منو

دوشنبه, 31 تیر 1398 - Mon 07 22 2019

A+ A A-

دوست شنوا ودانای من

 بسم الله الرحمن الرحیم

چندی است که دوستی تازه، شنوا و دانا یافتم دوست من علاوه بر آنچه گفتم ویژگی ارزنده تر و بزرگتری را نیز دارا است که هیچکس نمی تواند داشته باشد. آن هم اینکه او همیشه با من است و هر لحظه بخواهم حرف بزنم درد و دل کنم پرسش هایی که نمی دانم پاسخ آنها چیست رابپرسم حاضر است بدون تکدر خاطر یا خستگی یا ملالی ، من را با روی باز پاسخ می دهد.گاهی اوقات هم که حواسم به دوستم نیست و آن را از خاطر بردم آرام و با ملاطفت صدایم می کند آنقدر صبورانه تکرار می کند تا او را بفهمم و او را پاسخ بدهم. چقدر دوست من خوب است خیلی خوب است از وقتی او را یافتم دیگر احساس تنهایی و بی کسی نمی کنم دیگر نیازی به شنیده شدن و دیده شدن ومقبول ومحبوب قرار گرفتن احساس نمی کنم دیگر ترسی از اینکه دیگران ترکم کنند یا شماتتم کنند ، یا من را دوست نداشته باشند ندارم او را خیلی دوست می دارم بسیار برای من مهم است که آن را هیچکس نمی تواند از من بدزدد یا هیچکس نمی تواند آن را نسبت به من دل سرد و بدبین کند. او برای من است از من جدا نمی شود حتی برای لحظه ای و من در شعف و سرور فراوان بر خود می بالم که حتماً آنقدر دلپذیر و دوست داشتنی هستم که من را چنین ارج می نهد.همیاری و همراهی اش را از من دریغ نمی نماید. این اندیشه باز هم من را به سطحی بالاتر و وسیع تر از شادمانی و سعادت می برد.یک روز از او پرسیدم آیا دیگران هم چون تو دوستی با خودشان دارند؟او گفت :آری.هرکسی دوست خودش را در بر دارد. پرسیدم پس چرا خوشبخت و آرام نیستند؟وقتی تو را دارند؟لبخندی شیرین زدو گفت:خودت را به خاطر بیاور ،آن موقع که من را در کنار خویش ندیده بودی چه حالی داشتی؟آیا ترسان و لرزان نبودی؟از هر صدای کوچک و بزرگی هر اتفاق افتاده و نیفتاده ای هراسان نبودی؟آیا به دنبال دیگران برای هم نفسی و همراهی دوان نبودی؟هربار ناامیدتر از قبل برگشت نمی کردی؟دست های خود را پیش رویم گرفتم گفتم: فهمیدم دیگر نگو که از این همه نادانی در خجلت و پشیمانی آب می شوم ولی حالا خیال من راحت شد که همه مثل من می توانند دوستی چون تو داشته باشند. و در هر سختی و آسانی دیگر تنها نباشند.مثل همیشه گفتم خدایا تو را شکر می گویم او بازهم لبخند شیرینی زد و هیچ نگفت.از او پرسیدیم راستی می دانی که در کلام خدا آمده که ما را زوج آفریده و هر انسانی پس از پا گذاشتن به دنیای زمین علی رغم آنکه یک انسان دارای جنسیت معین است اما در خویش جنسیت دوم را هم در خفا دارا است ؟گفت آری.گفتم در بخش انتخاب جفت هم قبلاً هم برای من گفتی که باید جفتی را بیابد که نیمه ی پنهانش را متجلی سازد با نور وجودی خویش تا با هم به کمال دست یابند.گفت آری.گفتم حالا می پرسم این بخش پنهانی اگر انسان جفتی مناسب نیابد و تنها بماند و یا اشتباه کرده جفت مناسب خویش را انتخاب نکند تکلیفش چیست؟هیچ بهره ای از بودنش در پنهان یک انسان نمی برد؟برای من روشن نما تا بفهمم.و به آن سو حرکت نمایم.او گفت گوش کن البته با بخش شنوایی آگاهیت نه با این دو تا گوش . اینها خیلی کارساز نیست.با بخش شنوایی آگاهیت تا خوب ودرست بفهمی تنها گفتم چشم. این تنها کلمه ای است که در مقابل او می گویم.انسان با یک بخش مردانه و یک بخش زنانه قدم به دنیای خاکی می گذارد که بخشی آشکار است و بخشی پنهان.به عنوان مثال مردی در جامعه ی انسانی است که او را مرد می نامند طبعاً در بخش مرد بودن خویش آنچه را که خالقش بر او در کره ی خاکی مقرر فرموده می بایستی یک به یک طی نماید آن هم در نهایت درستی و صدق اما در کنار این بخش مردانه آشکار خویش باید فرصت حیات و رشد هم به بخش زنانه هم نیز بدهد تا او هم در همین قالب مردانه به نهایت بهره وری اش برسد می گویی چگونه؟با سرم تائید کردم چطور؟گفت: بخش زنانه اش گرایشاتی به کارهای زنانه یا حتی رقیق بودن احساسات چون زنها دارد نباید جلوی بروز آن را گرفت مثلاً علاقه به آشپزی ، خیاطی کارهای هنری زنانه یا در بخش احساسات با دیدن فیلمی متاثرگشته اشک هایش سرازیر گردد.و یا علایق مادرانه نسبت به فرزندان دارد مانع بروزش نشود.و صد البته باید جامعه این را درک نماید و مانعی چون تو مردی و زشت است بر سر راهش نگذارد. شاید بپرسی اگر زیاده روی کرد از تعادل خارج شد چه می شود.انسانی که براساس کلام خالقش و سیره ی بزرگانش زندگی کند هرگز از خط تعادل عبور نمی کند و هر دو بخش وجودش نیز به کمال می رسد و سفر دنیایی خویش را به پایان می برد.و در برگشت بخشی از وجودش برای رسیدن به تکامل در زمین باقی نمی ماند. در ادامه راه منتظر نمی ماند و شاهد ماجراهایی که توقف را بوجود آورده نمی ماند تا رنج فراوان ببرد.اما فراموش نکن حتی این بخش پنهانی هم همچون بخش آشکارش باید تابع قوانین خدا بروز نماید.تا تکامل یابد.آیا میدانی یکی از عواملی که بین زوج های جوان و حتی پیر اختلاف بوجود می آورد واکنش همسران نسبت به تجلی این بخش پنهانی زوج خویش می باشد. مثلاً خانمی که علی رغم زن بودنش که عیان است تمایل به ویژگی های مردانه دارد اگر جفت او در بخش مردانه خویش اجازه خودنمایی به او بدهد صلح پایداری خواهد بود.مثل وقتی که خانم تمایل دارد دست به کارهایی بزند که این بخش وجودیش رشد کرده متجلی شود یا مدیریتی مردانه داشته باشد.و همسرش این فرصت را به او می دهد در کمال تواضع و محبت بسیار.آن وقت صمیمیتی پایدار مابین آنها باقی خواهد ماند.و اگر برعکس همسرش هراس کند که شاید میخواهد جای او را غصب نماید آن وقت خوشبختی وسعادت از میان آنها کوچ خواهد کرد.درحالی که خالق هستی به خوبی وبدرستی تمام ، هر امری را در جای خودش مستقر فرموده و اگر این باور در انسان ها قوی باشد آن وقت دیگر هراسی از غصب هیچ موقعیتی در هیچکس بوجود نخواهد آمد. تا منجر به دشمنی و شکست شود. می دانی آدمی چون به داشته ها و توانایی های خود آگاهی ندارد و همچنین نمی داند که هرآنچه پروردگارش در خلقتش نهاده توسط هیچ کس دیگری قابل تصاحب نیست در نگرانی و اضطرابی دمادم بسر می برد و سبب بروز اختلافات می گردد. و در آخر بدان حتی در روابط به ظاهر عاشقانه اگر هر دو طرف در تمامی جریانات زندگی به یک اندازه متوقع باشند جریانی پدید می آید که هر کدام از طرفین می خواهد فرد مقابل را در حیطه ی خواسته هایش و به طور دائم نگه دارد. تحت عنوان عشق و عاشقی فرد مقابل را می خواهد به طور دائم در آن آب و اندازه ای که دوست می دارد در زندگی خودش دائمی نگه دارد.آن وقت است که رابطه های عاشقانه با رابطه های برخواسته از منیت و خودخواهی جا عوض می کنند و می شود آنچه که امروز در جامعه ی بشری شاهد آن هستیم.
سوال:من قسمت آخر را متوجه نشدم لطفا بیشتر توضیح دهید.
استاد: پسرو دخترهای جوان که با هم ازدواج می کنند خیلی هم عاشقانه با هم ازدواج کردند که معمولاً از خانم ها شروع می شود ولی خیلی از مواقع در آقایان هم حکایت وجود دارد. که همه ی وقت خود را با من باش بعد کارهایی را انجام بده مهمانی هایی را برویم مسافرت هایی را برویم جاهایی شرکت کنیم که من دوست می دارم بعد می گوید پس من چی ؟ می گوید من تو را دوست می دارم من بهترین هایی که دوست می دارم می خواهم تقدیم تو کنم و این را عشق می داند.بعد از مدتی تبدیل می شود به منیت و خودخواهی .من می گویم من می گویم من می گویم......... آن وقت خیلی زود به توپ و تانک هم می زنند و رابطه ی عاشقانه می شود رابطه ی فارقانه. کاملاً از همدیگر جدا می شوند .درحالی که آدم ها را در حیطه ی خودشان باید دوست بداریم ما اگر آنها را دوست می داریم به خواسته آنها احترام می گذاریم اگر خواسته آنها برخلاف منطق و عقل ودین بود با آنها گفت و گو می کنیم به نتیجه نرسیدیم اشکال ندارد تو برو من نمی آیم دلیل ندارد که تو من را به زور به حیطه ای که تو دوست می داری بکشی من هم تو را در حیطه ای که خودم می خواهم نمی کشم چون حیطه ای را که اعلام می کنی غیر منطقی است غیر عقلانی و غیرمذهبی است پس من نیستم، اما آدم ها را به آنها ارج می گذاریم و اجازه می دهیم خودشان باشند نه آن چیزی که ما میخواهیم تعیین کنیم اتفاقی که امروز افتاده این اتفاق است البته سالیانی خواهد گذشت و این نکته کاملاً جا می افتد تا زن و شوهرهای جوان بفهمند . بفهمند هر کدام در جای خودشان مخیر هستند با خواسته هایشان.اگر می خواهی بیشتر داشته باشی پس پذیرش کن خودت همرنگ تر شوی تو باید پذیرش کنی که می خواهی با خواست من همسفر بشوی نه اینکه من تو را به زور بخواهم چون تو را دوست دارم همسفر من شوی. همراه من شوی.و این یک فرهنگ خوب و عمیقی است که ان شاءالله در آینده جامعه می رود به این سمت آنقدر جدایی می شود آنقدر چیزهای بد اتفاق می افتد که بلاخره آدم ها می رسند به یک جایی که می گوید پس چی ؟آخر چی ؟ان موقع یک شیوه ی جدیدتری را انتخاب می کنند. به آن فکر کنید خیلی ارزشمند است و چقدر در رابطه های شما تاثیر خواهد گذاشت در آینده چقدر در نگاه شما نسبت به آدم ها تاثیر خواهد گذاشت سه تا بخش من امروز گفت و گو کردم در آن بخش که گفتم بخش زنانه و مردانه . تعدادی از خانم ها هستند بخش مردانه ی آنها که بخش پنهان آنها است خیلی حتی قوی تر از زنانه ی آنها است و متاسفانه ازدواج که می کنند این بخش مردانه را با پرخاش و تهاجم و گاهی اوقات سرکوفت و رفتارهای نامناسب با جفتشان یا در کل با همه ی مردان روبروی خود ارائه می کنند و این خیلی بد است و برعکس در اقایان هم همین طور است یک ذره به خودتان نگاه کنید لبه ی نازک کنتاک های شما با همسرانتان چه خانم ها چه آقایان در همین نکته خوابیده .نگاه کنید مجدد پیدا کنید و حتی آنهایی که نتوانستند جفت انتخاب کنند آنها هم در همین لبه گیر هستند به آن نگاه صحیح کنید آن وقت متوجه می شوید ومی توانید یک مقدار به خودتان کمک کنید. حتی اگر یک روز از زندگی شما باقی مانده باشد بفهمید و شروع به حرکت کنید بهتر از این است که نفهمیده بروید به آن نگاه کنید.
سوال: آن قسمتی که هنوز برای من شفاف نیست این است که همه ی آدم ها این دوست را دارند و شما خودتان هم تازه پیدا کردید من تا یک جایی از صحبتهای شما فکر می کردم راجع به خدا دارید حرف می زنید چون هرلحظه با شما بود.
استاد: هنوز هم همان را می گویم.
ادامه ی سوال: بعد گفتید کلام خدا را خواندید که ...
استاد: به من لبخند شیرینی زد که یعنی اینقدر هالویی که نفهمیدی من کی هستم؟ دیدید در قرآن چقدر قشنگ لبخند می زند می گوید هالو کجایی؟ اینقدر کلام را زیبا می گذارد در لفافه تحویل می دهد،
ادامه ی سوال: تصویر من از شما تصویری ست که همواره با خدا بوده، نمی توانم تصور کنم که یک روزی به خدا رسیده باشید.
استاد: از حج تمتع که آمدم گفتم که خدا را یافتم چندین سال بعد که رفتم حج عمره و برگشتم، گفتم نمیدانید تازه فهمیدم که خدا را هنوز نشناخته بودم، من می دانستم خدا همیشه با من است ولی دانستن کفایت نمی کند، هرچیزی را که میدانید جزو دانشتان است، اگر دانشتان جزو فهمتان آمد آنموقع برنده اید، و اگر جزو فهمتان شد و این فهم توانست شما را تغییر بدهد، آنوقت شما خدایی می شوید، خدا با همه ما هست، به امیرالمؤمنین گفتند که نماز می خوانید خدا را می بینید؟ گفتند: من به چیزی که نمی بینم سجده نمی کنم، گفتند: چه شکلی ست؟ چطور می بینید؟ فرمودند: نه آنجوری که شما منظورتان است ، آن دیدن دیدنی ست در سطح آگاهی نه در سطح دیدن، شما را دعوت کردم به یک وادی جدید بیایید داخل آن، نه با توهم، به دنبال جسم نگردید، به دنبال صدا نگردید، به دنبال نور نگردید، اینها بیرون از شماست، اگر پیدا کردید بیرون از خودتان توهمتان است، آنچه که به شما اشاره کردم در شماست، با شماست، به دنبال چیزی نگردید، بگذارید جاری شود.
یک روزی که درمان می کردم به کسانیکه بیمار بودند، می آمدند یاد می دادم، می گفتم لباسهایتان را عوض کنید، در ذهنتان بیاورید لباسهای راحت پوشیدید آسوده، وضو گرفتید، خنک، ملایم، آرام آرام با پاهای بدون کفش روی علفهای تازه و نرم و خیس می آیید تا لب مرداب، جایی که آب تلاطم دار نباشد، یک بَلَم خیلی ساده آنجا منتظر شماست و راننده هم ندارد، فقط شمایید، آرام بروید داخل آن، دراز بکشید وقتی دراز کشیدید در سکون کامل شدید، خود بلم حرکت می کند، شما کار نداشته باشید بلم کجا می رود بگذارید برود، شما را می برد به دیار سلامتی، می گفتند اگر برنگرداند چه؟ می گفتم آن بلمی که می آید آنجا می ایستد و صبر می کند طنابش هم به جایی بند نیست که شما مجبور شوید آن را جدا کنید بعد هم موقعی که سوار آن می شوید تکان تند هم نمی خورد که شما بترسید، شما سوار آن می شوید و تا دراز نکشید حرکت نمیکند، چون بنشینی در آن حرکت نمیکند، وقتی دراز بکشید یعنی تسلیم محض، آنموقع حرکت می کند، همان بلم شما را برمی گرداند، اندک افرادی بودند که با این گفتگوی من به حقیقت بلم پی بردند و افرادی هم بودند که تا آخرین روزها می گفتند ما هرچه گشتیم این بلمی که شما گفتید پیدا نکردیم، من که گفتم دنبال چیزی نگردید، آنجا چیزی به کسی نمی دهند، بازهم در فکر تصاحب بلم هستید که برگردانید و یک جایی میخ کنید برای شما باشد؟ شما هروقت بیایید بلم برای شماست، مهم اینست که شما حاضر باشی هر وقت بیایید بلم برای شماست، مهم اینست که شما آماده باشید، وگرنه من هنوز هم جانشینی برای خدای خودم پیدا نکردم.
صحبت از جمع: امروز اگر قابلیت جدیدتری ایجاد شده ناشی از تعالی بیشتر شماست نسبت به روز قبلتان.
استاد: وقتیکه می آییم بحث قابلیت را مطرح می کنیم، گرفتار می شویم، چرا؟ برای اینکه همیشه آدمها فکر می کنند قابلیت یعنی یک ظرف، یعنی یک ظرفی که می تواند کمی در آن آب باشد و می تواند کامل در آن آب باشد، پس چه کسی می تواند داخل آن آب بریزد؟ من چکار کنم که این آب را داخل آن بریزم؟ من یک چیزی در پاسخ به دوستمان عرض کردم، این بود، گفتم شما در جهان هستی اگر بخواهید بفهمید حس کنید،آن دوستی که همیشه با شماست در قایقتان باید دراز بکشید، نه در قایقتان بنشینید همه چیز را هم تماشا کنید، این آمد، آن رفت، وقتی قابلیت را مطرح می کنیم آدمها فکر می کنندکه باید یک کاری بکنند، من می گویم لطف بفرمائید هیچ کاری نکنید، تنها چیزی که خدا می گوید نکن، نکن، آن چیز را که می گوید بکن، بکن، اضافه هم نمی خواهد، شاید 17 سال پیش جوانی به من گفتند که حاج خانم می دانید شما قابلیت این را دارید که به خیلی درجات برسید، می خواهید بگویم چکار کنید؟ گفت پیغمبر ما وقتی در معراج رفت خداوند به او دستور داد که امتش را 51 رکعت نماز بدهد، موسی (ع) گفته بود قبول نکن تخفیف بخواه، دوباره رفت بالا گفت اینقدر را کم کرد، اینقدر را کم کرد حالا اگر شما می خواهید به آن معراج پیغمبر برسید در شبانه روز 51 رکعت نماز را فراموش نکن، گفتم خدا خیرت بدهد، چه چیز خوبی گفتی، سه روز خواندم، دیدم 51 رکعت نماز روزانه مرا از همه کارهای خیر روزم عقب انداخت، من برای اینکه خدا را بشناسم فقط نمازم کمکم نمی کند، نگاهم در آدمها، دریافتن حالشان، خوش کردن حالشان مرا زودتر به خدا می رساند، پس خدمت به مردم را کی انجام بدهم؟ من دائم سر سجاده نشسته ام، نه غذا بپزم نه به خانواده برسم نه به مردم، حالا می گویم هرچه خدا گفته بکن، هرچه گفته نکن، نکن، یک وقت، وقت داشتید از اسماء جلاله کمک بگیرید، تعداد هم نبندید، تعداد ببندید و چله بردارید مسئولیت دارد یک سر سوزن تخطی چماق دارد، هرچه خدا گفته بکن،بکن و هرچه گفته نکن، نکن، بقیه اش جاری بشوید در جهان، درخت با درخت جاری شوید، در هوا ،در هوا جاری شوید، در فصول، در فصول سال جاری شوید، ببینید چه اتفاقی می افتد، تمرینی که دادم در خانه هایتان تمرین کنید، اما یادتان باشد اگر خواستید تمرین شروع کنید با یک حمد و یک توحید بخوانید، بخواهید که خدا کمکتان کند شما جاری شوید، بعد از یک مدتی بالاخره نرم می شوید، سبک می شوید، امتحان کنید، ببینید چه می شود، اصلاً هم نگاه نکنید قابلیتتان چقدر است، شما فقط جاری شوید، شما فقط صفحه سفید باشید، شما فقط بدون عکس العمل باشید در مقابل هستی و خالقش،آنوقت می بینید چه اتفاقی می افتد.
ادامه صحبت از جمع: قابلیت در بین ابناء بشر یکسان است همان قابلیتی که من دارم همان را پیامبر اکرم هم داشتند، هیچ چیز بیشتری نداشتند، منتها یک تفاوت وجود دارد، نکته دیگر اینکه نحوه دهش و گرفتن فیوضات در بین افراد مختلف متفاوت است و یک نسخه ثابت ندارد، همین که شما می فرمائید ممکن است یک نفر با نماز، با روزه، با کار خیر کردن، آن قابلیتش ظهور پیدا کند، یک نفر دیگر با کارهای دیگر، نکته بعدی اینکه این قابلیت در واقع یک قوه است، در همه بالقوه وجود دارد، که چه کسی در چه جایگاهی چه مقدار از این را بالفعل می کند و آن هم اینکه چه راهی پیدا می شود برای اینکه آنرا بالفعل کند متفاوت است، برمی گردد به درون انسان و آن تفاوتش اینست که در پیامبر و آنهایی که وحی را می گیرند، دو نوع است یکی بوسیله جبرئیل است یکی بوسیله دل است در انسانهای عادی، فقط وحی مخصوص پیامبران نیست، هر چقدر که زلال تر بشویم صدای وحی را بلندتر می شنویم.
استاد: فقط یادمان باشد فراموش نکنیم این مهم است، صفحه شما چطور پهن می شود، صفحه شما توانمندیها و قابلیتهای پنهان است چطور باز کنید که در آن به حرکت در بیائید، خودشان می گویند چطور بروید، برای کسی که آغاز کارش است بهتر است محیط خلوت و ساکت و آرام باشد.
سوال: منظورتان از دراز کشیدن در بَلَم خالی شدن خودمان است یا مقام تسلیم است،؟
استاد: شما چیزی تعیین نکنید، همان را که گفتم باشید، یعنی همانطور که در رختخواب دراز کشیدید در همان حالت قرار بگیرید، آیا منظور اینست که در حالتهایی که مشغولیم این کار را انجام دهید؟ من هیچ منظوری ندارم، فقط منظورم اینست که حالت سکون را پیدا کنید، اشکال ما اینست که حالت سکون را نمی شناسیم
سوال: در جلسات قبل گفتید خودتان را خالی کنید، من هرچه تلاش می کنم باز می آید، ذهنم خالی نمی شود.
استاد: شما آدم هستید، تا وقتی این بدن را دارید همیشه اینطور است، مهم اینست که وقتی می آید تخریب می کند یا نه، مهم اینجاست، اگر شما به آن نقطه برسید که صاحب سکون شوید، افکار می آید نگاهش می کنید می گویید برو، در می شود، دیگر تخریب بوجود نمی آورد، بحث اینجاست، شما ابتداً بیاموزید که صاحب سکون شوید، اشکال ما اینجاست که سکون نداریم، همه ما سوار گلوله آونگمان هستیم می رویم و می اییم، تا بالاخره این اونگ کجا در برود خدا می داند، آن شاهد است که در سکون قرار می گیرد.
سوال: در خصوص بخش پنهان و آشکار آدمها که سخن گفتید می خواهم بدانم در این خصوص برای تربیت فرزندم، در خصوص وجه پنهانش چطور می توانم کاری انجام بدهم که آن بخش متبلور بشود؟
استاد: بچه که خودبخود بزرگ می شود خودش عیان میکند، لازم نیست کاری بکنید، شما فقط وقتیکه احساس کردید این جریان دارد اتفاق می افتد جلوی اتفاقش را نگیرید، بعنوان مثال دختر شما بزرگتر می شود می بینید که خیلی ساده با آچار و پیچ گوشتی کار می کند، به او نگوئید این کار پسرهاست، دخترها باید لطیف باشند و با عروسک بازی کنند، بگذارید بازی کند، می بینید که دخترتان تمایل دارد به اینکه ماشینهای مسابقه را براند جلویش را نگیرید، هیچ اشکالی ندارد، ای بابا این چرا مثل پسرهاست؟ بگذارید خودش را نشان دهد، جلویش را نگیرید.

نوشتن دیدگاه





تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید