منو

دوشنبه, 27 خرداد 1398 - Mon 06 17 2019

A+ A A-

آونگ چه رابطه ای با ذهن دارد؟ بخش سوم

بسم الله الرحمن الرحیم

صحبت از جمع: احساس می کنم آونگ قاعده زندگی ست اینکه زندگی هیچوقت از حرکت باز نمی ایستد، وقتی مطالب جلسات گذشته را مرور می کردم همزمان با گفتگوی شما به دستگاه ضربان قلب دقت کردم دیدم معنای زندگی و مرگ را می شود در ضربان قلب انسان زنده و مرده دید، ضربان قلب انسان زنده دائماً بالا و پائین می شود، مثل یک آونگ است، ولی وقتی کسی می میرد یک خط صاف است، هیچ حرکتی ندارد، بعد به ماهیت زندگی نگاه کردم، دیدم که من همیشه ایده آل زندگیم این بوده که همه چیز سر جای خودش باشد، زندگی من آرام باشد، دیدم هیچوقت زندگی را نفهمیده ام چون هیچوقت زندگی این شکلی نمی شود.
استاد: اول جلسات معرفت خیلی سال پیش یک جمله ای گفتم، در دنیا حرکت دائمی ست، هرکجا حرکت تمام شد یعنی تو مُردی، شاید که مثل امروز به همین سادگی نگفتم، سعی کردم که یک جوری مطلب را عنوان کنم که آدمها نترسند، اما فی الواقع همین است، در دنیا همه چیز رو به حرکت است و هر کجا از حرکت ایستاد یعنی تمام شده، حالا این تمام شدن معناهای مختلف دارد، یک وقت هست تمام شد، یعنی هرآنچه که بود و نبود خیلی سنگین است، رسیدن به این نقطه خیلی ساده نیست، من این را باور دارم ولی بندرت وجود دارد، نمی خواهم وارد مقوله انسان کامل و امام زمان شوم، بلکه در حیطه قبل از ایشان بایستم و بگویم که امکان پذیر است، غیر از آن شما بطور دائم برای اینکه نشان دهید زندگی همانطور که گفتید مثل قلبتان این ضربانها را دارید و قشنگ است، من خیلی خوب تجربه کردم فکر می کنم بیست و دو روز می شود پای همسرم مشکل دارد و نشسته هستند، همیشه او می دوید و من می نشستم بخاطر کمرم، و دقیقاً در این مدت کاملاً برعکس شد تازه متوجه شدند که نشستن چقدر سخت است، خیلی مشکل است برای اینکه بتوانید بنشینید یک سکونی باید داشته باشید، چون فقط نشستن پاها که شرط نیست، اگر پاها فقط از کار بیفتد کلافگی و سرگشتگی می آورد، اما همزمان با ان همه سطوح وجود باید بنشیند و آرام بگیرد و اگر آرام نگیرد ببینید چه حکایتی اتفاق می افتد؟ رسیدن به این نقطه ساده نیست ولی امکان پذیر است و اگر می بینید بالا پائین می شوید نترسید فقط یادتان باشد وقتی بالا می روید حتماً برمی گردید پائین اگر اینرا یادتان بیاید در بالا رفتن قلبتان تند نمی شود، در پائین آمدن هم قلبتان نمی ریزد، چون می دانید هر بالا رفتنی یک پائین آمدنی دارد، دنیا همین است، امروز شادی و خوشی ست، فردا ناخوشی، ولی مهم اینست در جایی که ایستاده اید در حالت سکون باشید و جدا از این نوسانات بایستید، این جدایی خیلی کمک می کند که شما همه چیز را ببینید، وگرنه دنیا اصلاً به درد هیچ چیز نمی خورد، خیلی مهم است بتوانید یاد بگیرید بایستید، و جلوی این رفت و برگشت را نگیرید، وقتی تاب را هل می دهید بالا می رود، و پائین می رود، در یک لحظه اگر بخواهید بگیرید کافیست کمی از سرعت تاب کم کنید تاب از آن سرعتش کمتر می شود، دفعات بعد هم بگیرید سرعت کمتر می شود تا بایستد، اما مهم اینست که نگاه کنید و کاملآً مطمئن باشید که در این رفت و برگشت آن کسی که روی تاب است پائین نمی افتد.
صحبت از جمع: ذهن آدم را فریب می دهد چطور بفهمیم، کجا ذهن هستیم کجا نیستیم، من دو سر این اونگ را ورودی و خروجی دیدم، یک سر آن چیزهایی ست که به ما وارد می شود از احساسات، اتفاقات، یک سر هم آن چیزیست که عکس العمل ماست، همان قانونی که شما گفتید کُنش و واکنش، عمل و عکس العمل، یک اتفاقی که می افتد اینست که ما کجا شاهدیم و کجا ذهن هستیم، ذهن یکی از کارهای خیلی مهمش محاسبه است، در مقابل اتفاق باید محاسبه کند و بفهمد که باید چکار کند؟ این میشود یک محاسبه، دیدم ذهن در محاسبه یک چیز لازم دارد آنهم اینست که به هر ورودی معنی بدهد و بفهمد و به کاری که می خواهد بکند معنی بدهد تا خارج شود، دیدم آنجایی که ما به پدیده ها معنی می دهیم و کاری می کنیم که به در بزنیم دیوار بفهمد این در حق من بدی کرده یک کاری کنم، هر جا به ورودی و خروجی مان معنی می دهیم اینجا ذهنمان هستیم، هرجا وقایع را می بینیم بدون معنی، فقط آن چیزی را که اتفاق افتاده را می بینیم نه آن معنی که من از اتفاق می فهمم اینجا داریم مشاهده می کنیم. بخواهیم یک وجه تمایز بگوئیم کجا ذهنیم کجا نیستیم، هر جایی که معنی تولید می کنیم، معنی می دهیم، ذهنمان هستیم، فرض کنید دوستم پیش من می نشیند در افکار خودش است دیر سلام می کند، یا سلام می کنم یک جوری جواب می دهد، شما چه می بینید؟ می بینید دوستم آمد کنار من نشست، من چه می بینم، او از من ناراحت است، کلاس گذاشته، شما شاهد این ماجرائید، اما من که در آن هستم با ذهنم دارم این موضوع را بررسی می کنم، می شود این وجه تمایز را برای شروع کار درنظر گرفت.
استاد: کاملاً درست است.
صحبت از جمع: من در مورد این مبحث آونگ یک تصمیمی گرفتم که نمی دانم از سر فهم گرفتم یا از سر ترس، حالا که ما در هر صورت دو سر این بازه را تجربه می کنیم، خودمان برویم اینرا تجربه کنیم اجازه ندهیم که یک چیزی ما را ببرد و بیاورد، می گویند که محاسبه کنید قبل از اینکه محاسبه شوید، من گفتم سلامتی را تجربه می کنیم بعد یک روزی که سرما می خورد آن سرماخوردگی را خیلی خوب تجربه کند که در نهایت روزگار او را نبرد سرطان را تجربه کند، که بگوید ببین سلامتی چه بود، نمی دانم این تصمیم درستی بود یا ترس؟
استاد: این کار خوبیست ولی فکر می کنم لازم است یک تعدیلی بوجود بیاورید، بحث سلامتی و غیر سلامت، چیزهایی ست که ما عینی تجربه می کنیم، یعنی واقعآً شما که شاهد هستید به آن، سلامتی و غیر سلامتی را می بینید، اما مهم اینست که شما این دو را چطور معنی می کنید، اگر بیائید به اینها معنی بدهید، همانطور که دوستمان گفتند، آنوقت دیگر درگیر ذهنتان هستید، اما فقط نگاه کنید شما با آن کاری ندارید، شما شاهدی هستید بر ماجرا.
ادامه صحبت: منظور من اینست که این در راستای آموزش ماست که حرکت آونگ اتفاق می افتد، اگر خودمان درسش را بگیریم و اجازه ندهیم اینقدر اغراق آمیز شود که ما با یک چَک مجبور بشویم یاد بگیریم، همچین چیزی امکان پذیر است؟ اینکه مثلاً من یاد بگیرم که خوشحالی هست غم هم هست و هر دوی آنها را تجربه کنم نگذارم آنقدر در خوشحالی غرق شوم که دست روزگار حسابی مرا بکشد ببرید به سمت غم، می خواهم ببینم همچین چیزی امکان دارد؟ می شود من مدیریت این پاندول را بدست بگیرم؟
استاد: حتماً می شود، منتها فکر نکنید ساده است باید اول حضور به این پیدا کنید که ذهن چیست و شاهد بودن چیست، بدون هیچ پیرایه ای، یوسف گفت از من کام خواست قبول نکردم، زلیخا گفت چی؟ گفت اگر یکی به تو خیانت کند، به خاندانت خیانت کند، تو چکار می کنی؟ مستوجب چیست؟ اینها دو طرف آونگ است، در حالیکه یوسف فقط گفت از من کام خواست قبول نکردم، ببینید شما در قضاوتها و در نگاههایتان به ماجراها چکار می کنید؟ چقدر ماجراهای شما پیرایه و حاشیه دارد؟ حاشیه ها و پیرایه ها را ذهن آفرینش می کند برای اینکه خودش را پُر نشان بدهد و اجازه ندهد چیز دیگری وسط بیاید، جلوی این پیرایشها و اضافه کردنها را باید بگیرید، اجازه ندهید شاخ و برگ بالا بیاید، برای اینکه درختتان زیبا شود، پر بار شود از پائین هرچه در بیاید با تبر می زنید، چرا می زنید؟ مگر او جان ندارد؟ دارد ولی اگر بماند جان بالاتر را می گیرد، این حکایت همین است، ببینید چقدر از چیزهایی که دارید را ملاحظه می کنید با حاشیه است؟ چقدر لخم است خودش را می بینید، اگر لخم و بدون حاشیه ببینید یعنی شما ایستادید و در حال شاهد بودن و تماشا کردن هستید، ولی اگر پیرایه ها را ببینید شما هم با او رفتید.
ادامه صحبت: با توجه به این اینطور نیست که من مدیریت اتفاقات را بدست بگیرم اتفاقات هر انچه که خواهد بود، خواهد بود، فکر نکنم اگر سرما خوردگی را درک کنم به سرطان مبتلا نمی شوم، برای کسی که به چنین جایی رسیده سرماخوردگی و سرطان هیچ فرقی ندارد هر دو فقط یک بیماریست، چون پیرایه ای ندارد، پس برای او فرق نمی کند، مثل همان آیه ای که خداوند می فرمایند مؤمنان نه اندوهگین می شوند نه غمگین می شوند، اتفاقات سخت برایشان می افتد ولی آنها جایی می ایستند که فقط شاهدند.
استاد: یک جمله ای را قبلاً به شما گفته بودم این بود که از این کلمه همیشه پرهیز کنید، " می ترسم " ، می ترسم پولم را بدزدند، می ترسم فلان جا بروم مزاحم من بشوند، می ترسم حق و حقوقم را بخورند، اتفاقاً امروز صبح در خانه همسرم یک گفتگویی داشت با مغازه شان راجع به فردی که باید یک بدهی را پرداخت می کرد داشت توضیح می داد که ایشان گفته تا آخر ماه می دهم من اول چقدرخوشحال شدم چه خوب ببین چه جمله ای را بکار برد ولی متأسفانه خوشی من خیلی طول نکشید چون پشت سرش گفت البته فکر نمی کنم بدهد! من اینقدر تند شدم و گفتم که بنده خدا از دست من ناراحت شد. گفتم آخر نگو دیگر . ببین تا اینجا که گفت برای کسی که پشت تلفن گفتگو می کرد و توضیح داد با فلانی صحبت کردم نتیجه این شد. تا اینجا فوق العاده بود، شاهد بر آن گفتگو بود، خودش شاهد بر آن گفتگو بود و این شاهد آنقدر قدرتمند است که می تواند یک فضایی را باز کند که این گفتگو داخلش اصلاً اتفاق بیفتد ولی بلافاصله درهایش را بست و گفت البته فکر نمی کنم نه نمی شود، این دیگر ذهنش بود ببینید خودتان شاخ و برگ به مسائل ندهید. یک اتفاق بد برای شما افتاده، بد است دیگر، تمام شد اما وقتی شما این شاخ و برگها را به آن می دهید، حتماً خانه می کند و بعد داخلش می نشیند حالا تو بیا از اینجا بیرونش کن اگر توانستی سند به نام خودش زده و تمام شده است. شاهد هیچوقت اضافه و کم نمی کند حتی کم هم نمی کند. زمین خوردم اینجا شکست خون فراوانی رفت خیلی زیاد، بعد هم بسته شد. برای اینکه دوست ما نترسد نمی گوید فلانی خوردم زمین چیزی نشد بابا یک کوچولو خون آمد، این را هم نمی گوید چون این هم همان حاشیه است و این هم باز ساخته ذهن است چون فکر میکند نگویم به فلانی ناراحت می شود، می ترسد، غصه می خورد، بابا از اول درست و راستش را بگو دیگر او می فهمد هر وقت تو یک کلمه حرف زدی یعنی همان نه اضافه نه کم. ما از قرآن داریم اینها را یاد می گیریم. شما ببیند چه به سر مردم آوردید با این گفتگوهای غلط تان، تازه خیلی جاها دلسوزی بوده است،
صحبت از جمع: در مورد فرمایش دوستمان من فکر می کنم همین که ما داریم سعی می کنیم که فرآیند آونگ را کنترل کنیم معنی اش این است که روی یکی از کله های آونگ هستیم، آن کله کجاست؟ کله ای که نمی دانستم آونگ چیست؟ و کله ای که می دانم آونگ چیست. ما الآن در این کله هستیم یعنی اینکه اتفاقاً ما داریم سعی می کنیم یک جوری با ذهنمان بگوییم یک چنین فرآیندی هست!؟ در واقع ذهن کارش تسلط است تمام نیرویش این است که بر شما مسلط بشود و جالب این است که چند جلسه است که سعی می کنیم که از این تسلط خارج بشویم نه به این معنی که ذهن چیز بدی است به این معنی که ذهن کارکرد خودش را دارد و لازم است که سرجای خودش بنشیند.
استاد: من می گویم ذهن مثل زیرشلواری است. شما زیرشلواری هم لازم دارید، بی زیرشلواری اموراتتان نمی گذرد اما همیشه می شود با زیرشلواری گشت؟ همه جا رفت؟ همه کار کرد؟ امکان ندارد ولی زیرشلواری لازم دارید.
ادامه صحبت از جمع: اولین گام برای درک مرتبه شهود، ناظر بودن، شاهد بودن اتفاقاً این است که دست برداریم از اینکه کنترلش کنیم. دست برداریم از اینکه راههایی را پیدا کنیم برای اینکه جلوی چیزی را در آینده بگیرم. در این فرآیند اتفاقاً ذهن دارد سر ما را کلاه می گذارد.
برای مثال وقتی که من می خواهم یک موضوعی را برای دوستمان توضیح بدهم ممکن هم هست این فرصت هیچوقت به من دست ندهد فقط الآن دارم فکرش را می کنم که میخواهم توضیح بدهم و آن فکر به من استرس می دهد و حالات فیزیکی من را تغییر میدهد، می خواهم قدرت آن ذهن را بگویم حالا تصور کنید این در یک موقعیت بالفعل اتفاق بیفتد یعنی در یک مواجه واقعی، من دارم یک گفتگویی را با دوستمان می کنم و او یکدفعه با من یک مخالفتی را می کند وقتی در یک موضوع اتفاق نیفتاده ذهن اینقدر کنترل دارد می خواهم ببینید در تک تک رفتارهای روزانه ما چقدر این ذهن قدرت دارد. شما هفته پیش یک جمله عجیبی گفتید و برای من تکان دهنده بود مضمونش این بود که تصمیم نهایی را این وسط چه کسی می گیرد؟ روح می گیرد؟ ذهن می گیرد؟ این کیست که نهایتاً می گوید چکار کنیم؟ و من یکدفعه دیدم در هشتاد درصد رفتارهای روزمره ام تصمیم نهایی را آن خود، آن گوهر وجود نمی گیرد، حالا چه کسی می گیرد من نمی دانم شاید یک قسمت خیلی عمده اش را ذهن می گیرد. آن لحظه ای که دوستمان می گوید آخر این چه حرفی بود که از دهنت درآمد، اصلاً ذهن فرصتی نمی دهد کس دیگر بخواهد کاری بکند. پاسخ آن خیلی مشخص است دوست عزیز مثلاً می گویم ببین آخر شما آن را نفهمیدی، حداقلش این است اگر به ناسزا گویی نرسد.
استاد: در جهان هستی خداوند ما را در نهایت قدرت آفرید اما نفرمود قدرت پراکنی کن، قدرت نمایانی کن چون خدای عالم ما را آفرید در نهایت قدرت، ما سالیان سال درگیر یک ذهن بودیم و هیچ شناختی از آن نداشتیم الآن شروع کردیم به شناختن ذهن، الآن که شروع کردیم به شناختن ذهن و بعد متوجه شدیم که عجب عجوبه ای است!، عجب قدرتی دارد!، در مقابلش قدرت طلبی می کنیم یک قدرت جدید نیازمند می شویم که بر این ذهن غلبه کند .مثل یک دشمن دیگر انگار ذهن شد یک دشمن که تو برای اینکه بر آن غلبه کنی باید توپ و تانک قوی تری نسبت به آن داشته باشی تا بتوانی به آن غلبه کنی خود این قدرت طلبی مجدد یک بخش دیگر تکمیلی ذهن است چون به هیچ عنوان دردنیا چیزی بر چیزی غلبه نمی کند.
شاهدان نظاره گر هستند، شاهدان تماشا می کنند و در تماشا آفرینش می کنند.
خُب حالا اینجا چه چیزی را؟ دوستمان عصبانی است ذهنش درگیر است یک حرکتی را می کند یک کارهایی را می کند من هم می توانم با ذهنم مقابله کنم اما من نظاره گر بر تو هستم. این بستر نظاره بستری است بس وسیع و پر از صلح فقط به تو نگاه می کند و در این نگاه کردن به ذهن تو آرام آرام خاموشی می دهد دعوتش می کند به نشستن، دعوتش می کند که پیرایه هایش را زمین بگذارد و وقتی ذهن تو این دعوت را دریافت می کند خلع سلاح می شود چون می بیند دیگر نمی تواند پیرایه درست کند دیگر نمی تواند این آتش را شعله های بزرگتر بدهد هیزم های بیشتر بگذارد مجبور می شود چکار کند؟ آن هم آرام آرام بنشیند.
صحبت از جمع: یعنی فقط بشنود؟
استاد: نه، نگاه کند. من وقتی شاهد شدم و به ذهن شما حضور پیدا کردم آنموقع ذهن شما در مقابل شاهد بودن من خلع سلاح می شود و چون خلع سلاح می شود مجبور است که چکار کند؟ عقب عقب برود چون تو هم شاهد داری. منازعه ای در کار نیست هر دو نگاه می کنیم و هر دو می بینیم و در این حضور و تبادل این حضور همه چیز را حل می کنیم. هم سکوت هم درونت، ببین خیلی از مواقع ما سکوت می کنیم ولی درون ما آنقدر فریاد می زند که گوش فلک را کر می کند این سکوت را بریز سطل زباله شهرداری که باور کن آن هم نمی برد. آن سکوت مخصوص ذهن تواست، ترا گول زده است اما این سکوت یک جورایی همان روزهایی است که همه شما حرف زدید و من گوش کردم برای هر کدام از شما یک کوچولو مایه گذاشتم برای همین شما راحت به من حرف زدید حتی راحت به من اعتراض کردید حتی گاهی اوقات راحت به من تند شدید چون من با شهودم به شما این امکان را ، این بستر را باز کردم که ذهنت را باز کنی بلکه پیرایه هایش را ببینی. بعضی ها دیدند بعضی ها هنوزهم ندیدند هنوز دارند هم همان کارها را می کنند ولی مجبورند بالاخره یک روزی ببینند.
صحبت از جمع: یک چیزی که در وجود من هست و زیاد است مثلاً شما گفتید سرمن درد می کند من واقعاً سردرد گرفتم. بارها و بارها واقعاً برای من اتفاق افتاده است دست خودم نیست اگر یکی از غم خودش برای من بگوید.انگار اون غم توی زندگی من اتفاق افتاده نمی دانم چرا این اتفاق می افتد؟
استاد: ذهنت هست مشغولت می کند به تو می گوید که تو خیلی آدم مهربانی هستی اما فی الواقع اگر در بطن قضیه نگاه کنی تو اصلا مهربان نیستی چون وقتی عصبانیت کنند همه چیز را پاره پوره می کنی بیا بیرون ، این زاییده ی خیال و تصور توست که با این حرکت تو مثلا می توانی نشان دهی که اولا مردم می فهمند تو خیلی مهربانی که این کاملا اشتباه است و بعد هم فکر می کنی اینطوری شاید بتوانم بارِ درد فلانی را یک ذره اش را کم کنم که این هم باز اشتباه است چون اصلا نمی توانی این کار را بکنی. اما اگر توی آن عالم شهودت بایستی می توانی بستر سلامتی باز کنی، یک لحاف سلامتی از فضای کن الهی بخواهی، بگیری پهنش کنی بعد من که از روی آن عبور می کنم آرامش می گیرم به تو هم هیچ صدمه ای نمی خورد . تا اینجا هرچه بوده زاییده ی ذهنت بوده است بیا ازش جدا شو.
صحبت ازجمع : شاهد اون چیزی که جریان دارد را می بیند پس هرجایی که در گذشته ایم یا داریم آینده را پیش بینی می کنیم چیزی در حال جریان نیست که بتوانیم ببینیمش اونجا ذهن است
استاد : گذشته و آینده داستان پروری است هروقت تو این داستان پروری افتادی ذهنت است هر کجا خارج از داستان بودی و اینجا بودی دیگر ذهنت نیست خودت هستی. ما همه باید به هم کمک کنیم ولی کمک کردن ما مفهومش این نیست که من تو را تحت اختیار می گیرم یا تو من را تحت اختیار می گیری اصلا اینجوری نیست ما اینجا همانطور که خدا برای جهان خلقت بستر رشد و تعالی آفریده، ما هر کدام مان یک بستر رشد هستیم برای کل جهان برای همه ی آدم های روبه رویمان .

نوشتن دیدگاه





تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید