منو

شنبه, 23 آذر 1398 - Sat 12 14 2019

A+ A A-

من را بشنوید

بسم الله الرحمن الرحیم

کاملا با صد درصد توجه تان با من همراه بشوید می گویم توجه توجه توجه عزیزان دوستان همسفران محض امتحان یک بارهم که شده من را بشنوید دقت می کنید؟ من را بشنوید . می گوید یعنی چه؟ چشمهای من که واضح ترین عضو در ارتباط با دیگران است با شما حرف می زند چرا هنوز وقتی نگاهتان می کنم از چشم های من حرفم را نمی گیرید؟ چرا منتظر هستید بشنوید؟ چشم های من با شما حرف می زند یک ثانیه صبر می کنم شما را نگاه می کنم چشم های من با شما حرف می زند زبانم حرف های قلبم و عقلم را برای شما بازگو می کند امواجی از کل جسم من در حال خروج است بعضی ها حتی این امواج را می بینند این امواجی هم که از جسمم خارج میشود بازهم حرف هایی برای گفتن دارد این همه حرف برای شما دارم من را بشنوید مطمئن باشید هیچ آدمی در یک لحظه ی واحد نمی تواند یکسان حرف های دو تا واحد آدمی را با هم بشنود و از هر دو در همان لحظه درک مساوی داشته باشد و این درک مساوی را توی حافظه اش به طور مساوی ذخیره سازی کند امکان ندارد .حالا می پرسید نفر اول معمولا فرد مقابل است من هم که جلوی شما هستم من نفر اول این گفتگو هستم نفر دوم چه کسی است؟ نفر دوم حرف های ذهن و درون خود شماست هیچکس نمی تواند در زمان واحد حرف های مخاطب پیش رو ، من ، و کلام ذهن ودرون خودش را تواما و مساوی با هم با یک صدا بشنود امکان ندارد تو من را بشنوی صدای درونت هم همینجوری بشنوی بعد در همان لحظه درکش کنی در همان لحظه هم در حافظه ات ثبتش کنی. یادتان است هفته ی پیش یکی از دوستان می گفت من اینجا حرف ها را میشنوم حداکثر تا فردا شب یادم هست و بعد از آن میپرد علتش چیست؟ همین است هم من را میشنود هم خودش را . در ابتدای کلام این مطلب را پیش خودتان زیر و رو کنید من سکوت می کنم چون می خواهم بعدا از شما سؤال کنم حرفی را که زدم پیش خودتان زیر و رو کنید تا اینجا من را شنیدید یا نصفی من بودم نصفی خودتان؟ بهش توجه بگذارید کامل کامل صدیق راستگو و درست کردار باشید یک دقیقه.
آنهایی که فکر می کنند من راست گفتم هم حرف من را شنیدند هم حرف ذهن خودشان را شنیدند دست خودشان را بلند کنند . آیا می خواهید که شنیدنتان را اصلاح کنید یا نه؟ راهکار این اصلاح را می خواهید؟ حتما؟ شک که ندارید؟ من را میشنوید یا خودتان را؟ آیا فکر می کنید می توانید خودتان از عهده ی این کار بربیایید؟
نفر اول: خیلی وقت ها این حالت برایم ایجاد میشود مثلا دارم تلفنی با شما صحبت می کنم اما تو مغزم هم دارم با یک چیز دیگر کلنجار می روم ،بعد کلافه میشوم چون نه حرف شما را درست متوجه میشوم نه آن چیزی که تفکر میکردم.
استاد: خوب است که کلافه میشوی چون حالا که کلافه شدی دنبال راه حل میگردی.
نفر دوم: چون تعهد صداقت گرفتید من می گویم ؛ واقعیت نمی دانم چه جوابی باید به شما بدهم؟ به چه جهت؟ به جهت اینکه همانطور که خودتان گفتید و من از شما شنیدم ؛ نمیشود هم زمان حضور کامل هم به شما داشته باشم هم به گفتگوی خودم و بعد به سؤال شما پاسخ مثبت بدهم، اصلا من نمی توانم برآورد کنم کجاها با شما هستم و کجا با خودم هستم پس جوابم جواب کامل صادقانه ای نخواهد بود .
استاد: درد من هم همین جاست چون شما هرگز حرف های من را تو این چند ساله همانگونه که گفتم نشنیدید هرگز نشنیدید و بعد خیلی جالب است قضاوت هم می کنید در حالی که هیچکدام من را نشنیدید.
نفر دوم: این فرآیند را خیلی باید کند کرد تا دیده شود.
استاد: بله ولی مهم این است که باید قبل از این به این درد پی میبردی اشکال اینجاست.
نفر سوم: الان این سوالی که شما فرمودید : من را بشنوید . در واقع یک اراده ای در شخص من ایجاد شد که جلوی خیالم را مسدود کنم و مانع بشوم که در واقع شنیدن ذاتی ومعنوی من و نه شنیدن فعل و انفعالی من بر شنیدن مادی من منطبق بشود و باعث بشود من شما رابشنوم . اما این همیشه امکان پذیر نیست . شما چون در واقع با یک آژیر خطر و یک اعلام قبلی آمدید و خواستید این اتفاق بیفتد اراده من بر این متکی شد که این اتفاق بیفتد . اما خیلی از اوقات دیگر که شما دارید صحبت میکنید و من در واقع اراده قلبی و درونیم را متمرکز نکردم که شما بشنوم این اتفاق نمی افتد .
استاد : میدانم . به همین دلیل هم گفتگو میکنیم .
نفر چهارم :من واقعا صادقانه اگر بخواهم بگویم 70 تا 80% با شما هستم . در کلاس خیلی کم ذهنم پراکنده میشود . ولی فکر میکنم خیلی از صحبتها را فراموش میکنم .
استاد : 20% امواج مداخله گر دارید .
ادامه صحبت : ذهنم اینطوری پراکنده میشود که مثلا : بروم این را به فلانی بگویم .
استاد : تمام شد . شما از فاز شنیدن من خارج میشوید .
ادامه صحبت : فقط یک آن . وگرنه بیشتر باشما هستم .
استاد : همیشه همین جور است . شما همان لحظه ای که از شنیدن من غافل میشوی برای اینکه اینجا جایگزین کنی که این را باید برای فلانی ببرم از همان یک هزارم ثانیه که غافل شدی پاره میشود . دوباره برمیگردی ولی به بعد از این پیوند میخوری . این فاصله فی مابین را نداری . مقداری که این وسط پاره شد را دیگر نداری . بعد از اینجا به بعد را دوباره داری و وقتی بازنگری میکنی این قسمت مفقود و گم شده به شما اجازه نمیدهد که این مورد که شنیدی یک چیز یکپارچه بشود . حالا شما میگویید 70 تا 80% . من به شما میگویم 20% حرفهای من را یک عده ای میشنوند و از آن به بعد پاره میشوند . شروع میکنند به تطبیق گفته های من به احوالات آدمهای مختلف ، موضوعات مختلف که در خودشان و اطرافیانشان هست و اینها را آنجا نشاندن و اینکه چه جوری اینها را بنشانند . این اتفاق که برایشان می افتد و وقتی برمیگردند من در پایان صحبتم هستم . آن قسمت انتهایی را کلید میکنند و نگه میدارند . بعد وقتی میخواهند مطالب و شنیده هایشان را ازمن را به جای دیگری منتقل کنند کاملا متفاوت است و این طبیعی است که خودشان بهره ای ندارند و دیگران هم از آنها بهره ای نمی برند . همین الان فی البداهه من بگویم : جلسه پیش من چه گفتم ؟ چرا یادت میرود ؟ چیزهایی که من میگویم و شما من را میشنوید دیگر فراموش نمیشود . از شما میخواهم تلفن دوستم را بگویید . شما میگویید و من تند تند شماره میگیرم . هیچوقت من این شماره را حفظ نخواهم کرد .اما وقتی که از شما شماره ای را که ندارم میگیرم و آن را کاملا میشنوم و زمانی که میخواهم شماره را بگیرم . شنیده ام را دوباره ظاهر میکنم . شنیده ام شماره ها را دوباره عین گفته شما را میگوید . چرا ؟ چون شما را شنیدم . آن موقع صدای شما را میشنیدم و همان را عینی اینجا منعکس میکردم .
نفر پنجم : ببخشید یک سوال مطرح میشود که فکر میکنم که خیلی اهمیت دارد و آن این است که این سو.الی که شما از دوستمان فرمودید که هفته پیش موضوع صحبت چه بود ؟
استاد : من نگفتم موضوع صحبت چه بود ؟ من گفتم دقت کنید من چه گفتم ؟ حالا میدانید منظورم چه بود ؟
ادامه صحبت : همین که شما میفرمایید . طی یک دورانی که ما خدمت شما درس میگیریم . آیا منظور این است که من مانند ضبط صوت آنچه که شما گفتید را بازگو کنم ؟ که آن قطعا امکانپذیر نیست . اما من در این جلسه چند تا نکته کلیدی گرفتم که این شد جزء وجود من . من فکر میکنم منظور دومی است .
استاد : اصلا من روی آن صحبت نمیکنم . من نگفتم جمله به جمله هر چه گفتم شما تکرار کنید . گفتم من چه گفتم ؟ وقتی دوستان آنچه را که من جلسه پیش گفتم شروع به بیان میکند قشنگ برایش جا می افتد که از 40 موردی که مطرح شده دوستمان حضورش چقدر موثر بوده ؟ که از 40 مورد فقط 5 مورد را میتواند بیان کند . چون 35 مورد دیگر را نشنیده . من میخواهم این بلا را سرتان بیاورم . من میخواهم فقط بدانید که شنیدن یک انتخاب است و انتخاب شما از حیطه اختیارتان است . شما در حیطه اختیارتان یک مقام بسیار بزرگ داشتید که میتوانستید انتخاب کنید و نکردید. نه در مورد من . من مسئله ندارم اصلا در جامعه این کار را نکردید ، به هیچ وجه و عدم موفقیتتان در روابطتان از همینجا ناشی میشود . چون شما آدمها را نمیشنوید . گوش میکنید و میروید و در گوش کردنتان هزاران هزاران هزاران قضاوت ودریافت غلط و اشتباه وجود دارد . چون اصلا نشنیدید طرف چه گفته .
نفر ششم : من فکر میکنم خیلی از اوقات ما آن شنونده فعال نیستیم . فقط واژه ها به گوشمان میخورد . من در مورد خودم صحبت میکنم . واقعیتی که هست این است که حتی در اصول یادگیری که شما سالها این تجربه درس دادن و درس گرفتن افراد را دارید . مدت زمان شنیدن یک مدتی است که 20 یا 30 دقیقه است بر اساس آنچه که در کتابها و متون مختلف است ولی نه 4-3 ساعت من که از 6 صبح سرکار هستم . یک کار سنگین آدمی که این مدلی است و می آید در محیطی که باید 4-3 ساعت بنشیند و بعد سیستم های یادگیری افراد متفاوت است . بعضی ها شنیداری ، بعضی دیداری و بعضی کلامی هستند . و بعضی همه اینها باهم هستند . ما در این 4-3 ساعت نه از جایمان بلند میشویم . نه حرکت میکنیم و نه مشارکت فعال دارم . باز خودم را میگویم . من فکر میکنم این انتظار از منِ نوعی واقع بینانه نیست که با این خستگی و این مدل تعامل بتوانم خیلی از چیزها را به خاطر بسپارم مگر اینکه قبل از اینکه از کلاس میروم نوشته هایی که هست یا مطالب موجود در سایت یک بار دیگر خوانده بشود و اگر راجع به آن اگر سوالی هست مطرح بشود و گفتگو بشود .
استاد : مسئله این است که شما سابقه تدریس دارید و فقط برای بچه ها هم تدریس ندارید بلکه برای بزرگسالان سابقه تدریس دارید و بهتر از هرکسی میدانید هرکلاسی برای خودش قوانینی دارد . برای خودش برنامه ریزی دارد . شما کلاس درستان تماما مطالب جدید نیست . 4-3تا مطلب جدید میدهید و بقیه زمان گفتگو روی این 4 مطلب است . ما اگر 10 ساعت هم اینجا باشیم هزارتا مطلب نمیدهیم . 5تا یا 10 تا میدهیم نه بیشتر . برای آن کسی که مخاطبش را میشنود دقیقا در آن 5 مطلب میماند . من خستگی را قبول دارم و با خستگیهای اینچنینی خیلی خوب آشنا هستم . ولی نمیتواند نکته ای باشد که ازآنچه که بخاطر کسب آن آمدیم عقب بمانیم . بحثی که اینجا مطرح میشود ممکن است 3 قسمت آن برای شما جذاب است .
ادامه صحبت : کافی است که آدم یک قسمت را از دست بدهد بعد کل آن را از دست میدهد .
استاد : بله قبول دارم ولی لااقل 3 قسمت آن را داشته باش . سه قسمت از هم جدا . ما اینجا بارها و بارها داشتیم . این را فقط برای کلاس مطرح نمیکنم . چون دقیقا در رابطه اجتماعی شما با دیگران مطرح است . زوجها باهم ، پدرو مادرها با بچه هایشان . بچه هایشان حرف میزنند پدر و مادرها اصلا نمیشنوند . چقدر جالب است بچه که میرود پدر و مادر فکر میکنند چه خوب شد رفت . اما او نمیداند که فرزندش میداند که او هیچ چیز از حرفهایش نفهمید . قشنگ تر بود همان اول به او میگفت که خیلی خسته هستم بگذار یک زمانی بگو که خسته نباشم . خواهر و برادرها ، دوستها و اقوام باهم . در محیطهای کاری کارمندها باهم . ما همدیگر را نمیشنویم چون به هم گوش نمیکنیم . اصلا به هم گوش نمیکنیم و چقدر ترسهایمان جالب است و چقدر در این حیطه نشنیدنمان است .. من 73 مورد ترس دوستان را نوشتم . ترس از نداشتن یک زندگی زناشویی موفق . ترس از اینکه یک انتخاب اشتباه داشته باشد . این ترس از کجا می آید ؟ یک زندگی زناشویی نا موفق زیربنایش همینجاست . حرف همدیگر را گوش نمیدهیم . محترمانه یک لباس شیک تنمان میکنیم میگوییم تمام قد در خدمت تو هستم . تو بگو من میشنوم و آخر سر یک کله به عنوان تایید تکان میدهیم که از سرمان بازش کنیم . غافل از اینکه این تایید این توقع را با خودش می آورد که خب پس چی شد ؟ تو که سر تکان دادی گفتی باشد . پس حالا چه شد ؟ شاگرد در مقابل استاد و برعکس . همه مان این کار را میکنیم . نمیشنویم . یک موردی که برایم نوشتند و خیلی جالب است اینکه من میترسم که از سوی خداوند طرد بشوم . ما چه وقتی از سوی یک جامعه طرد میشویم ؟ وقتی حرفهایشان را نمیشنویم و عمل هم نمیکنیم . تو میترسی که از سوی خداوند طرد بشوی . طرد یعنی اینکه تورا کنار بگذارند و نخواهند . چرا میترسی که همچین اتفاقی بیفتد ؟ چرا خدا به بنده ای که خودش خلق کرده بگوید : تو را نمیخواهم ؟ وقتی که تو حرفهایش را نمیشنوی . میگوید : من قرآن میخوانم . نماز هم میخوانم و روزه هم میگیرم . اما خیلی میترسم . خب پس دیگر از چه میترسی ؟ کسی که قرآن میخواند پس دیگر کلام خدا را میفهمد . خدا دارد حرف میزند او هم میفهمد . اما نه قرآن هم که دارد میخواند کلام خدا را گوش نمیدهد . اصلا خدا را نمیشنود . خدا یک ریز دارد حرف میزند . اصلا این را میدانید ؟ خدا لاینقطع حرف میزند . دیدید توی سوره بقره ایه در آیت الکرسی ، خدا را معرفی میکند . میگوید : خدا اصلا چرت نمیگیرد . چون آدم چرت بگیرد بالاخره از حرف زدن می افتد . خب پس چرا من و شما اینقدر خطاکارهستیم ؟ چون اصلا خدا را نمیشنویم . من میخواهم شما را ببرم به آن سمت که آن خدایی که دارد هر دقیقه باشما حرف میزند را بشنوی . اگر بشنوی دیگر هیچ کاری لازم نداری . بیاییم همه مان امروز یک تعهد برداریم . از امروز تا هفته بعد تلاش کنیم با مردم حرف نزنیم . خیلی سخت است اما بند دوم هم دارد مگر اینکه طرف مقابل را بشنوم نه خودم را . دوستمان در محیط کارش است کارگرش است یا همکارش یک بحث کاری را دارد گزارش میدهد . او حرف میزند . دوستمان میگوید : این دوباره چه خوابی برای من دیده ؟ من میدانم او یک مرضی دارد . میخواهد یک کاری انجام بدهد . فلانی او را تیر کرده فرستاده . حرف او تمام میشود و دوستمان هیچ چیز نفهمیده . بعد هم یک دستور غلط میدهد و میگوید : من کی گفتم ؟ تو رفتی خرابکاری کردی . من کی گفتم برو همچین کاری بکن ؟ اگر نمیخواهی گوش کنی به او بگو حرف نزند . یک هفته جالبی است آنقدر قشنگ است . یا گوش ندهید . به فرد مقابل بگویید : لطفا صحبت نکن . من اصلا آمادگی گوش کردن ندارم . صادق باشید . چقدر آدم ریاکاری کند ؟ حرف یارو را گوش میدهی ولی واقعا گوش نکردی . این بالاترین ریای ممکنه است . یک هفته ، امتحان کنید . ببینید چه می بینید ؟ نگران هیچ چیز نباشید . چون فقط ممکن است سرتان را خانم که رئیس هستند بکنند ؟ رئیس جرات همچین کارهایی را ندارد . چون مطمئن باشید جای دیگری هم شما کله اش را میکنید . ببین شما میروید سراغ رئیس . رئیس که سراغ شما نمی آید . اگر آمد بگویید : معذرت میخواهم . یک دقیقه به من فرصت بدهید . سرت را بینداز پایین و در غور خودت بگو : من قول دادم فقط او را گوش میکنم و به هیچ چیز دیگری گوش نمیدهم . تاثیرش را ببینید . شما مگر نمیخواهید یاد بگیرید ؟ مگر دنبال راهکار نمیگردید ؟ نکند فکر کردید من یک رمی و اسطرلابی ، چیزی آوردم می اندازم هوا و میگویم : این را بگو . تمام شد . نه از این خبرها نیست . نشنیدن سخن باعث خیانت است . من را بشنوید . قول دادید که من را بشنوید . پس چرا نمیشنوید ؟ آنوقت از من چه میخواهی ؟ من دیگرهیچ چیز نمیتوانم به توبدهم . چون تو از گردونه بیرون پریدی ، نیستی . کلام اگر بسته نشود و جای خودش نیفتد امکان ندارد تاثیر داشته باشد پس خواهش میکنم که به کلامی که امروز داده شد واقعا توجه کنید.

نوشتن دیدگاه





تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید