منو

شنبه, 31 شهریور 1397 - Sat 09 22 2018

A+ A A-

جلسه پانزدهم ادب جسم خیال عقل وقلب

بسم‌الله الرحمن الرحيم


سؤال از جمع : بسم ا.. الرحمن الرحیم . چند بار این جمله را شما بیان کردید که چند نفر ، انتخاب می‌کنم برای ادامه مسیر. سؤال من این است آیا اون کسانی که در مسیر قرار گرفتند و فرض بفرمائید اگر روزی قرار باشد انتخاب شوند کسانی هستند که فقط این اذکاری که شما در چله های مختلف ، ماه‌های مختلف روزهای مختلف می گویید این‌ها را انجام می‌دهد؟ یا نه آدم‌هایی هستند که سعی می‌کنند  آدم‌های بااخلاقی باشند ، رذیلت‌های را دور کنند ، فضیلت‌های را به دست آورند و سعی‌شان هم در اون زمینه انجام می‌دهند، اما ممکن است به پای بقیه نرسند یا نه هر دو؟کسانی هستند که هم تلاش می‌کنند قسمت اخلاق را رعایت کنند وهم اون اذکاری شما  می گویید مو به مو دقت می‌کنند انجام دهند . اگر این بخش سوم باشد اون گروهی که شاغل هستند و شرایط را اونجوری که شما می فرمایید نمی توانند انجام دهند یا مثلا فرض بفرمائید یکروز در شرایطی هستند که به لحاظ جسمی، حالت روحی، شرایط شغلی، نمی توانند. بعد اون روز بعدش قضا را بجا می آورند، اینها جزء کدام گروه هستند ؟ یعنی فرض بفرمائید اگر من بخواهم بروم جز انتخاب شدگان شما بشوم از حالا چه کاری را باید انجام بدهم که استادم بپسندد و بگوید این کار اولی است بر کارهای دیگر ؟
پاسخ استاد : بگذارید من یک چیزی بگویم که جواب شما را داده باشم . یک نکته کوتاهی را امروز مطالعه می کردم منتهی چون منبع اش را نتوانستم پیدا کنم نمی خواستم اینجا بیان کنم. امیرالمؤمنین(ع) در یک ایام بخصوصی در شبها هزار رکعت نماز می خواندند. پیامبر (ص) که متوجه شدند و شنیدند فرمودند که یا علی خیلی خوب است ، خیلی عالی است، ولی اگر دو رکعت نماز با عقل قدسی بخوانی با اون هزار رکعت برابری می کند . خوب اینها برای من یک وقتهایی ساعت ها فکر می آورد . گاها روزها بهش فکر می کنم . دیدم من هم قبول دارم . منم قبول دارم .اگر شما توجه کنید خیلی از مواقع وقتی جای زیارتی می رویم، می گویم که آداب زیارت را بجا آورید ،ادای احترام ،ادب ،اذن دخول گرفتن، داریم  خانه یک بزرگ میروید . اجازه بگیرید بروید داخل . سرتان را نیندازید پائین وارد شوید . تمام اینها را انجام دهید . وقتی شما اونجا رفتید و در اون خانه، وارد شدید به صاحبخانه سلام می کنید و ادای احترام می کنید . ما اونجا دو رکعت نماز برای صاحبخانه می خوانیم . من مرامم چنین است. اگر به منزل شما مهمان باشم بیایم اگر بخصوص زمان طولانی باشد و غذا منزل شما باشم بطور حتم اگر نماز در منزل شما بخوانم یک دو رکعتی برای اون صاحبخانه می خوانم . می خوانم به این نیت که زندگیش برقرار باشد ، پاینده باشد ، موفق باشد ، زیر سایه حق هم باشد . هیچوقت هم به صاحبخانه نمی گویم مگر اینکه خیلی به من نزدیک باشد ، که بگویم. اما اگر نه به یک صرف چای و شیرینی باشد و بخواهم از اونجا خارج شوم و بدانم نمی مانم قبل از ورود حقش را می دهم . صلوات می فرستم ، حمد می فرستم ، توحید می خوانم والی آخر. پس ببینید ما آداب مهمانی را رعایت می کنیم . من یعنی اینطوری زندگی میکنم و عادت کردم.  حالا شما را نمی دانم، اما غیر از اون می گویم که همش را بالا و پائین نشو. میرود و می آید می گوید صد رکعت نماز خواندم . صد رکعت نماز خواندی آیا در یک رکعتش نور حق را دیدی؟ولی  اینها را معمولا سعی می کنم نگویم، برای اینکه آدمهایی که با صد رکعت نمازشان دلخوش هستند دلخوش باقی بمانند . اگر یکروزی خدابخواهد بنده اش را وادار می کند دو رکعت بخواند ، اونجوری بخواند . لااقل یکبار در عمرش ، یکبار در عمرش . اونجوری بخواند، که نور حق را در نماز ببیند. پس من چیکاره هستم که بگویم. بنابراین هیچی نمی گویم . حالا دوست عزیز کسی بخواهد به اون درجه برسد، من کسانی را می شناسم یکدونه ذکر مستحب هم نمی کند . اصلا مجالست با اینها ، انتخاب من است که بشینم باهاشون حرف بزنم .
ادامه صحبت از جمع : خوب بفرمائید اون چه ویژگی دارد ؟
ادامه پاسخ از استاد:اتفاقا امروز می خواهم راجع به اینجور آدمها حرف بزنم. امروز اومده بودم که به شما بگویم دوستان من ، عزیزان من، آیا به مرحله رسیدید که همه کارهایتان هدفمند باشد ؟همه چیزتان هدفمند باشد . من می گویم که حسینیه کسی میاد باید پوشش کامل باشد . در حسینیه گفتگوها باید تعیین شده باشد ، چشم ها باید پاک باشد ، رفتارها باید درست باشد . اینها مال حسینیه است دیگر! ما گفتیم . آیا منظور اینست که خارج از حسینیه هر مدل می خواهد باشد ؟ الان یک دو سال است اهرم فشار را گذاشتم بر اینکه همه جا اینجوری باشد ولی خیلی جواب نداده هنوز . قبلا می گفتم لااقل اینجا میاد بگذار درست بیاد اونجوری که باید باشه بیاد ان شاءا.. بیرون هم رعایت می کند . اما امروز می گویم خونتون مهمان دعوت می کنید آیا مهمانی داخل خانه تان ، مهمانی که شما را دعوت می کنند شما تشریف می برید آیا هدفمند هست ؟ یعنی چی؟ یعنی اعمال و رفتار اینطوری کلاسه شده در یک محدوده قرار گرفته است ؟ شما منو حسینیه اینطوری می بینید با این روپوش مشکی ، با این مقنعه می بینید . با روسری هم دیدید . روسری بزرگ هم سرم می کنم . با روسری هم منو دیدید. همین روپوش همین مقنعه. همین روپوش همین روسری . خونه شما هم بیایم با همین می آیم . اگر در کوچه و بازار موقع خرید هم منو ببینید همان را می بینید .عروسی هم بروم همونجوری می روم . مجلس عزا هم بروم باز همونجوری میروم . مجلس عزاست مشکی سرم می کنم ولی باز هم همین روپوش مشکیه تنم می کنم . هدفمند بودن رفتارها یعنی این . رفتارهای شما آیا شکل گرفته است ؟ آیا در مسیر آنچه که حق می گوید قرار گرفته است ؟ یا اینکه نه هنوزه که هنوزه درگیری که لباس حسینیه این هست، لباس مهمانی خانوم فلانی این هست ، خانه خانم فلانی می رویم یک چیز دیگه است . اگر اینجوری هستید هزار سال عبادت کن بدو .
ادامه صحبت از جمع : حاج خانوم منظورتان حفظ حجابش هست دیگر ؟
ادامه صحبت از استاد : حالا بگذار از حجاب شروع کردم .اولین قدمم هست . بله ! اصولش حفظ حجابش است . این ظاهر آدمها. ظاهرتان آیا همیشه و در تمامی محافل تحت حکم خداست یا نه ؟ بهش فکر کنید . فکر نکنید رو هوا این را می گویم . فکر نکنید آخ آخ من برای فلانی تعریف کردم عروسی رفته بودیم اینجوری اینجوری پوشیده بودم ،نگاه کن  عجب جنس جلبی داره فورا رفت گذاشت دست خانوم. بنده دیگر حوصله ندارم حرفهای شما را گوش کنم . اونم به خصوص این اراجیف . اصلا و ابدا. دیگه حوصله ندارم . یک وقتی گوش میکردم ، نصیحت می کردم دیگه حالش را ندارم . دیگه از پا افتادم . اصلا اینطوری نیست . می بینمتون . آخه لازم نیست که من جز و جلا بکنم . همینجوری که نگاه می کنم پشت صفحه ات را می بینم . چه احتیاجی است این یکی بیاد به من بگوید . این آقای م . ف بالا بروی پایین بیای همیشه اینجوری لباس می پوشد . درست می گویم ؟ هر کجا بری باهاش این ریختی می پوشد . چون اینورش این ریختیه. پشت و روش هم کنی همین ریختی هست. دیگر چه لزومی دارد من از چه کسی سؤال کنم، اما می خواهید بهتون بگویم بعضی هایتان این ریختی هست ، اون طرفتان اون ریختی است ؟ تمام ذکرهای من هم کامل انجام می دهد . این تسبیح یا صلوات شماره دائم دستش هست ، همه ذکرهایم هم یک دانه مو لای درزش نمی رود اما قبولش ندارم . من که قبولش ندارم، که پر ناچیز روی زمین هستم، ببینید خدا چه جوری قبولش دارد ؟حالا دوست عزیز تمام محافلتان را هدفمند کنید . مگر نمی خواهید برسید به اونجا ؟
اجتماعات را هدفمند کنیم . اجتماعات مختلف هر کدام از ما می گذرانیم . حالا محافل خانوادگی و دوستانه یک بخش است ، عروسی ها و عزاها یک بخش است ، محل کار یک بخش است ، سفرهای زیارتی و تفریحی بخش های دیگرش هست . همینطور شما اگر مطلب را پی بگیرید و جلو روید، مجامع مختلفی شما حضور پیدا می کنید . حتی وقتی که توی تاکسی حضور پیدا میکنید ، در اتوبوس و مترو حضور پیدا می کنید . تمام اینها مراحلی است که شما در اوقات روزتان باهاش مواجه می شوید . یکی از دلایل سرخوردگیهای ما در زندگیمان ، در طاعات و عباداتمان و در برخوردهای مهم اجتماعیمان، یکی از دلایل سرخوردگی های ما، در این اجتماعات بر می گردد به اینکه ما نیاموختیم که تمام این برخوردهایمان، بر اساس هدفی باید هدایت شود . یک هدفی را در مدنظر قرار میدهیم و برای رسیدن به اون هدف یک مجرایی را برای خودمان انتخاب می کنیم و در اون مجرا حرکت می کنیم . شما از اینجا می خواهیدرشت تشریف ببرید . اگر در بدو حرکت، ندانید کدام جاده را میخواهید بروید . یکخورده از اینطرف میروید، می بینید نه بابا دور می شود ، یکخورده از اینوری می روید، می گوید نه بابا حیف نیست اتوبان را ول کنم ؟ دوباره بر میگردی اتوبان را می روی . چقدر شما باختید ؟ و سفری را که می توانستید در سه ساعت یا چهار ساعت حداکثر طی کنید هفت ساعت ، هشت ساعت طول کشید . وقتی رسید از این سفرت سرخورده و کلافه ای . چرا ؟ چون شما یک مجرا و یک روند حرکتی صحیح را از قبل انتخاب نکرده بودید . نتیجتاً باختید  و کلی از زمانت را از دست دادی. خیلی از تورهای سیاحتی یک روزه می برند نمک آبرود . من اصلا تصورش را که می کنم رعشه می گیرم . یکروزه بروم نمک آبرود، برگردم . حالا اگر راننده یا لیدر گروه بخواهد همچین دسته گلی را آب بدهد، شما فکر می کنید چه اتفاقی می افتد ؟ پس می بینید که برای اینکه موفق باشید ، چون همه تلاش می کنیم موفق باشیم . یکسری موفقیت دنیایی مدنظر است، یکسری هم حالا در این جمع موفقیت های عقبی و روحانی و معنوی مدنظرشان است. اما پیش می روند چون مجرا درست انتخاب نکردند،جهت یابی را درست انتخاب نکردند، چارچوب نداشتند خسر الدنیا و آلاخرت می شوند . چون در دنیا نصفه نیمه کیف کرده است .یک ذره کیف کرده یک ذره هم عذاب وجدان .در عقبی هم یقه اش را می گیرند . می گویند تو شعور داشتی و می فهمیدی غلط است و اینکار رو کردی ؟ می گوید نه من پشیمان شدم می گویند تو  می دانستی . بله ! پشیمان شدی ولی همان موقع که انجام میدادی می دانستی. پس حالا بخور ، بچش عذاب جهنم را . چرا ؟ چون درست انتخاب نکرده است . دعا می کنید ، ذکر فراوان می کنید حاجت می خواهیم . موفقیتی حاصل نمیشود . خدا رحمت کند مادر بزرگ مرا . هر وقت که یکجای تنگی گیر می کردیم مادرم  می گفت : " ننه جان یک دعایی بکن این گره باز شود . تو دعا کن من یک پیراهن خوشگل هم واسه تو می دوزم ." .  مادربزرگم نماز یومیه اش راهم، یادش می رفت بخواند . من هرگز هم ندیدم بشیند و ذکر کند . وقتی من کنارش قرار گرفتم اینقدر سنش بالا بود که روزه گرفتنش را هم ندیدم . یک نماز بود . یک نماز یومیه . همیشه هم در جواب، چشم نمی گفت ، بعضی اوقات می گفت باشه ننه چشم . این دستش را بالا می آورد زیر لب با خودش زمزمه می کرد و می گفت : " باشه ننه ان شاءا.. درست می شود ." .  در اسرع وقت مشکل ما حل می شد . چرا ؟ من بابا ساعتها ذکر میکنم ، ختم صلوات چهارده هزارتایی بر می دارم پس چرا من دعا می کنم خبری نیست ؟ هی باید دنبالش بدوم . چرا ؟ پس ذکر بسیار، عالیست . در پشبرد شما، در راهتان کمک کننده است اما یک پیش نیاز لازم داریم . مثل واحد های دانشگاهی( ماشاءا.. دانشگاهی هم که اینجا داریم . ) بعضی از واحدهای دانشگاهی اگر پیش نیازش را نگذرانی خود واحد هم بگذرونی ول معطلی. اون موقع که من دانشگاه می رفتم کامپیوتر نبود نتیجتاً کلاه می گذاشتیم سر بخش های مختلف یک واحد بر می داشتیم می گفتیم عیب نداره نمی فهمند اینها حالیشون نمی شود . می خواندیم می خواندیم آخر ترم که امتحان می دادیم می گفت قبول شدی ولی فایده نداره چون نمره ات توی کارنامه نمی رود چون تو پیش نیازش را نگذرانده بودی. بعضی از مسائل یک پیش نیاز می خواهد . اگر قرار باشد ذکر شما در پیشبردن شما در مسیر معنویت راه گشا باشد پیش نیاز می خواهد تا اون پیش نیاز را نداشته باشی اصلا و ابدا . حالا باز می گویند حکم می دهد . خب بابا، اعتقاد من اینست . من اعتقادم این هست که دعا هم جایی ثبت نمی شود ، درگیر هم نمی شود . اعتقاد من اینست . خوب پیش نیازها چی هست ؟ پیش نیاز ها خیلی ساده است . رأس تمام پیش نیازها یک چیز است . تمام حرکت هایتان برای خدا باشد . از صبح تا حالا که از خواب بلند شدید تا اینجا رسیدید چند تا کار کردی نظر اون را جلب کنی، اون یکی خوشش بیاد به تو نگاه کند ، این یکی را یک ذره حرصش بدهی چون تو را ناراحت کرده ، جواب اون را هم یکجوری داده باشی پس خدا کو ؟ خدای شما کجاست ؟ تو طاقچه ؟ مثل قرآنها  تو ویترین ؟ خوشگل و خوش هیکل، با تزئینات بسیار . ندیدی این مجسمه هایی که هندی ها درست می کنند بعنوان اعتقاداتشان می گذارند اونجا ؟ کلی هم شمع دورش می چینند ؟ عود هم واسش دود می کنند ، گل هم واسش تو آتش می ریزند ، بوی خوش هم در اطرافش می دهند ، احترامش هم می کنند ؟ شما اون کار هم نمی کنید چون خدای شما پشت شیشه است . اصلا در زندگیتان نقشی ندارد . حالا دنیایی ذکر بکن . خدایی را که پشت شیشه گذاشتی و برایش تفکری نداشتی ، از برای او حرکتی نکردی چگونه پاسخ میگیری؟ من ِپدر و مادر، عمر و جوانی و هر چی دارم و ندارم را می گذارم اولادم را بزرگ میکنم (.مگر نکردید شماها ، مگر پدر و مادرهایتان برای شما نکردند ، مگر پدر و مادر های ما برای ما نکردند ؟ دورِ دنیا اینجوری بوده دیگر . همه مان هم بلا استثناء خوب که بزرگ شدیم و یک قد و قواره ای کشیدیم به مادر و پدرهامون چی گفتیم ؟ گفتیم که هنر نکردی که مرا به دنیا آوردی؟ زحمت کشیدی؟ چه اشکال دارد ؟ منم واسه اولادم زحمت می کشم . نگفتید؟) خدای شما کجاست ؟ خدای شما هر چقدر پیش شما رنگش مشخص ، عطرش بوئیدنی ، نورش بر قلبتان است شما درست می گوئید . هرچه کم رنگتر و بی رنگتر و بی عطر و بو و بی جایگاه است شما خلاف می روید . حالا می خواهید کلاس معنوی شرکت کنید خوب اون باید انتخابت کند من چه کاره ام ؟ خود من هم کلی جون کندم تا اینجا رسیدم . حالا همینش هم زیر پاهام یخ گذاشتند . هی هر دم، یک سُری می خورم به هر زحمتی هست، اینجا و اونجا را می گیرم می ایستم که نروم تا اون پائین. چون می کشندمرا تا پائین . کم ذکر کردم؟ فقط ذکرهایی که به شما دادم اونم تازه از جایی که دوستان داشتند .  (خودم که اصلا یادداشت نمی کردم .چرا یادداشت نمی کردم ؟چون فکر می کردم اصلا مال من نیست . چیزی که مال من نیست چرا ازش یک نسخه توی پرونده نگهدارم ؟ من پستجی هستم . اگر این پستچی ها بخواهند از هر نامه های که می رسانند یک نسخه اش را در بایگانی نگه دارند بدبختها زیر کاغذها مردند . من پستچی هستم . من را چه به این کارها؟ مرا چه به این حرفها . خوب ! پستچی کرد و کرد و کرد یکهو گفتند ذکرهایت را جمع کن . ای داد و بیداد .  ذکرهای من کو ؟ خوب دوستان ذکرهایتان را بیاورید . دوستان عنایت کردند ،قدیمی ترها که خیلی کمتر ، ماشاءا..  خیلی هنرمند بودند ذکرهایشان خیلی کمتر .باز به هر حال یک تعدادی پیدا شد که ذکرهایشان منظم بود .) حالا با این ذکرها چیکار باید بکنم نمیدانم ولی حجمش را نگاه کردم . بعد امروز وقتی به متن هایش نگاه می کنم، بهره ام نسبت به اون روزی که برای شما خواندم. خیلی فرق می کند چون هر چی به شما دادم، خودم هم ذکر کردم تازه خیلی مضاف بر شما، خودم ذکر کردم حالا امروز که بر میگردم می گویم ای وای ! « یا نور و یا قدوس»  من چطوری این را هزار تا گفتم، یکدانه اش را می گویم غش می کنم . مثل استخری که شنا بلد نیستی می افتی تویش، غرق می شوی من توی آن غرق می شوم . من چطوری اینها را هزار تا گفتم ؟ گاها صدو بیست و چهار هزار تا می گفتم . من چطوری اینها را می گفتم که امروز یکدونه اش را می گویم تو حوضچه اش غرق می شوم . تازه جالب است حوضچه اش را قد هیکل خودم می بینیم . هنوز گندگی حوضچه اش را نمی فهمم . هنوز نمی فهمم . تازه حوضچه اش را قد هیکل خودم می بینم، می ترسم توش خفه شوم . هی سرم را می کشم بالا، میام بیرون . به این کلام خدا دروغ نمیگویم . می خواهید باور کنید می خواهید باور نکنید . زیادی ذکر ، بی معرفت ، بی خدا ،باد هوا است !( نه ! اینطوری هم نیست . این حرفم هم اصلاح کنم . چون بعدا گوشم را می گیرند . ) بهتان می دهند، ولی خوب، تو همان حد بهتان  می دهند نه بیشتر . شما بیشترش را می خواهید . کم می دهید زیاد می خواهید . خوب بهتان نمی دهند . حساب و کتاب دارد . می گوید گردو خانه قاضی بسیار است اما شماره دارد . گردو بسیار است اما شماره دارد . قاضی قضاوت می کند، بر اساس قضاوت و عمل ما، گردو می دهد. پس حواس هایمان را جمع کنیم . یکروزی به شما گفتم عزیزان من، جون من ، من بمیرم بیایید چارچوب بنویسید . یک عده ای نوشتند ،آوردند خوب خیلی هم اصلاح شدند . خدا وکیلیش خیلی اصلاح شدند . اصلا فرم گرفتند . یک فرم درست و حسابی گرفتند . در تمام اعمالشان ولی کم هست . یکروز چارچوب ها قشنگ گنده بود . یک وقتی بود قبر را که می کند قبرکن، می کند چون اینها را با دست می کندند با ماشین نمی کندند. قبرها پهن بود امروز قبرها باریکه باریکه است . مرده را یکوری هم می کنند توش نمی رود . چارچوبت یکروز گَل و گشاد بود، گفتم چارچوب بنویس، نگفتم که تو همان وایستا. تو که حالا بدو. چون اصلا ننوشتی چوب ننوشتنت هم خوردی . چون هنوز میدوی نمی فهمی کجایی . گفتم چارچوب بنویس ننوشتی .نه ! من می دونم . عزیز بنویس . قربونت بروم بنویس . والله نمی دونی ها نمی فهمی ها . این فکر کرد همان چارچوب گنده را می گویم . غافل بود که بعدا این چارچوب را می خواهیم تنگش کنیم کوچک شود. اینقدر تنگش کنیم که این فقط فیکس برود فیکس بیاید . هدفمند برود و بیاید . اونو قت هرجایی که حضور داشته باشد، بیانگر یاد خداست و بیانگر یک آدم مسلمان است . چارچوب ندارد . در یک مهمانی اینچنینی می گردد، تو مهمانی بعدی آنچنانی . تو یک مهمانی، این موسیقی را گوش می کند. توی یکی دیگر گوش نمی کند. چرا نمی کنی ؟ می گوید اینجا جاش نیست . اونجا جاش بود ؟ علت دارد . چوت رأس عملش و تفکرش خدا نیست . رأس عملش چی هست ؟ تفکر مردم . شما چی فکر می کنید ؟ من موسیقی گوش می کنم . هر جا هم باشم همان را گوش می کنم . در خانه خدا هم باشم همان را گوش می کنم در عروسی هم باشم اگر قرار باشه گوش کنم، همان را گوش می کنم هر چیز دیگه باشد گوشهایم را می بندم ذکر می کنم .
بتوانم فرار می کنم ، که نمی روم . الان خیلی وقت است دیگر نمی روم چون تحمل این آدم ها را با این هزار و هفت رنگشان ندارم دیگر. اگر رفتار و عمل تو در خانه ات ، در مهمانی ، در بازار ، در ادارات ، در فلان جا متفاوت است اشکال داری . باز الان می گوید : خب شما پیش یک رئیس می روی و رفتاری که می کنی، عین پیش کسی است که آبدارچی اداره است ؟ حتماً . احترامم ، تکّلمم یک طور است ؛ در پیش رئیس مطالبی را مطرح می کنم که در باب کارمان است . در پیش آبدارچی هم مطالبی را مطرح می کنم که در خور اندازه درک او است ، ولی احترامم یکی است ، محبتم یکی است ، چرا ؟  آبدارچی خیلی خوشرو است ؟ اتفاقاً خیلی آدم بد اخلاقی است ، خیلی هم بی تربیت است ؛ خب پس چرا این طوری احترامش می کنی ؟ چون من اول خدا می بینم ، بعد آبدارچی . وقتی اول خدا را دیدی دهانت قفل می شود دیگر نمی توانی توهین کنی . می گوید : پس این هایی که دائم به ما توهین می کنند چکارشان کنیم ؟ مگر سیره اهل بیت نخواندی ؟ طرف آمد به امام گفت : اگر تو به من حرف بزنی ، من چنین و چنین و چنین خواهم گفت ؛ حضرت فرمودند : تو چنین و چنین و چنان هم که بگویی من هیچ نخواهم گفت . چرا نخواهد گفت ؟ امام بلد نبود جواب بدهد ؟ خدایی ناکرده ناسزا گفتن کار سختی است ؟ یاد نگرفته بود ؟ همه اش را هم بلد بود ، چون ابلیس همیشه بغل آدم ایستاده تو یک دانه خوب بخواهی فکر کنی ، او یک دانه بد بغلش می گذارد ،اصلاً ملاحظه ندارد . پس همه بلد هستند؛ اما چرا امام نمی گوید ؟ چون تا می آید بگوید ، می گوید : خدای من آنجاست، من به خدایم چطوری توهین کنم ؟ ناموفقی ؟ حاجت هایت را نمی گیری ؟ هر کجا می روی کارهایت گره می خورد ؟ هر دری را می زنی رزقت بسته است ؟ می گوید : من نمی دانم چرا هر کاری را دست می زنم گرفتارم ؟ خب چرا برنمی گردی یک نگاهی به خودت بکنی ؟ ببین چهارچوب هایت کجا درزهایش باز شده است ؟ ما هر وقت چهارچوب هایمان لای درزش باز شود از یک جایی سپاه ابلیس ریز ریز ریز از آنجا می آیند داخل ؛ بعد اینها می آیند داخل مگر می شود بیرون فرستاد ؟ خدا من را ببخشد می گویم سپاه ابلیس مثل مورچه ها می ماند ، یک سوراخ باز کنند بیایند داخل خانه ، تو مگر می توانی دیگر بیرونشان کنی ! می خواهی  بِکُشی ، نمی شود . می خو اهی سم بریزی ، دلت نمی آید ؛ ولی رهایشان کنی در گوش و بینی ات هم می روند ، چرا ؟ اولین دفعه یک گوشه، آشغال انداختی ،برنداشتی ای بی ادب ، خب دولا می شدی برمی داشتی آشغالت را ؟ باعث شدی مورچه جمع شد همان جا لانه درست کرد ، سوراخ کرد دیگر هم رها نمی کند . کجاست چهارچوب هایتان ؟ من با مادرشوهرم خوب هستم ، با خواهرشوهرم مشکل دارم . یک خانم عزیزی ،  جوانی، دارای یک بچه کوچک ، شوهر سکته قلبی کرده است، در کما رفته ، از کما خارج شده ، الان منزل مادرش خوابیده و چندان حالش به جا نیست . خانواده پسر آدم های بد ، که من بد نمی دانم چون پنجاه درصد بدی ازا ین طرف است ، پنجاه درصد از آن طرف است . به بنده زنگ زده من چکار کنم ؟ این طوری هستند ، آن طوری هستند من را از خانه بیرون کردند ، من نمی دانم چکار کنم ؟ پدرم می گوید : جدا شو . گفتم : خانم به پدرتان بفرمائید آقای محترم ! شما جای دامادت ، دلت می خواست که زنت برایت چکار کند ؟ خانواده زنت برای تو چکار کنند ؟ دوست می داشتی یک همچنین رفتاری را ؟ چرا این کار را می کند ؟ داماد دژخیم ، مادرشوهر از آن دژخیم تر را دارد می بیند ، اصلاً خدا نمی بیند . خدا کجا بود ؟ هیچ کجا ، اصلاً جا ندارد خدا . ما کلّی رهنمود دادیم ، گفتیم : خیلی خب ، مگر تو نمی خواهی جدا شوی ؟ مگر فکر آینده ات نیستی ؟ چهارماه صبر کن ، اگرزن از شوهر جدا شود چهارماه و ده روز باید صبر کند و حق ازدواج ندارد ، غیر از این است ؟ تو فکرکن جدا شدی ، بمان خانه پدرت ، خانه شوهرت هم نرو ، به خانواده شوهرت هم کاری نداشته باش ، هر دقیقه تلفن پیچشان نکن بگذار این چهارماه و ده روز بگذرد ؛ خدای عالم فرصت به بنده هایش می دهد . به خدا این تلفن ها را که صحبت می کنم زمین می نشینم، بعد از تلفن غش می کنم ، هیچ کسی باور نمی کند . بعد از گذران یک ده ، دوازده روز زنگ زده است ، حاج خانم ، والله پدرم زنگ زد ؛ آنها هم به او گفتند که می تواند برگردد طبقه زیر که خانه شان بوده برود بنشیند ولی به این پسر کار نداشته باشد ، این در رختخواب است تا وقتی که ما بگوییم ! پدرم هم عصبانی شده، گفته باید طلاق بگیری . دیروز رفتیم دادگاه کارهایش را کردم که مِهرم را اجرا بگذارم . مِهرت چه هست ؟ 313 سکه به نام 313 یار امام زمان (عج). یا امام زمان (عج) کی می آیی این گردن های نفهم را بزنی ما هم خلاص شویم ؟ خب دیگر چکار کردی ؟ گفت : یک خانمی در حوزه است ، رئیس حوزه علمّیه است . خواهرم با ایشان صحبت کرده، گفته یک چیز خیلی بدی آمده در خانه تان ، 5 ختم قرآن بگیرید ، یک دانه هم قربانی بکنید ؛ حاج خانم بکنیم ؟ من به تو گفتم چهارماه و ده روز صبر کن ، دهانت را ببند صحبت نکن برای رضای خدا ، گوش نکردی .  پدرت تلفن کرد ، توهین کرد ، داد و بیداد کرد باز هم گوش نکردی . دادگاه هم که رفتی ، مهریه ای را که، پسری که موقع عقد به اندازه 5 تا سکه هم نداشته در جیبش ، 313 سکه به نام یاران امام زمان (عج) گذاشتی گردنش ؛ کجا هستند یاران امام زمان (عج) ؟ مردی که در رختخواب است ، تازه از کُما در آمده ، حال خوشی ندارد مِهرت را گذاشتی اجرا ! می گویم : خب این از کجا پول تو را بدهد ؟ می گوید : ارثیه پدریش است خانه ، خانه ای که این ها آنجا نشستند . الان بحث و گفتگو است آن خانه را بفروشند اگر من آنجا نباشم ، پدرم می گوید : این ارثیه را هپولی می کنند ، خدا کجاست ؟ سر سفره عقد دختر ، پسرهایتان خدا کجاست ؟ خدا کجا حضور دارد ؟ نه در مهریه بستن تان حضور دارد ، نه در شرایط زندگی انتخاب کردنتان حضور دارد ، نه در انتخاب پسر یا انتخاب دخترتان اثر دارد . خانم .... بله ،فلانی را نمی خواهی برای پسرت ؟ می گویم : که چه بشود ؟ می گوید : مال و اموالش خوب است ، خیلی پولدار است ، پدرش هم پول دارد . مگر قرار بود پدر او یا خودش پول بدهند بچه من زندگی کند ؟ مگر بچه من خدا ندارد ؟ من هم که مادرش هستم ، او هم که پدرش است به اینها چیزی نمی دهیم ، اینها خدا دارند ؛ خدایشان می دهد دیگر. مگر غیر از این است ؟ در عقدها و انتخاب هایتان خدا کجاست ؟ اصلاً نیست . وقتی با بقال محله داری خرید می کنی با او می گویی و می خندی با صورت آرایش کرده، خدا کجاست ؟ لباس تنگی که پوشیدی هر تکانی که می خوری ، هر قدمی که می زنی تمام اعضا و جوارحت دیده می شود خدا کجاست ؟ آقای محترم ! می روی مغازه ای که لباس زیر زنانه می فروشد ، چه می خواهی بخری ؟ برای خانمت ؟ مگر خانمت نمی تواند ؟ خودش را ببر محترمانه ، او برود داخل ، تو هم بیرون بایست نگهبانی اش کن با احترام. تا بیاید بیرون برگردان منزل ؛ تو داخل آنجا چکار می کنی ؟ خدا نیست ، خدا در زندگی ما نیست . آمده پیش بنده مشکلش را حل کنم از کراماتش می گوید . اگر کراماتت بدردت می خورد خب مشکلت را حل می کرد ، چرا دیگر آمدی پیش من ؟ به خود امام زمان (عج) اگر گردنم نگذاشته بودند ماهی یک روز با مردم ملاقات داشته باشم هرگز این کار را انجام نمی دادم ؛ من چکاره ام ، من خیلی مرد میدان هستم خدای خودم را نگه دارم . من یک خدا دارم اندازه دلم است ، مرا بس است ، بیا خدای دل من را ببین ، عاشقش می شوی اگر عرضه داری با این عشق زندگی کن ؟ اما عرضه نداری برای این که هنوز نمی توانی گذشت کنی ، برای این که هنوز خیلی چیزها را نمی بخشی . منم نزن ، من می دانم. دروغ می گویی ؛ تو فقط از ابلیس می دانی . می گوید : خانم ... ما 14 ، 15 سالی است این مجالس را می آییم ؛ خب ، هنر کردی ! تا آخر عمرت باید بیایی . این فکر کرد 14 ، 15 سال است می آید کار تمام شده ، هنوز یک جهان را طی نکردی ، هنر کردی تا آخر عمرت باید بیایی. اگر قبلاً ماهی یک دفعه بود ، بعد شد ماهی دو دفعه ، حالا شده هفته ای یک دفعه بعد می رسد به یک جایی که هر روزت را باید بیایی ، مردش هستی ؟ نیستی . ندیدم کسی مرد این میدان باشد ، چرا ؟ چون نصف زمانش را با خودخواهی هایش دارد کلنجار می رود ، کشتی فرنگی می گیرد ، قربان صدقه خودخواهی هایش می رود ؛ هر شبانه روز کلّی کارت تبریک می نویسد برای خودش پست می کند بیاید در خانه شان که از او تعریف بشود . کدام تعریف ؟ ما گفتیم خوب هستید ، خداوکیلی خوب هستید ، همه تان خوب هستید اما نه آنقدر خوب که خانم ... گفت چطوری میشود که جزء آن 4 ، 5 تا باشیم ؟ تازه بنده می گویم 4 ، 5 تا ، هر چه جلوتر می روم کمتر می شود . نیست ، مرد میدان نیست ، ندارم ؛ من حتی آن قدر ندارم که بنشینند من آنهایی را که می بینم ، دلم بال بال می زند برای یکی تعریف کنم که مثل خودم ذوق کند، پیدا کنم حرفم را بشنود و ذوق کند . بابا من دیوانه ، دیوانه هم دوست دارد دیگر، یکی باشد دیوانگی هایش را گوش کند . من دیوانه ، نمی شود شما یک اندازه ای دیوانه بشوید لااقل یک دقیقه بنشینید گوش کنید ؟ نداریم . چیزی را می خواهد انجام بدهد ، می گویم بدون این که به من بگویی انجام ندهی ؟ من را دور می زند از پشت سرم می رود ، به من کلک می زند ، یواشکی می رود . به خانم ... نگویید ! کور خواندی چی را نگوییم . آقای ... و خانمش حتماً پشت خط هستند به طور حتم دارند حرفهای من را می شنوند . روز جمعه ای صبحگاهان ، بعد از نماز صبح خوابی را دیدم ، نمی دانم تا ظهر یا بعدازظهر با خودم کلنجار رفتم ، بگویم ،یا نگویم ؟ آخر گفتم می گویم، آخرش فکر می کنند من می خواهم فضولی کنم در زندگی شان ! وقتی بعدازظهر به آنها گفتم چه خبر است ، حیرت کرد . من خیلی عجوبه ام ؟ شما خیلی عقب هستید . بنده تازه تازه شاید خدا عنایت کند می خواهم یک کوچولو برسم به آن چیزی که خدا مقرّر کرده ما باشیم و نیستیم . اگر شما نیستید ، شما عقب هستید من عجوبه نیستم ، شما عقب هستید . اما حرفم : اعمالتان باید هدفمند باشد ؛ به این عنوان که نیکی می کنید ، خِیر می کنید حق ندارید داد بزنید ، حق ندارید با مردم دعوا کنید ، حق ندارید مردم را آزار بدهید، که من می فهمم دارم خِیر تو را می خواهم ؛ حق ندارید این کار را انجام بدهید . شما را خدا ، یک دفعه در عمرتان حرفم را دقیق گوش کنید اما همه تان گوش کنید ؛ نه این که دو نفرباز گوش کنند بقیه زیر سبیلی رد کنند ! بروید یک امشب بنشینید بنویسید : شما می خواهید در کدام چهارچوب زندگی کنید ؟ اگر در حسینیه خنده بلند بد است ، در پارک هم بد است ، برای چه کسی ؟ برای سالک راه حق ، بد است دیگر . ادواتی در جامعه وجود دارد که قبلاً ابزار قمار بود ، مثل ورق ، مثل تخته ، مثل شطرنج ، خیلی چیزهایی مثل این . بالفطره یک دسته ورق در دست بگیرم نجس نیست . با گرفتن آن در دستم مرا به جهنم نمی برند ؛ بازی کردن با آن مرا هم از خط خارج نخواهد کرد ولی یک اما، وجود دارد . معصوم من به من فرموده : مومن خودش را در مظّان اتهام قرار نمی دهد . خب فتوای شرعی : بنده که به خدا آیة الله نیستم ؛ فتوای شرعی از مراجع مختلف بروید بپرسید . اگر شرط بندی نشود ، اگر سر پول بازی نکنند ، اگر به دعوا و مرافعه منجر نشود ، به کتک و کتک کاری نکشد . می گوید : ما همیشه بازی کردیم از این کارها هم انجام ندادیم ؛ سندی تو ؟ چون تو انجام ندادی ، بقیه عالم هم انجام نمی دهند ؟ اگر هیچ کدام اینها نشود آیا بازی کردن با ورق ، با تخته اشکال دارد ؟ احتمالاً می گویند : نه اشکال ندارد ، شاید هم بگویند اشکال دارد . بعضی ها هم احتیاط می کنند ، احتیاط واجب ، احتیاط نمی دانم چه ، من این ها را نمی دانم ، من احتیاط نمی فهمم . من یا انجام می دهم یا انجام نمی دهم ؛ من لُر هستم ، قصد توهین ندارم ، لُر کارش وسط ندارد یا این طرف است یا آن طرف ، میانه نمی ایستد . خدا رحمت کند یک مسیحی بود ، می دانید چه می گفت ؟می گفت: لعنت به آن کسی که وسط می ایستد. چون هیچ وقت نمی گذارد بالاخره خوب و بد از هم جدا شوند ، درست و غلط از هم جدا شود . من همیشه این طوری زندگی کردم ؛ خب حالا شما چکار می کنی ؟ چون بلافاصله همین را به بنده می گویند . می گویم بروید از مراجعتان بپرسید ، به من می گویند : شما چکار می کنی ؟ من بازی نمی کنم . در خانه مان هم نمی شود بازی کنیم ؟ چرا نمی شود ، انجام بده . حالا در پارک و فضاهای پیک نیکی بازی نکنیم، چون مظان اتهام است ، در خانه مان هم بازی نکنیم ؟ من وقتی انجام نمی دهم ، انجام نمی دهم ؛ خانه ام ، پارک ، حسینیه . اگر چیزی در حسینیه امکان پذیر است در بیرون هم امکان پذیر است ، این طوری نگاه می کنم . خانم ، آقا چهارچوب داشته باش عزیزم . خانم ... گفته شال سرتان نکنید ، پس این همه شال که خریدم چکار کنم ؟ بریزم دور ؟ چه کسی گفت بریزی دور ! شال هایت را هم سرت کن ، درست ببند . شالت باید چهارچوب داشته باشد ، یعنی شال تو باید بداند روی سرت کجا می خواهد بایستد ؟ ویلان و سرگردانش نکن . من پیش این خانم هایی می نشینم که یا روسری شان ، یا مقنعه شان ( چون بعضی ها مقنعه هایشان گشاد است ، چرا ؟ چون می خواهد بگذارد وسط سرش ؛ حالا اینجا چه طوری نگه می دارد ، من نمی دانم ؟ چون من که بلد نیستم .) دائم این را می کشد جلو ، کاکُل ها را می دهد عقب . من دو دفعه که می بینم ، دفعه سوم می بینم حالت تهوع گرفتم ، خدایا این را از جلوی چشم من بردار ، من که مُردم این قدر زیرورو کرد این ها را . شال را از این طرف باز می کند می اندازد آن طرف ، از آن طرف باز می کند می اندازد این طرف . خانم شال بپوش در حسینیه ولی درست ، همان شال را در پارک هم بپوش . نه این که سنجاقش را باز کنی ! آن قفل زیر گردنش را باز نکنی که سر و گردنت پیدا بشود . چهار چوب داشته باش برای حجاب . به خیاطم گفتم ، خانم برای آستین مانتوم مچ می خواهم ، گفت : وای حاج خانم دیگر از مد افتاده  مانتو این طوری . گفتم : من هم از مد افتاده شده ام ، من مچ می خواهم . خب ، حاج خانم آستین را تنگ می گیرم ؟ گفتم : خانم جان ! تو هر چه تنگ بگیری وقتی دستم را بالا گرفتم ، خب این آستین می رود بالا . خانم حجاب کرده کامل ، چادر مشکی هم سرش است دستش را در اتوبوس بالا می گیرد ، در مترو تا آرنج دستش بیرون است . در مورد آقایان دیگر نگویم ، آن قدر ماشاءلله آقایان ندار هستند و بیچاره ، تمام شلوارهایشان سوراخ است ؛ بعد خدمت من می آیند زیرشلواری می پوشند فکر می کنند من نمی بینم ، نمی دانم آن زیر ، زیر شلواری پوشیده است . خب چه کاری است ، لباس بپوش در شأنت ، در شخصیتت ! آخر حاج خانم مُد است ، جوانم . خب بپوش عزیزم من نگفتم گناه است ، نگفتم حرام است ، سالک نمی پوشد . سالک ندار، که خیلی بی چیز است، پارچه کهنه از این طرف و آن طرف پیدا می کند شلوارش را وصله می کند که بدنش عریان نباشد ." سالک نمی پوشد ". همین یک سخن مرا بس که شما را کفایت کند . چشم شما خدا دارد وقتی که می خواهد نگاه کند از خدای خودش اجازه می گیرد . خدای شما وقتی بخواهد فلانی را نشان بدهد به بدی، چشمش را چپ می کند؟ آبروی مردم را یواشکی ببرد ؟ اگر چشم تو این کار را انجام می دهد، چون خدا ندارد . من گاهی حرف می زنم با مردم ، مشکلاتی دارند آرام صحبت می کنم ؛ راه می رود ولی این گوش مثل آقای گَجت از داخل گوشش میکروفن دراز، تا نزدیک دهان من . تو فکر کردی من نمی بینم ؟ می خواهی یک دفعه روی آن میکروفنت بزنم تا درون مُخَت صدا کند ؟ آن وقت حرف های من را این طرف و آن طرف هم منتقل می کند . جالب است فکر می کند من نمی فهمم ، هیچ چیزی هم نمی گویم ، اگر یک دفعه هم بگویم می گوید : می دانم می دانم خدا ذلیل کند آدم خبرچین را ،فلانی به شما گفت ؟ من به فلانی احتیاج ندارم ، تویی که احتیاج داری که آنتن از داخل گوشَت دراز کنی ، من آنتن هایم همیشه قویِ قوی کار می کند تازه دائم روی آن یک بشقاب مثل بشقاب های ماهواره می چسبانم که نشنود .
می خواهم چکار کنم بشنود، به چه درد من می خورد هیچی.دست و پایت چهار چوب ندارد هدفمند حرکت نمی کند .این انگشتهای اشاره تان را غلاف کنید چشمتان را در می آورند. دائم با انگشت اشاره اش، به مردم اشاره می کند. چی می خواهید با این انگشت اشاره تان .این انگشت اشاره اگر این جوری شد چون خدا را نمی بیند، اگر خدا را ببیند فوری جمع می کند، میگه زشت است، من نمی توانم این کار را بکنم .
قبل از هر کاری برای اعمالتان و رفتارتان و نیاتتان یک چهار چوب ببندید، دیگه حالا وقتش است. دیر کنید دیگه راهتان نمی دهند. نگران نباشید یک چهار چوب ببندید.آقایان وکیل ما در جایی کار می کنند که همه گونه دغلی را به اینها می زنند، یعنی هر کسی از راه می رسد به هر شکلی بتوانند، یک دروغ زیبا و ظریف به اینها غالب می کندو می چسباند، بعد هم کیف می کند که سر وکلا راهم کلاه گذاشتم. تکلیف اینها با این دروغ ها چیه ؟اینها باید چه کنند با این دروغها ؟ آیا آبروی طرف را ببرند؟مچش را بگیرند؟اگر کسی استمرار در دروغ می کند، یعنی به دروغ واقف است و این شغلش است.در جایی که استمرار در دروغ دارد صفحه باز. عیان .اما یک کسی دروغ می گوید در نهایت عذاب وجدان و هی هم معذب است تو دیگه خجالتش نده، اگر توانستی مثل من، عام بگو من خیلی چیز ها را این جا می گویم و خیلی ها می دانند که من با اونها هستم. دقیقا می دانند من با کی هستم وقتی می گویم دروغ نگو، یا با دروغگو چطور برخورد کن، دقیقا می داند من راجع به کی حرف می زنم این جور جاها، عام بگو. خجالت ندهید مردم را .فرصت بدهید برای اصلاح، نگذارید برسد به جایی که طرف فکر کند جز تنبیه چیزی دیگه برایش باقی نمانده .یکی از اشکالات شماها همین است با مردم طوری رفتار می کنید که مردم راهی جز تنبیه برای خودشان نمی بینند، نمی شود کمی از سر کرم وبزرگی  نگاه کنید؟یک دفعه بیا بگو من خدا نعوذ با... اون یکی بنده، خدا با بنده اش چطور رفتار می کند؟تو این همه جوک برای خدا گفتی این همه در شبانه روز محمل حرف زدی، کارهای بیهوده هم کردی فکر های بد هم کردی، خدا با همه این ها چطور رفتار کرده ؟یک ذره فکر کن دیگه. تو هم با بقیه این طور رفتار کن.نمی شود، یک ذره از سر کرم و بزرگی نگاه کنی؟من که در مدرسه درس می خواندم، خیلی بچه درس خوانی بودم، نمی گویم خیلی بچه شاگرد اولی بودم ولی خیلی درس خوان بودم. دوستم این جاست می داند هر چی اون شیطون بود من درس خوان بودم. اما بعضی شبها می شد وقتی در خانه از دست افراد خانواده عصبانی می شدم می گفتم دیگه درس نمی خوانم .چرا؟چون همیشه پدر و مادرم، به من افتخار می کردند به خاطر درس خواندنم. پدر مادرهای خانواده های دیگه هم من را به رخ بچه هایشان می کشیدند، بعد من فکر می کردم خیلی دارم کار مهمی انجام می دهم .میگفتم من را اذیت کردید دیگه درس نمی خوانم. فردا که در کلاس می نشستم معلم که می آمد، نامردی نمی کرد می گفت: تکالیف روی میز یا می گفت: امروز درس می پرسم. ای داد بی داد، حالا من چی کار کنم. می دانید اون موقع ها چی کار می کردم. فوری دستهایم را در هم می کردم می نشستم می گفتم: خدایا غلط کردم من می دانم تو بزرگی، نمی خواهد من را تنبیه کنی که بزرگی تو را بفهمم، من را تنبیه نکن قول می دهم دیگه از این غلط ها نکنم، هر بار می پرسید می پرسید می پرسید، به من که می رسید، متوقف می شد. می گفت: برای امروز کافیه. من اول فامیلیم پ بود اول دفتر بودم، معلم ها هم معمولا از اول دفتر شروع می کنند، اون روز می رفت از آخر شروع می کرد. و هر بار وقتی زنگ می خورد می گفتم خدایا دستت درد نکند، خدایا خیلی ممنونتم، هنوزهم میگویم هنوزهم یک جاهایی  اشتباه می کنم، می گویم خیلی دوستت دارم، خیلی چاکرتم، خیلی مخلصتم،آبروی من را نبر. آبروی من برود، آبروی خودت هم می رود، ها. آبروی من را نبر. من خیلی دوستت دارم. همیشه هم نگهم می دارد .تو چرا نمی گویی تو چرا با خدا انقدر رفیق نیستی؟چرا هر وقت با خدا حرف می زنی، سگرمه هایت تو هم است؟اخم هایش رامی کند در هم، انگار که همه ارث بابایش را از خدا طلب دارد. چی طلب داری از خدا؟ چی برای او کردی که امروز طلب داری؟همه مون اشتباه  و گناه  و خطا کردیم. من هم کنار شما،خدا مگر ما را نبخشیده ؟اگر نبخشیده بود الان این جا نبودیم . الان پای قصه غیبت و تهمت و لهو و لعب در یک مجمع دیگر بودیم. بخشیده که الان این جاییم، پس حالا اگر این جاییم ،خدا را شکر کنیم دوستش داشته باشیم. بیاییم دیگه بدون خدا زندگی نکنیم.
بچه هاتون اذیت می کنند؟ اگر بچه هایتان اذیت می کنند یک بخش اون نعمت است بخش دیگر آن رحمت است . نعمت است برای اینکه فرصت می دهد که شما بگویی ای خدا مُردم به داد من برس، دائم خدا را صدا کنی این میشه نعمت . اما رحمت است چون تحمل می کنی دوستشان میداری راهنماییشان می کنی انشاءا.... هم هدایت می شوند، میشود سراسر رحمت برای شما .حالا این یک چیز کوچک ، از این بگیر برو اون طرف تر، همسر داشتن ،نداشتن ،جفت پیدا کردن ،نکردن ،اولاد دار شدن ، نشدن ،پولدار شدن ، نشدن خانه دار شدن ، نشدن و وووالی آخر .یک مرد را خیلی خوب می شناسم تا وقتی نوک انگشت جورابش سوراخ بود و نمی توانست یک جفت جوراب اضافی بخرد، آدم سر به راهی بود. با زنش و بچه اش خیلی خوب زندگی می کرد. یک کسی پیدا شد کمکش کرد، گفت: نه بنده خدا است گناه داره بگذار اوضاعش رو به راه شود. به جای یک جفت جوراب 4 جفت جوراب خرید به او داد. به محض اینکه دید 4 جفت جوراب دارد، گفت پاهای من خیلی خوشگل است پس باید پاهایم را لخت کنم جورابهایم را هم آویزان کنم، بگویم من خیلی دارا هستم. 4جفت جوراب دارم لااقل 4 تا هم زن داشته باشم .گاهی اوقات نداری خوبه. که نداری، چون اگر داشتی ظالم می شدی، شلوغ می شدی. خدا گفت این بنده راهمین قدری نگهش دارید تا این دورش را طی کند، به  سلامت بیاید اون طرف آب. به سنگ نخورد.جفت برای تو پیدا نمی شود؟شاید الهی شکر .البته اگر تمام چهار چوبهای تو سالم باشد، موریانه خورده در اون نباشد، اشکال از تو نباشد، بازم جفت نباشد، الهی شکر . چون یکی می آمد تا اجداد تو را، در خاک می لرزاند. خودت که سهله،  پدر مادرت هم که سهله. پس الهی شکر که شوهر نداری، الهی شکر که زن نداری.سوال از جمع:این طوری می ترسند که ازدواج نمی کنند؟
استاد:اشتباه نکن این کلام آخر مال اونهایی است که همه چهار چوبهایشان سالم شده است. اول چهار چوبهایتان را نگاه کنید، بر گردید یک سر کشی بکنید یک قوطی رنگ و یک سمباده هم بخرید هر کجا که زنگ زده و خرابی دارد یک سمباده بکشید اول زنگها و خرابی ها را بریزید، بعد یک دستمال تمیز به آن بکشید، بعد یک ضد زنگ به این چهار چوبها بزنید که دیگه آهنش خورده نشود، بعد که خشک شد یک رنگ خوشگل هم به آن بزنید، بعد بروید در آن بنشینید مثل یک قاب عکس زیبا، دیدنی می شوید همه تون دیدنی می شوید. ولی یادتون باشد بالای قاب عکس تون باید نام خدا باشد. اگر نباشد خیلی سریع موریانه ها پیدایش می کنند، زنگهای آهن پیدایش می کنند، شروع می کنند به خوردنش. دوباره از بغلهایش چاک باز می شود سپاه ابلیس وارد می شود. خوب امید وارم که اونی را که  دلم می خواسته امروز بگویم یک کمی از اینهایی را که گفتم دلم می خواسته بگویم . گفته باشم.
صحبت از جمع:پیامبر اکرم فرمودند :در خواستهای مردم از شما نعمت های خداوند بر شما است.
استاد :در خواست می کنم استدعا می کنم خواهش می کنم منت بگذارید بر سر این بنده حقیر تا هفته بعد که می آیید یک چها رچوب برای خودتان کشیده باشید حتی خیالی. ببینید در چهارچوبتان جای خدا کجاست؟ در چهار چوبهایتان جای خدا را پیدا کنید.بدون چهار چوب و بدون پیدا کردن خداتون، در چهار چوبهایتان این جا نیایید. شنیدید، و گرنه نا رضا هستم از شما. من از شما در خواست کردم و در خواست من نعمت خدا است که بر شما سرازیر شد.
سوال از جمع:این یعنی چی؟ یعنی من الان دارم چطوری زندگی می کنم ؟در کارم خدا کجاست؟درزندگی  خانوادگیم  خدا کجاست؟ منظورتان در حال فعلیم ؟
استاد:در حال، در زمان فعلی که الان قرار داریم .چون چهار چوبهایتان، اصلا دقت نمی کنید تمام شدنی نیست. امروز یک قالب است فردا یک قالب دیگر. و این تداوم دارد تا آخر عمر شما. اگر می خواهید از جاده اصلی خارج نشوید، برای هر روزتان معین کنید در جامعه کاری، سیاسی، اجتماعی، خانوادگی، حسینیه ای، شاگرد استادی، همه بخش ها
ادامه سوال:یعنی شرح حال فعلی مون را بنویسیم یعنی خودم با خودم خلوت کنم؟
استاد:برای خودتان من کاری با شما ندارم که الان تو کجایی ؟یعنی خودت با خودت خلوت کن جایی مشکل داشتید از من کمک بگیرید کمکتان می کنم .
ادامه سوال:یعنی بنویسیم بدهیم خدمت شما ؟
استاد:پیش خودتان باشد مگر اینکه بخواهید من ببینمش شاید جایی مسئله دارید علامت سوال بگذارید، که من این را چه کنم؟ بدهید مطالعه می کنم به شما جواب می دهم.
ادامه سوال:حالا اون کسی که به شما نمی دهد این نوشتن به چه دردش می خورد؟
استاد :با خودش خلوت می کند و با خودش رو راست شود.بعضی ها لازم نیست کسی بالای سرشان باشد خودشان می شوند بالای سرخودشان .
ادامه سوال :یعنی همین که می نویسد متوجه می شود کدام نقطه هایش ایراد دارد؟
استاد :بله من از این کاغذ ها زیاد پاره کردم ریختم دور. چون هی برای خودم نوشتم ریختمش دور
سوال از جمع: اول جلسه با دعا شروع شد و به این جا دارد ختم می شود. اون برگه ای که در 2 هفته قبل کپی کرده به ما دادید، که اول، اون سپاسها و بعد از اون دعا ها شروع می شود. من اولش که این برگه به دستم رسید چون خطاب به خانم ..... بود و بعد از نماز صبح که یک آرامش خاصی حاکم است یک مروری کردم. این سپاسها را دیدم نکته جالبش، اون پاینش است که خیلی ریز هم نوشته شده چند بار اون را خواندم، بعد از اون سپاسها دیدم بعضی از این سپاسها، در من اصلا وجود خارجی ندارد که بخواهم سپاسش را بکنم، ولی نکته جالبش این بود که اگر اینها را نداری همانی می شود که می گویید. تلقین همان کاری را می کند که به اصطلاح اون کُن فًیًکون را ایجاد می کند من اون روز تصمیم گرفتم این سپاسها را که حدودا 27 یا 28 عدد بود را شروع به نوشتن کردم ببینم دیگه چه سپاسهایی را باید بکنیم دیدم حالا حالا ها کار داریم. قران هم می فرماید که اگر بخواهید نعمت های الهی را بشماری نخواهید توانست. فعلا دارم می نویسم به کجا ختم شود خدا می داند.پشت صفحه را که بر می گردانیم شروع می کند به دعا کردن، دعا در اون جا معنی خود را نشان می دهد. پس راه را دارد این برگه، به ما نشان می دهد که به چه شیوه ای می شود دعا کرد. قبل از انجام هر دعایی، سپاس ها را شروع کنیم به گفتن حتی اون چیز هایی را که فکر می کنیم نداریم. بنده که والدینم در قید حیات نیست، ولی در اون برگه فرمودید به داشتن والدین خوبم سپاس، پس حق اونها را هم به نوعی دارم ادا می کنم و به داشتن خیلی چیز ها و به اون کمبود هایی که احساس می کنیم در زندگی هایمان وجود دارد داریم پیشاپیش سپاسش را می کنیم. و خدا رحمت کند حاج آقا را که می فرمودند که برای یک ساعت بعدش هم سپاس.پس اون برای همیشه در حال سپاسگزاری بود وقتی به این شیوه حرکت کنیم فکر کنم بشود اون دعا ها را در حق دیگران.
استاد:اگر انسان شکر خدا را به جا بیاورد، که نمی تواند به جا بیاورد و خدا هم  در شکر گزاری خیلی تاکید فرموده. پیغمبر و ائمه معصوم هم خیلی تاکید فرمودند، و ما هیچ وقت با خود نگفتیم چرا؟ خدایی که خالق است و قادراست و این چیز هایی را که به ما داده، به قول خودمان خورده ریزه های دستش است که روی زمین ریخته که تحویل ما شده، چه نیازی دارد به سپاس و تشکر ما؟اما تشکر از خالق، سر لوحه تفکر ما قرار می دهد. به این دلیل: که هر آنچه را که دیگران به تو می دهند تشکر کن. تمام دعواهای ما و ناکامی های ما و سختی های ما در جامعه نا موفق بودن ما، ناشی از این است که همه چیز را حق خودمان می بینیم، هیچ وقت از کسی تشکر نمی کنیم. اگر هم تشکر می کنیم با تکبر حرفی می زنیم که حالا طرف با ما چپ نشود. اما تشکری در کار نیست. به من زنگ زده از شهرستان، من نتوانستم بیایم، بچه هایم آمده اند اون بچه من که مشکل دارد لوازم التحریر می خواهد، بقیه را آزار می دهد .گفتم یکی از بچه هات را بگو بیاید درب منزل من، لوازم التحریر برای تو گذاشتم بدهم برای تو بیاورد. گفت حاج خانم رویش نمی شود، گفتم بابا، پسر بزرگه، خودش هم که لوازم التحریر می خواهد، من راهم که می شناسد، بگو بیایددم در، من هم بدهم. نه اون هم مشکل دارد رویش نمی شود،به دامادت بگو. نه خجالت می کشد، اون یکی را  بگو، نه حامله است، این ها را دارد نگه می دارد. خوب چه کنم ؟یک آژانس بگیر بده بیاره.گفتم چشم به روی چشم.شما بودید چی می گفتید؟کلی سر کارش می گذاشتید. خدای من مرا طلب کرده. بنده کیه؟ منت گذاشته سر من، این را فرستاده که من امروز از این  تک دانه کار خیر، جا نمانم. صبرهم نکردم که از من تشکر کند، گفتم باشه عزیزم چشم خدا حافظ. چون بایستم هی می خواهد بگوید: حاج خانم دستت درد نکند، خدا خیرت بده، خوب پول موبایلش هم زیاد میشه . خدای من مرا صدا کرد گفت: کاری را بر گردنت گذاشتم برای من انجام می دهی ؟گفتم به دیده منت. حالا دیگه مهم نیست اون تشکر کند یا نه، ولی من یاد گرفتم از خدای خودم تشکر کنم . ما در خانه مان وقتی اینها بچه بودند هر سه اینها یک رسم جالبی را پدرشان در خانه باب کرد، هر وقت غذامون را می خوردیم، پدرشان آخرین لقمه را که می خورد قاشقش را که می گذاشت زمین، می گفت: خانم دست شما درد نکند خیلی خوش مزه بود .اینها سه نفرشان در هر حد و اندازه ای که بودند در هر دوره سنی عادت داشتند غذایشان را که می خوردند تشکر می کردند. چرا پدرشان از من تشکر می کند ؟من از روز ی که این آدم را شناختم، اعتقادات محکم هم نداشت. تا به امروز ندیدم، این لیوان آب را بخورد فوری نگوید الهی شکر. و اون الهی شکر وجودی می گوید نه لق لق زبان . یعنی واقعا این را می خورد لذت می برد می گوید الهی شکر. وقتی خدایش را این طوری شکر می کند، خوب منم شکر می کند از من هم قدر شناسی می کند. وقتی از من قدر شناسی می کند اینها هم یاد می گیرند.
صحبت از جمع : خداوند در سوره تغابن آیه 15 مال و فرزند را فرمودند که مایه ازمایش هستند.  استاد :مالتون و فرزندانتون جهت آزمایش شما قرار داده شده است
 

 

 

نوشتن دیدگاه





تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید