منو

پنج شنبه, 22 آذر 1397 - Thu 12 13 2018

A+ A A-

جلسه بیست و یکم ادب جسم خیال عقل وقلب

بسم‌الله الرحمن الرحيم

                                                                                                                        
با نام و ياد دوست که هرچه هست از اوست . در آخرين جلسه اي که خدمت شما بودم در کلاس سه شنبه ، صحبتم را از پنجره هاي اطرافتان محتوا دادم و گفتم که هر کسي در مسيرش داراي پنجره هاي متعددي است . بحث پنجره هايي که به گناه و حرام باز مي شود که اصلاً بايد بسته شود . اصلاً بحث ندارد ديگر. يعني کسي که مي آيد و اينجا مي نشيند نبايد هنوز دنبال آن بخش باشد. اما گفتيم اگر پنجره هاي دور و برمان را بررسي کنيم حتي پنجره هايي که مباح است ، حرامي در آن نيست مناظري دارد که اين مناظر شما را نگه مي دارد . در آن جلسه سعي کردم با ساده ترين مثال شرح بدهم که باز بودن اين پنجره ها چطور وقت و انرژي هر فردي را از بين مي برد. اگر يادتان باشد راجع به تبلت خودم گفتم . گفتم تبلت من تندتند شارژ خالي مي کرد دخترم به من گفت : شما هرکاري را که انجام مي دهيد يک برنامه اي را باز مي کنيد ، يک دکمه مي زنيد يک برنامه باز مي شود و کارتان را انجام مي دهيد ، اين برنامه بايد بسته شود . اگر بسته نشود شارژ اين دستگاه را تندتند مي خورد . و جدي از روزي که اين کار را انجام مي دهم ، مي بينم که دستگاه من خيلي دير شارژ خالي مي کند . گفتيم اين پنجره هاي اضافي اطراف، که هر دم يک نگاهي به آن مي کنيد ، باعث مي شود که زمان شما را بسوزاند و توجهات شما را بسوي خودش جلب کند و از آنچه که پيش روي است غافل بمانيد. آيا همان قدر که من در طول اين زمان في مابين آن جلسه تا اين جلسه به گفته هاي خودم فکر کردم و تلاش کردم تا بفهمم که آيا اين مسائلي که دور و بر من است جزء مسيرحرکت من است يا پنجره اضافه است ؟ که بايد بسته شود ؟ آيا آنقدر که من فکر کردم شما هم فکر کرديد ؟ يا نه ؟ از من بپرسيد مي گويم : نه . فکر نکرديد .اگر بعضي ها هم فکر کردند ، خيلي کم . خيلي محدود . اگر اينطوري باشد براي شما خيلي متاسفم . جداً متاسفم . شاگرد تنبل ها هم اين کارها را انجام نمي دهند که شما انجام مي دهيد . دوره يادداشت کردن و گوش کردن و دانستن براي شمايي که اين همه وقت است اينجا مي  آييد ، مي آييد و مي رويد وخيلي هم شنيديد ، خيلي هم دانستيد ، ديگر گذشت . تمام شد . امروز ديگر کارگاه هاي عملي باز شده است چقدر بگويم ديگر ؟ امروز وقت کارگاه هاي عملي تان رسيده است . امروز ديگر در اين کارگاه ها هرکدامتان بصورت انفرادي ، بايد به خودتان نگاه کنيد ، دقت خود را بالا ببريد تا از هيچ ذره اي بدون بهره و برداشت محصول عبور نکنيد . در عين حال هم بين علفزارها ، شن زارها ، لجن زارها ، آنجاهايي که خزه بسته ،پاهايتان سر نخورد ، گير کنيد . تا آخر کار به اين نقطه نرسيد که بگوئيد : سال ها آمدم و رفتم ، هيچي نيافتم . اينجا ديگر با شما است . مي گويد سال ها آمدم اينجا و رفتم ، پس چرا من هيچ تغييري نکردم ؟ براي آنکه به تو گفتم حسد نکن ، پز نده ، خب تو که هنوز داري پز مي دهي . به خدا داري پز مي دهي . گفتگوي يک خانم سن و سال دار را با يک خانم جوان شنيدم ، چندشم شد . دختر من همچين است . پسر من اونجوري است . اين مي خواهد برود خارج . او اونجوري پول در مي آورد . اين اينجوري خانه خريده است . ماشين آن مدلي خريده است . اي داد بي داد . بس نيست ؟ واقعاً بس نيست ؟ نمي خواهيد تمامش کنيد ؟ تو ده تا پسر دکتر و مهندس داشته باش ، دختر دکتر و مهندس داشته باش ، به چه درد تو مي خورد ؟ که به درد من بخورد . که تو بيايي و براي من بگويي . براي  او بگويي . چرا حسرت مردم را بلند مي کنيد ؟ يک روز براي رزق فرزندت آه و ناله مي کردي . مگر اسپند رزق به تو ندادم ؟ مگر نبردي و آتش زدي ؟ مگر رزقش باز نشد ؟ اين بود تشکر ؟ من که نگفتم از من تشکر کن . از خدا تشکر کن که اسباب براي تو فراهم کرد . آن وقت تو مي آيي و مي نشيني براي يک آدم جواني که تازه زندگي تشکيل داده است تعريف مي کني که پسرت اين ماشين را داد و آن يکي را گرفت . اين خانه را فروخته و آن يکي را خريده . مي خواهند حالا هنوز بچه دار نشدند خارجشون رو بروند و برگردند . مکه هم نه ؛ خارجشون را . من به خيلي از جوان ها مي گويم تا مي توانيد بچه نياورديد يک مکه برويد و بياييد . که بعد بچه مي آوريد با بچه کوچک ، آن فراغت و آن آرامش حضور را به هر حال نمي توان داشت . بچه هم هرچه بزرگتر مي شود بدبختي اش بزرگتر مي شود . چه زمان ديگر خلاص مي شوي ؟ هرچه بزرگتر مي شوند بدبختي هايشان بيشتر است . غير از اين است ؟ اما زيارتي با آن عظمت . نه اينکه بخواهد برود دبي . آخر اين خراب شده چه چيز دارد ؟ که هرکسي دبي نرود موندش پايين است . ترکيه چه چيزي دارد ؟ جز اينکه سرزمين لختي ها است ؟. آن وقت بيست سال ديگر هم مي گذرد کلاس من مي آيي و مي روي ، بعد از بيست سال ديگر عصا به دستش است و مي گويد : استاد چرا من هنوز هيچ چيز نمي بينم ؟ خب آن چشم کورت را مي خواستي باز کني تا ببيني . تقصيرمن چي است ؟ من آنقدر به تو گفتم چشم کور خودم باز شد . دارد  مي بيند . خب تو چرا نمي بيني ؟
دانشجوها و دانشگاه ديده ها مي دانند ، آنهايي هم که دانشگاه نرفته اند بروند و از آنها بپرسند . هر دانشجويي يک تعداد سال هاي مشخصي مي تواند دانشگاه برود . روزانه ها چهار سال براي بچه درس خوان ها است ، يعني هشت ترم . يه ذره تنبل ها يک ترم ديگر اضافه مي شود . يه ذره تنبل تر دو ترم اضافه مي شود نهايتا شش سال . بيشتر از آن راهشان نمي دهند . حتي اين دانشگاه هايي که  ماشاء اله اسکناس چاپ مي کنند و جيب مردم را خالي مي کنند با همه تبصره هايي که مي گذارند بلکه آنها را نگه دارند و پول بگيرند ، ولي ديگر از يک مرزي رد شد ديگر راهشان نمي دهند . در همه اين سال هايي که مجازند از استادها بهره مي برند ، از کلاس ها بهره مي برند ، از آزمايشگاه هايشان ،کارگاه هايشان و ..... هرچه  که در دانشگاه است از آن بهره مي برند . مي خوانند ، مي پرسند ، يادداشت بر مي دارند ، تجربه و آزمايش مي کنند ، هر درسي را که موفق نبودند و پاس نکردند دوباره مي خوانند و دوباره آزمون مي دهند . اما بالاخره به يک جايي مي رسند که از همه اين ها که  عبور کردند نهايي ترين بخش دانشگاه است. يا تعدادي موضوع انتخاب شده از جانب استادان ،که اينها به انتخاب خودشان يک موضوع را انتخاب مي کنند يا صرفاً يک موضوع داده مي شود . انتخابي در کار نيست . که اينها بايد بروند و با اين موضوع انتخابي زورآزمايي کنند . هرکسي در رشته خودش . بدون اينکه کلاس درسي باشد ، تحقيق کنند ، تفحص کنند و پروژه اي را رسماً مطرح کنند و به نتيجه برسانند . تا به آنها چه بگويند ؟ فارغ التحصيل . اجازه خروج از دانشگاه با مدرک داشته باشند . بيرون بيايند و وارد عالم علم و عمل شوند . گذران اين سير براي يک جوان هوشيار ، باتقوا، سرلوحه گذران همه دوران هاي آتي زندگيش است . اگر اين دوره را با کمال بهره وري بگذراند دوره هاي بعدي را هم موفق مي شود . چرا ؟ چون در دانشگاه ياد گرفت خوب بشنود ، خوب ببيند ، خوب بفهمد و در آخر کار نشان داد که خوب عمل کند . در دوره هاي بعدي هم همين مي شود . خانم است ، شوهرش که حرف مي زند . آقا است ، زنش که حرف مي زند ياد مي گيرد خوب بشنود و خوب به همسرش نگاه کند . به حرف هايش توجه کند و حرف هاي او را بفهمد  و وقتي خوب فهميد براساس خواسته هاي او اگر منطقي باشد عمل کند . ببين چقدر دانشگاه خوب است . دانشگاه فقط محل جذب اسکناس نيست ، اين ما هستيم که به بچه هايمان اين را ياد مي دهيم .
سوال استاد از شاگرد : از آنچه که در دانشگاه خوانده ايد چند درصد آن را در کارت استفاده مي کني؟ صرف متن دانشگاه را مي گويم .
پاسخ : بسم الله الرحمن الرحيم ، البته متاسفانه يک مشکلي که وجود دارد در نظام قضايي ما با آنچه که در دانشکده هاي حقوق آموزش داده مي شود متاسفانه فاصله خيلي زياد است .
استاد : پس مي بيني که همه آن چيزهايي هم که آنجا خوانده اي به درد شما نمي خورد . اما يک چيز را دانشگاه به شما داده است . يک مسير مشخص ، يک لاين تعيين شده با ديواره هاي مشخص ، قواعد مشخص که مي بايست آن را بروي حالا اين قانون نمي شود بااين يکي مي روي . آن نمي شود با آن يکي مي روي . غير از اين است ؟
اين در زندگي شما هم ادامه پيدا مي کند .
حالا عزيزان من توجه بفرمائيد ، در هر سني در هر ميزان تحصيلي و تجربه اي که داريد بدانيد وقت پايان نامه نويسي شما هم رسيد . ديگر وقت پايان نامه نويسي است .
.حرف من کلي است. براي جوان هايي که تازه به جمع ما اضافه شده اند زمان داده خواهد شد. مي بايستي کارگاه هاي عملي را خيلي هوشيار و کوشا بگذرانيد در غير اين صورت به مقاطع پايين تر برمي گرديد. اجتناب ناپذير است. بقيه مسائل را هم که خود بهتر مي دانيد. پايين که برگشتيد اول دلسردي و دل مردگي مي شود. چون از هر صدتا که به پايين برمي گردند يک دانه از آنها دوباره خودش را مي سازد و بالا مي آيد. نود و نه تا از آنها همان پايين مي مانند. حالا برمي گردم .آيا در اين مدت به مسائل مختلف زندگي خودتان يک طور ديگري نگاه کرديد ؟ببينيد کدام يکي از آنها لازمه ادامه مسيرتان است و کدام يکي از آنها جزوزوائدو دست و پاگيرهاي مسير شما است؟يا اينکه آمديد نگاه کنيد گفتيد حال آن را نداريد، حوصله آن را نداريد ، شانه هاي خودتان را بالا انداختيد. گفتيد : برو بابا حوصله داري؟ اگر من خودم مي توانستم بفهمم که ديگر کلاس نمي رفتم. ميروم و استاد يکي يکي به من مي گويد. من مي گويم کور خوانده اي ،خيلي متاسفم از اين به بعد پاسخ فقط براي پرسش هاي کساني است که تو راه هستند ، در مسير درست حرکت مي کنند.نشسته ها و کج رفته ها و چشم بسته هارا ديگر جواب نمي دهم. براي چي جواب بدهم ؟مگه فک اضافه دارم ؟والا به خدا من از بزرگترم خجالت مي کشم.جلوي بزرگترم هم آبرويم رفت ،هي گفتم و شما کار ديگري کرديد.و دوباره يک هفته بعد آمديد و گفتيد :مي دانيد اين جوري شد، خوب چرا اين کار  را نکرديد،آخه خوب نشد ديگه ، فلاني مزاحم من شد.از اين قصه ها نداريم.از اين به بعد فقط پرسش کساني را جواب مي دهم که تو راه  هستند.درست دارند حرکت مي کنند.از پاسخ گويي به بقيه جداً معذوريم. به اين جمله توجه بفرمائيد:مي نويسيم ، روي پيشانيمان مي چسبانيم نسيه نمي دهيم حتي به شما .ديده ايد مغازه هاي محل از دست اين جوان هاي محل که هرکدام به يک شکلي ( يک نخ سيگار ، يک بسته آدامس ) به صورت نسيه مي خواهد ببرد نوشته است: نسيه نمي دهيم حتي به شما.جواب نمي دهيم متاسفم حتي به شما .
اما سفر مشهد.از هرچه بگذريم سخن دوست خوش تر است.سفر مشهد سه دسته زائر داشت. يک دسته با پاهايشان آمدند.ماشاءالله چه پاهايي .يک دسته با دلهايشان آمدند.آنها هم ماشاء الله به دلهايشان.مبارک باشد آن دلهايشان.يک دسته هم، با پاها و دلهايشان تواما آمدند.عيب ندارند به آنها هم مي گوييم ماشاءالله .معدود افرادي بودند که فقط با پاهايشان آمده بودند،سفر کردند ، طي الطريق کردند، زائر شدند بهره آنها از تشرف به بارگاه يکي از معدود  موجودات بزرگ عالم هستي فقط به اندازه خوش گذراني  يک بچه اي که به آنجا مي رود و مي گويد واي چقدر آينه . آدم خودش را ببيند،واي چه چهل چراغايي .چقدر اينها گران هستند، چقدر اينها پر نور هستند،چقدر اينها قشنگ هستند ، واي چه فرشهايي ، چه بزرگ هستند، چه کوچک هستند،فقط بهره آنها آنقدر بود.فقط افتخار مي کردند با بقيه زائرين هستند و با آنهايي که در تهران جا مانده اند، اينها جا نمانده اند.الهي شکر که اينهابابقيه زائران همراه هستند.براي اين آدم ها خيلي متاسفم.چند بار ديگر شما را دعوت کنند تا شما ياد بگيريد شان حضور چيست؟چه طور بايد محترم بود ؟چه طوري بايد رفتار محترمانه از خودمان نشان بدهيم؟واقعاً فکر مي کنيد چرا شماها را بارها و بارها به اماکن متبرک به حضور بزرگان دعوت مي کنند.چرا ؟آيا اين بزرگان به خواندن نمازي براي آنها و ذکر صلواتي از جانب ما ،براي آنها محتاج هستند؟آيا مي رويم که  از مردم آن سرزمين سوغات بخريم که از گرسنگي نميرند؟نه . به هر چيزي که شما باور داريد، سوگند که اين طور نيست.شما را به دفعات مي برند و مي آورند تا هر بار نکته جديدي را پيدا کنيد. و آن نکته را سرلوحه افکار و اخلاق و عمل خودتان قرار دهيد. در سفرهاي زيارتي همجواري شما در مسير سفر، در مکانهاي خوابتان، در حرم ها با افراد خيلي زياد است. اين يک کارگاه عملي  است.خودش يک کارگاه عملي است.سال ها است که در کلاس درس هايتان نکات تئوري اين چيزها را آموختيد و ياد گرفتيد.حالا برويد و عمل کنيد.گرچه که قبلاً مي بايست در جريانهاي زندگي به کار مي بستيد.آيا چنين کرديد؟به آن فکر کنيد. فقط مي گويم دو نفر از ادامه سفرهاي زيارتي ديگه کاملاً حذف شدند.ديگه با ما نخواهند بود.اجازه سفر ديگر ندارند.اعلام کردم که اگر سفر زيارتي داشتيم اين دو نفر را ثبت نام نکنيد.
آنهايي که با دل سفر کردند، مبارکشان باشد.چون بزرگان وقتي به دلايلي  فردي را دعوت حضوري نمي کنند، چون مي دانيد که اين سفرها دعوت است، ما را دعوت حضوري کرده بودند، يک عده را دعوت حضوري نکرده بودند به دلايل مختلف و مسائل مختلف اما فرد استحقاق حضور در آن مکان مقدس را داشته است.خيلي هارا دعوت نکردند چون لياقت نداشتند اما بعضي را دعوت نکردند استحقاق داشتند، اما اجازه اينکه بيايند را نداشتند. چرا؟ فلسفه آن خيلي بزرگ است. آنهاييکه استحقاق داشتند، يک کار خوب کردند مسافرها را با دعاي خير راهي کردند ، آه و افسوس و ناله  و حسرت هم دنبال اين زائر ها نکردند.اينها را با دل دعوت کردند و گفتند بياييد. زيارت کنيد ، بهره ببريد و آنچه را که کسب مي کنيد در وجودتان نهادينه کنيد تا ديگر از آن جدا نشويد.يک دوستي که از احوالات ما بي خبر بود که به اصطلاح چه کرديم ، و کجاها رفتيم،با من تماس گرفت ، زنگ زد. گفت : که در مشهد شما ديدم ، عده زيادي بوديدو جالب است من نمي دانم آنجا کجا بود،يک جاي گرد بود، سقفم داشت.شما پرچم يا زهرا را هم برده بوديد؟ گفتم: بله. گفت :پرچم هم بود.چه سينه اي مي زديد، چه عزاداري مي کرديد و جالب بود که جلوي اين دسته  در حال حرکت چقدر پسر بچه با چپيه و کشکول ،يعني با لباس سقايي در حرکت بود.اين با چه چيزي آمده است؟ نه تنها که با ما نبوده ، به صورت فيزيکي حضور نداشته است،ولي با دلش آمده است آنوقت نه تنها که با دل آمده است يک قدم هم از ما جلوتر است. چون آن چيزي را ديده است که ما نديده ايم.چون اگر دروغ بود چه طوري پرچم ما را ديده است؟ چه طوري سقف ما را ديده است، جاي گردمان را ديده است.پس دروغ نيست.آمده است ولي اين جوري آمده است. مبارکشان باشد. انشاءالله هر چيزي که گرفتند و با دلشان آمده اند در وجودشان نهادينه شود و از آنها جدا نشود. اما آنهايي که با پا و دل آمده اند،خوش آمدند، دوستشان دارم.من خيلي دوستشان دارم.از اينکه با آنها هم سفر بودم خيلي خوشحال بودم آنها در کارگاه عملي سفرشان با اعضا و جوارحشان ،اعمال همزيستي مسالمت آميز اجرا کردند، خيلي ها در شرايط سخت بودند ولي فغاني از آنها شنيده نشد ،سعي خودشان را کردند که شان هر عمل و حرکتي را حفظ کنند.با دلشان در حرم حضور پيدا کنند.در محضر بزرگشان حرمت زائرين کوچک و بزرگ آقا را، با مهرباني و خلوص حفظ کنند. در طول سفر به پنجره هاي  اطراف خود نگاه کردند ، قليل  افرادي از اين ميان همه پنجره هاي اضافه خود را تشخيص دادند. تق ، تق پنجره هاي خود را بستند. کثير افرادي هم  تعدادي از اين پنجره ها را شناسايي کردند و بستند بازهم خوب است.حالا بشنويد " اللهم صلي علي محمد و آل محمد و عجل فرجهم " زيارت امام هشتم علي بن موسي الرضا (ع) بر شما و همه همراهانتان مبارک و فرخنده باد.خوش ميهماني ، مبارک ميزباني و شيفته و عاشق مهماناني بود هر کس در اين مهماني و سفرگسترده  کرم علي بن موسي الرضا ( ع ) فراخور حالش تحفه اي دريافت نمود.لقمه اي از آن سفر بر دهان گذاشت که هوشياران عالم پس از آن لقمه هرگز حرامي  به دهان نمي گذارند. کلامي دلگير کننده و حرام بر زبان جاري نمي سازد.و به واسطه تحفه متبرکشان، گره اي از گره هاي بسيار زندگيشان باز مي شود.که اگر بفهمند و قدرشناس باشند مي توانند با همان گره هاي بعدي را نيز به اذن الهي بگشايند.اما شرطش آن است که تقوا سرلوحه تمامي اعمال و افکارشان قرار گيرد.عريضه ها به داخل ضريح  آقا علي بن موسي الرضا (ع ) ريخته شد و انشاء الله به ترتيب اولويت ها رسيدگي خواهد شد.به پيام امروز توجه کرديد. کسي که بر سفر امام رضا (ع )  نشست ، دست در آن سفر برد مي باستي حرمت صاحب سفره ، لقمه اي که از آن بر دهان گذاشته است حفظ کند. اين لقمه همه مجرا ها را پاک کرد تا ديگر اثري از حرام و زشتي باقي نماند.يکي از دوستان مي گويد ما که نبوديم آنجا. پس من چي ؟ براي شما غذا آورده ام ، غذاي امام رضا (ع ) آورده ام . سهم شما را نخورده ايم.خداي من شاهد است ، به خود علي بن موسي الرضا (ع) من هم هنوز نخورده ام.بين دوستانمان در داخل رستوران پخش کرديم و خوردند ولي خانواده خودم هنوز نخورده اند سهم ما هم کنار سهم شما است. امشب مي خواهم با شما بخورم . من با شما اين طوري مي پرم ، شما با من چه طور مي پريد؟چه کار مي خواهيد بکنيد؟تکليف خودتان را معلوم کنيد.من بدانم چند تا رفيق دارم ؟ تکليف من را هم معلوم کنيد.اين لقمه همه مجرا ها را پاک کرد تا اثري از حرام و زشتي باقي نماند.اما پاک نگه داشتن بعد آن با شما است که چقدر از آن چيزي که آموخته ايد در راستاي کلام خدا و سيره اهل بيت است بکار مي بريد. همه چيز را همان طور که مطهر گشته ، مطهر نگه مي داريد .پس فراموش نکنيد که از اين به بعد زيارتها را فقط يک سفر زيارتي ، سياحتي و تفريحي صرف نبينيم در سفرهايمان تفريح هم بکنيم.اگر ضرورت تجارت و دادو ستد بود آن را هم انجام بدهيم. اما هر چيز در جاي خويش نيکوست.بي قاعده نبايد حرکت کرد.خيلي از انسانها همه چيز را مي دانند،اما يک اشکال دارند.مرز تفکيک مسائل را از هم نمي شناسند.
انسانهاي بيشماري شکست خوره و پريشان هستند چون اين مرزها را نمي شناسند . وقتي مرزها را نشناختي ميداني چه مي شود ؟ حکايت قوز بالا قوز ميشود . ميدانيد قوز بالا قوز يعني چي ؟ خيلي از مواقع  گفتم . مي گويند فردي بود قوزي يعني پشتش يک برجستگي داشت . براي همين هم روزها هيچوقت حمام نمي رفت . قديم ها حمام هاي عمومي بود و خزينه بود، وقتي لخت مي شد همه قوزش را مي ديدند و مسخره اش مي کردند . به همين دليل هم روزها حمام نمي رفت . هميشه شب ها مي رفت . يک شب لباس هايش را کند که وارد حمام شود در را که باز کرد ديد عجب ساز و نوايي ! چه بزن و بکوبي ! عده اي هم وسط حمام مشغول رقصيدن و خوشي کردن هستند . اين فهميد اي داد بيدا داينها گروه جنيان هستند . با خودش فکر کرد بهتر از هر کاري اين هست که با خوشي اجنه خوشي کند . شروع کرد براي اينها بالا و پايين پريدن و دست زدن و هلهله کردن . گرفتنش و گفتند آخه قوزي ! مگر تواز مايي که داري خوشي مي کني ؟ گفت والا هيچي . آمدم بروم حمام، چون قوزي هستم شب ها ميايم حمام . ديدم شما خوش هستيد ،گفتم من هم براي خوشي شما با شما خوشي کنم . گفتند مي دانستي چرا خوشيم ؟ گفت نه، اما من بخاطر شما خوشي کردم . گفتند امشب حنابندان يکي از جوانهاي نسل ماست . سر کرده شان گفت خيلي خوب !چي مي خواهي ؟تو بخاطر خوشي که براي ما کردي بگو چي مي خواهي ؟  پاسخ داد اگر مي توانيد اين قوز مرا بر داريد . ( ميدانيد که جنيان دخل و تصرف مادي مي توانند داشته باشند . ) . قوزش را برداشتند و صاف شد . خوشحال و خندان خارج شد . فردا در محله داشت راه مي رفت . همه تعجب کردند يک قوزي ديگر بهش رسيد و گفت :تو چيکار کردي قوزت صاف شد ؟ اينقدر سوال و جواب کرد تا آخر سر جريان را براي قوزي دوم بازگو کرد . قوزي دوم شب که شد رفت حمام . وارد حمام که شد ديد همه گريه و زاري مي کنند. اين گفت حالا چيکار کنم . اون قوزي گفت من خوشحالي کردم ، کف زدم ، هلهله کردم که قوزم را برداشتند ، شروع کرد به هلهله کشيدن و خوشي کردن . اجنه گرفتنش و گفتند تو چيکار مي کني؟ براي چي هلهله مي کني؟ ما عزادار هستيم . يکي از جنيان مان بعد از سه هزار سال عمر از دنيا رفت . ( ميدانيد که جنيان عمرهاي طولاني دارند . ) تو چرا اينجوري مي کني؟ بعد از کلي من و من گفت: بخاطر اينکه يک قوزي به من گفت من زدم و رقصيدم قوز منو برداشتند . اون رئيسشان گفت برويد قوز اون ديشبي را هم بياوريد بگذاريد رو گرده اين. و مردک شد قوز بالا قوز . چرا اين بلا سرش اومد ؟ چون مرز نمي شناخت . موقعيت نمي فهميد . خيلي از شماها ، خيلي از ماها خيلي از مواقع من بدبخت با کارهايي که با شما مي کنم قوز بالا قوز مي خرم مي گذارند روي گرده ام . بعد هم دولا دولا مي روم ناله مي کنم . خدايا مردم ! بيايد مرض ها را بشناسيد تا پريشان و سرگردان در همديگر نگرديم . از ابتداي ماه محرم تا سفر مشهد و داخل مشهد يک صحنه را سه بار مشاهده کرده بودم ، در زمانهاي مختلف . ديدم جلوي در خانه يمان ، در کوچه ايام عزاداري امام حسين (ع) است و يک ديگ آش برقرار هست بخارش بالا مي رود و يک سماور چاي برقرار هست . مردم در حال عبور، يا دسته جات حسيني در حال عبور همه مي ايستادند از اين چاي و از اين آش مي خوردند و مي رفتند و و قتي مي خوردند، عجيب شادمان مي شدند . تعجب مي کردم که عزاداري است پس چرا شادمان مي شوند؟ خوشحال ، راضي ، شاد از اينجا عبور مي کردند . اين براي من سؤال شد . چرا من اين را مي بينم ؟ در مشهد در حرم آقا امام رضا (ع) علت باز شد . جمع حاضر مي رود به جايي برسد ( يعني شماها ) که يکپارچه شود ، پر از انرژي مثبت شود بدون ذره اي بد انديشي ، بدخواهي، غيبت ،دروغ ، افکار بد و پريشان، نظرهاي حرام و حرکت اي حرام شود آنوقت اين جمع وقتي خوراک مي پزد ( من که نمي توانم بپزم . من مديريتش را مي کنم به قول دوستمان من شهردارم . تمام عوامل شهرداري بايد کار کنند ، حاضر کنند ، بشورند . خانم ها بپزند آقايان ديگ بشورند . آقايان پخش کنند چون خانمهاوسط خيابان نمي ايستند که آش در کاسه بکشند پس شما بايد انجام دهيد يعني اين جمع يکپارچه تمام انرژي مثبت وجوديش را ، نيک انديشي اش را ، خوب خواهيش را تمام آن چيزهايي که مظهر اسماء الهي است و در اين جمع تجلي کرده است در قالب آن خوراک مي ريزد و به خورد مردم مي دهد . مردمي که محتاج و سرگردان و آشفته هستند . اينها مي خورند و قدري آرام مي گيرند . بعضي هايشان فقط آرام مي گيرند و بعضي هايشان يکهو چشمانشان باز مي شود راهشان را هم پيدا مي کنند . اين برگردن ماست اما قبل از يکپارچه شدن نميشود . قبل از رسيدن به آن مقام نيک انديشي و تجلي اسماء الهي قبل از اينکه به آنجا برسيم فايده اي ندارد و نمي شود . صحبت امروزم را با اشعاري از مولانا به پايان مي برم:
اي همه دريا ،چه خواهي کرد، نم
(شما را مي گويد. تو دريايي، نم مي خواهي؟)
وي همه هستي چه مي جويي ،عدم
اي مه تابان چه خواهي كرد، گرد
اي كه مه در پيش رويت، روي زرد
تو خوش و خوبي و كان هر خوشي
(يعني معدن هر خوشي)

تو چرا خود منت باده كشي؟
(مردم باده مي خورند و مي خورند براي اينکه خوش شوند . خوشحال بشوند و بخندند . مي گويد تو معدن خوشي هستي، چرا منت مي مي کشي؟ جام مي مي کشي که با اون بخوري و خوش شوي . )
تاج كرمنا ست بر فرق سرت
طوق اعطيناك آويز برت
جوهرست انسان و چرخ او را عرض
جمله فرع و پايه اند واو غرض
اي غلامت عقل و تدبيرات و هوش
(عقل و تدبير و هوش غلام تو هستند)
چون چنيني خويش را ارزان فروش ؟
به اين سادگي خودت را مي فروشي ؟ براي اينکه پز بدهي دخترم اين را دارد ؟ پسرم آنجوري است ؟ اين يکي تحصيلاتش اين هست ؟ اون يکي پولش اين هست ؟ اينقدر ارزان خودت را فروختي رفت ؟ خيلي دلم برايت مي سوزد . به خداوندي خدا از آنروز که اين را شنيدم پشتم مي لرزد . من شما را دوست دارم . پشتم مي لرزد چون شما را دوست دارم . يکروزي فکر مي کردم چون شما را دوست دارم و با شما نزديکم پشتم مي لرزد . امروز ديگر وقتي در خيابان هم راه مي روم آدم ها که لحظه بهم مي خورند براي آنها هم دلم مي سوزد . دلم سوخته و کباب هست هيچکس نمي داند . يک پير زني داشتيم خدا رحمتش کند با عروسش خيلي اختلاف داشت و آخرهاي عمرش از اوج قدرت و به اصطلاح شوکتش حسابي آمد پايين . هنگاميکه مرگش نزديک بود به مامان من مي گفت وقتيکه روي سنگ مرده شور خانه، من را مي اندازند که بشورند خوب نگاهم کن. از قلبم خونآبه بيرون مي آيد . چرک و خون مي آيد چون همه را در قلبم تلنبار کردم . من دلم کبابه مي توانيد بفهميد ؟ بعيد مي دانم چون تا کباب نشي نمي فهمي کباب يعني چي . بايد کباب شوي . اون هم بي توقع کباب شوي. من از شما چي مي خواهم ؟همه چيز به شمامي دهم و چيزي ازشما نمي خواهم . درست هست که هر چي را که به شما مي دهم صاحبش کسي ديگري است ولي شما داريد مرا مي بينيد . مواظب باشيد .
علم جويي از كتب ها اي فسوس
ذوق جويي تو زحلوا , اي فسوس
بحر علمي , درنمي، پنهان شده
در سه گز تن، عالمي پنهان شده
(گز واحد طول هست ) من و شما را مي گويند . آخه بي انصافها من مي فهمم چه ميگويد . من مي خواهم قدم را بلند کنم . مي خواهم بگويم آره راست مي گويي . من هستم . هي مي زنيد تو سرم مي آيم پايين . نزنيد ديگر . شما هم خوش بيايد ديگر . از يک دوست قديمي در مشهد سر ميز غذا يک حرکتي را ديدم که اگر ديگران پيشم نبودند غذا نمي خوردم ولي شوهرم و بچه هايم نشسته بودند نمي توانم همه را آزار بدهم که تو در اين سن و سال هنوز اين را نمي فهممي ؟ پس کي مي خواهي بفهمي ؟
مي چه باشد يا سما و يا جما؟
تا بجويي زو نشاط و انتفاع
آفتاب از ذره يي شد، وام خواه
زهره يي از خمره يي شد، جام خواه
آفتاب آمده است در پيش ذره درون تو و براي اينکه روشن شود وام مي خواهد . ذره درون تو غوغايي است که خورشيد با همه عظمتش پيش تو لنگ مي اندازد و مي خواهد نور را ازتو وام گيرد . تو زهره اي هستي از خمره . جام مي خواهي؟
جان بي كيفي شده، محبوس كيف
آفتابي حبس عقده , اينست حيف
جان شما اسير اين کيف مزخرف بدن ، آفتاب درون شما حبس عقده هاي شما . اين هست که حيفه و خيلي هم حيف هست. تا کي ؟ بد گفتم ببخشيد ، تند گفتم ببخشيد .خوشتان نيامد ببخشيد ولي بهم حق بدهيد . يواش يواش از دل سوخته ام مي گويم . بگذار بوي سوختگي به شما هم برسد . همش من بخورم ؟ مي خواهم به شما بخورد . قديمي تر ها بياييد جلو . چيکار داريد مي کنيد ؟تا کي ؟ تا کي ؟ بچه جوانها و تازه واردهايمان را مي خواهم بدهم زير بال شما ولي کو بال ؟ اين که بال نيست . همه پرهايش را با سيخ هايش کندند . واي چقدر زشت است ! کدام بالتان را بلند کنم اينها را بگذارم زير بال شما؟ همه باز هم زير بال من ؟ من را ببخشيد . از همه شما حلال خواهي مي طلبم .


 

 

 

نوشتن دیدگاه





تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید