منو

دوشنبه, 25 تیر 1397 - Mon 07 16 2018

A+ A A-

دلنوشته شماره صد و بیست و هفتم

  • نوشته شده توسط مدیر سایت
  • دسته: دلنوشته
  • بازدید: 200

بسم الله الرحمن الرحیم

همه در سکوت نشسته بودیم ،نمیدانم شاید هم چند دقیقه کوتاه بود،ولی هرچه بود برای من زمانی بس طولانی بود چون تیک تاک ساعت از صفحه تلویزیون بیان کننده رسیدن به نقطه ،نمیدانم بگویم صفر که آنهم برایم معنی ندارد ،بود . این نقطه ای بود که هیچوقت به این خوبی حسش نکرده بودم چون از هیچ اندازه گیری زمانی برایم برخوردار نبود .امسال فهمیدم وقتی به این نقطه حد فاصل دو اندازه گیری گذشته و آینده میرسی ،یکباره همه چیز بی اندازه و بی مرز می شود .نمیدانم چگونه توصیف کنم که حق کامل آن نقطه را که بر گردنم حقی بزرگ دارد،ادا کرده باشم.ولی بی اختیار دستها را بصورت دعا بجلوی صورتم قرار دادم یک صفحه خالی وروشن بود ،بدنبال نوشته ای گشتم هیچ نبود ،فهمیدم که در آن لحظه وقتی واردآن بی زمانی می گردم خودم باید صفحه روشن را پر کنم .از چه چیز ؟ از خواسته هایم چه در مورد گذشته که بارش سبک گردد وچه در آینده که خیلی بهتر آید وچه درهمین لحظه حال که تمام وکمال در آن قرار گیرم و بهره برم . پرسش بعدی با

چه بنویسم ؟ چشمانم به کف دستهایم دوخته شده بود ، نوری از چشمم خارج شد وبر کف دستم عمود ایستاد .خواستم با مغزم وعقلم بگویم وبخواهم که همه چیز منطقی باشد ،اما نور حرکت نکرد .به قلبم رجوع کردم . نور به حرکت در آمد ،نمیدانم چقدر طول کشید ولی دستانم پراز نوشته های سپید رنگ در ان فضای پر نور شد خواستم وخواستم وخواستم بدون هیچ اندیشه قبلی ویا مصلحت اندیشی ویا تدبیر امور کردن و ...... فقط خواستم همچون بنده ای که از مولای توانمندش می خواهد .خیلی این لحظه مسرت بخش بود خودم وقلبم ودستانم را در فضایی از جنس حریر حس می کردم ودر آن غوطه می خوردم یکباره صدای توپ تحویل سال از تلویزیون مرا از آن فضا جدا نمود . درحالی که نمیدانستم دستان پراز نوشته ام را چه باید بکنم . چند دقیقه ای نگذشته بود که زنگ تلفن همه اطرافیانم را که درحال شادباش گفتن بودند آرام کرد ، تلفن را بدستم دادندپشت خط خانم جوانی بود که سالهاست می شناسمش ،درحالی که اشک ذوق وشعف می ریخت گفت مندر صحن وسرای آقا علی ابن موسی الرضا هستم وبمحض تحویل
سال اولین نفر، شما را بیاد آوردم زنگ زدم تا شما هم بامن در زیارت وعرض ادب نسبت بمولا همراه شوید .دلم می خواست فریاد بزنم چون پاسخ پرسشم را خیلی زود گرفتم .دستان پراز نور ونوشته های سپیدم را می بایستی خدمت آقایم که همیشه از حمایتش برخوردار بوده ام ، می بردم تا ایشان این دستها را همرا ه خویش خدمت پروردگار یکتایم برده وشفاعت کنند ودرخواست نمایند که نوشته های سپیدش همیشگی با من قرار گیرد. نمیدانستم چه کنم؟ برای همه مردم این کره خاکی درخواست صلح وآرامش وامنیت کردم وخواستم که خداوند ظالمان و ستمگران را نیز هدایت فرمایند تا از جهنمی که خود ساخته اند خارج شوند وخودشان را در بهشت خداوند ببینند ودیگران از آسیب آنها در امان بمانند .برای زمین دوست داشتنی ،سبزی وپرباری وپر محصولی خواستم وبرای آسمان پربارانی و تابندگی نور خورشید و ظهور نور درخواست کردم .برای بیماران شفاوصحت عاجل برای جسم وروحشان خواستم وخلاصه خواستم و خواستم و خواستم ....... ودرانتها آرزو نمودم که همه لحظات باقیمانده عمر دوستانم ،عزیزانم
وخانواده ام ودرانتها خودم ،همیشه لحظه نوروز باشد ،تادر این نور وروشنائی ،همیشگی غوطه ور باشیم .
القصه بزرگواران ،عزیزان ،دوست داشتنی های خوب و مهربانم سال نورا با امام رضا ی ضامن آهو شروع کردم ان شا الله برای شما هم چنین بوده وچنین مقدر گردد .

نوشتن دیدگاه





تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید