منو

یکشنبه, 03 تیر 1397 - Sun 06 24 2018

A+ A A-

جلسه چهاردهم ادب جسم خیال عقل وقلب

بسم الله الرحمن الرحیم


از دوستان جمع : سوالی که به ذهنم آمد آن سیاهی هایی که موقع هروله کردن جدا می شوند ، گفتید که بنابر این که آدم ها خودشان بخواهند یا نخواهند دوباره جذب آنها می شود یا نمی شود . آیا آن سیاهی ها وقتی جدا می شدند همان موقع می چسبیدند یا نه به رفتار های آینده برمی گردد؟
استاد :نه ، وقتی از شما جدا می شوند این اتفاق در مِنا هم وقتی رَمی می کنید می افتد . در سفرنامه   قبلی این ها را خیلی واضح گفته بودم . نه این ها جدا می شوند و دیگر اجازه هم ندارد که سر خود به شما بچسبد اما وقتی که شما این مسیر را دارید طی می کنید گاهی اوقات همان دم اتفاق می افتد . بطور مثال می گویم می دود و کسی پایش را لگد می کند فوری خود را جمع می کند که چیزی هم نگوید چون باید قربانی بده ، در دلش می گوید ای مرده شویت ببرد . ببین چقدر بزرگ است ، پای من را هم لگد کرد . در دلش می گوید به او هیچ چیز نمی گوید ولی عملاً همان حرکت غلط او ، همان رفتار اشتباهش همان جا او را بر میگرداند . می گوید این لیاقت ندارد که جدا شود چون روزنه باز می کنید ، این هایی که سیاه هستند و تیره و سطح پایین قرار دارند اینها بینش ندارند ؛ فقط به دنبال جایی می گردند که در آن قایم شوند . سوراخ روی شما می بیند روی شما می چسبد ، سوراخ روی دیگری می بیند به او می چسبد فرق هم نمی کند که قبلا متعلق به شما بوده یا دیگری . آنجا وِلو هستند ، بی خانمان هستند و بسته به ایکه کدام ما یک منفذی برایش باز می کنیم می آید و آنجا می چسبد .

 


ادامه صحبت از جمع : پس با این حساب این سیاهی ها می توانند تمامی اخلاق های بد را هم با خودشان داشته باشند . این نیست که مثلا فرض کنید اگر من آدم خشمناکی هستم یا حسودی هستم . اگر این سیاهی با آن هروله از من جدا شد مجدداً با همان صفت برگردد یکی از آنها ممکن است حاوی هزاران صفت بد باشد .
استاد : آنجا هزاران هزار با هزاران هزار صفات بد یا خصوصیات بد وِلو است لازم نیست که فقط همان یکی برگردد .
ادامه صحبت جمع : من منظورم این است که برای هر کدامشان یک نام و یک ویژگی ندارد که این مال او باشد و بیاید .
استاد : نه ، به نام که ندادند به کسی .
ادامه صحبت از  جمع : نه به نام تنها به صفت تنها هم نه . یعنی اگر که من مثلاً همین چیزی که شما گفتید خدایی نکرده بددهن باشم یا نسبت به دیگران حرف و نیّت خوبی نداشته باشم این الزاماً یک نوع سیاهی خاص نیست هر سیاهی می تواند هر صفتی داشته باشد و می تواند متعلق به هر شخصی باشد به شرط این که آن زمینه اش را ما فراهم بکنیم .
استاد : بله ، همین طور است .
ادامه صحبت از جمع : شما همین مطلب را هم چند سال پیش برای زیارت زیارتگاه ها گفته بودید . اگر اشتباه نکنم چند سال پیش فرموده بودید وقتی دست میزنیم به ضریح و اماکن متبرکه در واقع با یک صدای هوفی این از بدن فرد جدا می شود یعنی باعث پاکی می شود آن اتصالی که حتی به ظاهر است .
استاد : همین طور است ، که این جدا شدن شامل سیاهی های  باطنی می شود ، شامل سیاهی های بیماری ها هم می شود ، درد ها و مرض های عینی و جسمی را هم شامل می شود .
ادامه صحبت از جمع : در مطالبی که شما فرمودید این موجوداتی را که جدا می کنند این ها می آیند می روند در روزنه ای اگر به وجود بیاید و سریع آن را پُر می کنند . بعد این سوال برای من پیش آمد که حالا آدم یک روزنه ای که دارد چرا یک نور نمی آید و برود سریع یک سیاهی می آید ؟ مثلاً یک لطیفه آدم می شنود این در ذهن آدم می ماند شاید تا پنج سال بعد هم در ذهن آدم باشد ؛ ولی حالا همین را اگر شما بگویید به همان اندازه خطوط آیه قرآن باشد شما یک دفعه بشنوید ممکن است که واقعا آدم حفظ نشود در صورتی که خداوند در قرآن دارد اگر شما یک حسنه ای انجام بدهید ده برابر به شما پاداش می دهد اما سیئه شما به اندازه خودش است . حالا یا ما حسنه مان خیلی کم است که این روزنه ها همیشه با سرعت می توانند آنجا را پُر کنند و دوباره برگردند یا این که به هر حال یک داستان دیگه ای دارد ؟
استاد : داستان دیگه ای دارد.  ببینید وجود ما ، این جسمیتی که ما داریم این دقیقا بحثی بود که دیروز با دوستمان پای تلفن می کردیم . روزی که ما با این جسم در دنیا آمدیم خداوند عالم به ما یک نفسی داد که نفس ما یک بخش الهی دارد یک بخش حیوانی یا شیطانی دارد نمی دانم واقعا چه اسمی برایش بگذارم یا بخش غیر الهی دارد . این موجودات همیشه جذب آن بخش غیر الهی می شوند و آن سوراخ هایی که در وجود ما به وجود می آید . در کدام قسمت به وجود می آید ؟ در همان بخش غیر الهی به وجود می آید . به همین دلیل نور جذب نمی کند . اگر بخواهد نور جذب کند آن بخش الهی مان است که جذب می کند . آن به سوراخ احتیاج ندارد که نور را جذب کند . اگر ما بیاییم بگوییم که این بخش الهی ما است این به طور کامل نور را دریافت می کند . لازم نیست از یک نقطه وارد آن بشود ، حالا چرا ؟ چون اصلاً خود این از جنس نور است . پس نور را راحت به خودش جذب می کند در همه جایش ، اما آن بخش غیر الهی اگر روزنه باز بشود از بخش ظلمانی اش چون خودش سیاهی  دارد آن سیاهی ها را سریعاً داخل خودش راه می دهد  . به این دلیل است که از اینجا نور وارد نمی شود . در قسمت صفا که می نشینی و تماشا میکنی فرقی ندارد در خود سعی ،وقتی می نشینی و نگاه میکنی اگر از آن خود درونی که آن طوری تاریکی ها را جذب می کند جدا شده باشی (آن این طرفتر باشد ، تو آن طوفتر باشی) آن خود الهی تو که تماشا می کند معرکه ای است ؛ ولی معمولا خیلی زمان نمی کشد که در آن حالت باقی بمانی .
ادامه صحبت از جمع : و آن بخشی که روزنه در آن به وجود می آید نورانی شدنی است یا نه ؟
استاد : بله . اصلا وظیفه ی ما در دنیا همین است . که این را از جنس آن یکی کنیم .
خود شما این حدیث را اینجا گفتی که امیرالمومنین ابلیس خودش را ، شیطان درون خود را مسلمان کرد ما هم وظیفه مان همان است . منتهی افسوس که خیلی از جاها این وظیفه را فراموش می کنیم . بالعکس ما کامل ودیعه ی الهی را می بریم و به آن بخش ظلمانی می سپاریم .
ادامه صحبت از جمع : گمانم این بود که آن شیطان درون ما از ما جدا است . یعنی از ما نیست یعنی من گمانم این بود که او از ما جداست ، به ما چسبیده و دارد حرکت هایی انجام میدهد .
استاد : مثل بدن است . بدن هم از شما نیست مگه بدنت از جنس روح است ؟ از تو جداست ، فقط ابزار است . ابزاری است برای اینکه این بخش میانی ، حالا من دیروز هم می خندیدم به این دوستمان می گفتم آخر من این ها را چطور مرز ببندم ؟ روح داریم ، نفس داریم ، جسم داریم . این بخش میانی که به آن نفس می گوییم این بدن ابزار است برای اینکه این یک چیز هایی را جذب کند ، یک چیزهایی را تجربه کند . برای کجا ؟ برای جهان های بعد از این . ما یک چیزهایی را تجربه کرده ایم و آمده ایم این جا . حالا اینجا با آمدنمان تجربه های جدید می کنیم و به یک جای دیگر میرویم . آن یک جای دیگر کجاست ؟ اگر بگویم دوباره بلا می شود به جانم اما می گویم . همین جاست . با همین بدن ها ؟ با همین بدن ها هم اگر بتونیم می توانیم گهگاهی به سرفصل هایش یک نگاهی بکنیم و باید این کار را بکنیم اما نمی توانیم دیگر تقصیر ما چیست ؟  پس بیاییم به آن بخشش نپردازیم ،هوس های بی جا در سرتان نیاورید .
راجع به امام زمان (عج) زیاد صحبت می کنم بعد مردم فکر می کنند فردا اگر به قم یا جمکران بروند حتما امام زمان (عج) دم در منتظر آن هاست این ها هم باید امام زمان (عج) را ببینند اگر نبینند بد و بیرا هاست که نثار من می شود یا خانواده اش نثار می کند که تو او را گول زده ای . من کی گول زدم ؟ گفتم اگر درست حرکت کنید می توانید . مگر این همه آدم تشّرف پیدا نکرده خدمت امامش ؟ خب چرا من و تو نباشیم ؟ مگه ما کی هستیم ؟ ولی دچار توّهم نشوید این ها چیز های کوچکی نیست که به این سادگی به دست بیاید . چرا این همه التماس می کنم که چرا من هنوز درگیر هستم با این که بگویم دروغ نگو ؟ باز هم می گوید . چرا من مدام باید بگویم ؟ آن دفعه گفتم که تا حالا به شما گفتیم که دروغ نگو حالا دیگر می خواهیم یاد بگیریم که دروغ گفتن اندیشه اش تا قبل از پیشانی یمان بیاید از اینجا دیگر تو نمی تواند برود جلویش ایستاده ایم .
تقوا آن است که از حرام های خدا دوری کنیم ، پس ورع چیست ؟ ورع همان تقواست . منتهی یک مرحله بالاتر است ما گفتیم از حرام دوری کنید . یعنی چه ؟
دعوت شده به یک عروسی مخلوط در باغ . خب تو میدانی چه خبر است دیگر ؟ نرو .
آخر دلخور می شوند ؟ به جهنم نرو دلخور بشوند . رابطه فامیلی را قطع می کنند ؟
خب بکنند چه بهتر از ابلیس دور باشد آدم بد است ؟  شما تقوا می کنید به مجلس عروسی تشریف نمی برید . درست ؟ اما در ذهنیتت می چرخد امشب آنجا چه خبر است ؟
وای وای وای ؛ اما ورع می گوید : هرگز در ذهنیت من نمی گنجد زن و مرد نا محرم بدون حجاب و بدون حفاظ کنار هم باشند این می شود ورع ؛ اصلاً به آن فکر نمی کند ، به به چه عروسی می شود ! همه پوشیده نشسته اند ، مثل ماه ، آدم حَظّ می کند چه اشکالی دارد ؟ مرد هم باشد ، زن هم باشد اما همه پوشیده ؛ دیگر اصلاً نمی تواند تصّور کند که : می تواند عریان باشد ، لباسها این مدلی باشد برای خانم ها ، برای مردها آن مدلی باشد ، رقص ها این شکلی باشد ، آهنگها آن شکلی باشد . نرفته تقوا کرده گفته  نمی روم ، خانم ... گفته گناه دارد ، آدم گناه در می آورد اما اندیشه اش را که کردم ، اندیشه کردن که گناه ندارد ، گناه دارد ؟ ندارد ، اشکال ندارد ؟ ما می گوییم چرا دارد . سالک راه حق نه تنها تقوا می کند به ورع پناه می برد یعنی اندیشه و خیال گناه را هم ازخودش دور نگه می دارد . توهّم را نمی گویم ! می داند که گناه وجود دارد ولی برای تفنّن هم به ذهنش وارد نمی کند . آن قدر سخت است ، آن قدر سخت است تا دلتان بخواهد ؛ گوشت و پوستتان درد می گیرد وقتی که بخواهید این تمرین را انجام بدهید ، ولی بالا بروید ، پایین بیایید همین است باید انجام بدهید . می خواهید ؟ انجام بدهید . نمی خواهید ؟ سرتان سلامت .
از دوستان جمع : شما 3سال پیش یک مدت خیلی تأکید می کردید که هوشیار باشید که بلایای آخرالزمان شکل های قبلی را ندارد و همه اش سیاهی است و پلیدی با شکل ها و مدل های ناشناخته . و فرمودید که : بهترین راه مقابله آن فقط نور است . و این نور حاصل نمی شود مگر با خواندن قرآن و عمل به آن ، نه فقط خواندن آن ؛ عمل به احکام قرآن ، معصومین و سنّت پیغمبر(ص) . حالا اگر فرض کنیم یک ظرفی که پُر از سوراخ است ، حتّی پُر از سوراخ هم باشد وقتی نور از درون دارد به بیرون می تابد هیچ تاریکی و سیاهی به آن نمی تواند وارد بشود .
استاد : یک فامیل دوری داشتیم خدا رحمتش کند ، ان شاءالله که خداوند از خیلی از مسائلش گذشته باشد و الان غرق نور باشد و رحمت . ایشان یک وقت هایی که مهمان زیاد دعوت می کرد یکی از کارهایی که می کرد مشروب می خرید ، می گذاشت . از راه که می رسید مهمان ها نشسته بودند می گفت : ببخشید من نمازم را بخوانم . اول می رفت وضویش را می گرفت لب حوض ، یک حیاط قدیمی هم داشتند ما بچه ها هم که در حیاط بودیم می دیدیم وضویش را می گرفت آنجا و نمازش را با تلاوت خیلی قرآنی هم می خواند بعد به داخل میرفت و آن بساطی را که لازم بود می چید و با آقایان مشغول می شد و چقدر جالب بود بزرگ تر هایی که ایشان را مثال می زدند برای جوانان ببین نماز چقدر مهم است ، فلان کسی که حتی مشروب می خورد اول نمازش را می خواند بعد مشروب می خورد نمی گذارد که نمازش قضا بشود چقدر زشت است ، چقدر شَنیع است . نیست ؟ از شما خواهش می کنم چون مباحث این دنیا بزرگ ، بی انتها و زیباست .
از دوستان جمع : من می خواهم از این زاویه به قضیه نگاه کنم که برداشت شخصی خودم است از تجربه شخصی  زندگی 27 یا 28 سالم این بوده که اصلا سیستم آفرینش به گونه ای است که قسمت شر معمولاً موثرتر و واضح تر است همواره و فعال تر است انگار اصلاً عقب نمی ماند . دوره فعّالیت های شر بیشتر از خِیر است یا این که تاثیر شر در جوامع و در روابط خیلی بیشتر است .
فرض بکنید که من با یک نفر رابطه دارم این آدم من را دیوانه می کند من ده دفعه گذشت می کنم ، سکوت می کنم حالا مثلا کار خیلی خوبی دارم انجام می دهم که مثلا می گویم به او فرصت بدهم تا مشکلات بر طرف بشود . هیچ کس بابت ده دفعه گذشت من از من تقدیر نمی کند یا تعریف نمی کند وای چقدر تو آدم با گذشتی هستی ، ده دفعه سکوت کرده ای فقط کافی است یکبار من داد بزنم عالم و آدم من را نصیحت می کنند که این چه کار زشتی است که تو انجام می دادی ؟ یعنی عملکرد آن یک داد من هزاران برابر بیشتر از ده بار سکوت و گذشت من جلوه بصری دارد ، تاثیر عمومی دارد .
یا مثلاً امروز شما چشمت را به روی دنیا باز کنی قشنگ می بینی هفت قلم آرایش کرده است و آماده ای که بروی و پای سفره ی عقد بنشینی در حالی که امروز اگر بخواهی چشمت را به روی عالم ملکوت باز می کنی نه تنها تحویلت نمی گیرد که باید سالیان سال بدوی که تازه مثلاً دستش را از لای در رد بکند شما تازه بتوانید دستش را ببینید تازه شاید اجازه ندهد دستش را بگیری .
استاد : کاملا با این یک مورد مخالفم . شاید اگر چند سال پیش بود و این صحبت را می کردی شما ؛ می گفتم که راست می گویی ولی الان کاملا مخالفم . بحث اینکه شما گفتی که من ده بار سکوت و گذشت می کنم هیچ کسی نمی بیند ولی یکبار که داد می زنم همه می بینند . این بر می گردد به افعال چون مردم یا دیگران هیچ وقت افعال شما را زیر نظر نمی گیرند کاری هم ندارند . چه موقع باز خورد می کنند با افعال شما ؟ که فعل شما تاثیر می گذارد روی خودشان . شما وقتی گذشت می کنی ، سکوت می کنی ، صدایی نیست ، حرفی نیست چون اصلاً کسی متوجه نشده است .
ادامه صحبت از جمع : ظاهراًمتوجه نشد ، ولی مهم ترین تاثیرش این بوده است که من آرامش این جمع بزرگ را به هم نزدم .
استاد :قبول . ولی اصلا متوجه نشده بودند که مسئله ای است . به یاد داری یک بار به شما گفتم من برای شما خیلی کارها انجام می دهم ؛ شما گفتی بهتر نیست به من بگویی ؟ گفتم : مادر ، من که اهل منّت گذاشتن نیستم ، ببین ... این هم برای شما خریدم ،  این هم برای شما حاضر کردم . شما گفتی بهتر است این منت را سرم بگذاری و بگویی که من بدانم .
دقیقا این جمله خودت بود که به من گفتی یا نه ؟  یعنی چه ؟ یعنی تمام آن بارها و بارها چیز هایی که تهیه کردم و کار هایی که کردم را شما اصلاً ندیده ای در حالی که حتماً مال شما بوده است نه مال دیگری .
ادامه صحبت از جمع : اصلاً مشکل همین است ، حالا سوال همین است چرا این بنیان اینطوری است ؟
استاد : حالا صبر کن من این را به شما بگویم . در حالی که تمام چیز هایی که ما اینجا انجام می دهیم ظاهر کار بر می آید که برای ایشان انجام داده ام ، برای او انجام داده ام ولی فی الواقع برای خودمان انجام می دهیم . ده بار گذشت کرده ام آرامش خودم را هم به هم نریخته ام اما نه اگر گذشت کردم و در درون خودم را تکّه پاره کرده ام اصلا اسم این گذشت نیست ما به این گذشت نمی گوییم ، این خیلی فرق می کند . شما باید مفاهیمی را که بر آن اسم میگذاری باید دقّت بیشتری کنی . اگر من گذشت می کنم و بر این جمع باری را تحمیل نمی کنم ، اما در درون هم حرص نمی خورم می گویم خب خودم خواستم و گذشت کرده ام . بسیار عالی است و عملاً به خودم هم کمک کرده ام و خدمت کرده ام چون درون خودم را آشفته نکرده ام قبل از اینکه به تو خدمت کنم به خودم خدمت کرده ام . اما اگر گذشت می کنم که این جمع مشکلی نداشته باشد ولی خودم را از آن دم تّکه پاره می کنم مگر من متصل به این جمع نیستم ؟ ظاهر کار من به این ها کاری نکردم ، آرامش این ها را حفظ کرده ام ولی یک تّکه از گوشت اینها را جوییده ام چون من یک تکه از گوشت شما هستم ، شما یک تکه از گوشت من هستید . تو را آزار بدهم ، خودم را آزار بدهم یکی است . بحث این نیست که تو را آزار ندهم خودم را آزار بدهم که ، خوب دقت کنید .
ادامه صحبت از جمع : من فکر می کنم سوالم را شاید خوب مطرح نکرده ام . الان درباره مسئله گذشت فرمایش شما درست است ، اصلاً روی این من بحثی ندارم .
فرض کنید که الان در مملکت ما هزاران هزار اتفاق خوب می افتد یا شاید هزاران نفر آدم های بزرگی ما داریم که بدون اینکه حتی کسی بفهمه دارند به این جامعه خدمت می کنند . چقدر کار های بزرگ انجام می دهند ولی فقط کافی است یک نفر یک دزدی سه هزار میلیاردی بکند این قدر که این مثل بمب صدا می کند  اگر یک نفر یک بخشش سه هزار میلیاردی را در طول عمرش انجام داده باشه ، مدرسه ساخته باشد ، به یتیم ها کمک کرده باشد این اصلاً هیچ سر و صدایی بابتش نمی شود . ولی یک دزدی سه هزار میلیاردی کافی است برای این که یک جهان متوجه شود .
استاد : این اصلاً کاملا اشتباه است . شما جوان هستید و به خیلی چیز ها خیلی از مواقع نگاه نمی کنید .
ادامه صحبت از جمع : با دراز مدت کاری ندارم ؛ بله ، امام حسین (ع) در یک مقطعی کشته می شود ولی سالها باقی است .
استاد : من با آن هم کاری ندارم ، می خواهم این را به شما بگویم : تمام افعال خوب و تمام افعال بد به یک اندازه صدا می کنند و به یک اندازه حتی نماد دارند ، اما یک فرق عمده دارند . افعال خوب چون مستمر و دائمی اند عادت می شود ، عادی می شود به چشم آدم ها دیگر ظاهر نمی شود ولی افعال بد چون مقطعی هستند توپی صدا می کنند .
ادامه صحبت از جمع : فرمایش شما متین . این آسیب بزرگی برای ماست یعنی این نمود شر را در زندگی ما این قدر وسیع و گسترده می کند و ما را این قدر تحت تأثیر قرار می دهد .
استاد : بگذارید من توصیه ام را به شما بگویم ، شاید به درد همه بخورد . شما اصلا نمی خواهد برای دیگران کاری بکنید .
ادامه صحبت از جمع :برای خودم ، برای خودمان چکار کنم ؟
استاد : اگر یاد بگیری ملکات ذهنی ات را تغییر بدهی و فقط به سوی نیکی حرکتش بدهی آرام آرام که جلو می روی حتی بدی ها و زشتی ها را در آن خِیر می بینی نه در آن شر . اگر بیاییم این گونه خیر و شر را کنار هم قرار بدهیم می شویم مثل زرتشتی ها . ما اشکالی که به آنها می گیریم همین است ما اصلاً این چنین چیزی نداریم . شر ، علی الظاهر نمودی پوشالی دارد برای اینکه گاه گاه نشان بدهد تو در خیر مستمر قرار داری ولی چون در آن غوطه وری دیگر متوجه نمی شوی . اینکه وارد می شود فورا متوجه می شوی . اگر تو در شر مستمر هم باشی همین اتفاق می افتد ولی شر نمی تواند مستمر باشد بستر ندارد ، ماهیت اصیل ندارد ، چون ندارد نمی شود . درست ؟
از دوستان جمع : بنده سوال دوستمان را با یک مثال می گویم : فرد مومن را مثل یک پارچه سفید در نظر بگیرید و عمل خوب را مثل رنگ سفید در نظر بگیرید ، قطره قطره رنگ سفید بر روی این پارچه ی سفید بریزید دیده نمی شود حتی سطل سطل هم بریزید دیده نمی شود اما کافی است یک خطا که به رنگ سیاه من تشبیه می کنم کوچکترین خطایی انجام بشود یعنی کوچکترین رنگ مشکی روی این پارچه سفید بریزید بلافاصله از دور همه می بینند در صورتی که یک سطل رنگ سفید را هیچ کسی ندیده است . برای همین هم  است در بلاد کفر که پارچه شان مشکی است یک کار خیری که می کنند مثل همان رنگ سفید است همه می گویند نگاه کن در خارج چکار می کنند ؟ همه می گویند ولی بدهایشان را نمی بینند ؛ سطل سطل روی آنها اگر جوهر هم بریزید دیده نمی شود ولی در بلاد مومن پارچه سفید کوچکترین رنگ مشکی روی آن ریخته بشود برای همین هم دیده می شود . به نظر من این به این دلیل است که هر کاری خیری انجام می دهند دیده نمی شود . هست ، انجام شده است چون هم رنگ هستند جلوه گری نمی کند .
استاد :خیلی مثال قشنگ ، ساده و کوچک اما خیلی پر مفهوم بود . خیلی خوب ، به سادگی بیان می کند مسئله را .
از دوستان جمع :بر عکس این هم به نظر من هست . یعنی خیلی وقتها ما در  شرها اینقدرعادت کرده ایم که وقتی انجام نمی دهیم همه اینطوری نگاه می کنند . یا مثلاً من اگر به یک مهمانی بروم و کاری را انجام بدهم که در آن جمع عادت است همه یک طوری نگاه می کنند انگار طرد شده ای . همیشه هم من به این فکر بوده ام که شر و خیر همه یک فعل هستند برای انسان ها این ما هستیم که انتخاب می کنیم در کدام بمانیم .
استاد : همین طور است ، کاملاً .
از دوستان جمع : شاید نگاهم هنوز این قدر کامل نیست که بتوانم . اگر چه مثال ها بسیار قابل تحسین بود ولی بحث سر نگاه من را روشن نکرد البته شاید انتظاراتمان زیاد است ولی ما مثلاً میاییم در نظر می گیریم که یک آدم برای اینکه یک عارف روحانی باشد ، ذره ای روشن بینی داشته باشد ، فقط ذره ای روشن بینی داشته باشد اصلا بحثم با امام نیست دارم  درباره یک عارفی که فقط یک کوچولو روشن بینی داشته باشد باید هشتاد سال زحمت بکشد . به معنی واقعی کلمه باید خودش را بیچاره کند که آن هم تازه ممکن است یک دفعه آینده ای مثل برصیصیا نصیب او بشود . یعنی این قدر این مسئله دشوار است که گاهی اوقات به خودم می گویم اوه چه کسی می خواهد برود این همه راه را ! در حالی که شما برای یک انسان پست بودن کافی است دو سال زحمت بکشید . دوسال ؟ کافی است یک ماه زحمت بکشید این قدر سریع و راحت می توانید یک انسان بسیار شقی بشوید که اصلا غیر قابل تصوّر است . چرا ؟
استاد : علت دارد ، چون آن خودی که ما بخش کرده ایم که دو قسمت است . جسم ما از جنس دنیاست ، پست است خداوند می گوید از یک گل بدبو آفریده ام ، متعفن . از جنس دنیاست آن خودی را هم که گفتیم ، حالا اسمش را غیر الهی می گذاریم آن هم از مراتب پست برخوردار است چون انسان را به این سمت می کشاند ، ابزار خوبی دارد یعنی جسم ، در اختیارش است . خیلی زود به مقصد میرسد اما این یکی که از جنس الهی است اگر این جلوه گری کند آن ابزار جسمی هم در اختیارش قرار نمی گیرد چون چه شده است ؟ جذب خود غیر الهی شده است .
از دوستان جمع : خب ما باید چکار کنیم که این مسیر از این دشواری خارج بشود ؟
استاد : اتفاقاً بحث من هم الان مدت هاست که با ماه رمضان شروع کرده ام همین را می خواهم بگویم . می خواهم بگویم چکار  کنیم ؟ به شما توصیه کرده ایم که روزه بگیرید و ماه رمضان امسال خود را به گونه ای دیگر بگذرانید . خیلی ها خوب بود برایشان ، خیلی هم عالی بود . کامل نبود ولی خوب بود خیلی چیز ها را از آنها دور کرده است اما فی الواقع از ماه رمضان در آمده اید چه کرده اید ؟ آیا مَلَکات ماه رمضان را همراهتان دارید یا ندارید ؟ به یک بنده خدایی گفتم که من از حج آمدم گاهاً در آینه به خودم نگاه میکنم می بینم از قلب من یک نوری میزند انگار لامپ است و دنبال نور می گردم ببینم از جایی شاید انعکاس می کند . خندید گفت : هر کس به حج می رود و می آید این نور را به همراه خود می آورد به تمام کسانی که زحمت می کشند به حج می روند و می آیند تا چهل روز این نور داده می شود . گفتم : خب بعد از چهل روز چه ؟ گفت : پایان این چهل روز اگر تا  این چهل روز برسد تو توانستی این نور را نگه داری و پایت را از مرز بیرون نگذاشتی می گویند این لیاقت دارد چهل روز دیگر هم به او بدهیم ببینیم چکار می کند ؟ ببینیم چکار می کند تا یکسال . اگر تا یکسال توانستی آن نور را نگه داری بعد از آن می گویند این  صاحب این نور است . خداوند در قرآن می گوید : می فرستیمشان به محشر وارد بشوند در حالیکه نور آنها در سمت راستشان در پیش رویشان در حرکت است . ببینید خیلی برای شما گفتنی دارم ، خیلی چیزها را دلم می خواهد بگویم ، ولی اگر شما دور نشوید از خیلی خصلت ها ، نمی شود اینها را فهمید . از من دور شوید بلافاصله شیطان می گوید : تو گوش کردی به این حرف ها . ببین خود او دارد چه می کند ، ببین با این می خندید ، دیدید به او اخم کرد .چه ربطی دارد ؟ تو چکار داری به این کارها ؟ شیطان شما را رها نمی کند . خطبه شعبانیه پیامبر به دادم رسیده است . خیلی دست و پا زدم ، من مدت هاست دارم دست و پا میزنم ، بین همه دست و پا میزنم ، نه اینکه فکر کنید شما را می گویم  به نزدیکان خودم هم می گویم به فرزندانم خودم هم می گویم ، خانواده ام نه فقط خدایی نکرده شما را بگویم . خیلی خواستم از خدا که یک چیزی به من نشان بدهد که به آن چنگ بزنم و جلو بروم و خطبه شعبانیه نجاتم داد من خطبه شعبانیه را زود می بستم ؛ یک جمله یک بنده خدا باعث شد نبندم این دفتر را . چون می خواستم قبل از حج رفتنم بحث خطبه شعبانیه و یک مقدار ماه رمضان بسته شود ولی حرف ایشان نگذاشت . یک جلسه آمد و گفت : ممکن آن قسمت انتهایی خطبه شعبانیه را بعداً باز کنی یعنی چه ؟ وقتی نگاه کردم دیدم این خود یک دنیاست ، یک دنیای کاملاً نو ، نوین و شما را به یک زندگی نوین دعوت می کند .  گفتم خب رهایش کنم که چه بشود ؟ نمی بندمش . اگر عمرم باقی بود و برگشتم ادامه اش میدهم الان از آن زمان تا حالا من دارم درباره این فقط دست و پا میزنم هنوز هم چیزی نگفته ام چون خود عالم ورع ورود به آن و در آن سِیر کردن و خروج از آن ، آثارش و تبعاتش اصلاً یک دریا حرف است . عمر من کفاف کند همین را بگویم و شما هم عمرتون کفاف بده همین را بفهمید عملی کنید و برای شما کافیست دیگه نیازی به کسی ندارید .
ما می خواهیم همین را بگوییم که  چکار کنیم . سالیان است دائم به من میگویند چه کار کنیم ؟ می گویم قرآن بخوانید هر چه خدا گفته بکنید انجام دهید ، و هر کاری گفته نکنید انجام ندهید . گاهی اوقات این را می گویم می بینم لبخند می زنند خندشون می گیرد و به نظرشان مسخره می آید و می گویند تو چقدر این را می گویی چیز دیگر بلد نیستی که بگویی ؟ سیره اهل بیت را هم مطالعه کنید و از روی آن یاد بگیرید . می شنوم در ذهن خود می گوید : الله اکبر خوب است همه شان هم تحصیل کرده اند ، خانواده اش هم همه تحصیل کرده اند ، اما مثل مُتحجّرهای چند قرن پیش حرف میزند . امام من که هزار و دویست سال پیش آخرینشان آمده چطور زندگیش را من به خودم منطبق کنم ؟ ولی فی الواقع باید بکنی  میخواهی موفق شوی باید بکنی . میگوید مگر می شود زندگی پیامبر(ص) و امیرالمومنین(ع) و بافت آن زمان مگر منطبق میشود روی این ؟ میشود . من قصه موسی(ع) را می آورم به امروز منطبق میکنم کاش الان دفترم پایین بود یک بخشش را می خواندم یک بخش کوچکش را . ببینید قصه حضرت موسی(ع) امروز من و شماست . چرا نشود ؟ ولی اگر دل نمی دهید به من ؟ من نمی توانم کاری انجام بدهم . من دقیقاً مثل تخم خربزه هایی که می شوییم ، جلوی آفتاب خشکش می کنیم ، خشکِ خشک و میریزید روی تابه دور آن جمع می شوید ، با هم می خندید ، می گویید بخندید تا تخمه ها بخندد دهان باز کند ؛ من مثل آن تخمه های داخل آن تابه هستم . گاهی اوقات که حرارت مرا می کُشد ، با صدا بالا و پایین می پرم ] آن زمان شما متوجه می شوید ؛ آن موقع جیغ که می زنم داد و قال که میکنم تازه می گویید ای داد بی داد امروز عصبانی بود معلوم نیست چه مشکلی داشت . خب من خیلی زمان است که در این تابه دارم می سوزم شما اولادم هستید . من از آقای .... بگویم چون با ایشان خیلی راحتم . آقای ...... در این جلسات چند مرتبه گفتم آقای ...این چی شد ؟ آیا آن چیزی که به ظاهر عمومی بود به شما ربط نداشت گفتم ؟ دیگر چکار کنم ؟ آقای .... هوشیار است ، در کنار اینکه من با این کلامم می خواستم جمع را هوشیار کنم اما نظر من خودش بود ، روشن شد ، تمام شد ؛ خب گفتم دیگر . آقای ... به شما نگفتم ؟ آقای .. برای شما هیچ چیزی نگفتم ؟ گفتم ،  به سهم خودم . من هم نمی گویم من این قدر عالِم نیستم ولی مرا اینجا عالِم می کنند وقتی با شما رو برو می شوم عالِم می شوم . چون باید باشم چون دیگر زبان ، زبان من نیست که حرف می زند اجاره دادم ؛ حلقم و حنجرم را به بهای آخرتم اجاره دادم خب برای شما دارد می گوید . چند بار اینجا اشاره کرده ام فلانی فلان چیز این گونه است . عمومی است و همه هم لبخند زده اند ولی من عملاً به .... حرفم را زده ام ، زده ام ... یا نه ؟ با همه بازیگوشیت ولی فهمیدی . چند بار حرف هایی را که زده ام  از آنها بهره برده ای ؟ خداوکیلی به آن عمل کرده ای ؟ خیلی هایش را ، به خیلی ها هم عمل نکرده ای ، خیلی ها را هم زیر سبیلی رد کرده ای . خب دیگر چکار کنم ؟ شلاق بیاورم ؟
از دوستان جمع : مطلب این است که همه مان به تنگ آمده ایم و می خواهیم کار بد انجام نداده و کار نیک انجام دهیم ولی عملا در صف بد ها ایستاده ایم ، نمی توانیم دل بکنیم . ولی بیاییم همه بگوییم نمی توانیم در بیاییم؟ مگه کجا هستیم که نمی توانیم از آن در بیاییم ؟ بیاییم در جمع بگوییم که چکار کنیم ؛ خیلی ساده است اولاً : به هیچ عنوان رویمان نمی شود بگوییم . اصلاً مگر می شود یک همچنین کاری را انجام داد ؟ ولی کلّ کارهای بد دنیا را جمع کنیم بیاییم اصلاً بگوییم ، چیزی ندارد که ! اصلاً شما بشمارید منتهی به خودمان نچسبانیم آنها را  . کار بد چیست ؟  خوش آیند است ولی چرا انجام می دهیم ؟ و این را من دقیقاً با خودم بارها گفته ام . منظور این است که همه ما که می خواهیم از این حالت در بیاییم یک لحظه با خودمان خلوت کنیم می متوجه می شویم که خیلی بد جایی ایستاده ایم . جایی ایستاده ایم که نه به پدرمان می توانیم بگوییم ، نه به همسرمان می توانیم بگوییم ، نه به برادرمان می توانیم بگوییم ؛ خیلی نامربوط ایستاده ایم . بدی ها را بشماریم ،  بدی واقعاً هویت ندارد . هیچی یعنی خیلی اندک است ولی ما متاسفانه در همان خط مصّرانه ایستاده ایم . ما چکار انجام می دهیم که بد هست ؟ این ها را بشماریم ببینیم چه هست . اول پنجاه درصدش اصلاً قابل گفتن نیست ، زشت است ، یکی بفهمد من آن کارها را انجام می دهم  اصلاً نمی توانم اینجا صحبت کنم ، آبرویم می رود . نصف دیگر را هم که انجام نمی دهم پس اصلاً این بدی هویتی ندارد که ما راجع به آن این قدر صحبت می کنیم . آن نمادهایی که ایشان می گفت می  خواهم این را بگویم : زمانی که ما از صمیم قلب می گوییم که خدایا دیگر انجام نمی دهم ، دیگر نمی بینم ، دیگر نمی روم ، دیگر نمی گویم ، دروغ نمی گویم یا توهین نمی کنم یا غیبت نمی کنم ... می ببیند آدم که یک دفعه سبک شد خیلی سریع ؛ در حالیکه فکر میکردیم عادتی شده واویلا این را چطوری ترکش کنیم . انگار اصلاً هیچ وقت اینکار را نمی کردیم . یعنی از فردا جِداً ورق بر می گردد . متاسفانه ما یک مقدار زیاد خوشگذرانیم این یک مقدار عیب خود من است من به همه چیز با دید مثبت نگاه می کنم . خب خیلی خوب است ، واقعاً درد نیست  همه اش خوشی است . عیب آن این است که آدم خوشگذران می شود این بد است ، خیلی بد است اصلاً ما برای خوشگذرانی نیامده ایم .
استاد : من خیلی ساده از جلسه بعد بیایم اعلام کنم بگویم که آقا ... شما دیگر در اتاق حق ماندن نداری ، جایگاه شما جلوی در است دوستانمان که تشریف می آورند کفش هایشان بگیر وسایل واکس هم دم دست شما میکروفن هم می کِشیم صدا را بشنوی به کفش ها هم واکس بزن ، خوب است ؟ این کار را انجام میدهی ؟ قسم میخورم به خیلی از شماها بگویم دیگر نمی آیید . آقای ...به شما بگویم چه ؟ خدا وکیلی از صمیم قلبت بگو ، انجام می دهی ؟ میگوید آخر من خسته و هلاک از محل کار آمده ام حالا هم اینجا بنشینم و کفش واکس بزنم . انجام میدهی ؟ انجام نمی دهی . درست است ؟ به آن فکر کن . آقای.... شما چی ؟ اولین چیزی که به ذهنت آمد را بگو . ایشان می گویند که من اولش به این فکر کردم شما با آقا ... حرف می زدید که چرا من نروم بنشینم واکس بزنم ؟  آقا... شما چی ؟ من یک جمله گفتم چند بازخورد پاسخس دارم . خودش گفت :  انجام می دهم چه اشکالی دارد . گفتم : آقای .... شما چه ؟ ماند چکار کند ، اصلاً منظور من چه  بود ! چون وکیل است ، چون استدلال می کند ، به سرعت دارد با مغزش استدلال می کند این جمله را گفت : چرا من را عنوان کرد ؟ منظور او چیست ؟ چه می خواهد بگوید ؟  نمی خواهد اول به من جواب بدهد که بعد در مقابل استدلال من جا بماند ، صبر می کند . درست است ؟
از دوستان جمع : این سِیری که شما می گویید درست است . یعنی من فکر کردم جواب به شما ندادم اما جواب این است که اگر اعتقاد داشته باشم که درست است انجام می دهم .
استاد : اگر . به آقای .... گفتم گفت اولین فکر من این بود که چرا من این کار را انجام ندهم . به آقا .... گفتم شما انجام می دهی ؟ می گوید که اصلاً به این فکر نمی کند که سوال می کنم ، تو را بگذارم انجام می دهی ؟ می گوید که من با خودم فکر کردم که شما این حرف را زدید تا او را از اتاق خارج کنید .
من اولین فکر را می خواهم اگر به .... فرصت می دادم فکر دوم خودش را می گفت ، نه ،   همان اولی را می خواهم . شما متوجه شدید چه اتفاقی افتاد ؟ با دانه دانه شما این کار را بکنم همین می شود .
من یک جمله گفتم . حرف زیادی زدم ؟  گفتم آقا.... جلسه بعد در اتاقت را ببند دیگر داخل اتاق نباش ، جای شما جلوی در است دوستان که می آیند با احترام کفش ها را بگیر ، یک دستمال بکش ، یک واکس هم بزن همان جا هم بنشین صحبتها را گوش کن ؛ انجام می دهی ؟ گفت : چرا انجام ندهم ؟  البته ناگفته نماند این جمله را گفت ولی صادقانه اش این بود که در قلبش انگار یک چیزی تکان خورد ، چون برتر بودن آدم ها می شکند . آقا بشکن ، برتر بودن خود را بشکن . مگر راه چاره نمی خواهی ؟ مدام به من می گویی یک راه حل بگو ، برتر بودنت را بشکن . اگر من می گفتم که آقای .... جلسه بعد می خواهم شما را بگذارم در آبدارخانه . خیلی راحت و به سرعت می گفت چشم . چون از تمیزی خوشش می آید و دوست دارد چایی هم که می خورد خوب باشد ، تمیز باشد ، مطمئن هم نیست آن چیزی که می آورند آن چیزی باشد که خودش دوست می خواهد ، دروغ می گویم ؟ ولی  آن یکی بخش را اگر    می گفتم باز شما هم این طوری صبر می کردی ، فکر می کردی . به جان عزیزترین کسانم که همه شما جزء عزیز ترین کسان من هستید ، بهترین ساعت عمر من زمانی است که اینجا هستم ، بهترین مهمانی من زمانی است که اینجا هستم ، بهترین تفریح من زمانی است که اینجا هستم . خدایا شاهد باش اگر دروغ گفتم آبروی مرا ببر ، ولی من دروغ نمی گویم بهترین من با شماست . من اصلاً قصد ندارم کسی را اذیّت کنم ، قصد ندارم کسی را کوچک کنم ، قصد ندارم برای کسی اثبات کنم که شما دروغ می گویی ! من از بچه خودم شروع کردم . اگر از جلسه بعد من بگویم آقای ... شما تنها بیا و همسر و فرزندت را نیاور ، چکار میکنی ؟  نمی آیم .
از دوستان جمع : حتماً درست است .
استاد : حتماً درست است ، ولی شما چکار می کنی ؟ در حالیکه بسیار به اینجا معتقد است ، بسیار خود من را دوست دارد . من همه این ها را می دانم ف حرفم را روی هوا نمی اندازم . بین ما دو نفر اصلاً یک رابطه ی قلبی وجود دارد . ولی با همه ی اینها می گوید اول به آن فکر میکنم . باید همه بریزید پایین . متوجه منظورم می شوید ؟ بعد آن وقت تازه تازه می توانیم بلندتان کنیم .
از دوستان جمع : اینکه شما می گویید بریزید پایین ، حتما نسخه ایست که شما درست میدانید و حتما نسخه ماست ولی من به عنوان مخاطب شما می پرسم که برای ریختن پایین باید عقل و دلمان قانع بشود و بریزد ؟
استاد : بله . من این همه وقت است دارم تربیت می کنم .
ادامه صحبت از جمع : خب پس چرا نمی ریزد .
استاد : خب برای این که تربیت نشده است . بچه را تربیت می کنی به او یاد می دهی دوچرخه سواری را اینگونه انجام می دهند ولی دوست نمی دارد ، صد دفعه دیگر هم که او را ببری باز می گوید : وای پایم را از این طرفی باید بگذارم یا از آن طرفی باید بگذارم ؟
از دوستان جمع : نه ، من حرفم این است که عقل و دل ما اقناع نمی شود یا نمی خواهیم که بشود ؟ مقاومت داریم می کنیم ؟ پس چرا داریم می آییم ؟ من این ها را نمی توانم جمع کنم . داریم می آییم ولی نمی خواهیم بیاییم ؟
استاد : نمی خواهید که بشود . نه شما می خواهید بیایید منتهی میانه . همه دوست دارند که بیایند ولی نمی شود این قدر هم سخت نباشد ؟ خیلی سخت است . من هم می خواهم به شما بگویم که عزیز من سخت است ولی می شود ، بهشت را به بهانه نمی دهند به بها می دهند . بهایش را بده ، بگیر ؛ مگر می شود که بهایش را ندهی و تحویل بگیری ؟ شما خودتان وکیل هستید دو ضربدر دو فقط می شود چهار تا ، نه پنج تا ، نه سه تا . درست است ؟ من هم دو ضربدر دو گفتم . بهشت را به بها می دهند نه به بهانه . حالا امروز آدم خوبی بودی خداوند گفته است یک دانه را ده تا می دهم من هم سعی می کنم در قبال چیز هایی که نمی خواهم انجام بدهم ، در عوض کار های خوب دیگری انجام می دهم این ها به آن در . اصلاً شوخی نداریم ؛ برای دنیا بله کافی است ولی اگر می خواهی آن مراتب عالیه را طی کنی نمی توانی طی کنی . بزرگترین عارفان دنیا در دین ما وقتی شرح حالشان را مطالعه میکنی در حجره های کاروانسرا ها یا حوزه های علمیه در کمترین درآمد ، بیشترین قناعت ، بریده شدن از وابستگی ها دوره گذرانده اند . تازه همه آنهایی که گذراندند به سر منزل نرسیده اند چون تحمل نکردند وسط کار زیرآبی رفته اند . کمتر کسی مثل آقای قاضی بزرگ می شود ، سیّد علی آقای قاضی که بالاخره می رسد ، همه نمی رسند . پس یک مقدار مشکل است ، به این فکر کنید خیلی باید فکر کنید ، خیلی باید دلتان را راضی کنید ، باز هم بیایید ولی انتظارتان دیگر بالا نباشد . هر چه دارید و ندارید از دست می دهید خیلی زود در ازای خواستهای نا به جایتان ، توقعات نا به جایتان . اینقدر توقعات نا بجا دارید کوه های عظیم از آن ساخته می شود . چه خبرتان است ؟ که هستید ؟ خانم ، پسر به خواستگاریش می رود همه چیز می خواهد ، تو که هستی ؟  می گوید : پدر من مِلک دارد ، خانه ، زندگی ما این چنین است . از پدرت سوال کن روزی که زن گرفتی این قدر داشتی ؟ این هم وقتی سن پدر تو شد همان قدر خواهد داشت . خب اتفاق می افتد ، چه اتفاقی ؟ بمان ، بمان عزیزم همدیگر را زمانی که می خواهیم به جهان آخرت وارد  شویم می بینیم .  تمام شد عمر ، نه جفتی نه تجربه ای و نه زندگی ای . حالا آن کسی که زندگی بدی دارد  می دانید چه می گوید ؟ می گوید : اوه حالا خیال می کند خیلی تحفه است ، آدم شوهر کند ، ازدواج کند . خیلی تحفه است می دانید چرا ؟ چون خیلی دق ها را می خوری ، خیلی سختی ها را میکشی ، ترقی میکنی . اگر او نباشد تو اصلاً این دق ها را نداری . شما هم دق هستید برای آقایان . بالعکس آقا چرا زن نمی گیری ؟ می گوید : بی خیال حوصله داری بگذارید زندگیمان را بکنیم ! راست میگوید ، زندگیت را بکن وقتی به آن جهان بخواهی وارد شوی همدیگر را می بینیم . اگر مُرده بودم می آیم ، میگویم خب الان چطوری ؟ دستش خالی ، آویزان . پس کجاست تجربیاتت ؟ پس کجاست کوله بارت ؟ می گوید : آخر با چه می خواستم تجربه کنم ؟
از دوستان جمع : نمی شد حالا یک ذره بگذارید ما برای چند ثانیه هم که شده شما در جا نگویید خانم ها هم هستند ؟
استاد : نه خانم اصلاٌ نمی شود ؛ این یکی در مرام من نمی گنجد ، می دانید چرا ؟ چون وقتی اینجا صحبت می کنم ، نه زن هستم و نه مرد ؛ برایم هم هیچ فرقی نمی کند که کدام طرف می سوزد . هر دو طرف با هم باید بسوزد ؛ برای همین اصلاً مهم نیست هیچ تعصّبی نه روی خانم ها دارم ، نه روی آقایان دارم خیالم جمع است .
از دوستان جمع : مجموعه مطالبی که آقا ... شروع کردند . و مطالبی که بقیه دوستان عنوان کردند من به ذهنم آمد که ما یک کلید واژه ای در قرآن داریم که اگر به آن توجه بکنیم شاید خیلی از مسائل ما حل شود . آقای .... خوب اشاره کردند تعداد بدی ها شاید نسبت به خوبی ها خیلی کم باشد ولی چرا ما اصرار داریم به سراغ آنها برویم و انجامش بدهیم ؟ یاد می آید یک نکته ای را در احکام یک بزرگی می گفت . می گفت : خداوند دایره  حلالش را خیلی خیلی باز کرد ، فقط یک چند تایی را گفت حرام است . این همه حلال را رها می کنیم اصرار داریم برویم آن چند تا حرام را انجام بدهیم . مطالبی را هم که آقای ... فرمودند به ذهنم آمد که آیه قرآنی می فرماید : خُلِقَ الاِنسانُ هَلوعاً ؛ ما انسان را حریص خلق کردیم . شاید همین حرص است که ما را به همه طرف می کشاند ؛ حتی آن زمانی که می خواهیم آدم خوبی بشویم . حالا شاید در یک جا اسمش را بگذاریم از خودمان انتظار زیاد داریم ، توقع زیاد داریم . شاید اگر بخواهیم خوب بشویم در آنجا هم نباید حرص بزنیم ، اگر آرام آرام برویم جلو پایدار برایمان باقی می ماند . شاید بخواهم مطلبم را این گونه بگویم : شاید برای خوب شدن واقعی ، کافی است حرص را در وجود خودمان کمرنگش کنیم ؛ نگویم از بین ببریم که خیلی سخت است . این که اینجا می آییم ، خب می خواهیم بیاییم خوب بشویم . ولی آن صفت درونمان و وجودیمان شاید کار را برای ما سخت می کند اگر می خواهیم آرام آرام برویم و خوب برویم کافی است بر روی صفت حرص خود کار کنیم  .    همین حرص است که نمی گذارد ما آرامش داشته باشیم هر کسی که حرصی زیاد بخورد یعنی آرامش ندارد . و من می گویم اگر می خواهیم خودمان را محک بزنیم ببینیم  بنده خوب خدا هستیم یا نه ؟ ببینیم چقدر آرامش داریم . خداوند باز هم می فرماید : اَلا بذِکرِالله تَطمَئِنُ القُلوُب ؛ کسی که ذکرالله داشته باشد قلب آرامی دارد . حالا این ذکرالله را من یک مقدار باز کنم . ذکرالله یعنی این که ما کلام الله را بشنویم ، آن را از زبان ولی الله بشنویم ؛ برای محک زدن آن به حکم الله دقت کنیم . کلام الله ، وَلیُّ الله ، ذکرالله ؛  میخواهیم رفتار خود را بسنجیم إِتَقّوُالله را داشته باشیم ، تقوای الهی را که شما به آن اشاره کردید . هدف ، پیش روی ما کجاست ؟ الی الله را ببینیم ، چه زمان هایی را داشته باشیم ؟ ایام الله را داشته باشیم . یعنی اگر یک نفر کلام خدا را بشنود ، ولیّ خدا را برای این شنیدن مد نظر داشته باشد ، قضاوتش بر اعمالش حکم خدا باشد . بدی یا خوبی هایی که گفته شده است . در رفتارش تقوای الهی را پیشه بکند و در نهایت رو به سوی خدا داشته باشد در همه ایام ها این می شود ذکر الله  . این آدم دائم الذکر است ، نه اینکه دائما دارد صلوات می فرستد نه . این آدم دائما دارد ذکر می گوید و اگر این طوری  بشود آدم آرامی است . دیروز و روز قبلش یک اتفاقی برای من افتاده بود یک مقدار آرامش من به هم خورده بود ؛ بعد وقتی که داشتم فکر می کردم دیدم آن موضوع نیست که این عامل را ایجاد کرده این من هستم چون در این جاها کم آوردم به هم ریخته ام . اگر وجودم را دریا بکنم با اولین نسیم به هم نمی ریزد ! معلوم است که عمقم به هر دلیلی کم شده است ؛ شده ام یک رودخانه کم عمق حالا هر نسیمی می آید من را دارد به هم می ریزد . اگر آدمی باشم که در واقع ذکر الله را دائماً داشته باشم به این ترتیب ، آرام خواهم بود ، دیگر به سراغ بدی ها نخواهم رفت . حرص در وجودم نیست و این حرص من را به بدی ها نمی کشاند . حتی قرآن در مورد پیامبر هم اشاره می کند . چرا این قدر حریصی برای هدایت دیگران ؟ این خیلی مطلب بزرگی است من فقط اشاره مختصری دارم می گویم . حرص پیامبر برای خوب کردن ما
بوده است . حالا حرص خودمان چیست ؟ آنجا که حرص هست نهیب می خورد ، حرص نزن ! آن کسی که قرار است هدایت شود خدا هدایتش می کند ، وسیله اش می شوی .
استاد : هر کجا خشم بود ، عصبانیت بود ، ایمان نیست . هر کجا خشم بود ، عصبانیت بود ، تندی بود ، رفتار زشت بود ایمان نیست ؛ خدا نیست ، پیامبر نیست ، امام نیست ، کلام خدا نیست . ما حتی وقتی با دشمن می جنگیم برای دین مان ، عصبانیت نداریم ، وظیفه داریم .
از دوستان جمع : می خوام تشکر بکنم از خانم ... برای من خیلی جالب بود . ولی یک چیزی را وظیفه خودم دانستم که یادآوری کنم . قرآن می فرماید : که با یاد خدا دل ها آرام می گیرد . شما اگر خیلی خیلی سنگ بزرگ بزنید علامت نزدن است . نصف مردم اینجا نا امید می شوند و بقیه آدم ها که می شوند می گویند نه این ها اصلاً غیر ممکن است . و همان یک ذره کار خودشان را هم رها می کنند ؛ قران به سادگی می گوید : به یاد خدا دل ها آرام می گیرد . یعنی اگر یاد خدا را همیشه داشته باشیم ، انشاالله در مراحل بعدی یک روزی هم می رسیم به چیز هایی که ایشان فرمودند .

 

 

 

نوشتن دیدگاه





تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید