منو

یکشنبه, 25 آذر 1397 - Sun 12 16 2018

A+ A A-

گناه چیست؟ چگونه آغاز میگردد و چگونه پایان می پذیرد؟بخش سوم

بسم الله الرحمن الرحیم

استاد :کسی هست که بخواهد راجع به آنچه جلسه ی پیش گفت و گو کردیم و شما قرار بود به آن فکر کنید و به یک نقطه ای برسید چیزی بگوید؟
نفر اول:من تازه فهمیدم مهربانی یعنی چی ؟ مثل تعریف هایی که از محبت یک مادر برای فرزند می کنیم که مادر برای فرزند چه قدم هایی بر می دارد من فکر می کردم همیشه جبران یعنی مهربانی اما شما فرمودید کسی برای شما کادو آورد با یک دعا برای آن جبران کردید ولی الان فهمیدم که آدم مهربانی نبودم ولی آدم جبران کننده ی خوبی بودم .
استاد: حالا که این را فهمیدید فکر می کنید برای روزهای آینده که پیش روی شما است چه کاری باید شروع کنید یا چه حرکتی را باید آغاز کنید که این را برای شما تثبیت کند و مهربانی واقعی را بیاورد.
نفر اول: توقع خود راپایین بیاورم اگر برای فلان کس کاری کردم چشم خود را ببندم منتظر پاسخ آن نباشم این را باید در خودم تقویت کنم
استاد: خیلی عالی است.یک چیز دیگری می توانید بگویید که به شما کمک کند؟
نفر اول :در زندگی روزمره باید سعی کنم که در این وادی هیچ وقت یادم نرود قدم بردارم چون انسان فراموش کار است باید همیشه به خودم یاداوری کنم
استاد : یکی از جنبه های مهربانی عدم دخالت است
نفر اول:فرمایش شما را دقیقاً زیاد انجام می دهم که از روی مهربانی خیلی توصیه می کنم.
استاد: فکر می کنید مهربانی است متاسفانه مهربانی نیست به هیچ وجه تاثیر بسیار بد هم می گذارد. یعنی خلاف آن چیزی که به خاطر آن می رفتید و یک طور دیگر ته این قضیه را نگاه کن که چرا این کار را می کند.
نفر اول:فکر می کنم از ته دارم مهربانی می کنم
استاد: نه یک چیز دیگر ان ته هست که هنوز روی آن را بلند نکردید تا ببینید این زرورق نازک را از ته مهربانی یک زرورق نازک چسبیده آنجا آهسته آن را هم بلند کن ببین زیر‌ان یک چیزی وجود دارد که آن سبب می شود که شما این کار را بکنید و بعد هم فکر کنید خیلی مهربان هستید.
نفر اول:جنبه ی خدایی را بیشتر فکر می کنم.
استاد: باز هم پایین تر برو. یک ذره پایین تر برو ببین من برای شما فانوس انداختم یک شعله ی روشن دادم حالا اگر آن ریشه ی ته، آن قسمتی که ته دیگ شده و از نظر پنهان است اگر ان را نکنید باز بعد ار مدتی دوباره بر می گردد. چون خدا فرموده انسان بسی فراموش کار است اما آن را بکنید انقدر دردتان می آید انقدر سخت می شود تا آخر عمر فراموش نمی شود. که من همه ی عمرم به آدم ها مهربانی کردم درحالی که آن نیت اصلی من نبود. آن چیزی بود که آن زیر بود.و چقدر زشت و سیاه بود آن وقت است به روی خاک می افتید سجده می کنید و گریه کنان می گویید خدایا نمی دانستم بگذر.تو بگذر و هدایتم کن که دیگر تکرار نشود.
نفر دوم: اگر چیزی وارد ذهنم شد قضاوت نکردم اگر صبوری هم نکردم کسی را متهم نکردم فقط گفتم صبر کن آرام باش تا بهترین فکر و حرف را بزنی خیلی برای من خوب بود. و یک مسئله که روز عید برای من اتفاق افتاد و درس خیلی خوبی بود و دو روز است که دارم با آن زندگی می کنم دوستی از من چیزی را خواست و من واقعاً نداشتم که بدهم مرحله ی پذیرایی نبود که بدهم و خیلی درخواست می کرد و اصرار داشت آن چیز را داشته باشد من بعداً با خودم فکر کردم یک چیزی عیان بود که نیست ولی هیچ وقت از هیچ آدمی هیچ سوالی را نپرسم که بعداً مجبور شود به تو راست نگوید.
استاد: یعنی به عبارت بهتر پا در حریم آدم ها نگذاریم.
نفر دوم: با سوال خود مردم را آزار ندهیم و او را مجبور کنید یا دروغ بگوید یا در انتها برگرد بگوید این مسئله شخصی است فکر نمی کنم به شما ربطی داشته باشد. برای من جالب بود که آدم بعضی وقت ها چه کارهایی می کند با دست خود و چه آزارهایی می رساند و می گویند من که کاری نکردم.
استاد: همین طور است.دور آدم ها یک حفاظی وجود دارد.و متاسفانه ما این حفاظ رامی شکنیم با اصرار زیاد وارد این حفاظ می شویم و کتک آن را بد می خوریم کمترین آن توهینی است که می شنویم همان طوری که شما گفتید.درحالی که اصلاً لازم نبود به این کار.من از فلانی این را می خواهم یا دارد یا نداردجواب ان یک کلمه است آره با نه اضافه تر چیزی ندارد. حالا من ایراد دارم صددفعه از شما می پرسم اما شما که آنجا ایستاده ای به حریم من وارد نشو نگو مگر به شما نداده بودم؟ درحالی که می دانی به من داده بودی این حریم را نشکن آن می خواهد حریم تو را بشکند جواب یک کلمه ای شما حریم تو را حفظ می کند دیگر نمی تواند داخل آن بیاید.خیلی عالی باید برای این یک قانون بگذاری یک تعهد برای خودت بگذاری چون ما اینهایی که می فهمیم اگر متعهد نشویم به انجام آن مطمئن باشید فراموش خواهیم کردیک هفته ی بعد دو هفته ی بعد بر می گردیم سر جای اول متعهد شو در روابط خود به این نکته توجه کن.
نفر سوم:من به یک گره خوردم و آن اینکه خواستم تمرین کنم در لحظه ی حال باشم و خیلی سخت بود آنقدر فکر از گذشته و آینده ذهن آدم را درگیر می کند که هر چقدر تلاش می کنی نمی گویم اصلاً موفق نمی شوم خصوصاً وقتی از اینجا می رویم خیلی بهتر است ولی در روزهای عادی سخت است آن تمرکز باشد با وجود همه ی کارهایی که باید انجام دهی همه ی کارهایی که مانده و خیلی چیزهایی که ذهن ادم را مشغول می کند در لحظه ی حال می خواستم از شما راهکار بگیرم که باید چه کار کنم ؟
نفر چهارم: برای در لحظه ی حال زندگی کردن لازم است سعی نکنید در لحظه ی حال باشید وقتی ما خودمان را با چیزی درگیر می کنیم خیلی واضح است با آن درگیر هستیم بنابراین هرگز ان چیز نیستیم ،اصلاً در لحظه حال زندگی کردن فوق العاده آسان است ولی از آنجایی که ما سعی می کنیم که در لحظه حال زندگی کنیم بی نهایت سخت و غیرممکن است هر چیزی که هست بگذار بیاید و رد شود اتفاقاً آن دقیقاً در لحظه حال زندگی کردن است، اینکه شما درگیر هیچ چیزی نباشید نه از گذشته و نه از آینده، آنچه که پیش رویتان است که خواهد آمد و شما لاجرم با آن مواجه خواهید شد برای در لحظه حال زندگی کردن، اینکه آنچه مربوط به آینده است برای آن یک" الآن "مشخص کنیم، یک طراحی برایش بکنیم بگویید میخواهم این کار را برای آن انجام بدهم، نمی دانم یادتان می آید یا نه فکر می کنم که استاد عزیز این تمرین را یکبار داده اند هر چی که به ذهنتان می آید را بنویسید ذهنتان کاملاً خالی می شود به یک جایی می رسد که بالاخره تمام می شود و هرچه در فکر شما است سه صفحه پنج صفحه ده صفحه بالاخره تمام می شود لایتناهی نیست پس این از آینده و آنچه که مربوط به گذشته است جای آن مشخص است مال گذشته است و فقط کافی است که درلحظه حضور پیدا کنید به اینکه آنچه من دارم انجام می دهم که در این مورد فکر کردن به گذشته است خُب که چه؟ نیتت از این کار چیست؟ مشکل ما این است که آن کاری که داریم انجامش می دهیم حضور به نیتش نداریم، ما فقط داریم یک سری کارها را روزمره انجام می دهیم و باخودمان حرف می زنیم ولی حواسمان نیست. نمی گویم این تنها راهش است اما برای من اینطور کارکرده است آنچه مال گذشته بوده سر جایش است اگر هم به آن رجوع می کنم برای این است که از دو چیز مطمئن شوم 1- آیا آن موضوع تمام و کمال شده است؟ آیا یک اتفاق بدی که در گذشته افتاده من تمام و کمالش کردم؟ رفتم با آن آدم پاکش کنم ؟ از زندگی خودم و زندگی آن آدم؟ 2- و آیا من دارم به اینکار ادامه میدهم؟ در آینده من را تحت الشعاع قرار می دهد؟ من به این دو نیت به گذشته رجوع می کنم ولاغیر و این فقط کافیه که یک لحظه یک دفعه یادم بیفتد که ممکن است من نیم ساعت است که دارم به یک اتفاق در گذشته فکر می کنم ولی به محض اینکه به قول یک نفر مچ خودم را می گیرم که نیم ساعت است که من درگیر این هستم می گویم خُب که چی؟ و به نیتم حضور پیدا می کنم، این حضور به نیت آن را محو می کند، ماجرا را پاک می کند و برای آینده هم که عرض کردم خیلی راحت می شود یک "الآن" برایش طراحی کرد و آخریش هم اینکه دست برداریم از اینکه در جستجو باشیم خصوصاً در عالم معنا، این سر آغاز حضور است اینکه از جستجو دست برداریم، جستجو به ما یک دروازه نگاه می دهد و من از دریچه ذهنم به موضوع نگاه می کنم و آن جستجو می شود. به محض اینکه جستجو را رها می کنیم و آنچه که هست و آنچه که نیست را می بینیم حضور پیدا می کنیم، اتفاق می افتد، زندگی در لحظه حال است.
استاد: زمانهایی که خیلی تجمع ذهنی دارم یعنی مسائل زیادی من را احاطه می کند و مدام به من حمله می کند نمی توانم جلوی هجومشان را بگیرم برای اینکه از دستشان فرار کنم چون هر جا که می روی دنبالت می آید بگو می روم سفر، بگو می روم مسجد، امامزاده، می روم خیابان، می روم پارک تو را ول نمی کند دنبال تو است. من کار جالبی می کنم به یک کاری که مجبورم فقط به آن مشغول باشم؛ مثلاً می نشینم و نقاشی می کنم، وقت نقاشی اگر حواسم به نقاشی نباشد رنگ آمیزی من افتضاح می شود. کسانی که به تجزیه و تحلیل خوبی هنوز نرسیدند و هنوز نمی توانند بپردازند از اینجا شروع کنند. شما وقتی که نقاشی می کنید و فقط نقاشی می کنید این البته برای آدمهایی است که متعهد کار هستند وقتی نقاشی می کنی فقط نقاشی می کنی وقتی خط کشی می کنی تمام حواست این است که خطهای تو صاف باشد و فواصل یکسان باشد. به یک چیزی مشغول بشوید که نتوانید به غیر از آن به چیز دیگری توجه کنید، دو تا را باهم نتوانید انجام بدهید. این سبب می شود که آرام آرام تمرین می کنید بعد اگر در پارک قدم می زنید و به گل نگاه می کنید همان لحظه می روید درون آن گل، چه برگهایی، چه خطهایی، این چند تا رنگ دارد؟! آن موقع که رنگهایش را می شماری نمی توانی به چیز دیگری فکر کنی. وقتی تمرین کردی دقیقه ای را فقط روی آن موضوع ماندی بعد به خودت برمی گردی و می گویی تومی توانی پس، تو می توانی روی یک موضوع بایستی خُب چه اشکالی دارد روی همان موضوع بایست بعد شروع کن برآورد کردن . از گذشته می آید مثل آنچه که دوستمان گفت برآورد کن چرا آمد، دلیلش چیست، اگر به آن رسیدگی نکنی عین طاعون می ماند همه جای تو را می گیرد. یک دفعه برای همیشه بگو این قصه اتفاق افتاده این چیزی است که اتفاق افتاده، چرا اتفاق افتاده؟ چه جوری شد؟ چه کسانی در آن دخیل بودند؟ سهم تو چقدر بود؟ ووو... یکدفعه بررسی اش کن و پرونده اش را ببند، پرونده اش را ببند و برای همیشه ببند باز هم می آید من این را به شما بگویم باز هم دوباره می آید نمی توانی دائمی ولی با خودت بگو می بندم. به خودت بگو این بررسی شد و باید بسته شود اگر دفعه دوم آمد کوتاهتر نگاهش می کنی چون همه چیز آن دیده شده و همه چیز آن رو آمده است ولی یک لایه آن ته ته هست اگر آن را نکشی بیرون باز می آید، باز می آید، بازمی آید و با همان شدت می آید و تو نمی توانی جلویش را بگیری باید کُنه آن را در بیاوری این در مورد گذشته، در مورد آینده هم هر چه آمد عین اینکه می گویم برای فردا چکار می کنی؟ می گویی به آن فکر می کنم. یعنی من برای خودم در زمان حال یک زمانی را قرار خواهم داد که به این مسئله فکر کنم، وقتی فکر کردم چهارچوبش را می بندم و کنار می گذارم. یک خورده مشکل است ولی تمرین کنی حتماً موفق می شوی، با این ساده ها شروع کن و از چیزهایی که خوشت می آید شروع کن چون آدم اگر از چیزهایی که خوشش نمی آید شروع کند حتماً جا می زند. از چیزهایی که خوشت می آید شروع کن. من گاهی اوقات خودکار که دستم هست تجمع فکری دارم کاغذ جلویم باشد هر شکلی که تو بگویی می کشم و چون ریاضی خواندم با منحنی ها کار میکنم، منحنی های مختلف با دست در جهات مختلف، اندازه های پس و پیش، جاهای پس و پیش بعد خطوط و وقتی اینها را ترسیم می کنم چون دنبال یک قرینه گی می گردم چون ذهن من، ذهن ریاضی است همیشه همه چیز را باید قرینه بچیند و ببیند، چون دنبال قرینه می گردم نتیجتاً تمام حواسم روی آن خطوط است نمی توانم خارج شوم و اگر یاد بگیری که دقایقی را ذهنت را فقط معطوف به نقطه ای که" الآن" است، الآن داری کار میکنی، تو الآن را فقط وقتی می توانی بفهمی که آن چیزی را رویش باشی که پیش تو است و فقط مال الآن است، این خطوط اصلاً نمی توانست مال قبل باشد چون من قبلاً که این جوری نبودم، مال الآن من است با اینها شروع کن، روی اینها زوم کن، روی اینها بایست، یک دقیقه دو دقیقه سه دقیقه بعد می شود پنج دقیقه بعد ده دقیقه بعد می شود ربع ساعت و از گیر آن در می آیی.
نفر سوم: همه راهکارها خیلی جالب بود ولی جالبتر این بود همه اینهایی که ذهن من را این مدت درگیر کرده بود در این دسته بندی ها نمی گنجید یکی از آنها این بود مثلاً شما یک زمان کمی دارید و باید 4 الی 5 کار را در آن زمان کم انجام بدهید و نمی دانید که اصلاً می رسید یا نمی رسید بعد هرکاری را که مثلاً امروز اینطوری بود هرکاری که انجام می دادم فکر می کردم آیا به بعدی هم می رسم؟ خُب الآن دارم غذا می خورم و حواسم به غذا خوردنم باشد دیدم نمی توانم یعنی ناخودآگاه ذهنم می رود حالا چکار کنم که به آنها هم برسم. یکی این مورد بود و یکی دیگر اینکه بعضی موارد هست که یک اطلاعاتی از گذشته وجود دارد که هنوز کامل نیست یعنی باید همچنان اتفاقاتی بیفتد که این پروسه کامل بشود که شما به یک نتیجه برسی انگار که ذهن دارد یک حل المسئله می کند هنوز آن اطلاعاتی که دارد به اندازه کافی نیست هنوز نمی داند که چه اتفاقی قرار است که بیفتد و چه تصمیمی باید بگیرد بعضی مسائل آنقدر مهم است که یک تصمیم مهمی است که آینده را خیلی می تواند تحت تأثیر قراربدهد. مواردی که من درگیرش بودم این شکلی بود.
استاد: یک قفسه برای آن درست کن برای ناتمامها.
نفر پنجم: در رابطه با مسائلی که دوستمان گفتند من تجربه خودم را بگویم که امسال که می خواستم به ایران بیایم خیلی کار با هم بود مثلاً باید کارهای خانه را انجام می دادم چون مهمان از ایران داشتم خرید داشتم و زمان کوتاهی هم داشتم مرتب هم باید می رفتم بیرون و خُب خستگی هم مزید بر علت می شد. خیلی جالب بود من امسال یک زمانی فقط گذاشتم برای خودم بعد گفتم خُب حالا تو می خواهی چه چیزهایی را ببری؟ چکار کنی؟ چه کارهایی داری؟ یک لیستی تهیه کردم از چیزهایی که باید جمع کنم، از چیزهایی که باید بخرم و روزهایی که می خواهم این کارها را انجام بدهم این را گذاشتم کنار تا روزی که می خواستم چمدانهایم را جمع کنم و به همه کارهایم هم خدا را شکر رسیدم بخاطر اینکه خیلی راحت اینها را جمع کردم، خریدم را کردم و دو سه روز مانده بود به سفرم به ایران اصلاً خودم اینقدر که ریلکس بودم از خودم تعجب می کردم چون همه کارهایم انجام شده بود .
استاد: یعنی به عبارت بهتر خودت را سه بخش کردی یک خودی که کارهایی را از قبل انجام داده حالا چه ناقص چه کامل، یک خودی که باید یک سری کارها را بعداً انجام بدهد که خُب می رسد و ایران می آید حالا خانه این برود، خانه او برود، اینکار را بکند، آن کار را بکند و الی آخر ولی یک خود هم اینجا هست آن چیزی که برگردن تو است آن خود وسط است که باید بر اساس بینشش و وظایف دنیایی اش یک برنامه ریزی کاری داشته باشد، یک برنامه ریزی زندگی داشته باشد که این برنامه ریزی هر ساعت، هر دقیقه و هر روزش را جلویش باز می کند منتها به شرط اینکه در این ساعت به آن چیزی که باز می کند آنجا باشد. الآن ایشان باید خرید باشد و وقتی خرید می کند فقط به چیزهایی که می خرد نگاه می کند دیگر به این نگاه نمی کند اجناس را دارد می بیند توجه نمی کند که خُب حالا رفتم بیرون بعد می روم خانه کی؟ چون نه خرید مناسبی می کند و نه انتخاب درستی برای ایران وقتی وارد می شود. الآن لحظه خرید است با خریدش زندگی می کند، الآن لحظه برگشت است باید ماشین بگیرد سوار ماشین می شود و عبور تاکسی تا به سمت خانه برسد این عبور را حس می کند نه به خریدی که کرده فکر می کند سخت است، ساده نیست فکر نکنی که اینها راحت است ولی ببین هیچکدام از این انسانها در طول تاریخ از تلاششان بد ندیدند، از سعی شان بد ندیدند بخصوص انسانهایی که وقتی شروع می کنند با نام خدا شروع می کنند و از خودش کمک می خواهند، من را یاری کن من باور دارم که تو می توانی من را در گهواره این زمان نگه داری، موقع خرید؛ خرید، در کافی شاپ نشستن خوردن یک کیک و یک قهوه داغ مال او است نه به خریدهایم فکر میکنم نه به اینکه وای! شام ندارم،چون آن موقع نه شام می پزی و نه قهوه درست و حسابی می خوری که لذتش را ببری. این را برای خودت تفکیک کن، ما خیلی شلخته زندگی کردیم من هنوز هم خیلی جاها درگیر می شوم ولی سعی خودم را می کنم از شلختگی دست بردارم. الآن انتخاب کردم بخوابم در حالی که میخواستم 7 صبح بیدار بشوم، بیدار شدم کش و قوس کردم نه اصلاً حالش را ندارم اما همان لحظه تعهد کردم، پذیرش کردم که تو فلان کار امروز را حذف کن چون دیگر از عهده اش نمیایی یک دانه را قربانی کردم اگر اینکار را نکنم نه ازخواب لذت می برم نه خستگیم به در می رود نه آن کار را می رسم انجام بدهم. اگر میخواهی در لحظه حال زندگی کنی شما این تنظیمات را باید برای خودتان داشته باشید. عین ولوم رادیو، تو باید این ولوم زندگی ات دستت بیاید و کم کم، امشب که میخواهی بخوابی برنامه فردا را بچین، بنویس و بخواب، فردا اگر در یک برهه ای کارت طولانی شد یا تو کُند بودی یا تو از عهده اش برنیامدی یا غیر منتظره وارد گُودت شد عیبی ندارد یکی را از آن گُود بردار بگو تو برو فردا ، من را داغون نکن. شما این کار را انجام بدهید این مدیریت را انجام بدهید آرام آرام توی گودِ توی لحظه زندگی کردن می افتید تو از عهد ه اش بر می آیی.
نفر پنجم: من دو نکته ی کاربردی بگویم، از آقای اکهارد تله نویسنده ی کتاب تمرین نیروی حال یاد گرفتم و سعی می کنم دقت کنم اینکه مثلا شما دارید دستتان را می شویید شما دقت کن که داری دستت را می شویی بوی صابون را متوجه بشو غذا داری می خوری چهل بار بجو و می بینی باز جادارد هنوز بجوی اگر روی همین کارهای روزانه ی خودمان تمرکز داشته باشیم همه ی جوانبش را درک کنیم می توانیم ان شاء ا... موفق شویم.
استاد : یکی از کوتا ه ترین راه های رسیدن به حضور در لحظه ی حال ،عاشق بودن است اونهایی که عاشق هستند زودتر می رسند، می دانید چرا؟ جدیدا یک صابون داو آبی از کمد درآوردم گذاشتم توی دستشویی بعد صابون را که در دستم گرفتم دیدم عجب رنگ قشنگی دارد بعد کلمه ی داو را نگاه کردم رویش کنده بودند چقدر خوشگل کندند بعد آب ریختم رویش بویش درآمد بعد به دستم می مالیدم دیدم وای وای چقدر نرمه چه لذتی دارد چه کیفی دارد بعد وقتی دستهایم رو زیر آب گرفتم و اینها را شستم دیدم آخی چه لطافتی توی آن هست اینجوری صابون را عاشقانه نگاه کردم بعد دستهایم را نگاه کردم اصلا مگر می توانم به چیز دیگری هم نگاه کنم؟ امکان ندارد نمی توانی چیز دیگری را نگاه کنی . ما مشکل مان این است عاشقانه بار نیامدیم و عاشقانه زیست نکرده ایم، عاشقانه رو به رو نشدیم و عاشقانه پذیرش نکردیم امروز درد داریم امروز بدبختی داریم خوب ترین چیزهایی که آرزویشان را می کشیدیم، بهش می رسیم بهر ه ای نمی بریم هیچ بهر ه ای نمی بریم و این واقعا حیف است. سعی کن عشق بورز به همه ی چیزهایی که اطرافتان هست صابونی که دستت را می شویی شامپویی که می ریزی روی سرت و سرت را می شویی . من یک شامپو داشتم خیلی هم گران خریدم بعد گذاشتم توی حمام بعد سفارش هم کردم این شامپو را کسی به سرش نزند مخصوص من است بعد به خانوم گفتم این لحاف را ببر پشت بام بشور ، لحاف روی خودم را، با اجازه ی شما چون بهش گفتم با شامپو ببر، شامپوی من را برد ریخت و لحاف و شست و آمد، اولش واقعا کُپ کردم ، آخر مگر می شود؟ شامپو به این گرانی! بعد یک لحظه بعد گفتم دیوانه صدها از این شامپوها خریدی کیف اش را بکن، ببین خدا گذاشته تو کاسه اش شامپوی تو را ببرد لحاف تو با این شامپو شسته شود تا دفعه ی بعد که لحافت را بشوری همین بوی لذت بخش را شب تا صبح توی دماغت داری. اگر عاشق نباشی این را نمی توانی بهش برسی فقط حرص می خوری بد و بیراه می گویی فحش می دهی عصبانی می شوی خوب که چی؟ چی به دستت می آید؟ شامپو های من برمی گردد؟ ببینید لحظه ی حال یعنی همین. همان آن، فوری بهش واقف شدم نگاه کردم و کیف کردم . اصلا و ابدا بدون عشق زندگی معنی ندارد و بدون عشق کسی در لحظه ی حال زندگی نخواهد کرد بدون عشق نتیجه ای حاصل نخواهد شد.
صحبت ازجمع: در مورد حضور در نماز من سعی می کنم کلماتی را که در نماز بازگو میکنم در ذهنم بنویسم چون زمانی که شما داری چیزی را می نویسی هرگز نمی توانی به چیز دیگری فکر کنی یعنی اگر یک نفر سوالی را از شما می پرسد شما باید دست از نوشتن برداری جواب طرف را بدهی دوباره مشغول نوشتن بشوی من زمانی که نماز می خوانم همه ی کلماتی را که دارم بازگو می کنم توی ذهنم با یک خط خوش سعی می کنم بنویسم این خیلی کمکم کرده که در نماز حضور داشته باشم و از جمله کارهای تمرکز در لحظه ی حال هست.
صحبت ازجمع: من خیلی کوتاه یک تجربه ای در مورد خودم بگویم در مورد وقت کم و کار زیاد، بارها شده که کاری که در حال عادی بخواهم انجام بدهم 5 – 6 ساعت طول می کشد ولی یک روز می بینم که وقتم خیلی کم است ، نوشتن و تایم دادن خیلی کمک کننده است، می نویسم فلان کار 5 دقیقه ، فلان کار10 دقیقه، انگار این زمان را برای این کار خلق می کنم، و آن کار توی همان 5 دقیقه انجام می شود و می بینم کاری که قرار بود توی 5 ساعت انجام بدهم توی دو ساعت تمام شده است من این را برای زمان هایی که خیلی کارم زیاد بوده است تجربه کردم .
استاد: کاملا متمرکز به زمان بندی اش کار می کند و این نشان می دهد که فقط تو اون زمان و تو اون کار هست نه چیز دیگری چون اگر غیر از این باشد حتما از زمان بندی خارج می شود.
صحبت از دوستان: من وقتی می خوام چیزی را برنامه ریزی کنم واقعا جون می کنم خیلی برایم سخت است خیلی تقلا می کنم ممکن هست به نتیجه برسم ولی به آن نتیجه ی مطلوب نمی رسم
استاد : گفتی که برنامه ریزی کردن برای من یک جون کندن است دور از جان ، من می خواهم برای تو یک چراغی روشن کنم که بروی و پشت این قضیه را نگاه کنی آنچه که تو می گویی یک چیزی در پشت زندگی تو قرار دارد از یک جایی از اینکه چه جوری کارهایت را انجام بدهی به یک دلیل خاصی فرار کردی و اگر برنگردی و آن را دوباره از اول نگاه نکنی مطمئن باش که همیشه و همیشه از این موضوع تا روزی که زنده هستی زجر خواهی کشید چون موضوع کمی نیست، نداشتن برنامه ریزی و نداشتن تایم بندی تعیین شرایطی که می خواهم پیش بروم از جمله چیزهایی است که ما را هیچوقت به موفقیت نمی رساند . شما از یک جایی شروع کردی که زمان بندی نکنی چون وقتی زمان بندی کردی قول دادی تعهد برداشتی که این کار را تو این وقت تو این تایم انجام می دهم و چون اصولا از داشتن قید و بند خوشت نمی آید یعنی دوست نداری کسی اینجوری محاصره ات کند و سفت تو را بگیرد، از قید و بند خوشت نمی آید در نتیجه حتی زمانی که تعهد دادی دیدی نمی توانی انجام بدهی در نتیجه آمدی گفتی برنامه ریزی چیز خیلی بدی است من اگر برنامه ریزی داشته باشم زندگی ام حرام می شود داغون می شوم بدبخت می شوم این به راهبرد هایی که به دوستان دادیم چندان ارتباطی ندارد این برمی گردد به مسأله ی شخصی شما. برگردید به عقب نگاه کنید از کجا این عدم تعهد به برنامه ریزی را برای خودت برداشتی که نه ، هیچوقت، هرگز. عاشق بودن با عشق عمل کردن در حضور قرار گرفتن با عدم تعهد اصلا جور درنمی آید همخونی ندارد کسی نمی تواند عاشق باشد عشق بورزد و در عین حال تعهدی به اطرفیانش نداشته باشد تعهدی به فضای مقابل خودش نداشته باشد این امکان ندارد پس یک جای کار لَنگ است باید برگردید به عقب نگاه کنی این نقطه را پیدا کن. من اول از همه گفتم زمان بندی کنید فردا من از این ساعت که بیدار می شوم این سه تا کار، این پنج تا کار را خواهم داشت که حتی یکی از آنها تفریح من است خوش گذرانی من است می خواهم بروم صفا کنم بگردم تفریح کنم ولی اگر در یک جایی یکی از این لاین ها در تایم خودش ، تایم بیشتر از تو طلب کرد تو به آن آگاه باش ، نگذار آن لاین از تو وقت بگیرد به تو زور بگوید ، بگوید نمیشود دیگر همینی که هست ، نه همینی که هست نداریم من هستم که به تو می گویم این لاین کاری من فلان تایم را نیاز دارد، من می فهمم تو طلب بیشتری می کنی اشکال ندارد از تایم فلان کار یا فلان تفریح یا حتی خوابم من قرض می گیرم به تو می دهم ولی دفعه ی بعد از تو پس می گیرم . این یعنی حضور ، حضور کامل، حضور در آن لحظه و به آن مطلب و در یک اشراف کامل به مسأله . پس ببین در داشتن زمان بندی در داشتن مدیریت برای کارها و در اجرای آنها تماما عشق حضور دارد چون شما بها می دهید برای چیزی که رو به رویتان است برایش خرج می کنید و اگر یک جایی دیدید که دارد بهم میریزد اجازه نده او به تو زور بگوید تو را وادار کند وقتت را داغون کند، تو به او لطف کن بده. یکی از جملاتی بود که به یک دوستی تو این جریانات این چند روز گذشته عرض کردم ، گفتم بچه ها میوه های زندگی ما هستند جوانها عزیزان ما هستند طوری با آنها رفتار کنید که هیچوقت فکر نکنند می توانند به شما زور باشند همیشه جوری رفتار کنید که فکر کنند تو همیشه لطف داری تو همیشه او را می بینی خواسته هایش را درک می کنی و اینجا اگر در فلان مسأله کوتاه آمدی یا عقب نشستی یا اجازه دادی این از سر لطف تو بود نه از سر عجز تو که او توانست به تو سوار شود و توانست به تو زور بگوید . در ماجراهای رو به رویتان در ماجراهای زندگی تان توجه بگذارید این توجه لحظه به لحظه است و این عین در لحظه ی حال بودن است شما به هر ماجرایی یک بهایی دارید یک تایمی دارید چون برایش تعیین کردید. مثلا جلسه امروز ما یک تایمی برای شما داده ایم. ولی اگر امروز از این تایم فراتر رفتم باید بهایش را بپردازم، من وشما ، شما بپردازید برای اینکه اینجا نشسته اید و بهره بردید من بپردازم برای اینکه خسته می شوم توانم بیشتر از اندازه کاهش پیدا می کند من زمانی که پایین می آیم اعلام می کنم که کلاس من از 4:30 تا 7:30 است ، قانون کائنات قانون بسیار زیبا و محکمی است، 3 ساعت برای من کوزه ی انرژی ام را پر می کنند بعد از آن اگر بخورم از سرمایه ام می خورم ولی به خودم می گویم ارزشش را دارد که صبر کنی این یکی برای فلان شخص و بقیه جا بیافتد هیچ اشکالی هم ندارد اما این مهم است که من می فهمم آگاه هستم که چه می کنم در نتیجه وقتی رفتم بالا اگر غش هم کردم افتادم نمی گویم اَه چقدر زمان از من گرفتند نه، من با عشق در همان لحظه زندگی کردم و بهایش را دادم این هم بهایش هست. برگرد به عقب ببین چرا تعهد نمی پذیری؟ تو بسیار موجود سودمندی هستی قدرتمندی توانایی خیلی دلنشین هستی خیلی تو آدمها تاثیرگذار هستی ولی عدم تعهدت خیلی چیزها را از تو می گیرد و حالا هنوز مانده چون بعد از این می گیرد چون تا حالا می گفتند بزرگ نشده اما از این به بعد می گویند بزرگ هستی و چون بزرگ هستی هرچیزی را باید قیمتش را بدهی بهایش را بدهی آنوقت نداری که بدهی . گفتگوی ما با دوستمان بسیار ارزشمند بود به چیز قشنگی اشاره کرد به درد تک تک ما می خورد به درد شما می خورد به درد من جلوتر از شما می خورد من از شما جدا نیستم من بیشتر از شما نمی دانم ، یک قدم ، یک قدم فراتر هستم آن هم چون سالها درخواست کردم و زحمتش را کشیدم، گفتند نگاه کن ولی خوب سخت است اذیت میشوم اما خوب عیب ندارد. الان اینجا یک جمله به خودتان بگویید و در دفترتان بنویسید ، از صحبت های امروز این را دریافت کردم و این تعهد را انتخاب کردم، من این کار را توی این هفته می کنم، مُردم و ماندم می کنم و باید بکنید که عمرتان هدر نرود.
صحبت از جمع: یک دعوت بکنم از دوستانمان که تعهدی را که استاد گفتند خواهشم این است که خیلی مشخص و واضح بنویسید به قول معروف از یک عبارت : کی؟ کِی؟ کجا؟ استفاده کنید ، مثلا بگویید من امروز فهمیدم که اون کاری که من می کردم مهربانی نیست دخالت است بنابراین تا هفته ی آینده با دوست صمیمی ام فلانی تو این زمینه ها که هرهفته بهش تذکر می دادم دیگر تذکر نمی دهم یعنی یک چیز کاملا واضح و عینی ،برای اینکه شما سه شنبه ی هفته ی دیگر که اینجا نشستید بتوانیدآن تعهد را نگاه کنید و بگویید من انجام دادم ، ننویسید من سعی می کنم آدم دخالت کنی نباشم. کاملا واضح و مشخص باشد وگرنه اینکه من آدم دخالت کنی نخواهم بود این افسانه است.
استاد : آن کسی که سعی می کند هیچوقت به هیچ جایی نمی رسد.

نوشتن دیدگاه





تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید