منو

دوشنبه, 27 خرداد 1398 - Mon 06 17 2019

A+ A A-

آونگ چه رابطه ای با ذهن دارد؟ بخش دوم

بسم الله الرحمن الرحیم

صحبت از جمع :این مبحث آونگ برای من یک اکتشاف خیلی بزرگ بود و به جرات می توانم بگویم که از همان سه شنبه تا امروز مرتباً با آن زندگی کردم و در خیلی از حوزه ها آن را دیدم. حتی در گفت و گوهای خود با دیگران. که نهایتاً به یک کشف خیلی بزرگ رسیدم و آن هم این است که ما اصلاً قادر نیستیم این آونگ را از حرکت بیندازیم آن کاری که ما نهایتاً می توانیم بکنیم این است که در بالاترین مرحله، به مرحله ی شهود برسیم.یعنی در هر لحظه ای شاهد باشیم که این آونگ الان کجا است ما اصلاً قادر نیستیم این آونگ را از حرکت بیندازیم و این آونگ مرتباً می رود ومی آید. دقیقاً آن لحظه ای که من از یک کشف عمیق به وجد می آیم درواقع کله ی آونگ است.این جمله فکر می کنم از امیرالمومنین است امروز بهتر آن را می فهمم.آدم از هیچ شادی آنقدر شاد نمی شود از هیچ غمی آنقدر غمگین نمی شود این یک سکونی است یک مرتبه ای از شهود است که شما شاهد و ناظر اندوه و شادی هستید نه به این معنی که ورود اندوه و شادی را می توانید کنترل کنید این آونگ اندوه و غم در حرکت است ما نمی توانیم آن را متوقف کنیم ما فقط می توانیم یک جایی بایستیم و شاهد باشیم .دیدم من نمی توانم ورود اندوه و شادی را به عنوان مثال برای دو کله ی آونگ من نمی توانم آن را کنترل کنم یعنی اصلاً قادر نیستم در ساختار هم طراحی نشده که به عنوان یک انسان یک جایی بایستم که این ورود اندوه و شادی تغییری در من ایجاد نکند بلکه در نهایت پیشرفت و تعالی فقط می توانم در جایگاهی بایستم شاهد آن باشم الان آونگ دارد بالا می رود یک چیزی به من وارد شده که دارد بالا می رود می توانم محیای این باشم که این آونگ برگرد یک جایی به من ورود کند یا این که می توانم از آن فاصله بگیرم و شاهد آن باشم واجازه ندهم که این تحولات مانع حضور من شود مانع شهود من شود.
استاد: دخترم همیشه معترض من است می گویدمادر من همیشه silent هست خوشی می بیند silent است ناخوشی و غم می بیند silent است فقط آدم را نگاه می کند این مفهوش این نیست که من خوشی را نمی فهمم یا غم را نمی فهمم هر دو را با عمقش می فهمم آنچه که در این حالت بوجود می آید بیرون خودم گذاشتم مثل رخت آویز لباس که بیرون از خانه می گذاری جلوی آفتاب خشک بشود، هم بالا رفتن آونگ را کامل می بینم هم این یکی را کامل می بینم اما در این رفت و برگشت ، عقب و ساکت می نشینم آرام می نشینم هم این را می بینم هم این یکی را و این از یک جایی شروع شد که همیشه دخترم به من می گفت سایلنته، اوایل هم اوقاتم تلخ می شد می گفتم بچه ی آدم به آدم می گوید سایلنت. ولی امروز چقدر خوشحالم از این که دیگران فهمیدند من سایلنت هستم این نشان می دهد که از چند سال پیش من به ذهنم حضور پیدا کردم . آن چیزی که آونگ را به وجود می آورد و واکنش های تند و وسیعش را به نمایش می گذارد ذهن آدم است و آن چیزی که می تواند شاهد باشد هم این را ببیند و هم تاثیراتش را نپذیرد فقط نگاهش کند و بهره اش راببرد روح آدم است و روح است که می تواند شاهد باشد ذهن نمی تواند شاهد باشد ذهن همیشه در حال دویدن است چرخیدن است ذهن هرگز نمی تواند به همه چیز محیط باشد چون همیشه یا دارد به عقب می رود یا به جلو می رود یا به چپ می رود یا به راست می رود یا پایین می آید اما روح است که این عقب جلو ها را ندارد ولی در عین حال مثل اتاق شیشه ای است که تمام اطراف این اتاقک شیشه ای قابل رؤیت است بدون اینکه لازم باشد تو بچرخی، چون تو هم از آن شیشه ای. در سوره ی نور آیه ی 35 خداوند فرموده است: چراغدانی است که در آن نوری است و نور به همه جا پخش می شود ، نور توی آن چراغدان از تمام ابعاد آن چراغ می تواند همه ی این گرادگرد را ببیند، من مثال کوچک می زنم وگرنه این نیست خیلی بزرگتر از این صحبت هاست ، این می شود روح ، خدا خودش را به آن نور مثال می زند و روح وقتی جایگاهش را با این جسم و با این کیفیت و با این چیزی که هستیم بروز داد این اتفاق در آگاهی شما می افتد چون آن آگاهی شما از جنس همان روح است و آگاهی نمی دود آگاهی همیشه آگاهی ست در هر لحظه ، در همان لحظه به تمام چیزها آگاه هست هیچ چیزی ازش محو نیست آن چیزی که می دود ذهن توست ذهن من است ذهن اوست که در هر لحظه باید بدود اما آگاهی شما آن خدای درون شما آن روح شما که در شما دمیده همیشه ناب است نیاز ندارد سر این ور کند آن ور کند چون در تمامی لحظات تمامی ذرات، حضوراست آگاهی است و آگاهی ناب است و این نفس اینجا بالا پایین برود یا آنجا ، برایش قابل رؤیت است و تماشایش می کند و به آن لبخند می زند. آگاهی را در خودتان بالا ببرید تا لبخند خدا را ببینید. لبخند خداوند به شما بسیار زیباست.
ادامه ی صحبت: من در همه ی این گفتگوها یک نقطه ای برایم خیلی پر رنگ است که این تعیین کننده است که می تواند هم به من کمک کند هم به همه ی دوستان و ان هم این است که توی همین گفتگویی که داشتیم که مثال ذهن و روح که شما فرمودید و این حرکت آونگ ها هم که ظاهرا نمی شود متوقفش کرد و همواره هست و فقط می شود به آن حضور داشت من خودم در آغاز که این بحث را شنیدم داشتم به این فکر می کردم که یک جایی برسم که این آونگ را متوقف کنم که دیدم اصلا شدنی نیست این آونگ یک جریان است که هست در نظر بگیرید که در شهربازی درکشتی صبا ، وقتی کشتی سمت راست بالا می رود آدم هایی که آن بالا هستند جیغ می زنند و آدم هایی که پایین هستند خیلی برایشان فرقی نمی کند وقتی هم که کشتی برعکس می شود آدم هایی که این طرف بودند و بالا می روند جیغ می زنند و آدم هایی که پایین هستند هیچ فرقی برایشان نمی کند ولی در نهایت آدم هایی که پایین ایستادند و دارند هردو را نگاه می کنند اصلا برایشان فرقی نمی کند .
استاد : و یا آن کسی که دستگاه را به حرکت درمی آورد و ایستاده فقط لبخند می زند.
صحبت از دوستان : و مانهایت کاری که می توانیم بکنیم اینکه جای آن ادم بایستیم و این کشتی همینطوری برود و بیاید.
استاد: آنوقت اصلا خشمگین نمی شویم چون می دانیم که چه چیزی شده که اینجوری شده یا حالا که اینجوری شده بعدش چه می شود چون بعدش هم حالا دیگر می دانیم چون برعکسش هست چون به آن اشراف داریم خیلی هم عصبانی نمی شویم .
ادامه ی صحبت: این گفتگو برای این بود که به اینجا برسم من در این دو هفته خیلی جاها یک اتفاقی افتاده و در همان لحظه حضور پیدا کردم گفتم ببین الان منبع تغذیه را وصل کردند تو داری بالا می روی و این حضور من به این که دارم این آونگ را بالا می روم سبب شد که یکدفعه از آن آدم که داشت بالا می رفت کنده شدم و شاهد این بالا رفتن شدم و این من را قادر کرد تن به این ور آمدن ندهم.
استاد:این ذهن و روح است .یعنی عملا بین ذهن و روح شما جدایی افتاد و وقتی این جدایی اتفاق می افتد آن وقت تو می بینی چی شد! دفعات قبل چی بود! عجب شرایط عجیبی است. بحث آونگ را توی روابط زندگی تان رها نکنید خیلی بحث قشنگی است و یک چیز جالب تر به شما بگویم توی بحث روانشناس ها هم دنبالش نگردید چون خیلی از گفتار اونها متفاوت است ما ان شاءا... یک چیزی فراتر از آنها خواهیم گفت.
صحبت از جمع : جلسه ی قبل یک وجهی از آونگ عنوان شد وامروز دوستمان یک وجه قشنگ دیگر باز کرد من می خواهم این دو وجه را مثال بزنم مثل دو حرکت وضعی و انتقالی زمین ، زمین به دور خودش می چرخد و به دور خورشید هم می چرخد هردوتا هم چرخش است ، در همه ی صحبت ها صحبت از این است که هرکسی نقطه ی تعادل خودش را پیدا کند یعنی اینکه نه یک جایی خیلی تند روی کند نه بالعکس، نکته ی دومی که دوستمان می گوید ، اینکه حالا که تو نقطه ی تعادل خودت را پیدا کردی حالا از یک منظر دیگری به این قضیه نگاه کن که تو در این وضعیتی که الان داری، یک جاهایی داری بالا می روی بازهم باید در بستر همان تعادل خودت باشی که هستی ، حالا حضور پیدا کن که داری بالا پایین می شوی. مثلا در تجربیا ت خودم در دینداری یک سری اصول واجب و حرام داریم نماز باید بخوانیم روزه باید بگیریم ولی یک سری از رفتارها مستحبات است، من باید تو ظرف خودم جلو بروم نقطه ی تعادلم را پیدا کنم صفر هستم تبدیل بشود به یک دو سه ، ولی دوستمان پنجاه سال دارد عبادت می کند توی نقطه ی ده است او اصلا یک کار دیگر می کند حالا من اگر ادای او را دربیاورم مثل این است که رفتم بالای آونگ رهایم می کنند از آن طرف پرت می شوم می خواهم بگویم یک جنبه از قضیه این نگاه است که من باید رعایت کنم و در تعادل خودم جلو بروم ویک بخش زیبای دیگرهم که دوستمان گفت. و دو جور حرکت است حرکت وضعی و انتقالی از دو جنبه قابل تحلیل است.
استاد : اینکه مثال زدی به حرکت وضعی و انتقالی زمین این را من رد می کنم این نمی تواند اینجا صدق داشته باشد باز گفتی اینها دو حرکت از هم جدا هستند باز این را هم من رد می کنم به این دلیل که امروز آمدیم و این حرکت آونگی را شناختیم جلسه ی پیش صحبت کردیم و خیلی بازش نکردیم که این اتفاقی که می افتد عملا مال ذهن شماست ، ذهن شماست که این اتفاق را آفرینش می کند چون صبر کردم برای اینکه شما یک زمانی را ببریدو مدام به این نگاه کنید من نظرم این بود که شما این را کسب کنید به شما یک پیش ذهنی دیگر ندهم . اتفاق قطعا می افتد و اگر کسی به این حضور پیدا کرد یعنی فهمید یک چیز بدی دارد برایش اتفاق می افتد، برای اینکه از ضرر و زیانش جلوگیری کند مدام سعی می کند این دامنه را کم کند یعنی به چه چیزی برسد؟ به همان نقطه ی تعادلی که شما توی روابط و توی حکایت ها می گویید اما واقعیت این است همیشه نمی توانید این کار را بکنید مگر اینکه یک آقا بالا سر داشته باشید یک حاکم داشته باشید یک حاکمی که تو او را شناخته باشی و اگر او را شناخته باشی ، اینجا که بَندت در می رود به آن نگاه می کنی او به تو می گوید چه خبر است. امروز مطرح کردیم که شما بدانید این تعارض رفتاری و این شدت و حدت فقط در زمینه ی ذهن است که جاری است و تنها چیزی که می تواند آقا بالا سرش باشد روح است ولی تو تا این ذهن را نشناسی و ادارک پیدا نکنی به مرتبه ی بالاتر، اصلا نمی توانی بپردازی چون وقتی تو به ذهن ادراک پیدا می کنی، دنبال یکی می گردی اگر یادتان باشد توی دروس معرفت می گفتم تا وقتی حرکت وجود دارد یعنی به سمت تکامل. تو وقتی گفتی آخرش چی؟من سعی ام را کردم اینها را کنترل کردم یک ذره آرام ترش کردم به یک منطقه ی متعادل تری رساندم اما واقعیتش این است که نمی توانم که از بین ببرم! همانطور که دوستمان گفت از بین نمی رود! اما یک چیزی می خواهد که این را ببیند که آن نقطه ی اصلی تعادل کجاست؟ اون نقطه ی اصلی تعادل کیست؟ اون آدمی که بیرون تاب ایستاده ، تاب می آید می رود می رود می رود بالا بعد برمی گردد از آن طرف می رود می رود می رود ، آن کسی که بیرون ایستاده تاب که می آید برمی گردد یک کوچولو نگه می دارد سرعت بالا رفتن کم می شود و به همان نسبت برگشتن کم می شود دوباره در رفت بعدی یک کوچولو دیگر یک کوچولو دیگر واقعیتش این است که اون کسی که تاب دارد اینجوری نگاه می کند که اون روح، تاب دار شماست و وقتی تو توی گردونه ی ذهن می افتی اما روح را داری و بالای سرت است انقدر نمی ترسی چون می دانی که روح می گیرد می گیرد می گیرد تا جایی که تو به یک نقطه ی متعادل برسی.
ادامه ی صحبت: من مثال حرکت وضعی و انتقالی را زدم می خواستم بگویم از دو تا جنبه می شود دید .
استاد: در دیدگاه وضعی و انتقالی در بحث ذهن اگر ذهن فقط دور خودش بگردد یا فقط تو انتقال حرکت خودش باشد به جایی نمی رسد مگر اینکه توی آن حرکت به قول شما دور زمین ، دور خودش و حرکت دور خورشید بیاید روی آن متصرف بشودمی توانید ببینید اگر روح شما حاکم باشد . نقطه تعادل را یک نفرباید برای شما تعریف کند . چه کسی معرفی میکند ؟
ادامه صحبت: در همین مثال دارد خودش مشخص میکند . حرکت دائم . یعنی یک حرکتی که تند روی در آن نیست . شما براساس ظرفیت خودتان انتخاب میکنید .و یک نکته بگویم الان حرف اول من ناقض حرف دومم نیست . مثالم این است که یک بارموبایل را از شکل ظاهری آن نگاه میکنم . یک بار موبایل را باز میکنم داخلش را نگاه میکنم . میخواهم بگویم اینها دوتا نوع نگاه است . بحثم در تعادل این است که شما یک حرکتی که ادامه دارد را میگویید . مثال شما این است که وقتی یک آونگ تندروی میکند این همیشگی نیست . به یک نقطه اوجی میرسد در آن نقطه اوج رها میشود و دوباره از آنطرف می افتد . نگاه اول شما به این اشاره دارد که شما در حرکت تعادل داشته باشید . یک وضعیت دائمی را بروید . حالا نگاه دوم همان است که دوستمان میگوید یعنی از دیدگاه روح و نفس و عقل نگاه کنیم . آن که درست است . میخواهم بدانم این را شما رد میکنید ؟ کدام قسمت آن را رد میکنید ؟
استاد : این وجود دارد . نه اینکه وجود نداشته باشد . من میگویم این از حرکت بعدی یا به اصطلاح تکامل دومش نمیتواند جدا باشد . که بگوییم این یک چیزی است و آن یک چیز دیگر . حتی دوتا جنبه هم نیست . اصلا این بوجود می آید که الزام آن تو را به آن سمت می آورد که بگویی : چه کارش کنم ؟ که بعد به دنبال یک کسی بگردی که در نهایت آن کس تو را کمک کند که ببینی آن نقطه تعادل در این رفت و برگشت کجاست .
ادامه صحبت: این میشود که شما همیشگی به جلو میروید . من میگویم حرکتی خوب است که تعادل هر فرد است که بر اساس ظرفیت وجودیش میتواند آن را ادامه بدهد . این خودش یک ملاک است .
سخن استاد : حرکت رو به جلو بله . ولی در حرکت ذهن فقط حرکت روبه جلو نیست .
ادامه صحبت: در این نگاه اصلا روح و ذهن نیست . دارد در یک فضایی به عملکرد عادی زمینی نگاه میکند . میگوید : تو تلاش بکن . میبینید فردی شروع میکند به اینکه نماز شب بخواند . بعد نمیتواند بخواند نماز صبح را هم رها میکند .
استاد : دوست عزیز اینها قاطی شد . درمسیر معنویت این است که مثلا یک نفر لادین آمده ما هدایتش کردیم . وضو بگیرید . نماز بخوانید . این کار و این کار را انجام بدهید . او دانه دانه جلو می آید . این برای خودش صاحب یک مسیر است . که همان را میگویند سبیل . هر کسی یک راه خدایی برای خودش دارد . اما در یک نقطه ای میرسد . همه این سبیلها می اید به یک راستای عمومی منتهی میشود که آن صراط مستقیم است . این یک مطلبی است که در مورد آن بحث جدایی است تا آن چیزی که ما صحبتش را میکردیم . چیزی که ما صحبتش را میکردیم جلسه اول این بود که به سکون و لحظه ای که درجاذبه زمین ایستادید مراقبت کنید . خیلی جالب است ، رقص و ساز و آواز همه آدمها را به تکان خوردن وادار میکند . یک کسی در جای خودش دلش میخواهد تکانی بخورد . اما بعضی ها بلند میشوند همین وسط شلنگ تخته می اندازند . اینها یک خرده مسیر را برای ما مشخص میکند . ما گفتیم که آنچه که تو را وادار به آن شلنگ تخته میکند ذهن است . آنچه که میتواند این را کنترل کند و به آن نشان بدهد که چه باید بکند روح است . منتها به شرط اینکه شما به این نقطه رسیده باشید که ذهن را شناخته باشید . اگر این ذهن را شناخته باشی آنوقت در این شناخت خیلی ساده میتوانی خیلی مسائل را کنترل کنی . ما میخواهیم کاری بکنیم که شما اسارت ذهنتان کم بشود . چیزی که باعث بیماریها ، مشکلات عاطفی ، درگیریهای روحی و اعتقادی و دینی میشود مشکلات ذهن است . من تلاش میکنم که در این راستا آرام آرام ذهن را به شکلهای مختلف به شما معرفی کنم . یکی این بود ، حرکت آونگی که به شما نشان دادم ببینید این ذهن شماست . اما شما فقط ذهن نیستید . شما روح هستید . یک روحی عین همان نوری که در آن چراغدان خدا معرفی میکنید . ما در هر لحظه همان هستیم ، لحظه ای خیلی کوتاه ولی قشنگ است . همان لحظه را دریابی بردی . همان لحظه کفایت توست . یک لحظه میزند روشن میکند تو همه چیز را می بینی . برای تو بس است . به جایگاهت برمیگردی و با آن نوری که به تو خورد بقیه راهت را ادامه بده .
صحبت از جمع: یک مثال خیلی ملموسی شما در صحبتهای دوهفته پیش زدید . چاقی را در نظر گرفتید . یعنی گفتید کسی که چاق است دوست دارد که خودش را لاغر کند . بعد سریع شروع میکند به رژیمهای سخت گرفتن و بعد از مدتی خسته میشود و به پرخوری می افتد . این حالت تضادها را باید بشناسیم و برداریم . آن کسی که میتواند به ما کمک بکند فقط خودمان هستیم . یعنی باید شاهد باشیم و این تضادها را ببینیم و به مرحله آن آونگی برسیم که در تعادل باشد و این خیلی زحمت دارد و تنها کاری که ما طبق صحبت دوستمان میتوانیم انجام بدهیم این است که شاهد باشیم یعنی ببینیم . این تضادهاست که برای ما سختی بوجود آورده . زیاد نماز میخوانیم که اصلا بیزار میشویم که اصلا نمازصبحمان هم قضا میشود . این است که طبق فرمایش خودتان ما باید در یک حالت میانه یا همان اونگ در حال تعادل قرار بگیریم . آونگ که تعادل پیدا نمیکند ولی ما میتوانیم شاهد باشیم و یک جوری خودمان را پرورش بدهیم و بجنگیم که آونگمان را در حالت تعادل نگه داریم .
استاد :جنگی هم نیاز نیست . تنها چیزی که نیاز دارد این است که شما در هر لحظه در همان لحظه باشید . خارج از لحظه ات نباشی . الان من حرف میزدم و چند نفر از دوستانمان هم صحبت کردند شاید به جرات میتوانم بگویم پنجاه درصد آدمهایی که اینجا نشستند به همه چیز فکر کردند الا همان چیزی که ما گفتگو میکردیم. به درد نمیخورد و کار نمیکند اصلا ارزش ندارد . اما کسی که همان آن به همان چیزی که ما داریم میگوییم یا گفتگو میکنیم زوم میکند او برنده است . احتیاج به راهنما هم ندارد چون همان لحظه حضورش یعنی روحش که شکوفا شده و یعنی همان چیزی که خداوند خلقت را برایش بوجود آورده و قشنگ می بیند .
ادامه صحبت: طبق آیه " لیس للانسان الا ما سعی " باید سعی کرد یعنی با حرف و اینکه ما می بینیم خیلی چیزها را ما دلمان میخواهد ولی نمیشود چون سعی نمیکنیم . یعنی ما برای اینکه به این مرحله برسیم باید شاهد باشیم و این آونگمان را در حال تعادل نگه داریم که جزبا سعی انجام نمیشود .
استاد : قطعا . هیچ چیزی در دنیا بدون سعی امکان پذیر نیست .
صحبت از جمع: در کلام خودتان هم از هر دو واژه استفاده کردید هم بحث امر و هم بحث خَلق . یعنی یک عالم امر داریم و یک عالم خلق . عالم خلق آن وجهه خَلقی ماست که دائما درش تغییر و تحول است . عالم طبیعت را داریم دائما در حال تحول است . فصول مختلف هست . مقتضای این عالم تغییر و تحول و سیر آهنگی است . اینکه در زیارتنامه ها بعضا نوشته فکتبنا مع الشاهدین . یعنی ما را در زمره شاهدین بنویس . بنظرم میرسد که یکی این توجه به وجهه خلقی وجودمان که دائما در حال تغییر است و مقتضای این عالم این است . وجهه باطنی و ملکوتی و امری وجودمان در واقع فرا زمان و فرا مکان و لایتغیر هست . از جنس ملکوت است . آن چیزی که قاعدتا کار آمد و مطلوب است این است که ما وجهه خلقی وجودمان را هر چه بیشترنزدیک و منطبق بر وجهه امری وجودمان بکنیم . اینجا باز از واژه روح و نفس استفاده میشود . یا ذهن که فرمودید . حالا در واژه نفس کدام مرحله از نفس ؟ نفس اماره یا لوامه یا ملهمه ( الهام کننده ) یا مطمئنه منظور است ؟ این چهار مرتبه نفس که در عبارات قرآنی هست . آن نفس مطمئنه ارتباطش با روح چیست ؟ آیا آن نفس مطمئنه است که راضیه مرضیه وآن نقطه تعادل است ؟ پس دیگر آن وجهه انطباق خلقی و امری است ؟ این در واقع بحثی هست که میشود از این زاویه نگاه کرد .
استاد : شما اگر که بروید به جلسات معرفت در سالهای اولیه ای که چاپ شده . اگر نگاه بکنید تمام این نفسها را معرفی کردم . روابطشان را باهم گفتم . چطوری کنترل کردنشان را گفتم . اما واقعیت این است که آدمها فقط میشنوند . من هر چه بیشتر پیش آمدیم مطالب را رقیق تر کردم . تارو پودهایش را از هم گسسته تر کردم و وضوحش را بیشتر کردم . من در مبحثی که صحبتش را کردیم اصلا به نفوس مراجعه نکردم . من به شما گفتم گفتگویی که دوستمان میکرد متوجه شدم . گفتم : آن بخشی که تو میری بالا و می آیی پایین و الهی شکر حالا فهمیدی که همچین چیزی وجود دارد . چون شاید قبلا به او میگفتم ، میگفت : نه همچین خبری نیست که کماکان که همه ما میگفتیم هیچ خبری نیست و حالا به آن اشراف پیدا کردی آن بخش ، بخش ذهن توست . من چرا بخش ذهن را مطرح کردم و چیز دیگری اسم روی آن نگذاشتم ؟ برای اینکه ذهن برای همه آشناست و خیلی جالب است که همه تان با ذهن درگیر هستید . وباور نمیکنید که گاهی در رویاهای شما ذهنتان هست که دخالت میکند . در حالیکه ما اصولا با روح در خواب حرکت میکنیم . ولی ذهن آنقدر قوی است که می آید انجا هم دخل و تصرف میکند . من ذهن را برای شما باز کردم که اگر کسی بتواند ذهنش را ببیند یعنی به انجا برسد که ببیند این ذهن خودش است که دارد این را خیلی بزرگ میکند و این بزرگ بودن در نهایت اینطرف یک رذالت می آورد همراه خودش . من حتی بزرگ کردن خصایص خوب را در بعضی جاها جلویش را میگیرم . چون بعدا همین این بزرگ شدن از این طرف قضیه هم مسئله را بزرگ میکند . بحث نفسها را بگذارید کنار . آن یک چیزی است که شما وقتی واردش شدید یک جلسات بسیار متعدد میخواهد اینکه حالا ما فعلا ذهن را بشناسیم . ما تا با این ذهن برخورد فیزیکی و غیر فیزیکیمان به یک جایی نرسد فعلا نمیتوانیم وارد نفسها بشویم . وگرنه راجع به نفس آنقدر من مقاله دارم . اما امروز میخواهم ذهنتان را بشناسید . وارد مقوله ای که شما گفتید نمیشویم و اصلا اینجا اعمالی را پایین بیاوریم . اعمالی را بالا ببریم یا اینها را همه باهم در یک ردیف قرار بدهیم من اصلا اشاره به اینها نکردم و برای رسیدن به نقطه تعادل هم پیشنهادی نکردم . من گفتم که بیا بیرون بایست . پشت این شیشه بایست و آن آونگ ذهنت را ببین چطور میرود و می آید و آن رفت و آمد چه چیزهایی را میزند و خرد میکند که تو اصلا قبول نمیکنی که اینها را تو خرد کرده. من تلاشم بر این است این ذهنی که به این سهولت تو را در اسارت می گیرد و هر کاری دلش می خواهد می کند آشنا بشوید دشمنی هم نداریم چون تو نمی توانی ذهن را بکشی اصلاً اجازه اینکار را نداری چون ذهن خیلی جاها پارامترهای خیلی مثبت ریز دارد که در وقت خودش خواهم گفت امروز هم به شما نمی گویم ذهن دشمن است من نه صحبت دشمن می کنم نه دوست، من به شما می گویم بچه ها یک دوستی داریم اینجا همه شما بشوید دو تا این را اینجا ببینید این را هم اینجا بعد نگاه کنید شما اصلاً نمی توانید انتخاب کنید که فقط روح باشید این را هم نمی توانی انتخاب کنید جالبیش اینجا است چرا به دوستمان گفتم اینها دنبال هم هستند، شما اینها را از هم جدا نکنید، نمی توانید جدا کنید.
ادامه صحبت: منظور چیست اینها از این؟
استاد: ما وقتی با ذهن حرکت می کنیم و به ذهنمان می خواهیم به اصطلاح بفهمانیم که چه چیزی درست است چه چیزی غلط، اولاً ذهن خیلی اینها را نمی فهمد یادتان باشد ذهن یک پدرسوخته مزوّری است این را جدی می گویم یک حقّه باز کلک اندازی است که ده تای من و شما را فریب می دهد.
ادامه صحبت از جمع: پس بد است این جوری که فرمودید؟!
استاد: نه! ولی در عین کلک اندازی اگر آن کلک اندازیها را نکند من و شما دنبال مفری نمی گردیم آن باعث می شود، ببین امروز آمریکا می گوید تحریم می کنم پدرتان را در می آورم ایران می دود پس باید موشک داشته باشم باید این را داشته باشم خُب چرا قبلاً نمی گفت اینها را باید داشته باشم!؟ ما چهل سال را طی کردیم دیگر چرا قبلاً نمی گفت؟ چون حالا ترسیده ! وقتی شما یک کلک انداز را کنار خودت شناختی و دانستی این همسفر تو است در تمام دنیا باید راهی برای آن پیدا کنی یک دوستی مسالمت آمیز یک رفاقت قشنگ که در عین حال به آن یاد بدهید جای تو آنجا است اینجا نیا اینجا مال من است چون من روح هستم، من نه نفس هستم نه ذهن، من روح هستم اما فعلاً وارد مقوله نفس نشو همان ذهن را تو نگاه کن.فعلاً در حال حاضر من حتی با آدمهای خیلی خروشان هم کاری ندارم من با آدمهای خاموش کار دارم، آدمهای خاموش متأسفانه برای خودشان خطرناکتر هستند اول برای خودشان بعد هم برای جامعه چون به طور دائم فقط در زادگاه ذهنشان زندگی می کنند، هیچوقت به زادگاه اصلی شان قدم نمی گذارند برای همین هیچوقت مصفّا نمی شوند، هیچوقت مکرّم نمی شوند. هیچ توجه کردید گاهی اوقات بدون اینکه خودتان بخواهید ذهنتان در حال فحش دادن است!
کسی واقعاً این تجربه را کرده است؟ خیلی ها هستند بدون اینکه بخواهید ذهنتان دارد فحش می دهد.
ادامه صحبت از جمع: شما وجهه ی مثبتی در ذهن ندیدید؟
استاد: یعنی یک سری کارهای عجیب و غریب می کند ما می خواهیم که یک لایه روبی کنیم این وسط و بعد به او بگوییم تو را شناختیم پس بهتر است که مطیع اوامر باشی، مطیع آن چیزی که خداوند برای ما تعیین کرده است تو هم بیا مطیع باش و اگر نه مجبوری از حیطه ما خارج بشوی،
صحبت از جمع: من می خواهم یک نقطه تلاقی پیدا کنم دوستمان خیلی ریز بینانه اینها را از هم جدا کرد و دوست دیگرکه یک نکته خیلی شاهکار را گفت من می خواهم نقطه تلاقی اینها را سهیم باشم. من مثلاً تا حالا سیصد مرتبه رژیم گرفتم زیاده روی کرد هیچی نخوردم خودت را بکش و قرص بخور و ... لاغر شو و بعد از آن دو ماه آنقدر ولع هست دوباره شروع می کنم خوردن و خوردن و بدی رژیم آن است که وقتی برمی گردی دیگر به آن وزن برنمی گردی یک الی دو کیلو هم اضافه وزن پیدا می کنی خلاصه آن نقطه ای که دوستمان می گوید باید ثابت نگه داریم بنظر من آنجایی است که آدم بگوید من نه زیاده روی می کنم سعی می کنم مثلاً در ماه دو کیلو کم کنم بصورت مداوم خیلی آرام این روند پرخوری را کم کند روند کم خوری را هم کم کند این آنجایی است که می توان ثابت نگهش داشت. حالا آنجایی که دوستمان می گوید برای من اینطوری است من میخواهم بیرون آن کشتی بنشینم و بگویم چکار می خواهم بکنم. می نشینم و می گویم: ( من ) آدمی است که شکموهستش غذا خوردن و لذت بردن از غذا را دوست دارد توانمندی درست کردن آن را دارد و توانمندی خریدش را هم دارد ًو هم باید این را راضی کنم و هم آن را راضی کنم هم باید تناسب اندام داشته باشد سن من دارد بالا می رود و ممکن است زانو درد بگیرم و از این داستانها، حالا از بیرون نگاه می کنم مثلاً نوشابه نمی خورم یا نوشابه را رقیق می کنم و با آب می خورم. از آنطرف یک جاهایی باید به نفسم یا شکمو بودنم می رسم یک جاهایی هم از او می کَنَم یک تعادلی ایجاد می شود. ممکن است تلاطم آن زیاد باشد ولی از بیرون دارم به آن نگاه می کنم که بتوانم بین آن تعادل ایجاد بکنم به نظرم تلاقی حرف هر دو دوستمان اینجا می شود.
استاد: حرف شما کاملاً درست اما یک چیزی را شما متوجه نشدید. من نمی دانم شما چرا توجه نمی کنید من به شما گفتم یک قدم بردارید یک قدم، من گفتم پنج تا قدم بردارید!؟ من به همه شما گفتم بابا یک قدم بردارید کی گفتم پنج تا بردارید چون یک زمانی گفتم پنج تا پنج تا بردارید همه با کله زمین خوردند. همان اتفاق را شما الآن دارید می آورید. من به شما یک چیز گفتم، گفتم ببینید این حرکت آن دفعه توضیح دادم یک فکر بد مثل می گویم یا یک چیزی که اینجوری ضربه می زند به این آونگ می آید تا اینجا و وقتی برمی گردد اینجا دیگر نمی ایستد این دفعه می رود به سمت مخالف، توجه شما را جلب کردم امروز برای شما این را معنی کردم که عزیز من آن چیزی که که قادر نیستیم نگهش داریم اسم آن ذهن است و آن چیزی که می تواند شاهد و ناظر باشد اسم آن روح است. شاهد است روح است آگاهی است آگاهی خالص است شما هنوز خود این ذهن را برای خودتان باز نکردید توی آن کاملاً جا نگرفتید خیلی جاهای دیگر هم رفتید اصلاً درس امروز این بود که بدانید این اتفاق یعنی ذهن. تو کجایی؟ با ذهنت هستی؟ اصلاً با ذهنت زندگی می کنی؟ یا نه؟ من می خواستم شما ذهن را بشناسید خُب می خواهی که یک تعادلی را بوجود بیاوری، این درس بعدی ما است درس امروز ما نیست. درس امروز ما روبرو شدن و شناختن ذهن است موجودی بس موذی، همسفری بس همیشگی. ندیدی می گوید آمدم بخوابم چقدر هم خوابم می آمد ، فلان چیز آمد به ذهنم اصلاً خواب پرید. چرا پرید؟ چه اتفاقی افتاد؟ این فکر چه بود؟ این ذهن چه بود؟ شناخت می خواهیم بوجود بیاوریم، شناختی که اینطوری آن را لمس کنید. ببینید این انگشت است این انگشت اشاره است این انگشت شصت است ببینید چه خوب می شناسیدش باید آرام آرام ذهنتان را اینطوری بشناسید اگر می خواهید در دنیا بهره مند شوید اگر می خواهید تا وقتی نمردید بفهمید برای چه به دنیا آمدید، آمدیم چکار کنیم.
صحبت از جمع: من حالا عامیانه اش را بگویم ببینید ذهن این جور که بزرگان می گویند مثل میمون می ماند مرتب این طرف و آن طرف می پرد و خاصیتش فکر کردن است اصلاً ذهن را بخواهید نگهش دارید نمی شود ولی حالا ما باید آن را بشناسیم. حالا چطوری بشناسیم؟ آن همان آگاهی است که شما می فرمایید. حالا آدم چطوری باید آگاه باشد؟ آن جایی که آن آونگ می آید که برود آنجا اگر ما توجه داشته باشیم یک لغتی به نام تسلیم همانجا آدم را نگه می دارد دیگر نمی گذارد آدم آن آخر برود که دوباره بخواهد آن جوری برگردد.
استاد: تسلیم از کجا می آید؟ تسلیم فقط از آگاهی می آید
ادامه صحبت: کمک می کند بله و بعد آن آگاهی که شما می گویید آن هم به آسانی که به دست نمی آید آن نقطه ای است که هیچ فکری نباید باشد آن آگاهی خالص یک لحظه است یعنی حتی یک دقیقه هم طول نمی کشد یک لحظه کوچک است که آن وجه و آن سرور را به آدم می دهد. آن اگر هر روز یا هر ماه یا هر سال یک ذره اضافه بشود ممکن است آدم یک قدم جلو برود.
استاد: غیر قابل دسترس نیست به طور حتم بدانید چون اگر غیر قابل دسترس بود خداوند برای ما امکان فهم آن را قرار نمی داد در این شک نداشته باشید ولی چیزی که خیلی مهم است این است که ما بخواهیم یعنی حس کنیم که باید بسترمان را خالی کنیم، بستر ما پر از دانسته های ما است، وجودمان پر از دانسته های ما است، این دانسته ها همان قدر که خیلی جاها می آید و کمک می کند و ما در خیلی از امور پیروز می شویم و پیروزیهای ظاهری بدست می آوریم به همان اندازه در خیلی از جاها مانع راه ما می شود، مانع گستردگی ما می شود، ببینید من الآن راجع به ذهن صحبت می کنم دوستمان یک دنیا دانش دارد، مطالعه دارد تمام اینها با هم می آید و در این گود می ریزد جایی دیگر برای ایشان نمی ماند که به آنچه دارم می گویم یک چند دقیقه ای ایست کند بعد حضور پیدا کند، حضور پیدا کند که اصلاً معنی اش چیست.ما چی می خواهیم بگوییم من اصلا کجا می خواهم بروم اگر کسی می خواهد حضورش را قوی کند یا حضورش را پایدارتر کند باید شروع کند به اینکه در هر لحظه شروع کند به همان چیزی که هست، من وقتی لیوان را بر می دارم تا آب بنوشم نمی توانم هم آنرا بخورم و هم حرفهای شما را گوش کنم نمیشود، نه این را درست برداشت می کنم چه خوردم نه گفتگوی شما را، وقتی نوشیدنی را برمیدارم نگاهش می کنم، نگاهم، حس بویائیم، حس چشائیم، فقط در این لحظه با نوشیدنی ست اینرا خیلی خوب می فهمد، منجمله غذاهایی که می پزم، ماه رمضان بو می کنم می گویم شیرینی اش کم است، عطرش کم است، چون در آن لحظه فقط به آن غذا فکر می کنم و لاغیر، تمام تلاش من اینست که شما لحظه های هرچقدر کوچک بکشم بیرون، همه در آن غوطه ورند، یک لحظه از این آب سرتان را بیرون بیاورید تازه می فهمید یک چیزهای دیگری هم هست که تا امروز ندیده اید، می خواهم اینرا بفهمید.
ادامه صحبت: شما می فرمائید 24 ساعته می شود اینطور بود؟
استاد: خیر ولی بعدها می شود، امروز شروع کنید شاید به جهان بعدی همه آنرا کسب کنید، ولی اشکال ندارد، امروز کسب نکنم یک روز دیگر عقب افتادم، ده روز دیگر شروع کنم ده روز عقب افتادم، هر کجا که شروع کنم بُرد کرده ام، حتی اگر از 24، سه دقیقه اش اینطور باشم، همان سه دقیقه از ان پنجاه هزار سال عمر است، هر دقیقه اش را یک زندگی کردم، خیلی چیزهای قشنگی هست دعوتتان می کنم دوست دارید بیائید.
صحبت از جمع: من می خواستم از زاویه دیگری به قضیه آونگ نگاه کنم، برای خودم یک گشایشی بود، اگر ما طبق فرمایش شما، روح را بعنوان یک ناظر درنظر بگیریم به حرکت آونگ، این آونگ در صورتی می تواند به نقاط بازگشت خودش برسد، یعنی وقتی از نقطه A حرکت می کند تا به نقطه B برسد و از آنجا بخواهد برگردد به A یعنی این دو نقطه را همتراز بخواهیم در نظر بگیریم، زمانی آونگ حرکتش را به این حالت می تواند انجام دهد که سطح حرکتی، اگر من بخواهم یک گوی درنظر بگیرم سطح حرکتی آن روی سطح صیقلی باشد یا اگر آونگ را طوری درنظر بگیریم که روی سطحی حرکت نکند، اگر فرض کنیم که مقاومت هوایی وجود نداشته باشد، اصطحکاک نباشد، ناخالصی در حرکت آونگ نباشد، آنوقت آن روح می تواند بگوید ذهن درست حرکت می کند، این ذهن توانسته کاملاً رفت و برگشت داشته باشد، ولی اگر ناخالصی در این حرکت باشد روح اینرا می فهمد، چطور می فهمد؟ این آونگ ما از نقطه A نمیتواند به نقطه همترازش به آنطرف برسد، در اواسط حرکت باز می ایستد، اصطلاحاً می گوئیم نوسان میرا می شود، به سمت مردن میل می کند، وقتی به سمت مردن میل می کند روح اینرا می فهمد و ذهن باید احساس حضور را پیدا کند، احساس کند که باید حضور داشته باشد تا اشتباه نکند، بنظر من این صیقلی بودن، یا " لَیسَ لِلاِنسانِ الا ما سَعیَ" ، میانه رو بودن، خیلی مهم است، در همین حرکت اگر صیقلی باشد اتفاق جالبی می افتد، اتفاق جالب اینست که زمانی این انرژیها می تواند باهم مساوی باشد که اگر ما یک دایره 360 درجه را در نظر بگیریم در زوایای 45 درجه هست که این انرژیها با هم متعادل می شوند، اگر ما میانه رو و صیقلی باشیم آنوقت روح می تواند بگوید که ذهن دارد درست تصمیم می گیرد. من اینطور برداشت کردم.
استاد: من به شما اینرا بگویم که روح مشاهده می کند حرکت ذهن را ولی دخل و تصرفی در آن ندارد، شاهد است، پس چکار می کند؟ بروید بگردید ببینید چکار می کند؟

نوشتن دیدگاه





تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید