منو

چهارشنبه, 01 خرداد 1398 - Wed 05 22 2019

A+ A A-

صدای خروس

بسم الله الرحمن الرحیم

ساعت 1 بعد ازظهر است ساعت را روی دیوار دقیقا ساعت یک را نشان می دهد عقربه ی بزرگ روی 12 است عقربه ی کوچک روی 1 است، 1 بعدازظهر ، من تنها توی خانه هستم تنهای تنها سکوت زیبایی برقرار است صدای خروسی از بیرون به گوش می رسد که در فواصلی قوقولی قوقوی زیبایی می کند ، من سرمای هوا را از روی لباس روی شانه هایم حس می کنم صدای خروس من را به یک روستایی برد که توی ایوان آن خانه ی روستایی بر صندلی گهواره ای در حال تکان خوردن قرار دارم بر شانه هایم نسیم سردی می چرخد و می نشیند آفتاب تابیده است و برهمه جا طنازی می کند خروس با گردنی افراشته در حالی که خانواده اش را همراهی می کند و به آنها می نگرد به دورشان می چرخد و هرکجا دانه ها ی بهتری پیدا می کند آنها را به آن سو هدایت می کند در این میان هر از گاهی می ایستد سر به بالا می کند با صدایی هرچی بلندتر قوقولی قوقو سر می دهد به صدای خروس جذب شدم خروس چه می گویی؟ می خواهم بدانم خروس چه می گوید؟ خروس با سری که رو به آسمان بلند کرده است ندا سر می دهد که خدای من برای آنکه من را آفریدی و خروس قرار دادی مرغ و جوجه های سالم و سر به راهی به من عطا فرمودی دانه های پاکی که خودم و مرغ و جوجه هایم بخوریم منزلی که جایگاه آدم های مؤمن به توست و در آن سخن از تو و بزرگی ات می گویند، بخشیدی ، شکر گذارم، تو هر ندای قوقولی قوقو گفتگویی دیگر آغاز می نماید که با دفعه ی قبل متفاوت است سر به پایین می کند زمین را محبت می کند سپاس گذاری می نماید که او را روی خویش پذیرا ست دانه می دهد به مرغ و جوجه هایش با محبت فراوان می نگرد از داشتنشان بر خویش می بالد و به آنها نیز می گوید که چقدر دوستشان دارد آنها نیز با محبت خودشان را به او نزدیک کرده سری در کنار سر یکدیگر قرار می دهند دوباره خروس سر به سوی آسمان بلند نموده و ندای قدر دانی سر می دهد قوقولی قوقو، من در این میانه از خدای خویش شرمنده گشتم که به قدر آن خروس از زندگی لذت نمی برم شکر گذار آنچه که بر من عطا نموده و می دانم ، نیستم تا چه رسد به آنچه که دارم و از آن خبر ندارم! بر صندلی خویش جابه جا شدم سر به سوی بیکران آسمان بلند نمودم و به سویش حرکت نمودم و آسمانی گشتم سپاس سپاس سپاس. 
سوال و جواب:
سخن استاد : برای هر کدام از آدم ها من سه تولد می شناسم یکی تولدی است که بچه پا به عرصه ی دنیا می گذارد که شما هر ساله جشن می گیرید بادکنک باد می کنید کلاه بوقی سر ان می گذارید کیک می خرید کلی هزینه می کنید و کلی برای ان دست می زنید و آواز می خوانید این یک تولد است تولد دوم به اعتقاد من تولدی است که بچه اغاز می کند که مراسم مذهبی خود را انجام دهد که بارز ترین آن نماز است و برای رسیدن به این تولد نقش پدر و مادر بسیار مهم است اجبار خوب نیست تهدید خوب نیست خیلی باج دادن خوب نیست بلکه گاهاً گفت و گو کردن حتی به قیمت اینکه یک رکعت از نماز را کنار پدر و مادر بایستد تا آن را یاد بگیرد و به آوانس بدهید و به او بگویید برو.بعد که راه افتاد رکعت دوم و بعد رکعت سوم و بعد رکعت چهارم . تولد دوم زمانی است که بچه با با علاقه این کار را شروع می کند این را حتماً محترم بشمارید زمانی که خیلی خوب بزرگ شود و بفهمد هرسال برای آن یک جشن بگیرید یک کادو بگیرید یک کاری کنید یک کاری که نشان دهد شما چقدر قدردان این پیشرفت و رشد بچه ی خود هستید.تولد سوم زمانی است که پا می گذارد به عالمی خارج از عالم عقل یعنی از عالم عقل عبور می کند به عالم قلب قدم می گذارد. که این را خودش می فهمد.برای خودتان تاریخ بزنید این هم یک تولد است و هر سال در ان تاریخ که می رسید از خودتان از اینکه عقل شما یاری کرد از خیال پاکیزه ی خود از جسم تمیزتان که شما را یاری داد تا بتوانید به عالم قلب وارد شوید تشکر کنید.
سوال :نشانه ی آن چیست؟
استاد: نشانه آن این است که خیلی از مسائل را بدون اینکه شما قبلاً بدانید یا کسی به شما گفته باشد می دانید.اصلاً می دانید.و این فقط زمانی اتفاق می در لحظه ی حال زندگی کنید. چون هیچ چیز در کشمکش شلوغی به ظهور نمی رسد آن چیزی که می خواهد ظاهر شود و نمایی داشته باشد قطعاً در سکون و سکوت است سکون نه به معنایی که هیچ حرکتی نکنید به معنایی که وجودتان آرام باشد و در آن لحظه زندگی کنید.شما وقتی که غذایی را به دهان می گذارید توجه نکنید با عصبانیت و نگرانی بخورید غذا تند بود ولی واقعیت این است شما وقتی می خوردید چون حضور در ان لحظه در خوردن خود نداشتید طعم فلفل را نفهمیدید.با حضور در هر لحظه ی زندگی شما خیلی زود می توانید بفهمید به عالم قلب وارد شدید یا نشدید. امتحان کنیم من بارها گفتم تک خوری کنید نگفتم؟گفتم وقتی چیزی را می خورید دانه دانه بخورید درهم با هم نخورید. تا آن چیزی که می خورید آن لحظه زیر دندان های شما می چرخد. طعم آن در زبان شما می چرخد بفهمید این را اگر بتوانید بفهمید آرام آرام چیزهای دیگر را هم می توانید بفهمید. و خیلی مهم است. 
سخن استاد: بگذارید یک چیزی را بگویم جدیداً یک جایی رفتم که با اجازه شما گاو زیاد است. جدّی می گویم، دور و برم گاو زیاد است صدا می کنند، راه می روند، سنگین می روند، سبک می روند، ادا می دهند و هزار و یک چیز. یک چیزی خیلی جالب است من از بچگی می دانستم چون اولین باری که دیدم گاوها در آفتاب ولو شدند و هیچ جایشان نمی جنبد الّا دهانشان، پرسیدم چرا دهانشان می جنبد گفتند هرچه خوردند برمی گردانند بالا دوباره می جوند. بخصوص در این چند روز اخیر علیرغم اینکه خیلی هم کار داشتم ولی بارها به گاوها نگاه کردم یک جورهایی دیدم من هم مثل اون گاوها شدم یک روزهایی می دویدم و کسب می کردم ، می دویدم و می اندوختم ، می دویدم و فرا می گرفتم، دانش بسیار، کتاب بسیار، هرچه که فکرش را بکنید، با همه ی وجودم می گرفتم و می خوردم و امروز در فراغت جسم هستم به دلیل نشستنم و ندویدنم اجازه ی دویدن ندارم نمی توانم بدوم و چقدر خوشحال هستم که امروز دیگر نمی توانم بدوم مجبور شدم بنشینم و هر آنچه که اندوخته بودم یک بار دیگر بالا آوردم و دوباره از اول شروع به جویدن کردم و در جویدن دوباره عجب عطری عجب طعمی عجب مزه ای عجب کیفی ، همه اش کیف است.شما هم مثل من هستید بیایید شما هم مثل من تجربه کنید هرچه دلتان می خواهد اسم خودتان را بگذارید مجبور نیستید اسمی را که من گذاشتم بگذارید ولی خیلی قشنگ است تجربه کنید هر آنچه بلد هستید را دوباره بالا بیاورید یک بار دیگر نگاهش کنید لمسش کنید باآن گفتگو کنید شما بلدید ببینید آدمهای اطرافتان چقدر به شما می گویند من می دانم من تجربه اش را دارم سالیان این کار را کردم اما فی الواقع یواشکی بگویم هیچی بلد نیستند چون اگر بلد بودند نمی گفتند من می دانم! کدام من؟ مگر من قادر به دیدن هم هست؟ مگر من قادر به دانستن هم هست؟ آنکه می بیند یکی دیگر است آنکه می فهمد یکی دیگر است تویی که باید آن داخل بروی، تویی که باید با او یکی بشوی تا بتوانی بفهمی. پس مواظب خودتان باشید شما از اینها کم ندارید یک عالم دارید به شرطی که بتوانید نگاهش کنید.
سوال: درجلسه ی فرمودید" شما فکر می کنید که شما می فهمید" .دریافتی که داشتم این است که همین الان که به روبرو نگاه می کنیم داریم یک منظره ای می بینیم الان که گفت و گو می کنیم داریم یک چیزی را مستقیم می شنویم تصور اولیه ی ما این است که اویی که دارد می بیند و می شنود من ما است ولی ان بخشی که شما خیلی اشاره وار به آن اشاره کردید به نظرم می آید که این نیست که می بیند و می شنود اینی که می بیند و می شنود دارد به آن خدمت می کند یعنی دیدن ما و شنیدن ما یک بخش کوچک دریافت کننده است که می دهد به کی می رسیم به آن؟
استاد : تا زمانی که ما گفتگو کنیم راجع به چیزهایی که شما آنها را ندیدید و حسشان نکردید لااقل علایمی از آنها دریافت نکردید گفتگو بی مورد است و به درد نمیخورد . چون آنچه که میگویم راجع به من است نه مال شما . آنچه که من می بینم و آنچه که من می فهمم مختص من است . شما مثل من نمیتوانی بفهمی و درک کنی . چون مختص خودت است . نه این من ِ من با هم فاصله طبقاتی داشته باشد ، نه . بهترین مثال تکه های پازل است . شما هیچ کجای پازل را نمیتوانی بگویی به آن دیگری ارجحیت دارد ،هرکدام در جایگاه خودش . شما جای خودت من جای خودم . برای همین باید بیایی . باید بیایی دنبالش . من یک چیزی را انداختم توی این میدان و رفتم . اگر شما طالب این گوی هستی که در میدان انداختیم به دنبالش بیا . بیا ببین چه خبر است ؟ و این را هیچکس نمیتواند به شما بدهد الا خودت و تلاش و طلبت . سعیت در رسیدن به این طلبت . ولی من میتوانم اگر یک قدم جلوتر از شما را دیده باشم به شما بگویم که قدم بعدی چیست ولی به شرطی که به آن قدم قبلی رسیده باشی . نرسیده باشی فایده ندارد . 
ادامه ی سوال: در حقیقت از جنس گفتگوی ذهنی نیست از جنس تجربه وجودی است . درست است ؟ 
استاد : کاملا . 
ادامه ی سوال: این مدت من احساس میکنم که شما بصورت پراکنده و پازل وار گفتگو در مورد مراتب وجود را شروع کردید یا حداقل من دارم اینجوری میشنوم . شاید هم قبلا شروع کرده بودید یا یک دوره ای گفته بودید من شنوایی آن را نداشتم ولی از بحث شاهد و آونگ و ذهن آغاز شد . 
استاد : اگر یک کسی هوشیار باشد و برود تمام مقالات این سالها را بخواند . لااقل آنهایی که در سایت است . اگر بیاید اینها را نگاه کند می بیند که هر چند وقت یک دفعه زمینه گفتگو را تغییر دادم و مطلب را یک جور دیگر بیان کردم . و از یک منظر دیگر به میدان آوردم . مادرها یک غذایی را می پزند بچه هایشان دوست ندارند . غذا یی مثل : دمی باقالی یا عدس پلو. فرزندش دوست نمیدارد . بعد شب که می آید این را نمیخورد . برای اینکه این بچه لوس را یک جوری راضی بکند اسم آن را عوض می کند میگوید : این پلو . فردا می بیند فایده ای ندارد . اینها را خمیر میکند میگذارد لای نان باگت و میگوید : ساندویچ . که بلکه بچه تشویق بشود و حتما بخورد . چون میخواهد مواد مفید به بدنش برسد . حالا حکایت من شده حکایت آن کار . سالهاست این کار را کردم . دیدم نمیشود . بعد گفتم که تو چه کاره هستی ؟ بیا اول خودت مزه کن . شاید چون خودت مزه آن را خوب نچشیدی بقیه متوجه حرفت نمیشوند . آمدم انتخاب کردم . خیلی معذرت میخواهم از حضور دوستان ، همچون گاو شوم . تمام آن چیزهایی را که سالیان جویدم و با آن با لا آمده ام اینها در یک محفظه ای قرار گرفته . قدری آرام بگیرم و جوش نزنم . خودم را به این در و آن در نکوبم . حالا هی دانه دانه بالا می آورم مزه مزه اش میکنم و چون مزه مزه اش میکنم خودم که خیلی بهم می چسبد بعد خودم که لذت میبرم لذتم را به شما منتقل میکنم . اگر شما توانستید یک ذره از این لذت را حس بکنید دیگر من را لازم نداری . چون اصل ماجرا را داری . فقط کافیست تو هم همان کاری را که من انجام دادم انجام بدهی . آنوقت به همان میرسی که من رسیدم . 
سوال: با صحبتی که هفته ی گذشته داشتید در مورد رگ گردن و حضور خدا، سعی کردم هفته ی پیش تو هر حرکتی که می خواهم بکنم یا هرجایی که دلگیرم دائم تکرار کنم خدا در کنار من است در طول هفته ی گذشته من دائم گفتم خدایا تو با من هستی ولی انگار یک چیزی را کم داشتم.
استاد: بله .مسائل مالی جزء بسیار کوچکی از زندگی ماست از روزی که یادمان رفت اصل چیست تو فرع ها در جا زدیم و امروز گرفتاریم نمی توانیم از توی آن دربیاییم از توی آن در آمدن هم ساده نیست ولی می شود .خوب است که مثل من بشوید من چی شدم؟ من خودم را یک گاو دیدم هرآنچه را که طی سالیان دراز آموختم امروز یکی یکی برمی گردانم و دوباره از اول مزه می کنم. حج اول که رفتم وقتی برگشتم راجع به خدا خیلی گفتم، حج عمره که رفتم برگشتم وقتی به یکی از دوستان گفتم من تا این حج خدا را نشناخته بودم و دوباره خدا را شناختم و امروز به شما می گویم که امروز خدایی را که می شناسم خیلی متفاوت است با خدایی که تو حج عمره شناختم نمی دانم چقدر دیگر فرصت دارم که بازهم خدای خودم را از نو بشناسم؟ آیا فرصت خواهد داد؟ آیا همین قدر است که شناختم؟ آیا همین برای اینکه من را رستگار کند کفایت است؟ نمی دانم و مطمئن هستم که هیچکس دیگری هم نمی تواند جواب من را بدهد مگر خودش. خدای تو همین نزدیکی و کنار تو نیست، یک روزی بچه ی برادرم کوچک که بود دوستش داشتم به او می گفتم من تو را می خورم که همیشه تو شکمم پیش من باشی از من جدا نباشی او می گفت اگر من را بخوری دیگر من را نداری می گفتم چرا تو را دارم توی شکمم هستی بعد می گفت اگر من را آن تو بگذاری دیگر من را نمی بینی، به او می گفتم نه روی دلم پنجره باز می کنم و از توی پنجره ام تو را می بینم، چقدر متأسفم که نخواستم در درون خدای خویش زیست کنم و از پنجره ی او به بیرون نگاه کنم که انقدر گرفتار نباشم. گرفتاریم خیلی سخت گرفتاریم فقط باید خودش کمک کند ولی می شود اگر امروز رسیدیم به اینجا که از ندای یک خروس تحولی در درون مان بوجود بیاید پس حتما می شود پس حتما فرصت داریم و حتما به ما این امکان را عطا کرده ، دیر نکنیم.

سوال: من توی یکی از این کانالهایی که عضو هستم یک کتابی را خیلی اتفاقی باهاش برخورد کردم . دانلودش کردم . برایم جذاب بود . راجع به پرواز روح و اینکه بتوانی از کالبدت بیایی بیرون و اینها بود وبرایم سوال شد که اصلا آیا همچین اجازه ای داریم ؟ 
سخن استاد : خیر . در یک جمله خیر . 
ادامه ی سوال: چقدر سریع و واضح ! 
استاد : شما اجازه دارید روی همین اندام و روی همین موجودیت کارکنی . اگر چیزی فراتر از این باشد او عطا میکند . لازم نیست تو کاری بکنی . وگرنه تو را می برد بالا و از همانجا رهایت میکند با مخ پایین می آیی . راست میگویی با این جسمت بپر. میدانی من آدمهایی را میشناختم که مدیتیشن میکردند موقع مدیتیشن از زمین بلند میشوند . ارتفاع میگیرند و بالامی آیند . روی هوا نشستند . راست میگویی آن کار را بکن . اگر میخواهی . 
ادامه ی سوال: یک مواقعی میدانم برای بعضیها که دست خودشان نیست این اتفاقات می افتد . 
استاد : خودت چه گفتی ؟ دست خودشان نیست . این اتفاق هم اتفاقی نیست . این چیزی است که باید پیش بیاید و آن را خدا تشخیص میدهد و ملائکی که نگهبان این شخص هستند . به وقت لزوم اورا بالا می برند و به وقت لزوم او را آرام در جای خودش میگذارند . ولی اگر سرخود کار کرد دیگرخود دانی . 
سخن استاد : یک تست بگیرم ببینم چه کسی جواب میدهد ؟ من یک چیزی میگویم شما یک چیزی بگویید . ببینیم چه کسی جواب میدهد ؟
سوال : میگوید دنیا دگرگون نمیشود مگر.. ؟ 
جواب: دنیا دگرگون نمیشود مگر دلت دگرگون شود . دل تو جای خداست . جایش را به خدا بده . توی آن معلق نزن . آن وقت می بینی که همه چیز برایت دگرگون میشود .
سوال : زندگی ، شادی ، خوشبختی چیست ؟ خدا چیست ؟ 
خدا در درون آدمی است . پس هر آنچه که تو به دنبالش هستی در بیرون نیست . در درون خود توست . خدا در درون خود آدمیست . در بیرون نیست . 
سوال : در فقر میتوان زندگی کرد ... ؟ 
جواب: در فقر میتوان زندگی کرد . در بی محبتی حتی نمیتوان زنده بود .

نوشتن دیدگاه





تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید