منو

دوشنبه, 27 آبان 1398 - Tue 11 19 2019

A+ A A-

احوالاتی در عرفات

بِسْمِ اللَّـهِ الرَّ‌حْمَـٰنِ الرَّ‌حِيمِ

قُلْ هُوَ اللَّـهُ أَحَدٌ ﴿١﴾ اللَّـهُ الصَّمَدُ ﴿٢﴾ لَمْ يَلِدْ وَلَمْ يُولَدْ ﴿٣﴾ وَلَمْ يَكُن لَّهُ كُفُوًا أَحَدٌ ﴿٤﴾
از سوره توحید غافل نشوید، از سوره توحید جدا نشوید، از سوره حمد هم جدا نشوید، سوره حمد و توحید آنچه را ارکان دین شما است بر شما تبلیغ می کند و اگر به آن بطور کامل باور بکنید و در قلبتان حک بشود در هیچ زمینه ای ارتکاب گناه نمی کنید و دنبال آن نمی روید پس بنابر این از این دو سوره جدا نشوید چنانکه فرمودند سه سوره توحید شبها قبل از خواب اگر تلاوت بشود می تواند برای شما به اندازه یک ختم قرآن حسنه نوشته بشود .
مطلبی را که نوشتم را برای شما می خوانم ،می خواهیم با هم یک جایی برویم، جای خوبی است. این چیزی را که دارم می نویسم به وقت عربستان شبی است که تا ساعت یک الی یک ونیم حجاج هنوز داشتند به صحرای عرفات می رفتند همه آنها عازم بودند، می روند و در صحرای عرفات بیتوته می کنند و شب را به مناجات و فردا را هم هستند تا ظهر و ظهر به بعد تا قبل از غروب آفتاب دعای عرفه می خوانند و اعمال به جا می آورند و بعد هم از عرفات بطور کامل خارج می شوند و عازم اول مشعر و بعد منا هستند می خواهیم یک چیزی بگوییم که شما را یک سفری ببرد.
شب از نیمه گذشته نمی دانم که درچه حالی هستم فقط حس می کردم که باید بروم خُب نیمه شب کجا بروم؟ جایی نیست!! در سکوت به رختخواب رفتم با ذکرهای زیادی که هیچکدام آنها به انتخاب من نبود به خواب رفتم من انتخاب نکردم که چه ذکری را بگویم هر چه که آمد بر زبان همان را جاری کردم به خواب رفتم، خوابی عمیق بسیار عمیق، یکباره خود را در سرزمین وسیعی دیدم که برای من آشنا بود آنجا صحرای عرفات بود با چادرهای بر افراشته بسیار زیاد و نورهایی نه خیلی پر نور، صداهایی همچون وز وز زنبور عسل از همه جا به گوش می رسید در همه جا آدمهایی در جمع های یک نفره، دو نفره، سه نفره، چند نفره با هم نشسته بودند و گفتگو می کردند خیلی زیبا بود وقتی چشم آنها را می نگریست خیلی زیبا بود. آرام شروع به حرکت نمودم از کنار تیرک چادری گذشتم جوانی کنار تیرک ایستاده بود سر به سوی آسمان داشت و من کنارش ایستادم تا حرفهای قلب او را بشنوم او می گفت: خدایا دوست می دارم امام زمانم را که می دانم در همین صحرا قرار دارد ببینم خیلی دوست می دارم اما وحشت و شرمندگی از اعمالم مرا از این دیدار می ترساند چه کنم؟ اشک از چشمم سرازیر شد و رفتم چقدر زیبا بود که برای من محدودیت زبان وجود نداشت از هر زبانی علیرغم اینکه تفاوت آن را با زبان خودم می فهمیدم همه چیز را مثل یک همزبان درک می کردم انگلیسی می گفت ولی مثل اینکه فارسی با من حرف می زند، ترکی می گفت مثل اینکه فارسی با من صحبت می کند شاید هم خیلی بهتر می فهمیدم آنجا دانستم که در این دیار همه چیز با قلب گفته و شنیده می شود و همه قلبها دارای یک زبان هستند. زنها و مردهای بسیاری را دیدم بعضی ها به شدت غمگین از گذشته های خودشان بودند بعضی ها سخت ترسیده از اینکه پرده حجاب اعمالشان کنار برود و همگان ببینند بعضی ها دلشان را به دعاهایی که می خواندند خوش کرده بودند که حتما این دعاها سبب بخشش گناهانشان می شود، عده ای قرآن تلاوت می کردند و اشک مثل سیلاب از چشمانشان می ریخت کنار یکی از آنها ایستادم به ندای قلب او گوش کردم او می گفت: خدایا چقدر کلامت ساده و شیرین است و من همه ی عمرم نفهمیدم ، تلاوت آیاتت را از دست دادم ، او نمی دانست که عرفات یعنی رسیدن به معرفتی که همه ی عمر هر انسانی به دنبال آن می گردد و آنجا مهر و امضاء میشود ؛ چقدر زیبا بود فهمیدن ، چقدر زیبا بود فهمیدن ؛ یکی می گریست و می خندید هم گریه می کرد هم می خندید، یکی سر بر خاک صحرای عرفات گذاشته بود و یا رب یا رب می گفت ؛ نمی دانم شاید با هر یا رب از خدایش تقاضا می نمود که یکبار دیگر او را آموزش و پرورش بدهد ؛ من هم با هر کدام از آنها بسیار گریستم آرام آرام به سوی جبل الرحمة رفتم ؛ برای خودم برای خانواده ام برای دوستانم معرفتی تقاضا کردم که در وقت ظهور مولا هیچکدام مان شرمنده نباشیم ؛ می شود بیمار بود لَنگ بود شَل بود کور ، ناشنوا ،پیر ، از کار افتاده یا هر شکل دیگری باشی و خدمت مولایت برسی ولی بی معرفت هرگز به این افتخار نائل نخواهد شد. یکباره همینطور که جلو میرفتم صداهای خیلی عجیبی شنیدم سرم را بلند کردم در کمال تعجب دیدم در دامنه ی کوه ،سیل عظیمی از گوسفندها قرار دارد پر از گوسفند همه یک اندازه اما خیلی تمیز انگار همه را با لیف و صابون شسته بودند همه با هم بع بع می کردند اما جالب بودگوسفندها رنگ های عجیب و جالبی داشتند مثلا یک دست سیاه بودند یک دست سفید بودند یک دست قهوه ای بودند بدون یک لکه رنگ دیگر ، یک دست زرد شادی بخش بودند یا مخلوطی از دو رنگ بودند حتی بعضی هایشان یک دست خاکستری بودند با تعجب به آنها نگاه می کردم و به دنبال علت حضورشان در آن نقطه می گشتم ؛ راهنمایم که تا این لحظه در سکوت بود به حرف آمد گفت : اینها قربانی هایی از جانب پروردگار برای بندگانی است که امشب و فردا در این سرزمین به معرفت می رسند آنها فقط کسانی هستند که در این ساعات خود را می کاوند همه ی نقاط متعفن و سیاه را از خود جدا می سازند ؛ گرچه که این زشتی ها از آنها کاملا دور نمیشود و آنها را همراهی می کند اما دیگر در درونشان نیستند تا به وادی منا وارد شوند آنوقت است که هر کدام از آنها را با سنگی از خود دور می کنند و به پاس این توفیق باید قربانی بدهند و خدایشان بندگانی را که پذیرفته است هم چون ابراهیم که قربانی فرزندش اسماعیل را پذیرفت و در ازای آن قوچی برای قربانی فرستاد؛ برای اینها هم قربانی شان را خود فرستاده است ؛ می بینی که همه یک اندازه و پاکیزه هستند ؛ گفتم آری ولی چرا رنگ های آنها متفاوت است؟ در نزد پروردگار یکسان نمودن رنگ ها کاری نیست پس چرا؟ایشان فرمود : همانطور که هر آدمی سیاهی از بخش وجودش کنده شده و در آدمها این سیاهی ها یکسان نیست مثلا ؛ آدمی گناه در مالش، دیگری در زبانش ، آن یکی در اعتقاداتش و شخصی در ذهنیاتش و و و ... وجود داشته و به توفیقی از جانب حضرت حق و حمایت مولایش توانسته است آن را ببیند شاید هم اولین بار است که متوجه گناهش گشته است و چنان از خود بیخود شده است که حتی حاضر شده است بمیرد ولی دیگر همراهی این گناه یا خطا را با خود نداشته باشد ؛ همان لحظه سند بخشایش او امضاگشته است پس باید قربانی دهد و قربانی اش به امر الهی آماده شده است رنگ ها به نوع گناهان آدمها مربوط است شما نمی دانید آنچه قربانی اش را خداوند اهدا کند چه سعادتی تا پایان عمر دنیایی اش به همراه خود خواهد داشت من اشک میریختم و میگفتم چرا من را در سالی که به حج تمتع مشرف شدم آگاه نفرمود تا من هم بتوانم قربانی اهدایی حضرت حق را داشته باشم بر سر و روی خویش می کوبیدم و میگریستم ؛ ایشان دگر باره فرمودند: اشتباه نکنید این اتفاق هر ساله می افتد در زمان حج شما هم بوده است ولی اینکه شما قربانی داشته اید یا خیر کسی نمی داند؛ پرسیدم چطور بفهمم ایشان فرمود : آیا توانستی نور خانه ی خدا را که به شما عطا فرمودند یک سال حفظ کنی؟ و پس از آن دیگر همیشه با خود داشته باشی؟ گفتم از کجا بدانم نورم را همراهم دارم ؟ ایشان فرمود : اگر بزرگترین همدم و مونس و یار شفیقت در همه ی این سالها حضرت دوست بوده و بیشترین گفتگویت با رب العالمین است بدان که بواسطه ی همان نور است که شما را همراهی می نماید. آنچه را که بر من گذشت بر شما گفتم .
امروز دعای عرفه می خوانید امشب مشعر بروید سنگ جمع کنید و فردا سیاهی را که از شما جدا شده است سنگ بکوبید و قربانی بدهید. قربانی هایی که اینجا می پردازیم دو جور است بخشی را با پول ؛من آنچه را که آماده است و بچه هایی که همراه ما می دوند و حرکت می کنند کوتاهی نمی کنیم اما یک بخش عظیمی قربانی ها با شماست برای هر چیزی که فکر می کنید زشت و نا زیباست و خدا نمی پسندد می خواهید چکار کنید؟ پول بدهید؟ نه انفاق کنید؟ نه جهیزیه بدهید؟ نه هزارتا کار هم بکنید فایده ندارد بالاترین قربانی که می دهی این است که از خودت جدایش کنی همان را قربانی کن همان را سر ببر؛ اگر به غیبت کردن عادت داری عهد کن که دیگر غیبت نمی کنم عشق غیبت کردن را در خودت قربانی کن، اگر حسد می کنی عشق به اینکه حسادت کنی را در خودت قربانی کن؛ خواهد بود ازبین نمی رود و دلی دیگر در چنگ مهار شما خواهد بود اجازه ی جولان پیدا نمی کند ؛ این بود آن چیزی که می خواستم به دست شماهم برسانم باشد که در دعای عرف راه گشای امروز شما باشد.

نوشتن دیدگاه





تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید