منو

دوشنبه, 27 خرداد 1398 - Mon 06 17 2019

A+ A A-

بندباز

بسم الله الرحمن الرحیم

درسکوت دل شب به زندگی بند بازان می اندیشم . ماه رمضان ، سکوت نیمه شب ، تو را چه به بند بازی ؟ زندگی عجیبی دارند . وقتی بر بالای بندی قرار دارند و در حال نمایش حرکات خاص خود می باشند واقعا به چه می اندیشند ؟ شما هیچوقت فکر کردید ؟ چرا چنین میکنند ؟ یک بند باز بالای بندی باریک فقط میتواند حرکاتی معین را انتخاب و اجرا کند . آن بالا قادر به اجرای ما بقی حرکتهایی که در دنیا وجود دارد نیست . یک سری حرکات را انتخاب میکند . تمرین میکند . آن بالا انجام میدهد . و تنها روی بند قادر به زنده بودن هست چون با کوچکترین خطا و تعللی از روی بندش یا به سمت راست و یا به سمت چپ می افتد . یک بند دوسمت دارد . یا طرف تمایل به سمت راست میکند و پایین می افتد یا بسمت چپ تمایل پیدا میکند و پایین می افتد . یکی از این دوتاست . به هر طرفی تمایل پیدا کند و پایین بیفتد نتیجه یکسان است . چه از این ور و چه از آن ور . پس بند باز آن بالا همه حرکتی نمیتواند انجام بدهد . فقط میخواهد زنده بماند و کارهایی را برای زنده بودنش انجام بدهد . اگر کوچکترین خطایی هم بکند به سمت راست یا چپ پرت میشود . اما فرقی در نتیجه نخواهد داشت . به راست یا چپ پرت شود آن پایین یا مردن است یا معلول شدن است .یکی از این دوتا . حتی اگر زیر بند یک چادر نجات هم گسترده باشند بازهم از هر طرف بیفتد توی چادر نتیجه یکسان است . فرقی نمیکند که راست بیفتد بهتر است چپ بیفتد بدتر است . اما بند باز آن بالا میرود و حرکات نمایشیش را هم اجرا میکند . واقعا چرا ؟ قدری در تاریکی و سکوت شب فکر کردم ، فکرکردم . آرام آرام بعد از زمان طولانی فکر کردن مشاهده کردم که روی یک بند هستم . مثل همان بند باز . اول دچار هراس شدم . اما خیلی زود خودم را پیداکردم . فهمیدم که یک درسی در پیش دارم . پس با دقت به خودم و پیرامونم نگاه کردم . از بالا به پایین نگاه کردم . اولین کاری که کردم این است . حالا اگر یک جایی بالا بودید زیر پایتان را نگاه نکنید . دیدم دوسوی من مثل یک بند باز نتیجه یکسان ندارد . چرا ؟سمت چپ من آتشی فروزان با شعله های داغ ولی دلفریب، خیلی قشنگ بود شعله ها، بسیار شعله های آتش زیبا بود، جداً دلفریب بود، هیمنطور که نگاه می کردم سمت چپ را گاهی اوقات این شعله های آتش تبدیل به بساطی چرب و شیرین و مترنم می شد، من هم موسیقی دوست داشتم نگاه می کردم، آدم را به هوس می انداخت از آن بالا به پائین بیاید و سری به آن محفل بزند، ببینید چقدر دلفریب بود، چه منظره های سحرآمیز و پر از افسونی را دیدم، که خودش می تواند ساخت یک فیلم مهیج سینمایی را تدارک ببیند، خیلی صحنه های متفاوتی بود، بعد از قدری توجه روی خودم را به سمت راست کردم، ایندفعه به سمت راست پائین نگاه کردم، در این سو آسمانی آبی عاری از ابر، هوایی ملایم، خیلی نوازش کننده بود، کمی صبر کردم مثل سمت چپ، شاهد مناظری متعدد پر از سختی های دنیا و مشکلاتش شدم، همه چیز در آن دیده می شد، از بیماری، از تهی دستی، از دست دادن عزیزان، ورشکستگی، جنگ ،دشمنی، مورد آزار واقع شدن و و و و.... همه اینها در این سمت دیده میشد، از همان روی بند به پرسشی عظیم اندیشیدم، یعنی چه؟ چرا سمت راست اینطور است؟ چه خبر است؟ در این اندیشه سخت، یکباره تکان سختی خوردم مثل اینکه کسی طناب زیر پایم را تکان بدی می داد، خودم را به بند چسباندم، پرسیدم چه خبر است؟ راهنمای من گفت حالا ببین که در این بالا چه حرکات نمایشی در انتظارت است، گفتیم بندباز آن بالا حرکات نمایشی می کند، برای او آن پائین راست و چپ فرق نمی کرد، همه اش زمین بود، و مخ ترکاندن، اما برای من فرق می کرد، اینطرف آتش دلفریب و بساط چرب و شیرین و صحنه های سحرانگیز، ایتطرف آسمان آبی و ملایم هوای بسیار دلچسب اما توأم با انواع سختیها، راهنما گفت محو اینها نشو ببینم این بالا چه چیزی انتظارت را می کشد، چه حرکات نمایشی برای شماست، به خود آمدم و نگاه کردم، تصاویر بزرگ و روشنی از مقابلم به حرکت درآمد، به راهنمایم گفتم بر بالای بند هر حرکتی امکان پذیر نیست، راهنمایم گفت اشتباه نکن، همه عمرت بالای بند بودی و نمی دانستی و هر نقشی را که دیدی انتخاب کردی آن را به اجرا گذاشتی، پس می شود، تنها انتخاب توست که چه نقشی را می خواهی، از او پرسیدم، به هر حال هر نقشی را انتخاب کنم هر کدامشان مرا به یک طرفی می اندازند، یا به سمت چپ پرت می کنند یا به سمت راست، من اصلاً نمیخواهم هیچ سویی را انتخاب کنم، من دوست ندارم پرتاب شوم، چه به راست چه به چپ، چکار کنم؟ او گفت اشتباه نکن، الزاماً قرار نیست به سویی پرتاب شوی، سوی اول چرب و شیرینی های دنیاست که جذبت می کند، پس از چشیدن عادت کردن به آنها در نهایت به همان سو پرتاب می شوی و در آن هم باقی می مانی، پس انتخاب چرب و شیرینها و دائم استفاده کردنش عادت می شود، عادت تو را به همان سو پرتاب می کند، سوی دوم تلخ و شیرین کنار هم است و تو انتخاب می کنی حتی کدام تلخ و با کدام شیرین برداری، حالا آنهایی که از تقدیرشان گله مندند خوب گوش کنند، تو انتخاب می کنی که کدام تلخ را با کدام شیرین برداری؟ فوراً پرسیدم یعنی چه؟ نمی فهمم، گفت مثلاً پول و مال فراوان و نداشتن جفت موافق و دمساز باهم، تو انتخاب می کنی، می گویی این تلخ با آن شیرین، پولم زیاد مالم زیاد، امکاناتم زیاد اما جفت موافق ندارم ، این تلخ است ولی اشکال ندارد، یا داشتن هوشی سرشار و نداشتن خانواده ای مناسب، اینها نقشهای متعددی ست که خودت اختیار می کنی، به نقشهایی که در زندگیتان انتخاب کردید و امروز گله مندید یکبار دیگر برگردید نگاه کنید، کسی به شما نداده، خودتان انتخاب کردید، شوهرتان موافق میلتان نیست؟ شما انتخاب کردید، زن تان موافق میلتان نیست؟ شما اختیار کردید، و هزاران چیز دیگر در زندگی، اینها نقشهای متعددی ست که خودتان انتخاب کردید و به اجرای آن می پردازید، و در نهایت در آن سو سقوط کرده و تا پایان عمر دنیایی درهمان سو به سر می برید، ناله ای از عمق سینه کشیدم، خیلی تلخ، خیلی سخـ، گفتم من هیچکدام این دو طرف را نمی خواهم، من این نقشها را هم نمی خواهم، شراره های آتش را با چرب و شیرینها و ترنم های زیبا نمی خواهم، هوای مساعد و آسمان آبی نوای پرندگان همراه بیماری و تهی دستی و و و و را نمی خواهم، چکار باید بکنم؟ نمی خواهم، او گفت به پیش رویت نگاه کن، سر بلند کردم از زیر پایم نگاهم را بردم، به پیش رو نگریستم، خودم را دیدم روی بند در حالیکه فقط مقابل را نگاه می کنم، نه چپ نه راست، نه پشت سر نه زیرپا، فقط مقابل را نگاه می کنم، نه انتظاری نه توقعی، نه شکایتی، نه گله مندی، آن کسی که مثل من روی بند آن جلو بود، یعنی من بودم در حال تسلیم و رضا می رفتم، و در پی اجرای نقشی کوشش نمی کردم، من نقش نمی خواهم، فقط می رفتم، درحالیکه نقشها فریبنده تر از قبل، خیلی پر رنگتر از قبل از دو سوی من می آمدند و پشت سرم می رفتند من به هیچ کدامش توجه نداشتم، کدام "من"؟ آن که در مقابل بود، و این که اینجا بود، داشت او را نگاه می کرد که چه اتفاقی برایش می افتد و چطور حرکت می کند، خودم را به آن که جلوتر از من بود رساندم و در لحظه ای با اون یکی شدم، او که همان خود من بود، او کوتاهترین راه را انتخاب کرده بود، اسم کوتاه ترین راه تسلیم و رضا بود، همان که ما نداریم، کوتاهترین راه را انتخاب کرده بود تا در کمترین زمان دنیایی به آنچه که نامش حقیقت است برسد و دیگر هیچ، از بالای بند هم به اینسو و آن سو پرتاب نشود، شما روی کدام بند هستید؟ از بندتان هیچ وقت پائین افتادید؟ تجربه کردید؟ اگر افتادید کدام طرف افتادید؟ این طرف یا آنطرف؟ آیا قابل تفکیک شد برایتان که هر طرف یعنی چه؟ خیلی مهم است وقتیکه شعله های آتش دلفریب و زیباست، شما هیچوقت ذغال سوزاندید؟ وقتی که کاملا گداحته میشود مستقیم بهش نگاه کردید چه دایره های قشنگی دارد چه زیبایی خارق العاده ای دارد؟ آنقدر زیبا که می خواهید دستتان را بِبرید و برداریدش، اینرا می گویند دلفریب، هیچوقت روی بند بودنتان را حس کردید؟ امروز خیلیهایتان روی بندید، صحنه های دلفریب زیاد است، به آن فکر کنید خیلی مهم است
سوال: من شخصاً سمت راستتان را نفهمیدم، سمت چپتان را چرب و شیرین و شعله ها را برای خودم نمادی دیدم اما نفهمیدم سمت راست حاوی آسمان آبی و با آرامش، یکباره با این صحنه جنگ و مریضی و اینها، فکر می کنم از نماد استفاده کردید که دنیا را متوجه شویم، این آسمان آبی و آرامش و این ناملایمات چیست؟
استاد: دنیایی که من و شما در آن زندگی می کنیم نه دنیایی که آدمها سرتاسر عیش و عشرت است، ما عیش و عشرت نیستیم، خیلی از مواقع جای عیش و عشرت و خوش گذرانی در دنیای ما خیلی خالی ست، ما نداریم آن چیزی که در سمت چپ هست، خوشی های لحظه ای، آن هم خوشی های دلفریب، ما آنجا نیستیم، اما اینجا تشبیه میکنم، هیچکس حاضر نیست یک متکا ببند به خودش 9 ماه با آن راه برود، حتی خیلی هم وزن نداشته باشد، یک ماه، یک روز هم گاهاً دوام نمی آورید، اما یک خانم 9 ماه یک بچه را در شرایط خاص در همه احوالات با خودش حمل می کند شیرینی و تلخی باهم است، یک خانم همسری را اختیار کرده و امکان جدا شدن دارد ولی جدا نمی شود می گوید این تلخی را به دلیل اینکه خداوند مرا در صراط مستقیم قرا داده تحمل می کنم، تلخ و شیرین، یک کسی بچه معلول دارد، بچه شیرین است معلولیت تلخ است، می توانست بگوید بچه نمی خواهم، اما اختیار کرد هم بچه داشته باشد و به او گفتند تلخی لازم است، گفت پرستاریش می کنم، آن آسمان آبی عشق و محبت است، کِیفی ست که داشتن اینجور چیزها به شما می دهد یک زن و شوهر وقتی جفت هم باشند، تیکه ی هم باشند نان خشکی و لیوان آبی خوش ترین زندگی را دارند، این همان سمت راست است نان خشک خوردن اصلاً شیرینی ندارد همه آن تلخی است اما داشتن جفت دمساز و موافق شیرینی دارد که این تلخی را در خودش نگه می دارد منظور این است. اما با همه اینها بندباز واقعی می آید و اگر لازم شد تجربه می کند ولی جای او روی بند است این پایین نیست سرجایش برمیگردد.
ادامه ی سوال: بحث انتخاب را فرمودید شما که آن روبرو بودید انتخاب کرده بودید و در تسلیم و رضا می رفتید چون انتخاب زمانی گفتگو می شود که در مرحله عقل در یک موقعیت ما جوانب مختلف را می سنجیم این سودش این زیانش حالا میخواهم یا نمی خواهم بنظر می آید در تسلیم و رضا مرحله عقل نیست و دیگر سود و زیان نیست.
استاد: من اینجا بودم او آنجا بود، به من که یک بندبازم فکر می کنم این فرجه را دادند می توانی او باشی خودت انتخاب کن.
ادامه ی سوال: گفتگوی من همین است تسلیم و رضا واقعاً انتخابی است؟ از چه جهت دارم می گویم؟ از این جهت؛ تسلیم و رضا جای عقل و بررسی کردن و منفعت و ضرر نیست یعنی احساس می کنم معرفت و ورای عقل باید به نقطه ای برسد که شما انتخابی ندارید.
استاد: دیدن این دو طرف شما را می آورد بالا و جایگاهت روی بند، تا اینجاعقل شما را بالا می آورد عقل است که به شما می گوید این اینجوری است آن آنجوری است کدامشان را می خواهی؟ می خواهی اینجا بمانی همیشه یا می خواهی آنجا بمانی همیشه؟ اما وقتی روی بند به آن مرحله رسیدی که آن را دیدی این دیگر شاید کلمه انتخاب برایش غلط باشد می رود چطور که من رفتم ببین من اعلام نکردم که می خواهم که بروم من رفتم.
ادامه سوال: یعنی معرفت در سطحی قرار می گیرد که جز آن مسیری نیست.
استاد: واقعاً هیچ چیز دیگری نیست.
صحبت از جمع: برای شخص من بخصوص این یک مسئله ی واضح و مبرهنی است که هزاران هزار بار گفته شده است به شما عملاً نشان دادند و به چشم دیدید و اینها همه نوشته شده و گفته شده و ثبت شده است از چندین هزار سال پیش از موقعی که ما تاریخ بشری را داریم حداقل برای این دفعه از زندگی اینها همه گفته شده و نوشته شده به این راه همیشه می گویند لبه تیغ و قراری غیر از این نبوده پهن تر از این هیچوقت نبوده اینکه شما می فرمایید همیشه لبه تیغ هستید روی این بند هستید دقیقاً همینطور است اینها همه ثبت شده در تاریخ بشری. خانم لوییزهی درکتاب شفای زندگی گفته که اگر شما می خواهید پیانو یاد بگیرید کلاس پیانو می روید اگر می خواهید درس دیگری یاد بگیرید سراغ معلم آن درس می روید شما این پدر و مادر را انتخاب کردید که در این زندگی برای شما پدر و مادر باشند برای اینکه درسهایی را که لازم داشتید از آنها یاد بگیرید اینها همه انتخاب خود ما است که اینجا می آییم از نظر شخص خدایی که من می شناسم خدای عادل است و هیچ چیزی را به هیچکس نمی دهد اگر حق او نباشد این است که اینها را ما خودمان گرفتیم و آمدیم اینجا و چون به ما مهر فراموشی می زنند که برگردیم به اینجا و بتوانیم این دنیای کوچک را تحمل کنیم و راه ببریم حالا یا اینکه این یک بازی است که بعداً باید دوباره یادمان بیاید اینها را از خاطر می بریم که ما بودیم. معلم های بزرگ همیشه می گویند دست خداوند را در هر عملی در هر موقعیتی در هر چیزی که اتفاق می افتد ببینید این نیست که یک نفر بیاید و ضرری را به شما بزند و یا یک نفر بیاید و مشکلی برای شما درست کند و فکر کنید چرا من ؟ چرا اینطوری شده است؟ الآن ما در یک دنیای پر از آشوب زندگی می کنیم و همیشه انگشت اتهام ما رو به کسی است اینها اینکار را کردند اینها اینطوری شدند فلان کس این بلا را سر من آورده است یا فلان دولت این بلا را سر من آورده است یا فلان کار را مادر من از بچگی نکرده من عقده ای شدم همه اینها ظاهر امر است این درسها را ما برداشتیم و باید بکشیم و داستان از روز اول که ما جدا شدیم و این نفخه روح را در ما دمید صحبت سر تسلیم بوده تا وقتیکه ما برگردیم انالله و انا الیه راجعون و با او یکی بشویم بزرگترین راه رسیدن تسلیم است و سخت ترین چیز تسلیم است ما تصور می کنیم عقل داریم تصور می کنیم قدرت داریم تصور می کنیم که قدرت از من است این از من است آن از من است هیچی نیست. اینجا آمدیم اگر یاد بگیریم و شاهد باشیم، تسلیم باشیم و مسلمان بشویم کما اینکه در مورد حضرات خیلی پیش از حضرت رسول قرآن می فرماید که او از مسلمانان بود. مسلمان یعنی تسلیم شده اصلاً داستان بر سر تسلیم شدن است این جریان شهید بودن و شاهد بودن و نگاه کردن خودش یک جای خیلی بزرگی است جایی که آدم زندگی می کند و کارها را انجام می دهد همه چیز را می بیند ولی به آن از دورنگاه می کند خیلی درگیرش نمی شود شما تسلیم هستید به آنچه پیش آمده است جریان تسلیم بودن باز هم به معنای آن که عدم عمل را داشته باشیم نیست. جریان منفعل بودن نیست.
استاد: قطعاً همینطور است تسلیم بودن با منفعل بودن خیلی فرق می کند دو قصه جدا است. پس به هر حال خیلی توجه می خواهد این نکته، ببینید خیلی نقاب دارید هزار ماشاءالله من خودم از شما بدتر هر چی می کنم با یکی آن زیر هست در می آورم می گویم الهی شکر باز هنوز هست. نقش هایتان را بازی کردید بس نیست ؟ بیایید بیرون .
صحبت از جمع: مرز منفعل بودن و تسلیم چیست؟
استاد: منفعل کسی است که هیچ حرکتی نمی کند می نشیند و هیچ کاری نمی کند این تسلیم نیست، تسلیم کسی است که فعالیتش و تحرکاتش را بسوی حق طبق دستور حق انجام می دهد و بر نتیجه نمی اندیشد بر وظیفه و عملی که باید انجام بدهد می اندیشد. با بقیه اش کاری ندارد. در دوره هایی بوده دراین کلاسها اگر قرار بود سکته کنم سکته را زده بودم تا الآن و هفتاد تا کفن هم پوسانده بودم برای اینکه اگر قرار بود به نتیجه نگاه کنم میمردم یکدوره ای چرا برای من سخت بود و سخت گذشت بعد گفتم آخر به تو چه! تو چکار داری به این کارها! تو وظیفه داری یک کاری را بکنی همین، جارو کش پارک وظیفه دارد پارک را جارو کند حالا اگر ده تا آدم بزرگ و بچه آمدند و آشغال ریختند خُب بریزند باز هم جارو می کند به این می گویند تسلیم، نه اینکه چون من جارو کردم تو حق نداری آشغال بریزی چه کسی این را گفت؟ تو کار خودت را بکن تا جایی که تو هستی جارو کن و بردار هر وقت هم که نبودی بعد تو یکی دیگر این را می گویند تسلیم. با منفعل بودن هیچ کاری نکردن دامن ریاضت به پا کشیدن و تکان نخوردن خیلی فرق می کند.
یکبار یک آقایی که اسم من را هم نمی دانست گفت شما می دانید که می توانید با روزی 4 تا بادام زندگی کنی؟ من فقط به او نگاه کردم و گفتم بله ، آثار تعجب در چشمهایش قِل می خورد که چرا از او نمی پرسم چه جوری ؟ او نمی دانست که این حرف برای من مهم نیست با 4 تا بادام زندگی کردن از نظر من هنر نیست جایش بیفتد 4 تا بادام می خورم جایش هم بیفتد یک دیس پلو و خورشت می خورم، چلو کباب هم می خورم چه ربطی دارد اما وقتی که می افتم به تکه نان خشک غُر نمی زنم این می شود تسلیم، وقتی هم که غذای کافی می خورم خدا را شکر می کنم سعی می کنم از بغل بخورم دست خورده نشود مابقی آنرا هم به کس دیگری بدهم بخورد اگر نتوانستم بخورم این می شود تسلیم با منفعل بودن خیلی متفاوت است.
سوال: شما اول صحبت تان یک مثالی را زدید که ما انتخاب می کنیم گفتید بچه شیرین است اگر یک بچه معلول باشد این تلخی اش است که ما انتخاب می کنیم نه آن بچه شیرین و نه آن معلولیت را من انتخاب نمی کنم این در تقدیر من است خدا خواسته است دیگر درست است؟ من اینجوری برداشت کردم که شما می فرمایید که انگار این خود من هستم که این تلخی و شیرینی را انتخاب می کنم در صورتی که من نیستم.
استاد: بله من می گویم برای اینکه مادری را میشناسم که آزمایشگاه در یک تایم خاصی می توانست به او بگوید که بچه شما معلول است یا نه !؟ رفت آزمایش داد ولی موفقیت حاصل نشد به اصطلاح یک وقفه ای شد از آن زمان رد شد بعد آزمایشگاه گفت عیبی ندارد حالا آزمایش را بدهید چند روزی بیشتر نگذشته است آزمایش را گرفتند و گفتند بله احتمالاً هست آمد و به من گفت و گفتم این چیزی نیست که من تصمیم بگیرم توهستی که باید تصمیم بگیری زندگی تو است، تصمیم گرفت بچه را نگه دارد حتی اگر معلول باشد و شد.
ادامه ی سوال: حالا ایشان از آزمایش فهمیده ما فردی را تصور کنیم که اصلاً آزمایشی هم نداده و نمی دانسته که بچه اش قرار است اینطور باشد و بیمار بدنیا بیاید.
استاد: باز بچه ای را سراغ دارم که معلول بود مادر به دندان کشیده 34 سالش است یکی دیگرش هم 24 سالش است و مادر سراغ دارم بچه معلول بود و برد داد به سازمان بهزیستی و دیگر از او بی خبر. تو هستی که انتخاب می کنی مگر نه؟ ولی این را از ذهنت ببر بیرون که نکند بچه دوم من معلول باشد چون تو این وسواس را داری به آن فکر نمی کنی به این فکر می کنی من بنده تو هستم هر آنچه را که تو بدهی راضی هستم. او خودش می داند که تو کی هستی چقدر ظرفت است چقدر وجودت است به اندازه همان به تو می دهد نگران نباش.
صحبت از جمع: یک مستندی هست که تلویزیون راجع به مغز نشان می دهد و بازی های ذهن، خیلی جالب است وقتی کارکرد مغز را تعریف می کند آدم متوجه میشود چه خطاهایی باورش هست یعنی باور می کند این چیزی که دیدم هست در صورتی که ممکن است وجود خارجی نداشته باشد ولی آن کسی که روی او آزمایش انجام میشد باور داشت که هست ؛ برای من که این برنامه رانگاه می کردم دیدم توهم دانستن مانع تسلیم است یعنی ما از موجی که از نور وجود دارد یک مقدار بسیار کمی را چشممان می تواند ببیند یا از موجی که از صوت هست گوش ما یک مقدار خیلی کمی را می تواند بگیرد ولی باورش این است که تمام جهان را ادراک می کنم و من بر این اساس که احساس می کنم همه چیز را دارم می بینم و بر آن اساس تصمیم می گیرم حتی خودم را مقدم بر تصمیم پروردگار می بینم پروردگاری که آفریننده ی همه ی این امواج و همه ی این جهان هستی است چرا؟ چون خودم را داناتر میبینم به واسطه ی آن چیزی که دارم میبینم و ادراک می کنم و وقتی آدم به لحظه ی تسلیم می رسد تازه زندگی اش جریان پیدا می کند چون مثلا وقتی من می خواهم مادرم زنده باشد توی این لحظه می ایستم حالا چی میکشم و چه اتفاقی می افتد یکباره به خودم می آیم که شدم یک خانم چهل ساله که نفهمیدم زندگی چی بود؟ چون تو آن لحظه تسلیم شرایط نشدم اگر تسلیم آن شرایط میشدم اتفاقا تا چهل سالگی زندگی می کردم ؛ یک روزی وقتی که سد را می خواستند بسازند اول یک چیز خیلی صاف ساختند بعد دیدند که این میشکند بعد متوجه شدند که اگر فشاری که آب دارد ایجاد می کند را به سد یک حالت انحنا بدهند دیگر این اتفاق نمی افتد یعنی از زمانی که تسلیم قانون آب شدند توانستند سد بسازند یعنی نمیشود که آدم تسلیم قانون خداوند نشود و بخواهد که زندگی کند .
استاد: قوانین توی دنیا چندین بخش است یک بخش از قوانین را من و تو وضع می کنیم و بعد از مدت ها دیگر فکر می کنیم که این دیگر وحی منزل است نمی تواند تغییر کند باید حتما اینجور باشد آنوقت تو تله اش می افتی اما قوانینی که خداوند وضع کرده است و چقدر جالب است که ما فکر می کنیم که اگر بخواهیم فقط به قوانین خدا نگاه بکنیم خیلی محدود می شویم در حالی که اصلا اینطور نیست؛ خداوند برای هر ذره ای در عالم قانونی وضع کرده است شرایطی برای آن قرار داده است که اگر ذره را توی شرایط خودش به آن نگاه کنیم و بهره از آن بگیری ، تو بهترین بهره را می بری و ما این را فراموش کردیم. دیشب کتابم را که به تازگی از زیر چاپ درآمده است می خواندم ؛ توی گفتگوی با آب، با باد و با خاک؛ قبلا برای شما خوانده ام کدام تان یادتان هست؟ در حالی که قانون آب و باد و خاک را اگر به آن توجه می کردید و آن را حفظ می کردید قانون چگونه بودن شما را به شما می رساند؛ مگر من این را اینجا نیاوردم برای شما خواندم؟ ولی دیشب که می خواندم یک مقاله ی کاملا جدید برای خودِ من بود ؛ دیدم هر جا که مثل آب تابعیت و اطاعت را نپذیرفتم کتک خوردم بد هم کتک خوردم ؛ همه چیز در دنیا دارای قانون است خدا برای همه چیز قانون وضع کرده است ولی همانطور که تو گفتی؛ توهم دانستن مانع تسلیم می شود کلام بسیار قشنگی است بسیار زیباست ؛ دانسته های ما دشمنان بسیار عظیم ما هستند چون دانستن با دانش فرق دارد ما این را هیچوقت تفکیک نکردیم ؛ دانش، قوانین هر عنصر یا هر مطلبی در دنیاست ؛ این وسیله برای اینکه کار کند باید دکمه اش زده شود ، این یک دانش است دانستن نیست، من می دانم ؛ این دانشی هست که برای من برای تو برای او و ... همه یکسان است اما این که من می دانم همیشه مانع سر راه است یک سد بزرگ می سازد و مانع از تسلیم ما میشود تا وقتی هم که تسلیم نشویم کتک است در بهترین ابعاد و اندازه ها کتک است تا دلتان بخواهد.
سوال: من یک سوالی دارم و احساس می کنم ارتباطی با بحث تسلیم دارد ؛ ما یک بحثی داریم هر کاری که انجام می دهیم می گوییم قربةً الی الله وقتی می گوییم قربةً الی الله هر کاری از کمترین سطح کار تا بالاترین سطح کار تصور بکنید آن کار که برای هر کدام از ما مقرر هست که انجام بدهیم جزء وظایف تعهدی ما هست در درونش یک چیزی دارد که اگر برای قربةً الی الله باشد یعنی نه نفسم را ببینم نه طرف مقابلم را ببینم یک خطی را بین من با آن ایجاد می کند که موجب قربة الی الله می شود این تفسیر آیا معنی قربةً الی الله را پایین می آورد؟ غلط است؟ یا نه درست است؟ آیا همین تسلیم است؟
استاد : اول قربةً الی الله را برای من معنی کن
ادامه ی سوال: یک پروژه ای را باید انجام می دادم به آن کاری که باید انجام می دادم فکر نکردم بیشتر به آن چیزهایی فکر کردم که دلم می خواست مستقیم نرفتم مدام رفتم که اگر این کار را بکنم شاید یک اتفاقی بیفتد شاید بهتر بشود، بدتر مدام مسیر دور شد اگر به بطن کاری که می خواست بکنم فکر میکردم و فقط همان را پیش می بردم به آن نقطه می رسیدم من حس کردم که اگر همان کار را میکردم این همان قربةً الی الله میشد نمی دانم شاید حرف اشتباهی باشد ، الان تو این صحبت هایی که مطرح شد احساس می کنم این یعنی همان تسلیم یعنی به این طرف و آنطرف نگاه نمی کنی آن کاری که باید انجام بدهی را فقط همان کار را انجام می دهی .
استاد: شما ، من و همه ی ما یک فرمانده ی قوا در داخل خودمان داریم در وجودمان یک فرمانده قوا داریم، فرمانده ی قوا همه ی قواها را رهبری می کند حالا اگر من و تو به عنوان سرباز از دستور فرمانده قوا اطاعت کنیم به طور حتم به پیروزی می رسیم اما اگر قرار باشد من و تویِ سرباز به این دلیل که من فکر می کنم این طرفی بروم ،تفنگم را آن طرفی بزنم ، من اینجا را نشانه بگیرم ، من آن کار را بکنم؛ بخواهم حرکت کنم به طور حتم بیراهه می روم قربةً الی الله یعنی همین یعنی مسیری برای من گذاشته بشود که هر چه بیشتر به آن فرمانده نزدیک بشوم و وقتی هرچه بیشتر تو به فرمانده نزدیک شدی آن کاری را انجام می دهی که بهترین است فرمانده ی قوا تصمیم می گیرد و برای تو عیان می کند؛ نه من خودم می خواهم انجام بدهم،می گوید برو انجام بده تو خودت برو انجام بده کاری با تو ندارد ؛ آنجاست که تو دیگر تسلیم نیستی تو فقط تسلیم خودت و هوای نفست هستی ، من انتخاب کنم اینجوری باشد من بخواهم اینجوری بکنم، من فکر می کنم اینجوری صحیح تر است اما وقتی تسلیم فرمانده ی قوای توی قلبت شدی او برای تو بهترین را انتخاب می کند این تسلیم میشود فقط کار را بر اساس آنچه او تعیین کرده است انجام می دهی نه بر اساس آنچه که تو تعیین می کنی؛ می گوید من قوانین کار را می شناسم من می دانم که اگر این کلید یا آن کلید را بزنم چه سود و چه زیانی دارد ؛ قبل از اینکه بگویی من گفتی او می داند ؟ اگر گفتی او می داند او به دست تو دستور می دهد به عقل دانای تو دستور می دهد و تو همان کار را می کنی ولی اگر نگفتی می گوید خودت برو انتخاب بکن ؛ می خواهی این را بزنی حواست پرت میشود این یکی کلید می زنی فاجعه درست می کنی ؛ این را تسلیم می گویند.
استاد: و آخرین کلام عزیزان من قرآن شما را هدایت کرده که به دوباره زنده شدن طبیعت نگاه کنید خیلی راجع به این مسأله حرف زدیم من امروز می خواهم برعکس این را بگویم یک بالانس از این طرفی بزنم هدف از این توجه به تجدید حیات طبیعت در یک چیز است ؛ طبیعت همیشه بهار می شود سپس تابستان می شود سپس پاییز و باز زمستان می رسد هرگز طبیعت از اینکه بهار را تجربه می کند وی خواهد به تابستان داغ برود سر باز نمیزند گله شکایت نمی کند آه و ناله نمی کند از اینکه تابستان گرم را ؛ بعضی ها گرما دوست هستند ؛ رها می کند و به بادهای تندش وارد میشود شکایت نمی کند درخت لخت میشود برگ هایش می ریزد هیچ شکایتی نمی شنوید؛ عزیزان من شما خیلی ها ی تان بهارتان را رد کردید تابستان تان را رد کردید بعضی ها یتان تو زمستان تان هستید چه اشکالی دارد؟ زمستان خودش قشنگ است ؛ باشد که پذیرش زمستان کنی بهاری دگر به تو بدهند در غیر اینصورت همانطور که بهار و تابستان و پاییز را از دست دادید زمستان را هم از دست می دهید ؛ چهار فصل سال را شما طی می کنید همه ی شما همه ی آدمها و چقدر قشنگ است اصلا خود ناتوانی آنقدر زیباست باور نمی کنید؟ من نمی گویم که خداوند قسمت کند که شما مزه اش را بفهمی چون باید خودتان بخواهید ناتوانی بسیار زیباست چون فرصت دوباره اندیشی میدهد از پرش های بی جای تان جلوگیری می کند به نگاه های عمیق تان افزوده می کند.

نوشتن دیدگاه





تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید