منو

یکشنبه, 30 ارديبهشت 1397 - Sun 05 20 2018

A+ A A-

تصمیمات زندگی ما چگونه گرفته می شود

بسم الله الرحمن الرحیم

امروز بی اختیار توجه ام به خروج نوزاد از شکم مادر جلب شد عمیق شدم، هر نوزادی پس از آنکه نطفه اش در رحم مادر بسته شد شروع می کند به رشد کردن، یعنی از ذره ای ناچیز بودن حرکت می کند تابرسد به موجودیتی که قابل بحث و قابل دیدن باشد، و پس از این حرکت رو به جلو که در بعضیها 7 ماه و در اکثر نوزادان 9 ماه و شاید چند روزی هم بیشتر طول می کشد آماده سفر به دنیایی می شود که از آن هیچ نشانی در دست ندارد، ولی چه بخواهد چه نخواهد مجبور به این سفر است، آغاز سفر با عبور از دالانی تنگ شروع می شود، هنگام عبور چشمانش هنوز بسته است و وقتی خارج می شود اولین چیزی که حس می کند بارقه های نوری ست که قبلاً هرگز آنها را حس نکرده بود چشمانش از ورای لایه های چربی که روی آن را گرفته به دنبال دریافت نور کم کم باز می شود آنوقت می گرید، کسی نمیداند آیا از اینکه عالَم قبلیش را از دست داده و دیگر نمی تواند برگردد می گرید؟ یا از شوق دیدن عالم جدیدی که بسیار متنوع و رنگارنگ و زیباست به آن وارد می شود می گرید؟ خدا می داند یا شاید هم از اینکه باز مجبور است دوباره عالَمی دیگر را طی کند بدون داشتن آن مأمن و مأوای حقیقی اش بچرخد، بتابد تا دوباره کِی بتواند حتی چند لحظه ای آن موطن اصلی را تجربه کند می گرید ؟هیچ کس نمی داند، چون نوزادانِ تازه متولد شده هرکدام از سفری دور و دراز با کوله بارهای سنگینی از تجربیات قبل می آیند هیچ دو نوزادی یکسان نیستند حتی دوقلوها و چندقلوها، حکایت عجیبی ست، اگر بخواهید بهتر بفهمید باید به دوران بارداری مادر برگردید این هم چندان قابل تجربه کردن برای همگان نیست، نکته ی خیلی زیبا اینکه نمی دانم نوزادان چقدر وقت پس از تولد به گفته پزشکان چندان قادر به دیدن همه چیز نیستند تا راحت تشخیص دهند ولی جالب ، قادر به شنیدن صداها هستند به این مهم بسیار فکر کردم، در شکم مادر چندان چیزی برای دیدن نیست چون در فضایی رشد می کند که جز خودش و جفتی که رابط او و مادر است و او را تغذیه می نماید موجود دیگری نیست و به آن حریم رحم مادر هیچ چیز دیگری نمی تواند ورود کند، اما گوشها اصوات را از ورای پوسته رحم و شکم مادر می توانند بشنوند آنچه را که دیگران بدون ملاحظه در کنار این موجود بسیار کوچک می گویند می شنود نمی دانم شاید در آن فضا هنوز دانسته های جهان های قبلی که در آن بود مبهم و تاریک نگشته پس به راحتی می تواند با آنها شنیده ها را ارزیابی کند چه می گویند و در بخش کوچک حافظه بایگانی نماید شاید هم نه، دانسته ها رنگ باخته قادر به فهمیدن و تطبیق دادن آنها نیست اما قادر است آنچه را که تارهای عصبی گوشش را می نوازد یا می آزارد ضبط نماید تا بعداً هرجا به کارش آمد استخراج نموده و بهره برداری نماید پس خیلی جالب است موجود درون شکم مادر اولین دریافتهایش را در این دنیای خاکی از دیگران می گیرد، ار اینکه در حضور زن حامله حرف بزنم تنم می لرزد، و پس از اینکه پا به این عرصه دنیا گذارد باز هم اولین چیزی که دریافت می کند اصوات است که تارهای عصبی گوشهایش را می جنباند تا به مغز رسیده یا همان وقت ادراک گشته یا ضبط شده و برای بعد و استفاده از آنها قرار بگیرد، باز نوزاد در عالم جدیدش یعنی دنیا شروع به تحرک می کند، چشمانش می گردد، به مرور چشمانش می بیند، آنچه را که می خواهد می بیند، دستها و پاهایش هر چه را که چشمش می بیند می تواند بگیرد و لمس کند، چشمها و دست و پایش در اختیار خودش قرار می گیرد، می تواند ببیند می تواند بگیرد، می تواند لمس کند، اما گوشهایش همچنان چیزهای را می شنود که دیگران در اختیارش می گذارند، پس همیشه هر انسانی از قبل از تولد خودش یک کتاب باز قابل افزایش از نظرات و پیشنهادات و انتقادات و راهبردهای دیگران با خودش دارد، که اجباریست، کسی را یارای فرار از آن نیست، این قصه در طول عمرش همراهش خواهد بود و گریزی نیست، در نتیجه تمام تصمیمات، حرکتهایش تحت تأثیر این شنیده های از شکم مادر تا به هر سنی که قرار دارد خواهد بود و این بسیار بد است، (( دیدید بعضی از بچه ها دنیا می آیند دو سه ساله می شوند، می گویند نمی دانیم این چرا اینقدر شروره؟ چرا اینقدر آزار دهنده ست؟ ذاتش این است، ذاتش این نیست آن موقع که در شکم تو بود فیلمهای خشن دیدی حرفهای خشونت بار زدی، بدخواهی های بسیار کردی،)) این بسیار بد است که همه تصمیمات آدمی تحت پوشش گفتگوهای دیگران قرار داشته باشد در نتیجه هیچ وقت عملکردهایش چه خوب و چه بد برگرفته از یافته ها و نیتهای خودش نخواهد بود، نتیجه ارزیابی خود درونی آدمی نخواهد شد از زیر نفوذ شنیدن و ضبط کردن گفته ها و نظرات و اطلاعات دیگران که نمی توان گریخت، در تاکسی می نشینید حرف می زنند، در صف نانوایی حرف می زنند، در مترو می نشینید حرف می زنند، در محیط کار می نشینید حرف می زنند، در خانواده می نشینید حرف می زنند، میتوانید گوش نکنید؟ نمی شود گریخت . پس چکار باید کرد ؟
من همیشه ایده ها و نظرات خودم را ابتدا به لابراتوار وجودی خودم می برم . آزماشگاه وجود خودم . در آنجا آنها را آزمایش می کنم . تست می کنم و این کار را بارها در شرایط متفاوت مثل عصبانیت ، خوشحالی ، اندوه ، بدخواهی و ... در حالت های مختلف تستش می کنم تا به یک نتیجه یکسان دست پیدا کنم . آن وقت نتیجه حل مسئله را جستجو میکنم . چندین باز در اوضاع و احوالات متفاوت وقتی خواستم عملی را انجام دهم و یا خواستم تصمیمی را بگیرم ، چون حالا توجه گذاشته ام ، متوجه شدم که لشگری از راهبردهای مختلف از زمان های مختلف انگار در گوشم هجوم می برد . تا یکی را بپسندم و انتخابش کنم . با آگاهی که به این مسئله پیدا کردم چشمانم را بستم . چون چشم ها را بستم ولی هنوز می شنوم ، آرام آرام به آنچه که می شنیدم بی تفاوت شدم . اگر ما خوب می توانیم بشنویم به خاطر اشتیاقمان است . اول بی تفاوت شدم . می خواهی چکار . ولش کن . اما بازهم می شنیدم . این دفعه کنجکاوی و اشتیاقم را برای فهمیدن آن چیزهایی که شنیدم بی رنگ کردم . در نتیجه خیلی آرام صداها محو شد تا کاملاً حذف شد . وقتی سکوت محض آمد ، در سکوت صدایی از اعماق وجودم کم کم بلند شد . من را به نگاه کردن موضوع مورد بحث ، تجزیه و تحلیل ابعاد آن با آنچه که خداوند عطا فرموده یعنی عقل دعوت کرد. و پس از آن هدایت کرد که تو در وجودت قلبی داری که می تواند یافته های عقلت را بررسی کند. و درست و غلط بودنش را به تو اعلام کند و آن وقت وارد عمل شوی و آسوده باشی و خودت در همان لحظه وارد عمل شدی . خودت در همان لحظه با بینش عقلت و تایید قلبت فهمیدی و تصمیم گرفتی . بدون آنکه آن همه حرف و حرف و حرف و حرف هایی که از شکم مادر تا به امروز با خودت آوردی دخالتی در آن داشته باشد . از خوشحالی می خواستم فریاد بکشم اما بازهم چندین بار در موضوعات جداگانه این فهم جدید را اعمال کردم و نتیجه را یکسان دیدم . در درونم فریاد کشیدم خدایا دوستت دارم ، خدایا دوستت دارم چون امروز بیش از هر زمان دیگری وجودت ، نقشت ، تاثیرت ، بزرگی و درستی ات را توانستم در خویش حس کنم . و مطمئن شوم که همیشه با منی . تو از من جدا نمی شوی ولی اگر بر هیاهوی گوش ها مسلط نشوم و خاموش نکنم ، قادر به شنیدن حرف هایت نخواهم بود . پس بازهم من را فهماندی و مخیر کردی به انتخاب آن چیزی که می خواهم باشم . و چقدر بد است که تو با من باشی و من نمایش دهنده ی ابلیس باشم . کمکم کن .
بدنبال این مشاهده ، این مکاشفه ، این حس بسیار زیبا ، به سراغ حدیث عنوان بصری رفتم . و در حدیث رسیدم به آن جایی که عنوان از مولایش ، امام جعفر صادق ، پرسید ، چون مولا او را به حقیقت عبودیت دعوت کرد . پرسید آقا حقیقت عبودیت چیست ؟ آقا سه بند فرمودند . بند اولش را در آن جلسه گفتم . بررسی کردم . امروز بند دوم را گفتگو می کنم . در بند دوم حضرت فرمودند بنده ی خدا برای خودش مصلحت اندیشی و تدبیر نمی کند . از زمانیکه این حدیث را خواندم که خیلی سال است ، بارها خواندم برگشتم زمین گذاشتم و دوباره خواندم چون فهم و شعور می خواهد . هر زمانی آن شعور نیست . ما خیال می کنیم که حدیث نورانیت امیرالمومنین را می فهمیم . یک بار خواندیم ، فهمیدیم . اما فی الواقع نفهمیدیم ، دانستیم . آنقدر باید بخوانی که تو عین آن حدیث شوی . من خیلی حدیث عنوان بصری راخواندم . همیشه به این بند که می رسیدم می ایستادم . یعنی چی ؟ من چرا نمی توانم این را بفهمم . همیشه در عمرم شنیدم که تدبیر درست برای خودتان کنید . مصلحت اندیش باشید . چرا مولا می گوید که بنده ی خدا ، دقت کنید با غیربنده ی خدا کاری ندارد . بنده ی خدا برای خودش مصلحت اندیشی و تدبیر نمی کند . تا آن روزی که پروردگارم دریچه ای نو از حقایق برایم باز فرمود که امروز می فهمم آنچه که فرموده ی امام صادق (ع) است که بنده ی خدا برای خودش مصلحت اندیشی و تدبیر نمی کند ، اشاره مستقیم به همین مطلبی است که مشاهده کردم . آدم ها تا زمانیکه غرق در شنیده های از شکم مادر تا هر سنی که قرار دارد باشد به طور مرتب ضبط صوت وجودیش روشن است . و با تکیه بر آن ضبط صوت و موارد پیشنهادی و انتقادی و راهبردی و ... که تماماً صادره از دیگران است تصمیم گیری می کند و چنین تصمیم گیری به طور حتم در بازی دنیا و بازی زندگی شکست خورده خواهد بود و شکست خورده امروز کم نداریم . فراوان داریم . یک چیزی کوچیک در پرانتز بگویم ما در لحظه می اندیشیم . ما در لحظه می بینیم و در لحظه تصمیم می گیریم . هیچ وقت این لحظه با لحظه قبلش یکی نیست . پس شرایط این لحظه هم با آن ، یکی نیست . پس چطور تصمیمی که در این لحظه می گیریم با آن تصمیمی که در آن لحظه گرفتیم یکی است . برای اینکه این تصمیم دیکته شده است . دیکته شده از حرف هایی که ما ضبط کردیم . اگر که دائم دیکته شده دارید ، حرف نزنید . مگر آنکه در هر موضوع قابل تصمیم گیری و بحث ابتدا شنیده ها را بشنود . نمی توانی نشنوی . مقاومت نکن . بشنو . این شنیده ها مثل ماشین هایی می مانند که در اتوبان ها می روند . سرعت هایشان صدا می کند . نمی توانی جلوی آنها را بگیری . پس چکار کنم . می ایستم و گذر آنها را تماشا می کنم . وقتی رفت دیگر نیست . می ایستم ، می شنوم . بگو . من دارم می شنوم . اما بعد از اینکه همه را در باب همین موضوع شنیدم پیچ این ضبط صوت را دیگر ببند . بگو تو گفتی من شنیدم . حالا تو ساکت باش من می خواهم بگویم . نوبتی هم باشد نوبت من است . نیست . حالا تو ساکت شو بگذار من بگویم . به آنچه که عقل از دنیای بیرون که شنیده ها هم جزو همین دریافت عقل است آنچه را که استخراج نموده و به محضر قلب آورده است و به فهم بالاتر و مقام بالاتر فرستاده شده تا بهره بگیرد حل مسئله را از قلب که خداوند فرموده قلب مومن جایگاه من است ، دریافت کند . چه بسا که این پاسخ که از قلب بر می خیزد در مواقع زیادی حتی بر شنیده ها هم منطبق باشد . اشکالی ندارد . چون از فیلتر و میزان عقل و قلب آدمی گذشته است و چون از این فیلتر گذشته دیگر مورد اطمینان است .
آنهایی که یادتان رفته و آنهایی که خوب نخواندید و آنهایی که خوب توجه نکردید ، بروید ادب جسم و خیال و عقل و قلب را یک دور دیگر مطالعه کنید . اگر عقل و قلبی آداب نیاموخته باشد راهبر خوبی نیست . بروید ببینید چطور می توانید آن را راهبر کنید . ببینید چطور می توانید حرکتش بدهید تا شما را هدایت کند و به شما بهترین گزینه را ارائه کند . سال ها در مورد امام حسین گفتیم . در موردامیرالمومنین گفتیم . چرا تاثیر ندارد . چرا وقتی که محرم تمام می شود امام حسین هم تمام می شود . چرا امام حسین وقتی مطرح می شود که شما حاجت قلبی دارید و مستاصل هستید . چرا ؟ چون شما فقط امام و مولایتان را از طریق حرف های دیگران می شناسید . هیچ کسی تلاش نکرده از درون قلبش امام حسین را نگاه کند . یک میلیون بار دیگر هم پیاده روی اربعین بروید فایده ندارد . یک میلیون بار دیگر هم بروید زیارت کربلا و نجف فایده ندارد . اگر با شنیده های بقیه می روید فایده ندارد . اصلاً فایده ندارد . چون شما با دیکته شده ها می روید و می آیید . برای شما وقتی همه چیز روشن می شود و باز می شود که به جای اینکه از این بیرون نگاه کنید ، از این بیرون استدلال کنید ، قدمی فراتر بگذارید و از درون قلب نگاه کنید . و قبل از این کار قلبتان را ادب کنید . قلبی که می تواند تحمل کند گوش های تو غیبت بشنود قلب نیست . رهبر خوبی هم نیست . قلبی که می تواند تحمل کند تو دروغ بگویی و به تو نتازد قلب نیست . رهبر خوبی هم نیست . به چه درد تو می خورد . برو از همان مردم استفاده کن ، بالاخره دو تا آدم حسابی پیدا کن و حرف هایشان را گوش کن شاید به درد تو بخورد . زندگی های مان خیلی کج است . به خدا خیلی کج است . همه ی ما هم خیلی به پیسی افتاده ایم . زندگی هایمان در پیسی است . می دانید چرا در پیسی است . زیرا اطرافمان به طور دائم آدم هایی که در پیسی هستند را جذب می کنیم . همین . فقط همین . جسممان که ادب ندارد قطعاً . چون هرچیزی که دستمان می رسد می خوریم . هر آشغالی را هم می خوریم . حرمت جسممان را هم نگه نمی داریم . خیالمان هم که ادب درست و حسابی ندارد . دارد ؟ چون در خیالمان دائم می رویم عرش اعلا می نشینیم. بقیه احمق و بیشعور هستند و آن پائین می نشینند . نمی فهمند . درست است ؟ این هم که خیالمان . عقلمان چی ؟ عقلمان ، پرورش یافته از این جسم دربه داغون و آن خیال آشفته . چی را میفهمیم . نه مطالعه می کنیم قرآن درست می خوانیم ؟ نه . حکم خدا را درست اجرا می کنیم ؟ پس این عقل از کجا می خواست تغذیه کند . که داشته ها و دانسته هایش را به قلب بفرستد . قلب برایش ارزیابی کند . قلبمان هم که کلاً بدخواه است . همه ما به طور دائم در یک شکایت دائمی هستیم . خوردندو بردند و چاپیدند و ضایع کردند ، یکبارهم نمی گوییم که من چکار کردم . من در جای خودم که بودم حقی را ضایع نکردم . آن جایی که می دانستم همسرم به من احتیاج دارم گفتم ولش کن . رویش زیاد می شود . نگفتم ؟ حقوق خیلی ها را زیر پا کردم . امشب تصمیم بگیرید .امشب عهد کنید . پای عهدنامه تان را رگ بزنید و با خونتان امضا کنید . که یا رسول الله ، پای شما ایستاده ام . پای کلامت ایستاده ام . و حرمت کلامت را نگاه می دارم . تا روزی که کلام تو ، من را سفید ، پاک و پاکیزه روی قلب روشنم تقدیم جانشین تو کنم . به او هدیه بدهم .

نوشتن دیدگاه





تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید