منو

یکشنبه, 29 بهمن 1396 - Sun 02 18 2018

A+ A A-

وقتی شرایط برای ما عجیب و غریب می شود

بسم الله الرحمن الرحیم

وقتی شرایط برای ما عجیب و غریب می شود ، یعنی دنیا دارد از یک زاویه جدید خودش را به ما نشان می دهد . زاویه ای که شاید هنوز ندیده بودیم . این چند جمله را اتفاقی یک جایی خواندم . توجه من را به خودش جلب کرد . چند روزی است که به این دو ، سه جمله فکر می کنم و مثل همیشه بهترین راه حل برای من پیدا کردن مصداق مطلب در خودم است . به خودم رجوع کردم . گفتم آیا شرایط برای من عجیب و غریب شده است یا نه ؟رسیدن به این مطلب نگاهی بسیار عمیق نیاز دارد . شروع کردم به کاویدن .
به چند ماه پیش تا الانم را نگاه کردم . چقدر جالب بود .چون تغییرات خاصی را در دو بعد وجودی خودم ملاحظه نمودم . یادم آمد خیلی قبل به دوستانمان عرض کرده بودم برای اینکه از هدف غایی عقب نمانید تمامی پنجره های اطراف خویش را ببندید تا توجه شما را به خود جلب نکند و طبیعتاً قبل از ارائه این نکته به شما ، خودم شروع کرده بودم . شما را نمی دانم ولی برای خودم در بسیاری از اتفاقات مثمرثمر بود . چون در منظر نگاه آدم هر اتفاقی که خودش یک پنجره باز می کند ، غیر از آن منظره اصلی ، یک سری مناظر حاشیه ای هم به وجود می آورد . نمونه بارز آن این تابلوی آیات یاسین است . ابتدا یاسین را می بینید . ولی در کنار یاسین ، حاشیه ی دور تابلو و عکسی که آن وسط بافته شده و نمایانگر هدهد است چشم شما را جلب می کند . رنگ ها جلب می کند . این ها مناظر حاشیه ای آن است . پس هر اتفاقی که می افتد یک پنجره ای باز می کند که در منظر نگاه آدم غیر از منظره اصلی تعدادی منظره ی حاشیه ای هم خواهد داشت . تا توجیه کننده آن اتفاق باشد . بستن هر پنجره ای که حالا خود پنجره مد نظر نیست و نمی خواهم راجع به آن بحث کنم ، خواه ناخواه در به روی حاشیه هایش هم بسته می شود . خود منظره که بسته می شود هیچ ، حاشیه ها هم به آن بسته می شود . اما وقتی اراده کردم همه چیز را مشاهده کنم ، چون اراده کردم همه چیز را مشاهده کنم ، به یکباره برایم مشاهده ای به وجود آمد . باصدای بسیار بلندی همه ی پنجره هایی را که بسته بودم و نگاه نکرده بودم ، همه با هم باز شد . دریافتم که باید یکی یکی نگاه کنم . سخت بود . خیلی سخت بود . چون در به روی بعضی از مسائل بسته بودم . و دیگر نمی خواستم بازگشایی شود . اما شد . با خودم گفتم خب دوباره می بندم. اما این بار تلاشم سودی نبخشید . پیش چشمم پررنگ تر و واضح تر شدند . دیدم و دیدم و دیدم ولی برای هیچ کدام اشکی نریختم . چون می دانستم وقتی یکبار توانستم محوش کنم بازهم خدایم اجازه خواهد داد و در این بازنگری برایم تکاملی را در نظر گرفته است . نگاه کردم هر پنجره ای یک شروعی دارد . یک پایانی دارد . به وجود آورنده و تداوم بخشی به این پنجره و پایان دهنده ای . بی غرض و بی مرض به همه ی آنها نگاهی کردم . در بعضی از آنها تمامی موارد را خودم به وجود آورده بودم . شروع اش را ، استمرارش را و در همین اثنا مراسم سوگواری و مرثیه خوانی برای خودم که مورد ظلم واقع شدم . خیلی ناراحت کننده بود. پنجره هایی هم بودند که گشاینده ی آنها من نبودم . به عمد یا به سهو دیگران برایم گشودند . اما باز نگه داشتن و مرثیه خوانی اش با خودم بود . بازهم با خودم بود . بازهم برای من تاسف به بار آورد . اما نکته بسیار مهم و شاید قابل تقدیر در این ماجرا این بود ، در هر دو مورد این پنجره ها ، بستن آنها به اراده ی من بود . که قطعاً اراده ی من را پروردگارم یاری فرموده که موفق شدم . پس خدایا شکر . پنجره هایی هم بودند که منظره های دلچسب و خوشایندی بودند . من به عمد و برای زودتر به هدف رسیدنم از لذت آنها چشم پوشی کرده بودم . این هم برای من رتبه ای محسوب شد . که از لذایذ پایان پذیر دنیا ، در راه رسیدن به مقصود چشم پوشی کرده بودم . که قطعاً به حول و قوه الهی امکان پذیر شده بود . از پنجره ای به پنجره ی دیگر می رفتم . طوفانی سخت مرتباً پنجره ها را می کوبید ، باز می کرد و من در آن معرکه می چرخیدم . تازه این بخش مربوط می شد به آن قسمتی که در بخش واقعی زندگی اتفاق افتاده بود . بخش دیگری هم وجود دارد که بخش روحی هر فردی است . و تغییرات و پنجره های متعدد در آن بخش باز می شود که خود این نیز قصه ی زیبایی است . بگذارید تا شرح دهم . چندین ماه یا شاید هم بیشتر است که وقتی می خوابیدم خود را یا در سرزمینی دیگر که در آداب و سنن ، پوشش لباس ، کارهای انجام دادنی ، تکنیک ها ، صنایع و ... . در همه چیز با آنچه که من در آن زندگی می کنم متفاوت بود ، می دیدم ، وقتی آنجا می رفتم ، آنجا هم عهده دار کارهایی بودم . من خسته ، از این همه بار مسئولیت می خوابیدم و خواب نرفته به آنجا می رفتم و شروع می کردم به انجام کارهای دیگری . امروز که به آن فکر می کنم به یاد می آورم که جالب بود در هر بار رفتنم به یک بخش دیگری می رفتم . امروز در این بخش عهده دار مسئولیت بودم . اگر بار بعد می خوابیدم و می رفتم ، به بخش دیگری گذر می کردم و کار انجام می دادم . و آنچه را که تجربه می نمودم ای کاش مکتوب کرده بودم . حجم رویایی بالا ، حجم بیداری هم بالا بود ، خستگی جسمم هر روز بیشتر می شد . و من به درمان هایم فشار می آورم و تلاش می کردم از درمانی که شروع کردم مدد بگیرم و این خستگی را از بین ببرم . القصه ، این ماجرا من را مدتهای مدید به خودش مشغول کرد و نگاه به یک متن کوتاه جرقه ی بزرگی را به وجود آورد و تمامی این مطالب دوباره در منظر نگاهم قرار گرفت . این اتفاق مختص من نیست و برای همه شما و همه ی آدمها ، هر روز و هرساعت در حال وقوع است . متاسفانه مثل فیلمی که آن را تند کرده اندآدمها باعجله می آیند ومی روند و هیچ نمی آموزند . جلوی باز شدن پنجره های مختلف از وقایع مختلف را نمی توان گرفت . زود بستن و فرار کردن هم چندان نتیجه بخش نیست . در آن ماندن و سوگواری کردن و یا غلت زدن در خوشی هایش هم ثمربخش نیست . آنچه که سودمند است ، در هرپنجره ماجرایی که باز شد بی غرض و بی مرض به آن بنگریم . دریابیم چه پیامی باخودش آورده است . پس از دریافت پیام آن را ببندیم . حتی موقع دربستن هم غیظ و خشم نداشته باشیم . اگر در زندگی تان یکباره همه چیز با هم آوار کرد نترسید . متواضعانه و آماده به آنها یکایک بنگرید . درسی را که آورده دریافت کنید . بعد همه را بایگانی کنید . آن وقت می توانید از این درس ها که کنار هم چیده شده ، حرکت ها ی بعدی زندگی پیش روی خود را فرا گیرید . مصمم و با ارده قدم بردارید . خلاصه ی کلام گفته اند عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد . عدو با عین نوشته می شود . یعنی دشمن . امروز بیماری ها ، مرگ ها ، ورشکستگی ها ، شکستگی های عشقی ، شکستگی های زناشویی و ... . همه آنها همان عدو هستند . همان دشمن که با این فهم خداوند می خواهد هر کدام ما تلاش کنیم سبب خیرش را بیابیم . دیر نکنید . پیشنهادمن به شما نوشتن هرآنچه که می فهمید . و انجام می دهید می باشد . همه چیز را مکتوب کنید . تا در بازنگری نوشته ها ، حقایق بیشتری را برای خودتان کشف کنید . ان شاءالله.
امیدوارم این مشاهده ی شخصی من در زندگی شخصی و اجتماعی شما به کار بیاید . باری داشته باشد که شما توانسته باشید از آن بهره ببرید .
بگذارید یک مثال کوچک بزنم . خواهرم با شرایط بسیار بد به اینجا آمده است . خیلی اسف بار بود . گاهاً لحظات بسیار تلخی بود . ولی من تمام وقت منتظر بودم که چرا باید چنین باشد . پیامد آن چه است ؟پیامدش این بود : خورد و خوراک پدر و مادرم را ما مشاهده کردیم . چون دائماً خواهرم آنجا بود و بالاجبار و دائماً من و برادرم به آنجا رفت و آمد می کردیم . اشکالاتشان را پیدا کردیم . اشکالات حرکتی خواهرم را هم پیدا کردیم . اشکالات خوراکی را هم برای او پیدا کردیم . دکتر سوزنی اش را هم وادار کرد تا از یک زاویه جدید به بیماری اش نگاه کند که شاید اگر این اتفاق نیافتاده بود یکسال یا دو سال دیگر به همین کیفیت سوزن ها ادامه پیدا می کرد و به آن جواب نهایی نمی رسید . یک میانبر کوتاه شد . خیلی قشنگ و جالب است . بعد به من اثبات کرد که اگر بخواهی می توانی حتی پله ها را مداوم بروی و بیایی . درد دارد ، سختی دارد . آسان نیست . گاهی اوقات آنقدر درد می گیرید که روی مبل هم می نشینم گوشت های پای من درد می گیرد . ولی اثبات کرد توانا شدم و توانایی من دارد بر می گردد . هیچ چیز دیگری نمی توانست این را به من ثابت کند چون باور نمی کردم . چون به این شکل محلی برای آزمایش آن نبود. برادرم را وادار به انجام کارهایی کرد که اصلاً فکر نمی کرد انجام بدهد و اصلاً توانش را داشته باشد . به پدر و مادرم اثبات کرد قرار نیست زن و شوهر در سن بالا ساعت 8:30 بخوابند . با هم حرف بزنید . گفتگو کنید . گاهی تلویزیون و گاهی خودتان . گاهی شوخی کنید و گاهی دعوا کنید . چه اشکالی دارد . الان دیگر سر موقع می خوابند . سر موقع بلند می شوند و سر موقع استفاده می کنند . افتخار مادر من این بود که من از 2بعد از نصفه شب بیدارم و سر نماز می نشینم . هرچی به او می گفتم گوش نمی کرد . الان نماز شبش را هم می خواند ، نمازش را هم می خواند ولی قاعده ی استراحت در این سن را هم رعایت می کند . اگر در پنجره ی بیماری خواهرم من مانده بودم ، سکته می کردم . و اگر اتفاقی به من می افتاد ، دانه دانه افراد این خانواده همه سرازیر می رفتند . نگاه به آن پنجره و اعلام که من فهمیدم کفایت است و بسته شود. چون دائم نگاه کردن زجرآور است بستم و بهره هایم را بردم . این هم یک نمونه عملی . باشد که انشاء الله برای شما کارگشا باشد .

 

 

 

 

 

 

نوشتن دیدگاه





تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید