منو

جمعه, 22 آذر 1398 - Fri 12 13 2019

A+ A A-

درکدامین لحظه آمونها شکسته میشوند وآنوقت.....

بسم الله الرحمن الرحیم

سالهای زیادیست که به کلمه هیبت یا جذبه می اندیشم . اتفاقا با دخترم بارها سر این موضوع .باهم گفتگو کردیم . من یادآوری کردم بعد هم گفتم : اگر جا نمی افتد یک جایی گفتگوی من ایراد دارد که هنوز جا نیفتاده . چون من همیشه مثال میزنم و میگویم : جذبه و هیبت و خشونت باهم فرق میکنند . دوتا چیز مختلف هستند ولی اکثر مردم اینها را جایگزین هم میکنند . اکثرا خشونت را جای جذبه می نشانند . فکر میکنند خیلی هم موثر است ؛ ولی نیست . من در آدمهای خیلی زیادی که مورد تایید دیگران هستند ، به دنبال هیبت یا جذبه گشتم . در بسیاری از زمانها در مردمان کمی پیدا کردم و خیلی خوشحال شدم که حالا میتوانم از این آدمهایی که دارای جذبه و هیبتی هستند در مورد چگونگی احوالاتشان بپرسم . خب ، برای پرسیدن یک همچین مطلبی باید به آدمها نزدیک بشوی . تلاش کردم ارتباطی با آنها برقرار کنم تا به پاسخ سوالم برسم . اما بعد از گذر زمانی که شامل ایجاد ارتباط بود یک دفعه مواجه با تغییراتی در این آدمها شدم که شوقم را برای یافتن درهم ریخت . پس نتیجه گرفتم که باید خودم پیدا کنم . بعد از اینکه تلاش زیادی کردم هیبت را در قدرت پیدا کردم . پیش رفتم . متوجه شدم که اگر قدرت در زمینه های جسمانی باشد یا آموزشهای رزمی خیلی هم چشمگیر است . مثلا طرف تیراندازی میکند و تیر راچنان با قدرت می اندازد که در افق دوربه هدف میخورد . بنابراین خیلی هم چشمگیر است . اما به مرور زمان و از بین رفتن توان جسمی این قدرت افول میکند . دیگر چشم قادر نیست آن افق دوردست را ببیند و تیری بیاندازد . دیگر دست ها یا پاها آن سرعت قبل را نخواهند داشت و الی آخر . پس از آن دیگر هیچ چیز باقی نمی ماند . دیدید حضرت ابراهیم فرمود : ستاره ها را خدای خویش میگیرم . بعد فرمود : چیزی که وقتی تاریکی شب میرود دیگر اثری ازآن نمیماند ، افول دارد ، خدا نمیتواند باشد . من هم گفتم : هر چیزی که پایانی داشته باشد قدرت نمیتواند باشد . پس قدرت به تنهایی پاسخ من نبود . پیشتر رفتم ؛ رفتم در مباحث معنوی و روحی قدرت را جستجو کردم . خیلی سال است که من مطالعه میکنم ، دست کم 25 سال است که کار میکنم . مستقیما در همین مجرا کار میکنم . قبل ازآن خیلی سالهای پیشتر شروع کردم . در مباحث معنوی وروحی دنبال قدرت رفتم . خیلی هم پیدا کردم . آدمهای زیادی را از نزدیک مشاهده کردم که قادر به انجام کارهایی بودند که از عهده هر کسی بر نمی آید . خب ، این یک مقدار من را راضی کرد ، پیشتر رفتم . باز ادامه دادم . وقتی این آدمها که از آنها کارهای خارق العاده بر می آمد مواجه با آدمهای دیگر و یا مسائل نا خوشایند دیگر از آن قدرت زیاد در آنها اثری نیافتم . دیدم که ارزشی ندارد . بعد به خودم گفتم : چه چیزی اینجا کم است ؟ چون این قدرت معنوی و روحی به مرور گذر ایام و سالهای عمر رو به افول نمیرود . مثل قدرت جسمانی نیست که پیر شوی این قدرت به صفر نزدیک شود. این به صفر نمیرسد . افول نمیکند حتی چه بسا شدت هم بگیرد پس چرا در گذر گاههای تنگ از آن خبری نیست ؟ از نظاره ی آدمهای زیادی یا گشتن به دنبال آدمهای قدرتمند یا مطالعه سرگذشت آدمهای قدرتمند خسته شدم . بر جای خودم نشستم . تا یک روزی یک بنده خدایی یک کتابی بمن داد که شرح حالی بود از بزرگان خدا در این کتاب شروع کردم به مطالعه ازآخرین پیامبر حضرت حق شروع کردم و مطالعه زندگی ایشان، مطالعه ی من با آدمهای دیگر فرق می کند مردم داستان می خوانند من هم داستان می خواندم خیلی هم خواندم اما خیلی سال است که دیگر داستان نمی خوانم تکه می خوانم من سرگذشت آدمها را در کجا زندگی کردند و چند تا بچه آوردند اسم بچه هایشان چه بود اسم زن آنها چه بود اسم مردش چه بود با آنها کاری ندارم من نگاه می کنم که گذرگاههای تلخ و شیرین زندگی آنها چگونه عمل کردند، چه واکنش هایی داشتند اینها برای من مهم است. به همین دلیل روی آقا رسول الله و صحنه های مختلف از زندگی شان فکوس کردم ببینم چطور ماجرایی بوجود آمد؟ آیا ایشان در بوجود آمدن آن ماجرا در این برهه از زندگی شان دخالت داشتند؟ نداشتند؟ و در آن نقطه خاص حضرت چگونه برخورد کردند؟ چطور واکنش نشان دادند؟ چطور روبرو شدند؟ به دفعات در ایام جوانی تا میان سالی تا زمان گذر ایشان از جهان مادی جستجو کردم هیچوقت نکته ای پیدا نکردم یا لحظه ای را در جستجوهایم بدست نیاوردم که پیامبر خدا در این لحظه به اندازه کوچکترین واحد زمان دنیایی ما از جایگاه قدرت خودشان نزول کرده باشند بلکه در بدترین شرایط یا بهترین موقعیت ها در هیبت و قدرت ایشان کوچکترین لکه ای بوجود نیامد. با خودم گفتم خُب ایشان رسول خدا است باید هم اینطور باشد. رفتم سراغ خاندانشان ببینم آنها که هر کدام ولی پروردگار بعد از رسول خدا بودند آنها چه کردند؟ از اولین تا آخرین هر چه گشتم نتوانستم هیچکدام را در نقطه ی عجز و زبونی پیدا کنم البته اگر شما فکر کنید امام حسین (ع) در گودال قتلگاه یعنی عجز و زبونی !!این اشتباه شما است ما روی اینها صحبت نمی کنیم من روی این نگاه می کنم که در گودال قتلگاه در حالیکه این همه زخم خورده اند در حالیکه آن بی شرم روی سینه اش نشسته وتیغ دستش است امام می دانست در حال فوت است می دانست که زنده نخواهد ماند پس برای زنده ماندنش تلاش نمی کرد این یعنی قدرت در آن حال به او گفت ببین اگر از این کار صرف نظر کنی قول می دهم شفاعت تو را بکنم این یعنی قدرت . نه اینکه افتاده آن داخل پس از قدرت خبری نیست بسیار گشتم و مسائل محیطی اطراف بزرگان خدا را بر آنها تأثیرگذار و چنان تأثیرگذار ببینم که آنها را از اریکه قدرت حقیقی که همانا هیبت یا جذبه خاص است ببینم نزول کرده باشند، نبود. به امام حسن (ع) نگاه کردم ایشان به همسرش جعده که امام را مسموم کرده بود بدون هیچ گلایه، سرزنش یا تحقیر توصیه فرمودند هرچه سریعتر برو از اینجا دور شو که اگر برادر و خواهرم بیایند تو را قصاص خواهند کرد برو. شما یک لحظه با خودتان فکر کنید همسر یا دوستتان شما را زخمی کرده، سم داده که شما را بکشد شما در آن لحظات آخر چکار می کنید؟ هر چه فحش از دهان شما در می آید به او می گویید ای فلان فلان شده این همه به تو خدمت کردم، این همه به تو رسیدگی کردم این بود جواب من؟ این کمترین کاری است که می کنید؟ غیر از این است !؟ اما امام را ببین کاملاً مسموم شده، جگر لخته لخته شده اما در همان حال می گوید برو، برو تا دیر نشده اگر اینها بیایند تو را مجازات می کنند، قصاص می کنند، این یعنی قدرت، پس من قدرت را پیدا کردم. هر چه بیشتر خواندم به میزان بالاتری فهمیدم که هر کدام از این خاندان در شرایط خاص زمان خودشان اینطوری بودند یک نقطه ثقل قدرت در آنها وجود داشت که از آن لحظه ای خارج نمی شدند ضربه هم به آنها می زدند بلافاصله برمی گشتند. خُب بیایم ادعا کنم اینها بشر نیستند؟! نمی توانم در قرآن می خوانم خدا به پیغمبرش می گوید به این آدمها بگو که تو هم یک بشری هستی مثل اینها همان کارهایی را می کنی که آنها می کنند پس آنها هم مثل ما هستند. ولی نه یک چیز دیگری اینجا باید باشد این بار رفتم سراغ قدرتمندان مخرب تاریخ که آنها چطور بودند؟ در جهان هستی تخریب های بزرگ بواسطه قدرتشان بوجود آمده بود برای همین هم ما باور می کنیم که اینها موجودات مخربی بودند مثل صدام مثل هیتلر مثل چنگیز ووو.... و خیلی های دیگر. در انسانهای قدرتمند مخرب که نگاه کردم دیدم در آنها موقع تصمیم گیری و عمل کردن یک چیزی کم است.
جوان ها از من بشنوند ؛ بخوانید تا بفهمید اما نه خواندن چون آواز لاله زاری فلان خواننده ، عمیق بخوانید درست بخوانید . در این قدرتمندان مخرب دیدم موقع تصمیم گیری و عمل کردن شان ، هم تصمیم می گیرند هم عمل می کنند ولی یک چیزی جایش کم است وقتی خوب به سرگذشت هایشان نگاه کردم به شرح حال هایشان نگاه کردم دیدم این قدرتمندان مخرب که هم قدرت داشتند وهم عمل کنندگی کوبنده داشتند ، یک چیزی را نداشتند و من به آن یک چیز گفتم آرامش . آنها را برافروخته و سرمست از قدرت شان که فکر می کردند که این قدرت بی انتهاست پیدایشان کردم آنوقت بود که گفتم :یافتم یافتم یافتم ؛ آن که قدرت دارد ولی آرامش ندارد خطرناک است مخرب است ، از قدرت صرف نظر کردم گفتم بروم سراغ آرامش ببینیم آرامش با ما چکار می کند ؛ به انسان هایی نگاه کردم که سراسر آرامش هستند سکون هستند خیلی زیبا بود و وسوسه انگیز. کیف کردم پیش رفتم آنها را در حیطه های مختلف زندگی شان نگاه کردم چون ما همه اینجا آمدیم امتحان بکنیم امتحان بشویم سبب امتحان باشیم و خودمان دیگرانرا امتحان بکنیم خلاصه همه اش امتحان است و تو زندگی همه هم اتفاق می افتد حتی اگر یک گوشه بنشینی ،بروی در غار بنشینی ؛ دیدم این آدم هایی که در آرامش و سکون هستند خیلی هم زیبا هستند آدم حض می کند وقتی کنارشان می نشیند فکر می کند که چه خوب است که آدم خودش را رها کند راحت باشد اما یک اشکال بزرگ دارند وقتی می آیند در گذرگاه زندگی که باید فوری عمل کند عمل کننده نیستند اصلا عمل کننده نیست چرا ؟ چون عمل کردن در هر سطحی قدرتمندی آن سطح را می خواهد ، آنها ندارند یا برای از دست نرفتن آرامش خودشان یا ادعا می کنند برای اینکه آرامش بقیه را از بین نبریم از اقدام به هر عملی که قدرتمندی میطلبد خودداری می کنند ؛ می خواهد آرامشش به هم نخورد تا بقیه هم آرامش شان بهم نخورد و این سکون بی عمل را ناشی از قدرتمندی خودشان می دانند ولی هیهات که آنها اصلا قدرت و قدرتمندی را نمی شناسند پس کجاهستند ؟ در توهم شان به سر میبرند . پس گفتم آرامش بدون قدرت کذب محض است یک دروغ است الکی گفت آرامش را دارم قدرتمندی را نمی خواهم یا ندارم دروغ می گوید کلک می زند در توهم است جایی در رؤیاهایش برای خودش می چرخد حالا سرگردان تر از قبل شدم وضعم بدتر از قبلم شد به اینجا که رسیدم وضعم بدتر شد ، گفتم نمیشود می روم سراغ الگوهای بشری ، الگوهای بشری و سرگذشت آنها هرکدام در مقاطع مختلف به من نشان می دهد که قدرت و آرامش در آنها آمیخته ای جدا نشدنی ست در هر زمانی در هر مقطعی درهر ماجرایی اعم از پیروزی اعم از شکست در نهایت آرامش قدرتمندانه عمل کردند ؛ بالاتر از امام حسین (ع) در گودال قتلگاه ؟ می توانی نشان بدهی ؟ آموختم هر انسانی اگر آرامش را به تنهایی انتخاب کند از قدرت در او خبری نیست فقط سستی و رخوت را پذیرفته است و در توهمش به سر میبرد ، هر انسانی تنها داعیه ی قدرت داشته باشد آرامش سکینه ی جسم و جانش نباشد فقط موجود خطرناکی است تنها انسان هایی که با تأسی به الگوهای بزرگ بشری معصومین خدا بر روی زمین ، آرامش همراه با قدرت را پذیرفتند و در آن غوطه ور شدند آنها متحول شدند به آنچه که هدف پروردگار از خلقت بشر است دست پیدا کردند . پایان گفتگوی امشب شما را دعوت می کنم به یک لحظاتی کوتاه قبل از رحلت پیغمبر (ص) قبل از شهادت امام حسن (ع) و قبل از شهادت آقا علی بن موسی الرضا (ع) ؛ پیامبر خدا قبل از اینکه از دنیا بروند جهان اسلام زیر نگین شان بود در آخرین جلسه ی دیدارشان وقتی رفتارهای نامناسب از عمر بن خطاب دیدند فرمودند : قلم و کاغذی بیاورید تا حضرت وصیت شان را بنویسند و مکتوب کنند ، عمر در حضور ایشان گفت خیر پیامبر در حالت هذیان است وصیت ایشان معتبر نیست ؛ در حالی که ما در قرآن کلام صریح داریم پیامبر خدا هرگز دچار هذیان و نسیان و عوارض این چنینی نبودند و نخواهند شد .پیامبر خدا که در اوج قدرت دنیایی بودند از نور الهی بهره مند بودند قادر به تسخیر و تصرف مسائل حتی بصورت غیبی هم بودند خشم نکردند، از موقعیت قدرتی خودشان استفاده نکردند تا بر آن غالب شوند و کارشان را انجام دهند، مگر می شود؟ یک لحظه بخوابید جای پیغمبر، صاحب قدرت هستید یک نفر در محضر شما این را می گوید حداقل چهار تا فحشش می دهید یا نه؟ حداقل به او می گویی خفه شو، تو کی هستی اصلاً . ایشان خشم نکردند، این امکان پذیر نیست مگر اینکه آرامش همسفر قدرت بر یک شخص مستولی باشد، که بر پیامبر چنین بود. امام حسن مجتبی (ع) می توانستند با فریادهایشان خدمه را صدا کنند و اینطوری از قدرتشان در راه انتقام از همسر قرار بگیرند ولی چنین نکردند تنها کسانیکه قدرت درونی شان با آرامش درون قرین باشد اینطور است، درمورد آقا امام رضا (ع) ایشان هم چنین بودند قدرت درونی توأم با آرامششان این امکان را به او داد که در قبال زور و آزار مأمون بتوانند شرایط را حفظ کنند و جام زهر را به فشار ایشان بنوشند و می دانستند که مرگ در انتظارشان است، دیگر بیشتر از این مأمون نمی توانست با او کاری داشته باشد، می توانستند با رفتارهایی عرصه را به مأمون تنگ کنند، اما نکردند، اینها نمونه های اندکی بود از برگهای دفتر زندگی سه بزرگ معصوم و پر مسلم است اگر بگردید برگهای بیشمار دیگری هم در لحظات بحرانی زندگیشان پیدا می کنید، باشد که تحولی از سر قدرت و آرامش بر همه ما مستولی شود.
از خاطر نبرید قدرت بی آرامش خطرناک است آرامش بی قدرت خیالی بیش نیست، فکر نکنید تمام شد این از این بعد تازه درس زندگیتان است چون شما قرار است آدمهای قدرتمندی شوید، در میان دوستان و خانواده تان خلاف میلتان حرف بزنند حتی اگر حق با شما باشد و قدرت پاسخ قُلُمبه هم داشته باشید آن پاسخ را باید با آرامش ادا کنید، برافروخته، کبود، سیاه، قرمز، سبز آبی شدن و پاسخ دادن یعنی یک موجود خطرناک بدرد نخور، اما در نهایت سکوت گوش کردن و بعد وقتی طرف ساکت شد با لبخند کوچک با آرامش بسیار پاسخ درست دادن آنموقع شما موجودی قدرتمندید، کدامتان اینطورید؟

نوشتن دیدگاه





تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید