منو

جمعه, 06 ارديبهشت 1398 - Fri 04 26 2019

A+ A A-

چگونه از آزار ترسها رهایی یابیم بخش دوم

بسم الله الرحمن الرحیم

جلسه پیش از مبحث ترس یکی را بررسی کردیم، امروز ترس دوم را مطرح می کنم، می ترسم از اینکه مادرم از دنیا برود یا سرپرستم و پدرم از دنیا برود و من بمانم، ترس شد دوتا، مادرم یا پدرم یا کسی که سرپرستم است بمیرد اما این ترس دنباله هم دارد تمام مسئولیتهایی که با مُردن اینها به گردنم می افتد، مثل، محاسبه مال، پرداخت خمس و مسائل طبیعی که بعد از اینکه آدم عزیزی را از دست می دهد در دنیا به آدم رو می اورد، از اینها می ترسد، کسی بین شما هست بگوید اینجور چیزها برای من مهم نیست، دوست ما که این حرف را زده ببیند، این از این نکاتی ست که معمولاً برای همه وجود دارد می خواهیم به این دوستمان و به همه دوستانمان که چنین ترسی را با خودشان حمل می کنند راهبردی بدهیم، اگر من که می ترسم که یکی بمیرد و بعد از آن مسئولیتهایش به گردن من بیفتد امروز که متوجه این ترس شدم، از امروز فکر کنم همان روز است که طرف می میرد همان مسئولیتهایی که قرار است آن روز که ممکن است بیست سال بعد باشد ممکن است پنج روز بعد باشد ممکن است یکماه بعد باشد هیچکس نمی داند از همین امروز آن مسئولیتها را بر عهده بگیرم، یک مثال کوچک و ساده، پدر من شرایط خاصی از لحاظ جسمی دارد و مادرم به او رسیدگی می کند، ما هم نگرانیم اگر اتفاقی برای مادرم بیفتد برای پدرم چکار کنیم؟ ببینید این هم یک ترس است، به جای اینکه صبر کنیم آنروز بیاید و یک اتفاقی برای مادرم بیفتد بعد بزنم بر سرم که حالا چکار کنم ؟خوب از حالا شروع می کنم، بعضی کارها را بعهده می گیرم، اگر می روم به مادرم سر بزنم یکسری کارها را به عهده می گیرم، اگر کارهای بیرونی دارد یکسری کارها را به عهده می گیرم، خرید است، حساب کتاب است، تهیه وسایل پدرم است یا هر کار دیگری، پس یکی از راههای مقابله با این ترسهای در آینده که امروز ما را مختل می کند چیست؟ امروز بیاییم همانهایی که آنروز باید انجام دهیم امروز تقبل کنیم، شروع کنیم انجام دادن و خیلی زود در آن خبره می شویم، دیگر ترسی نمی ماند،
صحبت از جمع: در خصوص صحبتهای شما، هفته گذشته یک عزیزی از بستگان خودم به من گفت که اگر برای من یک اتفاقی افتاد این وظایف را به تو می گویم که انجام بدهی، من آن لحظه احساس کردم چقدر سخت است ولی وقتی با خودم فکر کردم دقیقاً حرف شما در ذهنم آمد این بود که از الان در کنار او کاری که از عهده ام بر می آید برایش انجام می دهم.
استاد: بهترین کار، از امروز شروع کن آن کار را انجام بده، بعد وقتی عزیز از دنیا می رود اولاً شما خِبره اید در کار، ثانیاً خودتان را سرزنش نمی کنید بگوئید چقدر این بیچاره سختی کشید می بینی چقدر کارش مشکل بود؟ اگر من کمکش کرده بودم شاید دیرتر می مُرد و الی آخر، عذاب وجدان هم شما را نمی گیرد، دیگر ترسی نمی ماند، هر چیزی را که قرار است روزی در آینده به گردن شما بیفتد و بلد نیستید امروز یاد بگیرید و انجام بدهید، من نمک خیلی دوست دارم و غذاهایم شور بود، یک وقتهایی یک جاهایی افتادم که از بی نمکی می خواستم بالا بیاورم، یک دلیل باعث شد که بالا نیاورم و غذایم را بخورم گرسنه نمانم، آن دلیل این بود، اگر فردا دکتر گفت نمک بخوری می میری چکار می کنی؟ مجبوری نخوری، حالا فکر کن آن روز امروز است دکتر گفته غذای بی نمک به تو بدهند پس بی نمک را خوردم، این ترسها زیاد است در زندگیمان و فقط با یک جمله می شود خیلی از اینها را با پاک کن آرام پاک کرد.
صحبت از جمع: این راهکارها خیلی خوب است اما می گویند که مؤمنین نه ترسی دارند و نه اندوهگین می شوند، به نظر من می رسد که راهکار اصلی همان ایمان است، در شرایط بحرانی که آدم بالا پائین می شود تکانهای سختی نخورد.
استاد: قطعاً همینطور است حرف شما کاملاً درست است، ولی ما الان جایی نشستیم که خیلی هم چهارپایه ایمانمان سفت و محکم نیست، در این چهار پایه متزلزل چکار کنیم؟
ادامه صحبت از جمع: من درخواستم این بود که در راستای ایمان قدم برداریم و ایمان در ما کم کم وارد شود.
استاد: همین قدر که شما باور کنید که این اتفاق خواهد افتاد، خود این باور خیلی سخت است که بدانم روزی عزیزم از دست می رود، از طرفی یک دریا مسئولیت گردنم را می گیرد خودش خیلی پذیرشش مشکل است، همین قدر که شما می پذیرید آن مسئولیتها را از حالا شروع کنید آرام آرام در کنارش به قلبتان تزریق کردید که روزی می آید که ایشان دیگر نیستند، این پذیرش بار شما را سبک می کند و فقط ایمان به اینکه همه ما خواهیم رفت این پذیرش را برای شما راحت تر می کند چطور که می گوئیم به بچه ها که هنوز وقت نمازش نرسیده، چه دختر چه پسر، قدیمیها می گفتند از کوچکی بگذارید بچه ها عادت کنند کمرشان خم شود، اینها خیلی نصایح قشنگی بود برای ما امروز شما پذیرش کنید که روزی خواهد رسید که پدر یا مادر نباشد و مسئولیتهایشان زمین می ماند و شما باید انجام بدهید پس هول می کنید، می گوئید الان انجام میدهم که بارش سبک شود اما فی الواقع زیرپوستی پذیرش کردید که این اتفاق خواهد افتاد.
صحبت از جمع: این سؤال همیشه در ذهن من هست، در سوره عصر که چهار ستون معرفی کرده سؤال اینجاست، تعریف شما از ایمان چیست؟
استاد: ایمان مراحل مختلف دارد قبل از همه باور شما به اینکه خالقی هست ورای من و شما، خالقی که قدرتی تامه دارد از عهده من و شما نمی آید و همه چیز را خلق کرده، دوم خالق من همه چیز را به نحو احسن خلق کرده، آن آدمی که پایش فلج است، آن کسی که بسیار زیباچهره است، آن کسی که بسیار چهره خوشایندی ندارد و هزاران چیز دیگری، ولی همانطور که این خالق جای بینی را همینجا گذاشته و شما هرکاری می کنید جای دیگری برایش پیدا نمی کنید، جای دو چشم را اینجا گذاشته و جای دیگری برایش نمی توانید متصور شوید، یعنی بهترین حالت است، پس بقیه چیزها را که وضع کرده در بهترین شرایط است، پس در درجه اول ایمان پذیرش و باور چنین خدایی ست، در کنارش می آید که روزی همه را داده، چون کسی که همه را خلق می کند مخلوقش را رها نمیکند و الی آخر، و بعد از آن پذیرش اینکه این خالق یکی ست، نه یکی نیست اصلاً همین است، وقتی می گوئید یکی یعنی می تواند دومی هم بیاید، قُل هُوَ اللهُ اَحَد، اَحَد منظورش این نیست که فقط یکیست، او خدائی ست که یکی ست، او خدائی ست که همین است فقط همین است و هیچ چیز دیگری کنارش نیست، که بعد می آید اَللهُ الصَمَد، همتایی وجود ندارد، وقتی خدا را در جایگاه خودش پذیرش کردید آنوقت دنبال نمونه می گردید روی زمین نمونه ای که به شما ارائه کرده می بینید و باور می کنید، پیغمبر خداست، امام بر حق روی زمین است یا امام زنده غایب امروز است و الی آخر ، وقتی این را باور کردی هر دستوری که آمده لازم الاجرا میدانی و وقتی که دستورات را لازم الاجرا دانستی و انجام دادی یکی از چیزهایی که در دستورات آمده این است که باورکن یک روزی دوباره برمیگردی یا یک روزی دوباره بلند میشوی و آن روز ، روزحساب و کتاب است . کسانی که روز حساب و کتاب را باور دارند دست به خطا نمیزنند . چرا اینقدر کلاه بردار و دزد داریم ؟ چون قانون ما در مملکتمان راه فرار زیاد گذاشته . دور میزنند و از گوشه کنار فرار میکنند . چرا مردم خیلی راحت چک میکشند ؟ چون قانون، قانون چک را در مملکت ما طوری وضع نکردند که اگر کسی این شکلی چک کشید از حیز آدم بودن باید خارج بشود . چون لابلای قوانین برای اینها سوراخ فرار گذاشتند . اما معاد هیچ سوراخ فراری ندارد و آدمی که این را فهمید و باورکرد دیگر همه کارهایش درست است . شما هیچ دیگر هیچ کار غلطی در آن نمی بینید ، یعنی یک آدم با ایمان . پس یگانگی خداوند و داشتن نبوت و ولایت در قاموس تفکرو باور به اینکه همه چیز پاسخ دادنی است . باید پاسخش را بدهی . آنوقت دیگر دست به کاری نمیزنی که نمیتوانی جوابش را بدهی . شما روی این چهارتا مطلب فکر کن و کار کن .
صحبت از جمع: این واقعا بزرگترین ترس زندگیم است که مادرم را از دست بدهم . مواجه شدن با ترس را همه روانشناسها میگویند. ولی حقیقت امراین است که بودن آن آدم دیگر نیست . آن را که هیچ کاری نمیشود کرد .تا جایگزین بکنم . با یک آشنا صحبت میکردم که پدرش را از دست داده . میگفت : یک شخصی روی زمین بود که دیگر نیست . این یک حقیقت است . هرچقدر هم که حالا من بیایم تمرین کنم . این خیلی سخت است و خیلی سعی کردم با آن کنار بیایم . ولی هنوز هم این مسئله بزرگترین ترس زندگی من است و اگر شما و دوستان میخواهید به چالش بکشید و راهکاری ارائه کنید که بشود با آن مواجه شد .
استاد : اگر شما بپذیری آنچه را که از مادر دریافت میکنی خودت آماده کنی ترسهایت کم میشود . چیزی که شما را نسبت به ایشان بدجوری وابسته میکند نیازهای فردی شما ست . چاله های خالی شماست که اجازه نمیدهد به عنوان یک فرد مستقل بایستی . آن چیزی که شما را خیلی میترساند وجود آن چاله های خالی است . اگر امروز بپذیری که یک سری نیازها هست که بطور دائم از مادر دریافت میکنی . این نیازها یعنی ضعف . روی ضعفها کار کنی . بودن مادر با همه عظمتش خواهد بود . اصلا کم نمیشود . اما این ضعفهای شما کاهش پیدا میکند و هرچه این ضعفها کاهش پیدا بکند ، پذیرش این نکته که همه چیز یک روز هست و فردا ممکن است نباشد ساده تر میشود .
ادامه صحبت از جمع : روی این خیلی کار کردم که نیاز به دوست داشتن و دوست داشته شدن را در خودم حل کنم . سعی کردم واقعا احساسات و روابط عاطفیم را مستقل بکنم . دوست داشتنم قائم به چیزی یا آویزان ِچیزی نباشد . خیلی تلاش کردم . تا حدودی هم موفق شدم . مادر من هم بعد از صحبتهای شما و ازدواج من خیلی متعالی برخورد کردند و این اتفاق افتاد . هم او مستقل شد و هم من مستقل شدم . ولی خب این ترس هست .
استاد : ببین ، این استقلال اگر واقعا بوجود بیاید . یعنی دوست داشتن ها منوط بر دوست داشته شدنها نباشد ، این ترس خود بخود زایل میشود . چون من مادر بزرگم را خیلی دوست داشتم . من هنوز هم مادر بزرگم رادارم . میدانی چند سال است که فوت کرده ؟ فکر میکنم دیگر بیست سال میشود حداقل که از دنیا رفته . خیلی جالب است که من دیگر سرخاکش هم نمیروم . چون همیشه با من است . تو این بودن را با حضور فیزیکی سنجش میکنی و استقلال دوست داشتن بدون حضور فیزیکی است . من نیازی به این ندارم که او فیزیکش اینجا باشد تا من دوستش داشته باشم ، اصلا و ابدا . من دوستش دارم . هنوزهم امکان دارد بخوابم در صورتیکه یک صبح تا شب لااقل 5 دفعه یادش نکنم . ولی این یاد کردنها اصلا دال بر این نیست که غمگین میشوم چرا نیست ؟ بالعکس خوشحال میشوم که هست چون واقعا هم هست . آن ایمانی که دوستمان دنبالش میگردد میخواهد این را به تو برساند . که این باور قوی بشود که همه چیز هست . روی زمین ، زیر زمین ولی هست . چرا برای تو نیست ؟ برای اینکه حوائج تو را برآورده نمیکند . چیزهایی که تو میخواهی نمیتواند به تو بدهد . برای همین دیگر نیست . اما هست . چرا هست ؟ چون تو هنوز هم دوستش داری . هست و نیست را ما با خواستهایمان تعیین میکنیم . برای من هست چون هست . من دوستش دارم . ولی منتظرش نیستم که بگویم دوستت دارم . اوهم بگوید : قربانت بروم ننه جان . بیا این لیوان آب را از من بگیر . من اصلا امکان نداشت چای بخواهم بخورم و از دست کس دیگر بخواهم بگیرم ، جز ننه . فلاسک چای 5 ساعت دم کرده را تهش را میچلاند میداد به من میخوردم . به خدا با جان و دل میخوردم . عشق هم میکردم . مزه اش را ده تا چای تازه دم هم به من نمیداد . ولی من دنبال آن نیستم . من دنبال بودنِ ننه هستم و ننه ام هست . تو اگردنبال بودن آدمها باشی ، آمها همیشه هستند . ما نیست نداریم . اما تو دنبال طلب حوائج خودت هستی . چون من ننه را نمیخواستم که به من چای بدهد ، سرویس بدهد ، پیشم بنشیند که من نترسم تنها نباشم . من ننه را میخواستم چون ننه بود ، همین . هنوز هم برای من ننه است و وجود خارجی دارد ، کاملا . یک دوره ای خیلی اذیت شدم . خیلی سختی کشیدم . بعد شروع کردم به غر زدن به ننه . تو هم من را ول کردی رفتی . من دیگر عصبانی هستم . بیا من را بردار پیش خودت ببر . یک دفعه یک اتفاقی افتاده بود . آمد به خوابم . مشکلاتی داشتم ، توی خوا ب آمد با اخمهای درهم . روی تختخواب بودم . هر کاری کردم حرف نزد و دیگر رفت . من لااقل هفته ای 5-4 بار خوابش را میدیدم . با هم گفتگو میکردیم . و دیگر رفت و تا چندین سال دیگر نیامد . تا من فهمیدم که چه اشتباهی کردم . چه حرفی است ؟ من را ببرپیش خودت . این کارها چیست که تو میکنی دختر ؟ و دیگر نکردم . دوباره برگشته و آمده در خوابهای من تازه تازه دارد حرف میزند . دوست عزیز، آن چیزی که تو را میترساند از عدم بهره گیری توست . آدمها میمیرند نه اینکه نباشند ، هستند . ولی بهره گیری دنیایی آنها برای من و تو صفر میشود . تو از این میترسی . اما اگر جان آدمها را دوست داشته باشی نه بهره گیریت را ، آنوقت ترست کم میشود .

نوشتن دیدگاه





تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید