منو

یکشنبه, 25 آذر 1397 - Sun 12 16 2018

A+ A A-

گناه چیست؟ چگونه آغاز میگردد و چگونه پایان می پذیرد؟ بخش دوم

بسم الله الرحمن الرحیم

ما دو تا مبحث اخیراً شروع کردیم این دو مبحث یکی صلح بود که خیلی مطلب مهمی است که امروزه همه جا جنگ است . یک سری جنگ های ظاهری در یمن و بحرین و نمی دانم افغانستان و اینجا و آنجا است . یک سری جنگ های داخلی ، خانه به خانه . سینه به سینه . صلحی وجود ندارد . مطلب دوم ، مطلبی است که جلسه پیش شروع کردم . و گفتیم که گناه چی است ؟ از شما خواستم که گناه را برای من تعریف کنید . این گناه یعنی چی ؟ و بعد با گفتگوی دو سه نفر مطلب را ادامه دادیم و خواهش من این است در گفتگوهایمان مطالب را بزرگ نکنید . شعاری هم نکنید . ریز بگوئید . ریز بگوئید و بگذارید در بچه ها و در جوان هایمان جا بیافتد . حالا قبل از اینکه شروع کنم می خواهم از شما بشنوم از آن هفته که ما گفتگو کردیم در بین شما آیا هستند کسانیکه روی مطلب گناه کار کرده باشند . گوش می کنیم .
نفر اول: من از هفته ی گذشته روی خیلی از کارهایی که برای خودم شاید حالت عادی داشت ، با آن بیشتر برخورد می کردم توجه گذاشتم که آیا می شود شکل دیگری هم داشته باشد . دیدم که بله . خیلی جاها دیدم که بی صبری من باعث می شود که زودتر از موعد قضاوت کنم . که بی جا بود . یا اینکه بی صبری من باعث می شد که دیگران را مانع بشوم از اینکه آن چیزی که می خواهد بگوید یا آن چیزی که مد نظرش هست را به عمل دربیاورد . دیدم خیلی از همین چیزهای جزئی حق الناسی است که به گردن من می آید . و ذمه من را روزبه روز در ارتباط با دیگران شاید سنگین تر می کند . در صورتی که اگر یک مقدار دقت کنم و صبورانه تر برخورد کنم و فکر کنم دیگران هم نظرشان ، نظر است و عملشان ، عمل است و آنها هم خیلی از چیزهایشان بهتر از من است . این نیست که ما همیشه تصور کنیم که نه ، نظر من کامل تر از بقیه است . وقت من عزیزتر از بقیه است . خواب من مهم تر از دیگران است . یعنی خیلی جاها دیدم این خودخواهی هایی که خودمان داریم و تصور می کنیم که این ها حق است و این ها خودشان چقدر منشاء گناه می تواند بشود . و خیلی ریشه ی عمیقی است که می تواند چیزهای بسیار بزرگی را ایجاد کند که انسان به هرحال از خیلی از پیشرفت ها جا بماند .
استاد : بسیار عالی . پس در دفترچه مان می نویسیم که بی صبر بودن می تواند منشاء گناه باشد .
حالا آن بخش آن مربوط به خودمان است باید جواب آن را هم بدهیم.آن بخش که مربوط به دیگران است او هم به ما اضافه می شود.و یک جورایی رد مظالم برای ما می آورد. ظلم می کنیم در حق دیگران و...
این خیلی مهم است پس بی صبری را برای خودتان یادداشت کنید ببینید شما بی صبری دارید.یا ندارید؟چون لازم است به آن نگاه کنید و در خودتان پیدا کنید. که اگر دارید تا امروز فکر می کردید خیلی ها بی صبر هستند اشکال دارد ولی امروز شنیدیم این خود می تواند منشاء گناه باشد. چرا؟ چون حقوق دیگران را زیر پا می کنیم.قضاوت های نابجا می کنیم.هم به نفس خودمان ظلم می کنیم هم به حق مردم. و باز خیلی مهم است که آیا بررسی کردند که این بی صبری از کجا آمده ؟چه زمانی شروع شد؟آیا شما از بچگی بی صبر بودید؟نوجوانی بی صبر بودید؟ یا در این چند سال اخیر بی صبر شدید؟چرا؟
نفر اول: یکی از دلایل بی صبری این است که آدم فکر می کند علم بیشتر به دست آورده فکر میکند مقام بالاتر به دست آورده فکر می کند در منزل و همکار و رفیق جایگاه بزرگتری دارد پس بنابراین حق من است .
استاد: پس می گوییم که خیلی از جاها دانش ما من نمی گویم علم من می گویم دانش ما حجاب ما است عبادات ما هم حجاب ما است می دانید چه طوری؟مگر می شود کسی که نماز زیاد می خواند ذکر زیاد می کند دچار گناه هم بشود؟ چون آدم خود را بالاتر می بیند و عابدتر می بیند نتیجتاً در مقابل گفت و گو های دیگران خیلی سریع می ایستد وحاضر به گوش کردن آن نیست.پس بیاییم نگاه کنیم ببینیم آیا اولاً دانش ما بالا رفته و اگر بالا رفته آیا سبب این می شود که خود را انقدر برتر ببینیم که حاضر نشویم حرف بقیه را گوش کنیم و به درجه ی بی صبری برسیم. امروز رسیدیم که بی صبری چیز بدی است. می تواند منشاء گناه باشد. برای رفع بی صبری چه فکری کردید؟
نفر اول: پیرو صحبتی که هفته ی پیش داشتید ذهن را که مطرح کردید ریشه ی اصلی گناه است من سعی کردم که از ذهن شروع کنم سخن نگویم در ذهنم نه اینکه فکر نکنم سخن نگویم به ذهن چون اگر در ذهن بگویی فرق نمی کند انگار داری داد می زنی عالم که می شنود.
استاد: پس این شکل بی صبری ها بر می گردیم در ذهن خود هم جست و جو می کنیم .و جلوی حرف زدن آن را می گیریم .ذهن را خفه نمی کنیم به آن می گوییم آرام باش.وقت تو هم می رسد صبر کن و گوش کن.
نفر دوم:دیشب گفت و گوی یک نفر شد که مثلاً 13 و 14 سال پیش یک کاری در حق من کرده وقتی به آن نگاه کردم دیدم 14 سال گذشته ومن آن آدم را نمی بینم هیچ تاثیری هم در زندگی الان من ندارد.ولی نمی توانم او را ببخشم .اول تعجب کردم چون همچین شخصیتی از خودم نمی شناختم فکر می کردم همه را می توانم ببخشم دیدم در یک موضوع ساده یک آدم معمولی را نمی توانم ببخشم کنار این یک نگاه دیگری که کردم معمولا به همسرم می گویم چه خبر؟مثلاً از خانواده تعریف می کند از دوستان خود تعریف می کند حرف ها حرف های معمولی است غیبت نیست یعنی بدگویی نمی کنیم و نیت غیبت نداریم.یک مقدار بیشتر به آن نگاه کردم دیدم از این من چه سودی می برم ؟از اینکه دیگران چه کار دارند می کنند؟چه ارتباطی با من پیدا می کند ؟دیدم که بعضی جاها در زندگی شخصی یک چیزهایی را ندارم یا کمبودهایی دارم یا یک چیزهایی که می خواهم نیست می خواهم مطلع شوم آدم هایی که هستند نکند آنها را داشته باشند.نکند کسی از من جلو بزند نکند کسی قدرتمند تر شود.باز هم نگاهش کردم که چرا مهم می شود که برادرم و خواهرم و دوست که هیچ شناختی از من ندارد چیزی داشته باشد که من نداشته باشم باعث شود ناراحت شوم.عمیق که نگاه کردم دیدم که به جهت این است که ارزشمندی خود را از داشته هایم گرفتم و اگر چیزی را که می خواهم نداشته باشم یا اگر کسی یک چیزی داشته باشد من نداشته باشم آنجا احساس می کنم که ارزش ندارم.خیلی سخت است که اینها را دارم می گویم واقعاً آدم روبه رو می شود با زوایای پنهان خودش انگار غول بیابانی می بیند در صحرا تنهایی می میرد من که واقعاً هر دفعه می میرم و زنده می شوم بعد متاسفانه خودم را می گویم حالا یکی از دوستان اشاره فرمودند به خصوص ما که در جو های مذهبی بزرگ شدیم الان ظاهرمان یا می گویند التماس دعا خوش به حال شما که آدم خوبی هستید این خیلی بدتر می شود یعنی خیلی در دیدن حجاب می شود برای ما در دیدن آنچه که واقعاً هستیم نه آن چیزی که ظاهراً هستیم و وقتی از ظاهر عبور می کنیم به باطن می رسیم ترسناک است ولی اگر می خواهیم تغییر بدهیم قدم اول این است آن را ان طوری که هست ببینیم نه ان طوری که فکر می کنیم و می خواهیم باشد.دیدم ارزشمندی را مقایسه می کنم یعنی هرجایی که می خواهم ببینم خوب هستم یا بد مقایسه میکنم خوب کاری که اولین بار در عالم شیطان کرد اولین قیاس را شیطان انجام داد بنابراین دارم به این نگاه می کنم و روی آن کار می کنم که ارزشمندی وجودی خود را ببینم پیدایش کنم و با آن زندگی کنم آن موقع دیگر واقعاً فرقی نمی کند که خودم چه چیزی دارم یا حتی بعد از من دیگران چه چیزی دارند یک عزت نفسی آنجا هست و یک متانت و وقاری آنجا هست که یک لحظه هایی تجربه کردم بعد دوباره از آن خارج شدم.واقعاً آدم انگار پشتش به یک جایگاهی وصل می شود که دیگر حوادث عادی زندگی آ نرا تکان نمی دهد. فقط نگاه می کند در هر جایگاهی در هر موقعیتی چه وظیفه ای دارد و رضای خدا کجا است.
استاد: من به شما تبریک می گویم و این خبر را هم به شما بدهم جلوی شما اصلاً و ابداً دشت و گلزار نخواهد بود تا مدت های مدید من دشت سنگ و لاخ گاهی اوقات با تعفن گاهی اوقات با فضولات پا گذاشتم و جلو رفتم در این سال هایی که پشت سر گذاشتم این را تجربه کردم به همین دلیل هم به شما می گویم چون راهی که شروع کردید راه ساده و آسانی نیست. ولی به طور حتم پایان آن بهشتی است که خدا وعده داده است که در دنیا به آن قدم می گذاری چرا؟ چون بالاخره این بیابان برهوت تمام می شود و این را باز به همه بگویم یک بشارت بزرگ همه ی شما باید از این بیابان برهوت عبور کنید اگر فکر کردید بال می زنید و می روید خیالی است خطا .اصلاً امکان ندارد باید در جای جای آن پای خود را فرو کنید در بیاورید و بعد بوی تعفن آن را حس کنید و بعد حال شما به هم بخورد.و این باعث شود که در یاد شما یا آن ذهن مکار باقی بماند دیگر برای همیشه باقی می ماند که اگر چنین چیزی باشد عاقبت آن می شود این. آن وقت است که فرار می کنید این همام چیزی است که می گوییم ملکه ی ذهن که آخرش این می شود. این است آن وقت می توانید از آن دوری کنید. ولی بسیار آغاز خوبی است یک بزرگواری چندین سال پیش اولین بار با آن صحبت می کردم بحث رویارو شدن با خود بود گفت پای خود را در این وادی نگذار گفتم چرا؟گفت تحمل نمی کنی می ترسم از دنیا بروی گفتم برای چی ؟گفت اولین بار که آن خود درونی را بیرون مقابلم دیدم از شدت وحشت بیهوش شدم افتادم نمی دانم چقدر بیهوش بودم بعد دوباره هوش آمدم دوباره دیدم و دوباره بیهوش شدم سه بار این اتفاق برای من افتاد تا توانستم آن را تحمل کنم من از اینکه چسم شما ضعیف است می ترسم یک اتفاقی برای شما بیفتد شما هر کدام در جایگاه خودتان با حرکتی که کردید تعالی خود را استارت زدید مباحثی که گفته می شود مباحث بسیار جالبی است وقتی یکی از دوستان گفت و گو می کند دارم خودم را نگاه می کنم یعنی در گفت و گوی شما من خود را می بینم و بعد نگاه می کنم می بینم خیلی جاها از این بی صبری ها داشتم خوب است شما هم این طوری خودتان را ببینید شما جدا نیستید از این گفت و گو ها فکر نکنید این قصه فقط مال فلانی است بقیه هم شریک هستند بگردید و جای خود را پیدا کنید بببیند کجای اینجا جای دارید. و کدام بخش را می توانید تجربه کنید چون لازم است به آن نگاه کنید یعنی یک جورایی پیام الهی است دارد می گوید همه ی شما بی صبری دارید می دانید خبر دارید بی صبری شما را بیچاره کرده خودت نمی دانی؟خبر دارید هر کجا که شما را تائید نمی کنند کوپ می کنید جوش می آورید فوران می کنید هیچ می دانید اینها را دارد اینها را به شما یادآوری می کند یعنی آن هشدار دهنده ای که در بخش اول گفت و گوی آن را کردیم اینجا دارد حرف می زند اینجا در دهان های مختلف در کلام های مختلف دارد گفت و گو می کند و حرف می زند به این گفت و گو ها قشنگ نگاه کنید خشم هم با بی صبری هم خانه است چون بی صبری که شروع می شود اگر اقناع نشود دنبال آن خشم است .
نفر سوم:.من از سال 81 در خدمت شما هستم اولین باری که خدمت شما آمدم فکر می کردم چه آدم خوبی هستم چون نماز می خواندم روزه می گرفتم فکر می کردم کار به کسی نداریم بعد اولین بار که وارد جلسه شدم گفتم اینجا انگار یک دنیای دیگر است یک حرف های دیگر است یک چیزی است که من اصلاً نشنیدم مجذوب شدم.سالهای اولی که می آمدم می دانستم یک چیز دیگر است تغییرات را می دیدم آدم می خواست خودی نشان دهد یک یا دوسالی این طوری گذشت کار می کردم ولی درکنارش این هم بود چون هنوز نمی دانستم خود نشان دادن هم باید از بین برود از 13 سال پیش شروع کردم قضاوت کردن رارفع کنم وخیلی خصلت هایی که همیشه شما می گفتید و من همیشه گوش می کردم و سعی می کردم در زندگی خودم جاری کنم چون فقط گوش کردن فایده ندارد می تواند آدم یک کتاب بنویسد راجع به خیلی چیزهایی که می داند اینکه در زندگی خود جاری کنید و در برخود با آدم ها رویه را نشان بدهید خیلی مهم است یادم می آید در صف شیر می ایستادم ولی آدم ها که از جلوی من رد می شدند سعی می کردم هیچ چیز آنها را قضاوت نکنم و فقط بگویم این یک آدم است /ناگفته نماند تمام مراسمی که محرم و صفر ، ماه رمضان و تمام اعیاد من همیشه می گویم این کاتالیزورهایی بودند خیلی آدم را جلو می انداختند من واقعاً آن روزها خیلی متوسل می شدم و می خواستم یک خصلت خیلی بد من از بین برود و خداروشکر خیلی کمک می شد چون طالب بودم می خواستم که از بین برود. این حرف ها مال سال ها گذشته است من واقعاً از سالهای پیش تلاش نه واقعاً حرکت کردم و لطف خداوند و آقا امام زمان (عج) و حمایت خانم فاطمه الزهرا (س) همیشه برای همه ما بوده و من هم این را به عینه دیدم کم کم خیلی از خصلتها را از خودم بریدم، همه آدمها ی دور و برم که اذیتم کرده بودند بخشیدم خیلی راحت ولی می دانید نمی دانستم فقط فکر می کردم که این وظیفه من است که در این راه که دارم قدم می گذارم باید ببخشم، باید قضاوت نکنم باید همه اینها را اجرا کنم تا چند سالی که گذشت احساس می کردم که اینها را دیگر ندارم. بعد به مرور زمان از آنجایی که طالبی خداوند مسیر باز می کند، اصلاً مرتب راه باز می شود. من متوجه شدم که چرا نباید حالا اینها را داشته باشم، متوجه شدم که انسان از دو بُعد می آید که همیشه شما هم گفتید یعنی یک بُعد الهی اش است و یک بُعد مادی و معنوی اش است. متوجه شدم البته این طور متوجه شدم که در ماه رمضان که دعاهای ابو حمزه ثمالی یا دعاهای مکارم الاخلاق را می خواندم دروغ هم نمی گویم فقط ماه رمضان ها می خوانم ولی واقعیت این است که آنجا متوجه شدم که خداوند مرتب از زبان بزرگان ما همه اش می گوید تو مثلاً عبادت من را نمی کنی ولی من همیشه تو را دوست دارم، هر وقت بیایی کنارت هستم، هر وقت بیایی به حرف تو گوش می دهم و ما همچنان نافرمانی می کنیم، عصیان می کنیم اما خداوند همینطور عاشق است و واقعاً کاری ندارد که تو عبادت کردی نکردی، دوستت دارد هر وقت به درگاهش می روی تو را رد نمی کند. به مرور متوجه شدم که عشق یعنی این، یعنی که تو باید مثل خدای خودت ببخشی به راحتی بعد فهمیدم که هر وقت قضاوتی می کنی، هر وقت که انتقادی می کنی، هر وقت که دست تقصیر را روی دیگری می بری، حسادت می کنی، یا نمی دانم خود برتر بینی داری اینها همه از نفس انسان می آید روح الهی من چیست؟ روح الهی من عشق خالص است آن اصلاً قضاوت نمی کند آن شاهد است آنچه که شما همیشه می گفتید شاهد است آن فقط شاهد بر آدمها است چون آدمها همه از ذره الهی هستند همه از هم هستیم همه واقعاً یکی هستیم بنابر این من نمی توانم دیگران را قضاوت کنم بخاطر نفس شان بخاطر اینکه این اعمالشان است خودش که نیست آن من هستم، همه آدمهای اینجا من هستم، من همه هستم و همه ما خدا هستیم و من متوجه شدم که هر بار مثلاً اگر یک اتفاقی افتاد به خودم می گفتم که خُب تو کی هستی؟ بعد به خودم می گفتم تو نفس ات هستی یا تو روح الهی هستی؟ بعد می گفتم خُب من روح الهی هستم، خودم به خودم. خُب من روح الهی هستم پس چرا از این دل خورمی شوی؟ این از نفس تو است خُب من هم که از نفس نیستم من از این بدن نیستم چون اینها با هم در ارتباط هستند، رهایش می کردم به همین آسانی رها می کردم و واقعاً متوجه می شدم یک روح الهی سرشار است از رها شدن است، عشق است، درگیری ذهنی ندارد. اینجوری کم کم باعث شد که من مرتب آمدم جلوتر و رسیدم به اینکه اصلاً همه آدمها برای من عزیز بودند یعنی من خدا را شکر سالها است که به این نتیجه رسیدم ولی امروز نگاه می کنم که مشکلات مردم مشکلات من است، غصه های مردم غصه های من است نمی گذارم زیر پا له بشوند چون از شما یاد گرفتم یک مدتی می شد ولی بعد متوجه شدم که خودت را باید نگه داری می توانی کمک کن نمی توانی حداقل قضاوت نکن و کاری به دیگران نداشته باش و همانطور که شما می گویید خیلی سخت است حالا منظورم این است که اینها کم کم آدم را می برد و می رساند به اینکه تدبیر نکنی اصلاً می فهمی که تو چکاره هستی که تدبیر کنی. همان چیزی که شما می گویید وقتی که شدید تسلیم محض آن وقت رنجی وجود ندارد پی درپی همه چیز زیبایی است وقتی که در گودال قتلگاه قرار می گیری اصلاً یک چیز خیلی بزرگی است امام حسین(ع) چی دید او اصلاً فکرجانش و اینجور چیزها که نبود حتی شمر را از خدا می دید او را خودش می دید نمی توانست ببیند یک ذره الهی خودش را به وضعیت برساند که بعد بخواهد این گیتی را دوباره دور بزند می دانید برای همین است که اینها را که آدم می شنود و می آید جلو می بیند که تدبیر از نفس من می آید. امروز من می فهمم تدبیراز ذهن من می آید ذهن من است که می گوید باید اینطوری باشد باید دو دوتا چهارتا باشد، وقتی همه را میسپاری به دست خدا اصلاً فکر نمی کنیم. الآن من خودم مدتی است که اینجوری می کنم هر کسی با هر مشکلی که برخورد می کنم، هر صحبتی که هر کسی می کند از دوستان حتی غریبه مثلاً من ممکنه در مترو نشسته باشم ببینم حالا یک آدمی دردمند است حالا آن لحظه ناراحت است می فهمم که این مشکل در من هم هست چرا؟ چون ما همه یکی هستیم اگر با من روبرو شده پس آن مشکل در من هم هست حالا من باید چکار کنم؟ خودم را پاک کنم، اینقدر خودم را پاک کنم آنقدر در خودم پاکسازی کنم تا مشکل آن کسی که از من است و با من یکی است رفع بشود و ما مسئول هستیم و من متوجه شدم که ما همه مسئول هستیم اگر من متوجه مشکلات جامعه ام می شوم یعنی من مسئول مشکلات این جامعه هستم من مسئول مشکلاتی هستم که برای بچه ام برای خانواده ام برای دوستم برای همسایه ام برای تمام کشورهای دیگر برای یمن و هر جای دیگر پیش می آید من مسئول هستم من باید خودم را پاک کنم ما همه باید خودمان را پاک کنیم. شما سالهاست که این را گفتید، ، می خواهم به دوستان این را بگویم وقتی که طلب می کنی وقتی که واقعاً می خواهی خیلی راحت راهها باز می شود. یکی می آید یک چیزی می گوید و می رود می فهمی که چقدر حقایق به تو آشکار می شود. حالا همه اینها را گفتم رسیدم به اینجا و الآن هم برای هر مشکلی که برای هر کسی پیش می آید من می دانم که اول من موظف هستم که خودم را پاک کنم تا این پاک سازی همانطور که دوستمان گفت پاکسازی خیال است جسم است روح است که سالها قبل باید واقعاً این کارها را می کردیم تا الآن نتیجه اش را ببینیم. حالا همه اینها را من گفتم رسیدم به آن صلح درونی به آن صلحی که من با خودم در درجه اول به این صلح رسیدم خودم را خیلی دوست دارم چرا؟ چون من خیلی قدیم ها که شما می گفتید خودتان را دوست داشته باشید من همیشه می گفتم یعنی چه که استادم همیشه می گوید خودتان را دوست داشته باشید آدم خودش را دوست دارد دیگر، امروز می فهمم که این دوست داشتن اصلاً آن چیزی نیست که ما فکر می کردیم آن چیزی نیست که ذهن آگاه من می گوید خودت را دوست داشته باش من هم دارم آن ذهن ناخودآگاه من است که نود درصد ذهن من را گرفته و از بچگی که باز چقدر این حرفها زیاد است شما آن روز گفتید که برگردید به عقب، برو عقب برو عقب همه را بیاور بیرون و رهایش کن بگذار ریشه بریزد بیرون و مشکل بی صبری تو حل شود تا مشکل آن که توفکر می کنی نمی توانی ببینی دیگران برتر از تو هستند رد بشود، تا مشکل قضاوت دیگران حل شود و موضوع این است که حالا همه اینها را دارم به شما می گویم به صلح درونی رسیدم به صلح با همه آدمها رسیدم فکر می کنم به لطف خدا ولی باز اتفاقی که روز اربعین شما فرمودید که این در باز است از این در می توانید تا فرصت دارید تا آخر روز از این در رد بشوید و به سرزمین نور وارد شوید من آن روز خیلی درخواست کردم که این اتفاق واقعاً بیفتد. 28 ماه صفر با توجه به اینکه همه این چیزها را در زندگی تجربه کردم و واقعاً عمل کردم منتها می خواهم این را بگویم با تمام این چیزهایی که من الآن متوجه شدم به لطف خدا و به حمایت خانم فاطمه الزهرا(س) روز 28 ماه صفر عجیب بود برای من که آیه قرآن که باز شد نیتی که من کرده بودم وقتی آیه قرآن را خواندم دیدم اصلاً با آنچه که من نیت کرده بودم نمی خواند و یک مقدار فکر کردم بعد به خودم گفتم که نکند تمام این حقیقت هایی که فکر می کنی برای تو باز شده و آشکار شده تمام این چیزهایی که فکر می کنی به لطف الهی به آن رسیدی تمام این صلح تمام این چیزهایی که دیگر تدبیر را گذاشتی کنار تمام این تسلیم نکند اینها حجاب شده برای تو؟! نکند این ناخودآگاه تو را در یک دایره انداخته که ذهنت به تو می گوید آهان الآن به همه اینها رسیدی به قول دوستمان چقدر بهتر از همه می دانی چقدر خوب می توانی مشکلات را حل کنی، نکنه یک وقت اینطوری شده؟ بعد خیلی آن روز گریه کردم و نمی دانم واقعاً این بود، هشدار بود، انگار برای من یک دوره ای شد. البته من سالهاست که هر روز دارم نگاه می کنم. یادم هست که شما چند وقت پیش باز فرمودید آن بقچه ها را باز کنید و ببینید چه چیزی در آن هست من خیلی سال پیش همه اینها را باز کردم و کار کردم باز شما چند وقت بعدش گفتید که زمانی شده که شما را وارونه گرفتند هر چه که در جیب هایتان دروجودتان هست بیرون می ریزد، نگاهش کنید و رهایش کنید مبادا دوباره بردارید به خودتان. من هر بار که چنین صحبت هایی شما می کنید علیرغم اینکه خیلی روی خودم کار می کنم و نتیجه اش را در زندگیم می بینم ولی باز همیشه می گویم که آهان! باید بیشتر نگاه کنی، بیشتر نگاه کن اگر استادت گفته باید بیشتر نگاه کنی و بطور مرتب یعنی که کار یک هفته نیست کار سالیان است و کار سالیان که من مرتب روی هر چیزی که پیش می آید، امروز اگر کسی ناراحت بشود من بلافاصله به خودم می گویم در من چه چیزی هست که باعث شده این کار را بکند بعد برمی گردم می گویم غرور داری؟ این را داری؟ آن را داری؟ و اینها مرتب برمی گردند به گذشته و همه را دارم به لطف خدا و درسی که اینجا گرفتم و فرصتهایی که خداوند برای من باز کرده که چیزهایی را که یاد گرفتم مرتب باز می شود و می توانم بفهمم چرا، چه جوری است و به جانم به لطف خدا می نشیند. یعنی خواستم از هفته گذشته این را بگویم حالا فقط رسیدم به آن هفته که از 28 ماه صفر باز دوباره یک تلنگر خیلی بزرگی به خودم به لطف خدا زده شد که مبادا در این حجاب گیر کردی مبادا نفس تو آمده از اینها استفاده کرده بازهم شده مانع روح الهی تو و نمی گذارد روح الهی تو متبلور بشود پس هنوز جا داری. ولی از واقعه 28 ماه صفر که اتفاق افتاد فکر کردم که یک تنگری است.
استاد: بسیار عالی است دوست عزیز چون ما خیلی هایمان پیشرفت کردیم و پیش آمدیم، پیش آمدیم و بعد یک جایی رسیدیم که یک عمارت خیلی زیبا را تزیین کرده رفتیم داخلش نشستیم و فکر کردیم تمام شد اما غافل بودیم که جایی که ما می رویم سقف ندارد و عمارت صاحب سقف است اگر چیزی که داخلش سقف دارد، دیوار دارد چرا؟! چون باید من حد و حدود داشته باشم یک چهارچوب داشته باشم اما مسیر من سقف ندارد اگر حالا صاحب سقفی هستم پس غلط آمدم یک بار دیگر بلدوزر عمارت قشنگم را پایین بریزد و پایین ریختن اول مصیبت است خیلی سخت است چرا؟ چون تمام آن چیزهایی را که من درهمه این زمانها آجر آجر چیدم و قشنگ چیدم و بالا آمدم دوباره باید از اول بچینم ولی هیچ اشکالی ندارد چون زیر آن سقف هرگز به حقیقت نمی رسیدم حتی اگر دیوارهای من از عباداتم باشد، از خصلت های نیکوی من باشد، از ویژگیهای خوب من باشد، از ویژگیهای برتر من باشد، ولی به درد نمی خورد یکبار دیگر باید پایین بریزد. من این جمله را بارها گفتم یکبار دیگر هم می گویم بیست و یکی دو سال پیش یک نفرآمد جلسه سه شنبه ما و ما هنوز این حسینیه را نداشتیم خیلی جمله قشنگی گفت به من گفت کلاس تو خیلی جالب است می دانی من بیست سال تمام از عمرم را هر کوره راهی را که گفتند که آنجا یک بزرگی هست یک پیری هست به هر مردنی است رفتم دریایی چیز با خودم آوردم. همه حرفهایش را که زد یک جمله آخر سر به او گفتم، گفتم من شرمنده ات هستم ولی باید به تو بگویم که همه دریای چیزی که آوردی اگر می خواهی به این کلاس بیایی برگرد بیرون بگذار پشت در و یک صفحه سفید از دلت بیاور تا در آن صفحه سفید برای تو بنویسند. امروزبه جرأت می گویم این را گفتم و خودم نفهمیدم گفتم ولی خودم نفهمیده بودم که من عجب چیزی گفته بودم و امروز خودم به این نقطه رسیدم چون هردم این صفحه را نگاه می کنم خُب این داخلش هست، این هست، این هست، اگر زشت است که وای وای وای ، بیرون بیرون و استغفار برای آن اما اگر همه اش خوب است، نیکی و خیر و صحت و سلامت و عافیت است آخر سر صفحه را اینطور نگه می دارم یک پاک کن از آن بالا می کشم چون با این صفحه دیگر جایی ندارد که برای من چیزی بنویسند اصلاً جایی ندارد که من یک کار جدیدی انجام بدهم فقط باید بنشینم اینها را مثل عتیقه هایی که بعضی ها عتیقه دوست دارند دور تا دور خانه شان عتیقه می چینند من بچینم و تماشایشان کنم به چه دردم می خورد؟ قرار نیست من اینجا بمانم در تحجر نیکی هایم بمانم. ببینید نیکی هایم نه زشتی هایم. ما امروز می گوییم زشتی هایتان را ترک کنید من می گویم سراسر نیکی، خیر یعنی پرونده ام را نگاه می کنم می بینم اینقدر جهاز دادم، اینقدر انفاق دادم، اینقدر اینکار را کردم. آن وقت جالب یک دانه از اینهایی که اینجا از ما به اصطلاح چیزی دریافت می کنند من را نمی شناسند. بچه هایی که از اینجا می برند می دانند کی من را می شناسد؟ که بگوید من بخاطر آنها به خودم می بالم که حجاب من بشود نه! ولی اگر یادم هست که چند تا جهاز دادم یعنی حجاب. اگر یادم هست که هنوز چند تن برنج پخش کردم می شود حجاب، اگر یادم مانده که فلان جا چند تا زن و شوهر را بهم رساندم نگذاشتم جدا شوند شد حجاب، ببین اینها افعالی است که انجام می شود و می روی و من نه در گذشته زندگی می کنم، یک چیز خیلی جالبی را خواند یک جایی که اگر در ذهنت از گذشته چیزی آمد تو پیغام گیرت را بزن و خاموش کن چون گذشته چیز جدیدی نمی آورد آینده هم که هنوز نیامده پس بگو الآن چکاره هستی؟ آن کار را بکن. ببین گذشته من این کارها را کردم در همه این سالها این کارها را کرد خُب عالی است یکی که باید بداند که می داند اما چیزی به تو اضافه نمی کند دانستن آن یا یادآوری یا برگشتن و دائم اینطور نگاه کردن آن، بله برای عبرت گیری باید برگشت ولی دیگر دانستن این همه نیکی به چه درد تو می خورد، خُب آینده را هم که نمی دانی آبستن چه حوادثی است اما الآن که می دانی تو چکاره هستی، الآن برای تو است، همین الآن برای تو است، در الآن خودت باش، در الآن خودت آن کاری که می دانی درست است انجام بده.
نفر سوم: اینها را می گویم شاید کمکی باشد برای دوستان بتوانند راحت تراز تجربه های من استفاده کنند. این که شما می فرمایید گذشته یا آینده را من سالها پیش یک کتاب از کارتالا خوانده بودم راجع به نیروی حال و خیلی زیبا این را تفسیر می کرد که سالهاست سعی می کنم در زمان حال باشم باز هم کار بسیار بسیار سختی است ولی همین که باز تلاش می کند و حرکت می کند در مسیر چون تلاش همان کار ذهن است ولی حرکت که می کنی در مسیر زندگی یعنی اینکه تو تدبیر را گذاشتی کنار و خدا دارد تو را حرکت می دهد. من یادم هست که چندین سال پیش این جمله را گفتم و مورد اعتراض بعضی دوستان قرار گرفت ولی الآن واقعاً در زندگی من جاری است. اینکه گذشته و آینده را نگاه می کنی کارکرد ذهن است دقیقاً مشخص است که ذهن بخاطر بقای خودش ما را مرتب می برد به گذشته و آینده اگر این هوشیاری را ما داشته باشیم که ذهن من را دارد به گذشته یا آینده می برد تو ناخودآگاه می فهمی که اگر از روح الهی هستی باید در زمان حال باشی تا به او وصل باشی.
استاد: به همین سادگی از در خانه ما بیرون بروید به قصد اینکه می خواهید به مغازه سر کوچه بروید و چیزی بخرید یک قدم برداشتی برگرد دوباره یک قدم بیا عقب که یک چیزی اینجا هست دوباره یک قدم برگشتی دو باره یک قدم برگرد رو به عقب که یک چیزی هست می خواهی با خودت ببری، هیچوقت به سر کوچه می رسی؟ هرگز نمی رسی. به همین سادگی ببینید در لحظه حال زندگی کردن به همین سادگی است. یک قدم که رفتی، رفت قدم بعدی را بردار آن قدم بعدی در همان لحظه حال است. ده قدم هم باهم نمی توانید بردارید، محال است، می پرید؟ چندتا می پرید؟ هرچقدر که توان پریدن دارید در لحظه حال است، دوتا پریدن که نمی کنید، این پریدن را کردید یا این قدم را برداشتید در لحظه حال هستید وقتی می خواهید دومی را بردارید قدم اول می رود در گذشته آن لحظه ای که می خواهید بپرید و یا قدم بردارید باز می شود لحظه حال، در حالتان زندگی کنید، نه دائم در گذشته.
نفر چهارم : چیزی که برای من در گفتگوی دوستمان نمایان می شد، این بود که من خودم یک جایی یک روزی ایستادم و دیدم چرا من سعی می کنم که سر منشأ صلح باشم و یک جاهایی نیستم، این خیلی اتفاق عجیبی ست، دوست ما یک مرحله ای را کشف کردند که هیچیک از خصایص الهی یک مقصد نیستند،بلکه مسیرند، خیلی زیباست، شاید من این معنا را که سالها پیش در اصول کافی خوانده بودم درک نکرده بودم این حدیثی را که می فرمودند هر شب جمعه به فضل و دانش اهل بیت افزوده می شود، چطور یک همچین حالتی اتفاق می افتد؟ وقتی خداوند می گوید مرد شماره یک آفرینش پیامبر است، امروز می بینم مسئله اینست که صلح یک مقصد نیست که من بگویم به آن رسیده ام، بلکه صلح یک مسیر است.
استاد: صلح مانند جریان برق است وقتیکه وصل است وصل است، تا هرکجا که می خواهید ببرید، اما اگر قطع شود قطع شد
ادامه صحبت نفر چهارم: دقیقاً، هیچیک از خصایص الهی مقصد نیستند برخلاف تصور ما، اینکه من فکر کنم به راستگویی، صلح، بخشندگی رسیده ام درست نیست، سال گذشته در یک نقطه ای بودم که فکر می کردم چقدر فوق العاده است تمام آدمهای زندگیم را بخشیده ام، بعد امروز می بینم هنوز با فلانی درگیرم و می بینم بخشش یک مقصد نیست، بلکه یک مسیر است و همواره باید به جریان بیفتد، در این مرحله وقتیکه آدم گذر می کند از اینکه اینها یک مقصد نیستند سوال اینست که چه چیزی متضمن حضورشان می شود؟ پاسخ "حضور" است که شما تعبیر کردید از لحظه حال زندگی کردن، فقط یک چیزی را که می شود اضافه کرد به بحث شما اینست که حتی جستجو کردن حضور نیز مربوط به گذشته و آینده است، اتفاقاً حضور از پس جستجو بدست نمی آید، حضور لحظه ایست که شما نه طالبید نه در جستجو، شما در عالم حضور، حضور دارید.
استاد: هستید فقط هستید، و هست بودن را لازم نیست اثبات کنیم، هستید، از اول بودید هنوز هم هستید، بعد از این هم خواهید بود.
ادامه صحبت نفر چهارم : این عجیب است ما گمان می کنیم این هستِ ما وابسته به چیزی ست، ولی نیست، ما گمان می کنیم باید حضور را جستجو کرد، در حالیکه اتفاقاً در لحظه ای که شما متوقف می شوید و فقط هستید حضور متجلی می شود.
استاد: یک مثال می زنم، سالها پیش کار درمان انجام می دادم، شبها ساعت ده با بیمارانم قرار می گذاشتم، هنوز هم ساعت ده باهم کار می کنیم، با بیماران قرار می گذاشتم راس ساعت 10 در یک خلوتی قرار بگیرید، رو به قبله و با وضو باشید و در این مجرای انرژیهای الهی قرار بگیرید، طبیعتاً با قراری که با بیماران می گذاشتم خودم هم ملزم بودم در هر شرایطی بودم رأس آن ساعت و در آن خلوت قرار می گرفتم، یکبار تبریز که بودیم طبیعتاً با خانواده همسر یکجا بودیم، آنها هم نمی دانند من چکار می کنم همسرم به من اشاره کرد که برویم، به بقیه گفتیم ما می رویم قدم بزنیم، رفتیم عقبتر پشت درختها بنده خدا همسرم کنار من ایستاد که کسی مزاحم من نشود، تا من بتوانم در این جریان بیفتم و بعد دوستانمان را همراهی کنم، وقتی آن شب برگشتیم، بعد از آن به شدت به آن فکر کردم، گفتم یا این مجرا واقعی ست که تو در آن می روی، حقیقی می روی در آن و بقیه را دعوت می کنی، یا نه، اگر نه خودت را چرا گول می زنی؟ اگر آره، تو در هر شرایطی یک لحظه در آن رودخانه می افتی، کافیست که اراده و درخواست کنی بیفتی در رودخانه، حالا دنیایی کنار تو ماهی و کوسه بیاید و برود به تو دخلی ندارد، از آن به بعد هیچوقت آن کار را نکردم و آرام آرام این رودخانه و جریان الهی شبانه روزی شد، امروز اگر یک بیماری را به من معرفی کنند من تنها یک جمله می گویم، وقتی می گویند التماس دعا، یک لحظه شاید یک صدم ثانیه یک شیرجه، خدایا بده، همین، بعد از یک صدم ثانیه زندگی عادی خودم است، ادامه پیدا می کند، خیلی ساده، به همین سادگی، امتحان کنید، به خدا دروغ نمی گویم، برای شما هم امکان پذیر است، به شرطی که واقعاً از صمیم قلب بخواهید، عناد و تکذیب نکنید، فرار نکنید، نترسید، هیچ اتفاقی نمی افتد، بگیر ببند هم ندارد، کاری با شما ندارند، یک سری بکشید یک نفسی بکشید برگردید.
نفر سوم: در مورد مثال عمارتی که زدید، خودم را گاهی اوقات در آن عمارت حس می کردم، حس می کردم چرا تازگیها هیچ چیزی در خودت نمی بینی؟
استاد: همه چیز ثابت و یکنواخت است
ادامه صحبت نفر سوم: دقیقاً، بعد می فهمیدم که رسیدی به جایی که فکر می کنید همه چیز عالیست و حواست به خودت نیست، این یک تلنگری بود برای من و شروع می کردم به اینکه حواست را جمع کن و ببین چه چیزی پیدا می کنی؟ رسیدن نیست، یک مسیر است واقعاً صلح یعنی چی؟ این مسیر طولانی ست و در آن می افتی و آنقدر مسائل جلوی ادم پیش می آید که میبینی در موضوعات مختلف چکارهایی باید انجام دهی، با دوستمان کاملاً موافقم، وقتی در لحظه هستیم با خدا یکی می شویم ولی به راحتی بدست نمی آید، موقعی که هر انسانی بتواند تمام آن چیزی را که دارد، دانش، داشته هایش، فرزندانش را بتواند از ذهنش رها کند و بداند که آنهایی که در ذهن عبور می کند نیست، هر کدام از اینها که رفت بیرون دیگر نیازی نیست تلاشی کنید، هست، حجابی که ذهن گذاشته جلوی روح الهی همین افکار هستند، قبلآً فکر می کردم که چه جوری خداوند از دهان ما سخن می گوید از گوش ما می شنود امروز می بینم خیلی آسان است،
استاد: چون شما خاموش شُدید، اگر تو خاموش نشوی، گوشت می شنود، زبانت حرف می زند، چشمت می بیند، ولی وقتی آف می کنی، نه دیگر این چشم نه آن زبان نه آن گوش، دیگر بدرد نمی خورد، مگر اینکه آن مقتدر اصلی از درون تو شروع به گفتگو کند، آنوقت حرف می زند.
ادامه ی صحبت نفر سوم:: بله همینطور است، در یک لحظه هست می شوی، به نقطه صفر میروی، ولی باید تمام این موانع را برداری تا اتفاق بیفتد.
صحبت از جمع: در ارتباط با تدبیر که فرمودند دوستان یک چیزی را اشتباه نگیرید بعد جایی عنوان کنیم و بگویند مسلمانان تدبیر که ندارند رها کردند، ما دو حدیث داریم، یکی می گوید اَلعَبدُ یُدَبِر وَاللهُ یُقَدِر، بنده تدبیر می کند و خدا تقدیر، یک حدیث داریم که بنده را چه به تدبیر، هیمنهایی که فرمودند یعنی تدبیر کردند که در مقابل خدا تدبیر نکنند، آنجا که بحث تدبیر است آنجایی که می گوید بنده را چه به تدبیر، در مقابل خداست، ولی آنجایی که می گویند تدبیر کنید، همین ست که شما گفتید، یعنی شما تدبیر کردید تفکر کردید و مسیر رفتید که چگونه در مقابل خدا تدبیر نکنید، بین این دو باید فرق قائل شویم، چون گاهی اگر مطلق بگوییم خدایی ناکرده تصور می کنند که مسلمانان فکر نمی کنند، همه چیز را رها کردند به قضا و قَدَر.
نفر پنجم: در هفته گذشته روی کم صبر بودن و زود جوش آوردنم فکرکردم، وقتی به عقب رفتم، یکی از دلایلش را بازگو نکردن ترسهایم پیدا کردم، نتوانستم ترسهایم را برای کسی بازگو کنم، . ابنها انباشته شده و یک جایی فوران می کند، به خودم گفتم اینهمه آدم دور و بر تو بوده، چرا نتوانستی ترسهایت را به آنها بگویی؟ این خودش یک ترس بوده، الان می فهمم که باید می گفتم، من به فرزندانم می گویم اگر یک اشتباهی می کنید پای تنبه آن بایستید ولی ترس نداشته باشید بگوئید، الان می فهمم ترس چه بلایی سر من آورده، تجربه ای داشتم هفته گذشته، دختر کوچکم یک امتیاز گرفته بود و بابت آن خوشحال بود، این هفته از مدرسه آمد دیدم پَکَر است، حرف نمی زند، ازش سؤال کردم، گفتم دوستم رفته به معلممان چیزی را گفته و معلم هم امتیاز را از من گرفته، من که زود جوش می آوردم به خودم گفتم چرا عکس العملی ندارم؟ فقط گوش کردم، گفتم امکان ندارد یک معلم به حرف یک نفر بچه دیگر را تنبیه کند، گفتم یک کاری کردی که اشتباه بوده آن را به من بگو، گفت هیچکاری نکردم، فلانی رفت به خانم گفت او هم امتیاز را از من گرفت، بعد از دو سه ساعت آمد گفت من چکار کنم؟ فردا می آیی مدرسه؟ گفتم بگذار من فکر کنم، برای خودم خیلی جالب بود چون تجربه جدید بود، وقتیکه دخترم می خواست بخوابد، گفتم من دخالت نمی کنم بیام با معلم صحبت کنم چون اصلاً نمی دانم چه اتفاقی افتاده، شما فردا صبح می روی با معلمت صحبت می کنی و می پرسی که من چکار کردم که امتیاز را از من گرفتید؟ دلیلش را بدان و بیا به من هم بگو، فردا که رفتم دنبالش دیدم از در مدرسه می دود، گفتم چه شده؟ گفت معلمم گفته چون اینکار را کردی من امتیاز را از تو گرفتم، چند هفته این امتیاز را نمی دهم تا در این مقوله رشد کنی، خیلی با انگیزه تر شروع کرد که آنرا در خودش رفع کند.
استاد: غلبه بر ترسهای کودکیتان ببینید چه پیامد بزرگی دارد؟ غلبه کردی بر ان ترس، ترس را شناختی،اول منشأ را شناختی دیدی ترسها بوده، بر ترس غلبه کردی که اصلاً موردی نیست، بر فرض هم این اتفاق افتاده باشد چه می شود؟ خشمتان را کنترل کردید، صبرتان را بالا بردید، فرصت ایجاد کردید هم برای دخترتان و هم برای خودتان که کاملاً منطقی و درست با مسئله روبرو شوی، بسیاری از اعمالی که در بزرگسالی ما انجام میدهیم، تماماً زیربنای سیمانی و محکم اولیه اش ترسهایی ست از دوران کودکی، مردهای تنومند، قوی از یک چیزهایی می ترسند که حیرت انگیز است، وقتی می گویی چرا؟ می گویند نمیدانم، در حالیکه اگر برگردند عقب می بینند که این برمی گردد به دوران کودکی و اتفاقی که افتاده، پس یکی از وظایف ما در مسیر جدیدمان پیدا کردن ترسهایمان است، ترسهایمان شکلهای مختلف دارد، یکی از ترسها می تواند از جانوران باشد، من یک روزی سر صف نماز جماعت نشسته بودم، یک سوسک آمد جلو، من دیدیم اگر این سوسک راه بیفتد نصف صف جماعت می زند بیرون، من از سوسک اصلاً خوشم نمی آید ولی با همه اینها آن لحظه غلبه کردم گفتم تو بزرگی از چه می ترسی؟ از بدنت می آید بالا می گیری و می اندازی آنطرف، لبه چادرم را گرفتم بالا آمد زیر چادر من، همین، خیلی ساده، وقتی نماز تمام شد چادر را که بلند کردم رفت بیرون، من شجاع نبودم اگر سوسک می دیدم خدا می داند چطور فرار می کردم، ولی آنموقع دیدم خیلی چیزها برای من مهمتر است، نه اینکه من آدم شجاعی هستم، ولی به اینجا رسیدم این برای دوران کودکی بود بس است به آن غلبه کن، غلبه کردم، چطور غلبه کردم؟ برای یک ایده آل بالاتر، من به آن ترس غلبه کردم برای اینکه صف نماز جماعت بهم نخورد و مردم در امنیت نماز بخوانند، وقتی به ایده آلم فکر کردم ترس را خوردم و تمام شد.یکی از ترسهای من قرار گرفتن در جای در بسته بود یکبار مهمان بودیم من برای تجدید وضو دستشویی رفتم قفل در گیر کرد یک لحظه احساس کردم الان می میرم واقعا حس کردم الان می میرم، شوهرم این ترس من را خوب می دانست، وقتی به در زدم دیدم مثل مرغ سرکنده می دود مدام برادرش می گفت چیزی نیست اصلا آنجا هواکش هم دارد بابا انقدر ناراحت نباش، همسرم نمی توانست به اینها بگوید که همسر من از جای در بسته می ترسد، بعد به خودم گفتم بهتر نیست آبروی شوهرت را بخری؟ به آرامش دعوتش کنی از این همه نگرانی نجاتش بدهی؟ او دارد آبروی تو را می خرد تو برای اینکه یک ترس موهوم داری ببین چه غوغایی به پا کردی؟ از همان پشت در گفتم چیزی نیست من گوشه ی دستشویی نشستم ذکر می گویم دقیقا همینجوری بعد شوهرم از پشت در یواش گفت خانوم تو ناراحت نیستی؟ گفتم نه عزیزم من هیچ مشکلی ندارم گفت شوخی نمی کنی؟ گفتم نه، همان موقع قلبم به شدت می زد ولی قرار بود به آن سوار شوم و الان آسانسور به تنهایی سوار می شوم و هیچ ترسی از این مسأله ندارم اصلا و ابدا . ترس ها را یک دانه دانه بشناسید دسته ای هم ترس ها را جمع نکنید چون به درد نمی خورد هر ترسی یک ریشه ای دارد باید دانه دانه ریشه هایش را پیدا کنید بگویید دیگر بس است از اینجا قیچی. وقتی تنه را از ریشه جدا کردید می خشکد دیگر باقی نمی مانند . خوف از اینکه عزیزم را از دست بدهم برای من خیلی زیاد بوده، نکند بچه هایم چیزی بشوند، نکند پدر مادرم... ، خواهر برادرم ... ، به این خوف ها سالیان سال شب ها گریه کردم موقعی که کودک بودم یا یک نوجوان بودم ،نوجوانی و هزارتا توهم از خیلی چیزها عصبانی می شدم بعد می گفتم خوبه که خدایا من را بکُشی ببری. اما چیزی که جلوی آرزوی مرگ را برای من می گرفت ، من همیشه آماده ی مرگ بودم حتی از زمان نوجوانی انگار که کیفم را بستم آماده، مثلا خانه ی پدرم نمی گفتم برای من کمد اینجوری بگیرید چون فکر می کردم من از اینجا می روم من همیشه آماده ام که از اینجا بروم، هنوز هم این تفکر را دارم و پشیمان هم نیستم چون خیلی کارساز بوده اما با همه ی این صحبت ها به یک چیز فکر می کردم که مرگ را طلب نکنم اگر من بمیرم پدر مادرم چکار می کنند؟ فقط همین. این ذهنیت سبب می شد به این طلب مرگ غلبه کنم . شما ترس ها را بشناسید و بعد نگاه کنید چرا اصلا می ترسیدید؟ و بعد یک ایده آل بالاتر از آن را در نظر بگیرید این را رها کنید که آن را داشته باشید آنوقت ترس ها می شکند . تو آمدی به این فکر کردی که تو بی صبر هستی دلیل ندارد بچه بد تربیت بشود تربیت بچه ات ایده آل تو بود نسبت به این ماجرا، در نتیجه این را گرفتی این یکی دستگیره را ول کردی گفتی برو صبر می کنم آرام می شوم تمام شد. به همین راحتی . دقت کردید؟ همه ی آنهایی که ترس دارند بهش فکر کنید چی گفتم ، اما روی یک دانه دانه کار کنید دسته جمعی کار نکنید ، حتما جواب می گیرید. خیلی از خانم ها می ترسند شوهرشان یک زن دیگر بگیرد این خوف همیشه وجود دارد چون این ترس اون واقعیت را می آورد مطمئن باشید می آورد حتما ایجادش می کنی چون تو داری دَمادم ایجادش می کنی آفرینشش می کنی خوب پس چکار کنم؟ یک دستگیره بالاتر دارد سعی می کنم در جایگاه خودم بهترین باشم خوف اینکه این اینجوری نگاه کرد اونجوری نگاه کرد اینطرفی را نگاه کرد ، دیگر خوفی نمی ماند اگر چیزی پیش بیاید آفرینشش می کنید شما آفرینش می کنید شما خالق هستید مگر شما از خالق تان کسب ذره ی حیات نکردید؟ اگر او خلاق است و خالق همه چیز هست شما هم هستید مراقب خَلق تان باشید خَلق نکنید توی خَلق تان خفه بشوید ما خَلق می کنیم توی خَلق مان می میریم چیزی که خَلق کردیم میفتیم در تورش دست و پا می زنیم تا بمیریم نمی توانیم در بیاییم .
نفر ششم: آدمی هستم که سعی کردم خیلی توی گذشته زندگی نکنم ولی خیلی زود وابسته می شدم و این در زندگی خیلی من را زجر داد ولی من را ساخت بعد تو این وابستگی فکر کردم ببینم این از کجا می آید؟ دیدم ترس از دست دادن دارم دیدم هرچه را می خواهم ، می خواهم مطلق برای من باشد ، پدر، خواهر، بچه می خواهم مال من باشد ترس از دست دادن را خداوند من را امتحان سختی کرد سخت بود ولی توانستم با آن کنار بیایم .
استاد : خبر بد تو هنوز کنار نیامدی چون هنوز وقتی به آن فکر می کنی گریه می کنی پس تو هنوز با آن کنار نیامدی یک پله دیگر داری.
نفر ششم: این ترس از دست دادن را نگاه کردم دیدم همه جای زندگی ام هست من شما را دوست دارم می خواهم فقط برای من باشید خیلی در این سختی کشیدم نگاه کردم گفتم چرا من باید ترس این را داشته باشم شما بروی ؟ به خودم می گفتم من بدون استاد چکار کنم؟ بدون همراه چکار کنم؟ من باید در این سفر همراه شما باشم و باید هرجا شما می نشینی کنارت باشم و اینها برای من شده بود ملکه و آرزو. دانه دانه اینها را نگاه کردم دیدم من فقط این ترس از دست دادن را دارم یک شب توی همان ذکرهایی که شما می دادید فرمودید اینها کمک کننده ی شما هستند اگر بخواهید اگر طلبش را بکنید و من طلبش کردم گفتم دیگر نمی خواهم از دست بدهم و این من را اذیت کند حالا نگاه کردم ببینم از دستش بدهم چه می شود؟ انقدر قشنگ بود وقتی که از دست دادم دیدم هیچی نشد انگار که یک چیزی از من جداست او دارد سختی میکشد و زجر می کشد و من دارم او را نگاه می کنم و به اشاره ای که شما فرمودید برگرد درون خودت من نگاه کردم دیدم همه ی اینها بیرون هستند و درون خودم اون ثابت است که دارد نگاه می کند و ترس از دست دادن برای من رفت برای همین دیگر ناراحت نمی شوم این ترس را شناختم و یک چیز دیگه ای که ذهنم را خیلی مشغول کرده بود به غیر از وابستگی و از دست دادن، من همه چیز را می خواستم کنترل کنم در زندگی خودم در زندگی بچه ام زمانی که درس می خواند ، رشته ای که من می گویم من می خواهم، برای خواهرم اینجوری زندگی نکن اینجوری باش، اصلا شده بودم کنترل کننده ، اون زمانی که شما دفتر می دادید می نوشتیم از همان جا شروع کردم و حرکت کردم نمونه اش در دخترم نه تو تحصیلش نه تو زندگیش نه تو ازدواجش فقط مشاور بودم الان هم همینطور و این کنترل را از همه چی برداشتم و تونستم برگردم به خودم و نگاه کردم دیدم اینها روند خودشان را دارند من حتی کنترل روی خودم ندارم و بدتر از همه به چی رسیدم؟ به هیچی بودن و آن هیچی بودن اشکم را در می آورد که تو هیچی نیستی .
استاد : سخت است آدم به نقطه ای برسد که ببیند تمام آن چیزهایی را که فکر می کرد فوق العاده ست صفره هیچی نیست صفر یک عدد است صفر خودش یک وجود خارجی دارد ولی ان نقطه ای که دوستمان دارد تعریف می کند صفر هم نیست و هیچی بودن خیلی مشکل است من قبول دارم . الان دوستمان راجع به ترس از دست دادن می گفت من به عینه این را انتحان کردم یک جایی رسید که بچه هایم را که نگاه می کردم از این که هستند غرق سرور و شادی بودم یک کتکی خوردم نگفتنی، و امروز حتی عکسها یشان را که نگاه می کنم حتی عکسها چه برسد به خودشان تنها جمله ای که بعد از نگاه کردن می گویم الهی شکر یا خیلی سرحال باشم لاحول و لا قوة الا بالله برایشان می خوانم فرق نمی کند خانواده ام پدر و مادرم ، دو سه شب پیش، پدر و مادرم آمدند پیش ما یک ساعتی نشستند نمی دانم چه چیزی گفتم پدرم شروع کرد از اون شعرهای خیلی قدیمی زمان طفولیت من خواندن . و وقتی خواند من فقط به یک چیز فکر کردم خدایا شکر یک بار دیگر این صدا را شنیدم. و به همان نسبت داد و فریادش را از درد و ناراحتی از پایین می شنوم و باز آنموقع هم خیلی زجر می کشیدم چون نمی توانم کاری کنم ولی الان دیگر زجر نمی کشم فقط یک جمله می گویم خدایا بنده بنده ی توست از سر فضل و رحمتت به او نگاه کن و جدا چند دقیقه بیشتر طول نمی کشد صدایش می افتد آرام می شود یاد بگیریم همه ی چیزهای عالم مال ماست و همه چیزهای عالم مال خودشان هستد ما هم مال همه چیزهای عالم هستیم این را یاد بگیریم آنوقت خیلی زندگی ساده می شود اگر یاد بگیریم و اگر به آن ارزش قائل شویم . اشکالش این است که ما خیلی چیزها را می فهمیم چرا ارزش قائل نمی شویم؟ می افتد توی گنجه ی خاطرات گم می شود . این ها را خیلی محکم بگیرید چون تازه شروع کردم و در جلسات بعد ، هر گناهی در دنیا خداوند توصیه به توبه کرده است تا فرصت توبه ی مان تمام نشده می خواهیم تو بعضی چیزها توبه کنیم تو بعضی چیزها که تقوایمان را به خطر انداخته و بعد از اون توبه به آن چیزهایی که ورع مان را به خطر انداخته. اونهایی که نمی دانند ورع یعنی چه بروند مقالات قبلی را بخوانند درخطبه ی شعبانیه پیامبر در آنجا گفتگو کردم
صحبت از جمع : برای خود من این چیزی که می خواهم بگویم خیلی کار کرده آن هم نه در حوزه ی ترس در حوزه ی صلح در هر حوزه ی دیگری وقتی یک ناکارآمدی را داری میبینی ، می خواهم همان پیدا کردن سرمنشأ را بهش تأکید کنم با یک راه کاری ، می توانیم شروع کنیم به تعریف کردن قصه ی مان در مورد اون ماجرا ، می توانیم بنشینیم پای گفتگو با خودمان و متعهد بشویم که خودمان در این گقتگو ظهور کنیم متجلی بشویم و نمونه ی خیلی عالیه اش گفتگوی دوستمان که من ترس از دست دادن عزیز دارم به خودم یگویم فلانی مشکلت چیه از اینکه فکر کنی فلان شخص از دنیا برود؟ چه اتفاقی برای شما می افتد؟ مشکل کجاست؟ برای من توضیح دهید؟ چه جوریه؟ اگر فلانی از دنیا برود. بعد یک جایی بنشینم گوش کنم که خودم چه می گویم؟یعنی فرض کنم که خودم نیستم بنشینم گوش کنم که خودم می گوید اگر فلانی از دنیا برود من اشک میریزم حالم بد می شود و تمام آن چیزی که فکر می کنیم بیرون می ریزد را بگوییم. ترس برای جلوگیری از یک اتفاق در آینده ست. اون آینده ای که قرار است اتفاق بیافتد و من ازآن ترس دارم را شرح بدهیذ و به آن نگاه کنید و ببینید که آیا واقعا آن آینده انقدر ترسناک هست؟ سوال دوم : آیا آینده ای که من دارم تجسم می کنم اتفاق می افتد؟ یعنی به فرض اینکه من عزیزی را از دست بدهم من دارم آینده ای را ترسیم می کنم که اگر آن عزیز را از دست بدهم این اتفاق ها می افتد لازم است این سوال را بپرسیم آیا واقعا این اتفاق ها می افتد؟ یااینکه این گمانه زنی از طرف من هست ؟ اینها باعث می شوند ما به سرمنشأ برسیم یعنی وقتی این گفتگو را آگاهانه با خودمان داریم که خوب بگو ببینم داستان چیه؟ کی؟ کجا؟ چه جوری؟ توسط چه کسانی؟ یعنی سوال های درستی از خودمان بپرسیم نه اینکه به یک گپ بین خودمان با خودمان گوش کنیم بلکه سوال های خوبی از خودمان بپرسیم وجواب های متناسبی به آن بدهیم .این ما را به سرمنشأ می رساند.
صحبت از جمع: خدارا شکر واقعا . چقدر کیف کردیم و چقدر شستشو پیدا کردیم در اینهمه صداقت و نیت خیر برای قدم زدن در راه الهی . درگیر یک موضوعی هستم و میخواهم مطرحش کنم . منتها نمیخواهم سوال کنم که بفهمم . چون دیگر دانسته هایم به دردم نمیخورد . زندگی در لحظه اتفاق می افتد و ماباید در لحظه عمل کنیم . برای من اینطور است که دانسته هایم به دردم نمیخورد . من در این یک ماه گذشته خیلی با مقوله مرگ و تولد نزدیک بودم . چون پدرم حدود بیست و دو سه روز است که در آی سی یو هست و ما خیلی لحظات به این نزدیک شدیم که الان پدرم را از دست میدهم . از آنطرف هفته گذشته برادرم صاحب اولاد شد . به تولد هم خیلی نزدیک هستم یعنی دقیقا در مرز زندگی و مرگ بودم . دیدم برای اینکه یک بچه ای به دنیا بیاید از قبل چقدر پدر و مادر زحمت میکشند . الان مادر این را نمیخورد که فرزندش آنطور نشود . این را میخورد . بعد میروند دکتر آزمایش میدهند . از این طرف پدرم که حالش بد بود دیدم که پرسنل بیمارستان ، دکتر شب و نصفه شب می آیند . من دنبال دارو هستم به هرکس میرسم التماس دعا می گویم که مثلا پدر من یک شب یا یک روز بیشتر باشد . نگاه کردم به اینکه زندگی چقدر می ارزد ؟ و از آنطرف هم نمونه های عالی دین را نگاه کردم که مثلا سید الشهدا میفرمایند : که مرگ با عزت بهتر از زندگی با ذلت است . گفتم : اگر آن زندگی آنقدر ارزش دارد که ما میدویم برای اینکه طرف یکساعت بیشتر زنده باشد این چه میشود ؟ در این پویش هستم و نیتم این است که اگر قیمت روزهای زندگیم را بدانم با بیحوصلگی ، ترس ، خودخوری ، ترس از آینده که دلار اینطوری شده ما بدبخت می شویم . همین مثالهایی که دوستمان زدند ومرگ عزیزان آن را از دست ندهم. من الان 38 سالم است و دارم نزدیک به 39 سالگی میشوم . ولی بدون تعصب که نگاه میکنم می بینم اکثر عمرم را زنده بودم ولی زندگی نکردم . من درک نکردم قیمت روزهای زندگی چیست ؟ نگاه که میکنیم برای عبرت است نه برای حسرت . می بینیم خیلی از چیزهایی که ترسیدیم اصلا اتفاق نیفتاد . ولی ما روزهایمان را با ترسهایمان گذراندیم . در گفتگو ها دیدم و از قبل هم دیدم که فقط دارم در ذهنم زندگی میکنم . یا حسرت گذشته است یا ترس از آینده . اینجوری که دوستمان گفتند هر جا در گذشته و آینده هستیم داریم در ذهنمان زندگی میکنیم . اینجا ، این بیرون نیستیم . شاید اینجایی که این بیرون هستیم ، هر لحظه ای رحمت خداوند دارد به عالم نازل میشود ، مثل باران . همه رحمت و نعمت را داریم آن لحظه دریافت میکنیم . اینجا نیستیم . دائم یا به فکر باران دیروز هستیم که خیسمان کرد و می گوییم : فردا حتما چتر ببریم که باران خیسمان نکند . به این بارانی که این لحظه دارد بر ما نازل میشود توجه نداریم . دنبال این میگردم . واقعا اگر که بفهمم زندگی چقدر ارزش دارد فکر میکنم اینجوری که تا الان زندگی کردم دیگر زندگی نمیکنم .
سخن استاد : بگذارید من هم یک تجربه کوچک از خودم میگویم . شما دنبال ارزش نگرد . چون اصلا پیدایش نمیکنی . چون ارزش یعنی یک میزانی یا یک مقداری که قابل اندازه گیری باشد . در حالیکه چیزی که تو دنبالش هستی اصلا قابل اندازه گیری نیست . پس دنبالش نگرد . اما بیا اینجا من اینطوری برایت بگویم : من وقتی که نوجوان بودم کتاب یا درس که میخواندم ، اطرافم توپ هم که در میکردند متوجه نمیشدم . نه اینکه ناشنوا باشم ولی اصلا متوجه صداها و هیچ تکلمی نمیشدم . یک وقتهایی هم که مهمان زیاد داشتیم مادرم می آمد اینطوری میکرد : اینهمه من داد زدم تو نباید یک جواب بدهی ؟ میگفتم : مامان نشنیدم . میگفت : اِ ! من اینجا بودم تو آنجا تو چطور ممکن است صدای داد من را نشنیده باشی ؟ ولی واقعا نشنیده بودم . یعنی اینجوری کتاب میخواندم . بچه که بودیم تلویزیون نداشتیم . بعدها که صاحب تلویزیون شدیم . بعضی از فیلمها را نه همه را . خیلی جالب بود چطوری انتخاب میکردم ؟ نمیدانم . ولی بعضیها را تفننی عبور میکردم . میشنیدم ، رد میشدم ، می آمدم . ولی بعضی از فیلمها را از اول تا آخر لحظه به لحظه نگاه میکردم و دیگر نه چیزی میدیدم نه چیزی می شنیدم . غیر از آن چیزی که دارم نگاه میکنم . تا ازدواج کردم و صاحب بچه و مسئولیت شدم . هم میخواستم تلویزیون را ببینم که دوست داشتم . چون من فیلمهای بسیار اصیل و ارزشمند را دوست دارم . از هر کجای دنیا که باشد .. دیگر نه توانستم درست فیلمهایم را ببینم ، نه دیگر توانستم کتابهایم را درست بخوانم . چون میخواستم در آنِ واحد کتاب بخوانم . فیلم هم ببینم . آشپزی هم بکنم . به این پسرها نظارت کنم ازدرسهایشان جا نمانند . دخترم را دعوا کنم که نرو سراغ برادرانت . درسهایشان میماند . مگر میشود ؟ تلفنم هم زنگ میزند . مادرم است . باید جواب بدهم یا خواهرم است باید جواب بدهم . غریبه نیست که بگویم باشد بعدا . وقتی یک آدمی می آید لحظه اش را تقسیم میکند بین اینهمه کار ، چه اتفاقی می افتد ؟ نتیجتا نه عمق فیلم و نه عمق کتاب را درک میکردم نه ، نه ، نه . یک جایی کتاب را گذاشتم کنار و بستم . کتاب خواندن را بستم . تلویزیون تماشا کردن را فقط به گوش کردن اکتفا کردم . تمام شد . چون دیگر نمیتوانستم تلویزیون ببینم . که چه کار کنم ؟ بتوانم به بچه هایم برسم . یعنی اولویت بندی کردم کدام ارجح تر است ؟ دیدم این مسئولیت من است . آنها خواست من است و من نمیتوانم در زندگی قید مسئولیتم رابزنم . باید انجام بدهم . چندین سال متوالی همین جوری زندگی کردم . یعنی در آنِ واحد عین آچار فرانسه همه کاری را باهم میکردم . بعد نگاه کردم دیدم خسته ام . چرا از هیچ چیز لذت نمیبرم ؟ به یک جایی رسیدم گفتم : تفکر کن . اشکال کارت کجاست ؟ میخواهم اشکال کارت را بگویم . هنوز هم کاملا سوار این مسئله نشدم ولی تجربه خوبی کردم . بعضی از فیلمهایی که خوشم می آید . انتخاب کردم که من این را می بینم . میخواهم این را راس ساعت ببینم . الان که دیگه دارم فیلم را تماشا میکنم ، برادرم بیاید ، هرچه میگوید من فقط فیلم نگاه میکنم . میگویم : اوهوم . میگوید : ای بابا . اینها هم چسبیدند به این فیلم بلند میشود میرود . تلفن که زنگ میخورد اگر خواهرم باشد گوشی را برمیدارم میگویم : خواهر فیلم می بینم . او هم میگوید : باشد . تلفن را سرجایش میگذارم . پسرم اگر بیاید گفتگویی داشته باشد میگویم : فیلم می بینم . میگوید : آهان فیلم می بینی . باشد . میگذاریم برای بعد . غذایم را دیگر از قبل حاضر میکنم . چرا ؟ چون میخواهم در آن فیلم زندگی کنم . میخواهم بهره اش را ببرم . لذت و ارزشش چقدر است ؟ اصلا قیمت ندارد . من در آن لحظه که فقط با آن و در آن زندگی میکنم و از همه چیز منفک هستم یعنی زندگی . دیگه چیز دیگری در این جریان رودخانه من داخل نمیشود . من سالها به بیمارانم گفتم : شب ساعت ده فکر کنید . آماده بشوید . لباستان را بپوشید . وضویتان را بگیرید . بروید کنار مرداب . کنار مرداب یک قایق هست . توی قایق بنشینید و دراز بکشید . بگذارید امواج آب آن مرداب آرام آرام شما را حرکت دهد . بعد یک روزی آمد گفتم : تو کجایی ؟ توچرا از این مرداب بهره نمی بری؟ قایق تو کو ؟تو قایق نداری ؟ تواصلا استحقاق قایق نداری ؟ دیدم نه من هم دارم . من هم باید قایق داشته باشم . من هم استحقاق استفاده ازآن را دارم . آرام آرام آمدم تراکمها را کم کردم . دیگه وقتی با پسرم صحبت میکنم اگر تلفن زنگ بزند قبل تر بود میگفتم : بگذار ببینم چه کسی است ؟ الان دیگه آن کار را نمیکنم . لحظه ام زندگی با اوست . و در آن لحظه با پسرم زندگی میکنم . فرقی نمیکند با فرزندان دیگرم یا دامادم هم همینطورو یا هرکسی . فرقی نمیکند من در آن لحظه میخواهم با اوزندگی کنم . بگویم و بشنوم . دیگه توی همان می مانم . بقیه را کنار میگذارم . اگر میخواهی از زندگیت لذت ببری یعنی فی الواقع حتی در سختیهایش زندگی کنی . ببین ، من در سختیها زندگی کردم . میگویی : مگر لذت بخش است ؟ نه ، ولی این دوری بود که باید میرفتم . خداوند گذاشته بود . تقدیر کرده . فرار ندارد که . اما لازم نیست خودم را به این سختیها فشاربدهم . در ماجراهای سخت ، مشکلات زندگی به من نگفت آنها را سفت بگیر و نگه دار . نگذار تمام بشود . من دیگر آرام آرام نگاهشان کردم و با نگاه کردن آرام آرام راه افتادم و چون آرام آرام راه افتادم در این جریان سخت ، کوتاه شد و یادمان باشد هم سختی ها هم خوشیها هر دوتایشان کوتاهند . این تو هستی که به آنها میگویی این دراز بود و آن کوتاه . هر دوتا یشان کوتاهند . میگوید : رفتم سفرآمدم چقدر دیر گذشت . میگوید : مگر به توسخت گذشت ؟ سخت نگذشت . توسخت گذراندی . سفر سفر است کیفیت خودش را دارد . توی آن تصادف هست ، دلتنگی هست . ولی کنارش لحظات شاد هم هست . شما هستید که انتخاب میکنید که کدام را داشته باشید . گاهی اوقات بچه های کوچک را که می بینم میگویم : وای خدا قربانت بروم . به من دیگر نپسندی بچه داشته باشم . من دیگر میمیرم . بعد دوباره با خودم میگویم : نه ، نمی میری . اگر هم داشته باشی نگاهش میکنی . بغلش کنم سخت است . راست میگویم . چون نمیتوانم در بغلم نگه دارم . ولی میتوانم بنشینم و در بغلم نگه دارم . پس هیچ چیز سخت نیست . دیار گل و گلاب هم نیست . اینجوری فکرنکنید . اینقدر مشکلات خاص خودش را دارد . ولی میگذرید آنها می مانند . ببینید آنها می مانند . ولی شما از آنها میگذرید . قرآن شما را دعوت به سفر میکند . چرا ؟ برای اینکه شما در سفر می بینید هر چیزی را که از کنارش رد میشوید لحظه ای بعد آن چیز دیگر نیست . شما هستید که انتخاب میکنید چگونه زندگی کنید . من از شما خواهش میکنم . با همه وجودم خواهش میکنم . چون میخواهیم از این مسیری که درونش افتادیم نتیجه بگیریم . اگر گوش ندهید و انجام ندهید به هیچ جایی نمیرسید . به شما دفتر داده بودم . در یک برگه کاغد بنویسید امروز چه آموختید ؟ مهم ترین و بارز ترینش را برای خودتان شماره یک بگذارید . اگر دوست داشتید بقیه را هم بنویسید ، و در قبال شماره یک که از همه مهم تر است قول بدهید که به آن نگاه کنید و به آن فکر کنید و سعی کنید که در زندگیتان جاری کنید. و در روزهای آینده به خودتان قول بدهید که برایش یک کاری انجام میدهم . ما همه مان میترسیم سرما بخوریم . میدانید بعضی ها اینجا نمی آیند برای اینکه بچه هایشان را شما بغل و دستمالی میکنید میترسند بچه هایشان مریض شوند ؟ میترسند آدمها بهداشت را رعایت نکنند . شما این را میدانید ؟ این یک ترس است . نمیگویم صحت ندارد . امکان اینکه بچه ای را خانم یا آقایی که سرما خورده بغل کند اما در تاکسی که می نشینی میتوانی به فرد بغلی بگویی ماسک بگذار یا از ماشین پیاده شو ؟ بیایید به خودتان قول بدهید یکی از اینها را بشکنید و در قبالش یک کاری انجام بدهید . یکی از این تابوها ، یکی از این عوامل ترسنا ک یا عواملی که امروز کشف کردید و فکر میکنید برایتان خیلی مهم بوده ، برایش یک کاری بکنید . مثلا دوست عزیز شما که میترسی در جامعه ظاهر بشوی مبادا خانم بغلی شما سرما خورده باشد و شما آلوده بشوید . بگو : اینطوری نیست . چرا میترسی ؟ گیریم هم سرما بخوری چه میشود ؟ بلا فاصله تمهیداتش را انجام میدهی و از سرما خوردگی خارج میشوی . اصلا خودِسرما خوردن یک جور ایمنی برای سیستم بدن است . چون میکروب آن وارد میشود و بعد شما مقابله میکنی تمام میشود . اما شما را در مقابل سرماخوردگیهای بعدی واکسینه میکند . این یک موردش است . صبح که فرزندتان میخواهد بیرون برود ده دفعه دنبالش لا حول و لا.. میخوانی . سه چهار مرتبه هم صدقه میگذاری مبادا یک بلایی به سرش بیاید . به جای این کار فردا صبح امتحان کن . بگو : بچه من بزرگتر از من دارد که نگهش دارد . از در که میخواهد بیرون برود به رسم دستور الهی صدقه اش را بگذار لا حول ولا را بخوان . برای سلامتیش صلوات بده . همه این کارها را بکن و بعد بگو : خدایا این توان من بود . دست تو میسپارم . دیگه نمیترسی . اگر بعدش بترسی معلوم است که دروغ میگویی . به خدا نسپردی . تمرین کن به خدا دروغ نگویی . به خدا بسپارش . بله ، میخواهم به این نا خودآگاهت آگاه بشوی که داری دروغ میگویی . از فردا دروغ نگو . بگو : خدایا تا دیروز دروغ میگفتم . امروز قلبا به تو سپردم . حتی اگر بچه هایمان بروند بیرون یک تصادفی داشته باشند . یک مشکلی داشته باشند . خدایشان مواظبشان است . هیچ اشکالی ندارد . چون قطعا یک گنده تر سراغش می آمد . با این کارِت بیمه اش کردی . تخفیف داد کوچک تر را به او داد . قبول ؟ من دوست دارم که شما حتما بنویسید . تعهدتان را بنویسید . بگویید میخواهید چه کار کنید . بخاطر زحمتی که امروز دوسستانمان کشیدند و گفتگو کردند متعهد بشوید که این کار را انجام بدهید .

نوشتن دیدگاه





تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید