منو

دوشنبه, 28 مرداد 1398 - Tue 08 20 2019

A+ A A-

آبشار نور

بسم الله الرحمن الرحیم

نگفتمت مرو آن جا که آشنات منم در این سراب فنا چشمه حیات منم
وگر به خشم روی صد هزار سال ز من ( یعنی صدهزار سال با خشم از من دور شوی)
به عاقبت به من آیی که منتهات منم
نگفتمت که منم بحر و تو یکی ماهی مرو به خشک که دریای باصفات منم
نگفتمت که چو مرغان به سوی دام مرو بیا که قدرت پرواز و پرّ و پات منم
نگفتمت که تو را ره زنند و سرد کنند که آتش و تبش و گرمی هوات منم
نگفتمت که صفت‌های زشت در تو نهند که گم کنی که سر چشمه صفات منم
نگفتمت که مگو کار بنده از چه جهت نظام گیرد Tخلاق بی‌جهت منم
اگر چراغ دلی(دل است که مثل چراغ روشن است) دان که راه خانه کجاست
وگر خداصفتی دان که کدخدات منم
ساعت 12 ظهر است من در صندلی عقب یک تاکسی تکیه بر پشتی صندلی زدم از شیشه ی ماشین به بیرون نگاه می کنم .هرانچه که در بیرون است همانند تصاویری که از شهرفرنگی دوره ی کودکی می توانستم تماشا کنم حالا می بینم شهرفرنگی ها یک وسایلی بود پشت آن یک دریچه داشت ما از آن دریچه نگاه می کردیم آن وقت آن روبه رو تصاویر تند تند می دویدند شهرفرنگی ها که می آمدند یک قران می دادیم یک ریال می دادیم و این تصاویر پشت هم را تماشا می کردیم هرآنچه که در بیرون هست همانند تصاویر شهرفرنگی دوره ی کودکی می توانستم تماشا کنم حالا می بینم تصویری از پشت تصویری می گذشت و من محو این همه زیبایی بودم در ان لحظه هیچ غم و اندوهی ( در لحظه بودن این است) اضطراب ودلواپسی یا دلتنگی و دلشکستی درخویش احساس نمی نمودم هرچه بود لذتی کودکانه روشن اما مملو از آگاهی ونور در درونم احساس می کنم فقط قدری متاسفم که تصاویر سریع می گذرد. من فرصت توجه به همه ی زوایای آن ها را ندارم. قدری بعد متوجه شدم که همه چیز آرام تر شد. فهمیدم که ترافیک به کمکم آمد به درختان یکی یکی نگاه می کنم از سطح خاک تا بالاترین نقطه ی شاخه هایش چقدر عجیب است من هر سال هنگام بهار به درختان توجه می نمودم اما حیات در آنها امسال جلوه ی دیگری دارد. همه ی برگ ها از رنگ سبز به خصوصی بهره بردند انگار یکی آنها را با دست روغنی ماساژ داده و شفاف کرده براق کرده به تنه و شاخه های درختان که چوبی می باشند نگاه می کنم آنها هم دیگر فقط چوبی نیستند بلکه شیره حیات چنان در آنها دویده که با نگاه من به هر نقطه اشان انگار می خواهد این شیره ی حیات به بیرون تراوش کند ،خدای من چقدر زیبا هستند از درختی به درخت دیگری که در حاشیه ی خیابان بود نگاه بردم درخت بعدی را کاویدم در آن لحظه آرزو کردم که ای کاش بیرون بودم و دست بر این تنه و شاخه ها میکشیدم از شیره ی حیات آنها که مملو بود و آماده بخشایش من هم بهره ای می بردم نمی دانم چقدر گذشت ولی حس کردم دستم بر آنها محبتی را با نوازش ارزانی نموده و چقدر این اتصال لذت بخش بود در این زمان ماشین سرعت گرفت و تند تر رفت و این اتصال پاره شد با خود فکر می کنم واقعاً امسال جریان حیات در طبیعت به گونه ای دیگر است طبیعت علی رغم وجود سیلاب و ویرانی هایش بی خانمانی ها ومعدوم شدن لوازم خانه ها حتی مرگ و نیستی آدم های زیادی جریان خودش را با وسعت و شفافیت بالاتری ادامه می دهد همه جا را مملو از حیات شاید بهتر بگویم آگاهی می نماید. من از قبل از آغاز سال نو احساس می کردم که جهان پیرامون من هر چیزی و هر موجودی در جایگاه خودش از آگاهی ویژه ای که حداقل در ساله های عمر من موجود نبوده برخوردار شدند پس به طور حتم من و شما ،همه ی آدمیان ، از این جریان گسترده بی بهره نیستیم که عدم بهره مندی ما نعوذبالله حکایت از نبودن عدل الهی می کند وقطعاً چنین نمی تواند باشد. با خودم فکر می کنم که پی بردن به این حقیقت یک بخش است ولی بخش دیگر که از اهمیت زیادی برخوردار است این است که نحوه ی جاری شدن این آگاهی را چگونه در خودم ردیابی کنم من همیشه در دعاو نیایش خود به درگاه حق در سالیان دراز گذشته عرضه داشتم که پروردگارا قبل از عطای نعمت شعور دریافتن و بهره بردن کامل از نعمت را عطا کن این خیلی مهم است ما خیلی از مواقع نعمت را داریم ولی چون شعور بهره مندی آن را نداریم برای ما بی فایده است تا در روز موعود در پیشگاهت در مقابل نعمت عطا شده ات خجل و شرمنده نباشم ماشین می رفت و من را با خودش می برد من در بیرون در سکوت عمیق، در درون در گفت گویی پر شور به سر می بردم گفتم خدای من چگونه بفهمم که آیا من هم همچون دیگر مخلوقات غیر انسانیت درجریان حیاتی ویژه مخصوص به این زمان این گردش زمین خورشید و ماه و دیگر سیارات قرار گرفتم یا خیر؟ این آن سوال است آیا آنها از این حیات ويژه برخوردارند من هم مثل آنها در این مسیر قرار گرفتم یا نه ؟نمی دانم چقدر در یک خلا یا سکوتی عاری از هر گفت و شنود به سر بردم این بار تصاویری از درون به نمایش درآمد خودم را زیر آبشاری از نور می بینم بر سرم می ریزد به همه ی وجودم جاری می شود وقت عبور اندام هایم را از نقطه به نقطه روشن میکند ومن گره های ریز و درشت در نقاط بسیاری می بینم و به واسطه ی آن علت مشکلات جسمی ام را یک به یک مشاهده می کنم خیلی قشنگ است دردآور است ولی قشنگ است در این راستا به حقایق بسیار زیبا و تکان دهنده ای پی بردم یعنی چی ؟ عرض می کنم بعضی از نقاط جسمی خودم را می بینم که در حد بسیار بالایی مستهلک شده تنها می شود بقیه ی آن را همین باقی مانده را لای پنبه و حریر نگه داشت. تا آخرین لحظات عمر بعید می دانم قابل تعمیر باشد. یعنی زمان آن گذشته اما نقاطی هست که خودشان در آن نور آگاهی به حرف می آیند و می گویند چه چیزی بر سر آنها رفته چگونه می توانند بهبود پیدا کنند اگر من توجه ودقت بر آنها بگذرم بعضی از نقاط خیلی شادمان و سپاس گذارند که آنها را دچار صدمه و آسیب زیاد ننمودم درخواست می کنند همین طوری مراقب آنها باشم تاکسی متوقف شد راننده گفت خانم رسیدیم پیاده نمی شوی ؟ از خویش بیرون آمدم گفتم همینجا بمانید تا برگردم .رفتم بعد از بازگشتن و در تاکسی قرار گرفتن ، آرام آرام از هیاهوی بیرون جدا شدم در خویش فرو رفتم بخش بعدی بهره وری از این آبشار نور درخصوص ذهن ، تفکرات ،قضاوتها نوع نگاه به زندگی دنیایی است .این بخش شگفت انگیز است واقعاً شگفت انگیز است می دانی حیرت انگیز ترین این مسئله این است که این جریان آگاهی هیچ کاری با آنچه که در گذشته کردی یا با تو کردند یا اینکه در آینده برای ما چه پیش خواهد آمد و چه خواهد شد ندارد. منفک از گذشته و آینده بلکه تمام گفت و گوهایش چه در مورد جسم چه در مورد ذهن و تفکرات و نگرش ها مختص امروز است و درست همین لحظه که در آن هستند و این برای من حیرت انگیز است نمی توانم هضم کنم که موجی برخواسته از نور و شعور باشد و ما با مسئله زمان به مفهوم گذشته یا آینده کاری نداشته باشیم مگرمی شود چون من شاهد بر این ماجرای عظیم هستم در لحظه بر هر چی اندیشه کردم اندیشه ام را بدون هیچ قضاوتی پیش داوری یا سرزنشی برای من باز کرد. و روشن نمود که این اندیشه از کجا تغذیه شده است تا به امروز. الان در چه مرحله ای است و چگونه می توان آن را اصلاح نمود بدون آنکه به من بگوید تو آدم بیشعوری هستی تو نمی فهمی تو دین و ایمان نداری هیچ کدام. گفت اینطوری برایت شروع کردیم الان در این مرحله هستی و این طوری می توانی اصلاح کنی. خدای من دوستت دارم عاشقانه می پرستمت اجازه دادی تا این جسم را ترک نکردم بهره مند شوم وای باز هم تاکسی ایستاد من را مجبور به پیاده شدن و رها گشتن از این جریان و داخل شدن در جریان روزمره زندگی کرد رفتم بعد از مدتی برگشتم و دوباره حرکت با شوق فراوان در خویش فرورفتم این بار اندیشه ی دیگری را در نمایش می بینم فوق العاده است صدای راننده که آدرس خانه را می پرسید مرا به خود آورد و فضای آبشار نور من بسته شد. حالا باور کردم که امروز دورانی ازسرنوشت هستی و حیات است که در آن همه چیز در وضوح و درروشنی قرار گرفته . صد افسوس بر کسی خواهد بود که مصرانه خود را به خوابی عمیق زده یا گذشته ها را سیر میکند یا آرزوهای فریبنده آینده را پی ریزی میکند و از آنچه که در آن است بهره ای نمی یابد . 

نوشتن دیدگاه





تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید