمي گيرم . خجالت مي كشم . هيچوقت با خودتان فكر كرده ايد كه شما كجا قرار داريد . تو سوره نور آيه 37 مي خوانيم كه خداوند فرموده : مرداني كه تجارت و داد و ستد آنان را از ياد خدا و بر پا داشتن نماز و پرداخت زكات باز نمي دارد پيوسته از روزي كه دلها و ديده هادر آن زير و رو مي شود مي ترسند . چقدر اين را تو سوره نور خوانده ايد تا حالا ؟ هزار بار . تو اين آيه خداوند ويزگي كساني را كه با غم غربت و دوري تو دنيا زندگي مي كنند بيان مي كند . مي گويد تجارت مي كنند ، معامله مي كنند حتي معامله هاي بزرگ . بدون هيچ بهانه اي لحظات عمرشان را كار مي كنند اما با ياد خدا . اما با ياد خدا ، با انجام دستورات خدا . اينها خدا در هر لحظه زندگيشان جاري است .چرا؟ چون غم غربت تو دلشان است . انقدر اين را توي دلشان حفظش مي كنند كه بهش برسند . خدا در اين آيه فرموده از روزي كه دلها و ديده ها زير و رو مي شود مي ترسند . اين كدام روز است ؟ اين كدام روز است ؟ روز قيامت است ؟ شك نكنيد ؛ ولي فقط روز قيامت ؟ همين يك روز ؟ آيا چنين روزي را توي دنيا شاهد نخواهيم بود ؟ هنگام مرگ شاهد نخواهيم بود ؟
وقت ورود به عالم برزخ شاهد نخواهيم بود ؟ حتماً خواهيم بود . خداوند اشاره به ديده و دل مي كند ، چون چشم ها را بايد شست تا جور ديگر بشود ديد . دل ها را بايد ادب كرد تا جور ديگر مُهر تأييد بر آنچه كه ديده ها مي بينند بزنند . و اين به هيچ وجه امكان نخواهد داشت مگر در سايه دين ، در پرتو كلام حق . عزيزان من همه آن هايي كه در پرتو انسان دوستي صِرف در دنيا حركت مي كنند و قيام كردند و مي كنند ، بذل جان و مال و اولاد و زمان مي كنند آخر والعاقبت به بن بست مي رسند ، شك نكنيد . شاهين ميزان اين افراد دست پرورده مِلاك ها و قوانين بشري است ؛ بشري كه تحت تأثير نفوس مادي است ، پس گول نخوريد . نرويد بعد از بذل زمان بسيار ، نادم و پشيمان برنگرديد  .
در كنكورها يك پاسخنامه مي دهند كه شما در آن پاسخنامه جواب هر سوال را با مدادهاي HBمي گفتند قشنگ سياه كنيد . حالا كه كامپيوتر است ، كامپيوتر هم قطعاً همين كار را انجام مي دهد . ولي آن موقع هم كه كامپيوتر نبود حتماً پاسخنامه درست را كه در آن سوراخ ايجاد كرده بودند پاسخ هاي صحيح را‌ ، مي گذاشتند روي اين پاسخنامه ، بعد مي شمردند كه چندتا صحيح زده شده است  . حالا در كامپيوتر هم حتماً همين كار را انجام مي دهند منتهي بانوشتن چند برنامه كه كار سريع تر و راحت تر انجام بشود بعد امتياز دانشجو را مي شمردند . يادتان باشد دين و قوانين الهي همان پاسخ نامه هاي تدوين شده است ، پاسخنامه هاي صحيح . هر چقدر از اعمال من و شما در اين پاسخنامه ها خودنمايي كند قابل قبول است ، قابل امتياز دادن است و ديگر هيچ . ببينيد گفتم . ما به سرعت به ماه رمضان نزديك مي شويم . لحظه ها به سرعت ما را ترك مي كنند ، به خودتان بجنبيد ، هر كدام از كارهاي روزمره تان كه ياد خدا در آن نيست . به ياد خدا دستور خدا را در آن بكار نبستيد‌ ، مردود است . فلاني آن قدر آدم خوبي است ، ربا نمي خورد ، رشوه نمي گيرد ، دروغ نمي گويد و .. الهي شكر خب تو يك تكانش بده خداپرست هم بشود . چرا او تو را تكان مي دهد از خداپرستي دور مي كند ؟ تو عرضه نداري او را تكان بدهي خداپرستش كني . بگذاريد يك مثالي بزنم ، هر كسي كار روزانه اش كه در آن تحصيل معاشش قرار دارد اگر با نام خدا شروع نكرده است برگردد . كارمند است ، كاسب كار است ، كار آزاد دارد ، كارگر است مي رود سر ميدان مي ايستد تا بيايند او را ببرند براي كار و .. هيچ فرقي نمي كند هركسي در هر جايگاهي . ماشين دارد ، مغازه دارد ، شركت دارد .... اگر از در خانه خواستي بروي بيرون بسم الله نگفتي ، با خدا حرف نزدي ، يادش نكردي ، از او كمك نخواستي ، نگفتي خدايا امروز من را همراهي كن هر كجا مي خواهم گناه كنم جلوي مرا بگير . من نمي فهمم ، من نادانم ، من ناآگاهم يادم بده . اگر نگفتي ده قدم هم كه رفته بودي برگرد . آقا اگر راه زيادي هم رفته بودي خانمت زنگ مي زند مي گويد : كيف پولت را جا گذاشتي يا مي گويد : ليست خريدي كه براي شب لازم دارم را جا گذاشتي .... نمي داني سرت را بگذاري جاي پايت ، پايت را بگذاري جاي سرت برگردي خانه ليست خريد را ببري . مرد مؤمن ، خانم مؤمن اين چندقدم كه رفتي برگرد بگو اشتباه كردم ، نفهميدم ؛ برمي گردي در خانه دوباره كه در را باز كردي بسم الله را مي گويي ، خدا را ياد مي كني ، با نام و ياد خدا از در مي روي بيرون . مغازه دار ، در مغازه ات را كليد انداختي باز كردي ، هول كه الان مشتري ها زنگ مي زنند . يادت افتاد واي داد بيداد ديدي فلاني ديروز در جلسه چقدر گفت . اولي من يادم رفت . عيب ندارد برگرد در مغازه را قفل كن دوباره كليد بينداز بسم الله بگو ، ببين رِزق آن روزت چطور است ؟ چقدر گفتم مالتان را حساب كنيد خمس هايتان را بدهيد . آن هايي كه خمس داديد مالتان چند برابر شده است ، مالتان روزافزون شده است بياييد بگوييد . با ياد خدا برو بيرون ، با ياد خدا حركت كن . اما نه اين كه مشق هايت را ننوشته باشي بعد با ياد خدا بروي بيرون بگويي اين معلم را پايش را بشكن نيايد كه من را نبيند ، نه نداريم . همه كارهايي كه ياد خدا ، نام خدا ، دستور خدا در آن نباشد مردود است ، بريزيد در سطل زباله . نه به در د دنيايت مي خورد ، نه به درد آخرتت . به درد آخرتت كه نمي خورد چون از تو نمي خَرند . به درد دنيايت هم نمي خورد ، چرا؟ چون اينجا ياد خدا را كه برمي داري ، جايش خالي است يك چيزي بايد جايش بنشيند ، چي جايش مي نشيند ؟ شيطان . همنشين شيطان مي شوي ، حالا فكر مي كنيد خيلي برنده هستيد ؟ شما را به هر چه كه خودتان باور داريد متعهدتان مي كنم از همين حالا تمرينتان را شروع كنيد . ببينيد چقدر به شما تمرين داديم ، اين يكي سخت نيست خيلي ساده است ، خيلي آسان است ، خيلي راحت است و خيلي زود عملي مي شود و خيلي زود جاري مي شود . پول نمي خواهد ،‌دوري از همسر و فرزندان و خانواده نمي خواهد . سرمايه گذاري و ضرر و زيان نمي خواهد . اگر با كسي بازگو نكنيد هيچ آفت و زياني هم براي شما ندارد جز اين كه خودتان را ادب مي كند ، خودتان را درست مي كند . كم كم ذهنتان را از مسائل روزمره و اسارت مسائل روزمره آزاد مي كند . فقط خواهش مي كنم خودنمايي نكنيد . من به شما گفتم ، به همسايه ات هم گفتم ؟‌ به خواهر شوهر و مادرشوهرت هم گفتم ؟ به پدرزنتان هم گفتم ؟ به مادرزنتان هم گفتم ؟ نگفتم كه ، من به شما گفتم . براي مردم كلاس آموزشي نگذاريد چون مطمئن باشيد تا وقتي كه همه ابعاد وجود شما مؤدب نشود ، آثار ادب در رفتارهايتان هويدا نشود مردم به حرف هايتان و كلاس هاي پُرحرارتتان  اهميتي نخواهند داد ، پس تلاش بيهوده نكنيد . بياييد از اين به بعد مردم عمل باشيم نه مرد حرف  . از دوستان جمع : تلويزيون موقع اذان برنامه نيايش دارد ، مجري آن برنامه راجع به قلعه اي كه خداوند دور افراد مي تواند با گفتن ذكر داشت صحبت مي كرد . مي گفت : ما ذكر به اين بزرگي را داريم كه قلعه و حصار دورمان باشد كه ما را از آفات و زيانها دور نگه دارد و همچنين به آمال و خواست هاي دنيوي و اخروي برساند " ذكر لااله الاّالله " بود . مي گفت : وقتي اين ذكر لااله الاّالله را مي گوييد يك قلعه و حصاري دور خودتان مي كشيد كه از همه چيز مصون باشيد .
استاد : عربي مي گويي ، تركي مي گويي ، فارسي مي گويي ، انگليسي مي گويي ، عِبري مي گويي ؛ من نمي دانم به هر زباني كه مي خواهي بگو ولي درست بگو ، خوب بگو ، لق لق زبانت نكن .     

 

 

 

نوشتن دیدگاه





تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید