منو

سه شنبه, 27 شهریور 1397 - Tue 09 18 2018

A+ A A-

سفر به حقیقت نماز بخش اول

بسم الله الرحمن الرحیم

وقتی خیلی کوچک بودم مادرم برایم چادری گلدار دوخت و جانمازی که با آن نماز بخوانم و هر وعده مادرم را سر شیر حوض خانه مان نگاه میکردم که چگونه وضو میگیرد ؟ من هم چون طوطیان تقلید میکردم حتی وقتی از سر حوض (خوب دقت کنید بچه هایتان شما را اینجوری میبینند و اگر حواستان نباشد خدا به دادتان برسد ) به سمت اتاقمان که درطبقه دوم بود برمیگشتیم پشت سرش حرکت میکردم و هیچوقت ندانست چرا ؟ نپرسید چرا ؟ شاید آنقدر در افکار دور و دراز خودش غرق بود که اصلا متوجه نشد اما وقتی وضو را با تقلید از کارهایش میگرفتم فکر میکردم ازآن دقیقه همه حرکاتم را همچون او باید انجام دهم . قدمهایش را روی هر آجر حیاط آجری که میگذاشت من هم پاهای کوچکم را در همان آجر جا میدادم سپس از پله ها که بالا میرفتیم در هر پله ،پا جای پای مادر میگذاشتم ، اگر نرده را میگرفت من هم دست بر همان قسمت نرده میگذاشتم که معمولا چنین نمیکرد چون دستانش خیس از وضو بود نمیخواست که دست به نرده بزند . آنوقت بالا رفتن از پله ها برای من که پاهای کوچکی داشتم سخت میشد . اما با سرسختی فراوان همان میکردم که او میکرد . دمپاییم را همچون او یعنی اول پای راست سپس پای چپ در می آوردم و به درون اتاق میرفتم . کنارش می نشستم او میگفت صبر کن من بخوانم بعد بلند میگویم تو تکرار کن . اما من با اصرار زیاد میگفتم : من همراه تو بخوانم من میشنوم چه میگویی و او دلم را نمی شکست و میگفت باشد اما در چشمانش میخواندم که باور ندارد بشنوم ولی می اندیشید عیبی ندارد همینقدر که کمرش در نماز خم شود خوب است . اما او نمیدانست که در نماز و در کناراو همه اندامهای من یکسره گوش میشد تابشنود او چه میگوید . یکبار از خانم پیر صاحبخانه شنیده بودم که گفته بود آنهایی که در نماز حواسشان پرت میشود و یادشان میرود همانجا صلوات بگویند خدا قبول میکند . من هم هر کجا نمی شنیدم صلوات میگفتم و ابراز نمیکردم این متابعت و همراهی تا پایان نماز حتی در دست کشیدن به صورت ، بوسیدن مهر نماز سپس جمع کردن جانماز و چادر آنگونه که مادرم جمع میکرد ادامه داشت . در پایان یک حرکت اضافه داشتم که فکر میکنم هیچکس هرگز ندید از پنجره اتاق به آسمان نگاه میکردم با خود می اندیشیدم که حتما خدا از نمازم خوشش آمده است الان لبخند میزند پس من هم لبخندش را با لبخندی جواب گویم این حداقل روزی 2 بار اتفاق می افتاد چون کوچک بودم برای نماز صبح صدایم نمیکرد شاید هم صدا میکرد من نمی فهمیدم نماز را چنین آغاز کردم ، کمی بزرگتر شدم به نمازم اندیشیدم که یعنی چه ؟ به این نتیجه رسیدم چطور هر روز از خواب بیدار میشوم صورت میشویم صبحانه میخورم لباس میپوشم از یک راه معین به مدرسه میروم و از همان راه نیز برمیگردم تا بالاخره روزی کسی شوم . نماز هم چنین است تا بالاخره روزی کسی شوم اما نمیدانستم چه جور کسی باید بشوم ، پس از قدری فکر کردن شانه هایم را بالا می انداختم و با خود میگفتم بالاخره روزی میرسد که بفهمم اما تابستانها که دیگر مدرسه تعطیل بود نمیدانستم که چرا نماز تعطیل نمیشود ؟ هیچوقت نپرسیدم که مبادا به افکارم بخندند .
سالها گذشت در فواصلی حتی گفتم نماز نخوانم . ببینم چه اتفاقی می افتد ؟ اما خیلی زود پشیمان شدم دوباره شروع کردم وباز ندانستم چرا ؟ اما با گذران عمر پرسشهایم صورت جدی تری به خود گرفت . راستی چرا هرروز در زمانهای معین ، اعمال معین تحت نام نماز انجام میدهیم ؟ در بحث مباحث فقهی و شرعی پاسخهایی بود اما مرا قانع نمیکرد فقط باورم از کلام پروردگارم آنقدر قوی بود که قانع نشدنم مانع انجام تکلیفم نبود. در هر دوره از زندگیم تجربه جدید پیدا کردم به گونه ای خود را با فلسفه نماز مشغول کرده و قانع نمودم . اما باز همچنان مطمئن بودم که چیز دیگری هست که هنوز به آن نرسیدم در مدینه ، مکه ، مشهد نماز خواندم در نجف که حیرت انگیز بود در مسجد سهله در مسجد کوفه در جاها و مقامهای متفاوت نماز خواندم دز سفرنامه هایم همه را به تفصیل شرح دادم در هرکدام طعمی و لذتی متفاوت را چشیدم . در تل زینبیه در چادر آقا ابوالفضل در کنار گودال قتلگاه وای چه خبر شد . در کنار ضریح شش گوشه آقا امام حسین در حرم آقا اباالفضل ، دو جایگاه کف العباس همه و همه نماز خواندم در بین الحرمین نمازخواندم با پرتاب شکلاتهایی پذیرایی شدم در هر کدام از این مکانها نمازم ویژگی مخصوص به خود داشت هر بار با خود گفتم بالاخره رسیدم و دلخوش کردم اما پس از مدتی تمام شد نه تمام نشد بلکه کبوتر قلبم پروازی دیگر را طلب کرد . در کنار دریا با امواج خروشانش در جنگل کنار درختان تنومندش در صحرا با بوی علف تازه اش در گرما در سرما نماز خواندم هرکدام لطف مخصوص به خودداشت . بسیار دلچسب بود اما نشد تا کمی قبل در حالتی که ساعتها و روزها بسیار شتابان از پی هم روان از من میگذشتند مرا یادآور میشدند که کاری بس سنگین در پیش رو دارم و وقت کافی ندارم ، یک روزکه بشدت در تکاپو بودم و کار میکردم ناامید از دراز شدن زمان بودم یکباره بر جا نشستم
رو به آسمان نموده و از خدای خویش طلب برکت در وقت را نمودم . در دمی حس کردم هاتفی بر قلبم ندا داد که باشد ، دل آسوده دار . از آن لحظه همه ی شتاب و نگرانی هایم بر زمین ریخت و در آرامش کامل برخلاف بقیه در اطرافم که همچون تخمه در میان یک تابه سر و صدا کرده و بالا و پائین می پریدند قرار گرفتم و همین سبب شد در آن هیاهو زمان هایی از جمع خارج شده و به عالم خویش روم . یک روز در وقت غروب ، خسته در حالیکه لیوان چای گرم در دستم بود در مبل راحتی خویش نشسته بودم . فکر می کردم . صدای اذان از دستگاه خودم بلند شد . نفهمیدم چه شد . ولی یکباره خود را در کنار شیر آب دیدم . بر سر حوضی با آب زلال و شفاف که جاری بود . به کدام سو؟ نمی دانم . به همه طرف در جریان بود . بر سرم پارچه ای سفید مثل چادری قرار داشت . در اطرافم آدم هایی بودن که رویی سپید و قلبی پر از نور داشتند . آن ها هم مثل من بر سر همان آب جاری بودند . با ندای الله اکبر موذنی که نمی دانم صدایش از کجا می آمد ولی انگار در گوش من تک نفره می خواند به آدم های دیگر نگاه کردم و پی بردم که شاید آنها هم موذن های تک نفره ی خود را داشتند . همه کسانی که آنجا حضور داشتند متبسم ، راضی ، مصمم و پر از آگاهی بودند . با ندای الله اکبر همه با هم آب را در مشت های خویش گرفتیم و نگاه کردیم و الله اکبری گفتیم که مفهومش در جانمان بود نه در کتاب لغت مدرسه مان . ندای الله اکبر برایم زمانی بس طولانی اختصاص داد . فرصتی را ایجاد کرد تا الله اکبر صحیفه ی وجودم از لابه لای صفحات و سطرهایش بیرون بیاید و حلاوتش بر کامم بنشیند . با اشهد ان لا اله الا الله مشتی آب زلال را بر صورت ریختم . چرا؟ فهمیدم تا تمامی تعلقات دنیایی از رویم از چشمم ، بویایی ام ، لبهایم ، زبانم و پوستم زدوده شود . گوشم که قبل از این ها با ندای الله اکبر پاکیزه شده بود . نمی دانم بالا بردن دستم و زدن مشتی آب بر صورتم چقدر طول کشید . برایم زمانی طولانی داشت . قطرات آب را روی همه جای صورتم حس کردم . چقدر طولانی . همه ی آنچا را که دنیا زیبا قلمداد می کرد و خدای من نازیبا ، از عمق حس های دنیایی ام خارج می نمود . قطره قطره های آب رو به پایین سر خورده از شانه ام به پایین می چکید . بر قطرات زلال آب افزوده می شد . موقع پایین آمدن به صورت اشکال نازیبا و بدرنگی پایین می آمدند . و من متاسف و غمگین که حالا آب های زلال را نیز بد می کنم . اما وقتی به سطح آب می رسیدند همچون شکوفه های بهاری زیبا و موزون می گشتند و به هم کیشان خود می پیوستند . حیرت انگیز بود . موذن اشهد ان لا اله الا الله دوم را در گوشم زمزمه کرد . من بی اختیار مشت دیگری از آب را بالا برده و سرشکسته و غمگین از آنچه که بر سر مشت اول آب آمده بود ، به صورتم پاشیدم . وای خدای من . چه زیبا بود . چه زیبا بود . دیگر اثری از سیاهی و زشتی نبود . سال های بسیاری چه در نماز و چه در اذکار و چه در شهادتین هنگام خواب شهادتین را گفته بودم و تنها کلماتی را که نوشتنش را بلد بودم تکرار کرده بودم . نه چیز بیشتر . اما این بار عالم شهادت اشهد ان لا اله الا الله آغاز شد و من به درون آن پرکشیدم . نمی دانم چه بگویم . چون کلامی که این حس را به ظهور برساند نمی یابم . نقاش هم نیستم تا به تصویر بکشم . شاید هم اگر بودم باز اصل مطلب را نمی توانستم بر بوم نقاشی جاودانه نمایم . فقط می توانم بگویم که بعد از آن بارها با خود گفتم ای کاش در آن عالم مانده بودم . فرصت سیر در آن کم نبود . ولی کافی نبود . بالاجبار دوباره بر سر حوض برگشتم .

ادامه دارد...

نوشتن دیدگاه





تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید