منو

یکشنبه, 04 فروردين 1398 - Mon 03 25 2019

A+ A A-

رقص آنجا کن که خود را بشکنـی بخش دوم

بسم الله الرحمن الرحیم

جلسه ی پیش یک دوبیتی از مولانا خواندیم:
رقص آنجا کن که خود را بشکنی پنبه را از ریش شهوت برکَنی
رقص و جولان بر سر میدان کنند رقص اندر خون خود مردان کنند
از گفتگوهای پیش تا به امروز در بیشترین لحظاتی که سپری نمودم این دو بیت از مولانا در وجودم زمزمه می گشت، در لحظه ای خاص که من نامش را استیصال می گذارم و صد البته این استیصال با آنچه که در عامه ی مردم جاریست متفاوت است، این استیصال من از سر پیمانه ی طلب برمی خیزد هرچه طلب و درخواستم برای رسیدن به آنچه می خواهم بیشتر باشد سرگشتگی ام افزون خواهد بود در لحظه ای کمتر از کسری از یک ثانیه موجودیتی را خارج از خودم و شکل خودم مشاهده نمودم همان لحظه دریافتم آنچه را که به دنبالش بودم یافتم از او پرسیدم کیستی؟ گفت نامی جز نام تو ندارم با تو هویت دارم با تو مقتدرم با تو ذلیل و خوارم با تو عاشقم با تو شکاک و بدبینم به او گفتم خاموش تا ببینم که هر کدام از ما چه کسی هستیم، او گفت تو من را به گفتگو آوردی حالا می گویی خاموش باش؟ مگر نه آنکه گفتی مولانا می گوید: رقص آنجا کن که خود را بشکنی ، من همان خود تو هستم از تو بیرون آمدم تا ببینم چه کردم که باید شکسته شوم یا باید خونم ریخته شود . با این گفتگو به درون رفتم و ماندم، پس من کی هستم؟ پس من کی هستم؟ به دنبالش سؤالات بسیاری هجوم آوردند در سکوتی طولانی من و آن خودِ من، آن خودِ درونی ام رو به روی هم قرار داشتیم و هیچ نگفتیم اما او را پرسش گر و منتظر دریافت می دیدم پاسخی هم نداشتم، چون اگر او خود درونی من است پس من کیستم؟ و چه ارتباطی با یکدیگر داریم؟ اگر او را به گفته ی مولانا به خاک و خون کشم ، من که الان نمی دانم کیست؟ بر سرش چه خواهد آمد؟ طوفانی عظیم در درونم برپاشد در این ما بین گفتگوهای اطرافیانم در منزل، تلفن های بیشمارم نیز هرکدام به نوعی وارد ماجرا می شدند و این فضای جدا شده را به هم می ریختند در بعضی ارتباطات ، خودِ خویشتنم خودِ درونی ام ناپدید میشد و من او را نمی دیدم و در پایان آن ارتباط دوباره مقابل خویش او را می یافتم هنگامه ی عجیبی بود دست و پای بسیار زدم که بر این ماجرا فائق شوم ، نشد. خودِ من در سکوت من را می نگریست و هیچ نمی گفت بالاخره با دلگیری بسیار به او گفتم حرفی بزن چیزی بگو ، او من را نگاه کرد به لب هایش اشاره کرد که بسته شده فهمیدم من به او گفتم خاموش. اذان ظهر در گوشم طنین انداز شد و مرا به سوی مُصلایم رهنمون گشت با وضو خویش را تطهیر کردم سپس بر سر سجاده ام نشستم نماز آغاز نمودم با سلام نماز متوجه شدم در تمامی این احوال نیایش و راز و نیاز خودِ من با من همسفر بود و بلافاصله پس از نماز خروج نموده رو به رویم ایستاد اشک از چشمانم سرازیر گشت رو به آسمان نمودم خدایم را صدا کردم با فریادی به بلندای زمین تا آسمانها در حالی که کسی صدایم را در بیرونِ من نشنید ، گفتم بگو بگو من نمی دانم، مرا در سرگشتگی رها نکن به حال خویش رها مکن بگو بگو بگو، بالاخره از نفس افتادم و سکوت کردم، ندایی از درون قلبم آغاز به سخن نمود و گفت؛ روزی که آدم را خلق نمودم از نفخه ای از روح خویش در او دمیدم بر او اسماء الهی را تعلیم نمودم تا همه چیز را بداند و بر تمام مخلوقاتم افضل قرار گیرد اما وقتی مأموریتش آغاز گشت برای انجام مأموریتش حیطه ای را نیازمند بود تا در آن به سو های مختلف بنگرد امتحان کند سپس اختیار نماید تا اختیارش در آن حیطه مسیری برای برگشتش به سوی من فراهم آورد. در جایی که صحبت از اختیار باشد از هرچیزی می بایستی نقیض آن نیز باید موجود باشد تا انتخاب مفهوم پیدا کند برای این مهم موجودیتی به نام خود، من، یا هر نام دیگری که انتخاب آدمی است قرار دادم که این ماهیت هر امری را با نقیضش می شناسد می تواند بر اساس انتخاب آدمی بر همان رویه حرکت کند. حال بدان و آگاه باش آنکه در ظاهر امر دنیایی بر سجاده ی راز و نیازش با خالقش قرار دارد همان نفخه ای ست از روح الهی که دمیده شده و آنکه مقابلت ایستاده همان خودِ درونی است که خلق گشته که هر چیزی با نقیضش باشد خود به خود تصمیمی نمی گیرد هیچ تعصبی ندارد در هیچ زمینه ا ی . ولی بر اساس انتخاب تو که بنده ای هستی حامل نفخه ی از روح الهی، دو قطب این خودِ درونی می تواند سنگین تر یا سبک تر گردد صد البته آدمی در زمین مأمور است که این خود را بر اساس راهنمایی های نفخه ی الهی از درون و راهنمایی های پیامبران و اولیای پروردگار از بیرون به سوی نفخه ی الهی رهنمون گشته و او را تا جصول به این نفخه همراهی نماید این برترین مأموریت و کامل ترین آن برای آدم در زمین می باشد در غیر اینصورت همان خود را تا پایین ترین مراحل جهنم وعده داده شده خواهد فرستاد اگر نفخه ی الهی درون را خاموش نگه دارد از پیامبران و کتب الهی نیز با لجاجت دوری نماید ، پرسیدم مگر می شود نفخه ی الهی را خاموش کرد؟ فرمود نمی توان خاموش کرد اما می توان پرسش نکرد جوابی هم نشنید بهره ای هم نبرد و در پایان راه نفخه ی الهی بدون نقشی در زمین داشتن، به جایگاه خویش برمی گردد و خودِ درونی به دیار پاداش یا مجازات خواهد رفت . صد البته اگر به دیار پاداش رود سِیری کند که آن هم مسائل مربوط به خویش را دارد از جنس همان نفخه می گردد و به جایگاه نفخه های الهی می شتابد و اندک آدمیانی هستند که در پایان این راه یکسره به نفخه های الهی می پیوندند . گفتم : آیا سخنی دیگر بپرسم ؟ گفت : بگو. گفتم : مولانا گفت رقص اندر خون خود مردان کنند . یعنی چه ؟ فرمود : خودِ درونی توبراساس حرکتهایی که میکند و نفخه الهی درونت او را رهنمون است همیشه در مسیرش افقی در کمال متانت و خضوع و خشوع پیش میرود و چون خوراکی جهت فربه گشتن و قطور شدن نمی یابد پس ارتفاع نمیگیرد و این مسیر دنیایی را در تواضع بسیار طی مینماید . در هیچ نقطه ای از مسیر خویش نیاز به تراشیده شدن ندارد . البته گاهی پیش می آید که آدمی متوجه فربه شدن خود درونیش نمیشود اما خیلی زود درمی یابد . پس آن را میتراشد . براین سختی که به خود درونیش روا میدارد رقص و پایکوبی میکند . چون میداند او را از گزند دنیا و هوسهایش دور ساخته . اما اینکه خود درونیش را تعلیم و تادیب نمیکند او روز به روزفربه تر میگردد در مسیر دنیا که دالانی است و دارای سقفی می باشد درنقطه ای از شدت قطور گشتن دیگر ادامه مسیر امکان پذیر نمیشود . آنوقت در همانجا میماند . روز به روز ارتفاع میگیرد و بالاخره در جایی این خود درونی میشکند که دیگر مجالی برای اصلاح وجود ندارد . پرسیدم : مولانا میگوید رقص و جولان بر سر میدان کنند . یعنی چه ؟ فرمود : هر چه خود درونی چاقتر و بزرگتر میشود هیبتش در دنیا فریبنده تر میگردد . آنوقت آدمی آن را برهمه عرضه مینماید و از عرضه این کالای فریبنده رقص هم میکند . پرسیدم : امروز تکلیفم با آنچه که به لطف و عطای شما که نفخه الهی من هستید فهمیدم چیست ؟ فرمود : با آنکه به پاس طلب و جستجویت در مسیر حق ، خود درونیت بیرون تو قرار گرفته به گفتگو بنشین . پرسیدم : چه بگویم ؟ چه بپرسم ؟ آیا اوبه من راست خواهد گفت ؟ فرمود : هر کس در جاده حق و حقیقت قدم بگذارد به حکم الهی از خودش دروغ نخواهد شنید . مگر آنکه از جاده حقیقت قدم به بیراهه گذارد . خود درونیت هر زمان او را صداکنی مقابلت خواهد بود . در میان لحظه های زندگیت ابتدا هر عملی را که امروز انجام میدهی از او پرسش کن که آیا من این عمل را با این نیت انجام دادم توهم همین نیت را دریافت کردی ؟ یک مثال جالب میزنم خوب گوش کنید . من از خودم با شما سهیم هستم . شما هم با خودتان سهیم بشوید . مثلا : روز گذشته ، گفتم که رفتم دندانپزشکی سوار تاکسی شدم . جوانی شاید 25 ساله بود . رفتم ، رسیدم ، پیاده شدم ، گفتم : تو اینجا بمان من بروم کارم را انجام بدهم برگردم با تو به خانه میروم . گفت : باشد . رفتم داخل و یک ساعتی کارم طول کشید و برگشتم . وقتی برگشتم بوی سیگار را استشمام نمودم . به سخن آمدم . او را پند به ترک سیگار با دلایلی که میتوانستم دادم . برایت بد است . جوان هستی . ریه هایت از کار می افتد . شخصیتت پایین می آید ووو . اوهم راهکارهایم را پذیرفت . راهش را هم گفتم که چطور باید سیگار را ترک کنی . کجا برو ؟ چیکار بکن ؟ چطوری عمل کن ؟ او هم پذیرفت و هم استقبال کرد . بعد مسائل دیگری را مطرح کرد که حالا راهکارهایی را برای اینها بگو چه کار کنم ؟ وقتی از او خدا حافظی کردم بسیار شادمان بودم که امروز توانستم کاری کنم . چقدر عالی ! چه روز پرثمری ! چقدر خوب ! بلافاصله در خاطر آوردم من از بوی سیگار بسیار بدم می آید . آنقدر بدم می آید که از آدمهای سیگاری نفرت دارم و سعی میکنم از معاشرت با آنها دوری کنم . من خوشحال بودم که برای آن جوان کاری کردم ولی این یاد آوری مرا دچار تردید کرد که شاید به دلیل نفرتم از سیگار این گفتگوی موثر را نموده ام . شادیم زایل شد . با خودم به جرو بحث افتادم . خود ِ مفتخر درونیم را سیلی محکمی زدم که خیلی خوشحال نباش . حداقل درصد قابل توجهی از این امر خیر را به دلیل نفرت خود از سیگار انجام دادی نه برای اصلاح آن جوان و در پی آن اصلاح جامعه ات . حتی جلوتر رفتم . دیدم که ابتدا انزجارم از بوی سیگار مرا وادار نمود که به سخن آیم . به او بفهمانم من فهمیدم تودر زمان انتظارت برای من سیگار کشیدی و این خیلی بداست و باید شرمنده باشی . در میانه ی گفتگو آن بخش پرمهرم غالب آمد . کار را بر اصلاح او قرار داد . همین هم سبب تاثیر گذاری کلامم بر آن جوان و اشتیاقش بر دانستن راهکارها گشت . در این یک هفته موارد بسیاری را از گذشته پیش چشم آوردم . که بسیار و بسیارو بسیار پروار فکر میکردم که حق با من است . اورا دعوا کنم و اگر دعوا کردم حق با من بود . عالم و آدم جمع بشود میگوید حق با من بود . ولی امروز آن خود درونی من وقتی مقابلم ایستاد جلوه دیگری را به من نشان داد . نه ، نه اینطور نیست . پیدا کردن اینها کار سختی است . نه ، پیدا کردنش کار سختی نیست چون همه شان جلوی چشممان عیان هستند . جزو خاطراتمان هستند . اما روبرو شدن با آنها خیلی سخت است . برکت میخواهی ؟ آزادی و آگاهی میخواهی ؟ هیچ راهی جز روبرو شدن با این خود نداری . پشتیبان میخواهی ؟ نفخه الهی از درون و از بیرون کلام خدا ، کلام بزرگان ، سیره اهل بیت هست . چه کار میکردند ؟ چطوری رفتار میکردند ؟ ولی یادمان باشد همه ما صاحب این خودهای درونی هستیم و با این خود درونی چه ها که نکردیم . من خیلی جاها با خودم فکر کردم شاید این خود ،کلاه سر من میگذارد . بعد دیدم من کلاه گذاشتم . بعد نگاه کردم دیدم هر دو یکی است . بعد نگاه کردم دیدم کلاه گذاشتن و کلاهبرداری کردن هر دو یکی است و امروز روزی است که به آن روز صداقت میگویند . امروز آن روزی است که نا روراستیهایت را از داخل باید پیداکنی . براسا س آن تعهد و مسئولیتی که به آدمها دارم نتوانستم از گفتگوی جلسه پیش بی اهمیت عبور کنم . ازآن روز با خودم به نبرد رفتم و امروز به اینجا رسیدم . شما جوانترها ، همه تان فرقی نمیکند . یک دفتر بگذارید و تمام وقایعی را که در آن شکست خوردید یا درآن پیروز شدید . روی کاغذ بیاورید . ببینید چه محصولی است ؟ و چگونه اتفاق افتاده ؟ یکبار دیگراز اول نگاهشان کنید . قول میدهم بارها اشک میریزید . ولی خوب است .اشکها شوینده هستند . تمیز میکنند . اشک بریزید و بشویید و تمیزش کنید . معلمی که شاگردش پاسخ او را داد و از حرص درونیش که در پشت چهره اش بود و از استدلال معلمیش شاگردش را کوفت باید پاسخ بدهد . تمامش را باید جواب بدهد و اگر امروز به این نقطه نرسد و پاسخگو نباشد فردایی در راه است که خیلی طولانی است و در این ماجرا باید بارها و بارها لگد بزند . یک ماجرایی در این یک ساله اخیر برای من اتفاق افتاد . به دفعات متوجه شدم به آدمهایی که برخورد کردم یا به آدمهایی که با آنها در ارتباط کاری قرار گرفتم من اصلا صاحب یک دیدگاه ناموزون و منفی نبودم . اگر با دوستمان وارد یک معامله یا گفتگویی شدم یا ارتباطی بود از من پرسیدند گفتم : آدم خوبی است . چون حالا اگر یک نفر بداخلاق است نمیشود گفت آدم بدی است . اگر یک نفر زود عصبانی میشود نمیشود گفت آدم بدی است . اگر یک نفر زیاد اشتباه میکند من نمیتوانم بگویم آدم بدی است . ولی همه آنهایی که دور من بودند و در ماجرای این افراد قرار گرفتند گفتند : عجب ! عجب آدم کلاهبرداری است . آن گفت : عجب نا جنس است . آن یکی گفت : بابا چرت میگوید . بیخود میگوید . خودش را بزرگ میکند . من هر چه نگاه کردم در این ماجراها اینها را ندیدم . بعد به خودم گفتم : تو ساده لوح هستی . نمیفهمی . قرار نیست که همه بگویندو تو یکی مخالف باشی . نه من ساده لوح نیستم . اصلا ساده لوح نیستم و همه چیز آدمها را هم خیلی خوب می بینم . اما برای هر المان وجودی آدمها یک نام نمیتراشم . ببینید شما هم اینجوری حرکت میکنید ؟ دیروز یک ماشینی در یک اتوبان که چقدرهم شلوغ بود مورب حرکت میکرد و جلوی ماشینها میرفت . من هر چه فکر کردم چه کسی میتواند اینجوری حرکت کند ؟ جز دیوانه نیافتم . بعد هم بلند جلوی راننده گفتم : عجب دیوانه هایی پیدا میشوند ! اما از یک ساعت بعدش شروع شد . هی استغفارکردم هی استغفار کردم . تو میدانستی او دیوانه است ؟ شکل عمل میگوید : دیوانه ولی نفس عمل چه بود ؟ شاید که گرفتاری بزرگی داشت . شاید عزیزش در جایی در خطر بود . پیه همه چیز را به تنش میمالد و میرود . جریمه بشود . تصادف بکند . شاید به یک کسی بزند و الی آخر . اما عزیزش را در خطر دیده . اگر تو عزیزت را در خطر میدیدی چه کارمیکردی ؟ این راننده ماشین را یک بالگرد میکردی و یک هلیکوپتر میکردی که بفرستی برود . خب چطوری به خودت اجازه دادی و به طرف گفتی : دیوانه ؟ این اجازه را داشتی ؟ نداشتی که . اینطوری بررسی کنید . آنوقت ببینید برکت از کجا برایتان می آید .
صحبت از جمع : دریافت من این است که هرکدام از این اجزاء را میگوییم گوینده باید کسی غیر از آنی باشد که دارد کار را انجام میدهد . یعنی راوی شما کسی غیر از شما و آن خود درونی بود که داشتید گفتگو میکردید . یعنی ما هر چه اجزا میشنویم از شما آنجایی روایت درست است که اجزا روایت نکنند بلکه ثالثی باشد که دارد نگاه میکند . حالا میخواهم از این استفاده بکنم و این را بگویم چون توی فرمایشا تتان بحث حق هم بود . من این دریافت را دارم که هر جا میگوییم در این قضیه حق با ماست این درست نیست . این حداکثر ارزیابی و قضاوت ماست . بجهت اینکه وقتی ما در رابطه و شرایطمان مورد ارزیابی قرار میگیریم اشراف کامل به همه ابعاد وجودمان ، گذشته ای که از آن آمدیم و مسیری که طی کردیم در مورد خودمان نداریم چه برسد به طرف مقابلمان . آن کسی باید بگوید حق با چه کسی است که از بالا ، خارج از رابطه ، من و طرف رابطه ام ، به همه اشراف داشته باشد . به گذشته، به مسیر، به مأموریت با این اشراف بگوید حق با کیست، تا زمانیکه من اتصال به آن شاهد و راوی ندارم اصلاً در هیچ موضعی نمی توانم بگویم حق با من است یا حق با دیگریست، و اگر اینجا بایستیم چقدر در رابطه هایمان می توانیم گذشت کنیم، چقدر می توانیم منعطف شویم و چقدر می توانیم با خلق خدا با عشق و یگانگی زندگی کنیم، چون یک جایی نایستادیم که همه اشتباه می کنند، من درست می گویم، همه ناحقند، من حقم، همه غلطند من درستم، چون این تقسیم بندی درست و غلط، حق و ناحق فاصله و جدایی می آورد و ما تا زمانیکه در این موضع باشیم اسیریم، رها نیستیم.
استاد: همینطور است، من فقط یک ایده دارم و آن اینست، چون یوسف پاسخ دهید، یوسف نبی در مقابل عزیز مصر یک جمله گفت، وقتی او را پیراهن دریده مقابل خود از سرای همسرش بیرون می امد دید، همسرش بسیار گفت، اما یوسف یک پاسخ داشت، او از من کام خواست من نپذیرفتم، عمل فرد مقابل را در یک جمله عین حقیقت و عمل خودش را هم در یک جمله بیان کرد، نه عطاب و خطابی به فرد مقابلش که زلیخا بود و نه دفاعی صد چندان از خودش که یوسف بود، اینچنین باید زندگی کرد، راه دیگری نیست، خارج از این هرچه گفتید بر باطلید، بر باطلم، سالها بر باطل بودم، امروز متأسفم که چرا زودتر نفهمیدم.
صحبت از جمع: اولین چیزی که به ذهنم آمد شعر حافظ بود، تو خود حجاب خودی از میان برخیز، البته خیلی وقت است که با همین داستان دست به گریبانم که آن "من" فرمانده نباشد و اتفاقاتی را که می افتد او تصمیم گیرنده نباشد، خیلی سخت است و تمرین و توجه می خواهد حتی جاهایی که آدم متوجه می شود که "من" است و اوست که اختیار در دست اوست، کنترل و حذفش کار می برد، در عین حال فرمایشی داشتید که طلب مغفرت کردید بابت فکری که داشتید و با هر کلامی سعی می کنم دائماً طلب مغفرت را داشته باشم، و سعی کنم آن چیزهایی را که انجام دادم و کار خوبی نبوده، به هر حال گاهی آدم بررسی می کند و از آن اتفاق خوشحال نیست، در واقع تأسفم را ابراز کنم در مورد چیزی که اتفاق افتاده، آن چیزی که به کائنات و به خدا ابراز کنم که واقعاً متأسفم هر کاری که خودم کردم، نمی خواستم باعث قضاوتی بشود و رنجش پیش بیاورد و یک فرمایش دیگر هم داشتید که سپاسگزار باشید، سعی می کنم که از خدا تشکر کنم و فکر می کنم که یکی از فرمایشاتی که دوستمان داشتند آن سپاسگزاری خیلی اتفاقات خوبی را پیش می آورد، وقتی آدم آن نعمتهایی را که دارد ببیند و قدر بداند و تلاش کند که با بقیه سهیم شود آن چیزهایی را که دارد، و اینکه همه موجودات را دوست داشته باشد و از بودنشان خوشحال باشد و به انها عشق بورزد، یکی از مشکلاتی که من خودم خیلی با خودم کار می کنم اینست که اگر آدم همه را خیلی دوست داشته باشد خیلی از مسائل پیش نمی آید و خیلی از داستانها خود بخود حل می شود، برای اینکه همه را می پذیرد، سر کلاس یکی از حرفهایی که به بچه ها می زنم اینست که ما همه مان خیلی به هم شبیه هستیم، یک گِل و روح مشترک داریم و نمیشود اگر من چیزی را در کسی می بینم، حتما در نقطه در خودم هم وجود دارد.
استاد: وقتی توانستی ببینی یعنی تو آن را داری منتها در تو خفته است و در من بیدار شده.
ادامه ی صحبت: و اینکه من به خودم این پیام را می دهم که دقت کند و آگاه باشد، اگر من دائم این ذره بین دستم است و می گویم فلانی چرا اینجور است، تو خودت هم شاید خیلی بدتر از این در خودت هست فقط برای خودت وقت نداری که بررسی کنی و ببینی.
استاد: آزادی و آگاهی دو بال هستند، هر پرنده ای باید دو بال داشته باشد تا بتواند پرواز کند، هر آدمی برای اینکه تعادل جسمی داشته باشد دو دست و دو پا می خواهد تا بتواند حرکت مستقیمی بکند، آزادی و آگاهی دو بال مشترک و همسفر آدمها هستند، بی آزادی، آگاهی نخواهد بود، بی آگاهی آزادی نخواهد بود، آزادی و آگاهی انسانها در گرو شناخت خودشان است، هیچ ربطی به شناخت اطرافیان ندارد، وقتی آگاه شدید به آنچه که هستید، آزاد می شوید از همه قید و بندهایی که دور و بر خودتان پیچیده بودید، من یک روزی از کوه بالا می رفتم، رانندگی می کردم خوب الان چه؟ اینها برای یک سنی بود، امروز آگاه شدم، امروز نیست و چون توانستم امروز اینرا بفهمم آزاد شدم، افسوسی در کارم نیست، دلشکستگی نیست، غصه نیست، از دیگران دلخوری نیست، توقع زیادی از بقیه نیست، هر چیز تیز آزار دهنده ای دیگر نیست، این مفت بدست نمی آید، دو بال می خواهد، آزادی و آگاهی، خود را باید شناخت، خوشحالم که دارید می شناسید، ولی مراقب باشید خود این شناخت به شما یک ایگوی جدید وارد نکند، از آن چیزهایی ست که خیلی موذیانه داخل می آید و آدم نمی فهمد.
ادامه ی صحبت: بیشتر احساس اندوه به من می دهد، حس می کنم که چقدر می توانستم آدم بهتری باشم.
استاد: و چقدر امروز برعکس شادی چون می توانی امروز خوبی داشته باشی، حتی اینکه فردا هم خوب باشی نه، الان می توانی به خوبی همه عالم باشد این شادی آفرین است، اصلاً ربطی ندارد که دیروز چطور بود، دیروز مرده رفته، خداوند فرشته ای را که دیروز بر دوشهای تو سوار کرده بود و می نوشت، امروز او را بر تو مقرر نکرده، عوض کرده که نداند تو دیروز چکاره بودی، بس است تو چرا به یاد می آوری، عبور کن.
ادامه ی صحبت: البته ایگو می گوید من خیلی آدم نازنینی بودم.
استاد: نگذار، ما هیچکداممان فوق العاده نبودیم و نمی شویم، ما فقط وظیفه مان اینست که بشویم آن چیزی که خدا مقرر کرده آن هم که قرار است بشویم فوق العاده نیست، چون تازه رسیدیم به سطحی که باید باشد بالاتر از آن که نرفتیم، پس برای چه فوق العاده ایم ؟ نه کی می گوید؟ چون هنوز نرسیدیم به آن سطح، تازه به آن سطح برسیم مثل کارگری که کارفرمایش به او گفته از این کوزه ها می بایستی روزی صد عدد بسازی، او روزی 60 عدد ساخته این کارگر کجا فوق العاده است؟ فردا خودش را می رساند به 80 عدد باز هم فوق العاده نیست، ولی پس فردا صد عدد را می سازد، تازه صد عدد را که ساخت به او می گویند دست شما درد نکند.
ادامه ی صحبت: قرار بوده اشرف مخلوقات بشود هنری نکرده.
استاد: تا سطح اشرف مخلوقات رسیدن هنوز خیلی کار داریم، جوانها خوب گوش کنید به حرفهایم، حاصل یک عمر زمین خوردن و بلند شدن است، آنقدر زمین خوردم بعد هم هیچکس بلندم نکرده، گریه کنان خودم بلند شدم، بعد هم تا بلند شدم تند تند اشکهایم را پاک کردم، برای اینکه نمی خواستم بقیه بدانند من زمین خوردم، اصلاً مشکلی نیست، زمین خوردنها شیرین است، زخمی شدنها هم شیرین است، از آنها استقبال کنید، چون هر زخمی به شما یاد می دهد که نباید آن کار را می کردید و دفعه بعد نکنید، بعد به شما یاد می دهد اگر جایی اشتباه کردید اشتباهتان را چطور جبران کنید، پس زخمی شدن اصلاً غصه ندارد.

نوشتن دیدگاه





تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید