منو

یکشنبه, 25 آذر 1397 - Sun 12 16 2018

A+ A A-

صلح را پی می گیریم

بسم الله الرحمن الرحیم

شما را بر می گردانم به هفته های قبل به 28 صفر . چیزی که گفتم دو مطلب خیلی مهم بود اولی شعری بود از مولانا خواندم:
اگر چو عالم را همی گشتی چون برای او نگشتی تو را باری دیگر می باید گردیدن گرد عالم
این یک رهگذری است که اگر به آن توجه کنیم در عالم هر کاری که می کنید نگاه کنید برای چی انجام می دهیم.من از خودم مثال می زنم شاید راهگشا باشد ولی خداوند به شما رحم کند اگر فکر کنید قصدم خودنمایی است.
فرض می کنیم که پسرم مهمان دارد، دخترم یک کاری را در خانه خودش دارد و به من می گوید فلان کار را می توانی انجام بدهی؟ یا او می گوید فلان چیز را می توانی برای من تهیه کنی؟ من می گویم باشد، اوایل فکر می کردم اولادم است و وظیفه من است برایش انجام می دهم و چون اولادم هست و وظیفه دارم انجام بدهم بعنوان مادر انتظاراتی را خواهم داشت و اگر انتظاراتم برآورده نمی شد شکست خورده بودم. بعد دیدم که این همه اش افسوس، آه، ناله است و به درد نمی خورد. آیا برای اولادم کاری نکنم؟ نمی توانم که نکنم! گفتم برای دل خودم می کنم، برای دل خودم هم که کردم، دلم گنجشکی بود بالاخره بعد از چند بار انجام دادن بالاخره برید، پُکید. باز هم نشد که! باز هم شد شکست. آنجا بود فهمیدم که وقتی به سائل پول می دهی خداوند می فرماید دستی که پول را از تو می گیرد یا کمک را از دست تو می گیرد دست من است و تو نمی توانی به بنده من چیزی بدهی، من هستم که از تو می گیرم و خودم به بنده ام می دهم. این را که فهمیدم و بخاطر آوردم گفتم: غافل تو ببین چقدر از اوقات این را عنوان کردی و خودت گفتی پس چرا در جانت ننشسته!؟ حالا از این به بعد هرکاری برای هر کسی انجام می دهم من خدا را جلویم می بینم. هرکاری می کنم برای هر کسی ،کاری را که انجام می دهم برای خدا انجام می دهم، خدا دوست می دارد به او می دهد، آن وقت دیگر آهی و افسوسی نمی ماند .
اگر چه عالم را همی گشتی، زیارت برو، برای مردم خرج کن، خرج بده، قربانی کن، لباس بخر و..و..و ... اگر مدّ نظر تو در تمامی کارها خدا نبود معطلی! چون برای او نگشتی، چون برای او کار نکردی، "تو را باری دیگر می باید،" دوباره برگرد از اول همه آن کارها را بکن.
"تو را باری دیگر می باید گردیدن گرد عالم" بگردی و همان کارها را تکرار کنی تا شاید محصول بدهد.
اگر با خانواده هایتان درگیر هستید، نگاههایتان را یک نگاهی بکنید، یک توجهی بگذارید. زن و شوهرها با هم درگیر هستند یک توجهی بگذارند و ببینند چکار دارند می کنند، ببینند چه حکایتی است. من امروز فکر می کنم روزهایی را که افتادم در رختخواب بزرگترین روزهای زندگی من بود، عظیم ترین و پربارترین روزهای زندگی من بود، آدمی بسیار مقتدر و توانا اسیر رختخواب، لیوان آب نمی تواند بیاورد و بخورد با ذلت و گاهی چهار دست و پا تا در حمام خودم را می رساندم تا بتوانم دیوار را بگیرم و سر دستشویی بنشینم، کجا بودند همه خانواده ام؟ همه آنهایی که عاشق من هستند، همه آنهایی من را دوست می داشتند، دوستانم، کسانی که به آنها خیلی خدمت کرده بودم و فکر می کردم از بغل تخت من دور نمی شوند کجا رفتند؟ ولی هیچ کدام نبودند. زجر است، ذلت است، سختی است آرام آرام من شروع کردم به چرخیدن.
گفتند کباب پخته نگردد مگر.....!!! اگر کباب را همینطوری بگذاری روی آتش یک طرفش می سوزد و یک طرفش خام می ماند، من آن سیخ کباب شدم شروع کردم گردیدن آرام آرام آرام آرام ... چرخیدم چرخیدم و امروز اینجا هستم از هیچ کس دلگیر نمی شوم، مگر من برای او چکار کردم که دلگیر بشوم یا چه انتظاری داشتم که برای من بکند که دلگیر بشوم، من برای خدا کردم من معاملاتم همه اش با خدا بود چون او را جلوی چشمم می بینم نتیجتاً اگر قهری باشد از او می بینم اگر لطفی باشد از او می بینم. وقتی لطف می بینم معلوم است که درست حرکت کردم وقتی اخمها به هم می رود قهری می بینم یعنی خبط کردم خطا کردم برمی گردم دوباره از اول ببینم چکار کردم.
و نکته دوم که آنروز درباره اش گفتگو کردیم رسیدن به نقطه صلح. رسیدن به نقطه صلح مفهومش این نیست که هیچوقت نجنگید اتفاقاً همیشه شجاعت داشته باشید، رشادت داشته باشید و با مسائل روبرو بشوید. امام رضا (ع) شجاعت نداشت؟ رشادت نداشت؟ اگر امام رضا (ع) داد می زد ای ایهاالناس اینها می خواهند من را مسموم کنند چه می شد؟ خُب می کشتندش، پس از مردن که نمی ترسید اما در یک صلحی با ماجرا قرار گرفت تا تقدیرات روند خودش را طی کند.
امروز اگر بیمار در خانه دارید، من بیمار داری زیاد در خانواده ام دیدم و خیلی هم اذیت شدم از وقتی چشمم را باز کردم دیدم آن مادربزرگ این پدربزرگم، آن مادربزرگم، آن خاله جانم، این و آن و آن تا به امروز، آدم هر لحظه انتظار می کشد که الآن این دیگر بلند شود، هرچقدر هم عاقل است و دکترها را قبول دارد که دکترها می گویند ممکن است این تا آخر عمرش دیگر بلند نشود ولی آدمی آن انتظار را دارد که بلند می شود، معجزه بشود از جایش بلند می شود. تنها چیزی که نجاتش می دهد صلح با ماجرا است. صلح با این قصه زندگی، خودش و او که مریض است. وقتی صلح کردی آن وقت چون تو آرام می گیری ارتعاشات ذهنی و بدنیت ملایم می شود تازه فضا باز می شود تازه به حقایقی روبرو می شوی که تا به امروز اصلاً ندیده بودی. صلح با مسائل در زندگی خیلی مطلب مهمی است. همیشه گفتم یک خانمی هست در شرایط بسیار اسف بار، بسیار اسف بار که واقعاً نشد زندگیش را هیچگونه تغییری بدهم و آنجا بود که زمین نشستم و گفتم تو اراده کردی چنین باشد پس باشد من حداقل هایش را به او می رسانم چون تو دستورم دادی. یک جمله خیلی قشنگ می گفت: می گفتم خُب مردی که اینقدر با تو اینجور رفتار می کند یا پدرشوهری که تو را همه عمرت زده و تحقیر کرده و حالا زمین گیر است هنوز هم غذای می بری و در حلقش می کنی و خودت گرسنه می مانی اما باز هم با عصا تو را می زند خُب بگذارش بیرون اولادهای دیگرش بیایند و ببرند آخر که چه؟ گفت حاج خانم من این کارها را نمی کنم که اینها اینجا یک کاری برای من بکنند، من این کارها را دارم می کنم برای آن وقتی که می روم در آن دنیا به خدا بگویم ببین من چکار کردم من همه را بخاطر تو کردم، فقط به عشق تو کردم خدایا.
کدام یک از ما از افراد خانواده مان، که به قول خودتان ناتوبازی در آوردند اینجوری با آنها روبروشدید؟ شما صلح را نتوانستید به خانه یتان ارمغان بدهید، خانه ها همیشه میدان جنگ بود یکی برنده دیگری بازنده دفعه بعد تلاش کنیم این یکی که بازنده بود برنده بشود. صلحی وجود نداشت. بروید زندگی امامها را بخوانید و صلح های زندگی شان را پیدا کنید. مگر نمی خواهید نجات پیدا کنید. من سر کلافتان را باز کردم دادم دستتان بپیچید، آرام آرام بپیچید و به این پیچیدن نگاه کنید در این پیچیدن قصه هایی را که می گویم دنبال کنید به خدا ضرر ندارد.

نوشتن دیدگاه





تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید