منو

دوشنبه, 04 تیر 1397 - Mon 06 25 2018

A+ A A-

شناخت ادب در تمامی زمینه های زندگی بخش دهم

 بسم‌الله الرحمن الرحيم

آنچه درباره ی ادب زبان بیان کردیم ، ادب های ظاهری بود . چشم ظاهری بود . گوش ظاهری بود . تمام این هایک باطنی هم دارند. آن بخش باطنی در ذهن است . در موزد ذهن یک جمله بگویم ، ذهن بسیار موجود موذی است . 1- موذی است ، شما هیچ وقت حیله هایش را به سادگی نمی توانید بفهمید مگر اینکه بالاتر از آن باشید  . 2- ذهن دارای ابعاد است . اندازه دارد و وقتی اندازه ای را برای خودش تعیین کرد به سادگی نمی توان از آن اندازه بیرون آورد .

بگذارید یک مثال عینی برایتان بزنم که ذهن  وقتی که یک سطحی برای خودش قرار می دهد ، یک قالبی برای خودش قرار می دهد ، اصلاً دوست ندارد قالبش را ترک کند . دیدید بعضی ها عادت کرده اند مثلاً می گوییم حالا چای بخوریم ، می گوید من اصلاً عادت ندارم چای بخورم . چای نمی خوری خب نخور. این کلمه ی بسته را بکار نبر . شاید هم یک جایی رسید که از تشنگی می میری ، مجبور می شوی چای را بخوری. نگو عادت ندارم. بعضی ها می خواهند بخوابند . یک قلوه سنگ بگذارد زیر سرش خروپف می کند . بالش نرم پر قو می گذارد خروپف می کند . از این بالش های بزرگ گرد که شش نفر می تواند سوارش شود ، از آنها هم می گذارد زیر سرش خروپف می کند . اما در مورد بعضی ها می گویند اگر بالش خودم نباشد من خوابم نمی برد . این قالب هایتان را دور بریزید . این ها مال قالب های ذهن است . حالا من از کوچک ترین هایش اسم بردم ، شما بالاتر بیایید و در بحث های عمیق تر و گسترده تر روحی و معنوی بیشتر به چشم می خورد .

شما فکر می کنید همه ی آنهایی که در گروه های خون ریز داعش آدم می کشند فقط و فقط برنامه ریزی شده هستند و کاملاً آگاهانه این کار را انجام می دهند ؟ معمولاً کادر برنامه ریز کادر بسیار کوچک و محدودی است . چون اگر بزرگ باشد اعمال نظر می کنند . هر کدامشان می خواهند بگویند که من درست می گویم . اگر بخواهد یک دست شود ، این کادر بالایی می بایست کوچک باشد . بقیه چه می شوند ؟ تمام ذهن آنها را کلیشه می کنند . که غیر از این قالب هر کسی باشد باید بمیرد . اگر نمیرد دنیا متضرر می شود . جوان های رشید ، زیبا ، تحصیل کرده کنارشان جانی های آدم کش . قاتلینی که قرار بود اعدام شوند و خوب آدم می کشند حالا آزادشان کردند و ... همه ی این ها هستند . چطور توانستند آن جوان را کنار این قاتل آدم کش بگذارند ؟ ذهنش را نگه داشتند و به آن یک قالب دادند . گفتند در این  قالب بمان . از این قالب ها باید بیرون آمد . خب . حالا شما بگوئید چطوری ؟

صحبت از جمع : من چند وقت پیش خیلی درگیری ذهنی داشتم . یک حرکتی کردم و یک کاری انجام دادم و تا حدی موفق شدم ، سر هر مسئله ای  اگر فکر بدی توی ذهنم می آمد ، و می خواستم آن را به زبان بیاورم و می دانستم بد بود یک کلمه داشتم و می گفتم کات . آینده ی آن حرف و آن فکر را جلوی چشمم می آوردم و می گفتم آینده اش این است ، اگر بخواهی اینچنین حرف بزنی و اینچنین فکر بکنی ، آینده اش این است . حالا اگر خوشت می آید ؟ انجام بده . اگر خوشت نمی آید انجام نده . حالا تا یک حدی موفق شدم . خودم هم حس می کردم که این فکرها کمتر می شود ولی باز مثل همیشه تنبلی کردم و باز سر جای اولش برگشت.

استاد : تنبلی نیست . خودخواهی است . آدم خوشش می آید که دائم بگوید من خوب می فهمم . اشکالش اینجا است . این هم راهی است .

صحبت از جمع : در مورد قالب شکنی که فرمودید من احساس می کنم که در ابتدا  توسط خود شخص نمی تواند اتفاق بیفتد به جهت اینکه من ابتدا می بایست قالب خود را بشناسم تا بخواهم آن را تغییر بدهم اما این آنقدر با من عجین شده است که  دیگر اصلاً احساس نمی کنم قالب است. بنابراین من فکر می کنم که در ابتدای راه حتماً باید استادی که آن اشراف وجودی را دارد راهنمایی کند و نشان دهد و این شخص تحت دلالت ایشان آن کار را انجام دهد . چون فرض کنید من یک سری عادت های رفتاری دارم و این عادت آنقدر تکرار شده که عادی شده و آن را حس نمی کنم . ما در همین کلاس گوش می کنیم و صحبت می کنیم بپرسید هیچ کس توجه به نفس کشیدنش ندارد . یعنی ارادی نفس نمی کشد . آنقدر نفس کشیده است که عادی شده است . بنابراین به نظرم می آید که ما می بایست در ابتدای امر قالب های ذهنی مان را بشناسیم که البته خیلی دشوار است و بعد آن را بشکنیم که آن دیگر خیلی سخت تر است . من فکر می کنم که باید از شما راه کار بگیریم  برای شناخت آن چیزهایی که داریم و درست نیست و آنقدر هم با ما عجین شده که مطمئن هستیم درست است .

صحبت از جمع: باید به درس های اول مان برگردیم . وقتی که چارچوب های زندگی مان را ، رفتاری و اخلاقی مان را از پایه شروع کنیم ، خب این ذهن همیشه هست چون رفتارهای آدم ها باعث می شود ما در فکرمان و در ذهن مان مرتب دنبال یک چیزی بدویم ولی وقتی آن چارچوب و آن ستون از اول درست زده شود سعی مان را بکنیم می توانیم و قالب ها را می توانیم با بی توجهی کم رنگ نمائیم . توجه نکنیم .

صحبت از جمع: به نظرم می رسد که از اول صبح در رفتارهایمان دقت کنیم و ببینیم کدام رفتارهایمان را به صورت عادتی انجام می دهیم و درست نیست یعنی مقایسه اش کنیم با کلام خدا ، بعد هر روز یک قسمتی را با تکرار و تمرین تغییرش دهیم .

استاد : می دانید اشکال شما کجا است ؟ من راجع به ذهن حرف زدم نه راجع به رفتار . شما راجع به رفتارها صحبت می کنید . عادت ها ناشی از رفتارها است . نمود عادت ها در رفتارها است . اگر من اول مثال زدم به خاطر این مثال زدم که بگویم به رفتارهایتان قالب ندهید . من باید اینجوری بخورم . غیر از این باشد حالم به هم می خورد . این یعنی قالب دادن . و همین قالب دادن در ذهن انسان هم ایجاد می شود . اما بحث ما روی رفتارها  نیست . بحث ما روز ذهنیات آدم ها است . ذهنیات آدم ها از یک سه کلمه بلند می شود . از روی یک جمله ی سه کلمه ای .من فکر می کنم . ما عادت داریم که به طور دائم می گوئیم من فکر می کنم . که چی ؟ که این اینطور باشد بهتر است . من فکر می کنم ، این آدم این طور باشد بهتر است . من فکر می کنم ، آن غلط است . اولین قدم این سه تا کلمه را حذفش کنید . مگر نمی خواهید شروع کنید ؟ حذفش کنید . هیچ کس به اندازه ی من دردسر ندارد . می دانید چرا ؟ چون آدم های بی شماری به من مراجعه می کنند یا برای حل مشکلات خانوادگی ، حل مشکلات روانی ، بیماری ، مادی ، اجتماعی ، قانونی و ... که این آدم ها برای من مسئله به وجود می آورند . ببینید ، من به طور دائم یک نخ متصل با این ها دارم . هرچی نخم را می کشم تا فرار کنم آن ور نخ را ول نمی کند و سفت گرفته است . چون می خواهد جواب بگیرد . پس بیشتر از همه ی شما استحقاق دارم بگویم من فکر می کنم . خیلی از مواقع هم می گویم بعد کتکش را هم می خورم . من فکر می کنم فلانی اصلاً آدم نمی شود چون هزاران بار تلاش کردم برای اینکه بستری فراهم کنم که این آدم شود . خب نمی شود زور که نیست . و این بدترین چیز ممکن است . یک کیف دستی درست کردم ، آن آدم و شرایطش را گذاشتم درون این کیف دستی و سفت و محکم هم چسبش زدم . بعداً در یک روزی و در یک جایی می آید و یقه ام را می گیرد و می گوید چرا من را محبوس کردی ؟ آن وقت من می خواهم چه چیز به آن بگویم ؟ خب پس چه کار باید می کردم . الان مدتی است که دارم این کار را می کنم . اولاً کم حرف می زنم .

صحبت از جمع: استاد اشاره کردند به اینکه وقتی شما یک قضاوتی راجع به یک نفر می کنید آن قضاوت باعث می شود که این به حقیقت بپیوندد . یعنی مثلاً شما اگر پیش خودتان بگوئید که من فکر می کنم این خانم دزد است . باور  کنید که این صفت دزدی شروع می کند در من ازدیاد پیدا کردن تا یک روزی خدایی نکرده برسد به آنجا . یعنی این قالب را که  می گذارید مسئولیت ایجاد می کنید برای خودتان . چون این حقیقت پیدا می کند . حالا شاید این حرف ها در اینجا جدید باشد ولی در ادبیات وداعی و در علوم های قدیم دنیای بشری این ها همه آمده است . البته حضرت مسیح هم فرمودند که بعضی از تصورات همه گناه است . یعنی شما تصور می کنید که فلانی دزد است بدون اینکه بدانید و این خودش گناه است . نه تنها برای اینکه دزد نیست . حتی اگر بخواهد هم دزد شود این فکر ما کمک می کند که آن بیشتر شود . این را در آن قالب بگذاریم به آن طرف سوق داده می شود . در نتیجه خیلی خیلی مهم است که این موضوعی را که استاد گفتند توجه کنیم . می گویند اگر من این را بگذارم در آن قالب باید جوابش را بدهم . چرا ؟ چون ذهن ما قدرت خلاقیت دارد . آن شرایطی را که فکر می کنیم به وجود می آوریم . چرا گفتند که شکر نعمت ، نعمتت افزون کند ؟ اگر توجه ما روی نعمت ها باشد به خاطر اینکه فکر و ذهنمان مرتب از آنها قدردانی می کند آنها اضافه تر می شود . حالا اگر ما توجه مان را روی هر چیزی بگذاریم آن چیز اضافه می شود . خیلی خیلی به این توجه کنیم و مواظب باشیم .

استاد : خیلی ساده به شما بگویم . شما نیامدید اینجا در دنیا که قضاوت کنید . خداوند می فرمایند که شما شاهد هستید . مگر قرار نیست ما شاهد باشیم ؟ شاهد یعنی کسی که فقط نگاه می کند . نظر نمی دهد . شاهد یعنی کسی که فقط می بیند . تغییر نمی دهد . تعیین نمی کند .اندازه نمی کند . خب چرا این کار را می کنید ؟ از صبح که از خواب بیدار می شوید و از رختخواب بیرون می آیید با نام خدا بیرون بیایید . وضو بگیرید . نماز بخوانید . روزتان را با نام  و کلام خدا و نیایش خدا آغاز کنید . و از آن به بعد فقط نگاه کنید . فقط نگاه کنید . هر روزی که میزان نگاهت بیشتر باشد ذهنت خموش است . ساکت شده و منفعل است . و هر روز که میزان نگاهت کم و دائماً با اظهار نظر است ذهنت تماماً بر تو ریاست می کند . اجازه ندهید که ذهنتان بر شما ریاست کند . ببینید من الان به خوب بودن و بد بودن ذهنیات شما کار ندارم . من می گویم اجازه ندهید اصلاً حرف بزند . اجازه ی حرف زدن و اظهارنظر به ذهنتان ندهید . ساکت . چیه ؟ تو فقط شاهد هستی . نگاه کن . همه چیز را ببین. هر روز که روز موعود بود و از تو سوال کردند آن وقت پاسخ بده . الان که از تو سوال نکردند. مگر از تو سوال کردند ؟ مگر از شما حرفی سوال کردند ؟ سوال نکردند چرا اینقدر جواب می دهید . حرف می زنید و اظهار نظر می کنید . جمله ی من فکر می کنم را از دایره لغاتتان نه برای همیشه ، نه نه ، اصلاً قرار نیست برای همیشه چون با آن کار داریم . فعلاً یک گوشه بایگانی اش کنید زندانی اش کنید . جمله ی من فکر می کنم را از ذهنتان حذف کنید . از وجودتان و از کلامتان پاک کنید . آن وقت ببینید که چه نتیجه ای می گیرید .

صحبت از جمع: این مطلبی که شما فرمودید من این طور برداشت کردم که شما یک نکته کوچکش اش را با یک مثال" قضاوت" زدید و برداشت من از این صحبت این بود که خیلی از رفتارهای ما ناشی می شود از یک سری قوانین و فکرهایی که در ذهنمان پشت سر هم چیده ایم . مثلاً فرض کنید من وقتی داخل یک جمع می شوم چطور برخورد کنم در یک قالب ذهنی برای خودم چیده ام . این رفتار در جمع خودش را نشان می دهد . یا یک قالب در ذهنم چیده ام که مثلاً اگر رفتم زیارت کنم باید این طور رفتار کنم ، این طوری فکر کنم یا ... این ها ناخودآگاه به رفتار می رسد .

استاد : حتماً ، جمله ی من فکر می کنم اصلاً می آید . استارت را زد . وقتی گفتی من فکر می کنم از آن نقطه ی پنهانی و تاریک بیرون می آید و روشن می شود و بعد بروز می کند .

ادامه صحبت : یکی از مثال هایش شاید همین بحث قضاوت باشد . مثلاً همان قوانینی که در ذهنم ساخته شده و ساختار قوانینی که ذهن من دارد و درکی که پیدا کرده است این است که اگر فلان رفتار را ببینم قضاوت می کنم. شاید کل ساختار آدم ها را همین قوانینشان ساخته است . حالا یک سری از این ها ممکن است قالب های خوبی نباشند . خیلی هایش هم ممکن است خوب باشند . این خودش خیلی جای بحث دارد .

استاد : شما وقتی جمله ی من فکر می کنم را برداشتید و تنها شاهد شدید آن وقت نقوش زیبا ، روشن و درست تماماَ تصویر می بندد و کامل می شود و شما برای همه ی عمرت برای تماشا جا دارید . چیزهای خوب . بدون اینکه تو آفریده باشی .

صحبت از جمع : در جواب به دوست مان ، صحبت سر تعویض قالب ها نیست . یعنی اگر قالب بد را با قالب خوب عوض کنیم هنوز در قالب هستیم . صحبت از بسیط کردن ذهن است . ذهنی که قضاوت نمی کند راحت می بیند و همه چیز را در خودش می گنجاند و اجازه ی وجود به بقیه ی چیزها می دهد و آن هم در طول زمان همان طورکه آگاهی به جلو می رود تمرین کنیم به وجود می آید . ولی اگر بخواهیم قالب را نگه داریم و بگوییم این قالب بد است آن یکی را بگیریم هنوز همین جا هستیم .

استاد : در کل قالب شکنی است . یعنی شما بی طرفانه فقط شاهد بشوید . بعد تازه شروع میکند و بعد بحث های بعدی در جریان می افتد . آن ها که در جریان می افتد برای شما یک مسیر جاری و آگاهانه به وجود می آورد .

شاگرد : بعدش دوباره دارد یک چیزی می سازد دیگر ؟

استاد :  نه . دیگر نمی سازد . ساخته ها همیشه یک جا می مانند . اگر شما به بیابان نگاه کنید . بیابان است . آب را از یک جا به اصطلاح رها کنید همه چیز را برای خودش طی می کند . اما در همان بیابان یا درخت بکارید یا ساختمان درست کنید . چه اتفاقی می افتد ؟ سد درست می کند . مسیر درست می کند . حوضچه به وجود می آورد . ما می خواهیم که این اتفاق نیفتد . یک مقدار تمرین کنید خودتان کاملاً متوجه می شوید .

صحبت از جمع : مثلاً کسی خانه می خواهد هرچقدر که دعا می کند و با خودش می گوید که من یک روزی خانه دار می شوم ولی بهش نمی رسد بعد می گویند چرا ؟ می گوید خب حکمت نبوده ، خدا نخواسته و به هر دلیل ...

استاد : نشد . باز که تو برگشتی عالم این ها . من به تو گفتم جمله من فکر می کنم را رها کن . من فکر می کنم فلانی دارد می میرد . من فکر می کنم کارش را از دست می دهد . من فکر می کنم باران می آید (  ما هروقت که  می خواهیم برویم سفر نگران هستند که نکند در راه باران بیاید یا برف بیاید . تا یکی از بچه هایی که همراه ما هستند می گوید من فکر می کنم برف ما را می گیرد می گویم ممکن است تو اصلاً فکر نکنی ) خیلی ساده . برای چی تو فکر می کنی ؟ البته از این بعد حساس می شوی ، می گویی وای چقدر من در طول روز می گویم من فکر می کنم  . هرچی که با جمله ی من فکر می کنم شروع شد به آن بگو کات . به این هم حالا به آنچه که ما فکر می کنیم تاثیرش در جامعه و در آدم ها و در روند اجتماعات چی خواهد بود کار نداشته باش . جمله من فکر می کنم را رها کن . یک روزی مردم به من می گفتند التماس دعا . اینقدر می نشستم و ذکر می کردم . هی ذکر . هی ذکر . هی ذکر . خب که چی ؟ این خوب شود . به تو چه ؟ امروز تنها کاری که می کنم این است ، شما که گفتید التماس دعا دست هایم را به سمت خدا می گیرم ، پرودگارا ، من به عنوان یک سد از جلوی این بنده ات کنار می روم . از جانب من سدی مقابل نیروهای الهی نداشته باشد . جمله من فکر می کنم را ترک کنید . بعداً می بینید که چه رهایی پیدا می کنید . چقدر راحت می شوید .

ادامه صحبت: مثلاً یک آدمی استحقاق یک حرکتی را دارد قدرت ذهن ما چقدر است که ....

استاد : من به تو می گویم من فکر می کنم را رها کن تو دنبال قدرت می گردی . امان از دست این قدرت طلبی . هیچی ندارد . خانم هیچی نداریم . تا به آن نقطه ی هیچی نرسی هرگز به جایی نمی رسی . هیچی نداری . نه ظاهر و نه باطن ..

ادامه صحبت: می خواستم بدانم وقتی خدا را داریم پس ذهن من چقدر می تواند قدرتمند باشد که بیاید و جلوی یک اتفاق مثبت را بگیرد .

استاد : ما خدا را داریم اختیار چه غلطی می تواند بکند ؟ هیچی . اما او باز گذاشته است . او باز گذاشته تا ببیند تو می گویی که من فکر می کنم که فلانی بمیرد من راحت می شوم . تا برای خودت یک طناب درست کنی .

ادامه صحبت : خب وقتی من یک چیزی را می گویم و با فکر من آن اتفاق می افتد و فلانی هم می میرد ، استحقاق آن آدم مردن بوده که این اتفاق می افتد ؟

استاد : اگر او زمان مردنش نرسیده بود ، نمی مرد . تو که سهل است اگر اجداد تو هم جمع می شد نمی توانست او را بکشد . او وقت مردنش بود . ولی در این میانه تو خودت را وسط انداختی و عامل مرگ شدی . در حالی که ممکن بود یک حشره او را بگزد و با همان حشره بمیرد . به تو هم ربطی نداشت . او وقت مردنش بود . هیچ کس به اختیار من و تو نمی میرد .

 

 

 

 

 

 

عشق چیست (بخش دوم)                                                                                                                                                                                       28/11/93

هوالحق

می پردازیم به مقوله عشق که زمانی قبل تر از این به آن پرداخته بودیم . عشق را کششی شرح دادیم که بین دو ذره همجوار، در پازل هستی به وجود می آید و انسانهای هوشیار و آگاه بلافاصله آن را دریافته و فرصت را غنیمت می شمارند . یادتان باشد بهشت خداوند عالم را که بسیار اندک از آن می دانید به بها می دهند نه به بهانه . این جمله مفهوم خاصی دارد ، زیرا تمامی عوالم از مبدا تا مقصد در جهان هستی که زیر پای موجودی به نام انسان دَرنَوردیده می شود از برای آماده شدن این موجود برای پا گذاشتن به عالمی به نام بهشت است که انسان ها فقط تعاریف دنیوی اندکی از آن در کلام وحی خوانده و می دانند . اما در بهشت فراتر از این کلام است که انسان لذائذ دنیوی که در دنیا سبب لذتش می شده است را در آنجا بدون زحمت و هزینه ای بهره ببرد .

اما در دنیا حیطه شناخت و معرفت انسان کوچک و بسته است و بیشتر از نمونه های دنیوی را درک ندارد ، فقط نمونه های دنیوی ! بدین سبب در قرآن برای انسان چنین تصویر می گردد اما برای آدم وضع فرق می کند زیرا آدم تمامی امانت الهی را در سینه خویش محفوظ دارد ، بر آن آگاهی نیز دارد ، پس برای او متفاوت است ، پس آدم نیز با انسان متفاوت است . حال چگونه ؟ انسان صاحب جنسیت و آگاهی از این تفاوت جنسیت می باشد . همین سبب می گردد که به جای هرگونه تفحصّی فراتر از جنسیت ها فقط به این مقوله بپردازد . این حیطه ای بس وسیع و در خود فرو بَرنده ای است ، هر دَم یک تفاوت جدید ، یک دلیل برتری و یک امتیاز عالی تر را کشف کرده به دنبال آن در حرکت می افتد . اگر این حیطه را سریع دَرنَوردد و به پایان برده و از آن خارج شود ، عالی است . چون پس از آن ورود به عالم آدمیت است ، عالمی که دو جنسی ندارد . نبودن دو جنسی نیز نوع بهره وری از لذتها را تغییر می دهد ، نگاه را به سویی پیش می برد که در آنجا با همه تفاوتهای فردی ، همه یکسان هستند . در جریان دمادم به سوی مقصد هیچ کسی بر دیگری سبقت نمی گیرد یا دیگری را معدوم یا محروم نمی نماید . حقی را ضایع یا آزاری را صادر نمی نماید زیرا همه می دانند که هر نقطه این عالم که باشی فاصله ات با مقصد مثل ذرات دیگر است یا به عبارت بهتر فاصله ای وجود ندارد ، فضای خالی ای وجود ندارد که تو مجبور به پیمودن آن باشی . هیچ کسی نمی داند این عالم چگونه است ؟ آری چنین است . آیا باز هم فقط به دنبال بهشت می دوی ؟ آیا نمی خواهی در این بیکرانه تو هم یکی از ذراتش باشی ؟ کلام پیشین مرا بسیاری شنیدند ، بسیاری هم خواندند ، بسیاری خود را یکباره در چرخشی سخت و سیاه و بی پایان حس نمودند ، متاسفم ، خیلی متاسفم . ولی لازم بود که هر کسی بداند در آنچه که پشت سر گذارده چه کرده است ؟ چه چیز را فدای چه چیز دیگری نموده است ؟ اگر تا دیروز خود را زرنگ و دانا و برتر و پیروز می دانسته است آیا به حق بوده یا خیر ؟ آیا درست آمده است ؟ آیا از آنچه که در قلبش به ودیعه گذارده شده به واقع بهره جسته است ؟ راه خود را در روشنایی آمده یا خیر ؟ این بررسی ضروری بود ، زیرا به حقیقت عظیمی دست یافته ایم . اگر این تحلیل ها درست انجام نشود باز هم ودیعه الهی را به غلط بهره برده ، آن را حیف و مِیل نموده و به خسران سختی بسیار می رسیم . و اما بعد ........

در پازل هستی هر ذره ای اگر ذره همجوار خود را پیدا نموده و از آن جدا نشود حتی اگر در سختی قرار داشته باشد هم عالی است . چون بخش تجلّی دهنده این پازل که مربوط به او و ذره کناریش بود روشن شد . این روشنایی هم برای خودش و هم برای ذرات دیگری که به شکل های مختلف و در قالبهای مختلف قرار است کنارش قرار گیرد مفید و راهنمای خوبی است . اما اگر ذره ای ندانست ، ذره ناهمگونی را برای همجواری خود برگزید ، چه می شود ؟ این سوال بسیاری از خوانندگان متن قبلی می باشد که با ذهن خویش بی وقفه پرسش نمودند ، می گوییم . اگر ذره ای نادانسته ذره ناهمگونی را برگزیند دو حالت پیش می آید :

حالت اول : تا آخرین لحظات زندگی دنیایی خویش نمی فهمد ، در آخر لباس تن را ترک نموده به دیار باقی می رود که همان خواهد شد که قبلاً گفتیم .

اما حالت دوم : انسان پس از انتخاب می فهمد که چه کرده است ؟ هیچ ذره ای را که همجوار ما نبوده و حالا کنار ماست نمی توان خودخواهانه طرد نمود . اندیشه خیلی ها بود از آن هفته که اشتباه کردم ، باختم ، آخرتم هم سوخت .

اشتباه نکنید ، حالا که انتخاب کردید و الان کنار شماست خودخواهانه نمی توانید طردش کنید . بلکه با حرکت به سوی تعالی ذره ناهمگون را با خود نیز همراه برده و در نهایت از خودگذشتگی و ایثار او را به سوی آن ذره ای که بایستی باشد حرکت داده و کمک نمود تا الی آخر . پایان کار چه خواهد شد ؟ کارها را انجام داد ، پایان کار چه می شود ؟ آیا این ذره همان خواهد شد که ذره همجوار ما قرار بود باشد ؟ اگر شد پس جایگاه ذره ای که در پازل هستی قرار بود کنار ما باشد کجا خواهد شد ؟ اگر نشد آن وقت بر سر او و ما که هر دو نتوانستیم نقطه ای را در این پازل تجلّی بخشیم چه خواهد آمد ؟ در پازل جهان هستی نقوش بی شماری تصویر گشته است ، همه این تصاویر مثل صفحات کتاب که روی هم قرار گرفته ، قرار دارند ، هر ذره تصویری است . پس ذره همجوار ما مورد ظلم قرار نمی گیرد بلکه به صفحات زیرین پازل منتقل می شود و جایگاه خویش را خواهد داشت ، اما در تصویر دیگری از پازل جهان هستی . ذره ناهمگون قبلی در جایگاه او در کنار ذره خویش متجّلی شده و مورد تحسین ملائکی که روزی بر او به امر پروردگار خویش سجده نموده بودند واقع می گردد . اما اگر آن ذره همجوار نشد یا به عبارت بهتر نخواست که بشود آن وقت عدم یا عالم نیستی انتظارش را می کشد و شما نمی دانید این چه عالمی است ؟ برای ذره پُرتلاشی که نتوانست ذره انتخابی اش را همجوار سازد دور جدیدی تعیین می گردد ، تلاشی مجدد و سنگین را در پیش خواهد داشت . نمی دانم ......... شاید که باز هم ادامه خواهد داشت ؟ شاید هم که نه ؟

به آن فکر بکنید نکته های بسیار بسیار مهم و عجیبی در آن است ، چه برای قشر جوان ، چه برای قشری که انتخابهایش را کرده و دورهایش را طی کرده است . فرقی نمی کند در دور باقی مانده می تواند تلاشش را انجام بدهد که خیلی هم عقب نیفتد ؛ انتخاب با شماست.

 

 

 

نوشتن دیدگاه





تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید