منو

پنج شنبه, 16 مرداد 1399 - Thu 08 06 2020

A+ A A-

یک سوال چالش برانگیز بخش دوم

بسم الله الرحمن الرحیم

می خواهم از شما بشنوم چه خبر؟
نفر اول: در هفته گذشته در مورد اینکه چطور میشود محبوب بود از جاهای مختلف اطلاعات گرفتم یکی این بود که می گفتند یا دل باید بسته باشد تا مغز آزاد باشد یا ذهنمان بسته می شود و دلمان هرکجا ممکن است باشد و پرسه بزند، وقتیکه شما به یک نفر دلتان را می بندید مغزتان آزاد می شود، راجع به او کند و کاونمی کنید چه گفت و چکار کرد، ولی وقتی دلتان بسته نیست مغزتان بسته می شود، به یکی از دوستانم می گفتم چطور می شود همه را دوست داشت؟ او گفت فکر کن بچه ات است راجع به بچه ات می توانی اینطور فکر کنی؟ گفتم نه بچه ام را می توانم با همه اشتباهاتش ببخشم، چون ما دلمان به بچه مان بسته است، در نتیجه می توانیم ذهنمان را آزاد کنیم ازفکرهایی که درموردش میکنیم، مسئله دیگری که برایم جالب بود که اگر آدم دلش بسته باشد و ذهنش آزاد باشد نیازمند یک امنیت است، این مرحله دارد تا به اینجا برسد، آقای الهی قمشه ای می گفتند یک قانون فلسفه ست که هر چیزی که عارض می شود از بین می رود، به شما شادی عارض می شود می تواند از بین برود، ولی وقتی شما در آن مقام قرار می گیرید از بین نمی رود، فکر می کردم که یعنی دوست داشتن یک مقام است، یک وقت است دوست داشتن به ما عارض می شود، یک وقت کسی یه کار خوبی می کند ما قند در دلمان آب می شود می گوییم چقدر او را دوست داریم، ولی یک وقت است آدم به مقام دوست داشتن می رسد آنجا می بیند گل و دیوار و پنجره و آدمها را دوست دارد چون مقامش مقام دوست داشتن است و هر کسی که کنار کسیکه همچین مقامی دارد قرار می گیرد لاجرم دوست داشتن به او منتشر می شود او هم در آن غوطه می خورد.
استاد: اینکه شما می گویید وقتیکه به آن مقام می رسد، بله دوست داشتن یک مقام است یک جایگاه خاص است، وقتی شما به آن جایگاه خاص قدم می گذارید دیگر غیر از دوست داشتن نیست، همه چیز از آن جنس است، نمیتواند یک چیزی از جنس دیگر در آن قاطی شود و این بسیار ارزشمند است، هفته گذشته از من پرسیدید در کدام دسته هستم گفتم شما به یک چیزی توجه نمی کنید من اصلاً عین دوست داشتنم، اینرا به هیچ عنوان اغراق نمی دانم خیلی سخت بود به راحتی به دست نیامد ولی الان می گویم عین دوست داشتنم در عین اینکه جایی هم اتفاق می افتد از دست دوستی عصبانیم من عصبانیم به او ایراد می گیرم و تند هم می گویم اما مفهومش این نیست که دوستش ندارم، باز هم تمام قلبم متعلق به ایشان است، این یک جایگاه خاص است تا داخلش نروید نمی توانید درکش کنید باز هم تکرار می کنم مفهومش این نیست که عصبانی و دلخور نمی شوید ولی عصبانیت و دلخوری از بیرون می آید از داخل بروز نمی کند چون داخل هر چه هست یک رودخانه جاری عشق است اما از بیرون یک قلوه سنگ می افتد داخلش، آبها می پاشد و دوباره سکون پیدا می کند، ما این را می خواهیم این تکه را و این خیلی مهم است.
نفر دوم: هفته گذشته گفتید من آدمها را خیلی دوست دارم نمیتوانم حتی ناراحتی شان را ببینم اگر ببینم اشک در صورتشان است واقعاً ناراحت می شوم ولی در آن روز موعود کسانی که آزارم دادند به خدا می گویم ببینید اینها با من چه کردند؟ خدایا حق مرا بگیر، این را که من به خدا بگویم باعث می شود آن آدمها به سختی بیفتند، این شما را ناراحت نمی کند؟ احساس می کنم یک جایی از دوست داشتن در آن خالی ست.
استاد: یک چیزی را شما توجه نمی کنید شما رانندگی می کنید می زنید به کسی طرف می میمیرد، شما را می برند زندان اولین مرحله رسیدگی دادگاهی شما اینست که صاحب دم آیا از شما می گذرد؟ آیا از شما دیه می خواهد یا از شما قصاص می خواهد قانون عقب ایستاده می گوید من هیچ حرفی ندارم تو می دانی و این صاحبان دم، صاحبان دم قصاص بخواهند که هیچ همانطور که حق شما ست، دیه بخواهند قانون می گوید در این مرحله دیه اینقدر می شود داشته باشید می دهید و خلاص می شوید، یا نه صاحبان دم می آیند و به حرمت خون عزیزی که از دست رفته می گویند ما تو را می بخشیم اما تمام نشد بخش دوم آنجاست، صاحبان دم می روند از آن به بعد خواست قانون است، قانون می گوید تو در جامعه یک ضرر و زیانی وارد کردی، حالا به قدری که ضرر و زیان کردی باید محاکمه شوید و تاوان پس بدهید، آن روز موعود از شما می پرسند شما نمیتوانید دروغ بگویید که نه من اصلاً ناراحتی ندارم من همه چیز را بخشیدم، شما در دنیا که بخشیده بودید، چون هیچ وقت برایش قصاص نخواسته بودید، شما در دنیا هیچ وقت نگفتید خدایا چنانش کن، نگفتید فلان بلا را سرش بیاور، یا از او باج نخواستید، گذشت کردید رفتید، اما خدا می گوید من حق و حقوقم را آنجا می گیرم، حالا شما بایست تماشا کن ببین در ازای ظلمی که به تو کرده چه اتفاقی می افتد، از من خواهد پرسید تو ظلم دیدی؟ می توانم در درگاه خدا دروغ بگویم؟ بگویم نه ندیدم، مجبورم بگویم بله دیدم، از من می پرسد تو گذشت کردی؟ می گویم بله گذشت کردم اما خدا می گوید تو جامعه ای را که من آفریدم و قرار بود مردم در آن امنیت داشته باشند تو بخاطر رفتار زشتت آن جامعه را به خطر انداختی حالا بایست و جوابش را بگیر و آنجاست که من مشاهده می کنم و می گویم وعده خدا حق است
ادامه صحبت: پس بخشش من در دنیاست
استاد: البته اگر آنجا نبخشم دوبل است اگر در دنیا نبخشم و آنجا هم بخشش نداشته باشم هم باید حقوق مرا از او بگیرد و هم حق خدا را باید پس بدهد هر دو باهم.
ادامه صحبت: ولی شما در این دنیا می بخشید ولی آنجا می گویید من حقم را می خواهم
استاد: چون گاهی اوقات از بعضی چیزها آنچنان مکدرم و نمیتوانم هضم کنم نه به خاطر خودم بخاطر اینکه اسم من آدم است اسم او هم آدم است، هر دو در یکجا ایستادیم آن تکدر مرا اذیت می کند اما هرگز برایش بد نمیخواهم اما می گویم آنجا حقم را می گیرم خدا می داند شاید هم آنجا رفتم گفتم خدایا من از بخش خودم گذشتم شما می دانید و بنده ات بقیه اش به من ربطی ندارد
ادامه صحبت: دقیقاً سؤال من همین بود که اگر من واقعاً آدمی را می بخشم پس آنجا آن بخشش هست
استاد: در دنیا می توانست خیلی بدتر از آن را تحمل کند ولی من به او نپسندیدم که تحمل کند
ادامه صحبت: این را قبول دارید که وقتی برای من مسئله یامشکلی پیش می آید مقصر خودم هستم، از دید خودم، نه از بالا، از بالا نگاه نمی کنم، از دید انسانی در مقابل انسان دیگر اینطور می گوییم که من خودم باعث شدم این مسئله برایم بوجود بیاید؟
استاد: حتماً هر قضیه ای که اتفاق می افتد دو سر دارد مثل طناب فی ما بین می ماند منتها مهم اینست که از این طناب چقدرش دست توست چقدر دست من؟ این مهم است، به من اینقدر رسیده بقیه اش به شما رسیده ببین شما کدام را دارید؟ اتفاقاً من دیشب یکی از جُرمهای چند سال پیشم را با همسرم بررسی می کردیم، او می گفت تو اشتباه می کنی گفتم نه من اشتباه نمی کنم من اینطور فکر می کنم و فکر می کنم که حقوقم زیر پا رفته از حقوقم نمی گذرم می گفت اگر نگذری؟ گفتم کوتاه بیا من کسی را نفرین نمی کنم چون به شدت نگران است از اینکه مبادا به نقطه ای برسم که نفرین کنم چون اگر نفرین کنم خیلی بد است، هم برای طرف مقابلم بد است هم برای خودم ولی نمی کنم، حتی گاهی اوقات بد و بیراه که می گویم بدو بدو می رود یک مبلغ کلانی می گذارد برای صدقه می گوید این کارت بالاخره یک جایی یقه ات را می گیرد، ولی واقعیتش اینست من ناراحت می شوم عصبانی می شوم اما مفهومش این نیست که طرف مقابلم را خوار می کنم، ذلیل می کنم، آسیب می رسانم، اصلاً و ابداً، خدا آن روز را نیاورد برای من

آنچه که آن هفته پرسش کردیم دو پرسش اساسی بود پرسیدیم چه کسانی ترجیح می دهند که دیگران او را دوست داشته باشند؟ پرسش دوم این بود که چه کسانی ترجیح می دهند که دیگران را دوست بدارند؟ خیلی گفتگو کردیم راجع به این مسئله و خیلی حرف زدیم. می خواهم این پرسش را بکنم. شما برای اینکه دیگران شما را دوست داشته باشند آیا کاری می کنید که دوست تان بدارند؟ کاری می کنید که دیگران شما را دوست داشته باشند؟ یا کاری می کنید که دیگران فکر کنند شما دوستشان دارید؟ اینها سوالهای خاصی است باید خوب به آنها فکر کنید. من شما را دوست دارم ولی دوست دارم که شما من را دوست داشته باشید دسته اول اینجوری هستند دوست دارند که بقیه آنها را دوست داشته باشند. برای اینکه شما من را دوست داشته باشید آیا من کاری می کنم؟ چون هر چیزی یک نرخی دارد دیگر ندارد؟! آیا کاری می کنم؟ شما کاری می کنید که دیگران دوست تان داشته باشند؟ برای این دوست داشتن یک حرکتی می کنید؟ یا نه فقط کاری می کنید که دیگران فکر کنند شما دوستشان دارید؟ خیلی سوال عجیب و سنگینی است چون تا بیایید آن را هضم کنید یک ساعت طول کشیده است چون اکثراً اینکار را می کنند برای اینکه مورد توجه دیگران باشند یک جوری رفتار می کنند که همه فکر کنند که اینها چقدر مردم را دوست دارند اما در عمل دوست داشتنی در کار نیست.
نفر سوم: من کسانی را که خیلی دوستشان دارم مثلا خیلی نزدیکانم ،دوست دارم آنها هم من را دوست داشته باشند و کاری که می کنم این است که سعی می کنم به مرور با اخلاقیاتشان آشنا شوم از چیزی که آنها بدشان می آید معمولاً طرف آنها نمی روم حالا شاید آن مسئله برای من خیلی مهم نباشد ولی وقتی می بینم آن طرف از یک چیزی بدش می آید راجع به آن مسئله من صحبت کنم یا آن چیز را تهیه کنم به هر حال آن کار را انجام نمی دهم ولی در حالت کلی بخواهم بگویم به نظر من این دو تا بخشی که شما مطرح کردید اصلاً قابل تفکیک نیست خود من واقعاً همه را دوست دارم یعنی اصلاً در این لحظه ای که نشستم نمی توانم بگویم که کسی هست که دوستش نداشته باشم ولی این نمی تواند مخالف این باشد که دوست هم ندارم کسی من را دوست داشته باشد یعنی این حسی که من حس می کنم کسانی را که من دوستشان دارم من را دوست دارند این حس را دوست دارم.
استاد: اینجا همچین خیلی نخ باریکی است شما دوست دارید که دیگران دوستتان داشته باشند خیلی هم خوب است من اصلاً فکر نمی کنم که چیز بدی باشد من این را بد نمی دانم ولی می توانید برای اینکه دیگران شما را دوست داشته باشند یک کارهایی بکنید که سبب بشود آن محبت از آنها به شما جاری شود خیلی ساده شما وقتی می گویید که به آدمهای جدید برمی خوردم که به ما پیوند می خورند یا اصلاً در خانواده نگاه می کنم مثلاً دخترم یا پسرم، عروسم، دامادم از یک نوع گفتگوی من مثلاً ناراحت می شوند یا اصلاً یک غذایی را که درست می کنم خوششان نمی آید یا یکی از آنها خوشش نمی آید من برای اینکه او امروز اینجا است آن غذا را درست نمی کنم خُب طبیعتاً محبتش را می خرم دیگر چون دوست دارم من را دوست داشته باشد نمی خواهم ناراحت بشود این خیلی ارزشمند است اما گاهی اوقات کمی رذیلانه است، موذیانه است که ما یک جوری رفتار بکنیم ریاکارانه که دیگران فکر کنند ما دوستشان داریم مثال می زنم: شما امروز مثلاً آقا دامادتان به خانه شما می آید شما می دانید که مرغ دوست ندارد رفتی سر یخچال و فریزر دیدی اصلاً مرغ هم نداری گوشت گذاشتی و غذا را پختی ولی سر غذا که می نشینی می گویی می دانی چون من می دانم که تو مرغ دوست نداری من مرغ درست نکردم هیچکس این را نمی فهمد جز خود شما ولی این رذالت در وجود آدمی نهادینه می شود چه لزومی داشت که این را اصلاً بگویی تو که مرغ نداشتی چه لزومی داشت؟! آمدی یک کاری بکنی که بگویی من تو را دوست دارم در حالیکه یک کار ریاکارانه ای بود می خواهم اینها از هم جدا بشود چون بعداً روی محبوب بودن که می رسیم اینها همه شان یک جاهایی نیش های زهرآگین دارند که فرو می کنند اینها را میخواهم از هم تفکیک کنید. از هم جدا شد؟
نفر چهارم: دو مطلب هست یکی اینکه به عقیده من به ذهن خود من آدمها در ذهن من تفکیک شده هستند و اگر اینکه من دوست دارم از نزدیکان یا آدمهایی که اطراف من هستند به من عشق واقعی بدهند و واقعاً من را دوست داشته باشند من هم عشق واقعی به آنها می دهم عشق بیدریغم را از لحاظ خودم یعنی هیچ ریایی هیچ رذیلانه ای در آن نیست که بگویم که من بخاطر یک ریای خاصی دارم عشقم را به او میدهم که عشق او را بگیرم یعنی آدمها تفکیک شده هستند یک سری آدمها هم که بی تفاوت هستند به عقیده من برای من یعنی چه من را دوست داشته باشند چه نداشته باشند خیلی برای من تفاوتی نمی کند و اگر عشقی هم من به آنها بدهم حالا یک عشق درحد ظاهرسازی باشد حالا شاید هم یک عشق خالص باشد نمی دانم ولی شما که می گویید دوست دارید دوست داشته بشوید و بنابر این می خواهید عشق خالص باشد نمی توانم با کلمات بازی کنم نمی دانم منظورم را فهماندم یا نه؟!
استاد: ببین یک جای کار تو اشکال دارد تو آدمها را از هم تفکیک می کنی تو بارها در کلاس من نشستی و من بارها این جمله را تکرار کردم و بارها هم فهمیدم که آدمهای روبروی من متوجه نشدند من چه می گویم من به آنها گفتم بین من و این دوستمان خالی نیست بین ما پر است ولی هیچکس معنی حرف من را درک نکرد حاصل آن این است که امروز تو می آیی و آدمها را تفکیک می کنی عشق اصلاً چیزی را از هم مجزا نمی کند عشق وقتی جاری می شود عین آب دریا است ماسه ریز را می گیرد سنگ های درشت را می گیرد ماهی ها را می گیرد کوسه را می گیرد همه را می گیرد و علت تمام جنگ های دنیا و آدم کشی ها و نسل کشی ها از بین رفتن این عشق است که نسل حاضر وظیفه دار است که دوباره آن را جاری کند اصلاً نباید از هم تفکیک بشود به هیچ عنوان هر چه که پیش روی من است یا من دوست می دارم یا دوست نمی دارم ببین هیچ اشکالی هم ندارد یک دسته را دوست دارم یک دسته را هم دوست ندارم هیچ ایرادی ندارد این انتخاب شما است اما وقتی تو می گویی ترجیح می دهم دیگران را من دوست بدارم آن فرق می کند آن دیگر نمی توانی عین میوه سر میوه فروشی جدا کنی همه چیز در هم است همه را درهم به تو می دهند و تو باید همه را با هم دوست داشته باشی چون ادعای بزرگی کردی وقتی تو اعلام می کنی که من ترجیح می دهم دیگران من را دوست داشته باشند نمی توانی تفکیک بکنی و بگویی که نه من دوست ندارم آن قاچاقچی من را دوست داشته باشد آن آدمی که قاتل است من را هم دوست داشته باشد اصلاً قابل تفکیک نیست شما یک سوالی را پاسخ دادی و یک انتخابی کردی که کلی است تو دوست داشتی که همه تو را دوست بدارند و به تو توجه کنند و دیگر نمی توانی آنها را تفکیک کنی این من را دوست داشته باشد آن من را دوست نداشته باشد این من را بخواهد آن من را نخواهد می گویم که من فیلم حضرت یوسف را سومین بار است که نگاه می کنم دیشب وقتی است که او را به زندان بردند یک وقتی بین برده های قصر می نشست و گفتگو می کرد اینها را تفکیک نمی کرد در نهایت قدرت الهی آن برده یا سربازی که در قصر یک بار دزدی شد و او را به آنجا آوردند با دوتا دستش او را نگه داشت او را نزد ولی آن قدرت قابل کوبیدن و زدن بود ولی انتخابش زدن نبود حتی اگر آن آدم بد است چون انتخاب کرده همه را دوست بدارد چون دوست می دارد مانع آسیب رساندن او به دیگران و خودش می شود اما نمی زند در حالیکه همه آنهایی که نگاهش می کردند می گفتند که بزن بزن و داغونش کن چون همه را اذیت می کرد حتی شاید با خودشان فکر کردند که من دوست می داشتم آنجا آن صحنه را می داد آدمها راجع به یوسف نبی چه فکر می کنند نمی دانستند که پیغمبر است با خودشان می گفتند دور از جان چه احمقی است تو که می توانی این را بزنی و نابودش کنی بزن داغونش کن این یک قاتل بالفطره است یک جانی است حضرت یوسف می توانست اینها را بفهمد اما انتخابش این بود ما می خواهیم انتخاب آدمها را مرتب بتکانیم بتکانیم تا خالص بشود تو نمی توانی آدمها را تفکیک بکنی بخشی را بخواهی و بخشی را نخواهی در مقابل بخشی بی تفاوت باشی انتخاب کن که چه کسی هستی دسته اول هستی یا دسته دوم و بر اساس انتخابت بعداً راهکارهای جدید به شما می دهم من می خواهم شما را در این چاله خوب بچلانم آخر رواست من چلانده بشوم و شما نشوید من خیلی چلانده شدم به خدا باور نمی کنید به خدا خیلی چلانده شدم حالا من شما را می چلانم اما در مورد خودم، خودم خودم را چلاندم من حتی در مورد رفتارم درباره بچه هایم هیچی نمی گویم ولی در خلوت خودم به طور دائم خودم را می چلانم آنجا چکارکردی؟ دلیلش چه بود؟ چرا اینجوری گفتی؟ این جمع می خواهد برود و دنیایی را نجاب بدهد اگر می خواهد سرباز امام زمان (عج) باشد باید خیلی خاص باشد خیلی خاص باشد اگر نه نمی شود
نفر پنجم: سلام در مورد موضوع هفته ی پیش من نشستم فکر کردم من هم دوست دارم دیگران را دوست داشته باشم هم دوست دارم دیگران من را دوست داشته باشند برای اینکه دیگران من را دوست داشته باشند و تاییدم کنند خیلی وقت ها کارهایی را شاید انجام دهم البته افعال مثبت که باب میل طرف مقابلم دربیایم که او من را دوست داشته باشد همه ی این کارها را می کنم که مورد توجه او باشم و علاقه اش را بگیرم و دوست داشتن او را بگیرم ولی یک جایی که او آنقدری که من این گذشت را کردم و این سعی را کردم من را ندهد اول خیلی ناراحت می شوم ولی خیلی زود از او متنفر می شوم یعنی از ناراحتی می گذرد
استاد : چون اصلا عشق نیست چون اصلا دوست داشتن نیست اصلا دوست داشتن نیست
ادامه ی صحبت: من رسیدم به اینکه شما دو سه سال پیش داشتید درسی را می دادید بابت کسانی که ظرفیت محبت را ندارند که آخر سر گفتید که وقتی ظرفیت محبت را نداری نکن چون در پی آن یک توقعی داری و واقعیت آن این است که بله من این توقع را دارم .
استاد : برای همین شکست خوردی تو خیلی جاها دل شکسته ای خیلی جاها ناراحتی مغمومی به خودت می پیچی بخاطر همین است و این خیلی بد است عشق اصلا دل شکستگی نمی آورد
ادامه ی صحبت : وقتی من بخاطر طرف مقابل عملی را انجام می دهم ؟
استاد: بخاطر نداریم در عشق بخاطر نداریم اما نداریم اگر نداریم چند و چون نداریم چون و چرا نداریم عشق اصلا هیچ چیزی ندارد فقط عشق است همین تو چرا می خواهی به آن برچسب بچسبانی ؟ نمی چسبد ، برای همین چون می خواهی می چسبانی می گویی نه این باید این برچسب هم داشته باشد چون من با آن کیف می کنم نمی چسبد زوری که نیست
ادامه ی صحبت: شما مادر هستید اون عشقی که نسبت به فرزندتان دارید مطمئنا با یک نفر دیگر که الان توی خیابان او را ببینید فرق دارد چرا عشق تان فرق دارد ؟ بخاطر اینکه این فرزندتان است
استاد : باشد اگر من این عشق را به فرزندم دارم این متضمن توقعات دیگری هم از او هست ؟ نه چرا باید باشد ؟ یک جاهایی هم هست که گوششان را می گیرم آقا من حال ندارم پسرم تو بیا نهار را بگذار پس تو کجایی ؟ آن یک چیز دیگری است ادای وظیفه است نشان دادن مسئولیت به آنهاست که هر کدام توی زندگی صاحب مسئولیت باشند آن یک چیز دیگری ست ولی عشق من به اولادم سبب نمیشود که از او انتظار داشته باشم من عاشق خانواده ام هستم پدرم مادرم برادرهایم خواهرم شوهرش زن های برادرهایم بچه های برادرهایم حالا بچه های خودم جای خودشان را دارند من عاشق تک تک شان هستم ولی دلیل نمیشود از آنها توقع داشته باشم
ادامه ی صحبت: در مورد مثالی که در مورد مرغ زدید که دوستمان داشت صحبت میکرد من واقعا اینجور نیست که بخواهم متنی به سر طرف مقابل بگذارم ولی برای اینکه به او بفهمانم که چقدر من تو را دوست دارم بعضی اوقات کاری که برای او را کردم عنوان کردم
استاد : جالب تر این را به تو بگویم من هیچوقت این کار را نمیکردم پسرم بدجنسی کرد یک دوره ای گردن من گذاشت ، گفتم خوب تو یک جاهایی از دست من ناراحت میشوی خوب بدان من این کارها را هم برای تو کردم گفت چرا نمی گویی ؟گفتم آخر من اهل گفتن نیستم بعد میگفت تو به من بگو من خوشم می آید یک مدت کوتاهی به او گفتم اما بعد از آن عملا ترک کردم چون اصلا این جزء عشق نیست بستر عشق خالی از هرچیزی است هرچی که تو اسمش را بیاوری نمی تواند باشد
ادامه ی صحبت: پس نه قرار است طرف مقابل را آگاه کنیم نه اگر کاری کرد ناراحت بشویم نابود میشویم از دوست داشتن پشیمان میشویم
استاد : نه چه چیزی از او می خواهی ؟ می خواستی او را دوست نداشته باشی نه آن دوست داشتن نیست تو اصلا دوست نداری تو معامله می کنی تو فقط بیزینس می کنی عشق نمی ورزی برای همین زندگی های زناشویی امروزه مان لی لی می زند روی آب است ،بده بدم بده بدم یک دفعه ندادی دو دفعه نمیدهم این غلط است نمیشود تو وتدی عشق اینها نمی گنجد.
نفرششم: شما وقتی می فرمایید من زمینم زمین عشق است من اصلا نمی دونم چی باید بگویم بحث شرک خفی که میشود از ده مورد می گویم یک مورد من اینجوری نیستم ولی تو آن یک مورد هم چه چوری زمینم زمین عشق بشود که از بی محبتی نابود نشوم ؟
استاد : از عشق اصلا نابودی برنمی خیزد زمین عشق یعنی محصول آن کامل است زمینی نابود میشود که محصولش خشکیده است دیگران در زمین تو عشق بکارند برای تو یک دوره محصول می دهند بعد از آن دوباره صفر است دوباره از اول باید بیایند بکارند اما زمین تو زمینی باشد که همیشه محصول آن به راه است هیچوقت خشک نمیشود مثل درخت های شمشاد چهار فصل سال سبز هستند همیشه سبز است
ادامه صحبت :قبول دارید در کلام بسیار آسان است در طول هفته که می خواهم این کار را اجرایی بکنم وقتی بی محبتی می بینم می گویم پس قراری که با خودت گذاشتی چی شد ؟ یعنی در عمل بسیار سخت است یعنی انگار بنایی را که از اول ساختی باید بکوبی و از اول نوسازی اش بکنی خود شخص را دارم می گویم
استاد : من سالها کار کردم تو مگر اینجا نیامدی از من یاد بگیری ؟ خوب اگر آمدی یاد بگیری دارم یادت می دهم عزیزم راهی نداری جز این نداری هزاران بار زمین بخوری خونین و مالین بشوی و دوباره بلند بشوی دیگران تو را بزنند تو را له کنند و تو دوباره سرپا شوی همین است من از جنس عشق هستم و خدا عشق را آفرید قرار است من از جنس خدا باشم تو هم همینطور او هم همینطور ...، انتخابت این نباشد ،انتخابت این باشد که هم دیو داشته باشی هم فرشته میل خودت است کسی تو را به زور نیاورده است ولی اگر انتخابت این است مجبور هستی و چقدر خوشبخت هستی اگر تو بتوانی سرزمینت را سرزمین عشق کنی و بچه ات را توی این سرزمین پرورش بدهی امروز وقتی پسرم می گوید من آنجوری فکر میکردم از خودم خجالت میکشم چون سرزمینم آنموقعی که او آنجوری فکر کرده بود سرزمین کاملی نبود اگر کامل بود پسرم توی آن جولان می داد و شاید اصلا یک چنین تجربه ای را نمی چشید چه خوشبخت هستند مادرانی که به موقع سرزمین عشق می شوند و چه خوشبخت هستند پدرانی که به وقت به مزرعه ی عشق تبدیل میشوند
نفر هفتم: یک صحبتی دوستمان کردند که وقتی توی کارها عمیق میشوم میبینم که خلوص توی آن نیست یک چیزی به نظرم آمد نمی دانم درست است یا نه ما همیشه تو قید و بند نیاز هستیم چون حتی در بالاترین حد هم که اعلام میشود من خود عشق هستم از او سؤال کنی می گوید دوست دارم وجود ما طوری هست که در بهترین حالت آن یا عقلانی این کار را می کنم بهشت بروم جهنم نروم یا اگر خیلی دلی باشد می گوید من این را دوست دارم یعنی ما در برآورده کردن آن نیاز دوست داشتن خودمان این کار را می کنیم جنسش خیلی فرق می کند شاید تجربه کردبد آن خیلی معنوی تر است شاید خالص تر است و بده بستان پایین تری باشد ولی می خواهم بگویم ما همیشه تو قید و بند نیاز هستیم درست است؟
استاد:قطعا ما همیشه تو قید و بند نیاز هستیم شنیدی که می گوید راز و نیاز ؟ راز گفتگوست حرف زدن است و نیاز برآورده شدن است راز زمانی است که تو آنچه را که نیست می خواهی و آن را اعلام می کنی و نیاز وقتی هست که تو را هل می دهد به آن سمتی که نیازت پر شود امروز دارند شما را به این سمت هل می دهند چون همه ی شما درگیرید هر کدام تان به یک شکلی و به شدت از لحاظ جسمی در آسیب هستید چون آنقدر مزرعه هایتان علف هرز دارد و زد و خورد دارد همه در معرض آسیب جسمی هستید بله نیاز است این اتفاق یک شبه نمی افتد برای شما دور نمایش را تصویر کردم اینجا گذاشتم حالا دوست داری با این دور نما بیا.
ادامه ی صحبت: برای من درکش اینطوری است که مثلا امیرالمؤمنین (ع) دعای کمیل را در سجده می خواند درست است که اوج اخلاص است ولی هم زمان آن فطرت پاک غرق در لذت هم صحبتی با معشوق است آیا آخر خلوص همین نقطه است؟ ما در نهایت داریم نیاز فطری خودمان را برآورده می کنیم یانه یک پله پایین تر هم هست ؟
استاد : با این فرق ؛ تو درست می گویی امیرالمؤمنین از راز و نیازی که دارد می کند غرق در سرور است اما کمیل را برای اینکه فقط به آن سرور دست پیداکند با طمع سرور شروع نکرد ، عشق این را می گوید طمع جا ندارد تو برو ، طمع نداشته باش . طمع همیشه دیواره های سنگی است امیرالمؤمنین (ع) به طمع آن سرور، کمیل را در سجده نمی خواند اما وقتی شروع می کند به مرزی میرسد که آن سرور بر او عطا میشود ولی از قبل پشت آن طمع گرفتن آن وجود ندارد ما خیلی از محبت ها را می کنیم به طمع آن سروری که دقتی محبت ما میرود ؛ مثلا من به شما میرسم یک هدیه ی خوب میخرم و مستقیم چشم های تو را نگاه می کنم ببینم برق می زند ؟ این بد است
ادامه ی صحبت:شما می گویید من دوست دارم چون خود عشق هستم من یک سؤال از شما میپرسم اگر آن لحظه عشق نورزید حالتان بد میشود؟
استاد : وقتی تو افتادی توی جایی که از آن جنس هستی دیگر عشق ورزیدن و نورزیدن ندارد
ادامه ی صحبت: اگر آن فضا نباشد آن خالی باشد شما حالتان بد میشود یعنی آن خوشی که آنموقع دارید را دیگر ندارید
استاد : اصلا خوشی مطرح نیست
ادامه ی صحبت:خوشی معنوی می گویم وقتی شما می گویی من خود عشق هستم قطعا توی آن یک فضای شیرین و خوشمزه ای هست
استاد : باز داری بیزینس را وارد می کنی اینجا اتفاقی نمی افتد
ادامه ی صحبت:می خواهم این را بگویم همیشه ی همیشه در بالاترین سطح از خلوص ماهمیشه داریم نان فطرت مان را میخوریم و خدا تو قرآن می فرماید : ما ایمان را برای شما محبوب کردیم ، می خواهم بگویم ما همیشه در قید و بند این هستیم هم می گویم هم سؤال می کنم آیا چیزی بالاتر از این هم هست ؟
استاد :بله تو الان می آیی در این قید که در آن فضا به سرور برسی ولی بعدا بعد یک جایی می رسی که غیر از سرور چیزی وجود ندارد غیر از سرور هیچی نیست این هیچی را نمی توانم به تو بدهم مگر بیای توی آن بیفتی آنموقع من را یاد کنی بگویی آخی چه چیزی گفت . اصلا غیر از سرور چیزی نیست تو اول با طمع سرور می آید بله من هم قبول دارم همه ی مان هم قبول داریم ولی بالاتر از آن این است که اصلا چیزی جز سرور نیست چه چیزی را می خواهی تجربه کنی؟
نفر هشتم: من فکر میکنم این بحثی که الان شما گفتید همان است که میفرمودید همه کارها را برای خدا انجام بدهید . یکی این مورد است . یک مورد دیگر این که وقتی ما کاری را انجام میدهیم اول ازخودمان بپرسیم : برای چه انجام دادی ؟ بعد از اینکه متوجه شدیم علت اصلی آن چیست ، من یکی متوجه شدم کارهایی را که انجام میدهم برای دیگران توضیح ندهم . چون فکر میکنم ریا میشود . درست متوجه شدم ؟
استاد : بله درست است .
ادامه صحبت : اگر متوجه شدم کاری را برای چاپلوسی انجام میدهم .اصلا نباید آن را انجام بدهم چون دارم به بیکاری میرسم . برای خدا ثبت نمیشود . بعد اگر کاری را که انجام دادم هدفش واقعا خداست ، چه لزومی دارد که آن طرف بداند ؟ آن را هم در هر صورت نمیگویم . همه کارها را هم سعی میکنم برای خدا انجام بدهم که فایده ای برای آن دنیایم داشته باشد . درست است ؟
استاد : عالیست .
نفر نهم: شما فرمودید عشق بی دلیل . اینجا هم من عشق میورزم بخاطر خشنودی خدا . این بنظر شما اشکالی ندارد ؟
استاد : این نهایت است . این چیزی است که اصلا میخواهی به آن برسی . توجه نکردی تو از خداهستی باید به خدا برگردی برای برگشتن به خدا باید از جنس او بشوی . ما همه تلاشمان را میکنیم که از جنس خودش بشویم که بگوید : بفرما ، بفرما ، خوش آمدی . قدم رنجه فرمودی . بیا داخل .
ادامه صحبت : پس این بالاترین دلیل است چون بنظرم این خیلی قشنگ آدم را راضی میکند که من از فلان عیب یا فلان ظلمش چشم پوشی میکنم فقط برای خوشنودی خدا .
استاد : این جمله را من هزار بار گفتم . هر کاری انجام میدهی برای خاطر خدا انجام بده . همین ، تمام شد . همه معضلاتتان حل میشود .
نفر دهم: آدم اگر به آن شور عشق امام حسین نرسد این صحبت را که میکند ، دروغ است .
استاد : شما درست میگویید واقعیت ندارد برای اینکه وقتی طرف 4 بار این را گفت بعد دید که اِ! هیچ چیز به دستش نیامده دفعه پنجم زیر همه چیز میزند . کسی که به دروغ اینطور گفت . اما اگر واقعا به این نقطه رسیده میبیند عجب جای امنی است ! آخی چه کیفی میکند ! دیگر از آنجا تکان نمیخورد . اما کسی که حسش واقعی نیست ، دودفعه سه دفعه به خودش دروغ میگوید اما دفعه چهارم میگوید : برو بابا ! من دوست ندارم .
ادامه صحبت : صحبت شما را قبول دارم . یک مادر هیچوقت نمیگوید بخاطر خدا بیا شیر بخور.خوشم می آید به تو شیر بدهم . دوستت دارم بتو شیر میدهم . فرزندم هستی شیره وجودم را بتو میدهم .
استاد : مادری که خدا را شناخته حتی اولادش را بخاطر خدا شیرمیدهد . اشتباه نکن ، شما ندیدید . هنوز هم تجارت میکنی . ببین این خیلی عمیق است . تو باید دائم بروی و بیایی . به خودت بگویی : پس تو بالاخره چه کاره هستی ؟ داری چه میکنی ؟ دائم باید این را از زیر بکشی بالا و نگاهش کنی . وقتی این را به دفعات و دفعات و دفعات انجام دادی به نقطه اصلی میرسی . فکر نکن ساده است . به همین سادگی ؟ دیدی دوستمان گفت ؟ بگذار سه دفعه بخاطر خدا بگوید ، دفعه چهارم چنان تشتک خدا را زمین میزند . ببین صدایش تا کجا برود . فکر کردی به همین سادگیست ؟ آدمها نمیتوانند به این سادگی به آن نقطه ای که تو میگویی شعور امام حسین برسند . حسین بن علی ببین کجا پرورش یافت ؟ چه مسائلی را گذراند ؟ چه چیزهایی را دید ؟ در ماه محرم امسال یک رویای عجیب در مورد صحرای کربلا داشتم که هنوز هم جرات نکردم آن را بنویسم . میگو یم . باید حالا حالا ها کار کنی ، حالا حالاها .
نفر یازدهم: دریک سخنرانی ، آقای قمشه ای حرف جالبی میزد . میگفتند : در شعر حافظ ما عشق و مستی را به وفور می بینیم و عملا این دو مترادف هم هستند . یعنی عشق انگار به همراه نوعی مستی است . نمیشود آدم عقلش سر جایش باشد . حساب و کتابهایش سر جایش باشد و عاشق هم باشد . یک گونه ای از مستی و شناور بودن است . انگار آدم در چیزی از دوست داشتن شناور است که اصلا حساب و کتاب در آن نیست . همین که میگویند دل داد . کسی که در دلش حساب و کتاب نمیکند . آدمها به ذهنشان میروند حساب و کتاب میکنند . من این کار را کردم . او چرا این کار را کرد ؟ این از این قسمت و بنظر من آنجایی که ما برای رضای خدا یک کاری میکنیم و از خدا کاری را خواستیم و برایمان انجام نداد و باز ما ممنونش بودیم . نیامدیم بگوییم : خدایا من اینهمه کار برای تو کردم این چه وضعش بود ؟ این یعنی ما به همان نقطه راضية ًمرضیه رسیدیم . خدا میخواهد من را درگودال قتلگاه ببیند ، ببیند . میخواهد من را یک آدم خوب ببیند ، ببیند .
استاد : سلیمان نبی بر تخت سلطنت میخواهد ببیند ، ببیند . ما کاری نداریم .
ادامه صحبت : انتخاب را به عهده پروردگار میگذاریم و تماما رضایت است .
استاد : دقیقا درست است .
نفر دوازدهم: نکته ای که به ذهنم آمد که فکر میکنم میتواند به این بحث کمک کند این است که ما گمان میکنیم آنچه که ما هستیم در پاسخ به آنچیزیست که دیگران هستند و این در واقع سلوک زندگی ما را تعیین میکند و شاید بخاطر همین هم هست که دچار مشکل هستیم . میگویم : من آدم خوب ، فلان . آخه یک جایی هم تو باید یک کاری بکنی . مثلا من لباسهایت را میشورم ، غذا درست میکنم بچه را نگه میدارم . تو باید برای من گل بخری . حتی یک مورد خیلی کوچک مثل گل خریدن . چرا ؟ چون ما گمان میکنیم اینکه لباس میشورم ، غذادرست میکنم و بچه را میشورم درپاسخ به این است که او برای من گل بخرد . یک سوالی که اینجا خیلی برایم جالب بود در مورد همان مثالی که در مورد فرزند زدید . شاید باید این سوال را از کسانی که فرزند دارد پرسید . آن حسی را که آن لحظه یک مادر یا یک پدر نسبت به فرزند دارد و حالا اسمش را عشق به فرزند میگذاریم چقدر فوق العاده است ؟ حالا سوال بعد این است که آیا من نمیخواهم همان سطح از عشق و حال خوبم را در ارتباط با یک دوستم تجربه کنم ؟ البته من دارم این سوال را یک مرتبه از خلوص پایین می آورم دارم یک انگیزه میدهم . به این مطلب حضور دارم . چرا در رابطه ام با فرزند اینقدر باز هستم به تجربه کردن آن سطح فوق العاده ازعشق ؟
استاد : میدانی چرا ؟ چون نسبت به فرزندت مالکیت احساس میکنی . ولی در مورد دوستت تو نمیتوانی این مالکیت را داشته باشی .
ادامه صحبت : تاکیدم روی چرایی آن نیست ؟ تاکیدم روی طمع تجربه آن حس است . میخواهم بگویم واگرما دریایی از عشق میشویم ،گمان میکنیم وقتی زمین و بستر عشق شدیم دیگران کیفش را میکنند . من باید یک عمر خاک برسری آن را بکشم . گذشت و تحمل کنم برای اینکه بقیه در بستر و زمین عشق من فوق العاده باشند . در حالیکه واقعیت امر این نیست . این چیزی است که اشتباها به من گفته شده . واقعیت این است که وقتی من زمین و بستر عشق هستم ، این من هستم که دارم از ره آورد آن استفاده میکنم . ره آورد یک امر طبیعی و بدیهی است در مرحله خلوص و خالص شدن صد در صد ولی اینکه من به طمع آن ره آورد من یک کاری را انجام بدهم آن یک بحث دیگر است ، همان چیزی که شما در بحث امیر المومنین فرمودید .
استاد : هر جا طمع یا ردپایی از مالکیت و توقع باشد آنجا خراب خراب خراب است . ما نباید چیزی بدست بیاوریم . در عشق اصلا چیزی بدست نمی آوریم . تو همه چیز را داری . تو نیامدی چیزی را بدست بیاوری تو آمدی نشان بدهی که همه چیز هستی . میدانید ؟ خداوند فرمود : من انسان را آفریدم تا بواسطه او شناخته بشوم . خدا یعنی همه چی دار . تو آمدی بگویی من همه چیز دارم . اصلا من همه چیز هستم . من چیزی نمیخواهم ، خلاص . بهش فکر بکنید .
نفر سیزدهم: من میخواهم این موضوع را از زاویه دیگری نگاه کنم . الان تمام دوستان که صحبت کردند یک جورهایی این گفته ها مجذوب کننده هستند . یعنی ما وقتی ما خودمان در دریای عشق باشیم و خودمان را هم فنا فی الله ببینیم دیگر چیزی برایم مهم نیست . شورو بالای این عشق آقا اباعبد الله الحسین هستند . ولی من میخواهم یک مثال از همین ایشان بزنم که الگوی همه ما هستند . یک موقع حر را با یک صحبت بسیار کوتاهی جذب میکنند و او وارد لشگر ایشان میشود . یک موقع کسی می آید به ایشان کمک بکند ، میگوید : من اسبم و بهترین شمشیرم را میدهم ولی نمی آیم بجنگم . ایشان هم اینطوری عشقش را نشان میدهد که پس تو دور شو که اگر کسی صدای هَل مِن ناصِرٍ یَنصُرُنی من رابشنود و کمکم نکند به تعبیری جایش در اسفل السافلین است . چرا ما امشب همش از جاذبه عشق گفتیم ؟ علی (ع ) جاذبه و دافعه داشت . میتواند دافعه هم باشد . آقا ابا عبدالله آن فرد را رد کرد . فرمود : برو که صدای من را نشنوی . آن هم از عشق بود . ولی امشب که از عشق حرف زدیم خیلی خوب بود . یک بستر تمیزی از عشق بود . یعنی همه مجذوب کننده گفتند که من خودم را برای معشوقم فدا میکنم . آخرش هم این بود که خداوند متعال است . ولی الگوی ما هم دافعه داشته و او هم حتما در عالم عشق غوطه ور بوده که ایشان فرمودند :از ما دور شو که صدای من را نشنوی . پس میخواهم بگویم از این زاویه هم نمیشود بحث کرد که دوری و دوستی هم نمیشود عشق باشد ؟ یا شا ید من اشتباه میکنم . من تو را دوست دارم . سر نمازم برایت دعا میکنم ولی وقتی احساس میکنم داری کارهایی انجام میدهی که داری بستر را کثیف میکنی . میگویم : انشاالله تو هم عاقبت بخیر باشی ، خوشبخت باشی . همه اتفاقهای خوب برایت رقم بخورد . ولی من باید از تو فاصله را داشته باشم . اگر از من کمک بخواهی کمکت میکنم ولی زیاد به تو کاری ندارم . ایا این هم میتواند جزو عشق باشد ؟ دافعه هم میتواند جزو عشق باشد ؟ من یک همچین چیزی دارد در ذهنم تصور میشود شاید امشب روی آن بحث میشود .
استاد : اشکال ندارد ، باشد . هر جایی که سرزمین عشق شما را چیزی خط میکشد و شیار می اندازد میتوانید کنار بگذارید . ولی بهتر ان است که همه چیز در این شیارها حل بشود . این بهتین حالت است . امام حسین خیلی تلاش کرد خیلی ها را نگه دارد و بمانند ولی بقول شما به آن طرف گفت : برو . طوری برو که صدای من را در روز عاشورا نشنوی . که اگر بشنوی تو را نابود میکند . درست است که اورا از خودش دور کرد ولی عملا داشت جذبش میکرد . فکر نکنید آنچه که گفتگو کردیم ساده است . فکر نکنید یک شبه برای شما اتفاق می افتد . هرگز چنین نیست . کار ، زحمت و از خودگذشتگی میخواهد . توجه میخواهد . باید به آن توجه کنید . یک سوال هم مطرح میکنم امیدوارم واقعا به آن فکر کنید . سوال بعدیم این بود . تو گفتی من ترجیح میدهم من دیگران را دوست بدارم . من حالا میخواهم از تو بپرسم . میدانی که چرا ترجیح میدهی که تو دیگران را دوست داشته باشی ؟ حالا بهش فکر کنید که چرا و بر چه اساسی این انتخاب را کردید ؟ یک چیزی و یک اساسی بود که شما انتخاب کردید ؟ فکر کنید .
نفر چهاردهم: جایگاه ما در آن مواقعی که خودش میفرماید : " ان الله لا یُحِب الظالمین "، لایحب الکافرین ، لایحب المعتدین ، لایحب الفساد ، جای ما آنجا کجاست ؟ خدا ظالمان را دوست ندارد ، یعنی همه جا اُحِبُ و عشق نیست الزاما.
استاد : خدا ظالم را تشخیص میدهد . تو خدایی که ظالم را تشخیص بدهی ؟
ادامه صحبت : نه ولی مثلا ظلم و فساد را که میشود تشخیص داد .
استاد : ولی میدانی چیزی که در آدمها بد است عملشان است و نه ذاتشان ؟ ما با ذاتشان خوبیم و دوست میداریم اما عملشان را حذف هیچوقت به بچه ها نمیگوییم : من تو را دوست ندارم . میگوییم : کارت رادوست نداشتم و متقابلا راجع به همه آدمها این است . این چیزیست که دوستمان در مورد جاذبه و دافعه عشق گفتند . ما نمیگوییم : تو را دوست نداریم . ما تو را دوست داریم ولی عملت را دوست نداریم . یعنی این عمل را دفع میکنیم و این دفع کردن عمل غلط خودش عین عشق است . ولی آنکه خدا میفرماید : خدا ظالمین را دوست ندارد چون او ظالم مطلق را میشناسد من نمیدانم که او ظالم مطلق است یا نه . من به او میگویم که من عمل تو را دوست ندارم . مفهومش این نیست که تو را دوست ندارم . هفته قبل گفتم ، خیلی ها هستند که من بشدت از دستشان عصبانی هستم ولی دوستشان دارم . چون من عملشان را دوست نداشتم . هنوز هم معتقدم که نباید چنین کاری را میکردند ولی کردند . من عملشان را دوست ندارم ولی معنیش این نیست که خودشان را دوست ندارم . با آنچه که خدا در مورد خودش میگوید متفاوت است .
ادامه صحبت : حرفتان برایم کاملا جا افتاد . آن را میفهمم . ولی با یک چیز دیگر این را نمی فهمم . اینکه میگوییم : اِنّی سِلمٌ لِمَن سالَمَکُم و حَربٌ لِمَن حارَبَکُم . یعنی نمیگویم عمل کسی که حاربکم . کسی که با شما در جنگ است .
استاد : کسی که با شما در جنگ است ، فعل جنگ دارد . ما باز با عملش در جنگ هستیم نه ماهیت و ذاتش . چون اصلا ماهیتمان متاسفانه به ما چسبیده . خوشمان بیاد یا نیاید به ما چسبیده و با ما است و یکیست .

نوشتن دیدگاه





تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید