منو

دوشنبه, 27 آبان 1398 - Tue 11 19 2019

A+ A A-

یک سوال چالش برانگیز

بسم الله الرحمن الرحیم

امروز میخواهم کلاس را با یک پرسش شروع کنم ، همان جوابی را که در آن لحظه حس میکنید همان را بگویید . آدمها دو دسته هستند . یک دسته دوست میدارند که مورد توجه دیگران باشند . یعنی آدمهای دیگر آنها را دوست بدارند و بپسندند ، از آنها خوششان بیاید . یک دسته دیگر آدمهایی هستند که دوست دارند دوست داشته باشند . یعنی دوست دارند این را دوست داشته باشند او راهم دوست داشته باشند آن یکی را هم دوست داشته باشند . ولی توجه داشته باشید نه اینکه دوست داشته باشند برای اینکه مورد توجه مردم باشند . فقط دوست داشته باشند . حالا از شما میپرسیم جزو کدام دسته هستید ؟
سوالی را که مطرح کردم از آن مباحثی است که آدمها همه شان با آن درگیرهستند و خیلی جالب است اگر از این چالش سرسلامت بیرون بیاورید یک قدم بسیار موثر برای خودشناسی برداشتید . ما خودمان را نمیشناسیم به دلیل اینکه خواسته هایمان را هم نمیشناسیم . ما خواسته هایمان رنگ وارنگ میشود با توجه به موقعیتها و جایگاهایی که درآن قرار میگیریم . و این خیلی بد است . نتیجتا هیچوقت نمیتوانیم یک زیر بنای صحیح و یکسان را در خودمان داشته باشیم . حالا در این زیر بنا ممکن است یک دیواره یک ذره لق بخورد . عیب ندارد آدم درستش میکند . ولی وقتی زیر بنا ، زیربنای محکم و درستی نیست هیچ روبنایی را نمیشود روی آن برقرار کرد و بالا آمد . اینکه ما دوست داشته باشیم همیشه مورد توجه دیگران باشیم اصلا چیز بدی و حرکتی بدی نیست . همه دوست میدارند که دیگران آنها را تایید کنند ، دوست بدارند به آنها توجه کنند و الی آخر . اما یک چیزی خیلی مهم است . اولویت شما چیست ؟ اولویت شما این است که به هر قیمتی دیگران شما را دوست بدارند ، شما رابپسندند یا تایید بکنند ؟ اگراین اولویتتان باشد اشکال دارد . چون شما برای رسیدن به این نقطه دست به هر عملی میزنید . لازم باشد یک دروغ مصلحت آمیز میگویید . لازم باشد یک جاهایی یک کارهایی را میکنید یک آوانسهای بیخودی را میدهید ، یک چشم پوشی های بیخودی و بی مورد را درباره آدمهای دیگرمیکنید .. چون شما دیگر هویت واقعی پیدا نمیکنید . شما هویتی بوقلمون مانند خواهید داشت که بر اساس جا ، مکان و موقعیت رنگتان عوض میشود . این خیلی بداست . پس اینکه ما دوست داشته باشیم دیگران ما را دوست داشته باشند اصلا ایرادی ندارد ، خیلی هم خوب است . چون آنوقت تلاش میکنیم به گونه ای زندگی کنیم که اعمالمان ، رفتارمان و کارهایمان آنقدر متعادل باشد که آدمهای متعادل ما را دوست داشته باشند . مگر بداست ؟ شما را میبرد میگذارد در نقطه تعادل . اما در اینجا همه آدمها دیگر مد نظر نیستند . فقط انسانهای فرهیخته ، خوب ، درست و امانتدار مد نظر هستند که ما دوست میداریم ما را بخواهند ، این خوب است چون یک تعامل رفتاری بین ما و آدمهای درست است . یک نقطه تعادلی از آنها مشاهده میکنیم و نگاه میکنیم ببینیم ما چرا ازآنجا کم داریم ؟ آن کمبودمان را جبران میکنیم که ما هم در یک نقطه متعادل در مقابل اینها قرار بگیریم . آنوقت میتوانیم همدیگررا دوست بداریم . این خیلی خوب است . اما نه اینکه ما را دوست داشته باشند به هر قیمتی . مثلا ؟ در کنار آدمهای مذهبی قرار میگیریم . تسبیح دستمان میگیریم که فکر کنند ما خیلی مذهبی و مومن هستیم و مارا دوست بدارند . وقت نماز که میشود جلوتر از همه وضو گرفتیم و حاضر هستیم . سعی میکنیم صف اول نماز بایستیم . اما اگر در جمع مخالف مذهبیها قرار بگیریم . تسبیح هم که همراهمان باشد قایمش میکنیم . اگر تابع ذکر روزانه باشیم یواشکی با انگشتانمان میشماریم ولی بقیه نبینند . تسبیح دستمان نبینند و نفهمند که ما ذکر میکنیم . چرا ؟ چون دوست نمیدارند . آنوقت اگر بفهمند من ذکر میکنم خیلی خوششان نمی آید از من . این خیلی بد است . یک چیزی فراتر از نفاق است . بی هویتی است . هیچ ماهیتی وجود ندارد . ما دوست میداریم بقیه ما را دوست بدارند ، خیلی هم خوب چیزی است ولی شرطها و شروطها . این دوست داشتن را با هر قیمیتی و دلیلی نمیخریم .
دسته دوم دوست دارند که دوست داشته باشند . این خیلی خصلت با ارزشی است . اما مراقب رگه ابلیس کنار آن باشید . چون رگه ابلیس خیلی نازک و سایه وار می آید میگوید : همه را دوست داشته باشی همه میفهمند تو چقدرمهربانی . آنوقت به تو توجه میکنند . این اصلا ارزش ندارد . شما اصلا خاصیت دوست داشتن ، محبت داشتن و عشق ورزیدن را ندارید . حتی به درد دسته اول هم دیگر نمیخورید . کلاهی گشادتر و خیلی زشت تر بر سر خودتان میگذارید . دوست داشتن قید وشرط ندارد . باید آدمها خوب باشند که ما دوستشان بداریم ؟این را نداریم . دوستمان به من یک حرفی زده و یک کاری کرده و از دست او دلخورهستم . اگر این دلخوری برطرف شود دوستش دارم؟ این درست نیست، من دوستش دارم ولی از دستش دلخورهستم و اوقاتم تلخ است . خیلی ها هستند که من از آنها اوقاتم تلخ است . یعنی اگر پای دادگاه عدل الهی برسد به خدا خواهم گفت : ببین چه کردند با من ؟ حقم را تو بستان ولی دوستشان دارم . و اصلا نمیتوانم دوقطره اشک در چشمانشان در صورت و روی گونه هایشان بنشانم . چه در پشت سرشان و چه در پیش رویشان . جلوی رویشان هم هیچ چیز نمیگویم ولی اگر اشکشان را ببینم جگرم میسوزد . ابراز هم نمیکنم تو با همه بلایی که سرم آوردی تو را دوست دارم . چون اگر ابراز کنم میشود همانی که گفتم . بگذار بقیه ببینند من اینهمه سختی و آزار کشیدم باز هم به این محبت میکنم و دوست دارم . آنوقت مردم میفهمند من چقدر با محبت هستم . این هم ریا است . بدرد نمیخورد . اصلا و ابدا ارزش ندارد .
صحبت از جمع : در کتاب سال ششم یک چیزی در همین مورد بود میخواهم در سه جمله به شما بگویم . برخی از آدمها همانند دارو هستند که ما حتما در زمان بیماری به آنها نیاز داریم تا خوب شویم . بعضی ها چون غذا هستند که ما بعضی اوقات به آن ها نیاز داریم . وبرخی از آدمها هم مثل بیماری هستند که ما اصلا به آنها نیاز نداریم و برای ما بدی می آورند و ما باید با آنها مقابله کنیم .
استاد : حالا من به شما یک چیز جالب بگویم . من حتی آدمهایی هم که مثل بیماری میمانند را دوستشان دارم . سراغشان نمیروم . مرض ندارم که بروم جلو ومریض بشوم ولی دوستشان دارم و حتما در خلوتم بدون اینکه کسی بداند دعایشان میکنم .
صحبت از جمع: از زمان جوانی ، خیلی دوست داشتم که همه من را دوست داشته باشند خیلی جاها به خاطر این نوع نگاه از بعضی از معیارها هم کوتاه می آمدم . تا اینکه یادم نیست جایی خواندم یا حدیثی است یادم نیست . این بود که کسی که این صفت را داشته باشد نهایتا به نفاق میرسد و منافق میشود و برای اینکه مجبور است خلاف آنچه در درونش هست بروز بدهد . اما پاسخی که در مورد گزینه دوم در ذهنم هست این است که دوست داشتن برای خدا و نه برای بشر و دوست داشتن مخلوق خدا و نه انسان . من گربه رادوست دارم . باید دوست داشته باشم اگر خدا را قبول دارم این مخلوق خداست . حتی درو دیوار را هم باید دوست داشته باشم چون مخلوق خداوند هستند در واقع دوست داشتن دیگران به این دلیل که مخلوق خدای من هستند.
صحبت از جمع: دوست داشتن از آن فرآیند هایی ست که فارغ از باید و نباید هست، اتفاقاً درست آنجایی که ما فکر می کنیم مثلاً من باید دیگران را دوست داشته باشم یا دیگران مرا دوست داشته باشند.
استاد: همان نقطه ای که دوست داشتن می پرد، اصلاً دیگر وجود ندارد، می خواستم به همین نقطه برسیم.
ادامه صحبت از جمع: یک دلیل خیلی جالب دارد، لفظ ، شما را وارد یک سوداگری می کند و نهایتاً منجر به این می شود که شما دوست داشتن را (چه شما دیگران را دوست داشته باشید چه دیگران شما را دوست داشته باشند) این فرآیند را به امری غیر از دوست داشتن تبدیل می کند، موضوع اینست که به نظر من نقطه اوجش آن جایی ست که ما آدمهایی را می توانیم دوست داشته باشیم یا دوست نداشته باشیم فارغ از اینکه شاید در نهایت در آن نقطه قرار بگیرید این چیزی ست که اتفاق می افتد وقتی شما در نقطه اوج قرار می گیرید ناخودآگاه دوست داشتن تان فراگیر می شود، انتخابی و گزینشی نیست، ولی اینکه من الان به طمع ایستادن در آن نقطه که دوست داشتنم فراگیر شود بگویم من باید مخلوقات را بپذیرم و یا من باید بخاطر خشنودی خدا دیگران را دوست داشته باشم،الان نگاه می کنم می بینم در گذشته چقدر از دوست داشتن هایم در سودای کسب دوست داشتن بوده، اینکه من خیلی از آدمها را دوست داشتم، حمایتشان کردم، به آنها عشق دادم، انگیزه دادم، انتهایش را اگر نگاه کنیم یک جنسی از اینکه من نیاز داشتم همه مرا دوست داشته باشند، بنابراین امروز می توانم خیلی راحت گزینش کنم بگویم که صاحب خانه ام را دوست ندارم، بخاطر اینکه برای من دوست داشتن آدمها دوست داشتن نبوده، وقتیکه من کسی را دوست داشته باشم و او قرار باشد از من متنفر باشد چه معنی دارد می خواهم صد سال دوستش نداشته باشم، بنابراین یک جایی شاید لازم باشد این سؤال را از خودمان بپرسیم من چرا یک نفر را دوست دارم انتهایش برای من چیست؟ منفعتش برای من چیست؟ پاسخ به این سؤال برای من تعیین می کند که در کدام دسته قرار دارم؟
استاد:این سؤال امروز خودم را به فکر فرو برد که سؤالی را که می پرسم چه اتفاقی برای بقیه می افتد؟ یک جایی من تقریباً می توانم بگویم تسویه حساب کردم، من الان می دانم که از چه کسی عصبانیم ولی دوستش دارم درحالیکه شاید 4 یا 5 سال پیش بود عصبانی بودم و به خون او تشنه، منتها آن تقیدات و تعهدات دینی ام هیچ وقت اجازه نداد علیه او کاری بکنم، در حالیکه می توانستم بکنم و نکردم و چقدر خوشحالم که نکردم، اما الان می دانم طرف مقابلم چه کرده چقدر بد بوده، چقدر زشت بوده و چقدر ضربه به من زده ولی من دوستش دارم، اصلاً هم مهم نیست او بداند دوستش دارم یا خیر، شاید قبلاً تقلا می کردم که بداند من دوستش دارم بعد با خودم استدلال می کردم او اگر بداند من هنوز هم دوستش دارم چقدر عوض می شود، چقدر یک آدم دیگر می شود، ولی نمی شود چقدر آدمهایی را ما اینجور خواستیم عوضشان کنیم و هیچوقت عوض نشدند، چقدر آدمها را ما حمایت کردیم فکر کردیم که این کار خوبست و دوست داشتن دیگران است، و در عمل برای ما نماندند، چون نباید می ماندند، یک معامله بود، یک تجارت بود و در این تجارت ما شکست خوردیم او رفت دنبال زندگیش و ما شکست خورده ماندیم، اینهمه محبت کردم آخرش چه شد؟ به خودتان صد بار نگفتید هزار بار نگفتید؟به خاطر همین گفتم بیندازمتان در دست انداز که به آن فکر کنید، من نمی توانم چیزی به شما بدهم چون اگر قرار باشد یک کاری برای شما انجام دهم باید بیایم یکی یکی رابطه های زندگیتان را موشکافی کنم و بگویم این اینجور است، من به شما ابزارش را دادم، مثل یک آچار، خودتان هستید که باید باز کنید تمام پیچ های دوست داشتنتان را بعد آنوقت می فهمید که چقدر خطا کردید چقدر دوست نداشتید، و بالعکس فقط خودتان را دوست داشتید، در حالیکه فکر می کردید بقیه را دوست میدارید و محبت می کنید، اما فی الواقع دوست می داشتید بقیه را، محبت می کردید چون خودتان را خیلی دوست داشتید این اسمش محبت نیست، میدانید که محبت مچاله نمی شود؟ محبت در حوضچه نمی افتد؟ محبت یک جا نمی ایستد؟ محبت بگویم آب؟ شاید آب جایی گیر کند، هوا ست یک چیزیست که هیچ چیز جلودارش نیست وقتی راه افتاد دیگر راه افتاده، نمی توانید جلویش را بگیرید، بگوئید نه نمی خواهم بروی بمان پیش من تو مال منی، اصلاً به سمت او نرو، به سمت آن دیگری برو، نمی توانید اینکار را بکنید.
صحبت از جمع: سالهای قبل که دوست داشتم دوستم داشته باشند، خودخواهی بود جلب توجه بود، از الان من گفتم که دوست دارم دوست داشته باشم، چون احساس می کنم وقتیکه دوست دارم گذشت می کنم، وقتی دوست دارم ظلم نمی کنم، وقتی دوست دارم محبت می کنم و جاری ست، ، من گلی را می بینم خیلی خوشم می آید، مدتهای مدیدی محو تماشای این گل می شوم، من وسعت آسمان را دوست داشته باشم خودم وسیع شوم بعد از وسعت من یکی دیگر هم بهره ببرد، دوست دارم از الان به بعد به خودم بپردازم که چه چیزی با خودم می برم؟ احساس می کنم باید بیشتر دوست داشته باشم چون مهر جمع می کنم، وقتی دوست داشته باشم بازده آن به خودم برمی گردد.
استاد: من می خواهم یک چیز بهتر به شما بگویم حالا که در گردونه این افتاده اید که هرآنچه که انجام می دهید وسعت شما را بزرگ کند، این خیلی ایده خوبی ست، شما تا یک مرزی با این حالت می روید باز یک جایی می ایستید متوقف می شوید، خوب که چی؟ حالا من می گویم، دیروز با پسرم صحبت می کردم عکس یک زن و شوهرجوانی را که تازه هم عقد کرده اند را برای کاری به من نشان داد، من تا اینها را نگاه کردم دیدم خدایا اینقدر دلم می خواهد جفتشان را بغل کنم؟ من اصلاً ندیدمشان، من اصلاً نمی شناسمشان، بعد گفتم زشت است، بد است، بعد دوباره گفتم چرا زشت است؟ خوب دوستشان داشته باش، آنها اینجا نیستند که بدانند که تو فکر کنی حالا اینها می گویند زبان بازی می کند، تو در درون خودت دوست داشته باش، با خودم فکر کردم چرا دوستشان می دارم؟ من اینها را دوست می دارم که چه شود؟ بخاطر این دوست می دارم که بنده خدا هستند؟ چون برای من نفعی که ندارند که بگویم برای نفعشان می خواهم، گفتم برای این دوستشان می دارم که بنده خدا هستند؟ یک وقتی برای اینکه بنده خدا بودند دوستشان می داشتم عرش را سیر می کردم، اما الان می گویم چون فقط مخلوق خدایند دوست داشته باشم؟ کم است، پس بیشتر چه می خواهی؟ این یک سؤال خیلی قشنگ است، خودم با خودم گفتم، گفتم، گفتم، آخر به اینجا رسیدم خود دوست داشتن برای چه دوست داشتن است؟ من خود دوست داشتنم، چرایی وجود ندارد، مِلکِ وجودم وسیع شود؟ اندازه ای که من باید بشوم شد، مخلوق خدایند که من دوست داشته باشم که خدا دوست داشته باشد این هم شد، ثواب جمع کنم؟ این هم شد، اما هنوز بالاتر از آن هم هست، هنوز دستم به آنها نرسیده، از دیروز خیلی به آن فکر کردم، چون واقعاً زن و شوهری که اصلاً ندیدمشان، فقط به این نقطه رسیم من اصلاً خود دوست داشتنم، تجربه کردید؟ نکردید، تجربه کنید ببینید چه کِیفی دارد، دوست عزیز تو بشو خود دوست داشتن، رها کن خودت را از همه آنهایی که هنوز هم گَه گُداری انگشتانت را بهم فشار می دهی از دسشتشان، درست می گویم؟ از آنها خودت را خلاص کن، وقتی شکل دوست داشتن شوی یک چیز دیگری می شوی.
ادامه صحبت از جمع: مگر قرار نیست که خدایی بشویم؟ مگر خدا که اینهمه همه چیز را دارد و لطف دارد دلیلی وجود ندارد، قرار است ما به خدا برسیم .
استاد: یادتان است یک روزی به شما شکلی نشان دادم قله ای بود و من رفتم آن بالا گفتم اینجا نقطه عطف است می خواهم بپرم؟ دیدم چقدر حلقه به پایم است؟ بعد مرا برگرداندند دیدم هرچه چال کردم سرجایش است، خوب با اینهمه چال کرده نمی گذارند من بروم، می گویند تو زمین را خراب کردی چاله هایت را در بیاور، آنهایی را که قایم کردی در بیاور، آوردند مرا تا آن پائین، این پائین پوستم کنده شد، تا بتوانم این حلقه ها را دانه دانه باز کنم، دلم نمی خواهد برای شما به پایتان بماند، برسید نقطه عطف بعد ببینید حلقه به پایتان است، با مُخ می ایید پایین، با پایتان نمی آیید، مرا با پا آوردند، برای اینکه من ببینم برای شما شرح بدهم، ولی معلوم نیست شما را با پا بیاورند، با مُخ می آورند پایین، الان یواش یواش یک هیئت درست کردم، بیخودی آن هفته عصبانی نبودم، من زیر پرچم خانم حضرت زهرا یاد کردم نیت کردم، یا علی ابن موسی الرضا (ع) پرچم مادرت اینجاست من زیر این پرچم یاد کردم که این جماعت را می خواهم باهم برویم، من هم بدبخت مرامم، بدبخت خواسته هایم هستم ولی نمی توانم بدون شما بروم، گفتم باهم برویم، الان در دامنه ایستادیم می خواهیم باهم برویم اما اول جنسهایتان را عوض کنید بعد راه بیفتید، امروز جنسهایتان را تعیین کردم، جنستان باید دوست داشتن باشد، خیلی ساده، دوست داشتن بی اما و اگر بی باید و شاید، بی چون و چرا، دوست بدارید همه را.
صحبت از جمع: کاش فرصت بود که همه درک خودمان را از دوست داشتن بیان می کردیم بعد می دیدیم چقدر تفاوت پیدا می شود، این دوست داشتنها را به اشتراک بگذاریم به همراه مثال تا ببینیم برداشت ما از دوست داشتن چیست؟
استاد: حرفی ندارم ولی شما فرصت ندارید
صحبت از جمع: دوست داشتن برای دوست داشتن و دوست داشته شدن برای همه یک پیوست دارد، ما شاید دو سر یک محور نباشیم یک بخشی از یک محور باشیم، به قول دوستمان برای هر کسی یک مفهومی دارد، ولی اینکه آن چیزی که من گفتم دلیلش این بود که یک وقتی برایم خیلی مهم بود که آدمها دوستم داشته باشند، ولی احساس کردم که اگر این برایم واقعآً مهم است آن حسی که باید خودم به خودم بدهم را نمی دهم، این نقطه اتفاق افتاد که من بیایم بقیه را دوست داشته باشم دیدم نمی توانم بخاطر اینکه تا من نتوانم خودم را دوست داشته باشم با همه آن چیزهایی که هستم و نیستم که خدا هم همینطور بنده هایش را دوست دارد مگر خدا که اینقدر دوست دارد ما کاملیم که اینقدر دوست دارد، با همه آن چیزهایی ما هستیم و نیستم ما را دوست دارد، یکبار هم شما گفتید در دنیا فقط من هستم و خدا، هیچ کس دیگری نیست، آدمهای دیگر من های متفاوتند هر کداممان در یک نقطه ای ممکن است کامل باشیم و در نقطه ای کامل نباشیم، همه ما یکی هستیم ولی با نقاط ضعف و قوت متفاوت بر اساس زندگی که طی کردیم، به همین دلیل به این نقطه رسیدم که اگر ما داریم هر روز جوشن کبیر را می خوانیم آنهمه زیبایی اگر قرار است در من بعنوان ودیعه وجود داشته باشد چطور می شود آنرا دوست نداشت، به همین دلیلی از این نقطه فعلاً شروع کردم، شاید بنظر خودخواهانه باشد.
استاد: این نقطه خوبیست، اصلاً نقطه خودخواهانه ای نیست، تا وقتیکه خودت را دوست نداشته باشی اصلاً لایق دوست داشتن نیستی، حتی اگر بگویی مرا دوست داری به خودت دروغ می گویی پس تو اول باید خودت را دوست داشته باشی منتهی این دوست داشتن ها یک سقفی دارد یک جایگاهی دارد که اگر الان گفتگوی آخرم را میکردم شاید یکقدر زیادی شما را در این زمینه کمک میکرد که منتظر شدم به حرف های شما گوش کردم ، نه اصلا من به هیچ وجه در این خودخواهی نمی بینم .
صحبت از دوستان : به شدت همیشه دیده شدن برایم مهم بوده است تا اینکه اخیرا احساس کردم که این مثل یک اشتهای سیری ناپذیر است که آدم هرچه تلاش می کند باز می گوید او هم باید من را دوست داشته باشد ، آن یکی هم باید من را دوست داشته باشد و به محض اینکه این دیده شدن را نگرفتم دیدم خیلی حالم خراب میشود بخصوص از آدم هایی که برایم مهم هستند ، وقتی که این اتفاق افتاد متوجه شدم انگار من منتظر سر نخ دوست داشتن از سمت آدم های دیگر هستم یعنی انگار یک نفر من را دوست داشته باشد که یکدفعه یادم بیفتد یک حسی به نام دوست داشتن هست یعنی دوست داشتن او ، دوست داشتن من را به جریان می اندازد بعد فهمیدم که میشود یک قدم عقب تر بود یا بهتر است بگویم یک قدم جلوتر بود و این احساس عشق را من به عنوان صادر کننده اش حضور داشته باشم آنوقت دیگر هیچ فرقی نمی کند که چه کسی کنار من است من را می بیند نمی بیند ، آسیب پذیری من را خیلی کم می کند و در عین حال لذت من را بسیار زیاد می کند دنبال این هستم که به قول شما من خود دوست داشتن باشم ولی فعلا در حد یک تئوری و نظریه است .
استاد : خیلی عالی ست همین که به آن فکر کردی و فکرکردی که اصلا یک چیزی غیر از آنچه که تو اندیشه می کنی وجود دارد بسیار مسأله ی مهمی است آغازگر هر حرکت مثبتی است.
صحبت از دوستان : شما که صحبت می کردید برای من این سؤال پیش آمد که این خیلی چیز خوبی است چه جوری به آن برسیم ؟ وقتی اینها را ما با عقل بخواهیم برسیم ، مثلا ما دوست داشتن بشویم چون استادمان گفته است ، یک جورایی سوداگری است شاید آن چیزی که شما می خواهید نمی شود این فضا که شما می گویید فضای عقل و دانسته ای نیست و فضای قلب است؛ جلسات قبل هم در مورد حُب صحبت هایی کردیم ؛ فکر میکنم یک فضایی است که باید یک نفر بیاید دست ما را بگیرد توی آن بیاندازد یعنی پروردگار و اهل بیت یک چیزهایی خدا در وجود ما گذاشته است یا آنها عنایت می کنند آن جرقه زودتر می خورد، شاید دریچه ی خوبی است که ما را توی آن فضا ببرد و فکر میکنم توی آن فضا آن چیزی که شما می گویید بشود برای من که اینطوری شده است چون فکر می کنم استادم گفته است از فردا دوست داشتن بشوید ، این نمیشود.
استاد : نمی شود امکان ندارد باید آرام آرام فضای تان باز بشود ولی اگر هیچوقت نخواهید به آن فکر بکنید هیچ حرکتی آغاز نمیشود به همین دلیل بهتر است که حرکت مان را شروع کنیم .
ادامه ی صحبت: یک جمله ای توی زیارت جامعه ی کبیره هست خیلی جمله ی عمیقی است می فرماید ؛ «إِنْ ذُكِرَ الْخَيْرُ كُنْتُمْ أَوَّلَهُ وَ أَصْلَهُ وَ فَرْعَهُ وَ مَعْدِنَهُ وَ مَأْوَاهُ وَ مُنْتَهَاه»اگر از خوبی یاد شود، آغاز و ریشه و شاخه و سرچشمه و جایگاه نهایتش شمایید»
امام هادی علیه‌السلام فرمودند اگر بهترین‌ها ذکر شود، اول بهترین‌ها و اصل بهترین‌ها و فرع بهترین‌ها و محل اقامت بهترین‌ها و جایگاه بهترین‌ها و نهایت بهترین‌ها حضرات معصومین هستند. می گوید هر کجای دنیا کافر یهودی مسیحی بی دین هر کی هر جایی یک خیری را یاد کرد گفت بیاییم خوب بشویم بیاییم کمک کنیم بیاییم محبت کنیم ، شما اول آن و آخر آن هستید . در مورد این یک جمله میشود کتاب نوشت و بزرگان واقعا حرف زدند من فکر می کنم این برای همه ما می تواند یک راهگشا باشد
استاد: حتما همین جور است . یک اتفاقی که امسال افتاده است بخصوص در گفتگوهای اخیر اینها یک پیوستگی خیلی خاصی دارد تو تعلیمات جدید ما یک حرکت بسیار بسیار نوین است به آن توجه بکنید چون وقتش است وقت برخاستن است ؛ من دیگر ایستادم و این ایستادن را اگر حالا نکید شش ماه بعد دیگر نمی توانید سال بعد دیگر نمی توانی بعد دیگر کی می تونی ؟ من نمی دانم من اصلا نمی دانم شاید اصلا عمرم قد ندهد که باشم که ببینم بالاخره یک دوره ی دیگری هم اومد ؟ ما چه می دانیم ؟ الان می گوید بلند شو همین الان بلند شو بقیه اش را کار نداشته باش . من توصیه می کنم گفتگوهای این چند ماهه ی اخیر را واقعا مرور کنید برای خودتان هایلایت کنید نکات خیلی اساسی را با ماژیک بکشید از گفتگوهای تکراری جدا شوید و توی آنها برای خودتان جدا کنید ببینید چه اتفاقی می افتد خیلی وقت ندارید .
صحبت از دوستان : خیلی از بزرگان حضرت امام حسین (ع) را امکان حُب پروردگار دانستند یعنی گرفتن عشق پروردگار را از وجود مقدس حضرت ابا عبدالله دانستند خیلی مبحث جالبی است زهیر بن قین عثمانی مذهب بود و مسیرهایی را می رفت که از حضرت دور باشد و امام حسین (ع) کاری کرد که این آدم از جنس حُب بشود از جنس عشق بشود . در یک ملاقات چکار کرد که زهیر آیه آیه ی قرآن شد . روز عاشورا گفت جنگ نکنید پسر فاطمه (س) به پیروی اصلح تر است یا پسر مرجانه ؟ حضرت ابا عبدالله (ع) او را مقایسه می کند می گوید تو مثل مؤمن آل فرعون هستی یعنی انقدر دلسوز ، از جنس خود امام حسین (ع) شد اذان میشود می آید نماز به پا می کند جلوی تیر می ایستد سپر تیر میشود تیر میخورد بعد دوباره به میدان برمی گردد عاشقانه جهاد می کند و شهید می شود دعای امام حسین (ع) هم در وصف او زیباست ؛ امام می فرماید : ان شاءالله هیچ وقت از رحمت خدا دور نباشی دعا می کند آنطرف هم پیش خودش باشد ان شاء الله که بتوانیم به واسطه ی این عشق به واسطه حضرت حسین (ع) بیاییم به آن وادی که شما مدنظرتان است.
استاد : ان شاءالله . فکر می کنم الان باید تعهداتتان را برای خودتان مشخص کرده باشید یعنی فکر می کنم همه به آن فکر کردید، که چکار می خواهم بکنم ؟ می خواهم یک چیزی را بر دوش تان بیاندازم که تعهدتان را در سایه اش بتوانید انجام بدهید . یک پرسش جدید در همین رابطه مطرح می کنم محبوب کیست ؟ و به دنبالش اگر بخواهید محبوب باشید باید چی باشید ؟ اول ببینید محبوب چه کسی ست ؟ بیایید همه دسته جمعی تعهد برداریم یک دل و یک جا ببینیم که جنس دوست داشتن چیست ؟ تا من ندانم جنس یک چیزی جنس از چیست می توانم از آن بشوم ؟ نمی توانم بشوم . دوست داشتن را امتحان کنید خودتان را به زور وادار به دوست داشتن نکنید به درد نمی خورد به خودتان هم دروغ نگویید و بخاطر اینکه این جلسه گفتگو کردیم و باید همه را دوست داشته باشیم ، دوست نداشته باشید . به خدا مثل یک مردابی ست که روی آن را تماما شاخ و برگ و آت و آشغال گرفته است اگر آب زلال می خواهی باید اینها را با دستت پس بزنی ، این چیزهایی که روی آب زلال را گرفته است تا با دستت پس نزنی ؛ این چیزها چیست ؟ چرا دوست دارم ؟ دوست داشتنم بحث چیست ؟ معامله است ؟ تجارت است ؟ بحث این است که فکر کنند من خیلی آدم خوبی هستم ؟ و... اینها را باید به صورت ضایعات کنار بزنید اگر به صورت ضایعات کنار بزنید دستتان به آن آب زلال برسد آنوقت شما از جنس آن آب می شوید جنس زلال آن آب می شوید و اگر جنس زلال آب شدید دیگر لازم نیست که انتخاب بکنید که کدام یک باشید می توانید هر دو ی آنها باشید . یک خبر خوب برای آنهایی که دوست دارند مورد توجه بقیه باشند ، می تواننید هر دو باشید منتهی مهم این است که به اصل ماجرا دستتان برسد جنس را درک بکنید بعدا از آن جنس بشوید .
صحبت از دوستان : من خودم یک آدمی هستم خیلی محبت می کنم ولی وقتی آن محبت را از طرف مقابل نمی بینم توی خودم می روم .
استاد : پس تو محبت نمی کنی آن چیزی که تو به دیگران می دهی اسمش محبت نیست چون محبت چیزی نیست که وقتی تو آن را می بخشی یا از تو جاری می شود از آن طرف برگشت داشته باشد ، اگر فکر می کنی که باید برگشت داشته باشد چیزی که تو جاری کردی محبت نبوده است مهرطلبی بوده است گاهی اوقات ریا بوده است گاهی اوقات نقش بوده است یک نقش بوده ما بازی کردیم ما نقش های مختلفی توی زندگی مان بازی می کنیم ؛ من وقتی جراحی میکردم دکتر اتاق عمل می گفت شخصیت واقعی هرکس را اگر می خواهید بشناسید در زمانی که ریکاوری هست دارد به هوش می اید ؛ علائم حیاتی برگشته است دارد کامل میشود ولی آن جنبه عقلی حاکم نیست ؛ می گوید این حرف را نزن این کار را نکن این داد را نزن زشت است آبرویت می رود ؛ این حاکم نیست در نتیجه آدم ها خودشان را بروز می دهند
ادامه ی صحبت : من یک انیمیشنی از یک آدم روانشناسی دیدم که به اینها یک بادکنکی می داد بعد هرکسی اندزه ی خودش می داد بعد می گفت به اندازه محبت بکنید ، وقتی بادکنک را به یکی از اینها که از همه کوچکتر بود داد و بیشتر از حد او به او محبت کرده بود چون خیلی کوچک بود به هوا رفت ، می گفت به اندازه محبت بکنید من می خواهم از شما حد را بگیرم که چه اندازه تا کجا ؟
استاد : من به شما گفتم برو ببین محبوب کیست ؟ روی کلمه ی محبوب زوم کن یک هفته وقت داری فکر کن چیزهای مختلف اندیشه کن تا هفته ی بعد صحبت کنیم.
صحبت از دوستان : توی محرم پارسال شما گفته بودید که امام حسین حق من است این خیلی روی من تاثیر داشت بعد آن را عوض کردم گفتم امام حسین را دوست دارم بعد گفتم ما یک حکمتی است که تو این جهان آمدیم یک حکمتی هم هست که مخلوقات خدا جلوی ماست پس ما می توانیم به مخلوقات خدا چه اشیاء باشد چه انسان باشد بگوییم دوستت دارم ، من به لباسم گفتم دوستت دارم احساس کردم واقعا توی وجودم است حس خوبی به من دست داد.
استاد : می دانی من به لباسشویی ام همیشه می گویم دوستت دارم ؟ وقتی کار ماشین لباسشویی و ماشین ظرفشویی ام وقتی کارش تمام می شود اگر خودم لباس هایش را در بیاورم حتما یک دستی روی آن می کشم می گویم عزیزم دوستت دارم متشکرم آن هم به دوست داشتن من جواب می دهد چون من را اذیت نمی کند قشنگ کار می کند به اصطلاح یک دوست داشتن پایاپای است خیلی عالی است بله بگو دوستت دارم و این دوست داشتن را از هر چیز کوچکی می توانی جاری اش کنی
ادامه ی : من انگار گشایشی برایم ایجاد شد ؛ هر چه در فهم تو آید آن بود مفهوم تو
استاد : یادتان است هفته ی پیش این را گفتم ؟ گفتم روی این فکر بکنید ببینید اینها همه تکه هایی ست که گذاشتیم من چیزی از خودم ندارم هرچه هست اوست ، اوست که می فرستد اوست که می دهد اوست که می بخشد ، این بخشیده ها را برای خدا از دست ندهید دنبال هم کنید برای خودتان کتاب کنید بعد ببینید شما باز هم نیاز دارید یک کسی برای شما بگوید چکار کنید ؟ کی باشید ؟ چی باشید ؟ چطوری رفتار کنید ؟

نوشتن دیدگاه





تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید