منو

شنبه, 23 آذر 1398 - Sat 12 14 2019

A+ A A-

چگونه از آزار ترسها رهایی یابیم بخش سوم

بسم الله الرحمن الرحیم

جلسه پیش ما گفتگویی داشتیم که داوطلب اول گفتگویی را آغاز کرد و مبحث ترس را در ابعادی که ایشان در آن قرار داشت با هم گفتگو کردیم و بررسی کردیم . ابتدای گفتگوی امروزمان می خواهم از ایشان بپرسم که آیا گفتگوی هفته قبل ما تأثیری برایشان داشت ؟ اگر داشت چطوری ؟ اگر نداشت ، چرا ؟
نفر اول: همان طور که شما فرمودید زندگی عادی ام را انجام دادم اما اگر ترسی پیش می آمد با آن مقابله می کردم .
استاد : شما به استقبال ترسیدن نرفتید ولی اگر موردی پیش آمد که نیاز بود مقابله می کردید . به عنوان مثال اگر طبقه دوم جایی می خواستید بروید ماشاءالله جوان هستید پایتان را می گذارید روی پله و می روید بالا . این هیچ ایرادی ندارد بنده هم سن شما بودم همین طوری بودم آسانسور نمی فهمیدم همان طور که ماشین حساب نمی فهمیدم الان گاهی اوقات آنقدر خسته ام با ماشین حساب هم می زنم اشتباه در می آید.اینکه می ترسم نبود که سوار نشوی
نفر اول :نه فقط تجربه جدید بود آن صد درصد ترس آمد پایین .
استاد: این جمله را می گویند که آدم های معتاد را ترک ندهید مگر می شود؟ معتاد را ترک ندهیم جامعه پر از معتاد می شود.فقط آن دسته از معتادها را ترک دهید که از اعتیادشان به تنگ آمده اند از دست خودشان خسته شدند اینها را اگر گوله کنید بکشید دراز کنید پهن کنید بالا بیندازید هر کاری بکنید با شما همراه می شوند چون دیگر به مرز تنگی رسیدند، ترسها خودش یک جور اعتیاد است بعضی اوقات کلمه ی می ترسم ورد زبان ما است یعنی اگر این کلمه ی می ترسم را بکار نبریم انگار هیچ کجا نمی توانیم صحبت خود را شروع کنیم این یک جور اعتیاد محسوب می شود باید شما نگاه کنید به ترس خود و از اینکه این اعتیاد شما را به تنگ آورده به این نقطه برسید تا بتوانید آن را ترک کنید.در غیر این صورت از عهده ی آن بر نمی آیید.با شعار نمی شود تجربه کرد.اصلاً نمی شود ولی با ترس این طوری می شود مقابله کرد.من دنبال ترسم نمی دوم اما اگر یک جایی ترسم سر راه من قرار گرفت قول می دهم آن را نگاه کنم و اگر درست آن را نگاه کنم قطعاً 50 درصد ترس من می ریزد ما از چیزهایی که نمی فهمیم می ترسیم وقتی فهمیدیم می گوییم :از این چیز مزخرف هم آدم می ترسد اما اگر هنوز هم درون دلتان می ترسید در 50درصد بقیه است که می گویی نه دیگر تو که فهمیدی چیزی نیست کوچولو کوچولو برو جلو.برو و عمل کن و به این ترس غلبه کن.
نفر اول: بله حتماً من از همه ی دوستان که محبت آمیز من را راهنمایی کردند واز شما استاد گرامی تشکر می کنم.
استاد: خواهش می کنم بله وجود دوستان خوب و مهربان و صبور نعمتی که خدا به هر کسی عطا نمی کند. امروز چه کسی می خواهد گفتگو کند؟
نفر دوم: من یک ترس خیلی عمده ای دارم ترس از دست دادن عزیزانم و ترس از مریضی های بد است که حتی خیلی وقت ها در مورد خودم این فکر را می کنم مثلاً کسی را می بینم سرطان یا ناراحتی بدی گرفته همش در خودم تجسم می کنم اگر یک روزی من این طوری شوم چه می شود؟پدر یا مادرم این طوری شوند چه می شود و بسیار اذیتم می کند من را مضطرب و پریشان می کند کلاسهایی که شما سابق داشتید در مورد ذهن بود و می گفتید برگرد به گذشته پله پله ببین از کجا نشات گرفته من یک بار این تمرین را با خودم انجام دادم و خیلی به گذشته رفتم به زمان کودکی من مادرم یک یا دو دفعه مریض شد بیمارستان رفت و من آن صحنه ها هیچ وقت یادم نمی رود خیلی ناراحت بودم حتی در خانه گریه می کردم و همیشه پیش خودم فکر می کردم چرا مادرهای دیگران این طوری نمی شوند.چرا مادر من این طوری می شود.بعد که جلوتر آمدم یکی از دایی های من به رحمت خدا رفت ایشان هم به دلیل یک مریضی از دنیا رفتند در من تاثیر بدی گذاشت کلاً این فکرها خیلی در من هست بعد زمانی هم که ازدواج کردم و بچه دار شدم در مورد بچه ی خودم هم خیلی این فکر در سرم می آید در فضاهای مجازی یک بچه ی مریض ببینم می گویم خدایی نکرده بچه ی من این طوری شود دست خودم نیست همه ی اینها در کسری از ثانیه اتفاق می افتد دلشوره می گیرم سردرد های بد می گیرم عمده ترس من بیشتر از این است.
استاد: چه کسی می تواند به دوستمان کمک کند؟ به او یک چیزی بگوید.
صحبت از جمع :اگر ما قبول داریم روح خدا در همه ی آدم ها دمیده شده ماهیچ وقت کسی را از دست نمی دهیم فقط ممکن است نوع بودن آنها در زندگی ما تغییر کند ولی هرگز از دستش نمی دهیم. اگر ان بحث های دلتنگی و آن شکلی که قبلاً یک آدم در دنیا بوده آن شکلی بخواهیم درنظر بگیریم شاید انها نباشند ولی شاید یک جور دیگر باشد که ما اصلاً فکرش را هم نکنیم.
استاد: نگاه درستی است آدم وقتی می داند در همه ی ما یک جور از خداوند دمیده شده و خداوند نامیرا است اعلام می کند قرآن پس هیچ کس نمی میرد.فقط نوع بودن آن تغییر می کند منتها این یک کلامی بسیار عظیم و بزرگ است و ان چیزی که ما می شنویم تا اینکه قلبمان برسد یک مقدار فاصله ی ان زیاد است و این است که آدم را آزار می دهد. شاید الان همه این را قبول دارند نه شاید همه حتماً قبول دارند ولی این قبول داشتن باز هم نمی تواند جلوی آن را بگیرد.
صحبت از جمع: در گفت و گوی دوستمان دو نکته به نظر من قابل بحث است یک : ایشان یک کدی را مطرح کردند وقتی در دوران کودکی تجربه ی بیماریهای مادر را داشتند سوال را از خودم می پرسیدم که چرا مادرهای بقیه نه. این را باز کنیم که ایا در تمام این فرایندها هیچ اثری از احساس گناه یا عذاب وجدان یا قسمتی از یک ماجرای این بیماری ها تقصیر من است من یک طوری هستم که مثلآً مادرم مریض می شود آیا یک همچین چیزی وجود دارد؟
استاد: یعتی در فرآیند بیمار شدن مادرتان یا هر کسی دیگر آیا خودت احساس گناه می کنی نکند من این طوری هستم که آن این طوری مریض شده
نفر دوم: نه این طور نبود.
ادامه ی صحبت: پس فکر می کنیم که منشا اثر اینکه چرا مادر بقیه نه مادر من آره فکر می کنید کجا است؟
نفر دوم: ان زمان فکر می کردم که شاید خدا در مورد ما خیلی ظالم است چرا فرق قائل می شود .
ادامه ی صحبت: بعد خودتان پاسختان به این سوال چی بود ؟چرا ؟خودتان به چه نتیجه ای می رسیدی ؟ چرا خدا بین شما و بقیه فرق می گذارد؟
نفر دوم: چون آنها را بیشتر دوست دارد.
ادامه ی صحبت:چرا خدا آنها را بیشتر شما دوست دارد؟
نفر دوم: نمی دانم الان چیز خاصی به ذهن من نمی رسد . شاید آن طوری که باید باشم نبودم برای خدا این حالتی که شما می گویید الان دارم همیشه احساس می کنم خدا می خواهد یک جایی من را خفت کند یک بلایی سر من بیاورد به خاطر گناهایی که در زندگی خود کردم همیشه احساس می کنم ممکن است خدا مبتلا به یک مریضی بدی کند به تلافی ان کاری که آن موقع انجام دادم چند سال پیش انجام دادم همیشه این پس زمینه ی ذهن من هست و چون همچین دیدی داشتم البته الان دیدم خیلی بهتر شده ولی همیشه پس زمینه ی ذهنم بوده که خدا یک جایی پشت یقه ی من را می گیرد و شاید آن زمان هم این فکر را می کردم.
ادامه ی صحبت: سوالی که الان مطرح است این است آیا واقعاً از نظر شما خدا موجودیتی است که می خواهد یک گوشه شما را خفت کند وتلافی آن را سر شما بیاورد؟
نفر دوم: نه خدا خیلی مهربان تر است ولی بعضی وقت ها یک لحظه شیطان می اید در ذهن من بعد می گویم مگر می شود فلان کار را اشتباه انجام دادم من هم جدا نیستم ممکن است خدا این بلا را سر من بیارود اینها فکرهایی است که می آید و می رود من بعضی وقت ها این حرفها را به خودم می زنم که فلانی گول ذهن خود را نخور این می خواهد تو را فریب دهد دوباره حال تو بد شود.
ادامه ی صحبت: من اینجا یک دعوت ساده دارم ممکن پاسخگو باشد ممکن است پاسخگو نباشد این دفعه که همچین موردی پیش آمد که خدا ممکن است بابت فلان کارتان یک اقدامی بکند دعوتم این است که قیام کنید برای اینکه آن فلان کار را جبران کنید بایستید برای اینکه می شود امتحان کرد ممکن است جواب ندهد مثلاً من یادم می افتد طی 5سال گذشته با مادرم خیلی بد حرف زدم پس احتمالاً سرطان حنجره می گیرم تا اینکه تلافی آن در بیاید بعد بگویید من اینجا ايستادم برای اینکه 5سال گذشته خود را جبران کنم .
نفر دوم: در مورد یک سری کارهای اشتباهی که در گذشته ی خودم بوده و انجام دادم سعی کردم خیلی ها را ترک کنم .
ادامه ی صحبت :سعی کردید پاک کنید ؟ اینکه من با یک نفر بد صحبت می کنم می توانم از این به بعد سعی کنم بد حرف نزنم ولی فکر می کنید کافی است ؟ لازم نیست برای همه ی آن بد حرف زدن های خود یک کاری بکنم ؟
نفر دوم: یک فکر عملی ؟
ادامه ی صحبت: شاید این دعوت این فضای ذهنی را برای شما پاک کند آثار اینکه من یک جوری هستم که خدا قراراست خفتم کند من فکر می کنم شاید منشا اثر این احساسات این است که همواره شما فکر می کنید یک جوری هستید که مستحق خفت شدن هستید.
نفر دوم: بله . دقیقاً
ادامه ی صحبت: می شود به جای اینکه نگران این باشم وقتی خفت شدم چی کار کنم می توانم اقدام کنم خودم را از سزاوار خفت شدن بودن رها کنم این شاید اولین گام باشد حالا به هر نحوی ممکن است با یک نفر بروم اگر یک جایی احساس گناه می کنم بروم وبا آن درمیان بگذارم احساس می کنم در فلان جا این رفتار را کردم اشتباه بود. هرکاری لازم است بگو تا بتوانم رضایت تو را بدست بیاورم.یا ممکن است یک جایی یک مالی را مثلاً دزدیدیم بروید آن را ادا کنید شاید اگراین بار یک مقدار سبک شود این احساس که من یک کم آدم بدهنی هستم یک جایی سرطان حنجره بگیرم یا یک آدم دزدی هستم شاید اینها اگر یک تسویه شود ممکن است به طوردومینو وار مسئله حل و فصل شود. یک گزینه این بود که به ذهن من رسید. یک گزینه هم این است یک تمایزی هست بین اینکه ما در سختی که به ما وارد می شود نخواهیم توانست از پس آن بربیاییم با اینکه در آن سختی که به ما وارد می شود قرار است خیلی به ما سخت بگذرد. بین این دوتا تمایز هست ما معمولاً فرق بین اینها را درک نمی کنیم این دوتا را یکسان می دانیم مثلاً ما فکر می کنیم که اگر یکی از نزدیکان خانواده ی ما ازدنیا برود من می میرم و من چطوری بعد از او می توانم زندگی کنم شاید این یک جور بزرگ نمایی ذهنی است واقعیت امر این است که یک آدمی در این کره ی خاکی بعد از فوت عزیزانش به زندگی ادامه داده و هیچ بلایی هم سرش نیامده می خواهم بگویم اگر تمایز بین اینکه قرار است خیلی به من سخت بگذرد با اینکه من خواهم مرد نخواهم توانست اگر تمایز بین این دو را کشف کنی یک مرز خیلی باریکی است شاید به ما احساس آرامش بدهد اصلاً قرار نیست آسان باشد ولی قرار نیست من را بکشد .
صحبت از جمع: من ایشان را درک میکنم و اینکه میدانم بله بیماری هم یک چیز واقعا ناگواری است آن هم برای نزدیکان . تنها چیزی که به ایشان میتوانم بگویم این است که قدرلحظاتشان را بدانند که این نزدیکانشان سلامتی دارند و اینکه کنارشان با سلامتی کامل نشستند و میتوانند حرف بزنند و یا کاری را برای ایشان انجام بدهند . از نظر من شاید این هم راهکار خوبی نباشد ولی به این حرفم توجه کنند که این لحظات ، لحظات خیلی خاصی است و اینکه خداوند برای شما ارزش قائل است که پدر و مادر به این سلامتی و خوبی داده وهمینطور خانواده تان . مرگ برای تمام ما انسانهاست . چه زود و چه دیر.
استاد : آفرین ! خیلی خوبست .
صحبت از جمع: همانطور که شما هم فرمودید ریشه این ترسها در کودکی همه ماست . زمانی که ما خیلی به بخش خودآگاهمان ، آگاه نبودیم و مسلط نبودیم و خیلی از این عادتها و باورها و جملاتی که به ما گفتند و تکرار کردند و ما در اطرافیان دیدیم و ما به ازای آن موجب یک سری از ترسها شده و آنها به قسمت نا خودآگاه ما رفته است . حالا که ما در حقیقت بالغ شدیم و به نوعی با راهنمایی شما قرار است که ترسها را بشناسیم . میبایست این آگاهی را داشته باشیم که برویم و از ناخودآگاهمان خارجش کنیم . یعنی قادر و توانمند باشیم و بتوانیم از ناخودآگاه آنها را بیرون بیاوریم . چون بخش ناخودآگاه وجود ما دقیقا مثل یک کودک 3 تا 5 ساله است . یعنی باید مثل یک بچه که میخواهی یک چیزی را از او بگیری باید یک چیزی را جایگزین به او بدهی باید ما به ازایش یک چیزی را بدهیم و آن ترس را از او بگیریم و از ناخودآگاه به بخش خودآگاهمان بیاوریم و به آن نگاه بکنیم و ببینیم اصلا چیزی نبوده که من قبلا اینهمه از آن میترسیدم . در حقیقت گاهی این ترس خوب است چون ما را محافظت میکند از بخشی که باعث خطر برای ما میشود وما باید از آن محافظت کنیم و به نوعی کمک حال ماست . آن بخشی که میرود و توهم است و واقعیتی وجود ندارد . یک مثال بزنم چون همه به نوعی مبتلا به این ترسها هستند . از این بادکنکها من امروز یک نمونه آوردم . خیلی کوچک هستند . همه به آن نگاه کنیم و روی آن ترسهایمان را بنویسیم . ترس ما همین اندازه بیشتر نیست ولی وقتی این بادکنک را باد میکنیم چندین برابروسعتش میشود . در حقیقت ما وقتی یک بادکنک را باد میکنیم به نوعی داریم ترسمان را خودمان باد میکنیم که از واقعیت خیلی بزرگتر است و یک چیز غیر واقعی میشود . وقتی به آن نگاه میکنیم همان بادکنک بزرگی را که خودتان بادش کرده اید . حالا دستهایتان را به آن مسلط بکنید و با آگاهی خودتان آن را بترکانید و در ضمیر نا خودآگاهتان تجسم کنید که تمام ترس را در وجودتان از بین بردید . خودتان بادش کرده بودید و خودتان آن را از بین بردید و تکه پاره هایش را بردارید و به آن نگاه کنید . بگویید ترس من دیگر از بین رفت و همین از آن باقی مانده . یک چیز پاره شده بی ارزش است که دیگروجود ندارد . اگر بتوانیم این را تمرین و تکرار کنیم چون به ضمیر نا خودآگاه فقط با تمرین و تکرار میشود مسلط شد . شاید بتوانیم از شر این ترسهایمان رهایی پیدا کنیم .
استاد : بسیار عالی . یک چیزی که مهم است این هست که برای همه ترسها میتوانیم بکار ببریم . چون هیچکس مزاحم شما نیست . همه دوستان میتوانند استفاده کنند . چون واقعیت این است هر چه که پیش میرویم متوجه میشویم ما ترسهایمان خیلی به هم نزدیک است . خیلی از همدیگر دور نیست . چون ما در یک جامعه زندگی میکنیم . نه در این یک جامعه ، در کل دنیا . در این کره خاکی هر جا که خاک است و آب است و باد است و آتش است و خورشید و آدم و انواع حیوانات . پس ترسها باید یکی باشد . بنابراین خیلی زود میتوانیم به نتیجه برسیم یعنی سرعتمان خیلی در آینده زیاد میشود . منتها به شرط اینکه وقتی گفتگو میکنیم ، باهم اینجا باشیم . خارج نشویم . راهکار بسیار پسندیده و خوبی بود . به شرط اینکه از دست ترسهایت به تنگ آمده باشی . این وقتی موثر است که تو از دست ترسهایت کاملا به تنگ آمده باشی و بخواهی که ماهیتی به آن شکل دیگر ، قابلیتی که برای تو داشت نداشته باشد . عین همان اعتیاد است .
صحبت از جمع: من توی بحث قبلی وقتی که گفتگو کردم ، اشاره به یک سری فرآیندهای ناکامل کردم که اصولا همه مان داریم . حالا در مورد دوستمان ذکر مثال کردم . گفتم فرضا اگر یک جایی شما باکسی بد حرف زدید شاید الان به خودتان قول داده باشید که دیگر بد حرف نزنید ولی لازم است که اقدام بکنی و آن حرف بدی را که زدی پاک کنی و شاید پاک کردن آن حرف ِبد ، بار شما را وقتی سبک میکند در نتیجه احساس استرس و اضطراب ازاینکه قرار است یک جایی یک بلایی سرم بیاید در قبال آن شاید کمی افت بکند . گفتگوی دوستمان برای من یک قسمتی که فراموش کردم عنوان کنم را روشن کرد و خیلی زیبا بود و آن هم این بود که فرآیندهای ناکامل برای ما دودسته اند . یک دسته فرآیندهایی هستند که در گذشته اتفاق افتاده اند و ما الان بابت آنها احساس گناه میکنیم و فکر میکنیم کار اشتباهی کرده ایم و خب حالا متاسفانه عموما هم هیچ کاری برای آن نمیکنیم بعد بابت آن عذاب وجدان داریم . یک دسته از فرآیندهای ناکامل هم این است که خیلی از کارها هست که ما امروز فکر میکنیم باید انجام بدهیم و انجام میدهم . مثلا من امروز احساس میکنم به اندازه کافی برای مادرم وقت نمیگذارم و همچنان هم این کار را نمیکنم . یک جایی وقتی ناگهان یک هشدارخطری به گوشمان میرسد . مثلا یک بیماری عارض میشود آنجا نگران میشوم که آیا من این فرصت را خواهم داشت که این کار ناتمامی را که انجام نداده بودم انجام بدهم ؟ اگرچه شاید به این صراحت و شفافیت آن را نمی بینیم ولی خیلی از دغدغه ها و نگرانیهای ما نشات گرفته از کارهایی هست که ما باید انجامش بدهیم و انجام ندادیم . یعنی یک جای مطمئن نیستیم آیا آن آدم به اندازه کافی میداند که من چقدر دوستش داشتم ؟ آیا این فرصت را داشتم که به او بگویم در ساحت من چه آدمیست ؟ وو امثال اینها . این یک پکیج خیلی فوق العاده است . اینکه ما گذشته مان را کامل کنیم . بستر و زمینه اش را پاک کنیم و برای آینده امروز اقدام کنیم . یعنی یک جایی بخاطر داشته باشم که اگر من نزدیکترین دوستم را از دست دادم ، آیا همه آنچه را که باید در حقش ادا کرده بودم ؟ یا اینکه هنوز جای افسوس و پشیمانی برایم هست ؟ اگر جواب این سوال بله باشد قاعدتا باید یک مقدار زیاد دیگری از این ترس و اضطراب و نگرانیها کاهش پیدا کند .
صحبت از جمع: امروز صحبت آقایی که مفسر قرآن هستند را گوش می دادم. ایشان گفتند : هروقت فکر بد به ذهنتان می آید ذکر" لاحول و لا قوه الا باالله" را زیاد بگویید که مانع از ادامه فکر ما میشود یا اینکه در این ذکر مداومت کنید و نگذارید فکر بد بیاید و بعدی اینکه هر فکر بدی به ذهنتان آمد به خداوند اعلام کنید این فکر من و مال من نیست . از من صادر نمیشود . آنقدر این را بگویید که ذهنتان بگوید این با من همراهی نمیکند و از شما محو بشود . من جسارت نکنم ذکر بگویم و تعداد بدهم . ولی این چیزی بود که شنیدم وفکر میکنم اینجا برای ما خیلی کارایی دارد .
سخن استاد : خیلی خوب . خیلی عالی .
صحبت از جمع: در جلسات خیلی قبل فرموده بودید : هرچه در جستن آنی ، آنی . اگر ما قرارباشد با این ترسهایمان زندگی بکنیم خب ما همان هستیم و رهایی از آن شاید به همین سادگی امکان پذیر نباشد . بنابراین باید سعی کنیم آن را رها کنیم و در جستجویش نباشیم . شاید تمرین لازم دارد . نکته دوم اینکه ، میگویند ما داستانی در تاریخ ایران داریم که علم کیمیاگری یک زمانی خیلی روی بورس بود و میخواستند که از بعضی از عناصر، طلا را درست کنند و خب زکریای رازی آمد و یک جلسه ای گذاشت با این کیمیا گرها و جمله تاریخیی گفته و آن این است که : کیمیا این است نه آن که تو در پی آن هستی . کیمیا آن لحظه ای است که ما داریم در آن زندگی میکینیم . این کیمیاست و ما نباید فکر 5 سال یا دقیقه و دو دقیقه بعد باشیم و بگوییم : حالا چه اتفاقاتی ممکن است بیفتد ؟ باید اینها را پاره کنیم و دور بریزیم . باید الان را زندگی کنیم . مولا علی یک فرمایش دارند که : درهای گذشته و آینده را برروی خودت ببند و الان را زندگی کن . در بودن و اکنون . اگر در بودن زندگی کنیم خیلی از آن ترسها میرود . چون داریم در لحظه زندگی میکنیم . آیه 68 سوره یوسف هم من امروز داشتم مطالعه میکردم راههای مختلفی را فرزندان حضرت یوسف به دستور حضرت یعقوب رفتند آنها هم ترسیده بودند که مبادا ماموران آنها را بگیرند برای همین از راهای مختلفی رفتند . من فکر میکنم همه مان از راه کارهایی که الان دوستان گفتند در نظر بگیریم و خداوند را در نظر بگیریم که بهترین راه را به ما میگوید و انشاالله مشکل حل میشود و قرآن میفرماید : " و یستمعون القول فیتبعون احسنهم " . این دوستمان همه را گوش کنند با شنوایی کامل و بهترین ان را انشاالله عمل بکنند و خداوند کمک میکند .
استاد : ممنون . اما چیزی که من میخواستم برای شما بگویم : یکی از چیزهایی که بسیار زیاد در یادگیری ، حفظ کردن و حتی در فهمیدن به انسان کمک میکند نوشتن است . چیزیکه امروزه بخصوص طبقه جوان ما از آن فاصله گرفته ، کاملا فاصله گرفته و این بدترین حالت است . در مواجهه با غم ، ترس ، مشکلات مختلف ووودر همه اینها این میتواند صدق بکند . وقتی شما با یک چیزی دست به گریبان میشوی ، اولا نگذار دست به گریبان بشوی . اول که استارت آن میخورد هی نگو : نه ، نیست . این کار را نکن . با این کارَت فقط صورت مسئله را پاک کردی . مسئله را حل نکردی . اگر همان اول یقه اش را بگیری به مراتب ساده تر و راحت تر است تا اینکه بگذاری وقتی که او یقه تو را گرفته ، تو هم دستت نمیرسد که بروی یقه او را بگیری فقط زیر دست و پای آن مثل یک غولی که یک بچه ای راگرفته فقط دست و پایت تکان میخورد و هیچ کاری ازشما بر نمی آید . نگذارید به اینجا برسد . خب چه کار کنیم ؟ این چیزی که به شما پیشنهاد میکنم من از خیلی خیلی وقت پیش تازه خواندن و نوشتن را یاد گرفته بودم و تقریبا در همین سن و سال شروع کردم . هر چیزی که شروع به آزار من میکرد . شروع میکردم به نوشتن قصه آن . آن کتاب قصه های من و بابام را دیدید ؟ قصه های من و چیزها و مسائل مختلف . شروع میکردم به نوشتن . چون شما میگویی ترس . من ترسهای بیشماری را طی کردم و بی راهنما از کنارش درآمدم . البته راهنمایی که به چشم ببینم و اینطوری کلاس باشد که ببینم . قطعا یک راهنمای خیلی بزرگ داشتم که من او را نمیدیدم و او مرا میدید . او مرا هدایت میکرد و میگفت : این کار را بکن . آن کار رابکن . وقتی یک چیزی آغاز میشود شروع کن به نوشتن آن . ترس من و بچه ام . ترس تو چیست ؟ یک تیتر دارد . بچه ام دور از جان مبتلا به سرطان ، ام اس و امراض این چنینی که در جامعه بنظر لاعلاج می آید . بعد شروع میکنی عین آن باد کنکی که دوستمان گفت ، شروع کردی به نوشتن آن . ذره ذره تو فکر میکنی او باد میشود . بعد آنقدر باد میشود که تو دیگر دستهایت به آن نمیرسد که باد بشود بعد دستت را رویش میزنی و میگویی : برو دور شو. من را با تو چه کار ؟ ولی وقتی آنقدر بزرگ شد که دیگر دستهای تو نتوانست دو طرف آن را بگیرد و آن را به شدت به هم بکوبد آن وقت او تورا میکوبد . تو بجای اینکه اجازه این کار را به او بدهی شروع کن به تجزیه و تحلیل کردن فکرت . یک فردی به این اسم بود . یک روزی نشسته بود یک دختر کوچک داشت . داشت به دخترش نگاه میکرد یکهو به یادش آمد : مبادا یک روزی دخترم این مرض را بگیرد ؟ خب ؟ این فکر الان شماست . این فکر الان شما همانطور که دوستمان گفت یک چیزی از قبل دارد . چرا اصلا شما باید فکر کنی که ممکن است یک بچه ای مریض بشود ؟ ببین ما این چیزی که در اینستاگرام و تلویزیون دیدیم خیلی به ما اثرنمیکند . ما باید یک چیزی را عینی ، بغل دستمان ببینیم که اینقدر عمیق بتواند تاثیر بگذارد . برگرد عقب ببین هرگز شاهد همچین بیماری یا سختیی در یک بچه ای که خیلی به آن وابسته بودی دیدی یا ندیدی ؟ تو عملا پیشینه این فکر و ترست را می آوری و شروع میکنی به نوشتن . ترس من تو چرا ایجاد شدی ؟ از کجا بلند شدی ؟ جایگاهش را و نقطه آغازش را بررسی میکنی و اینها را بنویس . لازم نیست جملات ادبی بکار ببری . کتاب که نمینویسی . ولی همه را بنویس . چون هر آنچه که تو می اندیشی وقتی به روی کاغذ می آید دیگر از تو بیرون می آید . قدیمها مادربزررگها به نوه یشان که خانه شوهر رفته بود و رویش زرد بودمیگفتند : مادر جان حرف بزن . میگفت : چیزی نیست . با حرف زدن خالی میشوی و وقتی خالی شدی آن وقت است که دیگر چیزی درون تو نیست . ولی اگر حرف نزنی همه چیز درون تو میماند . حالا من می میگویم : حرف نزن . چون ما نمیتوانیم برای مردم حرف بزنیم و به آنها اعتماد کنیم . من دارم به شما میگویم :آن را بنویس . تو شروع کن به نوشتن . از کجا شروع شد ؟ چرا ؟ و توچه سختیهایی را تحمل کردی ؟ شما یک چیزهایی را تحمل کردید آن صحنه ها را که دیدید، همه اینها را بنویسید، اینها می آید بیرون می شود قصه و داستان، اینها دیگر شما نیستید، وقتی می نویسید می شود قصه یک قصه ای که شما کتابش را از کتاب فروشی خریدید و یک روزی یک نویسنده ای نوشته، و هیچ وقت ماجرای آن قصه ماجرای زندگی شما نمی شود، اینها را بنویسید، الان در این شرایط خودتان را تعریف می کنید، یک نفر دیگری هستید و در مورد خودتان حرف می زنید که امروز را اینطور تصور کرده، خوب اگر اینطور باشد چه می شود؟ بنویسید، بچه ام اینجور می شود، و فجیع ترین حالات ممکن که می تواند بوجود بیاید و شما را بترساند را بنویسید، نهایتاً می میرد، بنویسید ولی این مردن و فجایع سخت می شود قصه شما دیگر زندگی شما نیست، بعد از آن خارج شوید و بروید کاری انجام دهید، آبی بخورید، میوه ای بخورید ریلکس، بعد قصه تان را برای خودتان بخوانید، اگر دلتان خواست برای آن فرد (خودتان) گریه هم بکنید، ولی آخر سر قصه تان را مثل بادکنک که می ترکانیم و بعد می بینیم همه اش ریز شد ریخت، قصه تان را پاره کنید، قصه خوبی نبود ریز ریز کنید، من توصیه می کنم به آب بدهید برود، البته به دستشویی نیندازید، به آب روان رسیدید بدهید روی آب رقص این تکه پاره ها را که روی هوا می روند و بر روی آب می نشیند و آب آنها را می برد آنچه که در وجود شما بود با خودش می برد، بارها اتفاق می افتد، با یکبار نوشتن کار درست نمیشود، غلظتش کم می شود، چون بعضی از ترسها خیلی غلیظ هستند، با یک بادکنک ترکاندن کار حل نمیشود، شاید بارها باید بادکنکی را بیاورید و رویش بنویسید و بادش کنید و منتها نگذارید زیاد باد شود، مهم اینست با آن خشم و نگرانی می توانید جلوی باد شدنش را بگیرید؟ اگر بتوانید بگیرید خوبست، یک حدی که باد کردید بعد بترکانید، اما در نوشتن ابتدایی دارد و انتهایی، بنویسید و بعد پاره کنید، یکبار، دوبار، ده بار، ولی دهمین بار به یک نصفه صفحه هم نمی رسد و به دو خط و یک خط هم نمی رسد بعد تمام می شود، من میدانم که به سادگی مثل خسیسهایی که پولهایشان را قایم می کنند شما ترسهایتان را قایم می کنید، یک جوری اجبار دارید که نگهشان دارید، دوست نمی دارید که یک دفعه بدهید برود، این هم باز وقتی این ترسها را حسابشان را رسیدید بعد آخر سر می آییم روی این نکته، چرا شما ترسهایتان را اینجور قایم می کنید؟ و حفظشان میکند و نمی خواهد از دستشان بدهد، این ریشه در یک جایی دارد، بعد به این می رسیم، اول این تمرین را انجام بدهید به یک جایی برسد.
نفر دوم: شاید من در زمان بچگیم یک بچه ای را دیده باشم، الان آمد جلوی چشمم که من دیدم و یادم نبود که دیدم و او فوت کرده و تا الان نفهمیده بودم که به خاطر او باید چنین مسئله ای باشد، اینکه شما گفتید من ترسهایم را نگه می دارم به خاطر اینکه من در همه این سالها که شما توصیه به نوشتن داشتید، ننوشتم، حتی وقتی هم که درخواست می کردید بنویسید و به من بدهید باز هم نمی نوشتم چون از ثبت خاطره کردن و نوشتن بخصوص برای کسی نوشتن که آن را بخواند هراس دارم و دوست ندارم.
استاد: خود این ریشه دارد، اگر شما بخواهید خودتان را پیدا کنید، ببینید وقتی شما از اینجا شروع می کنید پله پله می روید، این پله را حذف می کنید پله بعدی خودنمایی می کند، وقتی آن را حذف کردید بعدی خود نمایی می کند، که چرا اصلاً نمی خواهد که ثبت خاطره کند؟ و چرا اصلاً می ترسد که کس دیگری این را بخواند، ما الان در آن بخش با شما کاری نداریم، ما اینجا کار داریم بنویسید خودتان بخوانید و خودتان هم پاره کنید، چون شما برای خودتان قصه هایتان را می نویسید، من شاید اگر بخواهم بگویم معادل شاید هزار برگه شاید خیلی بیشتر از این از وقتی که سوادخواندن نوشتن پیدا کردم، نوشتم و پاره کردم، به مغازه بقال محل می رفتم خرید کنم، یک شکلی داشت می ترسیدم، به هیچ کس هم نمی گفتم، مادرم می گفت برو این را بخر می گفتم چشم، می رفتم می خریدم، ولی خوب ترس بود دیگر، می نوشتم قصه من و آقای فلانی، نه تحت این عنوان، با زبان بچگانه خودم، اینقدر این کار را کردم، آقای فلانی شد برای من آقای محترم، درست است بزرگتر که شدم مادرم نگذاشت دیگر بروم خرید، واقعیت اینست که آن ترس می ماند و در این سن و سال هم می خواستم بروم خرید کنم اگر آقایی شبیه او بود می ترسیدم و جرأت نمی کردم بروم داخل، ولی تمام شد، قصه من با آن آقا تمام شد، مشابه این زیاد دارم، من همیشه نوشتم، و از نوشتن بالاترین سود را بردم، به هیچ کس هم ندادم بخواند، امتحان کنید، همه تان امتحان کنید، بعد یک جاهایی یک بغض های فرو خورده دارید که وقت نوشتن می ترکد، بعد هر کاری می کنید نمی توانید جلوی آنرا بگیرید، ولی چه کِیفی دارد رودخانه ای که جاری میشود، چون آن رودخانه رودخانه سلامتی آدم است و در آن شنا می کند، امتحان کنید
صحبت از جمع: می خواستم بگویم که تمام ترسهایی که در وجود دوستمان هست در من هم هست، واقعاً اذیتم می کنند، اما خوشحالم از اینکه این مسئله امروز اینجا مطرح شد و تشکر می کنم از همه دوستان، امروز قلبم آرامش پیدا کرد، امیدوارم که بتوانم این راهکارها را انجام بدهم.
استاد: چیزی را که اینجا می شنوید قیمت دارد، نرخ دارد، مجانی نیست، از اینجا که می روید هرچه را که با خودتان بردید اگر به آن عمل کنید قیمتش را دادید، نرخش را پرداخت کردید، چون شما عزمتان را راسخ کردید و شروع کردید به حرکت کردن، برای همین هم اینجا نشسته اید،
صحبت از دوستان: در مورد از دست دادن عزیزان، این ترس قبل از عروسی ام برای من خیلی بیشتر شد بحث ازدواجم که پیش آمد با خودم میگفتم نکند پدرم سر عقدم نباشد نکند جهیزیه ام را بدون مادرم بخرم همه ی این ترس ها با من بود ولی من به خدا خیلی اعتقاد دارم و قانون انرژی و تلقین و ... با خودم اینطوری آن را حل کردم که من باور دارم دعای آخر شب خیلی قشنگ گوش داده می شود و برآورده می شود هرشب قبل از خواب خدا را شکر می کردم بابت سلامتی امروزی که گذشت هم خودم هم خانواده و عزیزان و هم اینکه از خدا می خواستم که خدایا تو مراسمم باشند بعد گذشت گفتم خدایا تو مراسم خواهرم باشند بعد میگفتم خدایا انقدر باشند که بچه های ما به دنیا بیایند چون پدر و مادرم آدم های خیلی بهتری نسبت به ما هستند بچه هایمان تربیت اینها را داشته باشند خلق و خوی اینها را داشته باشند اینجوری از خدا زمان می خرم ولی کنارش همیشه خواستم عاقبت به خیر باشند و اگر قرار است یک روزی نباشند باهم نباشند ترجیح می دهم جفت شان را نداشته باشم تا اینکه یکی با ناراحتی باشد می دانم برایشان سخت است انقدر اینها را تقریبا هرشب برای خودم تکرار کردم که ایمان آوردم که این اتفاق به همین منوال که توی ذهن من هست می افتد ،در مورد سرطان، از صبح سرم درد می کرد به مادرم می گفتم نکند سرطان دارم ولی با اعضای بدنم خیلی حرف می زنم چون خیلی جواب گرفتم در مورد ترس و بیماری هم همینطور با خودم صحبت می کنم اینجوری آن ترس خیلی راحت تر از بین می رود خیلی برایم بهتر است .
استاد: به عبارت دیگر ترس هایت را مدیریت می کنی خیلی خوب است ولی من یک چیز را به شما بگویم و آن این است که تو برای خدا قد و اندازه و مدل و رنگ و... سراغ داری؟ نه نداری . خداوند را ما بی اندازه متصور هستیم یعنی اینکه در حیطه ی اندازه برای ما نیست خیلی فراتر از این صحبت هاست و وقتی شما با موجودیتی صحبت می کنی که فراتر از حد و اندازه ای هست که تو بتوانی به او بدهی پس خوب است که خواست هایت را هم تو حد و اندازه ندهی . من می خواهم تو را هدایت کنم به این سمت که خواست تو حاجت تو آن چیزیهایی که مطلوب توست ،تو برای آن حد و اندازه نگذار بگو دوست دارم که پدر و مادرم سالم زنده و سلامت و در نهایت عزت باشند، آیا با هم بروند؟ یکی نماند آن یکی برود؟ چون شما نمی توانی تقدیر آدمها را رقم بزنی تو این حیطه خواستت را ابراز نکن یا به عبارتی دیگر از گلیم خودت پایت را درازتر نکن همین قدر که بخواهی که آنها در حیطه ی قدرت خدا برای تو سالم باشند خوب باشند و زندگی خوبی داشته باشند کفایت می کند آنها هم آدمهایی هستند که بنده های خدا هستند و تقدیر خودشان را دارند ما نمی توانیم جلوی تقدیرشان را بگیریم یا تقدیرشان را عوض کنیم وقتی یادبگیریم خواسته هایمان را کاملا بسته بندی بکنیم آماده کنیم، در کوتاه ترین زمان می توانیم بیشترین خواسته ها را داشته باشیم چه زمانی خواسته های ما بسته بندی میشود؟ زمانی که خواسته های ما طول عرض ارتفاع کلفتی این، آن ... نداردقیمت نمی گیرد زمان نمی گیرد خواسته هایمان کاملا شسته رُفته و بدون ابعاد است آنموقع دیگر هرچیزی را بخواهی در کوتاه ترین زمان می گویی و مطمئن هستی به آن توجه می شود و این اطمینان قلبی سبب می شود که دیگر نترسی دعای آخر شب خیلی خوب است باز یک چیز دیگر بگویم شما گفتید که دعای آخر شب کارساز تر است خوب تر شنیده می شود علتش این است که ما آخر شب در سکون بیشتری هستیم اما خدا در تمامی لحظات به بهترین وجه میشنود هروقت احساس کردی که قلبت یک فضای خالی پیدا کرده عن قریب چیز دیگری توی آن می آید همان موقع دعا کن نگذار چیز دیگری بیاید توی آن بشیند.
صحبت از دوستان: یک مسأله ای که برای من جالب است این است که ما چه تصمیمی برای آن ترس می گیریم، همسرم به من پیشنهاد می دهد که صبح ها برویم بدویم من می گویم اگر یک فاصله ی کوتاه را بدوم نفسم میگیرد و نمی آیم ،یک دوستی دارد که 25 دور ، دور پارک را می دود برای من جالب بود که او تجربه اش را از دویدن داشت می گفت که اوایل یک فاصله ی خیلی کوتاه را هم نمی توانست بدود . دیدم من چون این فاصله ی کوتاه را نمی توانستم بدوم نشستم که من نمی توانم ولی او ننشست گفت حالا می روم الان 25 دور ، دور پارک را می دود یعنی اینکه شرایط چه چیزی هست واقعا معنی اش این نیست که این شرایط چه تبعاتی خواهد داشت، شرایط چیست؟ در این شرایط من چه تصمیمی می گیرم؟ تبعات خواهد آمد. برای من که آدمی سرشار از ترس هستم که وای اگر این اتفاق بیفتد چه می شود اگر آن اتفاق بیفتد چه میشود؟ یک جایی ایستادم که هم مادرم را و هم پدرم را از دست دادم هم چنان زندگی جریان دارد و هنوز پرنده ها می خوانند هیچ پرنده ای نمی آید بغل دست من جیک جیک غمگین بزند که الهی بمیرم مادرت نیست پدرت نیست ولی من خودم برای خودم این کارها را می کنم،واقعیت این است جهان بیرون همان شکلی که هست اتفاق می افتد این تصمیمی که من می گیرم مهم است، اینکه ما به جهان بیرون را معنی می دهیم یک حالی برای ما می آورد وگرنه از دست دادن پدر و مادر در طول تاریخ اتفاق افتاده و همه ی آدمها زنده مانده اند.
استاد: از دست دادن عزیزان همیشه بوده است و بعد از این هم خواهد بود حتی برای ما هم خواهد بود خیلی هم عجیب نیست اما این مهم است که تو چه چیزی را، چطوری می خواهی قبول کنی؟ تجربه ای را گفتی من دقیقا این را داشتم، تو این چند سال اخیر خیلی سخت راه رفتم مشکلاتم زیاد بوده خیلی مداوا کردم خیلی مسائل را حل و فصل کردم ولی هنوز هم کماکان خیلی مداوم در جایی بایستم حتما به مشکل برمی خورم پیاده می روم یک مقدار که می روم حتی یک دقیقه باید روی صندلی بنشینم و بعد دوباره پاشوم و ادامه بدهم این چیزی که تو گفتی من خودم تجربه داشتم امسال شاید از ده روز یا یک هفته به عید کسی را نداشتم تو خانه بیاید کارهایم را انجام بدهد، سفر رفتیم آنجا هم عملا مقداری سرویس دهی با من بود چون ناراحت بودم بچه ها بخواهند همه خانواده را سرویس بدهند در نتیجه علی رغم همه فشاری که به پایم می آمد بلند میشدم و حرکت میکردم و کماکان همان وضع برای من در خانه ادامه دارشد چون خانمی که برای کمک می آمدند نبودند بعد هم که آمدند بچه هایشان آبله مرغان گرفتند ماهم گفتیم نیاید حالا کار می کنم راه می روم ، پایم درد می کند؟ خوب درد بگیرد ، می ترسم این پاها نگذارد من تکان بخورم، بیخود می ترسی تو تکان بخور ، دردت می آید؟ دردت بیاید چه میشود؟ دردم می آید سِر میشود بی حس میشود فوری یک جایی می نشینم ولی باز بلند میشوم مثل دوست همسر تو شدم که یک فاصله ی کوتاه را نمی توانست بدود چون نفسش میگرفت الان 25 دور می دود من هم 25 دور را خیلی بیشتر توی خانه می زنم منتهی حتی اگر مجبور شوم می نشینم پا میشوم شبها که می خواهم بخوابم احساس می کنم تمام پاهایم را با تبر کوبیدند یکی با شلاق گوشت هایش را زده است یعنی انقدر درد می کند اما باز فردا صبح بلند میشوم زندگی ادامه پیدا می کند، می ترسم گه گُداری به خودم می گویم اگر مهره هایت دوباره جا به جا بشود آنوقت می خواهی چکار کنی؟ یک روز با خودم گفتم هروقت جابه جا شد دوباره یک فکری برایش می کنم یا همان کاری را می کنم که سری قبل کردم دوباره به اول پروسه برمیگردم شروع به انجام دادن می کنم بعد یک روز به خودم گفتم چند دفعه می خواهی این کار را بکنی؟ گفتم هرچند دفعه ای که عمر به من جا داد مفصل ها جا داد مهره ها جا داد یک جایی می رسی دیگر نمیشود می گویی بس است دیگر بشین خوب آنموقع هم میشینم من همیشه می گویم که مثل بز از کوه بالا می رفتم آنوقت الان تا سر کوچه می خواهم بروم حتما چهارپایه را با خودم می برم وسط کار می نشینم پا میشوم خیلی از این وضع متاسف هستم؟ اصلا اصلا، خیلی دلم می خواهد برگردم به سن تو که می توانستم بدوم ؟ اصلا مطلق دوست ندارم برگردم چون تجربیات این سنم را کرده ام ، برگردم چه چیزی را تجربه کنم؟ یک سری سختیها و ترس های جدید؟ نکند نکند نکند؟.آنوقت تازه بیایم به این سن دوباره این سن را تجربه کنم؟ اصلا ابدا. خیلی هم خوشحال هستم که الان تو این سن هستم خیلی هم خوشحال هستم تو همین شرایط جسمی دارم کار می کنم اصلا متاسف نیستم ، حتی متاسف نیستم زمانی که جوان بودم به خودم فکر نکردم یک دوره خیلی اینها را تاسف خوردم اینها جزء همان چیزهایی ست که قصه اش را نوشته ام قصه ی تاسف های من قصه ی حسرت های من قصه ی ترس های من، نوشتم پاره کردم می دانید چندتا سررسید پُر کردم پاره کردم؟ هنوز هم بعضی هایش لابه لای دفترهایم هست . برای همین هم امروز اصلا احساس تاسف نمی کنم به هیچ وجه و چقدر خوشم می آید که تو این سن هستم یک روزی عجله میکردم زودتر بروم می گفتم بس است حوصله داری؟ امروز دیگر آن عجله هم ندارم چون مطمئن هستم امروزی که زندگی کردم اگر به فردا برسم فردایش یک شکل دیگرست جذاب است. امسال عید خیلی گرفتاری داشتم خیلی نگرانی ذهنی داشتم ولی نگرانی هایم باعث نشد سبز شدن گلها را نبینم درخت ها را نبینم امسال یک جور دیگر درخت ها سبز شدند شاید هم هرسال همین جور بودند ولی من که ندیده بودم من امسال یک جور دیگه یک شکل دیگه آنها را دیدم می گوید یک چشمم اشک یک چشمم خنده، من اینجوری گذراندم اصلا هم متاسف نیستم خیلی هم خوشحال هستم . دیگر نترسی من از اینجا تا آنجا بروم چه میشود؟ می نشینی می گویی تو برو من بعدش می آیم نفس تازه می کنی دوباره می روی دوباره می روی .
صحبت از دوستان: خیلی برایم جالب است جمله های شما را که بعدا می خوانم خیلی برایم هیجان انگیزتر می شود یکی از جمله ها این بود که شما گفته بودید که تصاحب یعنی هر چیزی آن شکلی باشد که من می خواهم و این دقیقا مساوی است با از دست دادن. یعنی وقتی ما تلاش می کنیم که شرایط آن شکلی بشود که ما می خواهیم اتفاقا آن شکلی نمی شود و اتفاقا وقتی در جایگاه شاهد قرار می گیریم و می ایستیم و فقط اتفاق را نگاه می کنیم می رود سرجایش می ایستد همان شکلی که ما می خواهیم بشود شاید هم تو جایگاه شاهد ایستادیم آنقدر پذیرا شدیم همه چیزسرجایش می رود . چند وقت پیش یک پیامی را گوش میکردم که شما همیشه دلتان می خواهد یک چیزی همانطور که شما می خواهید اتفاق بیفتد ولی باور کنید جهان هستی خوبی شما را بهتر از شما می داند من این را باورش کردم و احساس کردم که راست می گوید اگر جهان هستی یک شعور بالاتری از من است خوب حتما همینطوراست بعد متوجه شدم من نسبت به خدا گارد دارم اگر می گفت خدا می داند می گفتم نه خدا نمی داند خدا می خواهد پدر من را دربیاورد او می خواهد بگوید تو آنجا آن کار بد را کردی و این هم نتیجه اش هست من را می خواهد مبتلا کند جدای از این من را می خواهد رشد دهد رشد هم می خواهد بدهد با چک و لگد رشد می دهد خوب با من راحت صحبت کن چرا امتحان و آزمایش بعد برایش دلیل و مدرک هم داشتم که توی کتاب خودش گفته است ما شما را مبتلا می کنیم ، متوجه شدم همه ی اینها داستان های ذهنی من است که اتفاق می افتد و من چقدر دلیل و مدرک محکم هم برایش می آورم یک کله سر قرآن می روم که خودش گفته است.شما از دوست حرف میزدید من نمی توانستم باور کنم مگر میشود آدم با خدا انقدر دوست بشود؟ من تعجب میکردم شما با خدا تعریف میکردید اینجوری حرف زدید اینجا جنس گفتگوهای که از شما میگرفتیم جریان است، ترس یک توقف است وقتی ترس آدم یک جایی می ایستد ولی وقتی ترس نیست جریان زندگی پیش می رود همه چیز خوب سرجایش اتفاق می افتد آدم سپاسگذار است ، اینکه شما می گویید که من بابت گذشته اصلا ناراحت نیستم این موهبت اینجوری بودن است اینکه آدم بیاید یک جایی بایستد که هر چی که پیش بیاید همان است و من این را می پذیرم و این بهترین است و من نمی خواهم برگردم عوضش کنم چون یکی از چالشها تو سنین بالا که با گذشته ام چه کرده ام برگردم درستش کنم.
استاد: یکی از کارهای جالب این است که پذیرش کن من از خودم با شما سهیم میشوم دارم احوالاتم را برای شما می گویم که شما ببینید که چقدر عجیب است یا نه چقدر ساده ست خیلی هم خوشایند است خیلی هم زیباست من نمی دانم برای خودم فوق العاده ست اصلا نگران نیستم شما چه فکری می کنید فقط مهم این است آن چیزی که طی کردم را می گویم ، وقتی برمی گردم پشت سرم را نگاه می کنم از سالیان دور تا حالا خیلی از افعال غلط است اوایل عصبانی بودم به خودم بدو بیراه می گفتم به اونهایی هم که باعث شده بودند من این افعال غلط را انجام بدهم بد و بیراه می گفتم به مرور دیدم که غلط است که غلط است دیگر الان که نمی توانی برگردی با پاک کن پاکش کنی می توانی؟ نمی توانی، پذیرشش کن که غلط انجام دادی همین این مال گذشته. برای آینده هم حداکثرش این است که خیلی خوبی تصمیم بگیر که دیگر آن کار را نمی کنی . خوب الان چکار کنم؟ الان زندگی می کنم تو همین لحظه ای که دارم زندگی می کنم.غصه دارم؟ خوب گریه می کنم، خوشحالم؟ خوب می خندم، قرار است به کسی چیزی بگویم؟ خوب می گویم ، اصلا نمی خواهم حرف بزنم خوب حرف نمی زنم کسی دنبالم نکرده است کسی دنبال شما کرده است؟ کسی شما را وادار کرده؟ کسی برای شما چاقو کشیده شما باید اینجوری باشی آنجوری باشی؟ نکرده است . باز هم برمی گردم به راه کاری که اول دادم ، بنویسید نوشتن خیلی به شما کمک می کند خیلی زیاد خیلی زیاد. من با خودکار که کار می کنم دستم درد می گیرد وقتی زیاد می نویسم نرم ترین خودکارها دستم است ولی دستم به خاطر گردنم درد میگیرد به خاطر همین مجبور می شوم متوقف میشوم. گفتم صدای خودم را ضبط می کنم، هنوز موفق نشدم چون نباید حرف بزنم من باید بنویسم وقتی حرف می زنم بیرون از خودم نمی آید چون حرف می زنم گوش هایم دوباره می شنود برمی گردد داخل باز سرجایش برگشت اما وقتی می نویسم از من بیرون می آید چون بیرون میاید بعدا وقتی می خوانمش به عنوان یک شخص ثالث یک شخص بیرونی آن مطلب را می خوانم آنوقت از من بیرون است این خیلی ارزشمند است بنویسید، حتماً بنویسید، حالاتتان را بنویسید. خیلی هم مقید نکنید که طولانی بنویسید دو خط بنویس یا یک خط بنویس دو تا جمله بنویس. آنهایی که در نوشتن تنبل هستند جملات تذکری بنویسند تیتروار بدون شرح اضافه ولی بعداً یاد می گیرید که شرح هم بدهید.
صحبت از جمع: یک تجربه ای هست که از خودم می گویم : من بخاطر مشکل زانویی که دارم دو سال پیش همسرم تصمیم گرفت که برای اربعین کربلا برود من به بهانه ای که البته هم کاری برای من پیش آمده بود اما کار شاید خیلی جدی نبود چون حس کردم که آنها می خواهند راه بروند از نجف تا کربلا برای من غیر ممکن است که بتوانم این راه را بروم ترس از اینکه با آنها بروم و ممکن است که آنها را آزار بدهم، نرفتم. سال گذشته تصمیم گرفتم که می روم نهایت سوار ماشین می شوم و می روم بعد که حساب کردم در چهار روز هشتاد کیلومتر راه رفتم یعنی آدم اگر شروع کند مهم نیست که چه جوری می شود شروع کند خود به خود بسیاری از کارهایی که ما تصور می کنیم که نمی شود، انجام می شود حالا شاید آن جوری که ما می خواهیم نشود ولی بالاخره می شود حالا اگر قرار باشد بروم مشتاق تر می روم بدون ترس سال گذشته می روم .من در دوران اوایلی که ازدواج کرده بودیم یک شب داشتیم از خانه یکی اقوام می آمدیم یک تصادف بدی کردیم بگونه ای که ماشین به کناره جاده خورد و لاستیکش کنده شده و این جریان اثر خوبی روی من نداشت طوری شده بود که من سالها شب مسافرت نمی رفتم یعنی که آن اثر گذاشته بود من صبح تا شب مسافرت برویم اما شب نروم و بهانه می کردم که البته این هم بود که آدم در شب جایی را نمی بیند، تاریک محض است، همه جا تاریک است خُب صبح می رویم. بعد از مدتی گفتم که در زندگی گاهی پیش می آید جایی می خواهی بروی شرایطی پیش می آید این جریان یواش یواش جوری شد که دیدم شب هم زیبایی های خودش را دارد اشکالی هم نیست هر جا هم که خسته شدم استراحت می کنم حالا در شب خیلی از مواقع جایی می رویم همسرم به من کمک می کند خسته که می شوم می گویم خسته شدم و چشمم بیشتر از این اذیتم می کند. و چون تلاش کردم که با این مقابله کنم و اگر چیزی در این جریان پیش آمد من اعتقاد دارم که الخیرما فی وقع هر چیزی که پیش بیاید نتیجه طبیعی زندگی در این دنیا است یعنی ما هر جور که حرکت می کنیم نتیجه طبیعی آن است حالا اگر خسارتی دیدیم نتیجه طبیعی نوع زندگی ما است بنابر این، این خودش خیر است باعث می شود گاهی وقتها ما از یک مسیری برگردیم یا از یک مسیری تندتر برویم یا میسری را ادامه بدهیم همه اینها می تواند قطعاً برای ما درس باشد برای تکامل بیشتر و هیچ چیزی را از این نمی بینم که خدا مجازات و غیره فقط نتیجه طبیعی زندگی خودمان می دانم یعنی عملکرد ما است اگر تغذیه خوب نمی کنیم باید منتظر مریضی باشیم اگر در رفتارهای معنوی خوب حرکت نمی کنیم باید منتظر مشکلات روحی باشیم .این طبیعی است یعنی حرکتهای ما در این دنیا نتیجه هایی می دهد چون خداوند در عالم هستی قوانین گذاشته است می گوید أبَى اللّه ُ أن يُجرِيَ الأشياءَ إلاّ بِأسبابٍ ( خداوند ابا دارد از اين كه چيزها (امور) را جز از طريق اسباب فراهم آورد) همه چیز اسباب است پس هر چه که پیش می آید اولاً به اختیار من بوده که حالا باید آن را اصلاح کنم چون خداوند این اختیار را داده است پس قبل از اینکه خدای نکرده به خدا معترض بشوم یا بگذارم به اینکه تقصیر تو است این باعث می شود که خودم در کارهایم دقت کنم پس این هم علتی داشته فکر کنم علتش چه بوده که باید روی رفتار و کردارهایمان خود به خود اصلاح از این بشود منتظر از آنطرف نباید بشویم چون اگر از این طرف حرکت درست باشد از آنطرف جواب قطعی قطعی است.
استاد: اصلاً همین که ما بفهمیم یک چیزی را درست انجام می دهیم یا یک چیزی را غلط، این آن چیزی است که از آن سمت برای ما یعنی از جانب خداوند برای ما الهامش می آید مابقی آن انتخاب ما است ما باید انجام بدهیم اصلاً در این شکی نیست. تمام اما و اگرها تمام نکندها، می ترسم ها ، شاید ها همه اینها، این پاراوانها را دیدید می زنند صفحه های پاراوان برای جداکنندگی در سالنها مثلا گاهی می خواهند زنها را از مردها جدا کنند از این پاراوانها می زنند یا خیلی جاها از این پاراوانها استفاده می کنند. این نکندها، اما ها و اگر ها ، می ترسم ها ، شاید اینجوری بشود شاید آنجوری بشود هر کدام یک پاراوان است ولی یادتان باشد این پاراوان برای شما نیست این پاراوان جلوی شما است اگر بخواهی آنطرف پاراوان را ببینی فقط کافیه دستت را دراز کنی پاراوان را برداری اما اگر پاراوان را بچسبانی به خودت پس از مدتی جزء لاینفک تو می شود با تو همدم می شود، ماندن آن دیگر دائمی می شود وگرنه بیرون شما است.
صحبت از جمع: من ترس از پیر شدن دارم و اینکه از نظر جسمانی شرایطی داشته باشم که دیگران را به زحمت بیندازم برای همین می گویم ای کاش زودتر از این دنیا بروم و به آن روزها نرسم البته همه اش دعا می کنم خدایا من را عاقبت به خیر کن و در پیری وضعیتی داشته باشم که سربار کسی نباشم.
استاد: ترس از پیری به این دلیل است که امروز من خوشم نمی آید که به پیرها کمک کنم، منشاء ترس از پیری این است. من امروز دوست نمی دارم که دور و برم آدم پیر باشد و اسباب زحمت من باشد. اما من می گویم پیری خودش یک بحث از طول عمر است که خوب است من آن را تجربه کنم چون اگر تجربه اش نکنم محبورم در یک عالم دیگری با یک زمان طولانی تر تجربه اش کنم، خوب است تجربه اش کنم و چقدر خوب است که نگاه کنم و ببینم چون آنوقتی که من پیرم آقای فلانی می خواهد به من کمک کند، کمک کردن ایشان را که نگاه می کنم من را برمی گرداند به گذشته ام که زمانی که من این سن بودم به یک آدمی که در خانواده بود و سن او سن الآن من بود، من چه جوری کمک می کردم؟آن که می ترسد از اینکه پیر شود می ترسد از اینکه انعکاس آن چه که در جوانی داشته حالا در پیری به خودش برگردد، نترسید حتی اگر به شما برگردد خوب است که اینجا برگردد. در جهان دیگر با زمان طولانی تر برنگردد. بعد وقتی شما در شرایطی قرار می گیرید که یکی از شما کوچکتر و جوانتر می آید و به شما کمک می کند یک تجربه برای شما است و یک تجربه برای او این فرصت را نباید گرفت اکر من پیر نباشم کجا آن جوان می تواند پیر پیدا کند و به او کمک کند. یک پیر دیگر پس مسئولیت من چه می شود؟ پس من باید باشم و پیر هم بشوم تا یک جوان به من کمک کند. او تجربه اش را بردارد و من هم تجربه ام را. پس پیری ترسی ندارد.

نوشتن دیدگاه





تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید