منو

جمعه, 06 ارديبهشت 1398 - Fri 04 26 2019

A+ A A-

از دیدن بگوییم

بسم الله الرحم الرحیم

همیشه در هر دوره ای از عمرم شنیدم که می گفتند ذائقه آدمی در دوره های مختلف عمر تغییر می کند به چشم خویش نیز دیدم که آنچه را در بچگی دوست نمی داشت در نوجوانی با علاقه می خورد در آدم های مختلف . آنچه را در بچگی دوست نمی داشت در نوجوانی با علاقه فراوان می خورد در میان سالی از آن پرهیز می کرد من با تعجب به ماجرا می نگریستم که جسم ادمی همان جسم است پس چرا متفاوت یا حتی گاهاً برعکس می شود حتی در کودکی فرد به شدت سرمایی بود در جوانی با گرما مقابله داشت رفتم در مطالعه در اندام ها ارگان های اصلی بدن خیلی مطالعه کردم بسیار تلاش کردم که پاسخی در خور این ماجرا پیدا کنم اما جواب نمی داد تا شب گذشته به نکته ی جدیدی برخورد کردم و خیلی برای من جالب بود.شب گذشته از سفری کوتاه برگشتم پسرم منزل ما آمد واو را دیدم و در آغوش گرفتم بوسیدم حس عجیبی را در خودم احساس کردم خیلی عجیب همیشه در طفولیت بچه ها ، آنها را می بوسیدم هر سه تا را.در آغوش می گرفتم همیشه هم در آغوش گرفتن و بوسیدن اینها لذت فراوانی می بردم فکر می کردم از این بالاتر لذتی وجود ندارد اما شب گذشته خیلی عجیب بود چون این بار لذتی که احساس نمودم فراتر از آن احساس در گذشته بود خیلی فراتر حتی در ادامه ی همان حس من نبود یا کمی قوی تر از آن حس قبلی طفولیت بچه ها و بوسیدن آنها هم نبود کاملاً متفاوت و از یک جنس دیگری بود که تا آن لحظه تجربه نکرده بودم از همان لحظه درگیراین ماجرا شدم ، بعد از پسرم یک تجربه ای این شکلی هم داشتم که دستی را گرفتم و لمس کردم و این حس را دوباره داشتم ابتدا فکر کردم انگار من موجود جدیدی را شناختم که حس جدیدی را با خود آورده با کمی دقت متوجه شدم که این طور نیست موجودی که او را در آغوش گرفتم با محبت فراوان بوسیدم همان پسرم است یک آدم جدید نیست همان موجودیت است با خودم فکر کردم شاید پسرم تغییر کرده و بهتر از قبل شده شایدم هم درست بود شاید هم واقعاً او تغییر کرده بود اما من تغییر را نمی فهمیدم و اگر تغییر هم کرده بود تغییر او به من مربوط نمی شد هر چیزی بود برای من اتفاق افتاده بود.تمام شب را خوابیدم و بیدار شدم و از خدای خویش سوال کردم سحرگاه بعد از انجام نماز صبح به یکباره دریچه ای به طلوع روشن باز شد در پهنه ی هستی این طلوع سپید وقتی وارد آن شدم متوجه شدم آنچه که من در آغوش گرفته بودم حقیقت وجودی پسرم بود و انقدر این حقیقت روشن و شفاف و لذت بخش بود که با حقیقت درونی خودم آن را یکی یافتم ایست می کنم یادآوری می کنم شما را جلسه ی قبل یادتان هست یک لحظه به یکی از دوستان گفتم سامان جان بعد خودم خندیدم گفتم چه حس عجیبی بود من انگار قبل از این که سامان صدا کنم جان را صدا کردم جان او را خواستم و برای اینکه تفکیک کنم نام سامان به او گذاشتم که یکی از دوستان برگشت گفت انگار که بگویی جان سامان گفتم بله همین طور است این دوتا به همدیگر کاملاًمرتبط هستند من متوجه شدم که آن شب یک حقیقتی را بغل کردم حقیقت درونی پسرم را یا آن جان پسرم را آن جانی که در هرکدام از ما به تنهایی وجود دارد آن رادر آغوش گرفته بودم به همین دلیل لذتی وصف ناکردنی ایجاد کرد و قشنگ بود که وقتی او از منزل ما رفت تاثیرش با رفتنش از بین نرفت.مدت زمان زیادی است که به گلها و پرندگان کوه ها و هر آنچه در اطراف خود می بینم با نگاهی متفاوت نگاه می کنم اما نمی دانستم چرا؟ و بالاخره راز این تفاوت نگاه آشکار شد .
در سفری که رفته بودیم ، در جایی که سکنا کرده بودیم گاوهای زیادی می چرخیدند گاوها صدای جالبی دارند ، یکی از این گاوها صداکرد من در کمال حیرت عین خود گاو صدایش را جواب دادم و دیدم اطرافیانم خندیدند من آنموقع نفهمیدم چرا؟ جانم به جان آن گاو وصل شد، آن را به خودش گرفت ، قشنگ است خیلی قشنگ است تا حسش نکنید متوجه نمی شوید . بیاییم با هم تلاش کنیم تا این راز سر به مهر درونمان را آشکار کنیم من راهی جز آنچه که مولانا گفته پیدا نکردم قبلش برای شما راجع به مولانا خوانده بودم گفتم مولانا می گوید ؛ رقص آنجا کن که خود را بشکنی ،وقتی خودت را شکستی رقص کن حظ کن،
رقص آنجا کن که خود را بشکنی پنبه را از ریش شهوت برکنی
رقص و جولان بر سر میدان کنند رقص اندر خون خود مردان کنند
رسیدن به این جان و دستیابی به این جان جز از این طریق امکان پذیر نیست.
حالا شما بگویید تا بعد من بقیه اش را گفتگو کنم.

صحبت ازجمع: به نظرآمد که ما انتقال دهنده ایم اون کسی که جان کسی را صدا می کند و اون کسی که جواب می دهد هردو جان هستند و کسی هم که دارد جواب می دهد در واقع دارد از جانش جواب می دهد، ما یک عمری از این استفاده می کنیم بدون اینکه بفهمیم همه اش از جان می آید.
استاد: یک عمر استفاده کردیم و همه اش را حرام و هرس کردیم حالا تازه داریم می فهمیم. می دانید که من خیلی سال پیش شاید 10- 12 سال پیش شنیده بودم که این سالها سالهایی ست که آگاهی باز می شود خوب این را از بیرون شنیده بودم از مکتب های متفاوتی این را شنیده بودم اما خودم 4-5 سال بیشتر است که در رؤیاهای مختلف همیشه من را دعوت کردند به طلوعی روشن می دویدم که به آن طلوع روشن برسم می دویدم که از آن دروازه عبور کنم می دویدم که این در عن قریب بسته می شود از آن رد بشوم و امروز معنی آن رؤیا ها را می فهمم امروز روزی است که آدمهایی که تلاش کردند و سعی کردند آماده بشوند آرام آرام سپیدی یا روشنی، تاریکی را می خورد و اینها خود به خود در عمق روشنایی می روند این عمق روشنایی همیشه مفهمومش این نیست که خورشید می تابد این عمق روشنایی در عمق وجود آدمها شکوفا می شود که همه چیز را اینطور که نگاه می کنند همانطور که هست می بینند نه آنطوری که جلوه داده می شود دیگر همانطوری که هست میبینند این از آن موارد است . والان خیلی جالب بود که به شما گفتم که من جدی جدی گاو را احساس می کردم من اصلا به حیوانات نزدیک نمی شوم هیچوقت اگر حیوان ببینم بغلش نمی کنم یک معذوریت هایی خاص خودم را دارم ولی وقتی نگاهشان می کنم با آنها یکی میشوم واقعا با آنها یکی میشوم. پریروز گلدان هایم را رتق و فتق می کردیم و جایشان را تغییر می دادیم از عمق وجوم خوشی ازمن می جوشید وقتی به برگ های زنده ی اینها نگاه می کردم انگار تمام وجود من زنده شد یعنی آن جان زنده ی اینها که آغاز بهار است به دل من ریخت و من علی رغم همه ی خستگی ها، ولی با همه ی اینها به قدری این بدنم و وجودم آرامش داشت که حد وحصر نداشت، دست هایم را از خستگی نمی توانستم تکان بدهم انقدر که خسته بودند ولی بدنم زنده بود جوان بود آن چیزی که در درون من قرار داشت که عامل حیاتم هست انگار امروز وارد شده است و الان زمانی ست که شما وارد جان های زنده بشوید با این جان های زنده ارتباط برقرار کنید و دنیای اطراف شما جان زنده کم ندارد و این ارتباط خیلی زیباست این هم تحفه ی من از آنچه که دیدم و فهمیدم برای تک تک شما. 
صحبت ازجمع: توی یک برنامه ی آموزشی شرکت کردم یکی از برنامه های آن تمرین آموزشی این بود که آدمها باید به مدت 3 یا 4 دقیقه شاید هم بیشتر دونفر دو نفر تمرین می کردند و باید فقط به هم نگاه می کردند بدون اینکه هیچ حرفی بزنند انقدر این تمرین فوق العاده بود که شاید برایتان جالب باشد شاید دوستان قدیمی تر بدانند من همواره یک چالشی داشتم در مورد موضوع بخشش و شاید بیش از 4-5 سری هم در مورد این مسئله توی حسینیه گفتگو کردم و نهایت هم هیچوقت جوابی را که باید نتوانستم بگیرم و این تجربه ی فوق العاده که در عین سادگی اش قرار بود 3-4 دقیقه به چشم های طرف روبه روی مان نگاه کنیم این را برای من روشن کرد آن چیزی که اجازه نمی دهد ما دیگران را دوست داشته باشیم اجازه نمی دهد ما رابطه ی خوبی داشته باشیم چه در حوزه ی خانوادگی چه در حوزه ی دوستانه، ازدواج و هرچی، آن چیزی که اجازه نمی دهد ما دیگران را ببخشیم دقیقا این عدم تماس با حقیقت وجودی آدمهاست این چیزی که دارم می گویم به این معنا نیست که خود من که اینجا نشستم هیچکس نیست که دوستش نداشته باشم می خواهم بگویم این قدرت بالقوه در ما وجود دارد فقط کافی است که ما به آن اجازه بدهیم جریان پیدا کند یعنی فقط کافی است قادر بشویم اون تماس را برای لحظاتی برقرار کنیم ، شاید برایتان جالب باشد،قرار بود ما این تمرین را فرد به فرد انجام دهیم و بعد فرد با گروه انجام بدهیم یعنی باید می رفتی می ایستادی و همه ی گروه را نگاه می کردی ، من روز اولی که توی این برنامه ی آموزشی شرکت کردم یک آدمی تو این جمع بود نمی دانم چرا اینجوری بود چون من زیاد درگیر این مسائل نیستم، نگاه کردم که چقدر یک آدم می تواند وحشتناک و زشت باشد گفتم چقدر یک آدم می تواند غیرقابل تحمل باشد از این دوستانی بود که وقتی حرف می زد تمام سلولهای مغزت را می جوید یکی دو روز اول این برنامه ی آموزشی هر وقت با این آدم رودرو میشدم می گفتم خدایا به اطرافیانش صبر بده چه جوری این را تحمل می کنند؟ شاید برایتان جالب باشد در این تمرین وقتی برای لحظاتی شاید 30 ثانیه من با این آدم چشم تو چشم شدم در نگاهم آمد که چقدر این آدم قشنگ است اصلا خودم متحیر مانده بودم الان شاید خیلی افسانه ای به نظر می آید باید تجربه اش کرد یک چیزی از جنس کشف است متحیر مانده بودم که چطور یک آدمی که یک ساعت پیش برای من نماد یک آدم غیر قابل تحمل بود تبدیل شد به اینکه چقدر جزییات زیبایی دارد نکته اش این بود که چون من قادر نبودم این تماس را برقرار کنم آنچه که می دیدم آن زشتی ها بود اما به محض اینکه قادر بودم آن تماس را برقرار کنم آنچه که می دیدم زیبایی ها بود زشتی ها سر جایش است آن آدم هنوز هم عصبی بود ولی آن چیزی که من می دیدم عصبی بودن نبود.
استاد: دیگر زیباییش بود بله دقیقا همینجور است من این را کاملا می فهمم.
صحبت ازجمع: در قرآن مجید در سوره های متعددی آمده است که در بهشت در تخت هایی رو به روی هم نشسته اند و این نشان می دهد که توانستند با جان هم در ارتباط باشند چون آدم کسی را که دوست نداشته باشد وقتی رو به رویش می نشیند حالش بد میشود ولی آنجا همه بهشتی هستند.
استاد: خیلی هم خوششان می آید خیلی جالب است. تو قرآن در آیه ای آمده که خداوند به موسی می گوید که به قومت بگو که خانه هایتان را رو به روی هم بسازید که در را باز می کنیم رودر روی هم باشیم بله رو در رو شدن رو در رو گفتگو کردن و با جان هم آشنا گشتن خیلی مسئله ی مهمی است من از هفته ی پیش علی رغم اینکه خیلی زیاد سرم شلوغ بود ولی به طور دائم به این فکر می کردم و هر وقت هم یادم می افتاد به آدمی که رو به رویش بودم همسرم بچه هایم خانمی که به من کمک می کند هرکی بود ، یک دفعه هم مادرم آمد عصبانی گفتم خدایا رحم کن ولی یک دفعه یادم افتاد جانش را نگاه کنم وقتی جانش را نگاه کردم گفتم عجب خوشگل است عجب دلنواز است به آدم می چسبد دیدم چقدر جانش خوشگل است خوب حالا این جان یک جایی عصبانی شده اشکالی ندارد چکار کنیم؟ یک خورده عصبانیتش هم ما می خوریم طوری نمی شود دفعه ی بعد هم من عصبانی می شوم او مجبور است بخورد .آدمها را اینطوری نگاه کنید معلم ها شاگردهایشان را ، شاگردها معلم هایشان را، استادها دانشجو هایشان دانشجوها استادهایشان، راننده تاکسی، شما، کارگر همه همه همه... 
سوال ازجمع: ما در فیزیک و مکانیک می گوییم که اگر فرکانس طبیعی یک جسمی با فرکانس نیروی محرکی که باعث حرکت آن جسم می شود برابر بشود پدیده ی تشدید یا رزونانس صورت می گیرد و این بیشترین انرژی را به آن نوسان گر منتقل می کند این در علم مکانیک کاملا پذیرفته شده است و مشخص است ابزارش هم مشخص است مثلا بسامد یک تابی چند هرتز است من به عنوان کسی که محرک این تاب هستم یک فرکانسی به آن میدم این دوتا که برابر بشود بیشترین انرژی به آن تاب خورنده منتقل می شود و انگار دوتا با هم یکی می شوند این ابزارش تو فیزیک و مکانیک معلوم است، اما تو ارتباط بین آدمها وشما که به این نقطه ی زیبا و هیجان انگیز رسیدید یک ابزاری دارد این ابزارش را می توانیم ارزشی تعریف کنیم بگوییم انجام واجبات ترک محرمات بگوییم امکان ایجاد عشق، می شود این ابزار را یک خورده باز کنید تا ما هم وقتی می خواهیم آن جان را حس کنیم آن تشدید برای ما رخ بدهد شما فرمودید که من وقتی پسرم را بغل کردم بعد از این همه مدت احساس کردم یک جور دیگر پسرم را بوسیدم و این در وجود شما متبلور شد عشق متبلور شد آن جان آمد چه ابزاری آدم با نقصی مثل من باید تو خودش متبلور بکند تا به آن جان برسد ؟ 
استاد: حقیقتش را بخواهید وقتی شما می گویید ابزار، ابزار یک چیز عینی است یک وسیله ایست که من به دست شما می دهم چه وسیله ی جسمی باشد مثل خط کش و سوزن نخ یا هرچی ، چه ابزاری باشد از جنس ذکر و دعا که بخواهیم توی آن بگذاریم به دست شما بدهیم، بخواهم بگویم چی به دست تو بدهم نمی دانم من نمی دانم من با چیزی به این نقطه نرسیدم اما وقتی پشت سرم را نگاه می کنم اولا حمایت پروردگار یعنی یک قدرت الهی همیشه سایه اش روی سرم بوده است حتی وقت هایی که نمی فهمیدم که خیلی زمان ها نمی فهمیدم دوم حمایت پدری مهربان مثل امام زمان که او هم خیلی جاها نفهمیدمش ولی بعدا که نگاه کردم دیدم آنجاهم پشت سر من بود من نفهمیده بودم ولی با من بود ، اولین چیزی که می توانم در این زمینه بگویم جلب کنید این حمایت الهی و این حمایت انسان کامل را ، این حمایت را چه جوری جلب کنیم؟ رضایت خاطرش را فراهم کنیم امروز شما چطوری می توانی حمایت من را بگیری دعای خیر من را بگیری؟ می توانی به من بد و بیراه بگویی مالم را بگیری بدزدی خودم را در میان دیگران بزنی و و و... از حمایت هم برخوردار باشی؟ نمی توانی اگر بخواهی حمایت من را داشته باشی سعی می کنی نهایت احترام را به من بگذاری سعی می کنی به من نشان بدهی فلان موقع که تو چنین چیزی را گفتی ببین من اطاعت کردم ببین من انجام دادم یا فلان جا که تو دوست نداشتی من فلان لباس را نپوشیدم میبینی نپوشیدم؟ و هزاران چیزی در این مایه تا رضایت قلبی من را به خودت جلب کنی که در نتیجه ی این رضایت حمایت من را داشته باشی و من در این حمایت همراه شما باشم دعایت کنم درخواست کنم ذکر کنم نماز برایت بخوانم و الی آخر شما در این زمینه هیچ ابزاری نجویید الا رضایت پروردگارتان و حمایت امام زنده و حی تان . ببینید خدای شما چه موقع از شما راضی است؟ وقتی که از صبح تا شب نماز می خوانی؟ خیلی جالب است علی رغم اینکه ما را به نماز شب دعوت کرده است نماز صبح فقط 2 رکعت است ظهر شما بیرون هستی تو خیابان هستی محل کاری مزرعه ای هرچی ،8 رکعت نماز داری یک 4 رکعتی برای ظهرت یک 4 رکعتی برای عصرت در حالی که صبح تو خانه ات هستی نه صاحب کارت بالای سرت هست نه چیز دیگه ای ولی برای صبح ات فقط 2 رکعت گذاشته است می گوید بنده ام نازنینم خوابش می آید خسته است شاید نتواند این اتصال را به راحتی برقرار کند در نتیجه 2 رکعت به تو داده است . رضایت خدا را وقتی می توانی جلب کنی که آن جوری بگردی که او دوست دارد خوب نگاه کن ببین چه جوری بگردی او دوست دارد؟ قرآن به قدر کفایت واضح نوشته است امروزه هم در جامعه همه دارند می گویند چه جوری باشیم که خدا راضی باشد؟ کار بد نکن، کار بد از تمامی اعضایت چشمت گوشت بینی ات زبانت قلبت اندیشه ات دست هایت پاهایت هر کدام اینها به تنهایی باید رضایت خدا را جلب کند چطور رضایت خدا را جلب کنم؟ دوست عزیز غیبت نکن، منظورم اینست که اهل غیبتید؟ نه منظورم اینست که من تا اینجا رسیدم یکی از دلایلش اینست که سعی کردم غیبت نکنم مگر اینکه نفهمیدم، غیبت خیلی شیرین است که تو از اسرار مردم خبردار بشی بدون اینکه خودشان بدانند، ولی هر وقت متوجه اش شدم جلوی آنرا گرفته ام، در قرآن خدا می گوید به حرف کافران گوش نکن، هروقت متوجه شدی همان موقع استغفار کن، یعنی تا آنجایی که نفهمیدی خوب نفهمیده بودی، ولی تا فهمیدی ادامه نده، ادامه ندادم، یا بلند شدم، یا جلوی حرف زدنشان را گرفتم، یا خلاصه یک کاری کردم مسیر صحبت را عوض کردم که غیبت نکنند تا گوش من بشنود، اگر خانه همسایه بویی می آید حتی ناخوشایند است بو نکش، چه بویی ست معلوم نیست اینا چی سرخ می کنند، اصلاً چی می خورند، حق نداری اینکار را بکنی، اگر کردی از این قافله عقب افتادی، تمام شد، کسی که رضایت خدا را نتواند جلب کند، حمایت انسان برگزیده خدا را می تواند داشته باشد؟ نمی تواند، اگر حمایت امام زمانم را زودتر از اینها درخواست کرده بودم خیلی کمتر از اینها سختی می کشیدم، حالا اگر شما می خواهید به این نقطه برسید، من ابزار کار را به شما دادم، خیلی ساده است، لازم نیست کار خارق العاده ای بکنید، فقط کافی است شما همان که هستید باشید یک روز تعهد کردید آمدید دنیا که فرد مشخصی باشید عیب دارید باشد، حُسن دارید باشد، نه حُسنتان برای شما پلکان درجه است نه عیبتان شما را سخیف و کوچک و بی مقدار می کند، اما اگر عیبتان را ببینید متوجه شوید سعی کنید حذفش کنید، اما به آن حُسنتان هیچوقت به عنوان دارائیتان نگاه نکنید، چرا آن حُسن را دارید آن هم دلیل خودش را دارد.
صحبت از جمع: برای من این تجربه اینطور رقم خورد که در لحظاتی توانستم هر قضاوتی، هر داستانی و هر ماجرایی را در مورد آدمی که دارم نگاهش می کنم رها کنم، این چیزی که می گویم در بُعد ثانیه آسان است ولی در جریان زندگی کار سختی ست، یک چیز جالبی را در اینترنت می خواندم، در مورد این بود که مغز ما طوری ساخته شده که وقتی متنی رامی خوانید لازم نیست تمام متن را از رو بخوانید بلکه بطور ناخودآگاه این ذهن متن را پیش گویی می کند و جلو می رود و آن متن را می خواند، به همین خاطر ممکن است شما متنی را که سرشار از غلط املایی ست بخوانید ولی کاملاً درست بخوانید، همانطور که این متن را اینطور خوانیدید، بعد من شوکه شدم و برگشتم کل متن را اول خواندم دیدم تمام متن جای "ر" با "ز" عوض شده، جای "ب" با "ت" عوض شده بوده و من ناخودآگاه داشتم تمام متن را درست می خواندم، نکته اینست ذهن ما طوری ساخته شده که با یک سری دانسته های از پیش با همه چیز مواجه می شویم، بنابر این امکان تماس با حقیقت وجودی آدمها وقتی من فکر می کنم که آدم کلاهبرداری ست یا وقتی فکر می کنم یک آدمی خیلی آدم بدقولی ست یا یکی خیلی بی ریخت است یا وقتی فکر می کنم یکی خیلی عصبی ست، امکان تماس با حقیقت وجودیش بالقوه از بین رفته بنابراین برای من دسترسی اش این بود که وقتی می خواهم با حقیقت وجودی کسی در ارتباط باشم رها کنم همه آنچه را که در مورد آن آدم در پیش دارم و از نو ببینم از نو ارتباط برقرار کنم.
استاد: خاتمه این صحبت یادتان باشد این موفقیت یکباره حاصل نمیشود، شما در لحظه همه چیز را می بخشید همه چیز را صفر می کنید، عین صلوات شمارتان، در یک آن انگشتتان را می زنید و تعداد اذکارتان را صفر می کنید، اما دوباره آغاز می کنید همه آن چیزهایی که شما صفرش می کنید دوباره آغاز می شوند و وظیفه ما، مأموریت ما در دنیا اینست که آنقدر اینها را صفر بکنیم که دیگر هرگز شماره نیندازد، باطریش تمام شود از کار برای همیشه بیفتد، دیگر نتواند از اول شروع کند، این شیوه خوبیست، اصلاً نترسید شکست بخورید زمین بخورید دوباره بلند شوید، از اول شروع کنید حتماً موفقید.

 

 بسم الله الرحمن الرحیم

جلسه پیش از مبحث ترس یکی را بررسی کردیم، امروز ترس دوم را مطرح می کنم، می ترسم از اینکه مادرم از دنیا برود یا سرپرستم و پدرم از دنیا برود و من بمانم، ترس شد دوتا، مادرم یا پدرم یا کسی که سرپرستم است بمیرد اما این ترس دنباله هم دارد تمام مسئولیتهایی که با مُردن اینها به گردنم می افتد، مثل، محاسبه مال، پرداخت خمس و مسائل طبیعی که بعد از اینکه آدم عزیزی را از دست می دهد در دنیا به آدم رو می اورد، از اینها می ترسد، کسی بین شما هست بگوید اینجور چیزها برای من مهم نیست، دوست ما که این حرف را زده ببیند، این از این نکاتی ست که معمولاً برای همه وجود دارد می خواهیم به این دوستمان و به همه دوستانمان که چنین ترسی را با خودشان حمل می کنند راهبردی بدهیم، اگر من که می ترسم که یکی بمیرد و بعد از آن مسئولیتهایش به گردن من بیفتد امروز که متوجه این ترس شدم، از امروز فکر کنم همان روز است که طرف می میرد همان مسئولیتهایی که قرار است آن روز که ممکن است بیست سال بعد باشد ممکن است پنج روز بعد باشد ممکن است یکماه بعد باشد هیچکس نمی داند از همین امروز آن مسئولیتها را بر عهده بگیرم، یک مثال کوچک و ساده، پدر من شرایط خاصی از لحاظ جسمی دارد و مادرم به او رسیدگی می کند، ما هم نگرانیم اگر اتفاقی برای مادرم بیفتد برای پدرم چکار کنیم؟ ببینید این هم یک ترس است، به جای اینکه صبر کنیم آنروز بیاید و یک اتفاقی برای مادرم بیفتد بعد بزنم بر سرم که حالا چکار کنم ؟خوب از حالا شروع می کنم، بعضی کارها را بعهده می گیرم، اگر می روم به مادرم سر بزنم یکسری کارها را به عهده می گیرم، اگر کارهای بیرونی دارد یکسری کارها را به عهده می گیرم، خرید است، حساب کتاب است، تهیه وسایل پدرم است یا هر کار دیگری، پس یکی از راههای مقابله با این ترسهای در آینده که امروز ما را مختل می کند چیست؟ امروز بیاییم همانهایی که آنروز باید انجام دهیم امروز تقبل کنیم، شروع کنیم انجام دادن و خیلی زود در آن خبره می شویم، دیگر ترسی نمی ماند، 
صحبت از جمع: در خصوص صحبتهای شما، هفته گذشته یک عزیزی از بستگان خودم به من گفت که اگر برای من یک اتفاقی افتاد این وظایف را به تو می گویم که انجام بدهی، من آن لحظه احساس کردم چقدر سخت است ولی وقتی با خودم فکر کردم دقیقاً حرف شما در ذهنم آمد این بود که از الان در کنار او کاری که از عهده ام بر می آید برایش انجام می دهم.
استاد: بهترین کار، از امروز شروع کن آن کار را انجام بده، بعد وقتی عزیز از دنیا می رود اولاً شما خِبره اید در کار، ثانیاً خودتان را سرزنش نمی کنید بگوئید چقدر این بیچاره سختی کشید می بینی چقدر کارش مشکل بود؟ اگر من کمکش کرده بودم شاید دیرتر می مُرد و الی آخر، عذاب وجدان هم شما را نمی گیرد، دیگر ترسی نمی ماند، هر چیزی را که قرار است روزی در آینده به گردن شما بیفتد و بلد نیستید امروز یاد بگیرید و انجام بدهید، من نمک خیلی دوست دارم و غذاهایم شور بود، یک وقتهایی یک جاهایی افتادم که از بی نمکی می خواستم بالا بیاورم، یک دلیل باعث شد که بالا نیاورم و غذایم را بخورم گرسنه نمانم، آن دلیل این بود، اگر فردا دکتر گفت نمک بخوری می میری چکار می کنی؟ مجبوری نخوری، حالا فکر کن آن روز امروز است دکتر گفته غذای بی نمک به تو بدهند پس بی نمک را خوردم، این ترسها زیاد است در زندگیمان و فقط با یک جمله می شود خیلی از اینها را با پاک کن آرام پاک کرد.
صحبت از جمع: این راهکارها خیلی خوب است اما می گویند که مؤمنین نه ترسی دارند و نه اندوهگین می شوند، به نظر من می رسد که راهکار اصلی همان ایمان است، در شرایط بحرانی که آدم بالا پائین می شود تکانهای سختی نخورد.
استاد: قطعاً همینطور است حرف شما کاملاً درست است، ولی ما الان جایی نشستیم که خیلی هم چهارپایه ایمانمان سفت و محکم نیست، در این چهار پایه متزلزل چکار کنیم؟
ادامه صحبت از جمع: من درخواستم این بود که در راستای ایمان قدم برداریم و ایمان در ما کم کم وارد شود.
استاد: همین قدر که شما باور کنید که این اتفاق خواهد افتاد، خود این باور خیلی سخت است که بدانم روزی عزیزم از دست می رود، از طرفی یک دریا مسئولیت گردنم را می گیرد خودش خیلی پذیرشش مشکل است، همین قدر که شما می پذیرید آن مسئولیتها را از حالا شروع کنید آرام آرام در کنارش به قلبتان تزریق کردید که روزی می آید که ایشان دیگر نیستند، این پذیرش بار شما را سبک می کند و فقط ایمان به اینکه همه ما خواهیم رفت این پذیرش را برای شما راحت تر می کند چطور که می گوئیم به بچه ها که هنوز وقت نمازش نرسیده، چه دختر چه پسر، قدیمیها می گفتند از کوچکی بگذارید بچه ها عادت کنند کمرشان خم شود، اینها خیلی نصایح قشنگی بود برای ما امروز شما پذیرش کنید که روزی خواهد رسید که پدر یا مادر نباشد و مسئولیتهایشان زمین می ماند و شما باید انجام بدهید پس هول می کنید، می گوئید الان انجام میدهم که بارش سبک شود اما فی الواقع زیرپوستی پذیرش کردید که این اتفاق خواهد افتاد.
صحبت از جمع: این سؤال همیشه در ذهن من هست، در سوره عصر که چهار ستون معرفی کرده سؤال اینجاست، تعریف شما از ایمان چیست؟
استاد: ایمان مراحل مختلف دارد قبل از همه باور شما به اینکه خالقی هست ورای من و شما، خالقی که قدرتی تامه دارد از عهده من و شما نمی آید و همه چیز را خلق کرده، دوم خالق من همه چیز را به نحو احسن خلق کرده، آن آدمی که پایش فلج است، آن کسی که بسیار زیباچهره است، آن کسی که بسیار چهره خوشایندی ندارد و هزاران چیز دیگری، ولی همانطور که این خالق جای بینی را همینجا گذاشته و شما هرکاری می کنید جای دیگری برایش پیدا نمی کنید، جای دو چشم را اینجا گذاشته و جای دیگری برایش نمی توانید متصور شوید، یعنی بهترین حالت است، پس بقیه چیزها را که وضع کرده در بهترین شرایط است، پس در درجه اول ایمان پذیرش و باور چنین خدایی ست، در کنارش می آید که روزی همه را داده، چون کسی که همه را خلق می کند مخلوقش را رها نمیکند و الی آخر، و بعد از آن پذیرش اینکه این خالق یکی ست، نه یکی نیست اصلاً همین است، وقتی می گوئید یکی یعنی می تواند دومی هم بیاید، قُل هُوَ اللهُ اَحَد، اَحَد منظورش این نیست که فقط یکیست، او خدائی ست که یکی ست، او خدائی ست که همین است فقط همین است و هیچ چیز دیگری کنارش نیست، که بعد می آید اَللهُ الصَمَد، همتایی وجود ندارد، وقتی خدا را در جایگاه خودش پذیرش کردید آنوقت دنبال نمونه می گردید روی زمین نمونه ای که به شما ارائه کرده می بینید و باور می کنید، پیغمبر خداست، امام بر حق روی زمین است یا امام زنده غایب امروز است و الی آخر ، وقتی این را باور کردی هر دستوری که آمده لازم الاجرا میدانی و وقتی که دستورات را لازم الاجرا دانستی و انجام دادی یکی از چیزهایی که در دستورات آمده این است که باورکن یک روزی دوباره برمیگردی یا یک روزی دوباره بلند میشوی و آن روز ، روزحساب و کتاب است . کسانی که روز حساب و کتاب را باور دارند دست به خطا نمیزنند . چرا اینقدر کلاه بردار و دزد داریم ؟ چون قانون ما در مملکتمان راه فرار زیاد گذاشته . دور میزنند و از گوشه کنار فرار میکنند . چرا مردم خیلی راحت چک میکشند ؟ چون قانون، قانون چک را در مملکت ما طوری وضع نکردند که اگر کسی این شکلی چک کشید از حیز آدم بودن باید خارج بشود . چون لابلای قوانین برای اینها سوراخ فرار گذاشتند . اما معاد هیچ سوراخ فراری ندارد و آدمی که این را فهمید و باورکرد دیگر همه کارهایش درست است . شما هیچ دیگر هیچ کار غلطی در آن نمی بینید ، یعنی یک آدم با ایمان . پس یگانگی خداوند و داشتن نبوت و ولایت در قاموس تفکرو باور به اینکه همه چیز پاسخ دادنی است . باید پاسخش را بدهی . آنوقت دیگر دست به کاری نمیزنی که نمیتوانی جوابش را بدهی . شما روی این چهارتا مطلب فکر کن و کار کن . 
صحبت از جمع: این واقعا بزرگترین ترس زندگیم است که مادرم را از دست بدهم . مواجه شدن با ترس را همه روانشناسها میگویند. ولی حقیقت امراین است که بودن آن آدم دیگر نیست . آن را که هیچ کاری نمیشود کرد .تا جایگزین بکنم . با یک آشنا صحبت میکردم که پدرش را از دست داده . میگفت : یک شخصی روی زمین بود که دیگر نیست . این یک حقیقت است . هرچقدر هم که حالا من بیایم تمرین کنم . این خیلی سخت است و خیلی سعی کردم با آن کنار بیایم . ولی هنوز هم این مسئله بزرگترین ترس زندگی من است و اگر شما و دوستان میخواهید به چالش بکشید و راهکاری ارائه کنید که بشود با آن مواجه شد . 
استاد : اگر شما بپذیری آنچه را که از مادر دریافت میکنی خودت آماده کنی ترسهایت کم میشود . چیزی که شما را نسبت به ایشان بدجوری وابسته میکند نیازهای فردی شما ست . چاله های خالی شماست که اجازه نمیدهد به عنوان یک فرد مستقل بایستی . آن چیزی که شما را خیلی میترساند وجود آن چاله های خالی است . اگر امروز بپذیری که یک سری نیازها هست که بطور دائم از مادر دریافت میکنی . این نیازها یعنی ضعف . روی ضعفها کار کنی . بودن مادر با همه عظمتش خواهد بود . اصلا کم نمیشود . اما این ضعفهای شما کاهش پیدا میکند و هرچه این ضعفها کاهش پیدا بکند ، پذیرش این نکته که همه چیز یک روز هست و فردا ممکن است نباشد ساده تر میشود . 
ادامه صحبت از جمع : روی این خیلی کار کردم که نیاز به دوست داشتن و دوست داشته شدن را در خودم حل کنم . سعی کردم واقعا احساسات و روابط عاطفیم را مستقل بکنم . دوست داشتنم قائم به چیزی یا آویزان ِچیزی نباشد . خیلی تلاش کردم . تا حدودی هم موفق شدم . مادر من هم بعد از صحبتهای شما و ازدواج من خیلی متعالی برخورد کردند و این اتفاق افتاد . هم او مستقل شد و هم من مستقل شدم . ولی خب این ترس هست .
استاد : ببین ، این استقلال اگر واقعا بوجود بیاید . یعنی دوست داشتن ها منوط بر دوست داشته شدنها نباشد ، این ترس خود بخود زایل میشود . چون من مادر بزرگم را خیلی دوست داشتم . من هنوز هم مادر بزرگم رادارم . میدانی چند سال است که فوت کرده ؟ فکر میکنم دیگر بیست سال میشود حداقل که از دنیا رفته . خیلی جالب است که من دیگر سرخاکش هم نمیروم . چون همیشه با من است . تو این بودن را با حضور فیزیکی سنجش میکنی و استقلال دوست داشتن بدون حضور فیزیکی است . من نیازی به این ندارم که او فیزیکش اینجا باشد تا من دوستش داشته باشم ، اصلا و ابدا . من دوستش دارم . هنوزهم امکان دارد بخوابم در صورتیکه یک صبح تا شب لااقل 5 دفعه یادش نکنم . ولی این یاد کردنها اصلا دال بر این نیست که غمگین میشوم چرا نیست ؟ بالعکس خوشحال میشوم که هست چون واقعا هم هست . آن ایمانی که دوستمان دنبالش میگردد میخواهد این را به تو برساند . که این باور قوی بشود که همه چیز هست . روی زمین ، زیر زمین ولی هست . چرا برای تو نیست ؟ برای اینکه حوائج تو را برآورده نمیکند . چیزهایی که تو میخواهی نمیتواند به تو بدهد . برای همین دیگر نیست . اما هست . چرا هست ؟ چون تو هنوز هم دوستش داری . هست و نیست را ما با خواستهایمان تعیین میکنیم . برای من هست چون هست . من دوستش دارم . ولی منتظرش نیستم که بگویم دوستت دارم . اوهم بگوید : قربانت بروم ننه جان . بیا این لیوان آب را از من بگیر . من اصلا امکان نداشت چای بخواهم بخورم و از دست کس دیگر بخواهم بگیرم ، جز ننه . فلاسک چای 5 ساعت دم کرده را تهش را میچلاند میداد به من میخوردم . به خدا با جان و دل میخوردم . عشق هم میکردم . مزه اش را ده تا چای تازه دم هم به من نمیداد . ولی من دنبال آن نیستم . من دنبال بودنِ ننه هستم و ننه ام هست . تو اگردنبال بودن آدمها باشی ، آمها همیشه هستند . ما نیست نداریم . اما تو دنبال طلب حوائج خودت هستی . چون من ننه را نمیخواستم که به من چای بدهد ، سرویس بدهد ، پیشم بنشیند که من نترسم تنها نباشم . من ننه را میخواستم چون ننه بود ، همین . هنوز هم برای من ننه است و وجود خارجی دارد ، کاملا . یک دوره ای خیلی اذیت شدم . خیلی سختی کشیدم . بعد شروع کردم به غر زدن به ننه . تو هم من را ول کردی رفتی . من دیگر عصبانی هستم . بیا من را بردار پیش خودت ببر . یک دفعه یک اتفاقی افتاده بود . آمد به خوابم . مشکلاتی داشتم ، توی خوا ب آمد با اخمهای درهم . روی تختخواب بودم . هر کاری کردم حرف نزد و دیگر رفت . من لااقل هفته ای 5-4 بار خوابش را میدیدم . با هم گفتگو میکردیم . و دیگر رفت و تا چندین سال دیگر نیامد . تا من فهمیدم که چه اشتباهی کردم . چه حرفی است ؟ من را ببرپیش خودت . این کارها چیست که تو میکنی دختر ؟ و دیگر نکردم . دوباره برگشته و آمده در خوابهای من تازه تازه دارد حرف میزند . دوست عزیز، آن چیزی که تو را میترساند از عدم بهره گیری توست . آدمها میمیرند نه اینکه نباشند ، هستند . ولی بهره گیری دنیایی آنها برای من و تو صفر میشود . تو از این میترسی . اما اگر جان آدمها را دوست داشته باشی نه بهره گیریت را ، آنوقت ترست کم میشود .

نوشتن دیدگاه





تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید