منو

یکشنبه, 04 فروردين 1398 - Mon 03 25 2019

A+ A A-

گناه چیست؟ چگونه آغاز میگردد و چگونه پایان می پذیرد؟بخش چهارم

بسم الله الرحمن الرحیم

استاد:کسی هست که بخواهد از هفته ی پیش تا امروز تجربه ی یک گفتگو را برای ما داشته باشد ؟ اول خودم بگویم ، روی شخص خود من این بود ، من بعضی از کسانی که به من رجوع می کنند و باید کارشان را راه بیاندازم ، از جمله کسانی هستند که همیشه یک دردی دارند ، خلاصه ، روزی نیست که با من تماس نگیرند و گفتگویی نداشته باشند که گاهی اوقات می گفتم که بعداً زنگ بزنند . یا مثلاً شماره را که می دیدم دیگر گوشی را بر نمی داشتم . چون می دانستم الان چی می خواهد بگوید . بعد از گفتگوی آن روز به خودم گفتم که چیه ؟ تو از سر چه حسی داری این کار را انجام می دهی ؟ دیدم حسی که به من وارد می شود لجم در می آید . گفتم خب چرا لجت در می آید ؟ خودم جواب خودم را دادم ، برای اینکه تو هرچه تلاش می کنی که این ها یک محدوده ی به اصطلاح فهمی را حاصل کنند ، نمی شود . بعد خودم دوباره به خودم گفتم که اگر قرار بود به آن نقطه برسد که دیگر به تو زنگ نمی زند. خدا در قرآن به پیغمبر خود گفت آن پیرمردی که می آید حالا نابینا است و از از شما سوال می کند چرا به آن ترش کردی .از این سنگین تر هم داریم . تو از پیغمبر خدا بالاتر هستی؟و این مطلب را در وجود خودم ختم کردم یک وقت هایی هست که جواب نمی دهم چون دارم با خط دیگرحرف می اما با آن نگاه یا حس این کار را نمی کنم و این را مدیون گفت و گوی آن روز شما در جمع هستم. فراموش ما نشود همه ی ما از همدیگر می آموزیم.
صحبت از جمع : پدر شوهرم بیمارستان بود و بعد به خانه آمده بود و یک سری مسائل ويژه را در منزل پرستار شان انجام می داد. من باب تاکید یک سری چیزها را به او توضیح می دادم می دیدم او گوش نمی دهد یا می گفت من بلدم این کار را کردم بعد یک مدتی هم بود با او کار می کردم و کار او واقعاً خوب بود و در کل از او راضی بودیم. یک جایی دیدم این خود رایی ، خودپسندی اینکه خودم، خودم را قبول دارم من می دانم ، می فهمم نزدیک بود جان پدر شوهرم به خطر بیفتد ما زنگ زدیم اورژانس و بیمارستان، شکر خدا خطر رفع شد حالا چقدراین عمل به عمل آن خانم بر می گردد مهم نیست من نگاه کردم در خودم دیدم آنجایی که یک کار را من صد بار انجام دادم من را به یک خودخواهی انداخته یک خودپسندی که قبل از اینکه طرف را بشنوم و یک کار درست تری را در آن زمینه به من یاد بدهد قبل از اینکه طرف خود را بشنوم شروع می کردم به قضاوت کردن این می خواهد به من خط بدهد من که خودم می فهمم اینها را پیدا کردم و آن شدت ضربه ای که اتفاق افتاد فهمیدم چقدر این خودپسندی و خود رایی وخود قبولی می تواند یک جاهایی ضربه زننده باشد حالابه خودمان که حتماً ضربه می زنیم چون ممکن است یک راه صحیح تری را از دست بدهیم ممکن است به اطرافیان خودمان هم این ضربه وارد شود خیلی در این پویش هستم تعهدی که برداشتم این است که گوش بدهم قبل از اینکه وارد هر موضع ای شوم و قضاوت بکنم
استاد: شکر الحمد الله بسیار عالی.
صحبت از جمع : همان طور که شما فرمودید هر کسی در خودش غور می کند و می بیند که آن جاهایی که باید روی آن کار کند کجا است. شمامی دانید که کار ما یک کاری است که به نوعی با آدم های زیادی در ارتباط هستیم.با رفتارهای متفاوت روبه رو هستیم.و اکثر اوقات هم به هرحال مواجه می شویم با رفتارهایی که از ان استاندارهای خوب برخوردار نباشد. . من خودم شخصاً سعی می کردم که در قبال رفتارهای آدم ها دچار خشم نشوم در موردش فکر کردم کار کردم که بفهمم ریشه ی این خشم چیست. همه خشمگین می شویم چون یک هیجان است ما انسان هستیم و انسان قاعدتاً مملو از همه ی هیجانات است اما این خشم بایستی که به نوعی مدیریت شود و تبدیل به عصبانیت نشود. تا زمانی که یک احساس است تا زمانی که یک هیجان است طبیعی است و گاهاً کارساز. ما نمی توانیم خشمگین نشویم چون ما تنها زندگی نمی کنیم منزوی نیستیم دراجتماع هستیم پس باید قبول کنیم هیجان مال ما است اما چرا خشمگین می شویم ؟ بهترین نوع ان است که خشم را مدیریت کنیم که چرا ما خشمگین می شویم. فرو خوردن خشم را باید مراقب باشیم که این اتفاق نیفتد چون اگر بیفتد تبدیل می شود به یک تنفر به اضطراب و نهایتاً افسردگی و بیماری های روانتنی که خیلی از آدم های جامعه دچار آن هستند و دلیل آن را هم نمی دانند. خشم ،یا این هیجان،یا این احساس تولید می شود بدون شک زمانی تولید می شود که یک انتظاری از ما برآورده نمی شود یک نیاز ما برآورده نمی شود هدفی که ما داشتیم به آن نرسیدیم اینها در حقیقت زمانی است که خشمگین می شویم باز بر می گردد به آن سیستم استدلالی ما یعنی ذهن ما چگونه دارد استدلال می کند چه طوری آدم ها را می بیند آیا باور ما در این است در دنیای خیلی گل و بلبل داریم زندگی می کنیم یا نه باید بپذیریم در دنیایی زندگی می کنیم که سراسر رنج است یعنی از ابتدای تولد با درد ورنج و گریه به این دنیا می آییم و تقریباً در طول این دنیا رنج را به کرات تجربه می کنیم پس باور به اینکه ما در دنیایی زندگی می کنیم که رنج و درد جز ویژگی های این دنیا است و دومین نکته اینکه ما آدم ها با هم متفاوت هستیم درک این واقعیت آدم ها با هم متفاوت هستند شاید درصد زیادی از خشم ما را کمک کند به حداقل برسد. وقتی انتظارات ما از آدم ها کم می شود چون می پذیریم او با من متفاوت است پس مثل من نگاه نمی کند برداشت از ان واقعیت را مثل من نمی کند پس او با من متفاوت است پذیرش این تفاوت خشم من را به حد بسیار زیادی پایین می اورد.
استاد: من به گفت و گوی شما می خواهم یک چیزی اضافه کنم .در زمان خشم یعنی بروز خشم سوار شدن و مدیریت کردن کار هر کسی نیست برای اینکه در این مرحله بتوانیم به اصطلاح پیروز باشیم یا بتوانیم در این مرحله رفتارهای مناسب داشته باشیم نه آزار به خودمان بزنیم ونه آزار به دیگران بزنیم من یک چیزی را برای خودم پیش فرض دارم خیلی سال ست روی آن کار کردم آدم ها را در زمانی که با انها هیچ گونه استحکاکی وبحثی ندارم نگاه می کنم یعنی در زمان آرامش خودم به آدم ها نگاه می کنم و چون آرام هستم خیلی چیزها را در آدم ها راحت تر می بینم. چون من خودم را دور نگه می دارم و فقط او را نگاه می کنم در هنگام خشم من با او قاطی می شوم چون من با او قاطی می شوم همه فعلی اتفاق می افتد واکنش ها هم قاطی می شود ولی در زمان خاموشی بدون رویارویی با فلانی بدون آنکه پیش من باشدمن فقط به او فکر می کنم و نوع عملکرد و نگاه های او می توانم هم نقص های او را پیدا کنم و هم درستی و خوبی های او را پیدا کنم و آن موقع نسبت به فلانی نگاه متفاوتی از دیگران خواهم داشت نتیجتاً اگر اتفاقی هم پیش بیایدواکنش من به او متفاوت تر از واکنش دیگران خواهد بود.منتها این مستلزم صرف وقت است و صرف انرژی یکی مثل شما با آدم های خیلی زیاد روبه رو است ولی اکثر دوستان ما با آدم های خیلی زیاد روبه رو نیستندبه طور عادی روزانه 5الی 10 نفرمرتب ولی به طور نامرتب ممکن است در هفته یک 10 یا 15 نفر به این تعداد اضافه شوند پس اینها را شناسایی کردن از قبل، هیچ کار سنگینی نیست منتها مهم است که ما میخواهیم این کار را بکنیم یا نمی خواهیم بکنیم اگر من میخواهم با این تصور پیش بیایم که از دوستمان یک شناخت کلی داشته باشم و این منتی به سر دوستم است طبیعتا موفق نمیشوم . اما اگر این نگاهم باشد که میخواهم دوستم را بشناسم برای اینکه در وقت لزوم هم به خودم و هم به او آسیب نزنم . یعنی هم ارزش برای شما قائل بشوم هم برای وجود خودم ، آنوقت می ارزد که برایش هزینه کنی و کار کنی . این در مورد افرادی هست که بطور عامه با اشخاص زیادی روبرو نیستند . ولی برای کسانی مثل شما و خیلی از دوستانمان که با اشخاص زیادی روبرو هستند بعد از مدتی تمرین آدمها دسته بندی میشوند ، حتی ارباب رجوع ها . وقتی کسی آمد میگویند : این از آن دسته است . چون دیگر آنقدر علائم مشهود است فوری تشخیص میدهد که این جزو آن دسته است . پس در مقابل این دسته این واکنش جواب میدهد. این فقط یک همت بالا و علاقه به این میخواهد که هرچه بهتر و بهتر عمل کنم . وقتی خشم می آید . شما گفتید خشم را نخوریم . خیلی خوب ، حرفی نیست . آن خشمی که خورده میشود مرض می آورد یک چیز دیگر است . او آن خشمی است که تو آنقدر ضعیفی که تو به هر دلیلی جرات نمیکنی بروزش بدهی . به دلیل مقام ، واکنش ، پدر و مادر است نمیخواهی آن واکنش را داشته باشی و نمیخواهی هیچ چیز بروز بدهی مجبوری آن را قورت بدهی . ان مرض می آورد . اما وقتی در ابتدا شروع کردی تا می آید سر بلند کند تو او را میشناسی و میگویی : من میدانم این خشم است . کنترلش میکنی . کنترل کردن شکلهای مختلف دارد . بعضیها شروع میکنند به فرستادن صلوات ، آب خنک میخورند ، قدری پنجره را باز میکنند ووو. یعنی حالات متفاوتی در مقابل خشم بوجود می آید . اما مهم این است که تو میخواهی خشمت را کنترل کنی . آن کنترل خشم همان فرو بردن خشم است . منتها فرو بردن خشم به درون نا خودآگاه که بیماری بیاورد نیست . بلکه فرو بردن خشم به آن کنج تاریک و ظلمت است . برو و دیگر نباش . وقتی به امام کاظم میگویند کسی که کظم غیظ میکند یعنی خشمش را فرو میخورد پس ایشان باید نعوذ باالله یک بیمار روانی میشد . چون یکدانه و دوتا هم نبود که مقابلش ظاهر میشد . نه ، ایشان خشم را میشناختند . یعنی خشم را بفرستی به جای تاریک خودش . نه اینکه بفرستی به درون خودت و بعد دندانهایت را به هم فشار بدهی . ناخنهایت را آنقدر در گوشتت فرو کنی که خون بیرون بزند . این بد است . این مریضی می آورد . اما اگر شروع کنی به اینکه حالات خشم را بشناسی و اصلا اینکه چرا خشمگین میشوی را بشناسی تا خشم بیاید سرش را بلند کند تو مچش را میگیری . وقتی مچش را بگیری دیگه کنترل کردنش ساده است . ما از عهده اش بر می آییم . مشکلی نداریم . مشکل ما این است که آن را نمیشناسیم بعد رهایش میکنیم . عین گناه و اعتیاد میماند . رهایش میکنیم تا تبدیل به یک بمب انفجاری میشود . رهایش میکنیم تا آنجا که شروع میکنیم به فحاشی کردن ، دیگر نمیتوانیم خودمان را نگه داریم ویارو را مشت و لگد میزنیم . یا برایش آنقدر خشمگین هستیم که میرویم یک کار بد میکنیم که زندگیش را زیرورو کنیم . در حالیکه اگر خشم را بشناسیم خیلی زبون و بدبخت و ضعیف است . چون ما در شناخت آن بسیار ضعیف هستیم او سواستفاده میکند سوار ما میشود . وگرنه خوردن خشم به آن معنا که فرو بدهیم حتما مریضی می آورد . سرطان ، ام اس و هزاران درد لاعلاج را بوجود می آورد . شکی در آن نیست . اما بیاییم خشم را بشناسیم .
صحبت از جمع: آن چیزی که در خیلی از حوزه ها باعث میشود من به شخصه با خشم برخورد کنم اصطلاحا میشود گفت ما یک گله ای داریم ، یک داستانی از این داریم که تا کی دیگر ؟ چقدر من باید تحمل کنم ؟ دوستمان که میگوید من در حوزه کارم یک وقتهایی عصبانی میشوم . بخاطر این است که از صبح تا شب ده تا آدم با ده تا فرهنگ مختلف و شعور اجتماعی مختلف خیلی جسورانه با ایشان برخورد کنند . بعد ایشان اولی ، دومی و سومی راتحمل میکند بعدیک جایی در پس ذهنمان وقتی این انباشتگی بوجود می آید نا خودآگاه خروج میکند شاید لازم است یک جایی با هرچیزی که فراتر از حد تحمل ماست همانجا تمام و کمالش کنیم و در درونمان ادامه اش ندهیم . چرا که این برای ما یک گله ماندگار میشود حالا نکته این است که او یک جایی باید در رفتار اولی یک جایی لازم است همانجا این را تمام کند و اتفاقا به قول خودمان آن نیروی گله و خشم را تبدیل به عشق کند که وقتی دومی می آید انگارکه هیچ سوء سابقه ای وجود ندارد . بنابراین لازم است هر جا که چیزی شما را اذیت میکند همانجا پرونده اش را ببندید اجازه ندهید به بعدی برسد . چون اگر این فرآیند اتفاق نیفتد ما به غضب محکوم هستیم . ولی اگر از همان اولی شستیم و کنار گذاشتیم که بنده خدا بیسواد است . چه اشکالی دارد ؟ بنده خدا نمیداند که نباید با من اینطوری حرف بزند و در درونم آن را تبدیل به رحمت کنم . دومی که می آید دومی نمیشود . اولین خشم امروزم میشود . سومی هم که می آید باز هم میشود اولین خشم امروزم و بنابراین میتوانم با آن با سعه صدر برخورد کنم .
استاد : چون کوچک است اولی که آمد حل و فصلش کن تمامش کن . اما حل و فصل نمیشود . چرا نمیشود ؟ وقتی حل و فصل میشود که حب و بغض کنار برود . تا وقتی حب و بغض هست حل و فصلی ایجاد نمیشود . اگر دوستمان دید که این ارباب رجوع یک جور بدی برخورد میکند او از در رحمت بگوید : من اینقدر بد بودم خدا با من چه کار کرد ؟ ما خیلی جاها خیلی کارهای زشت کردیم . خیلی کارهای بد کردیم . آنموقع که کار بد کردیم خدا نمیدید ؟ ولی چه کار کرد ؟ بغضش را فرو خورد . خشمش را فرو داد . درخشمش را بست از در رحمتش به ما نگاه کرد . خب حالا یکبارش را هم تو امتحان کن . از در رحمت نگاه کن . ببین چه مزه ای دارد . وقتی در رحمت را باز میکنی می بینی خیلی چیزها آنجاهست که به سبب آنها تو میتوانی کنار بیایی . خیلی چیزها هست . این خیلی مهم است که در آن لحظه که حس میکنی یک نفر دستش را گذاشته به تخت پشتت تو را به سمت خشم میبرد نه وقتی خشمگینی . چند دقیقه با خودت فکر کنی . امروزه روزی است که درهای رحمت خدا به من و شما باز است . توقعات زیاد از دیگران باعث شده که خیلی چیزها از دیگران انتظار داشته باشیم . چرا راه دور برویم من خودم را می گویم با همسرم، ایشان بلند شده سرپاست و میداند که من امروز کمرم درد می کند یک وقت می بینی یک لیوان آب می خواهم می گوید باشه چشم ، می رود یک مقدار پای تلویزیون می ایستد بعد دیگر یادش می رود می رود آشپزخانه کار دیگری میکند یک چیز دیگرهم برمی دارد می آورد بازهم یادش می رود، اگر قبلا بود می خواستم سرم را به دیوار بکوبم اما الان وقتی نگاهش می کنم لبخند می زنم چقدر کارش جالب است چقدر قشنگ است ، قشنگ نیست؟ می نوانی این را قشنگ ببینی؟ نمی توانی باید بتوانی این را قشنگ ببینی به جایی که حرصش را بخوری، من حرصش را نمی خورم اصلا حرصش را نمی خورم یکدفعه می بینی یک ساعت است تشنه ام و نمی توانم هم از جایم پا شوم بعد یک ساعت می رود مثلا آب بیاورد که دارویش را بخورد می گوید ای وای تو آب خواسته بودی؟ می گویم بله می خواستم می گوید پس چرا دیگر نگفتی؟می گویم فقط نگاه می کردم تو داری چکار می کنی، ولی اینجوری نبودم چون من آدم مرتب منظم، بعد فکر بکن یک چنین چیزی به پُستم بخورد آدم منظم چه حالی می شود؟ ولی نه دیگه اینجوری نیست امروز رسیدم آنجایی که حتی در عین منظم بودن چقدر به خدا جفا کردم من به خدا خیلی جفا کردم خیلی وقتها بود که جوان بودم مسجد محل اذان صبح می داد اذان هم می شنیدم دیگر حالا پا می شوم دیگر نماز صبحم رفت! اما اصلا آبرویم نرفت با من بد تا نکرد به من سرکوفت نزد چرا نخواندی دفعه ی بعد که رفتم در خانه اش با نوازش بیشتری جوابم را داد، خوب من هم باید یاد بگیرم نه؟ خیلی قشنگ است خیلی هم ساده است یک ذره از خر شیطان پایین بیایید ، خودخواهی خر شیطان است خود پسندی خر شیطان است برتری طلبی خر شیطان است حسد خر شیطان است، وای وای از دست آن آدمهایی که می گویند من این را دادم تو هم باید این را می دادی تو برای من چکار کردی؟
صحبت از دوستان: یکی از مواردی که این هفته باآن رو به رو بودم این هست که از آنجایی که من به این باور رسیدم که ما آدمها آیینه ی همدیگر هستیم و شما سالها پیش می گفتید وقتی در همسرتان یک خصوصیتی را می بینید بدانید که این در خودت هم وجود دارد که داری در او می بینی و این چیزی بود که سالها به آن فکر می کردم به خصوص که در همسرم چیزهایی هست که من می گفتم خدایا در من چنین چیزی نیست! امکان ندارد! ولی واقعیت این است که هست این درست است این خیلی حقیقتی ست و من متوجه شدم که هرکسی کاری می کند که به چشم من می آید و مورد مثلا انتقاد من قرار می گیرد بلافاصله فکر می کنم که حتما چیزی هست که در درون من است که در فرد روبه روی من به چشم می آید و من متوجه این قضیه می شوم بعد شروع می کنم به استغفار کردن چون این را شما خیلی خیلی سال پیش گفتین و حالا دو سه سال است که خوب می فهمم یعنی چی ، من استغفار را گاهی اوقات عربی نمی گویم و با جملات فارسی خودم می گویم و واقعا از خدا طلب می کنم اون چیزی که در درون من هست که باعث شده اینجوری به چشم من بیاید خدایا اینها را در درون من پاک کن چون معتقد هستم وقتی در درون من پاک می شود در فرد مقابل من پاک می شود و در نتیجه اون یکی هم آرام می شود .
استاد: بسیار عالی. نگویید! من می دانم این آخرش سر من کلاه می گذارد ،من می دانم طرف خیلی قالتاق است حتما این کار را می کند! شما عملا امواج یک آدم بد بودن را برایش فرستادی تمام شد رفت حالا اگر برگردد بخورد به صورتت همه اش او مقصر نیست، او می توانست امواج را نگیرد پس او هم تقصیر دارد ولی اگر توی صورت تو می خورد تو هم توی آن بی تقصیر نیستی! بلایی سر تو می آید تقصیر تو هم هست . نکنید ما دائم این کار را می کنیم.
صحبت از دوستان: انگار ما دو نفر هستیم می رویم کوه توچال ، من تو ایستگاه یک ایستادم نفردیگر تو ایستگاه پنج ایستاده ، من میگویم اینجا برف نیست ولی او می گوید هست، من می گویم مگر توچال نیستی می گوید بله ، من می گویم چرا برف نیست؟ او می گوید هست! من عصبانی میشوم که تو حرف من را نمی فهمی تو مگر نمی گویی که توچال هستی یک ذره این ور و آن ور را نگاه کن نیست! در عصبانیت مشکل اینجاست جدای از اینکه من باید ببینم چی در من هست که باعث عصبانیتم شده است بواسطه ی نطق و زبان انسان اشرف مخلوقات شده است یعنی وقتی من از یک چیزی عصبانی میشوم به نظرم این جزء آموزش هاست که دیدم وقتی یک نفر عصبانی میشود داد می زند وقتی هم بزرگ شدم یاد گرفتم وقتی عصبانی میشوم داد بزنم ولی اگر از اول یاد بگیرم عصبانی میشوی حرف بزن عصبانی می شوی بگو خانم چیزی شما را نارحت کرده اینجوری داری داد و بیداد می کنی شاید اگر این را کم کم یاد بگیرم دیگر عصبانیتم را هم می فهمم هم ابرازش می کنم. مثلا من با همسرم دعوایم می شود چرا تو داری کاری که خودت دلت می خواهد می کنی؟ ولی با صحبت کردن وارد دنیاهای هم می شویم کافیه او بگوید من ایستگاه پنج هستم ایستگاه پنج یک ارتفاع بالا تراست برف نشسته شاید تو توی ایستگاه یک هستی برف نمی بینی و من می گویم حتما همینطور است دیگر از دست همدیگر عصبانی نمی شویم .
صحبت از دوستان : لا به لای حرفها دو تا نکته برایم باز شد یکی قانونی به نام شفقت و یکی موضوعی هست ما عموما همگی برای اینکه یک ساختاری برای زندگی مان داشته باشیم یک ساختار و قوانینی داریم مثلا به نظر من آدمی که از دیگران بیش از اندازه توقع های رایگان داردیک آدم غیر قابل قبولیه مثلا سطح شعور و فرهنگش پایین است ،یعنی من یک چهارچوب و اصول اخلاقی دارم مثلاً، که طبق آن با دیگران وارد تعامل می شوم و ما اصلاً نمی توانیم این چهارچوب و اصول خلاقی را نداشته باشیم همه ما به نحوی داریم که این متأثر از فرهنگ خانوادگی و اجتماعی مان است و.... تجربیات شخصی مان.
حالا مشکل از کجا شروع می شود؟ مشکل اینجاست یعنی من یک جایی قواعد و اصول اخلاقی خودم را حاکم بر جامعه می دانم اینکه ما تشخیص ندهیم آنچه را که ما بعنوان چهارچوب برای خودمان قائل هستیم این خیلی فوق العاده است می توانیم همینجور با دیگران تعامل کنیم ولی قرار نیست دیگران هم با همین چهارچوب با ما تعامل کنند این تناقض آغاز یک خشم آشکار است یعنی این تناقض جایی است که جرقه می خورد و یک آتش بزرگ می شود. و یک موضوع دیگر در راهکار مواجهه با این قضیه یک کتابی را می خواندم هفت قانون زندگی نوشته بود هفتمین قانون که پایانش بود یک قانون به اسم شفقّت بود، کسی که داشت در بستر این کتاب تعلیم می گرفت به استادش گفت خُب شفقّت برای همه ما یک معنی دارد این را که می گویی قانون هفتم شفقّت یعنی چه؟ گفت تصور کنید در یک دعوای سنگین با کسی گلاویز شده اید و ناجورترین فحش ها هم بین شما رد و بدل می شود، مشت لگد هم دارید به هم می زنید در همان لحظه همان آدمی که روبروی شما است دستش را روی قلبش می گذارد یک کمی به خودش تاب می خورد و زمین می افتد. شما در آن لحظه چکار می کنید؟ آیا به مشت زدن ادامه می دهید؟ در آن لحظه ماجرا عوض می شود شما به طور ناخودآگاه قادر می شوید مواضع تان را نسبت به آن آدم رها کنید. اولین کاری که می کنید ممکن است داد بزنید یک نفر بیاید و به داد آن شخص برسد مثلاً یک آمبولانسی خبر کند، این یعنی شفقّت این یعنی شما در برترین مرحله خشم قادر هستید همراه، همدل و هم زبان باشید فقط به یک شرط به این شرط که شما موضع تان را نسبت به آن آدم تغییر بدهید یعنی آن موضعی که آن لحظه باعث خشم شما شده است قادر باشید البته این چیزی که در کلام آسان است و ما می گوییم اما نکته این است که ما به آن قادر نیستم اینکه در آن لحظه قادر باشیم برای یک لحظه موضعی را که سبب شده مثلاً الان دوستم آمده و به من گفته مشاوره حقوقی به من بده و من یک موضع بطور ناگهان عجب آدم بی فرهنگی است چی با خودت فکر می کنی، چقدر از من توقع داری، قادر باشم اینها را نادیده بگیرم شفقّت ظهور پیدا می کند و آن وقت ممکن است به دوستم بگویم من نمی دانم چرا تو اینقدر دردسر و مشکل داری بیا ببینم با هم چکار می توانیم بکنیم، داستان اصلاً تغییر می کند و شرایط عوض می شود و این قانون شفقّت از نظر آن استاد مهمترین قانون زندگی است.
استاد: و این دردی است که در زندگی هایمان جاری است بخصوص در زندگی نسل جوان مان.
صحبت از جمع: آن مثالی که شما زدید در مورد همسرتان یک چیزی در ذهنم ایجاد شد که برای خودم هم خیلی بوجود می آید اگر احساس کنی طرف مقابل از عمد پشت گوش می اندازد آن موقع باز هم لبخند می زنید؟
استاد: اشکال تو این است، تو احساس می کنی ببین خوب گوش کن من می دانم تو چه می گویی من سن تو را گذراندم من هم ازدواج کردم و اول زندگیم بوده و خیلی چیزها را مشاهده کردم یکی از چیزهایی که در زندگی ما اتفاق می افتاد این بود من مثلاً از آشپزخانه می آمدم همسر دارد تلویزیون نگاه می کند یا چیزی می خواند با هیجان می گفتم آقا خبر داری این اینجوری شده آن آنجوری شده و .... ، هیچ صدایی از او نمی آید می خواهم این را بگویم من با این مواجه هستم ایشان حتی این را به من نمی گوید که گوش نمی کنم. من می گفتم و می گفتم اما هیچ صدایی نمی آمد یکبار صدایش کردم بعد می دیدم که فایده ای ندارد غضب می کردم می رفتم آشپزخانه، این فقط یک صدایی را شنیده بود خُب شاید یک ساعت بعد حالا فیلم تمام می شد و فارغ می شد یا مطلبش تمام می شد و از خواندن می افتاد یکدفعه می گفت انگار یک صدایی شنیده بودم نکند از جانب خانم بود تازه بلند می شد می آمد سراغ من در آشپزخانه آنوقت خدا رحم کند چون یک هفته با او قهر می کردم و حرف نمی زدم و جوابش را هم نمی دادم ولی به مرور ایام دیدم که این نیست آن چیزی که باید باشد من هستم که گوشم همیشه آماده شنیدن است دلیل ندارد بقیه مثل من باشند. اگر نمی خواهی تو هم گوش ات را ببند ولی من نمی خواهم اینکار را بکنم من دلم میخواهد هرکس حرف می زند بشنوم و حتماً پاسخگو باشم خُب این انتخاب من است ولی ایشان انتخابش این نیست، در آن واحد سه تا کار را با هم نمی کند من در آن واحد ده تا کار را با هم اداره می کنم.
ادامه صحبت از جمع: خُب چرا ایشان مثل شما نشود؟
استاد: دلیل ندارد او یک آدم است و من یک آدم دیگر، وقتی به اینجا رسیدم درکش کردم می آیم و حتی گاهاً حتی الآن هم هنوز یک وقتهایی می شود که با هیجان بسیار می آیم یک چیزی را می گویم بعد نگاهش که می کنم خودم لبخند می زنم و می روم و تو باور نمی کنی وقتی لبخند میزنم با همه وجودم با مهر به او نگاه می کنم با اینکه مجبورم مطلبی را گفتم دو بار دیگر هم بگویم ولی عیبی ندارد چون خدا من را به آنجا رساند که این شعور را پیدا کنم که من؛ من هستم و او؛ او، و چقدر هردوتا قشنگ هستیم من در جای خودم قشنگ هستم چون او هر لحظه اراده کند من را دارد، من هم او را دارم منتها آن فیکس لحظه چون گوش نکرده نمی داند اگر بشنود و گوش کند خواهد بود ولی نمی داند و این عمل یک میلیون بار در سالهای زندگی مان اتفاق افتاده است نمی دانم شاید هم بیشتر اما امروز خیلی جاها هم لبخند به لب من می آورد و هم مهر به قلبم. این است آن تغییر نگاه باید نگاه را عوض کنید و درک کنید هر کس جای خودش است. این یک واقعیت است اگر تغییر ندهید نگاههایتان را زندگی تان جهنم است. چنانکه امروز همه در خانه هایمان جهنم داریم، یک دلیل هم بیشتر ندارد برای اینکه تو فکر می کنی من اینجور هستم تو هم باید اینجور باشی، نمی شود اصلاً امکان ندارد. خدا در قرآن می گوید اگر می خواستم همه را یک جور می آفریدم، اگر می خواستم همه را به یک دین می گذاشتم. تو چکاره هستی که او مسیحی است او مسلمان است او بودایی هر کس کلام حق از او در می آید خوب است، هرکس راه حق را می رود خوب است، اینقدر که جامعه بشری را گَند نمی کشد خوب است، ما این را در جامعه می خواهیم اگر نه من اصلاً نمی توانم تو را وادار کنم که تو مثل من زندگی کن اما اگر تو ازمن سوال کنی که من چکار کنم؟ نظرم را می گویم اینجا حتی برای شما تأکید به این ماجرا نمی کنم. خیلی مهم است آرام آرام تفاوت انسانها را درک کن.
ادامه صحبت از جمع: ببینید حرف شما کاملاً درست است من یک قسمتی که در ذهنم بود این است که راجع به آدمی که به صد دلیل به من ثابت شده که مثلاً اگر اینکار را بکند از عمد می کند نه از سر تفاوتش با من، متوجه منظورم می شوید؟
استاد: نگاه تو است، تو به مرور زمان هر یک دانه اش را یک دلیل برای آن تراشیدی و چون دوست داشتی باورش کنی دلایل تو برایت منطقی است و اصلاً حاضر نیستی دلایلت را زمین بریزی، عزیز من دلایلت را بریز توی کیسه و سطل زباله تا شهرداری آن را ببرد بعد از اول نگاه کن با صفحه سفید و ببین چقدر فرق می کند به خدا یک دریا فرق می کند. همانطور که از نگاه همسر یا فرد مقابل تو این شستشو را بدهیم آنوقت تو را متفاوت می بیند.
صحبت از جمع: در خصوص صحبتهایی که دوستمان کرده بودند و شما توضیح دادید که چطور خشم مان را کنترل کنیم اگر آدم با فردی در زندگی نه حالا خیلی هم نزدیک باشد کسی که بسیار پرخاشگر باشد حالا همه راهکارهایی که همه دوستان گفتند و شما گفتید همه خوب است ولی طرفم یک آدم پرخاشگر است اصلاً شما می خواهید با او حرف بزنید نمی توانی حتی اگر ایوب هم باشی بالاخره یک جایی پر می شود و می ترکد. با چنین آدمی باید چکارکرد؟
استاد: تو صبر می کنی او پرخاشگر بشود او شبانه روز که پرخاشگر نیست، همه 24 ساعت که نیست تو صبر می کنی او پرخاشگر بشود و بعد مقابلش می ایستی و می خواهی با او حرف بزنی این جواب نمی دهد، برگرد زمان صلح، زمان دوستی در حال محبت، مهربانی و آرامش بعد آن موقع ورود کن به اینکه بد است خشمگین می شوید تو بدون خشم خیلی زیباتر می شوی چشم های تو برق قشنگی دارد، می گویند خشم زیاد باعث می شود موهای آدم بریزد و مثال هایی از این نوع، تو در هنگام غیر خشم غیر پرخاشگری با او صحبت کن جواب می دهد یک دفعه دو دفعه ده دفعه دفعه بیستم حتماً جواب می دهد چون قطعاً آن کسی که پرخاش میکند اینقدر برای تو مهم است و اینقدر ارزش دارد که نمی خواهی ترکش کنی و اگر نه ساده بگذارش بیرون، بله ما مجبور نیستیم آدمها را تحمل کنیم اگر کسی در آن درجه باعث آزار شما می شود و شما قادر نیستید زندگی تان را کنترل کنید می گذاریدش بیرون ولی مطمئن باشید مادر هستی چند قدم آنطرف تر یکی مشابه آن را سر راهت می گذارد با آن می خواهی چکار کنی؟
صحبت از جمع: یک گفتگویی در خانم ها شد خواستم در موردش صحبت کنم البته نه بعنوان یک مرد و یک پاسخ بلکه بعنوان موضوعی که در جریان است. گفتند ما با آقایان صحبت می کنیم و آقایان گوش نمی کنند. آقایان هم از این گله ها دارند یک چیزی را می خواهم بگویم جالب است اگر توجه بفرمایید ما یک مقوله ای داریم تحت عنوان ارتباط سازنده در حد یک کارگاه چند جلسه ای است خلاصه و چکیده اش این است و این را اگر در روابط به آن توجه کنیم غوغا می کند و متحول می کند اینکه وقتی ما یک ارتباطی می گیریم یا یک گفتگویی می کنیم طرفمان را بشنویم از دنیایی که دارد نه از دنیایی که هستیم.
استاد: بله دقیقاً همین است من هم بحثم روی همین مسئله است شاید آن موقع که جوانتر بودم کفری هم می شدم، قهر می کردم، اوقاتم تلخ می شد، ولی بعدها نگاه کردم دیدم نه یک چیز دیگری است اصلاً یک عالم دیگری است قصه ها را شما کتابهایش را ورق می زنید و داخل آن می شوید خُب این هم یک قصه جدید است ورق بزنید و وارد کتابش شوید. ببین در این قصه جدید چه نوشته شده است. آیا این قصه جدید چیزی دارد که به تو آیینه وار خودت را نشان بدهد؟ و واقعاً وجود دارد چو ن خیلی جاها من خیلی هوشیار بودم خیلی زیرک بودم خیلی هم زبانم کارگشا بود بعد با خودم فکر کردم که خُب من که می دانم حالا دارد حرف می زند او حرف می زند و من دارم به یک چیز دیگر فکر می کنم، او حرف می زند من به یک چیز دیگر فکر می کنم... چون من می دانم اولش را که گفت من می دانم آخر حرفش چیست خُب آخرش را هم جوابش را از الآن می دانم پس چرا دیگر گوش کنم؟ ببین این ها چیزهایی است که وقتی آدمها وارد آن بشوند و جستجو کنند پیدا می کنند ما دائم آدمهای روبرو را وارد می شویم هیچوقت در ورودی خودمان را پیدا نکردیم باید در ورودی خودتان را پیدا کنید. تا وقتی در ورودی خودتان را پیدا نکنید این اشکالات موجود است.
ادامه صحبت از جمع: گفتگوی من یک سطح عمیق تری از شنوایی است حالا در همین مثالی که مطرح شد عرض می کنم خانمها جزئیات مسائل خیلی برایشان مهم است و اگر همسرشان را هم دوست داشته باشند دوست دارند آن چیزهایی که برایشان مهم است را منتقل کنند بعد می گویند و گوش شنوا پیدا نمی کنند تعبیرشان در دنیایشان چون خانم ها توجه و محبت مسئله مهم زندگی شان است البته در همه انسانها هست در خانم ها ویژه تر تعبیرشان از این نشنیدن این است که من را دوست ندارد و به من توجه نمی کند، این نیست در دنیای آن مرد این جزئیات مهم نیست نه اینکه این آدم مهم نباشد و این ظرافت باعث شکافهای خیلی عمیقی می شود یعنی ما دنیای طرفمان را نمی شناسیم از دنیای خودمان با یک دنیایی که غیر از دنیای خودمان ارتباط می گیریم و توقع دنیای خودمان را از یک دنیای دیگر داریم. خُب این رابطه چرا باید جواب بدهد یعنی اگر جواب بدهد یک جای کار اشکال دارد. در ارتباطهایمان سعی کنیم با دنیای طرف مقابل ارتباط کنیم همه اش دنیای خودمان را نخواهیم در حلق و گوش طرف و در وجود طرف بکنیم. یکی این است یکی دیگر اینکه من اخیراً یک تجربه ای را داشتم چون بحث خشم و عصبانیت است یکی از مبانی عصبانیت اینست که ما می گوئیم حقمان را خوردند و ضایع کردند، تجربه من می گوید که ما صاحب داریم آدم آنجایی آشفته می شود که فکر می کند همه کاره زندگی خودش است، این مدتی که درگیر مسائل پدرم بودم، دیدم که چقدر ساده ام که فکر می کنم یک چیزهایی مال من است، می گویم پدرم، زنم، خانه ام، خود من برای خودم نیستم، در مناجات امیرالمؤمنین هم می فرماید که " اَنتَ المَالِک اَناَ المَملوک " تو مالکی من بنده ام، بنده چون خودش مالکیت ندارد نمی تواندمالک چیزی هم بشود، ما در این غفلتیم که همه چیز برای ما ست، همه چیز را هم می خواهیم حفظ کنیم، حقوق خودمان را که از دست می رود را هم بگیریم، این را اگر بگیریم که صاحب داریم، اگر جایی حقمان ضایع می شود از دستمان بر می آید انجام دهیم، اگر بر نمی آید با ضایع کردن حق دنبال احقاق حق نباشیم، بسپاریم به صاحبمان و انتظار داشته باشیم، اینجوری می شود، وَ اِلا صبح که بیدار می شویم استرس و جنگ و دعوا داریم، زندگی نیست، فقط زنده بودن است.
استاد: کاملاً درست می گوئید، من شدیداً موافقم در این زمینه، واقعاً نگاه کنید شما هرچه که مخلوق عقلتان برایتان تعیین می کند شما گوش کنید و از ان بهره ببرید اما یادتان باشد عقل ابزار دنیای شماست، عقل اداره کننده شما نیست، عقل صاحب شما نیست که فکر کنید با عقلتان همه چیز را می توانید جابجا کنید، اصلاً و ابداً، اینها همه ابزارهای دنیایی هستند، وقتی هم می روید همه اینها می مانند چون بکارتان نمی آید، اینها برای این لباسی هستند که تنتان است، با زندگی چانه نزنید، به خدا زندگی سخت است، من می گویم صد در صد شکستها یک طرف مقصر نیست، قطعاً دو طرف مقصرند، چه شکستهای کاری، چه شکستهای عاطفی، عشقی، شکستهای زناشویی، شکستهای بین اولاد و پدر مادر، خواهر و برادر، فرقی نمی کند هر دوطرف مقصرند، امکان ندارد یک طرف مقصر باشد، به شرط اینکه دنبال تقصیرهایتان باشید، نخواهید نمی شود.
بحثِ توجه و تمرکز است، بطور مثال وقتی همسر من بگوید نمیدانم یا پیدا نمی کنم فقط با لبخند می روم جلو، من باید همه چیز را بدانم، چون مرا این طور برنامه ریزی کرده خدا، نرم افزار من اینطور است، نرم افزار او هم آنطور است، درک کنید همدیگر را، آنوقت اگر بهم توهین نکنیم، من به او چیزی نگویم و او در جواب مجبور نشود چیزی بگوید یک زندگی سراسر سلامت خواهد بود، برای خودم برای خانواده ام، این سرمایه ای ست که برای ماست چرا حرامش می کنید؟ این یک واقعیت است.

نوشتن دیدگاه





تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید