منو

یکشنبه, 30 تیر 1398 - Sun 07 21 2019

A+ A A-

مبعث را بگوییم

بسم الله الرحمن الرحیم

فصل بهار یکی از ویژگیهای بسیار خاصش آن ست که به هر سو می نگری چیزی برای دیدن وجود دارد البته اگر در طلب دیدن باشیم، در ایام کودکی زمستانهای سرد و سختی دیدم، سرد به آن معنا که آنقدر برف بود که ، بدون اجازه پدر مادر از داخل اتاق ، اجازه بیرون آمدن نداشتم، طبیعتاً اجازه بازی و گردش در حیاط خانه، کاویدن باغچه و گلها را هم نداشتم، وقتی به ایام نوروز می رسیدیم علی الخصوص وقتیکه خورشید درخشان هم تابیدن می گرفت اجازه می گرفتم تا قدری در حیاط بگردم و به اصطلاح بزرگترها بازی کنم، آنها هم اجازه می دادند، اما من می دانستم به دنبال چه چیزی می گردم، همه جا را نگاه می کردم، به سرشاخه های شمشادها سر می کشیدم به آنها دستی پرنوازش می کشیدم، وقتی به شمشادها می رسیدم دست می کشیدم یک شاخه شمشاد را نمی گذاشتم از دستم در برود با اینکه دستان کوچکی داشتم، ، عزیز جون از پنجره اتاقش که یک پنجره چوبی بود، شیشه داشت ولی در و پنجره اش چوبی بود، او هم لباس آبی به تنش بود، میز سماورش همیشه بغل پنجره بود، همیشه بغل پنجره کنار میز سماورش هم که می نشست چهار زانو می نشست، چه از نزدیک می دیدی، چه نمی دیدی، از داخل حیاط می توانستی بفهمی عزیزجون چطور نشسته، معمولاً هم با این سنجاق زیر روسریش ور می رفت، تنگ و گشاد می کرد، در همان حال مرا صدا می زد، می گفت جوانه ی گلها را نکَنی گناه دارد، من هم سرم را به علامت اطاعت پایین می آوردم، ولی حرف نمی زدم چون کلام بیرونی با دیگران گفتگوی درونیم را با بوته های شمشاد قطع می کرد، من هم دوست نداشتم، ناگفته نماند هیچوقت جرأت نمی کردم بگویم من با بوته های شمشاد حرف می زنم، چون همیشه فکر می کردم همه به من می گویند "دیوونه" اما امروز می بینم آنموقع ها دیوانه عاقلی بودم، حتی عاقل تر از امروزم، دیوانه خوبی بودم اگر می فهمیدم، اگر کسی یادم می داد، باغچه ها را خیلی دوست می داشتم گاهی کنار باغچه می نشستم، کِرمهایی که از زیر خاک بیرون آمده بودند و تنشان را به آفتاب می دادند، من هم رقص و حرکات موزون آنها را نگاه می کردم، بعد می رفتم به حوض عمیق خونه مان که سیمانی بود و سیاه و در همه شرایط برای من خوف انگیز بود سری می زدم و وقتی می دیدم روی آن لایه یخ وجود ندارد خیلی خوشحال می شدم، سرم را به سمت آسمان بلند می کردم، آن موقع آسمان مثل آسمانهای حالا نبود، همیشه تمیز بود وقتی خورشید بود، سرم را به سمت آسمان بلند می کردم پهنه آبی و درخشانش را می نگریستم و خوشحال بودم که دیگر خاکستری نیست، این همیشه آغاز بهار برای من بود، صد البته هرچه بزرگتر شدم حیطه دیدنهایم گسترده تر شد، اگر بزرگترها با مشکلاتشان مزاحم من نمی شدند من در سرور و خوشبختی عظیمی غرق می شدم و به ندرت می اندیشیدم که چرا دیگری لباسی یا کفشی قشنگتر از من خریده یا پوشیده، اگر هم گاهی در اندیشه آن فرو می رفتم خیلی کوتاه بود، زود بیرون می آمدم سالها گذشت، بهاران بسیاری را پشت سر گذاشتم و چقدر حیف که هر سال ورودم را به بهار ننوشتم تا خاطراتی زیبا را ثبت کرده باشم، اما امسال با هر سال خیلی متفاوت بود، ورودم به بهار با سیلابی از باران بود، من هم خارج از تهران بودم، ولی زیر سیلابی از باران، نگرانی های بیشتر که چه خواهد شد؟ اخبار گوناگون از شهرها، مناطق مختلف، هر لحظه به قلبم و اندیشه ام سنگینی می کرد، در جایی که بودم خیلی جالب بود، چون جنگل فراوان بود و در دسترس، بطور مرتب از کنار درختان تنومند جنگلی می گذشتم، که یا داشتند سبز می شدند یا اصلاً سبز شده بودند با وجود آن همه باران، و چقدر زیبا این درختان طنازی می کردند، به آدمها جلوه گری می کردند، یکی از این درختان که نمی دانم قدمت چند ساله داشت، اما خیلی تنومند، بلند و پرشاخه بود، جوری که من وقتی می خواستم به نوک آن نگاه کنم آنقدر سرم را بالا می بردم که اگر به جایی تکیه نمیدادم حتماً از پشت می افتادم، یکی از این درختان توجه مرا جلب کرد، تمام سطح تنه درخت و تمام شاخه هایش که همه چوبی بودند، پوشیده شده بودند از یک گیاه سبزِ سیر و براق، بطوریکه هیچ نقطه چوبی روی این تنه دیده نمی شد، شاخه های متعدد و قدرتمند خود درخت هم پوشیده از برگهای جوان به رنگ سبز روشن و بسیار زیبا، خیلی زیبا بود، عاشقانه نگاه کردم و به آن درخت غبطه خوردم، چرا من مثل آن سخاوتمند و خوشحال نیستم، درخت زیبای من میزبان گیاهانی بود که خودشان نمی توانستند در جای دیگری رشد کنند، و به حیاتشان ادامه بدهند شاید هم تا روزی که خودشان یک درخت مستقل بشوند، اما درخت زیبای من آنها را متواضعانه پذیرا شده بود، از وجود پر برکتش روزی میداد، اما از خودش هم غافل نشده بود، پذیرای مهمان بود وجودش را در اختیار این مهمان گذاشته بود اما از خودش هم غافل نشده بود، دوباره فصل جدیدی از حیات را آغاز کرده بود، آنقدر پرابهت و زیبا بود که اگر خدایم را نمی شناختم، شاید او را برای اینهمه بزرگی سجده می کردم، دو قطره اشک از گوشه چشمانم غلطید، شعف همه وجودم را فرا گرفت، همه وجودم در چشمانم متمرکز شده بود و نگاه می کرد، به ناگاه ندایی از درون مرا فرا خواند، صدا کرد، حالا عادت کردم، فوری از هیاهوی دیدنها و لذت بردنها خودم را جدا می کنم، کم کم رها کردم، آرام و آرامتر شدم تا جایی که نه تصویری بود و نه صدایی، ندای درونم فرمود تا الان سرگرم دیدنیهای بیرون بودی، از آنچه که دیدی لذت بردی کسب تجربه نمودی، همه اینها بخشی از حیات دنیایی بود، بسیار پر ارزش، تذکر دهنده برای هر سن و سالی، اما امروز وقت آن رسیده. (خداوند حاج حسین را رحمت کند و ایشان را سفره نشین امیرالمومنین قرار بدهد . میگفت : بابا جان هنوز هم خواب می بینی ؟! پس کی میخواهی در بیداری ببینی ؟ گفتم : حاج آقا خواب است دیگر . گفت : بابا جان در بیداری ببین) . ندای درونم گفت: دیگر وقتش رسیده که به جنبه دیگری هم بپردازی که تا امروز آن جنبه را دریافت نکردی پرسیدم : یعنی چه ؟ فرمود : قدری توجهت را از دیدنیهای بیرونی بردار . توجهت را به آن بخش درونیت که در حال دیدن است و همان است که سبب شده با دیدنی فراتر از دیدن با دوچشم بیرونی همه چیز راببینی و لذتی صد چندان از دیدنت ببری معطوف کن . تا این ماهیت ، قابلیت ، یا هر نامی که برایت ملموس تر است را بشناسی و باب مراوده و آشنایی باز کنی تا جهانی صد چندان عظیم تر ازآنچه که تا به حال دیده ای ببینی . چون بینایی صِرفِ دیدن نیست . بُعد کوچک بینایی ، دیدن است . بعد وسیع تر و حیرت انگیزترش در پشت آن بعد دیدن است . آشنا شدن با ماهیتی که می بیند و میتواند تو را در خویش گیرد . دیدن تو را منطبق بر دیدن خویش نماید . بسیار شعف انگیز است . به دوران بیداری قدم گذارده ای پس دیگر چشمها را نبند . خویش را به خواب نزن که آنوقت حاصلش تباهی است . برای انسانها بیداری مقدر گشته . با اختیار با بی اختیار فرقی نمیکند . فقط در اولی رنجهای همراه با بیداری حتی شیرین هم میشود وقتی با اختیار است . اما در دومی یعنی به جبر ، بی اختیار . تنها رنج و درد و حسرت حاصل از بیداری باقی خواهد ماند .
بخش دوم : سالی گذشت . جهان هستی اتفاقی برایش افتاد . زمین گردشی کامل به دور خورشید نمود و چقدر زیبا از همه زوایای نور خورشید بهره مند شد و همراه خودش ما را هم در این بهره مندی سهیم نمود . این از جمله نکاتی است که انسانها کمتر به آن نگاه میکنند و موقعیت خودشان را در می یابند . اما واقعیتی غیر قابل انکار است .
مفهوم کلام شاعری که گفت :
ماه و خورشید و فلک در کارند تا تو نانی به کف آری وبه غفلت نخوری
پیش چشم آدمی به تماشا گذاشتند . الغرض ، پرورگار عالم در جهان هستی غیر از تغییر فصول سال که این چرخش را به آدمی یادآور میشود . روزها و مناسبتهایی را هم چون چراغی فروزان برای انسان قرار فرموده که یکی از درخشان ترین اتفاقات در هستی جریان مبعث پیامبر ختمی مرتبت جهان هستی محمد مصطفی (ص) می باشد . روز مبعث و رسیدن و وقوف انسانها در این روز یاد آور بسیار مهمی از جهات مختلف است . پیامبر خدا از بدو تولد و رشدش در این جهان طریقه ای را برای زندگی دنیا برگزید . آنگونه زندگی کرد در تحصیل معاش ، انتخاب جفت ، انتخاب برخورد درست با مردم و در گفتگوها ووو. و هزاران مورد تا در سن چهل سالگی ابلاغ خویش را از حضرت دوست دریافت نمود . پس هر نقطه اوجی نیازمند یک پایه ریزی قبلی و درست می باشد . پیامبر خدا در یک شب و در یک لحظه انتخاب شد و درجه پیامبری را دریافت نمود اما چهل سال سربالایی این مسیر را روبه بالا طی کرد . اوقاتش را در تمامی زمینه های رشد تقسیم فرمود . در هر کدام در جای خویش تلاش فرمود . پس از ابلاغ رسالت و دریافت این ابلاغ تغییری در نحوه تعیین معاش ، پوشش ، برخورد با مردم با خانواده و قص علی هذا برایش بوجود نیامد . در حالیکه بزرگترین اتفاق در عالم بشریت افتاده بود . ایشان مستقیما در مرکز این اتفاق قرار داشتند . ایشان در ساحتی درست و پسندیده چهل سال زیسته بود و در بحث بعث یا برانگیخته شدن یا انتخاب شدن ، دیگر تغییری در چگونگی نوع زیست دنیاییشان مطرح نبود . بلکه انتخاب شدند تا به دنیا الگوی زیست صحیح را آموزش بدهند تا آدمها با انتخاب این الگوی صحیح فرصتی نو برای انتخاب شدن از جانب حضرت حق را بدست بیاورند . کلمه مبعث پس از گذران یکسال و گردش زمین و به همراهش گردش من و شما به دور خورشید و بهره مندی از انوار طلایی خورشید که بیانگر بیداری و روشنایی و آگاهیست یکبار دیگر من را به وادیی راهی شد که آیا بالاخره پس از یکسال توانستم کاری کنم ؟ به گونه ای زندگی کنم که امسال در چنین روز بزرگی مرا هم انتخاب کنند یا خیر . مبعث شد ؟ جشن شد ؟ شکلات ، شیرینی و بستنی بدهیم . به هم برسیم تبریک بگوییم . آدم امسالی که دارد شیرینی میدهد باید با آدم پارسالی که شیرینی داد فرق بکند . فرق نکند به درد نمیخورد . چه مبعثی ؟ از خودم پرسیدم که تو فکر میکنی برای چه چیز باید انتخاب بشوی ؟ چه انتظاری داری ؟ اصلا برگزیده شدن برایت چه معنایی دارد ؟ چه پیش ذهنی در این باره داری ؟ به نقطه سختی و نقطه سخت تری رسیدم . ایست کردم تا خوب بیندیشم . طبق دِینی که از شما بر گردنم حس میکنم شما را هم تا اینجا آوردم . ایست کردم که بهش فکر کنید الان دیگر وقت حسابرسی فردی است . هر کسی با خودش . هر کسی جای خودش . آیا نسبت به پارسال همان هستی ؟ در بعضیها که خوبست باز همان باشند . بدتر نشده باشند . ولی در بعضیها اگر همانی متاسفم . چه میخواهی ؟ یک دفعه نمیخواهی بلند بشوی و فکر کنی . مبعث از بعث می آید ، برانگیخته شدن ، انتخاب شدن . یک روزی انتخابی الهی ، عظیم ، آشکار برای ما اتفاق افتاد . اما تمام نشد . چه کسی گفت تمام شد ؟ هر سال مبعث عده کثیری باید انتخاب بشوند . اگر بشریت امروز به قهقرا میرود یک دلیل بیشتر ندارد . چون کسی به فکر انتخاب شدن نیست . کلامم اینجا به پایان رسید و شما را میگذارم با دنیایی فکر و خیال . با دنیایی سوال . پرسش از خودتان . انتخاب شدی برای چه ؟ برای چه کاری ؟ اصلا تغییر کرده بودی که امسال تو را انتخاب کنند ؟ یا باز هم منتظری در جهانهای دیگری هم زنده بشوی . متولد بشوی و بعد همانجوری بروی ؟ و بالاخره ندانی برای چه آمدی ؟ خیلی مهم است . بروید و به آن فکر کنید . قبل از ماه رمضان است . این هم یک وظیفه خوب امسال .

نوشتن دیدگاه





تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید