منو

سه شنبه, 01 خرداد 1397 - Tue 05 22 2018

A+ A A-

دلنوشته شماره صد و بیست و چهارم

  • نوشته شده توسط مدیر سایت
  • دسته: دلنوشته
  • بازدید: 269

 بسم الله الرحمن الرحیم

 یادی از خاطرم بگذشت، اشکی از چشمم افتاد بر دلم غلتی زد و چرخید، با طنازی راهی گرفت و رمید، رفت و رفت تا به خیل دوستانش رسید، حالی از آنها پرسید هر کدام سرگذشتی برای خویش داشتند در کنار هم دست به زیر چانه زده و از خود می گفتند، یکی گفت صاحبم وقتی دلش را شکستند مرا از دیده خویش انداخت به خیالی که شاید بر آتشی که بر دلش زده اند آبی خنک باشم اما سوختم و سوزاندم تا بدینجا رسیدم، دیگری گفت صاحبم وقتی سخن از نامردمیها شنید مرا از دیده سرازیر نمود شاید که اثر تلخ نامردمی را بشویم و ببرم ولی افسوس که نامردمی بر من سوار گشت و هنوز با من همراه است، سومی گفت یک روزی به صاحبم دروغی عظیم گفتند او باور کرد چون خودش دروغ نمی گفت، خوشحال بود که به ناگاه ناجوانمردانه دروغ پیش چشمش به رقص آمد و فخر فروخت که او را گول زدند، و من از چشمش روان گشتم تا به جنگ دروغ بروم، اما زورم نرسید و او را چون بختکی بر خود هنوز حس می کنم، بعدی از جا حرکتی کرد و گفت گوش کنید صاحب من خرم و شادان و راضی از آنچه که داشت زندگی می کرد و از آنچه که او را شاد می کرد به دیگران نیز می بخشید اما یک روز فهمید که آنچه را از خود دریغ کرده بود و به دیگری بخشیده بود لگدکوب خودخواهی های دیگری شده بود، آنوقت مرا از دیده غلتاند و فرو ریخت شاید فریادش را با خود به جایی برسانم اما نشد، هنوز در افسوسم، آن یکی که خاموش نشسته بود و می نگریست، آهی از دل کشید و گفت صاحبم همه را دوست داشت، مهر می ورزید از محبت دیگران همیشه مسرور بود تا روزیکه فهمید مهرورزی هایی که دیده ،ریایی بیش نبوده، از عمق وجود آهی کشید و ناله کرد چرا؟ مرا از چشم خویش بیرون راند به امید آنکه جواب چرایش را برای او بیابم افسوس که من هم هنوز سرگردان آن چرا هستم، اشک بعدی که پر تر و سنگین تر بود گفت سرگذشت مرا گوش کنید، صاحبم هر چه را که بد می دید یا خوب می دید در کمال صداقت به آدمها می گفت، همه لبخند می زدند و تشکر می کردند و او راضی از خدمتی که برایشان انجام داده بود بر جا می ماند تا روزی فهمید که پشت آن لبخندها گاهی عنادی تلخ و زهرآگین وجود داشت که تلخی اش همه حاصل عمرش را تلخ نمود و مرا از عمق قلبش به چشم آورد و برون ریخت تا شاید تلخی وجودش را ببرم اما نشد و من هنوز درون آن تلخی زیست می کنم،

قطره اشک تازه وارد نگاهی کرد و دید قطرات بزرگ تری خودر ا آماده سخن گفتن می کنند و هر کدام که سرگذشت می گوید بقیه را دوباره به جنبش و یاد آوری می کشاند و عنقریب طوفان مهیبی بر خواهد خواست . فریادی کشید و گفت دوستان آرام گیرید من آمده ام تا پیامی را به همه شما برسانم صاحب من که صاحب همه شماها هم هست یک روزی بر بالای بلندای کوهی رفت و هر آن چه را که برش رفته بود فریاد کرد و فریاد کرد  آن قدر بلند که خدایش شنید . فرشته زیبا رو فرستاد  همه فریادهایش را درون کوزه های سفالی سبز و آبی قشنگی کرد و در مقابل چشمانش از بالای کوه بلند به پایین پرتاب نمود . صاحبم با نگاهش رقص فریادهای یاس وتلخ و درد و خشم و همه و همه  را دنبال می کرد . تا عاقبت در پایین کوه متلاشی شدنشان را به چشم خود دید و بندهای اسارت وجودش یک به یک پاره شد . ذره ذره وجودش آزادی را حس نمود . پس از آن دیگر اشک حسرت و افسوس یا خشم از چشمش جاری نگشت . امروز یادی از آن  روز در دلش پر زد شما را به خاطر آورد و مرا از چشم خویش برون فرستاد تا بیایم و همچون فرشته که او را به اذن خدایش آزاد ساخت من هم شما را نسیم آزادی ببخشم و از گردونه حسر تها و آه ها و خشم ها خارج سازم .

نوشتن دیدگاه





تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید