منو

یکشنبه, 04 فروردين 1398 - Mon 03 25 2019

A+ A A-

رقص آنجا کن که خودرا بشکنی بخش اول

بسم الله الرحمن الرحیم

کلام امروز را می خواهم با یک داستان زیبا از مولانا شروع کنم مولانا می گوید یک چوپان بیچاره ای بود بر لب جوی آبی ایستاده بود و به سختی تلاش می کرد یک بز را تشویق کند از این جوی آب بپرد که به طبع بز، گوسفندان هم جرات کنند بپرند و از این جوی آب عبور کنند هر ترفندی می زد فایده ای نداشت دست به کتک زدن بز برداشت و بز را زد باز هم بز تکان نخورد، بسیارمضطر ومستاصل ایستاده بود یک پیر دانایی از آنجا گذشت وقتی شرایط چوپان را دید گفت این کار راه دارد می خواهی کمک کنم ؟ گفت بله.چوب دستی خود را که با ان راه می رفت کرد داخل جوی آب. اب را تکان داد آب شد گل آلود، آب که گل آلود شد بز پرید دنبال آن گوسفندان پریدند چوپان متعجب نگاه می کرد که اخر این چی بود چطور اتفاق افتاد پیرمرد گفت تعجبی ندارد تا این بز در این آب عکس خودش را می دید نمی توانست از روی خودش بپرد آب را گل کردم دیگر خودش را ندید وقتی خودش را ندید پرید.
مولانا می گوید رقص آنجا کن که خود را بشکنی
(ما همه جا خوش رقصی داریم به انواع مختلف برای آدم های مختلف رقص یعنی شادی یعنی خوشحالی انجا کن که خود را بشکنی)
پنبه را از ریش شهوت برکنی
(آخه این ریش ها که این طوری اماده می شود نشان دهنده ی دانایی پرهیزکاری و این قصه ها بوده می گوید این ریشی که سفید می شود در اثر خوش گذرانی به درد نمی خورد)
رقص انجا کن که خود را بشکنی (ان خود درونی را) پنبه را از ریش شهوت برکنی
رقص و جولان بر سر میدان کند (یک جایی که همه تماشا کنند)
رقص اندر خون خود مردان کنند (حالا ببینیم کی مرد میدان است).اگر می تونی خودت رو سر ببری اون موقع رقص دارد بسیار سخت است خود شکستن از خود گذشتن پریدن تا رسیدن به معشوق. در عصر حاضر آنچه که بشر به آن محتاج است خود شکستن است، همه ی بلا هایی که سر آدمها امروز میاید از خود بینی است ازپایین ترین سطوح جامعه ها تا بالاترین سطحشان.هر هنگامه ای برپاست از خودبینی است در حالیکه امروز بشر نیاز به خودشکستن دارد. روزگاری نه خیلی دور بشر در بسیاری از بحران های جهان هستی خیلی ناتوان بود و از عهده ی حل بحران برنمی آمد یا اینکه برایش تاوان بسیار می داد اما در گردش زمان آرام آرام حتی در برهه هایی هم به سرعت ، بسیاری از این معضلات حل شد و دیگر معضل به حساب نیامد تا بشر بخواهد به آن فائق شود حتی این اتفاق قدم به قدم هم نشد بلکه با جهش های بلند بشر تواننست کارهای عظیم بکند به همین دلیل تصویر عظمت خودش را در جوی آب زلال و شفاف مشاهده کرد درهمان جا ایستاد منیت خویش را پروار کرد و برای پیوستن به اقلیم بالاتری از معرفت حاضر به پریدن نشد چون بالاتر از تصویر خودش که توی آب بود دیگر نیافت ، حال دنیا شد آنچه که امروز شده است و هزاران افسوس که بشر عبرت هم نمی گیرد چرا که هر روز به طور عجیب و پیش رونده ای در اطرافمان انسان هایی را می بینیم که برای خودشان در روزگاری نه چندان دور قدرتی محسوب می شدند ، عده ای در زیر چتر قدرت اینها دست و پا می زدند و امروز به زیر دست و پای دیگران هر روز گرفتار آمدند شمارشان هم کم نیست و افسوس که آدمی همچنان به خویش مشغول است . خود شکستن هنری است بس عظیم مرد میدان عمل می خواهد تا تو باشی یا خیر . شکستن دیگران کاری است بس پست و بی ارزش ، مرد میدان خود می شکند. یک لحظه به آن فکر کنید، همان اندازه ای که شکستن خود سخت است به همان اندازه هم آسان است، فرق این وسط، خواستن است طلب است، آن را نداریم اگر آن را داشته باشیم خیلی راحت می شکنید چون پوسته ای مجازی و بی ارزش است خیلی بی ارزش. آنکه خدا را در خویش دارد خود را نیاز ندارد. اگر به خود می پردازی چون خدایت را نداری.
سوال: این جملات خیلی زیباست از خودگذشتن، این واژه ها واژه هایی است که از اهل بیت شنیدیم و امروز روزی است که باید سعی کنیم ممارست را بیشتر کنیم به جای اینکه دامنه ی یافته هایمان را بیشتر کنیم .اما به چه شکلی؟
استاد: دوستان شما یک تزی بدهید یک برنامه ای بدهید که چگونه ممارست را بیشتر کنیم؟
صحبت ازجمع: از خودگذشتن یعنی ما منشأ همه ی امور را خداوند ببینیم یعنی بدانیم که من کاری نمی کنم . خداوند در تمام جهان ظهور دارد ولی اینطور نیست که بگوید که من هستم من هستم آن کسی که به شما روزی داده است، قوانینی هست و خودش پشت این قوانین با قدرت کامل حضور دارد و هراز گاهی در کتابش این تذکر را به ما داده است.
استاد: موردی از خودت بگو اگر بخواهی به خودت قول بدهی که خودشکستن را شروع کند آن اولی که می خواهد بشکند چی هست؟
ادامه ی صحبت: فکر می کنم تلاش برای دیده شدن را کنار می گذارم خیلی دوست دارم که همه من را ببینند و زیبا و جلوه گرانه ببینند. جلوه گرانه منظورم کارهای خوب من ، اگر بخواهم با خدا یکی بشوم سعی می کنم این شکلی بودن خدا را تمرین کنم که خدا هست قدرتمند هست همه جا هست منشأ همه ی اثرها هست ولی ما پرده را کنار می زنیم خدا را شاید به شکل نبینیم .
استاد: بگذار من به تو قشنگ تر بگویم، می آییم یک کاری می کنیم هرجایی که فکر کردیم می خواهیم جلوه گری کنیم آنجا می گوییم ساکت. بنشین سرجایت. تو را چه به این کارها؟
سوال: می خواهم بپرسم آنجا چطور می توان منشأ اثر بود ولی نه جلوه گرانه چون خداوند کارهایش را می کند هر روز به ما روزی می دهد هر روز همه ی اثرها از او جاری می شود چطور من می توانم همه ی اثرها را از خودم جاری بکنم در حالیکه دارم زندگی می کنم و حیات دارم ولی با دیده شدن چکار کنم؟
جواب ازجمع: من دو تا نکته به ذهنم می آید، یک ؛ استفاده از کلمه ی من را به شدت محدودش می کنم هرجایی که بخواهم بگویم من ، فکر می کنم بعد اگر لازم بود استفاده می کنم دوم اینکه سعی می کنم زیاد سکوت کنم هر وقت ما زیاد حرف زدیم خیلی خطا کردیم.
استاد: من هم با ایشان موافقم هر وقت ما زیاد حرف زدیم گند زدیم .
صحبت ازجمع: من فکر می کنم یک راهش متعهد بودن به نتیجه است به این معنی که در هر جایی که ما سعی می کنیم که دیده شویم یک فرآیندی دارد اتفاق می افتد منظورم این است که تو هر فعلی یا هر فرآیندی از خودمان سؤال کنیم که آیا همه ی دغدغه ی من نتیجه ی آن فرآیند است یا دغدغه ی من حضور من در آن فرآیند است؟
استاد: مثلا امشب دارید به خانه می روید دخترک گل فروشی یا پسرک گل فروشی سر چهاراه ایستاده و گل قشنگی هم به دستش هست ،او می خرد و همان موقع که دارد می خرد با خودش فکر می کند امشب این را میبرم به خانومم می دهم که بفهمد من چقدر به او اهمیت می دهم آنوقت قطعا از من یک تشکر درست و حسابی هم می کند اگر من جای دوستمان باشم گل را می خرم و در دَم گل را به گل فروش برمی گردانم و می گویم این مال تو برو. اما اگر دوستمان گل را می خرد و به خانه می آورد چون با خودش فکر می کند خانومش گل خیلی دوست دارد چقدر خوب است خوشحال می شود اما منتظر ذوق زدگی خانومش نمی ایستد چون می داند چه ابراز بکند چه نکند او از گرفتن گل خوشحال می شود و این قصدش فقط خوشحالی اون قلب بوده است چه ابراز بشود چه نشود و اگر ابراز نشد شکسته نمی شود و اگر ابراز شد باد زیادی زیر بالهایش نمی افتد . این آن خودشکستن است . یا خانوم غذایی را پخته است یا کاری در خانه کرده است بله آدم واقعا دوست دارد طرف مقابل ببیند اما مفهومش این نیست که تو برای دیده شدن انجام دادی، تو کار را انجام دادی که خانه ات نظیف باشد قشنگ باشد اصلا توی این خانه خودت که می چرخی حس صلح و امنیت داشته باشی چه دیگران بفهمند چه دیگران نفهمند فرقی به حالت نمی کند این آن شکستن خود است . یک راهکار برای شما که می گویی که من فکر می کنم بالاترینش دیده شدن مطرح هست هرجا فکر کردم می خواهم دیده شوم دیگر نمی کنم .من در لباس پوشیدنم این کار را می کنم و نه برای الان باشد آنموقع هم که جوان بودم یک لباسی را می پوشیدم می دیدم که خیلی قیافه ام جلب توجه می کند آن را آنجا نمی پوشیدم چون خودم زیادی خوشم آمده بود در حالی که جوان این کار را نمی کند جوان اتفاقا وقتی خودش را خیلی جلوی آیینه می پسندد با یک اعتماد به نفس خیلی کاذبی حرکت می کند راه می افتد در حالی که من این کار را نمی کردم و دنبال این نوع نگرش نبودم چه برسد به اگر الان لباسی بپوشم که فکر کنم خیلی خوش تیپ شدم آن را می کَنم چون تمام مدت خودم را خوشتیپ می بینم کدام خود؟ مگر ما خود هم داشتیم؟ آن را در می آورم .
صحبت از جمع: اگر اشتباه نکنم خداوند انسان را آفرید برای اینکه دیده بشود . برای اینکه پرستیده بشود و فکر میکنم اگر که انسان همه ویژگیها و صفاتش در راستای ویژگیهای خداوند باشد این همان خودشکستن میشود. و این جلوه گری که برای انسان هم هست اتفاقا صفت خوبی است به شرطی که به زبان ساده قصدش پز دادن نباشد . یعنی اگر که قصدش پز دادن نباشد و اینکه بصورتهای دیگری مشخص باشد که یک کار نیک و پسندیده ای انجام میدهد برای خدمت کردن یا اینکه برای همسرش گل ببرد برای اینکه خودبرتربینی نداشته باشد این همان درراستای ویژگی خداوند است و اگرآدم بتواند همه کارهایش را در این راستا قرار بدهد پس همان خود شکستن و با خدا یکی شدن هست .
استاد : تا حالا دیدید خدا به شما هوا بدهد که استنشاق کنید . بعد بگوید : تشکرت چه شد ؟ همچین چیزی را شنیدید ؟ نشنیدید . من توی جاده میرفتم با این برف و بوران درختها شکوفه سفید کردند . خیلی قشنگ بود . من اینها را دیدم ؟ خدا ازمن پرسید : آهای کجا میروی ؟ چرا برای این درختهای پرشکوفه تشکر نکردی ؟ چرا نگفتی دستت درد نکند اینها را پر از شکوفه کردی من تماشایشان کنم خوشم بیاید ؟ خداوند اینها را نمیگوید . اگر من بخواهم در راستای ماهیت خداوند قدم بردارم من هم نباید این را بخواهم . من این را خریدم و برای دوستم کادو آوردم . دلم خواست کادو بیاورم . اما اگر دلم خواست دوستم همچین تشکر تپلی از من بکند دیگر باید حساب و کتاب این دل را بست . دیگر بدرد نمیخورد . ما اشکالمان این است که در مرحله اول میخواهیم این کار را انجام بدهیم که خوب باشد . این خوشحال بشود او راضی باشد اینها همه خوب است . اما وقتی منتظر برگشت آن هستیم ، این است که ایراد درست میکند . چون خداوند هر چه را میدهد ، میدهد . اصلا منتظر برگشت آن نیست . به من غذا داده بخورم . اما نگفت : نمازت را خواندی ؟ پس نمازت چه شد؟ سجده ات چه شد ؟ سجده هم نکردم . به من هیچ چیز نمیگوید . احترام میگذارد . درجمعی نماز خوان بودیم . یک نفر نماز نمیخواند من میدانستم . همان یک نفر خودش برای نماز بلند شد . نیاز به گفتن من نبود . چون من عین نماز هستم . وقتی من عین نماز هستم وقتی من وضو میگیرم با سرور و خوشحالی هر کس من را ببیند دوست دارد وضو بگیرد . چون دوست دارد این سرور را داشته باشد . وقتی من با لبخند سر نماز می نشینم . کیف هم میکنم و با بقیه خنده هم میکنم ، هر کس من را ببیند دوست دارد نماز بخواند . تا اوهم این شکلی بشود . اصلا دیگر نیازی نیست مردم من را ببینند . این است آن چیزی که خدا خواسته . انسان را آفرید خلقش کرد ، برای آنکه شناخته شود . اما نه به این بها که بگوید من هستم ، من هستم .تو آن کاری را که باید انجام بدهی ، انجام بده . بدون آنکه ابراز کنی من هستم که انجام میدهم . تمام شد. همه چیز سرجای خودش می افتد ، همه چیز . آنوقت خود شکنی شروع میشود . خود شکنی از همین نقطه آغاز میشود . برای اینکه خودشکنی کنیم ان کاری را که فکر میکنیم باید انجام بشود ، انجام بدهیم و آنچه را که فکر میکنیم باید به سوی ما برگردد ، منتظرش نباشیم . آرام آرام این را حذف کنیم . اگر این کار رابکنیم این خودِ درونی چنان ریز ریز میشود . زمین میریزد بعد آن چیزی که اصلی است پا به میدان رقص میگذارد . تازه خودش را نشان میدهد .
صحبت از جمع: ذهن متاسفانه خیلی بازی میکند . ذهن من می آید تله میگذارد . مثلا من خودم آدمی هستم که از واژه "من " کم استفاده میکنم . چون من گفتن ، کلاس ندارد . کسی که زیاد من میگوید خودخواه است و محورش خودش است . من تا حدودی ، زیاد از من استفاده نمیکنم . ولی اتفاقی نیفتاده .
استاد : ولی فی الواقع بیانش نمیکنی ولی در عمل آن را داری .
ادامه ی صحبت : بله ، یک جور ادا درآوردن است . ذهن آمده این را جلوه داده که تو اینطوری باشی میتوانی محبوبتر باشی . من نگو . کمتر بگویی محبوبتری . یا مثلا کمترحرف بزنیم . سن که بالاتر میرود در همه آدمها سکوتشان بیشتر میشود . ولی سکوت کلامیشان بیشتر میشود . از درون بدتر میشود . یا مثلا کاری را برای دیده شدن انجام ندهیم . من این را خیلی قبول داشتم فکر میکردم که آدم اصلا نباید دیده بشود ولی جایی که انسان جلوه ی خداوند باشد باید دیده بشود .
استاد : اصلا چه کسی گفت اصلا نباید دیده بشود ؟ ما گفتیم که نیت شما از کار دیده شدن نباشد .
ادامه ی صحبت : مثلا من امام رضا را می بینم . ایشان خیلی فوق العاده هستند ، اینهمه آدم میروند پیش ایشان انرژیهای منفیشان را میریزند و صحیح و سالم بیرون می آیند وحالت خوب میشود . خیلی میخواستم از کن الهی این ویژگی امام رضا را بردارم که بتوانم . ولی متاسفانه نمیشود . همه این ادا و اصولها را هم بلد هستم ولی متاسفانه نمیشود .
استاد : میدانی اشکالت کجاست ؟ اشکالت این است که تو میخواهی یک کاری انجام بدهی . برای همین هم ذهن خیلی قشنگ تو را میشناسد و تورا بازی میدهد . بحث اینجاست ، ما بار ها گفتیم . حضرت یوسف در را که باز کرد عزیز مصر پیش رویش بود . زلیخا شروع کرد به دست و پا زدن . اگر یک نفر اینطوری کند اگر یک نفر آنطوری کند ، سزایش چه میشود ؟ تو چه کارش میکنی ؟ عزیز مصر به یوسف نگاه کرد . یوسف فقط دوجمله گفت . گفت : از من کام خواست . من قبول نکردم . ما اشکالمان این است که به همه چیز شاخ و برگ میدهیم . اگرآرام آرام یاد بگیریم شاخ و برگهایمان را بزنیم . فقط آن تنه اصلی بالا بیاید . آنوقت جواب میگیریم . ما مشکلمان این است که آن تنه اصلی رشد نمیکند . چه چیزی رشد میکند ؟ شاخ و برگهای اضافه . دوست عزیرنه لازم است چیزی را توضیح بدهی نه با چیزی جنگ کنی . لازم است توساکت بنشینی و همه چیز بیاید و خودش برود . خیلی ساده می آید و میرود . لازم نیست تو سکوت محض کنی . چه کسی گفت سکوت کن ؟ سکوت برای مواقعیست که داری غیر ضروری صحبت میکنی . لازم نیست صحبت کنی . لازم است ؟ سکوت کن . چه اشکالی دارد ؟ اما در موقع ضرورت هر چه که لازم است بگویی ، فقط همان را بگو . اگرمیخواهید خود شکنی کنید هر چیزی را در جای خودش بدون گفتگو انجام بدهید و منتظرش نباشید .
صحبت از جمع: فکر میکنم چند جلسه پیش راجع به مطلبی صحبت کردید که ماموریت ما در این دنیا چیست ؟ فکر میکنم دقیقا همین است . ما هر روز صبح که از خواب بیدار میشویم هر کاری را که میخواهیم انجام بدهیم آنچنان که لازم است و در توان داریم انجام بدهیم.
استاد : هر کس هر کاری را که لازم است انجام بدهد ماموریتش است . انجام بدهد. مگر خدا مامور نیست حاجتهای شما را تند تند بدهد ؟ هی به او غر میزنید هیچ کاری هم برایش نمیکنید . پس چرا یکی از آنها را خودت انجام نمیدهی ؟
صحبت از جمع: در مورد صحبت دوستمان . تجربه خودم را میخواستم بگویم . هر زمانی که میخواهم یک جورهایی جلوه گری بکنم پشت آن دوتا چیز است . یک جنسی از بی ارزشی و اینکه میخواهم از آدمها ارزش را بگیرم . مثلا الان میخواهم خوب صحبت کنم که آدمهایی که اینجا نشستند بگویند : تو چقدر خوب صحبت میکنی . یعنی دنبال این هستم که آن تایید را از آدمها بگیرم و درکنارش یک حس بی ارزشی دارم که من کم هستم . حالا باید چه کار کنم ؟ یک کاری کنم که بقیه روی من مهر تایید بزنند . فکر میکنم اگر به این مورد عمیق نگاه کنیم میتواند خیلی راهگشا بشود که چرا اصلا ما این نیاز را داریم ؟ مطلب دومی که صحبت شد موضوعی است که چند وقت است با آن درگیرهستم . بعضی از مطالبی که گفته میشود جنسش کمی نیست . مثلا ما بیاییم اینجا یک تخته بگذاریم در مورد مسئله فیثاغورث بیایم تخته بگذاریم و صحبت کنیم استدلال کنیم همه هم یاد میگیرند یکی 19 و یکی 20 میشود به فرض . بعضی چیزها ، جنسش کیفی است . الان این چیزی که شما میگویید خیلی بزرگ است . برداشت من این است تمام درد منِ نوعی که این مشکلات را دارم یک چیز است و آن اینکه نه به خدا اعتقاد درستی دارم نه خدا را میشناسم . میفرماید : یا ایها الذین آمنوا آمنوا . یا در جای دیگری میفرماید : به اینها بگویید شما مسلمان شدید و اسلام آوردید ایمان نیاوردید . من این را تجربه کردم ولی هنوز با آن کامل نشدم چون یک عمر مسیر است . اگر کسی واقع خدا را بشناسد . الان یک هستی هست که خداست . اگر واقعا آن را بشناسد اینها آثار اوست . اگربه آن خدااعتقادداشته باشیم دیگرجلوه گری در آن نیست . دیگر هیچ چیزی نیست . اگر ما به دنبال ریشه هستیم ریشه آنجاست . برویم و ببینیم من نوعی اعتقادم به خدا چیست؟ ببینید اگر الآن اینجا استدلال کنیم همه استاد هستیم برهان فلان، این و آن کمک نمی کند، اینها خوب است اما واقعاً چقدر در بحث کیفی خدا را قبول داریم؟ حالا یک متری را هم که خودم دیدم بیائیم دغدغه های خودمان را در روز نگاه کنیم آن جاهایی که استرس می گیریم، آن جاهایی که عصبانی می شویم، آن جاهایی که ناراحت می شویم بعد ببینیم خدا را واقعاً قبول داریم؟! متر ما در اعتقاد به خدا چقدر است؟ آیا آدمی که بخدا اعتقاد دارد اینکار را می کند؟ آدمی که خدا را حاضر و ناظر می بیند اینها یک متر است بالاخره ما استدلال هم بکنیم اینها باید در عمل خودش را نشان بدهد.
استاد: من از این ساده تر به شما می گویم، شما می گویی خدا، وقتی اینجوری می گویی خدا یعنی یک چیزی ورای من، یک چیزی بیرون من که من هنوز آن را نمی شناسم انگار که مثلاً یک سیاره ای است یک ستاره ای است در یک کهکشان دیگر که هنوز هیچگونه علمی نسبت به آن نداریم اگر بخواهیم بفهمیم چطور زندگی کنیم باید آن را بشناسیم خُب چرا ما این حرف را می زنیم؟ پیغمبرما و امامان ما گفتند اگر خواستی خدایت را بشناسی خودت را بشناس. ما الآن مدتی است که سفره را باز کردیم ، ببینید یک سفره عظیم در این حسینیه باز شده الآن چند ماه است و تنها بحث آن این است بیاور وسط ببینم کی هستی؟ بدون شیله و پیله ، بی پرده، بگو کی هستی؟ درد ما اینجا است ما نمی دانیم خودمان کی هستیم! چطوری می خواهیم بدانیم خدای ما کیست! که بتوانیم به آن خدا خودمان را نزدیک بکنیم، من نمی دانم خودم کی هستم؟! آدمی که در این ماجرا یک بازخورد دارد و در این یکی ماجرا یک بازخورد دیگر دارد دو تا آدم متفاوت می شود در حالی که من یک آدم هستم، چرا دو تا برخورد متفاوت دارم؟ حتماً یک چیزی بسیار ظریف اینجا و آنجا متفاوت است و اگر من این را پیدا نکنم چطور می خواهم خودم را بشناسم. سفره مرتضی علی (ع) باز شده است خیلی وقت است باز شده بنشینید سر این سفره اصلاً پهن شوید هر دفعه یکی از شما پهن بشود در این سفره، چه جوری؟ با شهامت بگو تو کی هستی؟ من یک آدم فوق العاده عصبانی، من یک آدمی هستم به اندازه یک کوه آتشفشان خشمگین، من یک آدمی هستم که فرجه نمی دهم آدم مقابل من حرف بزند همان اول پاره اش می کنم. درد ما این است که خودمان را نمی شناسیم همه این حرفها را که شما می بینید من می زنم فقط یک دلیل دارد. من دم بدم هر چه را که می گویم می دهم می رود پایین بعد در یک خلوتی می نشینم همه را می آورم بالا بعضی هایشان را بدم می آید تف می کنم بیرون اَه چقدر مزه اش بد است بعضی هایش چقدر خوشمزه است بعضی ها یش هنوز نرسیده است می گویم بایست همین جا یک خورده پخته بشوی رسیده بشوی بعد تو را پایین بفرستم.
بخدا من جُک نمی گویم واقعیت را به شما می گویم بعد دوستمان می گوید یک چیزی بگو که ما عملی تر ببینیم، از این عملی تر!! دوست من پهن بشو در این سفره بگذار همه تو را برآورد کنند، ببین چند درصد حرفهای مردم را تو در مورد خودت می دانستی، قرار نیست همه آنها درست باشد ولی کمک کننده است، خیلی هم کمک کننده است.

نوشتن دیدگاه





تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید