منو

دوشنبه, 28 مرداد 1398 - Tue 08 20 2019

A+ A A-

شن کش یعنی چه

بسم الله الرحمن الرحیم

در چند روز گدشته زمان هایی را به خود پرداختم این بار جنبه های رفتاریم را زیر ذره بین گذاشتم خیلی اتفاق جالبی بود بیش از هر رفتار دیگری متوجه شدم به طور مرتب به پسرم و همسرم که همه ی این چند روز مرتب در کنار من بودند تذکر به پوشیدن لباس گرم و دور نگه داشتن خود از سرما داده ام. مادر بپوش مادر جان سرد است دمپایی بپوشید با یک دانه پیراهن بیرون نروید خودتان را بپوشانید دائم این کار را کردم درحالی که هر کدام آدم های بالغی هستند و همچنین عاقل و دور اندیش و مراقبت از خویشتن را به خوبی می دانند پس نیاز به تذکر من ندارند برای اولین بار جلوی این رفتارم یک علامت سوال خیلی بزرگ گذاشتم خیلی بزرگ که نتوانم از زیر بار آن در بروم. چرا؟من می دانم هر دوی آنها عاقل هستند با شعور هستند و خودشان را هم خوب بلدند بگردانند من چرا مدام به آنها تذکر می دهم که مراقب باش هوا سرد است سر خود را بپوشان.کفش بپوش و...........
اولین جواب در ابتدای این راه برای من این بود که علاقه و توجه من به اینها خیلی زیاد است خیلی آنها را دوست دارم و قبل از خودم به اینها توجه دارم بارها این پاسخ من را خشنود کرده در دفعات قبل و راضی از این همه محبتم که از بس آنها دوست می دارم از خودم واجب تر می دانم که دائم مواظب آنها هستم.به آنها تذکر می دهم و اکثرا هم گله مند می شوم پیش خودم چرا تذکرم که به نفع خود آنها هست به خوبی گوش نمی دهند.هر بار هم بعد از کمی تعمق شانه های خود را بالا انداختم گفته بودم خب کاری نمی شود همین است.و بعد از کمی زمان دوباره و دوباره همین رفتار را تکرار کردم عمیق به مسئله نگاه کردم در درونم یک میله ی بلندی دیدم یادتان هست درباره ی شن کش می گفتم منتها این دفعه این شن کش من یا این میله ی بلند من هر دو سر ان شن کش داشت. میله ی بلندی که قطعه ای مثل شانه ی سر همان شیار شیار با نوک های خیلی تیز وجود داشت پیدا کردم یک سر شانه ای آن درون من بود سر دیگر شانه ای بیرون از من قرار داشت کشف جالبی بود حالا می بایستی مورد استفاده ی آن را پیدا می کردم که این شن کش دو طرفه به چه دردی می خورد.یک سر ان داخل من و یک سر دیگر آن بیرون من است کمی صبر کردم در منزل را پسرم باز کرد مقابل در داشت کاری را انجام می داد بی اختیار صدای من بلند شد و گفتم مادرجان سرما نخوری خودت را بپوشان.فوری هوشیار شدم خیلی زود فوری پس از هوشیاری اول به درونم نگاه کردم جمله را گفتم و سکوت کردم رفتم داخل را نگاه کردم دیدم سر شانه ای یا آن سر شن کشی درون خودم یک جایی گیر کرده به چی گیر گرده به سرما وبرودتی که در جسم من در داخل وجود دارد.و سرشانه ای بیرونی که در مقابل آن است همان به سرمای پسرم گیر کرد ، مادر سرما نخوری مواظب خودت باش.این دیالوگ من برای بچه ها آشنا است نمی دانستم چه چیزی بگویم از درونم شروع به رقص و پایکوبی کردم .کِیف کردم که آن را کشف کردم، حظ کردم که پیدایش کردم، یافتم یافتم، چه چیزی را؟ هر رفتاری در بیرون ما که بُروز می کند نتیجه یک نقطه ضعفی است که عین همان بیرونی که شروع به خرده گیری یا تذکر کردیم در درون ما وجود دارد. یک نقطه برودت و سرما در من است تا در مقابلم عزیزم را می بینم سرما نخوری! خودت را بپوشان! این اول از درون من نشأت می گیرد بعد بیرون می آید یعنی من مبّرا از آن ایرادی که گرفتم نیستم پس اگر چنین اتفاقی افتاد اول باید گذری به درون کرد نقطه درگیر را دید و شناخت چاره ای برای رفع آن اندیشید بعد سر بیرونی این شن کش را به هر کس که گیر کرده نگاه کنیم و آرام رها کنیم، بگذرانیم و از تذکراتی که نتیجه درگیری های درونی خودمان است پرهیز کنیم چون بطور حتم تذکرات ما مؤثر واقع نمی شود. کشف جالبی است من را به یک پویش جدید وادار کرد یعنی برگشتم تا همه گفتگوهای غیر مؤثرم را در پشت سرم بررسی کنم. آنجا به آقای x چیزی گفتم تأثیر نکرده من هم ناراحت شدم، آنجا به آقای a چیزی گفتم تأثیرنکرده من هم عصبانی شدم که اصلاً حرف من را گوش نمی کند یک جای دیگر به خانم فلانی یک چیزی را گفتم و بی توجه رد شده و من ناراحت شدم چرا به من بی توجهی می کند. به اولادم یک چیزی را گفتم محل نداده رفته و بعد ناراحت شدم؛ نگاه کن چه دوره ای شده اولادها پدر و مادرهایشان را تحویل نمی گیرند یک دریا گفتگوی غیر مؤثر پشت سر من است که همه شان من را آزرده خاطر کرده و آزرده خاطری آن مثل اثر ناخن روی پوست است باقی مانده، برگشتم به عقب، چقدر جالب بود که سر شن کش درونم آن سر شانه ای درونم به چه نقطه های کوری گیر بود! هیچوقت من آن نقطه های کور را ندیده بودم آنها هم سر جایشان قشنگ و محکم سرافرازی می کردند و کِیف می کردند و ایستاده بودند و یک دور باطل خیرخواهی من و بعد شکست من، دائم تکرار می شود و حاصل : خستگی، ملولی، ناشادی، غم، غصه ارمغان می آورد و به دنبال آن سفره گله مندی ها پهن می شود. ما یک سفره بزرگ داریم به اسم سفره گله مندی ها که خیلی از مواقع برای خودمان و دیگران پهن می کنیم آن وقت خوراک داخل این سفره ها چیست؟ غرغر، بد اَخمی، قهر، آشتی و و و.... چقدر حیف! چقدر حیف که محصول این همه خیرخواهی، خیرخواهی های در ظاهر چنین بار و بری دارد. من که کار بد نمی خواستم بکنم، من که خیرخواهی کرده بودم چرا اینطوری شد؟ چون هیچکس به من یاد نداده بود که اگر در بیرون می بینی یکی هم داخل خودت داری، آنجا داری که توانستی اینجا ببینی اگر نداشتی نمی توانستی ببینی.
امروز فهمیدیم حالا چکار کنیم؟ اولین قدم هر چه را که در منظر نگاه قرار می گیرد فکر می کنیم که یک تذکر بیرونی باید به آن بدهیم حتماً قبل از گفتگو، به آن شن کش درونی یا به آن سر شانه ای درون یک نگاهی بیندازیم و اگر دیدیم این تذکری که می خواهم بدهم یک گیری آن داخل دارد اول سر گیر خودم را از داخل آزاد کنم اگر بعد از این لازم شد تذکر بدهم تا معادل آن گیر درونی در بیرون و سر دیگر شانه ای در حالت گیر دادن قرار نگیرد. شما اصطلاح گیر دادن را در جوانها شنیدید که چقدر هم من ناراحت می شوم و زیاد غر می زنم نگویید نگویید گیر دادن بد است، این اصطلاحات زشت است ولی بطور دائم به هم گیر می دهند، زن و شوهرها، پدرها و فرزندان، مادرها و فرزندان وای که این دو قسمت بدترینش است، مهلک ترینش است پدر و مادر مدام برای خیرخواهی گیر می دهد به بچه اش، اینکار را نکن، آن کار را نکن، این کار را بکن، آن کار را نکن، این چیست؟ آن چیست؟ چرا اینکار را کردی؟ چرا آن کار را کردی؟ تو آخرش بدبخت می شوی! اگر دختراست می گویند آخر این شوهرت ترا طلاق می دهد، پسر است می گویند آخر این دختر از دست تو می گذارد و می رود. زن و شوهر هستند دائم سر شن کش ها به هم گیر است، هیچکس نمی گوید آن را که تو داری ایراد می گیری اول در خودت است، اول این سرش را آزاد کن ببین اگر این را آزاد کنی باز هم در بیرون مصداق دارد؟ دیگر ندارد هم تو آزادی هم او. اول سر شن کش درونی را آزاد کنید بعد بیایید بیرون ببینید گیر نیست اگر به واسطه همان گیر داخلی گیر بوده این را هم آزاد کنید آن وقت اگر حقیقتاً تذکری را بدهی جنبه خیرخواهی و مودّت و صمیمیت و دوستی پیدا می کند آن وقت چه می شود؟ گفتگویمان در دیگران مؤثر واقع می شود. پدرها، مادرها، زن ها و شوهرها، برادرها با همدیگر، خواهرها و برادرها، دوستان، همسایه ها، اقوام ،همکاران، خلاصه حتی نسبت به غریبه هایی که اولین بار است که ملاقات می کنید همه و همه را رعایت کنید. بیایید تصمیم بگیریم وارد حریم یکدیگر نشویم. می دانید خیلی از دختر و پسرها زندگی هایشان به هم می خورد فقط به دلیل گیر کردن پدرها ومادرها روی دخترشان یا پسرشان . خیلی از دخترهای خوب ما زندگی شان از هم می پاشد فقط به همین دلیل. می گوید به من دروغ می گوید، می گویم تو از کجا می دانی که دروغ می گوید؟ می گوید معلوم است که دروغ می گوید، پس تو دروغ می گویی که دروغ را می شناسی خیلی ساده آقا می آید معامله کند دو طرف معامله هم نشسته اند این در فکرش می گوید نکند می خواهد سرمن کلاه بگذارد؟ مگر تو می خواهی سرش را کلاه بگذاری که او سر تو کلاه بگذارد؟! این سر شن کش را رها کن بیا بیرون آن وقت ببین اصلاً او کلاهی دارد که سر تو بگذارد او کلاه برای سر خودش هم ندارد چطور می خواهد سر تو کلاه بگذارد؟
من فکر می کنم خدا یک عمری که تا به امروز به من داده دوباره باید به من بدهد بعد هم اجازه بدهد من دنده عقب برگردم پشت سر را نگاه کنم دانه دانه این شن کش ها را پرتاپ کنم شاید که به آزادی برسم شاید به آن رهایی که دنبالش هستم برسم. هنوز وقتی می بینم پسری به یک دختری ظلم می کند ناراحت می شوم، من اصلاً حق اینکار را ندارم، برای چه ناراحت می شوی؟ یا برعکس یک دختری به یک پسری آزار می رساند ناراحت می شوم، برای چه ناراحت می شوی؟ تو مگر قرار نبود شاهد باشی؟! شاهد ، شن کش درونی اش هیچ قلاب گیری ندارد اگر دارد پس شاهد نیست .
سوال: یک جا در نهج البلاغه هست که می گوید اگر در جامعه ای بدیها غالب شود همواره خوش بینی خود را متهم کن یعنی اینکه ما در معامله اگر ببینیم که اتفاقاتی دور و بر ما می افتد که مثلا خیلی ها سرشان کلاه می رود و مسائل و مشکلاتی هست این با این موضوع منافاتی ندارد؟
استاد: منافاتی ندارد. ببین ما به شما نگفتیم که به جای اینکه بدبین باشید فقط خوش بین باشید ما نه از بدبینی سخنی گفتیم نه از خوش بینی ما اصلاً با مردم بیرونی کار نداریم ما می گوییم اگر شما در خودت امروز چیزی را در مورد روبرویی ات حس می کنی قبل از اینکه به او اطلاق کنی اول داخل را نگاه کن ببین آن را داری یا نداری؟ اگر داری آن را آزاد کن. در بیرون همیشه درست و عاقلانه بیندیش. شما نگاه کنید به گفتگوی مقابلتان اگر با قوانین روز نمی خواند، دلیل دارد بگویی دزد است؟! آیا دلیل دارد بگویی سرم را دارد کلاه می گذارد؟ آیا دلیل دارد برای آن حاشیه بطلبی؟ ببین شما نگاه می کنی می گویی این قرارداد این بندش مخدوش است این را درست کنید. اما اگر با خودت گفتی این بند را اینجوری می خواهد بکند که فلان جا پول من را بخورد، سر من را کلاه بگذارد یا حتی عنوان کنی یا نکنی فقط فکرش را بکنی واویلا بدو داخل بدو داخل بدو ببین کجا سر مردم را می خواهی کلاه بگذاری؟ یک جایی آن داخل گیر هستی.
ادامه سوال: منظور این است که پیش قضاوت نکنیم حالا اگر که از یک نفر پنج بار، شش بار این را دیدیم چی؟
استاد: هر پنج یا شش بار تذکر می دهید این کار غلط است کسی را متهم نمی کنید. اشکال ما این است که قبل از هر حرکتی طرف مقابل را متهم می کنیم، دین ما اتهام را غلط می داند. می گویید این کار با این شیوه غلط است با این دلیل.
ادامه سوال: یعنی بازگو کردن آن پنج یا شش مورد دیگر مشکل ندارد؟
استاد: آنهایی که عیان بوده، در انظار بوده یعنی در محضر دیگران بوده، من اینجا اینطوری خسارت دیدم اینجا هم اینجوری خسارت دیدم چیزهای کاملاً عینی، آقا به این دلایل من با شما معامله نمی کنم اما اگر از آن آقا جدا شدی و آمدی پیش من دیگر بازگو کردن ندارد. اگر من از شما پرسیدم من با آقای فلانی معامله بکنم؟ شما فقط می توانید بگویید که من به این دلایل معامله نمی کنم اما اصلاً نمی توانی به من بگویی نکنید نکنید! طرف دزد است، کلاه بردار است، اگر این را گفتی برو ببین داخل خودت چه خبر است؟ یک اتفاقات بدی آن داخل هست .
سوال: من تا حالا فکر می کردم که ما به یک چیزی گیر نباشیم مثلاً من وقتی می بینم یکی دارد به آن دیگری ظلم می کند می توانم متأثر بشوم ولی درگیرش نشوم یعنی اینجور نباشد که بعداَ به آن فکر کنم که عجب آدمی بود ولی این گفتگویی که شما کردید احساس کردم که تا حالا درست فکر نمی کردم.
استاد: آن هم یک بخش کوچکش است ولی فراتر از این صحبت ها است. به عنوان مثال شما و همسرتان این درگیری همه خانمها در خانه است. آقا از در می آید کت خودش را می اندازد روی این مبل، شلوارش را می اندازد روی آن یکی جورابهایش را گلوله می کند وسط بذیرایی می اندازد و شما بطور مداوم به او تذکر می دهی یک دفعه برگرد ببین این تذکرات را چرا می دهی؟ ببین آیا این تذکرات مداوم تو که روی این آقا هم تأثیرنمی گذارد چون اگر تذکر صحیح باشد، کلام اگر درست باشد تأثیر می گذارد. ببین کلام من روی بچه هایم تأثیر نمی گذارد" مامان دردت به جانم سرما می خوری" ولی تأثیر نمی کند می دانید چرا؟ چون اینها می دانند و این راحس می کنند من در درونم سرمایی هستم و قرار نیست با دما سنج من آنها بپوشند. حرف بجایی میزنند . من میتوانم اگر از خانه میخواهند بیرون بروند و از بیرون خبر ندارند بگویم امروز اخبار گفت : دمای هواصفر درجه یا زیر صفر است . یا باران می آید اگر دوست داری لباس گرم بردار . ولی بیش از این اگر گفتگو کنم این برودتِ درون من است و چون میدانند اهمیت هم نمیدهند و میروند . حتی اگرمن درست هم گفته باشم . چون از یک گیر داخلی نشات گرفته . شما وقتی مدام تذکر میدهی و همسرت هم اجرا نمیکند یک دلیل بیشترندارد . برگرد ببین درونت چه خبر است ؟ تو در درونت شن کشت کجا گیر است ؟ شن کشت اینجا گیر است که من خانه را تمیز کردم . حق ندارد بریزد . این جواب نمیدهد . چون خانه یعنی محل آسایش . پس نوع حرکت و گویشت باید عوض بشود تا موثرواقع بشود . حالا یک دفعه ، دو دفعه یا سه دفعه گفتی می بینی هیچ فایده ندارد . اشکال اصلی آن گیر داخلی است . دکمه داخلی آزاد نشده . اگر آن را آزاد کنی این هم درست میشود .
ادامه ی سوال: شما فرمودید وقتی کلام درست است اثر خود را میگذارد . به این فکر میکردم که ما از امامهایمان بهترکه نداریم . ولی می بینیم در یک جاهایی روی بعضی از آدمها کلامشان تاثیر نمیگذارد و اینکه من از کجا متوجه بشوم هنوز من درست حرف نمیزنم یا اینکه بفهمم بیرون دارد چه اتفاقی می افتد ؟ که آیا اصلا کلام من لازم است جاری بشود ؟
استاد : یک جمله ی من شاخه ای جلوی شما راه باز کرد . که این چه میشود ؟ آن چه میشود ؟ وبه این خودشناسی میگویند . تو از لابلای این چیزهایی که برایت باز شد و مجبوری که طی کنی و نمیتوانی از آن بگذری . وگرنه شخصیت و هویتی دیگر نمی ماند . مجبوری از اینها رد بشوی و خودت را پیدا میکنی . چی ؟ کجا ؟ کی ؟ و برای چه ؟ این است که به تو هویت میدهد که آیا من کلامی را که بکار میبرم زمینه داخلی دارد یا نه ؟ اول آن طرف را نگاه میکنم . برایش زمینه ای پیدا نکردم . می آیم بیرون بعد نگاه میکنم ببینم در بیرون چطور زمینه بسازم . ما برای دیگران زمینه میسازیم تا کلاممان موثر میشود . اولین قدم درون را نگاه کنید از قسمت داخلی . بعد از یک ، دو ، پنج ، ده ، پانزده بار این کار را انجام دادن استاد میشوید . چه جوری ؟ دیگر زود میفهمید . یعنی در لحظه سیمِ گیر داخلی را برمیداری می آیی بیرون . بعد نگاه میکنی به اینکه بیرون چه کار کنم ؟ آنوقت برای بیرون راه ساختن آرام آرام برایت راحت میشود .
بگذارید یک چیزی بگویم خیلی جالب است . من اکثرا سر به سر بچه ها میگذارم بخصوص بچه های جوانتر . یکی از چیزهایی که به آن فکر کردم در این چند روز این بود که چرا من این کار را میکنم ؟ چه بسا شاید اینها شوخی من را دوست نداشته باشند . فقط احترام میگذارند و به من هیچ نمیگویند . پس من چرا اینکار را میکنم ؟ گفتم میروم در درونم نگاه میکنم . وقتی نگاه کردم دیدم یک آقایی بود از اقوام ما که بسیار هم برای ما عزیز بود . بسیار زیبا میخواند . یعنی از آن غزلیات کوچه باغی که آقایان قدیمی میخواندند . خیلی خوش سیما و خوش لباس و خوش صدا بود .از پدرم بزرگتر بود . نتیجتا یک جلوه خاص برای من داشت که وقتی بچه کوچکی بودم میپسندیدم . یکی از شیوه های رفتاری او سربسر گذاشتن با جوانها بود و من این را برداشتم که این بهترین روش برای ارتباط برقرار کردن با جوانهاست و این کار را انتخاب کردم وبرای خودم اتخاذ کردم. حالا باید یواش یواش هر بار یک دقتی و یک نگاهی بکنم ببینم که آیا واقعا جوان مقابل من ناراحت نمیشود ؟ تاثیر خوب میگذارم یا بد ؟
سوال: من از حرفهای شما استنباطم این شد که وقتی آن گره را دردرونم پیدا کردم باید آن را رفع کنم . یا منظور شما این بود که من باید نوع گویشم را عوض کنم . من اول فکر کردم که این برودت را که میفرمایید در درونم دارم را چطور باید از بین ببرم ؟ درست است ؟
استاد : خیر ، وقتی من می بینم سرمایی که دردرون من هست من را به سرما دائم متوجه میکند . می آیم چه میگویم ؟ ببین اینها قلاب است . این قلاب سرما را آزاد میکنم . میگویم : دیگر فهمیدی ؟ تو سردت است . بقیه شعور دارند . خودشان میفهمند . خیلی محبت میکنی هنوز از خانه بیرون نرفته یاد آوری کن . هوا ابر است . اگر چتر میخواهی ببری ببر . اگر کاپشن میخواهی بردار . چون نمیداند بیرون چه خبر است . ولی لای در را باز کند خودش شعور دارد میفهمد . دلیل بر این نیست که شما شعورش بشوی و دائم به او بگویی . دقت میکنی ؟ این سرمای من با چیزی از بین نمیرود . چون جسم من است . مشکل درونی من است . حالا هر چه میخواهی اسمش را بگذاری . اگر درمانش هم بکنم آن ذهنیت باقی میماند . پس باید آزادش کنم ، آزاد . تو دیگر با سرما کاری نداشته باش . بعد می آیم بیرون نگاه میکنم . اگر طرف مقابلم بچه است مجبورهستم . شده به زور بگیرم گوشش را هم بپیچانم ژاکتش را تنش کنم . ولی به آدم بزرگ دلیل ندارد من بگویم . حداکثر محبتم را میرسونم اینجوری میگویم . نه ، خوابش برده رویش هم باز است . در نهایت محبت و عشق یک پتو رویش می اندازم . نمی گویم اَ! این چه مدل خوابیدن است ؟ تو مگر نمی فهمی هواسرد است ؟ خب خودت را بپوشان دیگر . دیگر این مدل را نداریم . ببین چقدر فضای زندگیها آنوقت عوض میشود . چقدر گفتگوها عوض میشود . چقدر همه دلنشین میشوند .
سوال: میخواستم یک مثالی بزنم . اگر میشود در این مثال شما بگویید آن نقطه در وجود من چیست ؟ مثلا اینکه شاید اکثر خانمها نسبت به همسرشان همیشه این گله مندی را دارند که زیاد محبت و توجه نمیکنند . این الان چه نقطه کوری است در درون منِ نوعی ؟ بعد من چطور میتوانم آن را حل کنم و تغییرش بدهم ؟
استاد : یکی از دلایل اینکه همسران بطور دائم بخصوص در خانمها البته در آقایان هم هست منتها بروز نمیدهند . من این را کشف کردم بشما بگویم . آقایان هم مثل ما هستند . ولی فکر میکنند مرد هستند نباید چیزی بگویند . دائم به دنبال این هستند که چرا به من توجه نمیکنی ؟ یکی از دلایل عمده آن بی توجهی به خودمان است . ما به آنچه که در درونمان داریم و آنچه که ماهیتمان را تشکیل میدهد اصلا نگاه نمیکنیم . چون دوستش نداریم . ما چون به خودمان توجه نداریم . یعنی به عبارت بهتر ارزش وجودیمان را نمی شناسیم همیشه منتظر هستیم یک نفر دیگر ارزش وجودیمان را بشناسد و چه کسی نزدیکتر از شوهرمان ؟ که اصلا روزی که پای عقد نامه را امضا کرد وظیفه خودش را همان روز امضا کرد که تا آخرعمرم مدام بگویم : عزیزم تو کجایی ؟ تو چقدر ماه هستی . من همیشه تو را دوست دارم . من همیشه به تو توجه میکنم ووو. و بالعکس آن را نداریم . چون کسی که اینجوری باشد به طرف مقابلش آنقدر نگاه میکند که به خودش نگاه میکند . تو چقدر به خودت نگاه میکنی ؟ چقدر برای خودت ارزش قائلی که من انتظار داشته باشم برای من ارزش قائل بشوی . همسرت چی ؟ توجه میکنی ؟ از اینجا ناشی میشود . اینجا برگردید و به داخل نگاه کنید . آن وقت کشفیات عجیبی دارید و من توصیه میکنم به شما خواهش میکنم التماس میکنم هر چه را کشف میکنید یادداشت کنید . حتی اگر شده بصورت یک سطر . در یک دفترچه کوچک یادداشت کنید بعدا ببینید شما چه کسی هستید ؟ و فکر میکردید که بودید ؟ آنقدر متفاوت میشوید که خودتان هم حیرت میکنید .
صحبت از جمع: در گفتگوی دوستان چیزی که برای من باز شد این است که بشدت با شاهد و آونگ و ذهن آمیخته است . چیزی که خیلی جالب است این است که بنظر میرسد ذهن برای خودش هویتی قائل است که گمان میکند آن هویت ، خودِ حقیقی ما است . وقتی که ما با چیزی از دریچه ذهن مواجه میشویم در واقع در آن موضوعِ بخصوص اصل موضوع نیست که مهم است . بلکه هویت ذهن است که مهم است . همانطور که شما گفتید مثالش این است که اگریک نفر از در وارد میشود و چهارتا وسیله را اینطرف و آنطرف اتاق می اندازد اینجا من وقتی از دریچه ذهن با او تعامل میکنم اصل موضوع که ریخته شدن چهارتا وسیله به اطراف است و سبب بی نظمی اتاق است این نیست. آن چیزی که اینجا مهم است این است که ذهن دارد به عنوان من زیر سوال میرود . میگوید : به من توهین شده . حقوق من ضایع شده . از این دروازه با مسئله مواجه میشود که طبیعتا وقتی به شما توهین شده باشد و حقوقتان نادیده گرفته شده باشد طبیعتا خودتان را تکه پاره میکنید . اما اگر ما قادر باشیم در آن لحظه در مقام شاهد به مسئله نگاه کنیم و تشخیص بدهیم آنچه که هست به عنوان آنچه که هست و نه ارتباطش با هویت ذهن آن موقع طبیعتا برخورد متفاوت میشود
استاد : یک تجربه خیلی جالب بگویم . این اتفاق خب مال همه خانه هاست . در خانه ما هم همین اتفاق می افتد. در خانه قبل که بودیم همسرم که از در وارد میشد یکی را می انداخت اینطرف یکی را می انداخت آنطرف . اولین قدم در آشپزخانه را می بستند که با بچه هایشان فوتبال بازی کنند . در یک پذیرایی کوچک . من در آشپزخانه را که باز میکردم می آمدم بیرون میگفتم : آقا جان ! فوری میگفت : بدویم بدویم ، چشم ، چشم . برمیداشت و میرفت . تمام میشد . والسلام . من حتی بیشتر از این هم نمیگفتم . هنوزهم این اتفاق می افتد که از در وارد میشوند . اگر تلویزیون برنامه ای داشته باشد همینطور ایستاده میماند و تماشا میکند . بعد خب گرمش میشود لباسش را در می آورد می اندازد روی مبل . من فقط می آیم میگویم : آقا ! میگوید : چشم چشم . جمع میکند می برد داخل اتاق . اگراین کلمات از یک فضای سالم عبور نکند جوابش این نمیشود . چه از جانب من و چه از جانب ایشان . پس اگر اتفاقی برایتان می افتد ببینید که فضا بطور حتم دوطرفه آلوده است . یکی یک ذره بیشتر یکی یک ذره کمتر . نگاه کنید ببینید کجا آلوده است ؟ آلودگیش را برطرف کنید .
صحبت از جمع: این موردی را که امروز شما می گوئید که اگر یک چیزی می گوئید نتیجه نمی گیرید باید ببینید که تو چطور گفتی یا چه گیری داشتی که در او اثر نکرد، من فکر می کنم یک آدم شلخته را بخواهیم با مثال شما نگاه کنیم، بررسی می کنیم شلخته گی عیب است، من به دلیلی که الان منزل را مرتب کردم و نظافت کردم می گویم لیوان را اینجا نگذار، یا به هر دلیل دیگری، حرف من حساب دارد، پس طرف مقابل باید سهم خودش را از ماجرا بردارد فارغ از اینکه من به چه علت می گویم لیوان را اینجا نگذار.
استاد: دوست عزیز شما در ابتدا سهم خودتان را بردارید.
ادامه ی صحبت از جمع: سهم خودم را فکر می کنم گفتم، ولی کسی که می خواهد در برود یا طرف آدم تنبلی ست، باید به او گیر داد.
استاد: ابتدا شما نگاه کنید ببینید شن کِش درونی تان کجا گیر است؟ اول سرِ شن کش تان را آزاد کنید
ادامه ی صحبت از جمع: ما از قبل هم این مباحث را داشتیم، می آیم سر نخ کاموا را می گردم و پیدا می کنم می بینم کجا گیر بوده، صرف اینکه ما قرار است برای فرزندمان الگو باشیم از مادربزرگش خواهش می کنیم این کار را از رفتارتان حذف کنید، نه به خاطر خودم یا دلایل قبلی، باز می بینم که نتیجه نمی گیرم.
استاد: شما متوجه نیستید که بچه شما در جامعه می خواهد زندگی کند و همه نوع رفتاری را باید ببیند، شما آرام آرام باید فضایی بوجود بیاورید که همه الگوهای رفتاری را مشاهده و انتخاب کند، این انتخاب را زمانی می توانید برایش مهیا کنید که از درون خودتان انتخاب غلط نداشته باشید، اشکال ما در تربیت اینست، انتخابهای خودمان از درون ایراد دارد، چون ایراد دارد در بیرون اتو کشیده می خواهیم تحویل فرزندمان بدهیم، کار نمی کند، هر کاری کنید، کار نمی کند، هر سخن کز دل برآید لاجرم بر دل نشیند،
ادامه صحبت از جمع: متوجه نشدم انتخابمان اشکال دارد یعنی چه؟
استاد: دقیقاً همین که گفتم هر سخن کز دل برآید لاجرم بر دل نشیند، ما خیلی از مواقع آدمهای خیلی تمیز و به اصطلاح جمع و جور کنی هستیم، برای اینکه شن کشمان از درون گیر است، مردم فکر نکنند من شلخته ام، مردم فکر نکنند من بی سلیقه ام، آدمهای روبرو بدانند من همیشه خیلی تمیزم، من خیلی با سلیقه ام، خیلی مرتبم، این کار نمی کند، من مرتب می کنم چون باید مرتب باشد، همین، جمع می کنم به سهم خودم چون باید جمع باشد، حالا اگر شما آمدید و ریختید، یکبار جمع کنم، دوبار جمع کنم و حداکثر با محبت خواهش کنم که به من کمک بده یا اینهایی که من برداشتم تو آویزان کن، کار می کند.
ادامه ی صحبت از جمع: جالب است چون از بچگی مادر من بسیار قانونمند رفتار می کرد، صبح که بیدار می شدیم، روی تخت را باید درست می کردیم، بعد یک چیزی نهادینه شده در ما همانطور که شما می فرمائید، نظم خوب است، مرتب بودن خوب است یک قانون است، در دانشگاه یک بحثی بود، یکی از من خواست که بگویم برای چه باید مرتب باشد؟ که چه شود؟ من هر طور خواستم توجیه کنم نتوانستم، چون خودش آدم شلخته و نامنظمی بود و کار گروهی انجام می دادیم و نظمی که من می خواستم روی اعصاب آن فرد بود، به من می گفت که تو مرا قانع کن که چرا باید مرتب باشیم؟
استاد: چون شما اصلاً نمی توانید به دیگران بگویید باید مرتب باشید، شما سهم خودتان را بردارید.
ادامه صحبت از جمع: من سهم خودم را بر می دارم اما او سهم مرا هم بهم می زند
استاد: باشد، او هم آنجا سهم دارد که وارد سهم شما می شود، اگر سهم نداشت که نمی آمد، سهم دارد، جایی که متعلق به او نباشد او نمی تواند پایش را بگذارد، او هم سهم دارد، و سهمش را اینطور اجرا می کند، ولی در کنار شما که فکر می کنید خوب ست آدم مرتب باشد ولی گیری با بقیه ندارید به مرور تعدیل می شود، اینرا بر اساس سن و تجربه ام می گویم، به مرور تعدیل می شود. امتحان کنید.
صحبت از جمع: یک مثالی دوستمان زدند که هنوز برای من مبهم است، فرمودید گفتگوی مجذوب کننده، گفتگویی که باعث شود در ان عشق و صفا و صمیمیت باشد، باعث گشایش خیلی گره ها هم در درون ما می شود و هم در مخاطب، دوست ما دغدغه ای را مطرح کردند که من هنوز پاسخ نگرفتم، مثلاً در روز عاشورا یک نفر مثل جناب حر آمد کلام مجذوب کننده اباعبدالله بر او اثر کرد برگشت، لشکریانی که آنجا بودند کلام معصوم در آنها تأثیر نداشت، شما فرمودید که اگر صبر کنید می بینید که چقدر بهتر می شود و فضا لطیف تر می شود، ولی در ان ساعتها این اتفاق نیفتاد، آیا نباید به حصول نتیجه معصوم نباید فکر کنیم؟
استاد: چقدر گذشته از عاشورا تا امروز؟ گفتگویی مجذوب کننده تر از این سراغ دارید؟ این همه سال هنوز ادامه دارد، مجذوب کننده، تأثیر گذار، فقط بر یک فرد نیست، بعضی از رفتارها و بعضی از اعمالی که ما انجام می دهیم مربوط می شود به قرون و اعصار مختلف، که کماکان 61 هجری کجا؟ و 1440 هجری کجا؟ هنوز تداوم دارد، هنوز شما و من و بقیه که فقط می شنویم برایمان مؤثر است، بیشتر از این می خواهید؟
ادامه صحبت از جمع: مهم در همان لحظه خاص است.
استاد: شما کارتان را انجام دهید، اگر گیرها، یا سر شن کش آقا اباعبدالله از داخل جایی گیر بود، 1400 سال گفتگوهای مؤثرشان تداوم پیدا نمی کرد، در طیفهای مختلف، مذاهب مختلف، گروههای مختلف، رنج سنی مختلف ....
صحبت از جمع: امام حسین خودشان فرموده اند که چرا این کلام اثر نمی کند، می فرمایند که شما شکمهایتان از مال حرام پر شده اگر آنها این استعداد را داشتند این حرف روی آنها هم اثر می کرد.
استاد: این قشنگ است به این دلیل که امام حسین کار و کلامشان را فقط برای لشکری که جلویشان بودند بکار نبردند، ایشان می دانستند که لشکرهای عظیمی پس از این خواهند آمد و این اثری ست از ایشان جاودانه در جهان هستی باقی خواهد ماند و بطور مرتب تأثیر خواهد داشت و پیش می برد.
صحبت از جمع: مثالی در فرمایشتان بود، اینکه اگر با کسی می خواهید معامله کنید و در قراردادش سه بند مخدوش جلوی شما می گذارد و ایراد دارد می گوئید این سه بند مخدوش است یا اصلاح کنید یا من معامله نمی کنم، فردا من می آیم می گویم من می خواهم با فلانی قرارداد ببندم شما می گوئید قرارداد من با او سه بند مخدوش داشت، نمی گوئید کلاهبردار است، فرضاً با یک راننده آژانسی قرارداد می بندیم که سر یک ساعتی به مدت ده روز مرا به مقصدی ببرد، روز اول یک ربع دیر می آید، روز دوم ده دقیقه دیر می آید، روز سوم نیم ساعت دیر می آید اصولاً من روز چهارم منتظرم او دیر بیاید، این چیزیست که در مسائل عادی زندگیمان اتفاق می افتد، یعنی سریع معنی می دهیم، به راننده آژانسی که دنبال ما آمده بدقولی را می بندیم، ولی فقط واقعیت اینست که سه بار دیر آمده، برای من خیلی از مواقع پیش آمده، قصد می کنم کاری را سر موقع انجام دهم، خارج از اراده من نمی شود، یک جاهایی هم خارج از اراده شخصی ست و قابل توضیح نیست و طرف مقابل هم مرا قضاوت می کند بدون اینکه فضای مرا بداند، نگاه می کنم زمانیکه ما یک صفتی را به یک کسی به یک مجموعه ای منتسب می کنیم ارتباط مستقیم با آن مجموعه یا فرد نداریم، از آنجا ارتباط داریم با آن معنایی که تولید کردیم، و رابطه با این معنا جلو می رود بنابر این در آن مثال آژانس من روز چهارم این بستر را ندارم که این راننده سر وقت می آید من دارم انتظار دیر آمدن را می کشم.
استاد: خودمان برایش مسیر باز کردیم، بدون اینکه به او اعلام کنیم عملاً برایش مسیر باز کردیم، تو می توانی دیر بیایی، همچنان، و خیلی چیزهای دیگری که در جامعه ما امروزه متداول است، یعنی امروز می گویند دلار شده ده هزار تومان، می گوید ای بابا، اگر فردا دوباره 15 تومان نشود، شما مسیر را باز کردید که می تواند در این جامعه به پانزده تومان هم برسد، این دعوایی بوده که در این چند سال اخیر بطور مداوم با همه داشتم، می گویم نگوئید، می گویند به این واضحی ست، می گویم مگر واضح نیست؟ بگذارید همه واضح را خودشان ببینند، شما در کلامتان تولید نکنید، کلام تولید می کند محصول بیرون می دهد، من خواب برایم تعریف می کنند، به لطف پروردگار تعبیر خواب می دانم، ولی اکثر جاها می گویم خیر است، من می بینم خیر بزرگی برای تو در راه است، من به اندازه خودم می توانم خیر بزرگ را معنی کنم نه به اندازه ی خدای بزرگ، ولی هرچه معنی کنم چون به من عطا کرده هرچه معنی کنم همان می شود، می گویم اندازه لیوان همان می شود، می گویم اندازه سطل همان می شود، من چقدر برای شما معنی کنم؟ بلا را می بینم هشدار می دهم، من مرگ را دیدم، بگویم مرگ؟ خوبست؟ نمی گویم، می گویم خیر است صدقه دهید هر خطری باشد رفع می شود، چطور خطری می گویم نمی دانم، تعیین نمی کنم، کلام ما همه چیز را در جامعه جاری می کند، حتی اندیشه های ما را، اندیشه های ما مثل کلام ماست، ابتدا تولید می شود بعد می آید روی کلام می شود از تولید به مصرف، بیرون می آید و جاری می شود و حرکت می کند.
ادامه صحبت از جمع: این کلام هم از دنیای درون می آید.دنیایی که برای خودمان خلق کردیم فقط با کلام اعلام می کنیم.
استاد: دقیقاً، برای همین خیلی مهم است اینقدر مجانی خرج نکنید کلامتان را، خیلی ساده، اینقدر حرف نزنید، ما زیاد حرف می زنیم، واقعاً گفتند ما در هر مقوله ای حرف بزنیم؟ هرکسی هرچه گفت ما هم بگوئیم؟ دلیل ندارد، گوش کنیم، طوری می شود؟
ادامه ی صحبت از جمع: جمع بندی می کنم، این اوصافی که ما می دهیم چه مثبت چه منفی، بستر آینده را از ما می گیرد، ما با یک دنیایی از هیچ وارد آینده نمی شویم، با این اوصاف وارد آینده می شویم، بنابراین از آینده مان چیزی بیش از این یا گذشته ای که بوده نمی توانیم انتظار داشته باشیم، چون خودمان معنی اش کرده ایم.
استاد: خودمان لحظه الان را می بریم در لحظه بعدی دوباره بارش را سنگین تر می کنیم می بریم لحظه بعدی، بعد هم میگوئیم خسته شدم چقدر همه چیز سنگین است، چقدر همه چیز بد است، هیچ چیز سخت نیست، آن چیزی که سخت می کند مائیم، بخصوص در عصر بیداری.
صحبت از جمع: صحبت دوستمان از یک جنبه ای برایم خوب بود و از جنبه دیگر حوزه ای را برایم باز کرد، چون هوشمندی اینست که یک سری روابط را می بینید و به یک اصل کلی پی می برید و کار درستی را انجام می دهید، مثلاً در حوزه علوم هم همین است، می گویند یک سری چیزها دیده شده و استنتاجی کردند و از آن استفاده کردند، اینکه من می بینم یک نفر 3 بار دیر می آید قاعدتاً این هوشمندی به من می گوید او دیر می آید، اینجا می شود یک کاری کرد، یک نگاه اینست که بگویم خب او دیر می آید و من هم مُهر دیر آمدن به او بزنم، یک نگاه هم اینست که چه چیزی ممکن است؟ اینکه ده دقیقه قبل تر به او پیام بدهم که به موقع می رسید؟ یا با او گفتگویی می کنم که زودتر بیاید، اینکه ما بخواهیم مُهر بزنیم و او را در این قالب ببندیم این بد است، ولی این هوشمندی در روابط کمک می کند، یا این هوشمندی در مسائل اقتصادی کمک می کند وقتی یک اتفاقی می افتد هوشمندی اینست که برایش یک تصمیمی بگیرید، اگر بگوئید این اتفاق نمی افتد کار نمیکند، می خواهم بگویم این تحلیل مسائل از هوشمندی ست و موفق های دنیا همه اینکار را می کنند.
استاد: بحث من در گفتگوی امروز روی این نیست که من تو را چکار کنم؟ روی اینست که من با خودم چکار کنم؟ ما فعلاً حوزه مان با خودمان است، نه خارج از خودمان، وقتی بتوانیم خودمان را در یک مجرای صحیح و شفاف قرار دهیم، خودبخود در مسیر روبرویمان شفافها به ما می پیوندند، در مورد اینکه آن آقا دیر می آید، شما می توانید بگوئید من نمی توانم دیر بروم لطف کنید کسی دیگر را بفرستید، نه فکر می کنید اشکالی هم ندارد دیر می اید من می توانم به کارهای خودم برسم، به کارهای خودت برس ولی هیچ لزومی ندارد که فکر کنید این راننده عجب ادم بدقولی ست، آدم به این مزخرفی می گوید 5 می آیم نیم ساعت دیرتر می رسد، اینها باهم دو چیز متفاوت است، اگر با خودتان فکر می کنید حالا او دیر می آید من هم می توانم به کارهای خودم برسم، شما اندیشه ای کردید، برای زمانتان برای کارتان، ربطی هم به او ندارد، هیچگونه پرورشی هم برای اینکه دائماً دیر بیاید ایجاد نکردید اما وقتی می گوئید که هم منتظر او می شوید و هم در نگاه خودتان اینرا ایجاد می کنید که چقدر آدم مزخرفی ست، برگردید نگاه کنید ببینید کجا از داخل خودتان اشکال دارید؟ آن اشکال را پیدا کنید، ما نگفتیم در روابطتان عاقبت اندیشی نکنید، یکسری رابطه ها بین من و شماست ولی یک سری رابطه ها قراردادهای منعقد شده برای کارهای دنیاست، یعنی اینکه وقتی می خواهید ملکی را بخرید یا بفروشید یکسری کارها باید انجام شود، اگر اینها درست انجام شود کار مسیر خودش را پیش می رود اما اگر تو در نگاهت این باشد مراقب باشم نکند می خواهد کلاه سرم بگذارد تو شروع کردی اما وقتی قردادم رو می خواهم امضا کنم می گویم لطف می کنید من قرارداد رو بخوانم . نمیخوانم از جهت اینکه توصیه او را پیدا کنم می خوانم از جهت اینکه من چه چیزی را دارم امضا می کنم، این فرق می کند، اما اگر تو فکر می کنی، این را بگیرم بخوانم ...، پدر به بچه اش می گوید رفتی حتما بخوان همین جوری امضا نکن ممکن است چهار پنج تا چیز توی آن نوشته شده باشد تو متوجه نشوی امضا کنی سرت کلاه برود، شروع شد از یک جایی آن داخل، یک دکمه ای از آن داخل زده شد از آنجا آغاز شد، اینها باید برداشته شود برای اینکه دنیای ما دنیای پاکیزه تری باشد .
صحبت ازجمع: من یک نکته بگویم اگر خانم ها دیدند شوهرشان شلخته است و چند بار گفتند و گوش نکردند، نگویند که شکم های شما از حرام پر شده!!:). توی فرمایشات شما هرکدام از دوستان از یک وجهی به این قضیه پرداختند که مثلا جلوی کارهایمان گرفته می شود یا طرف مقابل نمی فهمد ولی مایه ی صحبت شما در درون خود ما بود یعنی جدا ازاینکه همسر و فرزندانتان انقدر به حرف شما گوش نکنند که بروند بیرون و فریز شوند! این بود که ما به خودمان این را یاد بدهیم که ایرادات درون خودمان را ببینیم و اعمالی که انجام می دهیم به این ایرادات وابسته نباشد . صحبت از حضرت حسین بن علی (ع) شد و آن موعظه هایی که ایشان کردند و اثر نکرد، من را سوق داد به سمت انبیا و اهل بیت، ما در این دنیا یک جاهایی فقط باید شاهد باشیم ولی یک جاهایی هم عامل هستیم یعنی چه بخواهیم چه نخواهیم عامل هستیم، یک جاهایی با دیگران شریک هستیم . همه ی اینها هست ولی جاهایی که عامل هستیم باید شاهد هم باشیم یعنی ببینیم که گیر نباشد و براساس آن عمل کنیم یک دعایی هست که معمولا قبل از نماز بعضی از عزیزان تلاوت می کنند ظاهرا منصوب به حضرت ابراهیم هست که اِنَّ صَلاتی و نُسُکی و مَحیایَ و مَماتی لِلّه ربِّ العالمین، این را امیرالمؤمنین توی جهاد یعنی آن جایی که آدم عمل گراترین وجه خود را دارد و هر لحظه غفلت ممکن است که جانت را از دست بدهی و در مورد امیرالمؤمنین اگر به شهادت می رسید ممکن بود که کل اسلام با خطر روبه رو شود، پهلوانی که از آنطرف آمد وقتی که افتاد یک آب دهانی را به صورت امیرالمؤمنین انداخت، من با خودم آن لحظه ای که دوستان صحبت می کردند دیدم تفاوت از زمین بین بنده ی نوعی تا آن شخصی که ما به عنوان مولایمان می شناسیم چقدر تفاوت است! که او در آن لحظه ی بحرانی که پیامبر می فرماید که تمام کفر در برابر تمام حق قرار گرفت، من نمی دانم آن لحظه برای امیرالمؤمنین آزمایش پروردگار هست یا چه چیزی هست؟ آن شخص می آید آب دهان را می اندازد حضرت هیچ چیزی توی دلش نیست شن کش هیچ جایی گیر نیست و می گوید بنده ی حقم نه مامور تنم، ضربه ای که زدند و او را انداختند و حضرت می خواست او را به درک واصل کند، یک ذره از خودش نیست همه اش را بخاطر پروردگار است . ما خیلی جاها می خواهیم خودمان را عرضه کنیم این می تواند با یک نظم باشد با یک عمل عبادی باشد می تواند با یک خودخواهی باشد، پست ترینش این است که با خودخواهی و ظلم است لطیف ترینش این است که خودمان را توجیه می کنیم که بخاطر نظم است بخاطر دین خداست .

نوشتن دیدگاه





تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید