منو

دوشنبه, 31 تیر 1398 - Mon 07 22 2019

A+ A A-

نور امید

بسم الله الرحمن الرحییم

درسکوتی سنگین در حالیکه روی مبل پاها را به نشانه سنگینی وجودم جمع کرده نشسته و به صفحه تلویزیون چشم دوخته بودم . در اندوهی سنگین ، شرایط سخت سیل زده ها را نگاه میکردم . در یک تکه از این صحنه ها خانواده ای رانشان داد که همه بر بالای بام خانه شان رفته بودند . آب تا نزدیکی بام رسیده بود . باحیرت نگاه میکردم که آنها با چه امیدی روی بام خانه رفته بودند ؟ با چه امیدی ؟ همه جا آب بود . نمیدانم خانه یک یا دوطبقه بود و خانواده همه بالای پشت بام نشسته بودند و آب تا نزدیکی بام رسیده بود . روی بام رفته بودند که برایشان چه اتفاقی بیفتد ؟
خانمی پس از نجات از آن فاجعه خیلی سخت میگفت . همه بر بالای بام رفتیم و مدتی آنجا نشستیم . گزارشگر پرسید : چرا ؟ او گفت : خوب میدانستیم که بالاخره کسی یا کسانی برای نجات ما می ایند ودیدید که همینطور هم شد . آمدند و ما را نجات دادند . کلام این خانم من را به فکر فرو برد که واقعا امید چیز خیلی خوبیست . راستی این روزها خیلی زیاد سخت میگذرد . اینطور نیست ؟ از در و دیوار سختی می آید . بدبختی می آید . بیماری و نداری می آید . گرانی و بی پولی می آید .نکته مهم این است ؛ همه در حال دویدن هستند . در خیلی از این دویدنها ، دویدنهایشان چرخشی است . یعنی با مشکلاتشان دور خودشان میچرخند . در قرآن ، کلام وحی در سوره قارعه میخوانیم :" روزی که مردم مانند پروانگان پراکنده باشند و کوهها چون پشم رنگارنگ حلاجی شده شوند . " میدانید پشم حلاجی شده یعنی چه ؟ پنبه زن با وسیله اش به پشم میزند یا ، خانمهای روستایی می نشینند و پشمها را میکشند و الیافش را از هم جدا میکنند . مثل پوش میشود . امروز مصداقی از آن روز وعده داده شده در میان مردم است . به خوبی میشود دید مردم حقیقتا همانند پروانه های بی هدف به این ور و آن ور میکوبند و حرکت میکنند و چقدر زیباست که خداوند مردم و کوهها را مثال زده . چون هم مردم و هم کوهها مظهر دو قدرت محکم بر روی زمین هستند . میگوید : درآن روز این مظاهر قدرت به این بی چیزی سختی و آوارگی می افتند و هر دومظهر قدرت در آن روز جایگاهشان را ترک میکنند . اگر در این آیات خوب بیندیشیم می بایستی علت وقوع چنین واقعه ای را پیدا کنیم . روزمحشر که در آمدنش نه من شک دارم و نه هیچکدام از شما و همه قبول داریم . اما در قرآن هر تعریفی مصداقی کوچکتر هم در دنیا دارد که با تلاوت آیات ، آدمی را به تعمق در این واقعه تا رسیدن به مصداق کوچکترش در دنیا دعوت میکند . به خانواده ای که بر بالای بام رفته بودند تا سیل آنها را نبرد و مطمئن بودند که بالاخره کسانی از گوشه و کنار این سرزمین خواهند آمد و آنها را نجات خواهند داد خیلی فکر کردم . امید ، آن نور روشنی بود که در قلبهایشان روشن بود و میدرخشید . تا آدمهایی را که از آنها آزادتر و قوی تر هستند به سمتشان جلب کنند . پس اصل اول در نجاتشان امید به ناجیانی مهربان و دلسوز بود که آنها را رها نمیکنند و به کمکشان میشتابند . در دنیای ما، یعنی دنیای ایمان آورندگان به پروردگار یکتا امیدی همچون فانوس دریایی که حتی در باد وطوفان و باران خاموش نمیشود تا دریازدگان را رهنمون باشد در قلب ما درخشیدن دارد . یک نگاه به قلبتان بکنید . ببینید نوری را که میگویم شما دارید ؟ یک همچین نوری در قلب شما درخشش دارد ؟ یا حرف من بی پایه و اساس است ؟ همین نورِامید ، جذب کننده امدادهای الهی برای ما در روزهای سخت و تلخ وبد باوری است . این نورامید وعده ناجیی است که سالیان دراز است که بوده الان هم هست بعد از این هم خواهد بود . تا روزی که عیان گردد و در آن روز خط جداکننده روشن حق و باطل باشد . در همه ادیان قبل از اسلام هم اشاره به چنین ناجیی بوده . بروید تحقیق کنید . پس یک کسی هست . کنار من ، کنار شما ، کنار او و کنار همه آدمهای دیگری که هر زمان قلبشان او را به درستی باورکند از آستینی دستش بیرون می آید و راه نجاتی باز میکند . من نقطه های تلخ نا امیدی را بسیارچشیده ام ، خیلی زیاد ، در دوره ها ی مختلف زندگی و سنین مختلف . نگویید که شما نچشیدید . شما هم چشیدید . شاید به آن فکر نمیکنید . همه آدمها داشتند . امروزبه همسرم میگفتم : یک روزهایی برای من آمد که هیچکس در خانه نبود . نه بچه ها ، نه ایشان ، حتی برادرم که در طبقه بالا بود . باز اوکه بود کلید می انداخت توی در ، می آمد به من سر میزد . او هم نبود . یک روزی از رختخواب تا خودم را به در حمام برسانم و بتوانم به دستشویی بروم نمیدانم چقدر طول کشید ؟ نمیدانم . چهار دست و پا میرفتم . گاهی اوقات با سینه میخوابیدم روی زمین چون گردنم هم مشکل داشت . دیسک گردن داشتم . تمام این مفصلها دردناک بود گاهی اوقات اشک میریختم وپیش می رفتم چون دیگر چاره ای نداشتم تشنگی و گرسنگی را می توانستم تحمل کنم ولی اجابت مزاج را چکار می کردم باید می رفتم یک روزی خیلی بریدم خیلی زیاد مادربزرگ پیر من خیلی نسبت به من مهربان بود، از دستش شروع به شکایت کردن کردم که الان وقتش بود به من سر بزنی الان وقتش بود که پیش خدا درخواست کنی من را با خودت ببری من از این وضع خسته شدم، روی تخت خوابیدم خوابم برد دیدم به خوابم آمد وقتی به خوابم آمد من روی تخت خوابی خوابیده بودم و به شدت همه چیز لباسم و وسایلم کثیف بود درحالی که به من خیلی مهربان بود ولی با اخم های توی هم آمد بدون یک کلمه حرف ، همه چیز را شست و تمیز کرد و من را هم تمیز کرد و لباس پوشاند و روی تخت گذاشت و وقتی من به او گفتم چرا من را نمی بری؟ با یک خشمی به من نگاه کرد و رفت. وقتی بیدار شدم به آن فکرکردم ، مادر بزرگ من زن خیلی مقاومی بود صد سال عمر کرد و به ندرت از گذشته اش حرف زد خیلی به ندرت ولی قشنگ نشان می داد که چه سختی هایی را تحمل کرده است و وقتی به این فکر کردم به خاطر آوردم که عصبانی است ، امیدت کو؟ چرا من را صدا می کنی؟ ، سواد نداشت خیلی از امام ها خبر نداشت فقط نمازش را می خواند از آنجا دستم را روی زانویم گذاشتم گفتم پاشو دیگه پاشو، آنجا منجی ام را صدا کردم گفتم آقا من هیچکس را ندارم نمی خواهی دست من را بگیری؟ من قرار است زنده بمانم پس اگر قرار است زنده بمانم من باید پا شوم من دستم را به هیچ آدم دیگری نمیدهم ، من دیگر نمی خواهم هیچ آدمی دستم را بگیرد دست من را بگیر من را بگیر بلند کن، از جایم پاشدم بیست جلسه فیزیوتراپی داشتم یک جلسه اش را اجازه ندادم حتی بچه هایم با ماشین خودشان من را تا فیزیوتراپی ببرند همه اش را تاکسی گرفتم رفتم و همه اش را زمان هایی رفتم که هیچکس خانه نبود از این پله ها خودم پایین آمدم و از این پله ها خودم بالا برگشتم و اگر امروز می توانم راه بروم به خاطر طلب کردن آن دست بود . کم نگیرید چرا آقای فلانی؟ چرا خانم فلانی؟ چرا فلان کس؟ چرا این دستم را بگیرد؟ برای چه می خواهید؟ این نقطه ی قوت شیعه تو تمامی مذاهب دنیاست که با نزدیک شدن به نقطه ی صفر دوباره جان می گیرد بلند میشود. هیچوقت به صفر رسیدید؟ و دوباره جان بگیرید پاشوید؟ هیچوقت این را امتحان کردید؟ امتحان کنید ضرر ندارد، امتحان کنید ببینید چه نتیجه ای می گیرید چون شیعه پشتیبانی محکمی را تو دنیا با تمام وجودش حس می کند ، البته شیعه نه ما !!!! ما خیلی به شیعه ها شبیه نیستیم . در کشاکش جنگ هایی که برای فروش هرچه بیشتر اسلحه، کارخانه های اسلحه سازی، قدرت های بزرگ در میان ملل کوچک و ضعیف برپاست از یک سو و از سوی دیگر جدال سخت با ارزهای معتبر دنیا چون دلار و پوند و غیره و ... و از سوی دیگر بی عدالتی ها سودجویی ها حقوق پایمال شده ی مردم ، روزگار سختی است حتی تو بسیاری از اوقات نا امیدی پنجه های سیاه و سردش را به گلوی مردم با قدرت هرچه تمام تر می فشارد، تو همان دم که نور امیدی که یک کسی همین جا هست در کنار ماست که هروقت لحظه ی آخر برسد پنجه ی قدرت و نجاتش را نشان خواهد داد، این قلب ها را گرم می کند خون تازه ای را تو رگ ها می دمد خیلی ساده امروز امیدها مرده است و قلب ها یخ زده است درحالی که نکته ی مهم اینجاست عقل ها سرد و سفت هستند اگر عقلی در مجرای خودش و صحیح رشد کرده باشد می تواند آدمی را تا مرز قلب برساند بیش از این نمی تواند استدلال کند و بهره مند بشود وظیفه اش تو همان نقطه به پایان می رسد همان عقلی که موسی را برای دریافت گرمای آتش به وادی طور رساند، اما قلب گرم و تپنده است همین گرما و تپندگی اش هست که جذب کننده است اما اگر قرار باشد ناجی بشریت را به خودش جلب کند باید گرما و ضربانش از نوع گرمای وجود ناجی اش باشد تا در یک راستا قرار بگیرد. اما چه طوری؟ من صحبتم ظهور آقا نیست .من صحبتم ظهور ایشان برای هر فرد است ما اشکالمان این است که ظهور فردی نداریم . ظهور ایشان برای هر فرد در چشمانش اتفاق نمی افتد این ظهور در قلب ها به وجود می آید قلب هاست که این ظهور را می بیند و می فهمد و حس می کند و دیگر گرم می ماند، قلب های یخی و یخ زده قلب هایی که اسیر نوسانات پول است قلب هایی که اسیر انباشتگی مال است یک کسی در پی انباشتگی و دیگری در پی نداشتن و بدبختی کشیدن ، قلب ها سرد است یخ زده است. اگر بخواهیم قلب ها به وجود ناجی مان گرم شود باید هم راستا با ایشان باشیم چطوری؟ شرط اول: داشتن باوری محکم براینکه تحت ولایت امامی حی و عازم از جانب پروردگار زیست می کنیم. این را قبول کنیم این را باور کنیم اگر باور نکنیم بازهم قلب ها یخ زده می ماند و جالب اینجاست چه باور کنیم و چه باور نکنیم از سیطره ی امام نمی توانیم بیرون برویم خروجی وجود ندارد برای من مسلمان مسیحی یهودی بودایی هندو یا هر مرام و مسلکی که در دنیا هست و من نمی شناسم همه در سیطره ی امام زندگی می کنند چه باور کنی چه نکنی از این سیطره راهی به بیرون نداری. هم داستان و هم راستا شدن و در این مسیر گرم و پر نور قرارگرفتن زیباتر نیست؟
شرط دوم: نگاه به جنس عمل امام (عمل امام چگونه است؟) در همان راستا باید حرکت کرد، نمیشود خلاف جهت امام حرکت کنید و انتظار داشته باشید که در کنار ایشان قدم بردارید، فیزیکی عرض کنم، از در این حیاط امام به سمت راست کوچه حرکت کنند و شما می خواهید هم راستای او باشید اما خلاف جهت او حرکت می کنید، انتخابتان اینست اینها هیچوقت به هم نمی رسند، درست است که خلاف امام هم بروید در سیطره او هستید ولی بهره مندی ندارید، جز عذاب و سختی چیزی نصیبتان نمی شود کسیکه خلاف جهت امام حرکت کرد نمی تواند انتظار داشته باشد که در کنار ایشان باشد، قدم بردارد و از حمایت امام برخوردار باشد.
شرط سوم: چراغ فانوس دریایی محضر امام بودن را در قلبتان چنان پر نور نگه دارید تا گم شدگان وادی دنیا به این سو رهنمون شوند، می گوید چطور؟ فکر کنید چطور می توانید یک آدم را به سوی امام زمان جذب کنید؟ با حرفهایتان؟ اینقدر حرف بزنید، اینقدر آدمها حرف زدند و کتابها نوشتند، همه آن کتابها هم در کتابخانه ها خاک می خورد، دیگر وقت کتاب خواندن و کتاب نوشتن که نیست، الان وقت عمل است، آنچه را که می گوئید باید در قلبتان ظهور داشته باشد، دارد؟ اگر دارد هر کس با او گفتگو کند جذب شما خواهد شد و اگر ندارید صدها کتاب اثر ارزشمند بزرگان عالم را برایش بخوان هرگز حتی بندی در آنها تأثیر نخواهد کرد، والسلام.
پس سه شرط قرار داده شد: 1) داشتن باور محکم اینکه شما تحت ولایت ولی حی و برحق پروردگارید چه بخواهید چه باور کنید چه باور نکنید از این سیطره بیرون نمی توانید بروید، 2) نگاه به جنس عمل امام، می گوید من امامی را که نمی بینم چطور عملش را ببینم؟ هیچ مسئله ای ندارد شما به سادگی و به راحتی عمل امام را می توانید مشاهده کنید چون در سیره اهل بیت پیغمبر موجود است، اینها همه شان یک جور رفتار کردند از پیغمبر تا امام زمان، پس مشکلی نیست، بروید بخوانید ببینید که هر کدام از این بزرگان در زمان بروز مشکلات و مسائل مختلف چگونه رفتار کردند تا شما خط مشی زندگی پیدا کنید، 3) چراغ این باور و اینکه هر لحظه در محضر امام هستید را در قلبتان روشن نگه دارید، نیمه ی شعبان شیرینی و شکلات پخش کردن عالی ست، برای اینکه آنها که تازه وارد این وادی می شوند جذبشان کنیم، اما برای شما کفایت نمی کند، ساده بگویم تا سال اینده نیمه شعبان اگر حرکت جدیدی نکنید دیگر حسینیه هم نیستید، دوره ی اینکه شما بیائید و تقبل کنید کیک مجلس را من بدهم، شیرینی و شکلاتش را من بدهم و فکر کند یک کاری کرده گذشت، دیگر وقتش تمام شد، امروز میام حسینیه را تمیز می کنم پس وظیفه ام را انجام می دهم، گذشت، قبل از هر کاری تطهیر وجود وتطهیر نگاه و تطهیر خیال و تطهیر عقل و تطهیر جسم است، جسمی که آلوده به گناه می شود نمی تواند چراغ ظهور اما را در قلبش داشته باشد، یک چیزی که اشکال دارد می تواند مفید باشد برای بقیه؟ چه رسد به اینکه مظهر باشد!!! شما اگر ملحفه رختخوابتان آلودگی و احتیاط داشته باشد در آن می خوابید؟ حتماً می شورید تا نشستید نمیخوابید، چطور انتظار دارید که مهر امام، نور امام، در قلبی که آلوده ست ظهور داشته باشد؟ مگر می شود همچین چیزی، دیگر وقتش تمام شد، من می آیم آذوقه ها را جابجا می کنم، از این به بعد این لطف شما نیست، از این به بعد کسیکه مرید امام زمان است خادم است، خادم وظیفه انجام می دهد منت ندارد که، اگر یک وقت نتواند بیاید برای خودش شرمندگی دارد، از این به بعد کار بزرگتر از این قصه هاست، می رویم در ماه رمضان، روزه هایمان را می گیریم، ضعف می کنیم، سر افطار نمی دانیم چطور افطار کنیم، سحر تا دم آخر می خوریم که مبادا در روز گرسنه و تشنه بمانیم، در روز عصبانی می شویم می گوییم این کارها چیست اصلاً ملاحظه این را می کنید که من روزه ام؟ به من چه ربطی دارد روزه هستی تو وظیفه ات را انجام می دهی، به من ربطی ندارد، ماه رمضان را تمام می کنیم، به ذی الحجه می رسینم، اعمال حج را تماشا می کنیم و بهره هم نمیبریم، فحش هم می دهیم به آنهایی که می روند حج، (اینها خجالت نمی کشند ارز این مملکت را برداشتند به عربهای ملخ خور می دهند) این هم نتیجه می شود برای ماه ذی الحجه، آنوقت با اینهمه آبرو می خواهیم برویم در محرم، غذا بپزیم، پخش کنیم، سینه بزنیم، زنجیر بزنیم؟؟؟ به هر حال روز نیمه شعبان است، دیر بجنبید امروز هم تمام شد، و تا سال بعد این موقع نمی دانم چه اتفاقی می افتد، اما این را می دانم لحظه به لحظه امتحاناتتان سخت تر می شود، آزمونهایتان مشکل تر است، مگر خودتان نخواستید دانا و آگاه باشید؟ هزینه آگاهی سختی آزمونهاست، هرچه سطح شما بالاتر برود، آزمونهایتان سنگینتر می شود، آنهایی که دانشگاه رفتند کارشناسی خیلی راحت تر تمام شد، پروژه هایش تمام شد و به پایان رسید، آنهایی که ارشد می خوانندپوستشان کنده شد، آنهایی که دکترا می روند که باز سخت تر، من هم نوید می دهم به شما، دانا شدید آگاه شدید، حتی آنجاهایی که می گوئید نمیدانید کاملاً می دانید که خودتان هم می دانید دروغ می گوئید، پس مواظب خودتان باشید، روزها سخت تر می شود، باد با چراغ خاموش هیچ کاری ندارد، اگر در سختی افتادید و دست و پنجه نرم می کنید خوشحال باشید، چون هنوز روشنید و خاموش نشدید، پس روشنائیتان را حفظ کنید.

نوشتن دیدگاه





تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید