منو

پنج شنبه, 16 مرداد 1399 - Thu 08 06 2020

A+ A A-

محبوب کیست؟

بسم الله الرحمن الرحیم

مجبوب کیست؟

امسال توفیقی نصیب ما شد که قبل از شهادت یازدهمین ولی خدا در روی زمین و پیش از آغاز امامت دوازدهمین ولی زنده خدا در روی زمین دور هم جمع شویم . با خودم فکر کردم چرا این طور شد . هر سال این موقع بر سر یک دوراهی عجیبی می رسیدیم که آیا برای شهادت ولی خدا عزاداری کنیم یا برای شروع امامت آقا امام زمان شادی کنیم زیرا به قدری اینها تنگاتنگ است که آدم نمی داند چه کند . چه شد که این طور امشب را انتخاب کردم پس حتما پس قضیه چیزی است که باید به آن برسم . می دانید که در هر عزایی که مربوط به ائمه اطهار می شود وقتی بحث عزا مطرح است تمام درک و افق دید مسلمانان به خصوص مسلمان شیعه معطوف به آن عزیزی می شود که از دست رفته است . روز شهادت آقا امام حسن عسگری معطوف به این است که آقا چه قدر عمر کرد . در طول این عمر کوتاهش چقدر در آسایش زندگی کرد . چقدر دسترسی داشت به امت شیعه تا با آنها گفتگو کند و چه قدر توانست از فرزند دلبندش بهره ببرد . آدم وقتی بحث عزا مطرح می شود به هر کدام اینها که فکر می کند یک جورایی دلش به درد می آید . و آن قدر دلش معطوف به عزا است که فکر نمی کند که در همان مدت کوتاه هم که زندگی کرده چطور امتش را رهبری کرده است زیرا غرق در عزا می شویم . یا در هر شادی مثل شادی آغاز ولایت امام زمان موضوع فقط به آن شادی و سرور محدود می شود و آدم از چیزهای دیگر باز می ماند ودیگر اصلا فکر نمی کند . امسال در زمانی آمدیم و نشستیم که هنوز شهادتی اتفاق نیفتاده است . بحث امامتی هم مطرح نیست . وقتی امام حسن عسگری هنوز زنده هستند عزایشان را نمی گیریم و ایشان وقتی زنده هستند برای فرزندشان جشن و سروری نمی توانیم برپا کنیم پس یک نگاه جدیدی طلب می کند . در این روزهای اخیر فیلم حضرت یوسف را برای سومین بار می دیدم واقعا در قصص قرآنی دروس عظیمی نهفته است و زیبایی آن برای تمام قرون و اعصار و تمام حکومت ها و ملل و آدمها در تمامی دوره های مختلف فرهنگی است . در این قصه نکات خیلی زیبایی پیدا کردم که امشب دو مورد را می گویم به یک نکته بسیار ظریف و زیبا اشاره می کنم، یوسف پیامبر می فرمایند یعقوب نبی تا اسماعیلهایش را ذبح نکند به وصال نمی رسد، قصه اسماعیل را که همه می دانید، می دانید که حضرت ابراهیم در رؤیا دید که فرزندش را قربانی می کند، یکبار، دوبار، سه بار، با فرزندش مطرح کرد او هم سر گذاشت گفت من هم حاضرم وقتی آماده شد در راه فرمان خدا فرزندش را قربانی کند آن اتفاقی افتاد که همه در مورد قصه حضرت ابراهیم میدانید، یوسف پیامبر گفت تا یعقوب نبی اسماعیلهایش را قربانی نکند به وصال نمی رسد، در این قصه اسماعیلهای یعقوب عشق بسیار زیاد یعقوب به یوسف است که در نبود او به برادرش بنیامین هم این محبت را نثار کرد، این محبت بسیار ،حجابی شد بین یعقوب و حضرت حق، ببینید چه محبتهایی در زندگیتان است که بین شما و خدا فاصله است، عشقهای ما در دنیا به دیگران به چیزهای مختلف حجاب بین ما و خدای ماست، گرچه که ساعتها نماز می خوانید گرچه ساعتها نماز شب می خوانید هزاران هزار ذکر الله و اسماء جلاله می کنید اما اگر که اسماعیلها را ذبح نکنید بین ما و خدا حجاب است، در نتیجه این حجاب نه به دیدار یوسف دست پیدا می کرد که ببیند و راحت شود نه از این دور امتحانی سختی که در آن افتاده بود مقدر شده بود خارج می شد، هیچکدام، به فرمان الهی پسر دوم یعقوب یعنی برادر یوسف را هم از او گرفتند، قصه اش را همه می دانید، مکالمه پیک خدا با یعقوب زیبا بود، از یعقوب پرسید، این همه جزع و فزع که می کنی برای چیست؟ گفت یوسف را از من گرفتند حالا برادرش را هم از من جدا کردند پیک خدا او را به سویی که هیچکس در دنیا ماندنی نیست هدایت کرد، توجه اش را جلب کرد، به عبارت دیگر یاددآوری کرد که اگر یک فرزند دیگرت جای یوسف بود چکار می کردی؟ بازهم این رفتار را می کردی؟ بلافاصله یعقوب جواب داد آخر یوسف بر من ولایت داشت، به واسطه خوابی که در کودکی یوسف دیده بود و بر پدر تعریف کرده بود گفت یوسف بر من ولایت داشت، پیک خدا گفت بر فرزندت گریه می کنی یا بر ولی ات؟ این همه جزع و فزع برای فرزندت است که نمی بینی یا برای ولی ات؟ تو که می گویی بر من ولایت داشت، اینجا بود که بر یعقوب صاعقه ای سنگین خورد، متوجه شد که چه بر سر خودش آورده، افق نگاهش باز شد، در درگاه حق به استغفار نشست درست است که یوسف فرزند یعقوب و یوسفی که بر یعقوب ولایت داشت هر دو یک نفر بودند ولی در دو مقام مختلف قرار داشت که در مقام فرزندی بر تقدیر الهی که واقع شده بود و فرزند را از پدر جدا کرده بود بی تابی و اشک و زاری از طرف حضرت حق پسندیده نبود که مقام پدر و فرزندی مخصوص دنیاست، اما دوری از ولی خدا اگر سبب بی تابی شود از جایگاه پروردگاری پسندیده است که ولی خدا جانشین پروردگار بر روی زمین است، اظهار ندامت یعقوب از اشتباهش درخواست دیدار ولی خدا نمودن لحظه وصالش را نزدیک کرد، تازه فهمید چکار کرده؟ تا آنموقع جزع فزع می کرد بچه اش را می خواست بهانه اش این بود که یوسف بر من ولایت داشت، ولی از ان لحظه به بعد، فرزند را قربانی کرد، ذبح کرد، کنار گذاشت و جزع فزعش برای ندیدن ولی خدا شد ما چقدراز اینکارها برای ندیدن امام زمان می کنیم؟قانون خدا غیر قابل تغییر است بنا بر آیه 115 سوره انعام وَتَمَّتْ كَلِمَتُ رَبِّكَ صِدْقًا وَعَدْلًا ۚ لَا مُبَدِّلَ لِكَلِمَاتِهِ ۚ وَهُوَ السَّمِيعُ الْعَلِيمُ، و پاسخ پروردگارت از لحاظ صدق و عدل تمام و کمال است، کلمات او را تغییر دهنده ای نیست و اوشنوای داناست، پس من و شما بندگان خدایی چنین سمیع و بصیر هستیم این نکته درس بزرگی ست که در دنیاتنها موردیکه می توان بی تابی و ضجه کرد دوری از ولی خداست، ندیدن او با این دو چشم دنیایی ست و دیگر هیچ، اما آدمی با دنیایی خواسته و مشکلاتی که به جهت رسیدن به خواسته هایش بوجود آورده روبروست، با اینها چکار کند؟ چطور حل و فصل و رها کند؟ رسیدن به ولی خدا با او گفتگوی مقابل نمودن برابر است با پیدا کردن راههای گشاده هر معضل، چونکه صد آمد نود هم پیش ماست، وقتی شما رسیدید به نقطه ای که شما بودید و ولی خدا و فقط او را طلب کردید با بودنت در محضر او برای تمام معضلات درهای گشوده خواهی داشت، می گوید چک دارم پول ندارم وقتش رسیده آبرو ندارم، چکار کنم؟ بچه ام مریض است علاج ندارد، مریض دارم پول دوا دکتر ندارم چکار کنم؟ اینها گفتگوهایی ست که هر روز این گوشهای من با تلفن می شنوند، صاحبخانه جوابم کرده اثاثم را می ریزد در کوچه، جایی ندارم چکار کنم؟ در محل کارم مورد آزار روحی ام چکار کنم؟ و هزاران چه کنم دیگر که به شکلهای مختلف در اطراف آدمها پرسه می زند، با اینها چکار باید کرد؟ من فقط یک پاسخ دارم، "به خودش بگو"، دیدید در قرآن خواندیم " کافر یک روزی می رسد می گوید ای کاش مسلمان بودم" چرا می گوید ای کاش مسلمان بودم؟ برای اینکه دنبال یکی می گردد حمایتش کند، تو که حمایت کننده داری به خودش بگو، می پرسد به کی بگویم؟ من می گویم به خدا یا به ولی خدا بگو فرقی ندارد اگر به خدا بگویی او به ولی اش می سپارد، چرا که اداره امورات دنیا را به دست ولی اش سپرده، اگر به ولی خدا بگویی ولی خدا با کسب اجازه از محضر پروردگار اموراتت را آنگونه که صلاح است حل و فصل میکند هرکدام شما از عید امسال تا الان قصه هایی را در زندگیتان طی کردید، من نمیگویم فقط فکر کنید در حل و فصل قصه هایتان چند بار شما تدبیر کردید؟ چندبار با خودتان فکر کردید اگر اینکار را بکنم اینطور می شود اگر این را بگویم شاید او یک جور دیگر فکر کند، چند بار از این کارها کردید؟ اما ولی خدا اموراتت را حل و فصل میکند آن هم به دست خودت، زیبا بود می نوشتم، سخت هم مشغول بودم مربایی هم روی گاز داشتم، آنقدر غرق نوشتن بودم که هیچ چیز را نمی فهمیدم چون وقتی بلند شدم دیدم چقدر گرسنه ام، اما بی اختیار قلمم را گذاشتم زمین بلند شدم، یک لحظه فکر کردم برای چه بلند شدم؟ گفتم بروم به آشپزخانه یک سری بزنم باز هم به خاطر نیاوردم مربا روی گاز است، اگر دیر رسیده بودم چنان افتضاحی در اشپزخانه به پا می شد که چقدر زمان می خواست اینها را جمع کنم، وقتی یاد گرفتید اموراتت را به دست بزرگترت بدهی در جزیی ترین امورات تو را راهنمایی می کند، چه خنده دار یعنی دراین هم آقا امام زمان تو را نظارت می کند؟ بله نظارت می کند، چرا نمیکند؟ همه چیز را حل و فصل می کند آن هم به دست و تدبیر خودت بطوری که فکر می کنی خیلی باهوش و مدبر شدی، اما فی الواقع مرحله به مرحله همه چیز را تدبیر می کند برای شما، به قدر کفایت جزع فزع می کنید برای امام زمان؟ برای ندیدنش بی تابی می کنید؟ یا فقط وقتی برایتان می خوانند بی تاب میشوید؟ کدام؟ آنرا می شنویم فکر می کنیم شعر شنیدیم، خودمان هم که هستیم فکر می کنیم که اگر اینکار را بکنم اینطور بهتر است، فراموش می کنیم بزرگتر داریم، دختران قدیم وقتی شوهر می کردند تا چندین سال زیر نظر مادر شوهر زندگی می کردند دخترهای الان وقتی شوهر می کنند آتش می زنند داغون می کنند از بین می برند ولی حاضر نیستند از مادر شوهر بپرسند.این رااین طوری کنم خوب است یا بد.چرا؟ چون بزرگ تر نمی خواهند ما هم بزرگ تر نمی خواهیم نه؟اتش به زندگی خود می زنم ولی به دنبال بزرگ تر خود نمی گردیم چرا؟ چرا بزرگ تر نمی خواهیم؟حالا جشن را می گذاشتم پنج شنبه کلی شیرینی پخش کنیم خودمان را به در و دیوار بزنیم و بگوییم آغاز امامت امام زمان(عج) است خودش را نمی شناسیم خود او را حس نمی کنیم اصلاً خودش را طالب نیستیم کاری با آن نداریم ،چند دفعه در مقابل گفت و گوهای دیگران که علیه وجود امام زمان حرف می زنند قد علم کردید و حرف زدید دعوا نه با استدلال با بینش و با فهم فراوان چند بار همان موقع در دلتان گفتید یا امام زمان بگو چی بگویم تا بشنوی چی باید بگویی.حالا اگر بروی 100 کیلو شکلات بگیری وپخش کنی فایده ای ندارد. روز شهادت پدر بزرگوار سیاه بپوش خودت را هم بزن تا می توانی گریه و زاری هم بکن باز هم فایده ای ندارد ولی زنده را سراغ نمی گیری سراغ ولی مرده را می گیری.
نکته ی دوم زلیخا را خوب نگاه کنید در این فیلم قصه ی زلیخا را.خیلی قشنگ نشان می دهد آنچه که زلیخا به دنبال ان بود ماهیت درونی یوسف بود ولی نمی دانست چرا نمی دانست. چون پرورش پیدا نکرده بود (برای خدا بچه های خود را خوب پرروش دهید نگذارید به بدبختی که زلیخا و زلیخاها افتادند آنها هم دچار شوند) نمی توانست تشخیص دهد و چون نتوانست تشخیص بدهد روزگار خیلی تلخی را گذراند هر روز بیشتر وبیشتر عاشق شد اما نکته ی زیبا این بود از یوسف که سبب این همه سختی و ذلت آن شده بود هیچ وقت گله نمی کرد هر کسی هم به یوسف تند می گفت با او در می افتاد که این طوری نیست می رفت پیش آمون خدای دروغین همه ی عمرش پناه می برد وشکایت می کرد که چرا کمکش نمی کند یعنی زلیخا می دانست که بایدبه یک قدرتی فراتر از خودش پناه ببرد تا بتواند از این روند بیرون بیاید روزنه ی نجات خود را پیدا کند. انقدر چرخید و روی زمین افتاد انقدر به در و دیوار خورد انقدر حقارت کشید تا فهمید خدایان دروغین او هیچ وقت به کارش نمی آید شما در زندگی خود چندتا از این خدایای دروغین را تا حالا طی کردید؟فقط زلیخا که نیست فلانی قول داد که با فلان کسی حرف بزند کار من را ردیف می کند با چه ظفر و پیروزی هم این را می گوید پارتی دارد ولی می رود و می آید مدام تلفن می کند و طرف گوشی را بر نمی دارد. جواب تلفن او را نمی دهد پیام می دهد می گوید در جلسه هستم نمی توانم جواب بدهم چند دفعه به این خداهای دروغین برخورد کردید؟ نکردید یک دفعه می رفتید پیش خدای اصلی می رفتید سر وقت ولی آن چون ولی ایستاده ببیند تو فهمیدی اگر فهمیدی راه را به تو بدهد اگر نفهمیدی که راه فایده ندارد بازهم بن بست خواهد بود چه بسا اگر زلیخا به این نکته که شکستن بت های دنیایش زودتر رسیده بود زودتر به یوسف و دیدار یوسف نائل می شد همه ی ما در کشاکش این دنیای فانی مثل زلیخا با مسائل اطراف مان رفتار می کنیم به همه چیز و همه کس دست می آویزیم به زمین می افتیم و هرچه دیرتر هوشیار یشویم بیشتر زمین می خوریم بیشتر آسیب می بینیم زلیخا وقتی آمون را شکست یوسف را در جایگاه خودش دید آمون خدای دروغین بود حجابی بود بین زلیخا و یوسف آمون را که شکست یوسف را در جایگاه خودش دید و بالاتر از آن خدای یوسف را پیدا کرد آن وقت به خدای یوسف دل باخت آن وقت بود که فهمید کی است؟و کجاست و با خودش چه کار کرده است بسیاری از ما در دنیا با مسائل و معضلات آدم های اطراف مان مثل زلیخای آمون پرست رفتار می کنیم خطاهای فردی را باید دید اقرار کرد در صدد رفع این خطاها بر آمد وگرنه در دور تسلسل مسائل دست و پا می زنیم و راهی برای بیرون آمدن نخواهیم داشت ما از یوسف نبی که بالاتر نیستیم یوسف در زندان وقت آزادی یکی از آن دونفر که می دانست زنده می ماند می رود در بارگاه حاکم مصر بزرگ مصر به او گفت آنجا من را یاد کن از قصه ی من آنجا بگو شاید فکر کنیم که یوسف می خواست این طوری اعاده حیثیت کند قصه اش باز شود وبی گناهی اش اثبات شود اما خدایش نپسندید باز هم 7سال دیگر در زندان ماند اگر هنوز در معضل دارید دست و پا می زنید و می گویی چرا برای من تمام نمی شود ببین کی و کجا چه کار کردی.هرکدام از ما بارها امکان رهایمان فراهم شده که از مشکلات بیرون بیاییم اما ما با خودمان همین کار را کردیم مستوجب زندانی بودن بیشتری شدیم گلایه ی بسیار از خداوندکه با من قهر است چنین است چنان است و............ درحالی که هیچ کس مقصر نیست الا خودمان. قصه ی یوسف پیامبر نکته های عدیده دارد آیه به آیه آن سوره را بخوانید و آیه به آیه درس می دهد که چطور از مشکلات خارج شوید .آدم ها باید برسند به ان نقطه ای که آمون های دروغین خود را بشکنند خیلی داریم خیلی زیاد. چه بسیار روابط انسان ها شکست داغون شد دوستی ها رفاقت ها زناشویی ها فقط به یک دلیل "من می دانم "خوب بدان بایستید در دانستن خود چه اشکالی دارد.سالیان بسیار زیاد در دانستن خود بایست .چه بسیارند آدم هایی که نماز شب هایشان آمون دروغین شان است چه بسیارند آدم هایی که نماز های یومیه ی پر از قرائت های سنگین را ذکرهای مستحبی سنگین آمون شان است قرار نبود این طوری باشد در هر نمازی قرار بود که ما یک گفت و گوی بسیار بسیار زیبا و مفرح دوست داشته باشیم یک نگاه به نمازهای خود بیندازید ببیند در نمازهای شما چه خبر است. نمازهای ما جایگاه خوبی دارد ؟ قصه ی یوسف نبی قصه ی بزرگی است مثل قصه ی موسی همه ی قصه های قرآنی را وقت بگذارید و کار کنید قرآن بخوانید و تعمق کنید قران خواندن، خواندن صرف نیست اگر قرار باشد که فقط خواندن صرف باشد صوت قرآن در خانه ی خود پخش کنید چه اشکال دارد ولی به درد شما نمی خورد اگر کسی می خواهد جن های داخل خانه ی خود را بپراند ما توصیه ی سوره ی جن می کنیم با آداب مخصوص اما فرد بخواند من آدم هایی را سراغ داشتم که به من رجوع کردند گفتم سوره ی جن بخوانید رفتند بهترین صوت قرآن را گرفتند و در خانه ی خود می گذاشتند پخش می شد این هم مطالعه می کرد آشپزی می کرد جارو می کرد دستمال می کشید نمی شود جنی که در ان خانه می چرخد باید بداند که تو می فهمی جن یعنی چی ؟اگر این را نفهمد نمی رود اصلاً نمی رود قصه ی یوسف قصه ی زیبایی است شما را رهنمون می کند که به دنبال ولی خود بگردید تنهایی و غصه داری؟خیلی ناراحتی ؟هیچ کسی به شما محل نمی گذارد؟برای اینکه تو بزرگ تر نداری.الان را نمی دانم چون من دیگر بچه کوچک ندارم ونه این کار را خودم می کنم آن موقع که من بچه بودم وقتی خانه ی همسایه ای مهمانی بود در یک محله بودند مادرشان می گفت شما بروید ما هم می آییم من هیچ وقت بدون پدر ومادر جایی نمی رفتم و یکبار که پدر بزرگم گفت : بابا جان چرا نمیروی ؟ گفتم : من بدون مامان اینها هیچ جا نمیروم چون به من اهمیت نمی دهند یعنی بزرگتر ندارید. خب بدون بزرگترت جایی نرو . بابزرگترت برو چه میشود ؟ چرا صدایش نمیکنی ؟ چرا از اونمیخواهی که با تو همراه بشود ؟ تو نگران نباش سهم تو جداست ، سهم بقیه هم جداست . اگر مال تو باشد بقیه جا نمیمانند . اصلا جا نمی مانند . امسال بیاییم فردا که شهادت امام حسن عسگری است ، بروید زیارت . نه ، خیلی دلتنگ هستی ؟ زیارت نرو . برو به طبیعت . نه به قصد تفریح و توپ بازی ، برو به طبیعت نگاه کن . خاکش را لمس کن . گیاهش را ببین . تغییراتش را ببین . پس فردا امامت آقا امام زمان است ؟ به محض اینکه امام به شهادت میرسد . یعنی امامی جسم دنیاییش را ترک میکند همان لحظه امامت شروع میشود . چون دنیا نمیتواند بدون ولی و حجت بماند . این حرف من است ؟ من که این را نگفتم . همه تان میدانید . اگر زمین بدون حجت بماند به هم می پیچد ، نمی پیچد ؟ پس همان لحظه ای که امام ترک این بدن میکند امامتِ ولی بعدی آغاز میشود . این ساعت است ؟ 2ساعت بعد است ؟ 10 ساعت بعد است ؟ من نمیدانم . اینها به همدیگرپیوند خورده است. درهر امامی که به شهادت رسید ، دنیا را ترک کرد و امام بعدی او به ولایت رسید همین قصه بوده هیچ فرقی نمیکند . آن لحظه ای که آقا امیر المومنین ترک بدن کرد همان لحظه امام حسن امام و ولی شد که مردم ولیشان را بشناسند و بدانند که پشت و پناه و حمایتگر دارند . بدون حمایتگر در دنیا رهایشان نکردند . این گفتگو و قصه من است .
هر سال در ربیع الاول ما پیامهایی را داریم که هر کس در زمان پیامبر حلول ماه ربیع الاول را مژده دهد بهشت را برای خود خریده است . حالا این درست است یا غلط . چه دعوایی سر این یک نکته است . اگر بگوییم درست است کمی خارج از منطق است که یک آدمی که مشروب خورده و کارهای زشت کرده در زمان ربیع الاول که گفتند ماه حلول کرده بگوید یا رسول الله ربیع الاول رسید بعد هم یک خانه در بهشت برایش بخرند . اگر بگویم درست نیست با چه آن را ردش کنم . به آن خیلی زیاد فکر کردم در این فکر کردنم به یک نکته رسیدم که آن کس که در آن بهشت به او خانه می دهند آن قدر جویای ماه است که به دنبال حلال ماه آن قدر همه چیزش را کنار می زند و به هیچ چیز دیگر فکر نمی کند و تنها به دنبال یک هدف است که حلال ماه را ببیند یعنی تمام اعمال نامناسبش منفک می شود اگر توانست خانه بهشتی را ببرد و اگر کسی توانست به محضر آقا رسول الله چنین پیامی را برساند شک نکنید که می برد لازم نیست که ببینیم روایت درست است یا غلط. با توجه به دورانی که در آن قرار گرفتیم مراقب پخش این اخبار باشیم شما گفتگوهایی را برای مردم پخش کنید که به عینه بتوانند مشاهده کنند وعده و وعید برای آنها نباشد آن هم وعده هایی که سند برای آنها نیست . سند قرآنی باشد بله . مراقب گفتگوها با مردم باشید هر چه برای شما فرستاده شده همین طور پخش نکنید دشمن از هر سمتی آماده حمله به مردم ما است به اعتقادات ما . اگر اعتقادات ما بشکند خیلی ساده مرزهایمان می شکند و خیلی ساده هر چه داریم و نداریم تاراج می شود . بدون آنکه تعمق و جستجویی دشته باشیم مطللبی را پخش نکنیم . چند سال پیش می گفتند که جسد ... باز کردند و گفتند جسد سالم است و غوغا کردند . گفتم چه خبر است از نظر ما آیا چیز عجیبی است این از نظر دیگران که اعتقادی ندارند باید چیز عجیبی باشد برای ما اصلا چیز عجیبی نیست و از لحاظ ما اصلا امتیازی نیست این چیزی است که باید باشد اگر برای بقیه نیست ایراد است . چرا آن را بزرگ می کنید که بعد از مدتی هم بخندند و بگویند اشتباه بود چه فریبی این مسلمان ها و شیعه ها خوردند . اینها جهت تضمین عقاید و اعتقادات ما و اصول ما هیچ چیزی به حساب نمی آید تفکراتتان را روی اینها بنا نکنید . تفکراتتان را روی این بنا کنید که قرآن برای زندگی به شما چه دستوراتی داده است . روی آنچه که دستور داده شده است عمل کنید روی این که اگر می خواهید اینجا بروید فلان کس گفته که از این و آن شنیدم که از آقا رسول الله نقل کرده اند که هر که با پنج صلوات وارد شود چنین و چنان می شود . اینها را رها کنید . شما مسلمانید هر جا وارد و خارج می شوید با بسم الله . این دستور ماست . فرستادن صلوات هم کلید روشن مسیرمان است . ولی لازم نیست به مردم شعار دهیم . از این به بعد به کوچک ها راضی نشوید و در مسیرتان که می روید بزرگ ترها را بخواهید . کوچک ها دست و پای شما را می گیرند ولی بزرگ ها مسیرتان را روشن می کنند و خیلی ساده شما می روید . به آن فکر کنید.

 

 

 

 

نوشتن دیدگاه





تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید